کل نماهای صفحه

۱۳۸۹ بهمن ۱۱, دوشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش سوم











به قلم ویتا عثمانی








رابطه آن دو پس از این دومین دیدار روز به روز قوی تر و صمیمی تر شد، در طول آن زمستان ویولت چند بار به ملک بزرگ اجدادی ویتا Knole که عمارتش به قرن 14 تعلق داشت، دعوت شد. آنها بیشتر وقتشان را با هم می گذراندند، با هم به مدرسه می رفتند، با هم کتاب می خواندند و با هم به کنسرت می رفتند .




تابستان 1908 ویتا را پس از مرگ پدربزرگش نزد کپلها فرستادند تا راحتتر بتواند آن فقدان را تحمل کند. آن موقع کپلها در قلعه ای در اسکاتلند اقامت داشتند و ویتا بعدها نوشت که چطور ویولت هر روز اتاق او را مملو از گلهای خوشبو و رنگارنگ می ساخت و در طول راهروهای طولانی آن قلعه با خنجر دنبالش می کرد. ویتا به یاد نداشت تا آن موقع شبی را با کسی گذرانده باشد ولی می گفت همان شبهای اسکاتلند تنهایی شبهای 16 سال گذشته زندگیش را جبران می کرد، زیرا او و ویولت کنار هم در تاریکی دراز می کشیدند و با هم صحبت می کردند و این بیداری تا سپیده دم امتداد می یافت، در طول شب صدایی جز صدای جغدها خلوت صمیمانه آنها را به هم نمی زد و 15 سال بعد ویتا نوشت: "هنوز صدای جغدها برای من یادآور حضور شیرین و لطیف او در آن اتاق تاریک است که با لحنی ملایم و دوستداشتنی با من سخن می گفت صدایی که مرا از خود بی خود و سرمست می ساخت."




آن سال زمستان ویولت به ایتالیا رفت، اما قبل از عزیمت بر ویتا فاش ساخت که عاشق اوست، ویتا دست و پایش را گم کرد و با لکنت برای اولین بار او را "محبوب من" خطاب نمود، در آن موقعیت قادر نبود احساسش را شرح دهد، ولی بعدا نامه ای نوشت و اظهار داشت دقیقا همین احساس عاشقانه را در قبال ویولت داشته، اما ترسیده اگر آشکار سازد با بی تفاوتی ویولت مواجه گردد. ویولت در پاسخ ویتا خودش و ویتا را با هم سرزنش کرد: «اوه ویتا، این مرا خیلی ناشاد می سازد وقتی فکر می کنم چطور ما بسان دو قمارباز هستیم، هر دو حریص به پیروزی، هیچکدام خطر نمیکند کارتی را بیندازد مگر آنکه دیگری همزمان کارتش را بیندازد. تو به من نمی گویی مرا دوست داری از آنجا که می ترسی (به اشتباه، در اغلب مواقع) که من در همان لحظه اظهار عشق مشابه آن را به انجام نرسانم!»




ویولت رفت اما ویتا نتوانست دوری او را تحمل کند و همراه با پرستارش به ایتالیا رفت تا به او بپیوندد. وقتی ویتا خواست به انگلستان برگردد ویولت به خاطر جدایی از او بی تابی نمود و در حالی که اشک می ریخت دوباره عشقش را اظهار نمود و انگشتری را به عنوان میثاقی از عشق و تعهد به او پیشکش نمود. این انگشتری به سده 15 تعلق داشت. ویتا آن را پذیرفت و از هم جدا شدند. ویتا خود به خاطر این جدایی خیلی ناراحت بود، ولی اشک نریخت. ویتا برای مادرش نوشت که هرگز به یاد ندارد به خاطر جدایی از کسی اینقدر بی تاب شده باشد. به علاوه از احساس ویولت و انگشتری اهدایی برای مادرش تعریف نمود.




سال بعد ویولت با مادرش به پاریس رفت و ویتا برای دیدار با ویولت رهسپار آنجا شد. آنها در پاریس نمایشنامه ای که ویتا به زبان فرانسه نوشته بود را در پنج پرده با هم بازی کردند. در آن نمایش نامه هر دو ملبس به پوشش پسرانه در نقش دو پسر ظاهر شدند. ویتا از بازی ویولت خیلی راضی بود و دوست داشت باز هم آن نمایش را اجرا کنند، اما ویولت که در خود استعداد نمایشی نمی دید حاضر نشد باز در صحنه نمایش ظاهر شود. ازهمان دوران آنها تصمیم گرفتند به زبان فرانسه با هم سخن بگویند تا بر دیگران آشکار سازند که چه دوستان نزدیکی هستند و صمیمیتی در مکالماتشان باشد که زبان انگلیسی گنجایش آن را ندارد.




در سال 1910 مادر ویولت تصمیم گرفت دخترانش را به سیلان ببرد تا با زبان و فرهنگ تمیل آشنا شوند. این سفر که معلوم نبود چقدر به طول می انجامد ویولت و ویتا را وحشتزده کرد. ویولت از ویتا خواست آنها را همراهی کند، اما ویتا نپذیرفت زیرا هم مادرش مخالف بود و هم خودش نمی توانست مدتی طولانی از خانه و خانواده اش دور باشد. شب قبل از عزیمت آنها برای خدا حافظی به هاید پارک لندن رفتند. آنجا دوباره ویولت از دوستش خواست آنها را همراهی کند ولی ویتا بازهم نپذیرفت. ویتا به او عشقش را ابراز نمود و او را بوسید اما در عین حال تهدیدش کرد که اگر باخبر شود ویولت در طول سفر وفادار نمانده، او را به قتل می رساند. ویولت رنجیده شد و پس از آن نامه ای سرزنش آمیز برای دوستش نوشت، چون ویتا بی دلیل بدبین بود و ویولت به کسی جز او توجهی نداشت. ویولت علاوه بر آن در نامه اش ویتا را مورد پرسش قرار داد که به چه شیوه ای در نظر دارد او را به قتل برساند؟ سپس خودش راه های مختلفی برای کشتن برشمرد از فرود آوردن یک خنجر در تاریکی شب گرفته تا ریختن سم در چای در یک روز روشن تا در خلال جملات ویولت، ویتا به ناشایستگی کلمات تهدیدی که بر زبان آورده بود پی ببرد.




این مطلب ادامه دارد...

۱۳۸۹ دی ۲۵, شنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش دوم




به قلم ویتا عثمانی






زمستان 1904 بود. ویتا به دیدار همبازی اش رفت که پایش شکسته بود. ویولت کپل آنجا حضور داشت. او قبلا ویتا را در مدرسه دیده و به او شدیدا علاقمند شده بود. این اولین فرصتی بود که نگاهش با نگاه او تلاقی می کرد، مدتها منتظر فرصتی بود که بتواند سر صحبت را با آن دختر گوشه گیر باز کند و حال به آن دست یافته بود. لذا در مورد گلهای موجود اتاق اظهار نظر نمود ولی آنگاه که از ویتا نظرش را جویا شد، ویتا پاسخ نداد. ویولت تازه متوجه شد که ویتا به سخنان او گوش نمی داده است. او رنجیده شد اما کنار نکشید بلکه بعدا از مادرش خواست ویتا را به صرف چای دعوت کند و در کمال شگفتی ویتا دعوت را پذیرفت.



ویتا به منزل کپلها رفت و ساعتها در حالی که بر نیمکت کنار بخاری نشسته بودند با هم گفتگو کردند، از اجدادشان گفتند و از سفرهایشان، علایقشان، سلایقشان و خیلی موضوعات دیگر. بعدها ویتا نوشت: "خیلی عجیب بود، من که بدترین شخص در دوستیابی بودم، بصورت آنی یا تقریبا آنی در دوستی با ویولت صمیمی شدم. دقیق بگویم دومین باری بود که همدیگر را می دیدیم... " گفتگوی آنها ساعتها به طول انجامید ساعتهایی که ویتای انزواطلب و خجالتی را به سخن گفتن و گوش سپردن واداشت و ویولت گریزان و طفره زن در حضور ویتا شاید برای اولین بار جنبه هایی از عالم پررمز و رازش را آشکار ساخت. وقتی ویتا بلند شد که برود ویولت در راهرو نیمه تاریک او را همراهی نمود و قبل از آنکه ویتا آنجا را ترک گوید از ته دل گونه ویتا را بوسید، بوسه ای که شیرینی آن را ویتا با تمام قلب و روحش حس نمود.



ویتا با حسی زیبا آنجا را ترک گفت، حال دیگر آن کودک تنهای پیشین نبود بلکه دوستی را به دست آورده بود که می توانست از محبت لبریزش سازد و اوقات ملال آور بی کسی اش را به موسم شادی های کودکانه بدل نماید. او به شکرانه این اتفاق عظیم و یافتن اولین دوست بسان یک ورد افسونگری زمزمه می کرد که من یک دوست بدست آورده ام من یک دوست بدست آورده ام... و این زمزمه شاد تا وقتی به خانه خودش رسید ادامه داشت. آن شب وقتی ویتا در حال استحمام بود به قدری لبریز از احساس شد که همانجا ترانه ای در مورد ویولت و رابطه اش با او سرود، ترانه ای که همیشه آنرا به یاد داشت.






این مطلب ادامه دارد...

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش اول




به قلم ویتا عثمانی






داستان جدید من همان داستان قدیمی دو سال پیش است که به خاطر مشغله های دیگر نیمه کاره رهایش نمودم. این داستان شرح حال دو زن عاشق است که تحت فشارهای اطرافیان ناخواسته از هم جدا شدند. آنها هر دو به طبقه اشراف انگلستان تعلق داشتند، هر دو شاعر و نویسنده بودند، هر دو جذاب و خوش سیما بودند و هر دو از حس زیبایی شناختی والایی برخوردار بودند.



ویتا سکویل وست، شاعر و نویسنده انگلیسی در 9 مارچ 1892 در شهر کنت به دنیا آمد. اگرچه به طبقه اشراف تعلق داشت ولی مادربزرگش یک رقاص کولی از دیار عشق و موسیقی، از سرزمین زیبای اندلس بود و ویتا خود همواره به آن خون کولی که در رگهایش تعلق داشت بیشتر می نازید تا نسبنامه خانوادگی اش که قدمت 1000 ساله داشت. او ادیبی توانا بود که با چهره های پر آوازه ای همچون ویرجینیا وولف، تی.اس. الیوت و ای.ام. فورستر معاشرت داشت. او تنها چهره ادبی است که طی تاریخ نود ساله جایزه معتبر "هاتورندن" Hawthornden Prize توانسته است بیش از یک بار برنده این جایزه گردد. اولین بار در سال 1926 به خاطر مجموعه شعری بسیار زیبا و خلاقانه اش با نام "سرزمین" The Land این جایزه را به خود اختصاص داد. بار دوم در سال 1933 به خاطر مجموعه دیگرش با عنوان "چکامه های جمع آوری شده" Collected Poems برنده شد. او در سالهای 1926 و 27 دو بار به ایران سفر نمود و حاصل این دو سفر، دو سفرنامه دل انگیز و صمیمی به نامهای "مسافر تهران" و "12 روز سفر به سرزمین بختیاری" می باشد که هر دو به فارسی ترجمه و توسط نشر نی منتشر شده اند. او با ویرجینیا وولف رابطه ای صمیمانه و طولانی داشت و ویرجینیا، کتاب وزین و جاودانه "اورلاندو" را برای او و بر اساس شخصیت او نوشت.



ویولت کپل رمان نویسی که به هر دو زبان انگلیسی و فرانسه می نوشت در 6 جون 1894 در لندن زاده شد. اگرچه او نیز اشرافی بود ولی مادرش آلیس کپل معشوقه شاه ادوارد هفتم بود. ویولت ل*ز*ب*ی*ن*ی بسیار صادق و شجاع بود و همانطور که خواهیم دید به خاطر عشقش یک تنه در برابر خانواده و اجتماع مقاومت نمود. آثار ادبی او شیوا، کنایه دار و کوتاه است و از لفاظی های بی مورد پرهیز نموده است. برتر از همه، نامه های گرم و بی نظیر او به ویتا می باشد که در شمار بهترین نامه های عاشقانه دنیا قرار دارند. گزیده ای از این نامه ها پس از درگذشت او با عنوان "ویولت به ویتا" Violet to Vita به چاپ رسید.



نامه های عاشقانه ویتا به ویولت از بین رفته اند، اما در عوض ویتا از خود یادداشتی 90 صفحه ای در مورد عشقش به ویولت بر جای گذاشت که پس از مرگش، پسرش آنرا یافت و منتشر نمود. به علاوه نامه های ویتا به ویولت که در سنین میانسالی و کهولت نگارش یافته اند بر جای مانده است و نشان می دهند که این عشق هرگز از بین نرفته است. من آن یادداشت ویتا و نامه های ویولت را دارم و آنچه در ادامه ذکر می کنم بیشتر بر اساس همین آثار بر جای مانده از این دو عاشق به علاوه یادداشتهای روزانه ویتا و اتوبیوگرافی ویولت کپل با عنوان "به اطراف نگاه نکن" Don't Look Round و دیگر آثار این دو زن می باشد که به این رابطه می پردازد. فهرست دقیق کتابهای مرجع را در آخرین قسمت این داستان ذکر خواهم نمود.



قبل از شروع این داستان لازم می دانم به سوالی که چندین بار از من پرسیده شده است پاسخ گویم. دوستان بارها از من پرسیده اند آیا داستان ویتا و ویولت که در وبلاگم نوشته ام یک ترجمه است یا خودم آنرا نوشته ام؟ باید بگویم این داستان یک ترجمه نیست، بلکه انشای خودم است اما دقیقا بر اساس آنچه خوانده ام نوشته ام، من بیشتر از 10 کتاب و تعداد زیادی مقاله در این مورد خوانده ام و دوست داشته ام آنچه خوانده ام را به زبان خودم بنویسم تا فارسی زبانان با این دو عاشق تاریخی بیشتر آشنا شوند. در این راستا سعی کرده ام به روایتهای اصلی داستان وفادار بمانم، هرگز واقعه ای مهم را از پیش ذهن خود نساخته ام، اما گاهی صحنه ای را که خیلی مختصر ذکر شده بود در قلمرو بی منتهای خیال بسط داده و از یک جمله که خوانده ام دهها سطر نگاشته ام.



این مطلب ادامه دارد...