به قلم ویتا عثمانی
ویتا ساعت هشت صبح به اویگنون رسید، او به هتلی
که محل اقامت ویولت بود رفت. ویولت منتظر او بود. با دیدن او از هتل بیرون آمد و
آنها محکم یکدیگر را در آغوش کشیدند، گویی هیچ چیز نمی توانست مهر و محبت آنها را
نسبت به یکدیگر کمرنگ سازد. ویتا خیلی خسته بود ولی با دیدن ویولت تمام خستگی اش
را فراموش کرد، ویولت خیلی دلتنگ و افسرده بود ولی با دیدن ویتا گویی روحی تازه در
او دمیده شد. آنها چند دقیقه بدون آنکه حرف بزنند یکدیگر را محکم در آغوش گرفته
بودند، آنگاه ویتا ویولت را کنار زد، و برای یک دقیقه به چهره زیبای او خیره شد.
ویولت به او لبخند زد. ویتا گونه ویولت را بوسید و زمزمه کرد: «من طلسم شده تو
هستم لوشی، نتوانستم بیشتر از این دوری تو را تحمل کنم.»
ویولت لبخند زد و گفت: «تنها چیزی که باعث شد در
این مدت تاب بیاورم امیدم به دیدار دوباره بود عزیزم.» دست ویتا را در دست گرفت و
نگین لاوا انگشترش را لمس کرد، انگشتان او را نوازش کرد و گفت: «تو راه طولانی و
خسته کننده ای آمده ای، بیا کمی استراحت کن.»
آنها به اتاقشان رفتند. ویتا خیلی زود به
رختخواب رفت، او قبل از آنکه بخوابد ویولت را صدا کرد و از لبانش بوسه گرفت، آنگاه
او را محکم در آغوش گرفت و خیلی زود به خواب رفت.
آنها ناهار را با پت و ژوان صرف کردند، ولی پس
از ناهار از آنها جدا شدند و خودشان به جاهایی رفتند که پیش از این در سفر قبلی
شان رفته بودند و برایشان یادآور خاطرات خوش گذشته بود.
همه چیز خوب پیش می رفت تا آنکه آن شب ویولت به
ویتا گفت: «پت و ژوان می خواهند به ایتالیا بروند، آنها امروز به من گفتند ما هم
می توانیم با آنها همراه شویم.»
ویتا گفت: «من نمی توانم. من فقط ده روز می
توانم بمانم.»
«چرا؟»
«نمی توانم بیشتر از این خانه و بچه ها را رها
کنم.»
ویولت عصبانی شد: «من همیشه آخرین کسی هستم که
در زندگیت برایت مهم است. اگر واقعا نمی خواهی بیشتر از ده روز بمانی، همین الان
از پیش من برو.»
ویتا ساکت ماند.
ویولت ادامه داد: «من بازیچه تو نیستم. نمی
خواهم با من بازی کنی.»
ویتا به او نزدیک شد و خواست او را ببوسد، ویولت
او را کنار زد و گفت: «اگر برایت فقط یک سرگرمی هستم نمی خواهم هیچوقت تو را
ببینم. زودتر از اینجا برو.»
ویتا سیگارش را روشن کرد. چیزی نگفت، اما نگاهش
را به ویولت دوخته بود.
ویولت گفت: «بهتر است من بروم.»
در اینجا ویتا اظهار داشت: «لوشکا، آرام باش، تو
در مورد من اشتباه می کنی.» کمی مکث کرد و ادامه داد: «واقعا خنده دار است..
حرفهایی که تو می زنی. من نگفتم تو را اینجا رها می کنم و خودم به انگلستان برمی
گردم. ما با هم به انگلستان می رویم.»
«من به انگلستان نمی آیم.»
ویتا پرسید: «چرا؟»
«من از انگلستان متنفرم. من نمی توانم آنجا را
تحمل کنم.»
ویتا عصبانی شد: «تو خیلی خودخواه هستی، تو حق
نداری چیزی را به من تحمیل کنی. من تو را به انگلستان می برم.»
«میتیا، عزیزم، آنجا جای ما نیست.»
ویتا با صدای بلند گفت: «دوستت پت و ژوان آنجا
زندگی می کنند.»
«تو درست می گویی، ولی پت کاری به خانواده اش و
اینکه آنها چه در موردش فکر کنند ندارد. دوستانش هیچکدام درگیر عرف و سنت حقیر و
بی ارزش آنجا نیستند ولی تو نمی توانی، تو تحت تاثیر مادرت و هارولد هستی.»
«من نمی خواهم تو برای من تعیین تکلیف کنی. خودم
می دانم چگونه زندگی کنم.» ویتا خیلی عصبانی بود.
ویولت گفت: «تو فکر می کنی این عشقی که بین من و
تو وجود دارد درست است؟»
ویتا جواب نداد و کتش را پوشید و از اتاق بیرون
رفت. ویولت او را دنبال کرد، ویتا با خشم گفت: «می خواهم چند ساعتی تنها باشم، تو
در اتاق بمان تا برگردم.»
ویولت فکر کرد بهتر است تنهایش بگذارد. او به
اتاقش برگشت. ساعت از یازده گذشت و ویتا برنگشت. ویولت نگران بود. با اینکه دیروقت
بود به اتاق پت و ژوان رفت. پت به او گفت: «عزیزم، چرا او را عصبانی می کنی؟ سعی
کن این ده روز با آرامش او را راضی کنی بیشتر بماند. اگر این ده روز به او خوش بگذرد
مطمئن باش بیشتر می ماند.»
ویولت ناامیدانه گفت: «هر چقدر هم بماند روزی
مرا ترک می کند پت. من خسته شده ام، خیلی چیزها و آدمها در زندگی او هستند که
بیشتر از من برایش اهمیت دارند.»
پت با مهربانی اظهار داشت: «ویولت، عزیزم، من
جای تو بودم، از همان روزی که ویتا ازدواج کرد فکر او را از سرم بیرون می کردم.»
«ویتا از هجده سالگی عوض شد، قبل از هارولد هم
با رزاموند بود. ولی من آنقدر به او محبت کردم که طی این دو سال دیگران در زندگی
اش، کمرنگ شدند و من روز به روز پررنگ تر شدم، نمی توانم فکر کنم دوباره همه چیز
به حالت سابق برگشته است.»
«ویولت قوی باش. اگر می خواهی ادامه دهی این را
بدان که این یک مبارزه نابرابر است. ویتا هنوز به خانواده اش، به مادرش، به کشورش
و آداب و رسومش پایبند است. حتی اگر تو برایش خیلی مهمتر از هارولد و خانواده اش
باشی، باز ممکن است تو را به خاطر آنها رها کند. ویتا با من یا ژوان یا تو خیلی
تفاوت دارد. ما حاضریم خیلی چیزها را از دست بدهیم تا آزاد زندگی کنیم، ولی ویتا
مثل ما فکر نمی کند.»
«پت، من بدون ویتا نمی توانم ادامه دهم.»
پت با لحنی تسلی بخش گفت: «امشب ویتا برمی گردد،
اگر هم برنگشت، بالاخره فردا می آید. تو با او خیلی مهربان باش، سعی کن در هر لحظه
رضایت او را بدست آوری. بعد از دو سه روز دوباره از او بخواه بیشتر با تو بماند تا
با هم به ایتالیا بروید. فکر کنم آن وقت قبول کند. ما هم این دو سه روز اینجا می
مانیم، تا با هم برویم.»
دیروقت بود و ویولت بیشتر آنجا نماند. او به
اتاق خودش رفت و منتظر ویتا ماند.
حدود یک ساعت از نیمه شب گذشته بود که ویتا
برگشت.
ویولت با ملایمت اظهار داشت: «عزیزم، چقدر دیر
کردی، من خیلی نگرانت شدم.»
ویتا گفت: «من گرسنه ام. شام نخورده ام. چیزی
برای خوردن داری؟»
ویولت می دانست ویتا وقتی عصبانی و ناراحت است
غذا نمی خورد، می دانست ویتا در اینگونه مواقع دوست دارد تنها قدم بزند، می دانست
پس از این پیاده روی طولانی حالش بهتر شده است. به او گفت: «من هم شام نخورده ام
محبوب من، ولی چیزی برای خوردن دارم.»
آنها با هم شام مختصرشان را خوردند. پس از شام
ویتا به ویولت گفت: «اگر دوست نداری بیشتر بمانم فردا صبح از اینجا می روم.»
ویولت اظهار داشت: «من به خاطر چیزی که گفتم
عذرخواهی می کنم. من به تو نیاز دارم، این مدتی که از هم دور بودیم به من خیلی سخت
گذشت، به همین خاطر امروز وقتی فکر کردم بعد یک ماه جدایی فقط ده روز با هم خواهیم
بود خیلی ناراحت شدم. من بدون تو نمی توانم تاب بیاورم میتیا.»
ویتا چیزی نگفت، فقط او را در آغوش گرفت و لبان
او را بوسید، او هم به ویولت نیاز داشت، خیلی هم نیاز داشت، ولی نمی توانست (یا
شاید نمی خواست) آن را بر زبان آورد.
بالاخره شب بعد ویتا با ویولت در مورد سفر
ایتالیا موافقت کرد و آنها به اتفاق پت و ژوان یک اتوموبیل اجاره کردند تا به
ایتالیا بروند.
این داستان ادامه دارد...
عکس: ویتا سکویل وست.