کل نماهای صفحه

۱۳۹۰ شهریور ۴, جمعه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش سی ام



به قلم ویتا عثمانی
طولانی ترین نامه عاشقانه ویتا برای ویولت

قبل از این چند بار به کتابی که ویتا با کمک ویولت در مورد رابطه عاشقانه شان می نوشت اشاره کردم، آنها وقتی در مونت کارلو بودند آن را به پایان رساندند. کتاب شامل سه بخش است: جولیان، اوا، آفروس.
چهار سال پیش بخشهایی از این کتاب را ترجمه کردم، و از آنجا که نامه های عاشقانه ویتا از بین رفته اند و در کنار نامه های ویولت نمی توانستم آنها را ذکر کنم، دوست دارم در عوض قطعه ای از بخش آفروس کتاب را در اینجا نقل کنم:
غزل روزهای اولیه عشق ورزی آنها، واضح، پاک و شیرین برفراز بهارخوابهای آفروس صفیر زد.پیرامون آنها همراه با جوانی آنها قدم به درون توطئه ای سرورآمیز نهاد. در میان آسمان آرام و دریا، جزیره با درخشندگی آرمیده بود؛ گویی آزادانه معلق بود، بسان یک رنگین کمان، رنگین و با افسون انزوایش، مسحور. حبابهای آشنا که در اطراف تخته سنگهای همیشگی شکسته می شدند، با حاشیه قیطانی سپیده دم به وسعت قلمرویی سحرآمیز معنا می یافتند. خلوت و زیبایی، ماورای تمام رؤیاهای عاشقان به آنها ارزانی شده بود. آنها اطمینان حاصل کرده بودند که هیچ مزاحمی نمی تواند آشفته شان سازد –چنین مزاحمانی نگه داشته می شدند تا در نبردی نیرومند و صریح مغلوب گردند- هیچ مزاحمی از دنیای بیرونی مگر آنها که به مدد بالها از راه می رسیدند، در حالی که به سرعت از آسمان فرود می آمدند، برای لحظه ای بر جزیره، آن جایگاه غیر مداوم در آغوش دریا، درنگ می کردند و دوباره با بانگ و خروشهای بی قرار به پرواز در می آمدند. پرندگان دریا تنها آشوبگران آرامش و صفای آنها بودند. در سایه درختان زیتون یا سایه کاج ها و صنوبرهای کوتاه قامت، کاجها و صنوبرهایی که مخروطهای کوچکشان بسان گلوله های سیاه رنگ مخملین با نقش و نگارهای شفاف شاخه ها همچون تزئینات سنگی پنجره های گوتیک، در مقابل آسمان آویزان بودند، آنها با تنبلی دراز می کشیدند، در حالی که مرغان نوروزی را نظاره می کردند و ابرهای کوچک سپیدفام که تقریبا همیشه آسمان نیلگون بواسطه آنها منقش بود. سکنه جزیره در هماهنگی با طبیعت، همچون درختان، صخره ها و تخته سنگها یا رمه های سرگردان گوسفندان و گله های بزغاله ها، درآمیخته بودند. اوا و جولیان با حس کنجکاوی و حیرت مواجه نمی شدند، تنها با رضایت و سکوت روبرو بودند. روز به روز همانطور که آنها از جاده دهکده عبور می کردند که در مسیرهای مال رو سرگردان گردند تا آنگاه که به درون آفروس درآیند، با لبخندها، دعا و صمیمیتی مواجه می شدند که بسان سایه درختان و آوای دلنشین ریزش آب، مسلم و تسلی بخش بود؛ و هر شب، هنگامی که آنها تنها با هم در سرایشان مسکن می گزیدند، سرایی تاریک که با ستارگان مسقف بود، منزلی آرام و خاموش که آوایی مگر صدای حرکت مواج فواره سکوت آن را درهم نمی شکست، آنها می توانستند باور کنند که با دستانی نامرئی مواظبت می شوند، در جزیره، جایی که با اختیار مطلق و قدرت منفرد حکمفرمایی می کردند.
آنها خودشان را تسلیم عشق ورزی افسانه ای نمودند. جولیان به راستی اما مردد می کوشید، ولی اوا با تمام توانایی ذاتی اش، با حق شناسی، نخیر، پرسروصدا به پیش می راند، در حالی که بابت شکیبایی اش، طلب پاداش می نمود و خواستار حقوقش بود. او از به کنار افکندن قیدها و موانعی به وجد می آمد که اگرچه مصممانه آنها را تا جایی که امکان داشت تجاهل می کرد، همواره او را با حضور پنهانشان آزرده می ساختند. سرانجام او توانسته بود عقیده اش در زیستن به خاطر و به جانب محبوب در دنیایی از زیبایی، جایی که مادیات اجازه ورود نداشتند را به کمال برساند. در چنین رؤیایی، چنین خلسه ای از انفراد، آنها به طرزی حیرت انگیز در چشمان یکدیگر، قهرمان بودند. اوا تمام حوزه تفاوت، شگفتی و یکتایی اش را بر جولیان آشکار ساخت. با وجود تمام صمیمیت آنها به معنای انسانی، بعضی اوقات جولیان با وحشتی نشاط انگیز به این احساس دست می یافت که دارد در مجاورت یک پریزاد زندگی می کند، آفریده ای که به طور تصادفی از مستوایی دیگر سرگردان شده است. اخلاقیات ناچیز و عطوفت و محبت نوع بشر برای اوا هیچ معنایی در بر نداشت. آنها به طور پیوسته با زبانه آتش ویرانگر آرمانهای خود او می سوختند. حال جولیان به صورتی انکارناپذیر درک می کرد که اوا تمام عمرش را بی هیچ تماسی مگر تماس ظاهری با محیط اطرافش زیسته است.
شهوت پرستی اوا که حتی در گزینش هنرهایی که او دوست می داشت خودش را فاش می ساخت، نشانی از شایستگی او برای اشتیاق شدید انسانی را ظاهر می ساخت. جولیان غریزه اوا را ملاحظه کرده بود که خود را برای لذت او می آراست؛ جولیان بر تزکیه و تهذیب مشکل پسند و نکته گیری مغرورانه ای آگاهی یافته بود که اوا با آنها، بدن خودش را محاصره می کرد. جولیان به غریزه پیشرفته تر اوا این نشان شایستگی را داده بود که سلوک عاشقانه آنها را به هنری زیبا، لطیف و ناب بدل سازد. اوا ارج و بهای مدارا و خودداری اش، گریز و تجاهلش، و ارزش بی پروایی تند و غیرمنتظره اش را به جولیان آموخته بود. جولیان هرگز کشف نکرد، و از آنجا که کمتر از اوا، اپیکوری و خوشگذران نبود، هیچوقت جستجو نکرد که دریابد اصول اخلاقی اوا تا کجا جبلی و ناخودآگاه یا تا کجا تعمدی و سنجیده هستند. هر دو آنها به آرامی و سکوت، مستوری قدری ناچیز راز و معما را برای ملایم ساختن تندی خودآشکارسازی شان محترم می شمردند.
جولیان شهامت آنرا نداشت که از صداقت و راستی ناخویشتن دار یاری بطلبد تا ارزشها را میان پیوستگی جسمانی و نزدیکی روحی آنها تقسیم کند.
این چه بود، این قید و زنجیر شهوت؟ آنقدر مادی و جسمانی، باز هم آنقدر الزام آور، آنقدر اجباری، گویی می رفت تا تقریبا یک پیوند و ایجاب روحانی شود، و نه تنها یک نیاز جسمانی؟ آنقدر ناپایدار و باز هم آنقدر عودکننده؟ بسان یک شعله خاموش می گشت تا دوباره زنده شود؟ آنچنان بی اهمیت، آنچنان وقیحانه پیش پا افتاده، ولی در عین حال صمیمیتی چنان دقیق، محکم، کمیاب و تحریردار را بوجود می آورد؟ آن جادویی که در اوقات تابش آفتاب دستهای آنها را بسان پروانه هایی که دسته جمعی بال و پر می زنند به سوی هم می کشید ودر ساعات شب، رها از سلطه و تسلیم آنها را به هم پیوند می داد؟ آن افسونی که آن پرورش محتاط، فردی و موروثی را کنار می زد و غروری را با غروری دیگر جایگزین می کرد؟ آن راز دونفره منحصر به فرد؟ آن جریان آنها را با چنان نیروی کیهانی با هم لگدمال می کرد که در حصار چنبره جوهر شکننده و فانی بشری، تندباد قانونی سنگدل از طبیعت، خشم آلود هجوم می آورد؟آنها نسبت به یکدیگر هیچ شفقتی نداشتند. مقصود آنگونه شفقتی است که ممکن بود در رابطه ای بخزد که آنها در آن همدستی می کردند در فنا شدن، با گزینش سکونت در هوای پاک و پرمایه قلل کوهستان، با اجتناب از سهولت وادی ها. خشونت و جور هرگز خیلی دور، خارج از رؤیت نبود. آنها با مناعت و سرافرازی عشق می ورزیدند، با شعله ای از شور عشق که هر چیزی را جز آن اصل جبلی لاینفک عشق، آن اشتیاق و هیجان شدید آرمانی را از عشقشان می زدود.
جولیان در حالی که دستانش را دراز می کرد و انگشتانش را در گیسوان لطیف اوا فرو می برد تا آنها را در نرمی آن گیسوان تعمید دهد، اظهار داشت: «من با یک مائناد زندگی می کنم.»از پناهگاه ناهموار قصبها و بوریا، که آن موقع آنها در آنجا در میان تاکستانهایی با ردیف بهارخوابها وقت گذرانی می کردند، گلبندهای درختان مو و برگهای پهن به رنگهای زرد و قرمز روشن، زیبایی، فریبندگی و ظرافت هماهنگ اوا را همچون الماسی مشعشع در برابر آفتاب قاب می گرفتند. سایه های قشنگ ملیله دوزی تاکها، زمین را منقش می نمود و مارمولکهای چابک بر حصارهای ناهموار بهارخواب، به سرعت در تکاپو بودند.
جولیان در حالی که افکارش را دنبال می کرد، گفت:
«تو هیچوقت آرزوی دیگر زنان را در سر نداری... ثبات؟ خانه ای مشترک با من؟ هیچگاه به چنین خواسته ای اشاره نکرده ای؟»
اوا پاسخ داد: «پابندها، من همیشه از دارایی و ثروت بیزار بوده ام.»
جولیان برای مدتی طولانی در او دقیق شد، در حالی که به او می اندیشید، با گیسوانش بازی می کرد، انگشتانش را در انبوه موجدار آن می گنجاند، گونه اش را بر لطافت نازک و شیرین گونه او قرار می داد و می خندید.
سپس اظهار داشت: «پریزاد من، حوری بسیار زیبای من.»
اوا آرام دراز کشیده بود، دستانش را پشت سرش حلقه کرده و نگاهش به جولیان بود، آنگاه که جولیان ادامه داد تا جملات بی ربط و گسسته اش را بر زبان آورد.
«اوای هراکلئون کجاست؟ نقابی که تو پوشیده بودی! من تنها بر پوچی ناچیز تو اصرار می کردم و تو بخاطر غرورت هیچ دفاعی نمی کردی. والاترین مباهات مستتر! پاکدامنی و نجابت افسانه ای ذهن! روح معتبر و دست نخورده، نزد همه همین است. مصون، هتک حرمت نشدنی. کمیاب ترین و لطیفترین خودداری! فراتر و منزه تر از عوامیت، پستی و وحشیگری انبوه مردم! اوای من...»
او دوباره شروع کرد:
«آنقدر کمیاب، آنقدر استثنایی، آنقدر لطیف، آنقدر پاکدامن، آنقدر بی آلایش به من تعلق دارد. ماورای آرزوهای فناپذیر. تو به همه رخصت دادی در مورد تو بد قضاوت کنند، خود من هم شامل می شوم. تو لبخند زدی، نه حتی با دقت و توجه، مبادا تو را لو دهد، و هیچ نگفتی. تو خودت را کنار کشیدی. تو زندگی ظاهری ات را به کمال رساندی. آن مشرب بابصیرت، آن شوخ طبعی عمیق... نمی توانستم فکر کنم تو سطحی و کم مایه هستی –و نه همه آن تظاهر و خودنمایی تو می توانست راز و معمای تو را پنهان دارد- ولی ممکن است من بخشوده شوم، من گمان می کردم تو در هر چیزی مگر شیطنت، شرارت و بدجنسی، سطحی و کم مایه هستی. من برای تو پیش بینی کردم» -او خندید و ادامه داد- «حرفه مهمی به عنوان یک ویرانگر مردان. یک فاحشه بزرگ. اما در عوض تو را یک عاشق بزرگ و بسیار خوب یافتم. یک عاشق بزرگ.»
اوا گفت: «اگر هم بدجنس و شیطان باشم، عشق من در برابر تو از بدجنسی و شیطنت فراتر می رود؛ آن جلوی هر گناه و تقصیری را می گیرد.»
جولیان برای لحظه ای صورتش را میان دستانش قرار داد.
«من به تو ایمان دارم، من این را می دانم.»
اوا در حالیکه راست می نشست و موهایش را از چشمانش کنار می زد اظهار داشت: «من شیوه دیگری برای عشق ورزی نمی شناسم،» او ادامه داد: «من بی ریا و وفادار هستم. این عشقی خودپسند است. من برای تو جان می دهم، با خوشحالی، از روی میل، بدون ذره ای تأمل، ولی ادعایی را که نسبت به تو دارم برای هیچکس و هیچ چیز قربانی نخواهم کرد. همه آن افراطی است. من مطالبات هنگفتی دارم. من بایستی تو را دربست برای خودم داشته باشم.»
جولیان سربه سر او گذاشت:
«تو ازدواج با مرا قبول نکردی.»
اوا جدی بود.
«آزادی، جولیان! رمانس! دنیا پیش روی ماست تا موافق میل در آن سرگردان شویم؛ نمایشگاه هایی تا در آنها پایکوبی کنیم، مردمان ناشناسی که مصاحبشان شویم، تا لبخند را در چشمان آنها نظاره کنیم و "عاشقان" آزاده و بامدارایی که بر لبهایشان پرورده می شوند. تا پوزه آداب دانی را به خاک بمالیم، تا کرسی ای که بر آن جلوس کرده را برباییم! چه کسی از آنها با تمام آن حواس پنجگانه شان خواهد توانست اسب تندرو خدایی را به ارابه چاپار افسار کند؟»
به نظر جولیان آمد که اوا با تشعشع و پرتویی باطنی و فرامادی منور شده است، نوری که از چشمانش می تابید و حقا باشکوه و پرمایه در تبسمش مشتعل و سرخ فام بود.
او اظهار داشت:
«ولگرد! آیا زندگی یک کارناوال طولانی است؟»
«و یک صداقت و راستکاری طولانی. من ترا پیش روی جهان از آن خود خواهم دانست و نارضایتی آن را طلب خواهم کرد. من ترا آزاد خواهم کرد... نه، وقتی از من خسته شدی ترا ترک خواهم کرد. من بالهای طلایی عشق را نخواهم چید. ترا با پیمانها نخواهم رنجاند، که ترا تهدید به نقض عهد نمایم، به زور از تو سوگندی بستانم که هر دو باید بدانیم تنها ادا شده تا شکسته شود. ما آن را برای میانسالی باقی خواهیم گذاشت. میانسالی... به من گفته شده چنین چیزی وجود دارد؟ بعضی اوقات فربه است، بعضی اوقات رنگ پریده، یقینا همواره مایه افسردگی است! ممکن است معقول، کامیاب و خشنود باشد. بعضی اوقات، به من گفته شده حتی عشق می ورزد. ما جوان هستیم. جوانی!» در اینجا صدایش را پایین آورد، «بالدار، آسمانی، خدایی و مقدس.»
وقتی جولیان در مورد جزیره ها با اوا صحبت می کرد، او گوش فرا نمی داد، اگرچه جرأت نمی کرد جلوی جولیان را بگیرد. جولیان صحبت می کرد، می کوشید او را علاقمند سازد، تلاش می کرد تا در او اشتیاق و هواخواهی برانگیزد. جولیان در حال گفتگو همواره چشمانش را به دریا می دوخت چون غریزه ای غامض به او هشدار می داد نگاهش را به سوی رخساره اوا منحرف نکند؛ گاهی اوقات آنها در میان تاکها بودند، تاکهایی که در سرخی برنزی و کهربایی ماه سپتامبرشان به شرابی می مانستند که از ثمره آنها روان بود، و از آنجا دریا سوسو می زد، زمخت و بیرحمانه آبی در میان آن برگهای پرتب و تاب، دریا که به درون حصارهای هموار صدفی تموج داشت؛ بعضی وقتها آنها بر صخره های سطوح پایینی بودند، در یک روز بادخیزتر، وقتی که طره های سپید از خیزابها بالا می جهیدند و حبابهای ریز با شدتی قیطانی در برابر جزیره بر کناره کم ژرفای سبزرنگ درهم می شکستند؛ و گاهی وقتها پس از هوای گرگ و میش غروب، آنها به بالای بهارخوابهای زیتونی می رفتند زیر نور ماه که از میان درختان در دنیایی بطور غریب خاکستری و نقره ای بالا می رفت، دنیایی بطور غریب و متباین بی نصیب از رنگ. جولیان همچنانکه بر زمین دراز کشیده بود، سخن می گفت در حالیکه دستانش سخت به خاک آفروس فشار وارد می کرد. تماس با آن به جولیان شهامتی می بخشید که به آن نیاز داشت... او سرسخت و خودسرانه سخن می گفت؛ در نخستین هفته با آتش الهام، پس از آن با استقامت وفاداری. این سخنگویی های تک نفره همیشه به یک نحو به پایان می رسید. جولیان نگاهش را از دریا به رخساره اوا می دوخت، سخنش را از وسط متوقف می ساخت و بطور غیرمنتظره به سوی اوا می شتافت و گیسوان او، گلوی او و دهان او را هدف بوسه هایش قرار می داد. آنگاه اوا مسرورانه و با خوشگذرانی بسوی او برمی گشت، و در میان بازوان او انعطاف می یافت و بزودی زیبایی و ظرافت گفتار زمزمه گر او، جولیان را دوباره افسون می کرد، تا وقتی که برفراز لبهای اوا، منازعه آفروس را به دست فراموشی می سپرد.
این داستان ادامه دارد...

۱۳۹۰ شهریور ۲, چهارشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش بیست و نهم




به قلم ویتا عثمانی


روز بعد ویتا و ویولت به فولکستون رفتند، تا از آنجا با کشتی به فرانسه بروند، آغاز سفرشان زیاد دوستداشتنی نبود چون ویولت سخت مریض شد و آنها مجبور شدند شب را در فولکستون بمانند، ولی همین که به پاریس رسیدند همه چیز عوض شد. ویتا که قبلا قصد داشت در پاریس با هارولد دیدار کند چنان تحت جذبه ویولت و خاطرات شیرین پاریسی شان قرار گرفت که از آن ملاقات منصرف شد. ویتا بعدها در مورد آن نوشت: «ما درست مثل سال قبل زندگی می کردیم، زندگی در کافه ها، تئاترها و "جولیان". هیچ از عشق، غم خواری و علاقه مان نسبت به یکدیگر کاسته نشده بود، بلکه برعکس بیشتر از سال قبل به هم علاقمند بودیم. حتی از اشتیاق من به حس آزادی که این زندگی در برداشت، هیچ کم نشده بود. من در بلوارها با پوشش مردانه پرسه می زدم، همانطور که در پیکادلی اولین بار قدم زدم، من با همان ظاهر در کافه ها می نشستم و قهوه می خوردم و مردم را تماشا می کردم که در رفت و آمد بودند؛ بعضی اوقات اشخاصی را می دیدم که آنها را می شناختم و در شگفت بودم که آنها چه فکر خواهند کرد اگر واقعیت را در مورد این پسر دست و پا چلفتی و تنبل بدانند که سرش را با نوار زخم بسته است و اگر او را بشناسند و بدانند او همان زن تقریبا اهانت آمیز و مغروری است که شاید در یک مهمانی شام یا یک مجلس رقص با او ملاقات کرده اند؟»
آنها پس از پاریس به مونت کارلو رفتند تا از آنجا به یونان بروند. ویتا نوشته است: «مونت کارلو دیگر ملکوت بود... بازگشت به مونت کارلو، جایی که قبلا در آن اوقات خیلی شادی گذرانده بودیم... ما کنار پنجره های قدیمی و آشنای آنجا می ایستادیم و از ورای آن پنجره های باز روشنایی روز را نظاره می کردیم، و خاموشی شب و دریا، به راستی آن یکی از آن لحظه هایی بود که آدم باور می کند فقط برای خوشبختی مطلق و حس شادی زنده است.»


این داستان ادامه دارد...
شرح عکس: جنت مک تیر در نقش ویتا (نشسته) و کاترین هریسون در نقش ویولت (ایستاده).

۱۳۹۰ شهریور ۱, سه‌شنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش بیست و هشتم






به قلم ویتا عثمانی
ویتا همانطور که به دنیس قول داده بود، ویولت را به خانه اش در ساسکس برگرداند، اما خودش نیز آنجا ماند. او طبق معمول همه اوقات به جز آخر هفته ها را با ویولت می گذراند. آنها با هم بخشهای پایانی کتابشان را می نوشتند. ویولت در مورد سفر دیگر اصرار نمی کرد، تا آنکه روزی ویتا گفت: «فکر می کنم وقتش رسیده است.»
«منظورت چیست میتیا؟»
«فکر می کنم وقتش رسیده تا به یونان برویم. من باید سیسیلی و لزبوس را ببینم، کتابمان در مورد یونان است، آفروس همان لزبوس است.»
ویولت که مشتاق این سفر بود لبخند زد و گفت: «خیلی وقت بود منتظر بودم این را از تو بشنوم. هر وقت تو بخواهی من آماده ام.»
ویتا گفت: «من امشب به لانگ بارن می روم. اگر بتوانم برای پس فردا بلیط تهیه کنم خوب است.»
ویولت خندید و گفت: «فردا هم می توانیم برویم.»
«نه، من نمی توانم. ما اول به فرانسه می رویم، پاریس. تو پاریس را خیلی دوست داری، من هم خاطرات قشنگی از آن دارم.» آنگاه کمی مکث کرد و سپس ادامه داد: «البته همه آن خوب نیست، ازدواج تو، سفرت با دنیس به آنجا... چقدر برای من سخت بود.»
ویولت او را بوسید و گفت: «مرا ببخش میتیای محبوب من، من اشتباه کردم، من با آن ازدواج تو را و خودم را اذیت کردم، من نباید آن کار را می کردم، من خیلی پشیمانم.»
ویتا چیزی نگفت، تنها با اشاره سر حرفهای ویولت را تایید کرد. ویولت ادامه داد: «عزیزم، من اشتباه کردم ولی قول می دهم از حالا به بعد کاری نکنم که کمترین نارضایتی برای تو به دنبال داشته باشد. عهد می بندم هرطور تو دوست داری عمل کنم. قول می دهم.»
آنگاه دست ویتا را در دست گرفت و آنرا نوازش کرد. ویتا لبخند زد، دست او را فشار داد و گفت: «دستان تو چقدر نرم و کوچک هستند. انگار یک پرنده کوچک را میان انگشتانم فشار می دهم.» آنگاه خندید.
ویولت پرسید: «تو این کار را خیلی دوست داری محبوب من؟»
ویتا در حالی که گونه ویولت را نوازش می کرد گفت: «من با تو بودن را دوست دارم پریزاد من.»
آنگاه با تردید ادامه داد: «لوشکا، تو چقدر پول داری؟»
ویولت گفت: «برای سفر یونان به قدر کافی پول دارم عزیزم.»
«نه، من خودم هم پول دارم، خوشبختانه رمانم خیلی خوب فروش داشته است، ولی لوشکا، فکر می کنم از حالا به بعد بهتر است سعی کنی پولهایت را نگهداری، ما آنها را لازم داریم.»
ویولت خوشحال شد، حدس زد ویتا می خواهد یک زندگی مستقل ترتیب دهد. لبخند زد و پرسید: «برای چه کاری لازم داری؟»
ویتا گفت: «الان چقدر داری؟»
«فکر کنم بیشتر از چهارصد پوند.»
ویتا لبخند زد و گفت: «عالی است، آنها را فردا، قبل از سفر، به حساب من منتقل کن.»
ویولت گفت: «حتما این کار را می کنم ولی هنوز نمی خواهی بگویی برای چه کاری آنها را لازم داری؟»
ویتا خندید و گفت: «مهم نیست، بعدا می فهمی.» آنگاه ویولت را در آغوش کشید و گفت: «من باید بروم، امشب تنهایی برایم سخت است، ولی برایت نامه می نوسیم پری دوستداشتنی من.»
«برای من سخت تر است محبوب شیرینم، سعی کن فردا بیایی. منتظرت هستم.»
«فردا می خواهم به دیدن مادرم بروم، شاید سفر ما طولانی شود، حتما باید مادرم را ببینم.»
«حق با توست میتیا، اما امیدوارم مادرت با سفرمان مخالفت نکند.»
ویتا لبخند زد و گفت: «مخالفت هم بکند باز به سفر خواهیم رفت، ولی سعی می کنم او را قبل از رفتن راضی کنم.» آنگاه کت، کلاه و چکمه هایش را پوشید، ویولت را بوسید و بیرون رفت.
ویتا روز بعد به لندن رفت. ابتدا بلیط قطار را تهیه کرد و سپس به خانه مادرش رفت. او به مادرش گفت: «من فردا به فرانسه می روم.»
مادرش با لهجه فرانسه اش پرسید: «تنها می روی؟»
«نه، با ویولت می روم.»
لیدی سکویل گفت: «ویولت حالا یک زن ازدواج کرده است، او نباید با تو سفر کند.»
ویتا اظهار داشت: «سفر ما طولانی نخواهد بود، هارولد را هم می بینم، خیلی وقت است او را ندیده ام.»
لیدی سکویل با صدای بلند گفت: «نه، تو نباید بروی، دیگر با ویولت تمام کن، او شوهر دارد...»
«مادر، او دنیس را دوست ندارد، او فقط مرا دوست دارد.»
«پس چرا با دنیس ازدواج کرد؟»
«چون مجبورش کردند.» مکث کرد و سپس ادامه داد: «مادر، بگذار یک اعتراف کنم من او را دوست دارم، از وقتی یک بچه کوچک بود خیلی بیشتر از یک دوست معمولی دوستش داشتم اما همیشه سعی می کردم احساسم را از او و دیگران پنهان کنم، حتی خودم آن را انکار می کردم، ولی این حس همیشه بوده، یک حس دوست داشتن عجیب همراه با حس مالکیت، همیشه ویولت را متعلق به خودم دانسته ام، فقط متعلق به خودم. چطور بتوانم تحمل کنم او به نام شخص دیگر باشد؟»
«نگذار کسی این را بداند. ویتا، اگر تو یک مرد را جز هارولد دوست داشتی اشکالی نداشت، ولی دوست داشتن یک زن، آن هم به این صورت جالب نیست. اگر می خواهی عاشق زنی باشی خوب عاشق من باش.»
ویتا خندید و گفت: «شما خیلی خوب هستید مادر، من شما را خیلی دوست دارم.»
لیدی سکویل ادامه داد: «ویولت را فراموش کن، عزیزم من تو را درک می کنم، تو مثل من هستی، پرحرارت، ولی هارولد سرد است، نمی تواند تو را راضی کند. اشکالی ندارد، تو با کسی باش که تو را راضی کند ولی نه یک دختر، یک مرد انتخاب کن! زن سالم که با یک دختر معاشقه نمی کند!»
«مادر، شما هیچی در مورد من و هارولد و ویولت نمی دانید. چرا شما، هارولد و بقیه همه فکر می کنید من به خاطر سکس با ویولت هستم؟! من او را دوست دارم، همه وجودش را.»
لیدی سکویل عصبانی شد و اظهار داشت: «این ویولت تو را اغوا کرده است، ویتا، زنان خانواده سکویل بدکاره نبوده اند، از ویولت هرچه سر بزند بعید نیست، مادرش روسپی شاه بوده است، خودش هم...»
ویتا به شدت عصبانی شد، او حرف مادرش را قطع کرد: «اگر رابطه مادر ویولت با شاه روسپیگری است، پس رابطه شما با آقای سیری را چه بنامیم؟ چرا آقای سیری بیشتر املاکش را با وجود آن همه فرزندی که داشت برای شما به ارث گذاشت؟ چرا من باید او را بیشتر از پدرم می دیدم؟ چرا پدرم باید بیشتر اوقات را در لندن سپری می کرد؟ مادر، وقتی بچه بودم و به خانه ویولت می رفتم، معمولا کالسکه شش اسبه پادشاه را می دیدم که بیرون منتظر است، خدمتکار به من می گفت به طبقه بالا نروم، چون آقای محترمی آنجاست- آخر اتاق ویولت در طبقه بالا بود و در مواقع دیگر یکراست به طرف اتاقش می رفتم- آن وقت طولی نمی کشید که ویولت می آمد و مرا به کتابخانه می برد تا زمانی که شاه بیرون می رفت. همین صحنه وقتی او به نول می آمد در مورد آقای سیری تکرار می شد. کودکی ما گذشته از آنکه با هم گذشت، به طرز عجیبی به هم شباهت داشت، هر دو اشراف زاده بودیم اما هر دو مادربزرگ هایمان غیر اشرافی بودند. او می نوشت، من می نوشتم، او می خواند، من می خواندم. او فکر می کرد، من فکر می کردم، با هم بازی می کردیم، با هم می خوابیدیم، با هم بیدار می شدیم... در باغچه ام گلهای رنگارنگ می کاشتم تا وقتی به نول می آید بهترین دسته گلها و تاج گلها برایش درست کنم. او نقاشی می کرد و بهترین هایش را به من هدیه می داد، او به تمام معنای کلمه به من تعلق داشت. آن وقت او به سیلان رفت، دو سال از هم دور بودیم، من به اندازه او قوی نبودم، با جریان مرسوم جامعه جاری شدم، ازدواج کردم، به خودم و ویولت خیانت کردم، دیگر نمی خواهم خودم را فریب دهم، دیگر نمی خواهم به کسی دروغ بگویم، من هارولد را دوست دارم، ولی عاشق ویولت هستم، من به راحتی می توانم هارولد را با معشوق هایش ببینم ولی نمی توانم حتی بپذیرم نام ترفیوسیز بر ویولت باشد. اگر پسر به دنیا می آمدم قطعا با ویولت ازدواج می کردم و با هارولد دوست بودم، حال که دختر هستم هم دوست دارم دوست دارم ویولت معشوقه من باشد.»
«ویولت دختر آلیس است، او یک اغواگر است، مواظب خودت باش.»
«ویولت آخرین دختری است که می توان او را اغواگر یا بدکاره دانست. تمام جسم و روح و فکرش فقط به من تعلق دارد. مادر، شما نمی دانید، شما هیچی نمی دانید، بین او و دنیس هیچ رابطه ای نیست، آنها فقط به ظاهر زن و شوهرند.»
مادرش گفت: «تو هم حرف او را باور داری؟ تو چه می دانی در خانه آنها چه می گذرد.»
«مادر، من به او ایمان دارم، او با همه تفاوت دارد، او قوانینی برای زندگی دارد که خیلی عجیب هستند، کسی نمی تواند او را بشناسد، او وفاداری تعریف شده معمول را به باد تمسخر می گیرد ولی با تمام وجودش به من وفادار است، نه به خاطر تعهدی که بین ماست، بلکه به خاطر عشقی که دارد، عجیب ترین عشقی که دیده ام. مادر، سالهای سال به او کم اعتنایی کرده ام، او را تحقیر کرده ام، با او بد رفتار کرده ام و از طرفی دیگر او را دوست داشته ام، به او محبت کرده ام، از بعضی چیزهایی که دوست داشتم به خاطر او صرفنظر کرده ام و هیچ کدام از اینها تاثیری در محبت او نسبت به من نداشته است، این عشق در او مدام در حال افزایش است، از ده سالگی، چون او برعکس من از همان اول مرا عاشقانه دوست داشت. آیا بیشتر از این باید امتحانش کنم؟»
«ویتا، او تو را اغوا کرده است، او شوهر دارد، تو شوهر و بچه داری. شما نباید با هم به سفر بروید. اگر می خواهی هارولد را ببینی، خودت به تنهایی برو. می دانی هارولد چقدر از ویولت نفرت دارد.»
«مادر، ویولت که با من و هارولد نمی ماند. سفرم زیاد طول نمی کشد. قول می دهم زود برگردم.»
«من با این سفر مخالفم.»
ویتا مصمم جواب داد: «اگرچه دوست دارم رضایت شما را به دست آورم ولی مخالفت شما مرا منصرف نمی کند.» آنگاه خداحافظی کرد و بیرون رفت.



این داستان ادامه دارد....

۱۳۹۰ مرداد ۲۷, پنجشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- قسمت بیست و هفتم


به قلم ویتا عثمانی

ویتا و ویولت دو روز در لندن ماندند، آنها قبل از بازگشت به کنت، به خانه کپل ها رفتند، زیرا ویتا اصرار داشت مادر ویولت را ببیند، وقتی به آنجا رسیدند آلیس کپل خیلی عصبانی بود، او گفت: «شما چه زمانی می خواهید از این بازی کودکانه دست بکشید؟ شما هر دو ازدواج کرده اید، ویتا تو دو بچه داری، چه زمانی می خواهید احساس مسوولیت کنید؟»
ویتا قبل از آنکه ویولت حرف بزند پاسخ داد: «این کار کودکانه نیست، من و ویولت همدیگر را دوست داریم، هیچ کس به اندازه شما نمی تواند درک کند ما چقدر به هم تعلق داریم، من قبل از او هیچ دوستی نداشتم و فکر می کنم او هم قبل از من دوستی نداشته است.» آنگاه رو به ویولت با لبخند پرسید: «درست می گویم؟»
ویولت پاسخ داد: «کاملا.»
ویتا ادامه داد: «خانم کپل، فکر می کنید کجای کار اشتباه است؟ اینکه دو نفر واقعا همدیگر را دوست داشته باشند و برای هم زندگی کنند؟ یا اینکه دو نفر مجبور باشند به خاطر دیگران با هم زندگی کنند در حالی که هیچ به یکدیگر تمایل نداشته باشند؟»
آلیس بی اعتنا به ویتا رو به ویولت گفت: «دنیس چند ساعتی پیش اینجا بود و خیلی هم عصبانی بود، اگر او را به عنوان یک شوهر قبول نداری حداقل به عنوان یک دوست با او خوب رفتار کن، مگر خودت ازدواج با او را قبول نکردی؟»
ویولت پاسخ داد: «من نمی خواستم با او ازدواج کنم، شما مرا مجبور کردید این کار را بکنم، بعلاوه قراری بین من و او بوده که آن را زیر پا گذاشته است، او قول داده بود در مورد دوستی من با ویتا دخالت نکند ولی دخالت کرد، او نامه های ویتا را خواند و همه آنها را از بین برد.»
آلیس رو به ویتا گفت: «می توانم خواهش کنم مرا با ویولت تنها بگذاری؟»
ویولت اظهار داشت: «مادر، دلیلی ندارد او بیرون برود، من چیزی را از او پنهان نمی کنم.» ولی ویتا از اتاق بیرون رفت.
آلیس مکثی کرد و سپس ادامه داد: «پدرت وقتی به خانه آمد وحشت زده بود، بین تو و ویتا چه بوده است؟ دنیس بعضی نامه ها را به او داده بود تا بخواند. پدرت می گفت ویتا معشوق توست، شاید هم شوهر توست. می گفت هر چه در یک رابطه عاشقانه بین یک مرد و یک زن وجود دارد، بین شما دو تا وجود دارد، ویولت اجازه نده ویتا تو را اغوا کند، او کسی نیست که به تو وفادار بماند.»
«مادر، حتی اگر آنگونه که تو فکر می کنی وفادار هم نباشد من او را دوست دارم و به او وفادار خواهم ماند. خوشحالم که شما واقعا می دانید رابطه من و ویتا از آن دوستی دوران کودکی خیلی فراتر رفته است، من خوشحالم که چنان حس زیبایی شناختی قویی دارم که جذب زنی مانند ویتا شده ام عوض آنکه بخواهم به یک مرد عشق بورزم.»
آلیس فریاد زد: «تو بیمار هستی دختر، تو باید درمان شوی.»
ویولت با خونسردی پاسخ داد: «اگر این یک بیماری است، دوست دارم همیشه بیمار باشم. من خوشحالم که زیباترین و شگفت انگیزترین زن دنیا به من تعلق دارد. من به او و خودم مباهات می کنم. من ویتا را می پرستم، وقتی در کنارم نیست دلتنگم، وقتی با من است خودم را در بهشت احساس می کنم. خواهش می کنم مادر، به دنیس بگویید بی دلیل نسبت به من احساس مسوولیت نکند، من از او متنفرم.»
«ویولت، عزیزم تو هنوز در دنیای کودکی ات با ویتا مانده ای ولی حتی اگر تو از دنیس متنفر باشی، ویتا شوهر و بچه هایش را دوست دارد، تو نباید به او به عنوان یک مرد نگاه کنی.»
«مادر، من هیچ وقت به او به عنوان یک مرد نگاه نکرده ام، اینکه او در مقایسه با من مردانه تر به نظر می رسد دلیل بر این نمی شود که او را یک مرد می بینم. مادر برای شما عجیب است یک زن جذب زنی دیگر شود ولی من اولین زنی نیستم که اینگونه آفریده شده ام.»
«این بیماری است، این فکر را از ذهن خودت بیرون کن، تو نباید با ویتا چنین رابطه ای داشته باشی.»
«ولی زنان بزرگ اینگونه زندگی کرده اند، سافو، ژاندارک، کریستینا... من نمی توانم از ویتا دست بکشم. من به او تعلق دارم، جسمم، روحم و فکرم.»
آنگاه به مادرش نزدیکتر شد و آرامتر گفت: «مادر عزیزم، من زاییده یک رابطه ممنوع هستم، تو آن را پنهان کردی، پاپا آن را پنهان کرد، پدر اصلی ام آن را انکار کرد، چرا؟ چون مردم آن را بد می دانستند، من هم جایی عاشق شده ام که مردم بد می دانند، نظر آنها برایم مهم نیست، حتی نظر پاپا و سونیا، اما تو برایم مهم هستی. دوست دارم تو ما را درک کنی و آن را بپذیری. تو ویتا را خوب می شناسی، او با من بزرگ شده است، می دانی چقدر مرا دوست دارد. در مورد این رابطه فکر کن.» آنگاه مادرش را بوسید و از اتاق خارج شد.
آنها به لانگ بارن برگشتند. سه روز بعد دنیس به لانگ بارن آمد. ویولت مایل نبود او را ببیند، به همین خاطر ویتا به تنهایی با او ملاقات کرد. دنیس به خاطر خواندن نامه ها عذرخواهی کرد و خواستار دیدار با ویولت شد. ویتا او را به خاطر رفتار بدش با ویولت سرزنش کرد و گفت ویولت به آنجا برنمی گردد. دنیس آنچه ویولت گفته بود را انکار کرد و اظهار داشت کسی که به ویولت سیلی زده پاپا بوده است و نه خود او. ویتا عصبانی به سراغ ویولت رفت: «تو به من دروغ گفتی؟ دنیس به تو سیلی زده است یا پاپا؟»
ویولت پاسخ داد: «پاپا.»
ویتا عصبانی بود، فریاد زد: «تو باز به من دروغ گفتی! بلند شو برو دنیس را ببین. به خانه ات برگرد. امشب می خواهم تنها باشم.»
ویولت با تعجب پرسید: «یعنی این موضوع اینقدر مهم است؟»
ویتا پاسخ داد: «فکر می کنی مهم نیست؟ چرا به من دروغ می گویی؟ این خیلی بد است که آدم به کسی که عاشقش است دروغ بگوید.»
«میتیا، من نمی خواهم به آنجا برگردم، من از او متنفرم. تو اگر عاشق من هستی برایم خطر کن. با اینکه بدم می آید به آنجا برگردم، با اینکه متنفرم از اینکه لبخند پیروزمندانه او را ببینم که باز مرا به دست آورده است فقط چون تو می خواهی از اینجا می روم.»
آنگاه از اتاق بیرون رفت. ویولت خیلی خوب با جملات اخیرش حس غیرت ویتا را بیدار کرد، ویتا او را دنبال کرد و گفت: «لوشکا، برگرد. من خودم با دنیس صحبت می کنم.»
ویولت اطاعت کرد. ویتا به دنیس گفت ویولت امشب را در لانگ بارن می ماند اما فردا به خانه اش برخواهد گشت. دنیس قانع شد.
ویولت آنجا ماند. ویتا خیلی کم با او حرف می زد و مشغول نوشتن کتابشان بود، ولی وقتی با هم به رختخواب رفتند ویولت را در آغوش گرفت و با سرزنشی ملایم پرسید: «چرا به من دروغ گفتی لوشکا؟ تو که به هیچ کس دروغ نمی گویی. چرا به من دروغ گفتی؟»
ویولت پاسخ داد: «مرا ببخش محبوب من، کار خیلی بدی کردم، واقعا پشیمانم.»
ویتا دوباره پرسید: «چرا دروغ گفتی؟»
«چون تو اهمیت نمی دهی من با آن مرد زندگی کنم مگر آنکه فکر کنی ممکن است مرا کتک بزند یا به من تجاوز کند.»
«لوشکا، تو چقدر در مورد من اشتباه می کنی، من آن روز آمدم تو را ببرم، چون می دانستم فقدان نامه ها حسابی برایت سخت است. دوست نداشتم در آن شرایط تنها باشی. لازم نبود به من دروغ بگویی، در هر حال اجازه نمی دادم با دنیس بمانی.»
«من واقعا عذرخواهی می کنم میتیا محبوب من. مرا ببخش.» آنگاه دست ویتا که دور گردنش حلقه شده بود را بوسید.
ویتا ادامه داد: «اگر در عشقت نسبت به من ثابت قدم باشی، اگر به من وفادار بمانی و با من روراست باشی، قول می دهم تو را ز این موقعیت نجات دهم، تنها کمی به من فرصت بده لوشکا.»
«من تو را می پرستم میتیا، خودت می دانی، بارها مرا آزموده ای و می دانی چطور حاضرم همه زندگیم را برای تو قربانی کنم.»
ویتا خندید و در گوشش زمزمه کرد: «تو پری زیبای منی... اوا... و من جولیان، فرمانروای آفروس. کتابمان رو به اتمام است. ولی آن دروغت باعث شد در بخشی از کتاب در مورد دروغگویی اوا بنویسم.» آنگاه خندید.
ویولت با لبخند گفت: «واقعا که خیلی سختگیر هستی جولیان.» سپس در حالی که گونه های ویتا را نوازش می کرد آهسته تر گفت: «اوا متعلق به توست، بیشتر از آفروس، بیشتر از هر چیز دیگر. بر او فرمانروایی کن.»
ویتا در حالی که نگاهش را به چشمان او دوخته بود گفت: «اوا نباید به فرمانروا دروغ بگوید.»
ویولت دست ویتا را در دست گرفت و گفت: «اطاعت می کنم.»
«اوا نباید به او خیانت کند.»
«اطاعت می کنم.»
«اوا نباید چیزی را که فکر می کند برای فرمانروا مهم است، از او پنهان دارد.»
«اطاعت می کنم.»
«اوا نباید به دختر یا پسری دیگر نگاه کند.»
«وقتی تمام وجودش را جولیان و عشقش نسبت به او فرا گرفته دیگر نمی تواند کسی دیگر را ببیند.»
ویتا گفت: «فکر می کنم خوب است همین ها پیمان نامه میان من و تو باشد. تو که آنها را نقض نمی کنی؟»
«فکر نمی کنم هیچوقت از عشق تو دست بکشم.» سپس پرسید: «عزیزم، می توانم یک سوال بپرسم؟»
ویتا با اشاره سر پاسخ مثبت داد. ویولت گفت: «می خواهم بدانم اگر به فرمانروا وفادار نمانم او چه مجازاتی برای من در نظر می گیرد؟»
ویتا پرسید: «منظورت چیست؟»
ویولت در حالی که به لکنت افتاده بود اظهار داشت: «من به تو وفادار هستم، من محال است به تو خیانت کنم، ولی فرض کن اوای دیگری بود، که مثل من نبود، بعد از مدتی بعضی از شرایط پیمان نامه را نقض می کرد، با او چه می کردی؟»
ویتا پاسخ داد: «او را می کشتم،» آنگاه کمی مکث کرد و ادامه داد: «شاید هم نمی کشتم، نمی توانم پیش بینی کنم، ولی با اطمینان می توانم بگویم او را برای همیشه فراموش می کردم.»
«نه نمی توانستی، وقتی واقعا عاشق شوی، نمی توانی فراموش کنی حتی اگر به تو وفادار نماند.» آنگاه با یادآوری آن چند سالی که با وجود بی وفایی ویتا و رابطه اش با رزاموند و هارولد، نتوانسته بود و حتی نخواسته بود ویتا را فراموش کند اندکی چهره اش اندوهگین شد.

ویتا متوجه آن اندوه شد اگرچه علت آن را نمی دانست. او موهای ویولت را نوازش کرد و پرسید: «تو چطور؟ تو شرطی برای من نمی گذاری؟»
ویولت لبخند زد و جواب داد: «تو فرمانروا هستی، به فرمانروا که نمی شود دستور داد!»
ویتا خندید. ویولت در حالی که دست ویتا را نوازش می کرد ادامه داد: «عزیزم، عشق من، زندگی من، برای عشق ورزی که نمی توان قانون تصویب کرد، پیرامون قلب که نمی توان بارو ساخت. تو هنوز به خیلی چیزها حتی در مورد رابطه مان طبق عرف و قراردادهای معمول نگاه می کنی، ولی من تو را آزاد می گذارم، هر وقت از من سیر شدی،هر وقت فکر کردی دیگر این شور و اشتیاق از بین رفته، هر وقت فکر کردی جایی دیگر با کسی دیگر بیشتر برایت لذت بخش است، آن را صادقانه به من بگو و مرا رها کن، من دوست ندارم فقط به خاطر اینکه فکر می کنی این رابطه برای تو تعهد می آورد به من وفادار بمانی.»
«تو عجیب هستی لوشکا، بعضی وقتها فکر می کنم من و تو از یک عنصر خلق شده ایم ولی طولی نمی کشد که می فهمم ما به دو سیاره دور از هم تعلق داریم، به دو کهکشان.»
ویولت لبخند زد و گفت:«تو درگیر عرف و مناسبات عجیب آدمهای پیرامونت هستی، دنبال طبیعتت باش.» سپس خندید و گفت: «این دستور نیست، این فقط یک پیشنهاد است چون تو فرمانروا هستی.»
ویتا خندید و گفت: «تو خوب بلدی فرمانروایی کنی، طوری رفتار می کنی که آدم فکر می کند برده هستی، ولی دست آخر آنچه می خواهی به دست می آوری، چون فرمانروای آفروس دلباخته توست.» آنگاه ویولت را محکمتر در آغوش گرفت، پیشانی او را بوسید و او را آنقدر نوازش کرد تا به خواب رفت.
این داستان ادامه دارد....

شرح عکس: ویتا در سن 18 سالگی (1910)

۱۳۹۰ مرداد ۲۰, پنجشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش بیست و ششم


به قلم ویتا عثمانی

عصر آن روز ویولت به ویتا تلفن کرد، او گریه می کرد، ویتا با نگرانی پرسید: «لوشکا، چه اتفاقی افتاده است؟»
ویولت با هق هق پاسخ داد: «نامه ها، میتیا، نامه های تو، همه آنها را از بین بردند.»
ویتا پرسید: «چه کسانی این کار را کرده اند؟»
«دنیس و پاپا. من آنها را در سه جای متفاوت نگهداری می کردم، تا حتی اگر بعضی را پیدا کنند، بقیه محفوظ بمانند، ولی ظاهرا خیلی وقت بوده مکانهای آنها را کشف کرده اند، دیشب که من نبودم، پاپا اینجا آمده و همراه با دنیس همه نامه ها را از بین برده اند.»
ویولت هنوز گریه می کرد. ویتا خودش هم خیلی ناراحت بود ولی سعی کرد آن را به ویولت نشان ندهد، تنها با مهربان ترین لحنش گفت: «گریه نکن محبوب شیرین من، من جبرانش می کنم، آنقدر برایت عاشقانه می نویسم که جای همه آنها را بگیرد.»
ویولت ادامه داد: «میتیا، عزیزم، هر کدام جای خود دارد، دیگر تو در آن موقعیتها قرار نمی گیری که آن نامه ها را بنویسی. آنها حتی نامه های کودکی مان را از بین برده اند، فکر می کنم دنیس همه آنها را خوانده است، چون امروز بی نهایت عصبانی است. حالا او همه چیز را می داند، از ریزترین جزئیات رابطه مان خبر دارد. میتیا، حداقل زحمت فاش ساختن همه آنچه میان من و توست از دوش من برداشته شد.»
ویولت سعی کرد دیگر گریه نکند، ویتا در حالی که آشفته بود گفت: «او نباید همه آن را بداند، عزیزم، نمی خواهم تو را سرزنش کنم، تو باید از نامه ها خوب محافظت می کردی، ولی این کار را نکردی.»
ویولت گفت: «من بیشتر نمی توانم حرف بزنم، باید بروم محبوب من، دنیس نباید بداند به تو تلفن کرده ام.»
ویتا متوجه هراسی شد که در صدای ویولت نهفته بود، بنابراین گفت: «لوشکا من الان می آیم تو را ببرم، تو نباید آنجا بمانی.»
ویولت خوشحال شد و گفت: «این عالی است، من از پنجره بیرون را نگاه می کنم، هر وقت رسیدی بدون آنکه او بفهمد بیرون می آیم.»
ویتا در عرض پنج دقیقه لباس پوشید و به طرف خانه ویولت به راه افتاد. ویولت با دیدن اتوموبیل ویتا از خانه خارج شد. ویتا پیاده شد و با مهربانی او را در آغوش کشید.
«عزیزم، دیر که نکردم؟»
«درست به موقع آمدی میتیا.»
ویتا او را بوسید اما ناگهان متوجه شد لباس سفید رنگ ویولت در ناحیه شانه هایش قرمز شده است، عصبانی شد و پرسید: «آن مردک چکار کرده است؟ چرا لباست خونی شده است؟ اگر دست روی تو بلند کرده باشد او را می کشم.»
«نه، چیزی نیست محبوب من، این خون نیست، فقط ظرف انگور را به طرف من پرت کرد، لباسم رنگی شد، وقت نکردم عوضش کنم.»
ویتا گونه او را بوسید و در حالی که نوازشش می کرد گفت: «عزیزم، صورتت سرخ شده است، او به تو سیلی زده است؟»
ویولت جواب نداد. ویتا ادامه داد: «به من بگو لوشکا، او با تو چه کرده است؟ به تو سیلی زده است؟»
ویولت پاسخ داد: «بله. کاش تو بودی میتیا، او دیگر جرات نمی کرد با من اینطور رفتار کند.»
ویتا خیلی عصبانی بود، دستهایش از شدت عصبانیت می لرزیدند، او از ویولت خواست داخل اتوموبیل بنشیند و خودش به طرف خانه ویولت رفت، ویولت او را نگه داشت: «میتیا، ما باید از اینجا برویم، او نباید تو را ببیند.»
ویتا با صدای بلند اظهار داشت: «او هر کاری دلش می خواهد با تو بکند و ما ساکت بمانیم، واقعا که این مرد خیلی بی شرف است.»
ویولت گفت: «میتیا، خواهش می کنم این کار را نکن.» آنگاه دستان او را در دست گرفت، آنها را نوازش کرد و بوسید، سپس ادامه داد: «دستانت می لرزند، آرام باش محبوب من، آرام باش.» با آن نوازشها و بوسه ها گویی آرامش ویولت تا حدی به او منتقل شد، ویولت باز ادامه داد: «ما باید از اینجا برویم عزیزم، تو که دوست نداری امشب با او تنها بمانم؟ باید زودتر از اینجا برویم، اگر مرا در اتاقم نیابد، دنبالم می گردد.»
ویتا با اینکه هنوز قانع نشده بود، در حالی که در اتوموبیل را برای ویولت باز می کرد، گفت: «سوار شو لوشکا.»
آنها حرکت کردند، ویتا با صدای بلند گفت: «این دو مرد با تو و نامه های من چکار دارند، دنیس که شوهر واقعی تو نیست، پاپا هم پدر تو نیست.»
ویولت خندید و گفت: «فکر کنم از خوش اقبالی من است که پدر نداشته ام.»
ویتا گفت: «عزیزم، تو شاهزاده ای، تو دختر پادشاهی! تو زاده یک عشق ممنوع هستی، شاید به همین دلیل اینقدر عجیبی، با همه تفاوت داری!»
ویولت با تمسخر گفت: «دختر پادشاه! پاپا را بیشتر از پادشاه قبول دارم. پادشاه مرا انکار کرد با اینکه واقعا پدر من بود، ولی پاپا با اینکه می دانست بچه او نیستم مرا پذیرفت.»
ویتا لبخند زد و با اشاره سر حرف ویولت را تایید کرد.
ویولت ادامه داد: «اینجا هر کس را شریف تر می دانند، ناکس تر است، فکر می کنی من و تو به خاطر خانواده سلطنتی و سکویلها عاشق، آزاده، شاعر و هنرمند شدیم؟ نه، هرگز. تو به خاطر مادربزرگ کولی ات که در خیابانها رقص اجرا می کرده است و من به خاطر مادربزرگ یونانی ام که به طبقه متوسط سیسیلی تعلق داشته است.»
ویتا باز لبخند زد. ویولت ادامه داد: «بگذار مثل آنها باشیم، مثل مادربزرگ هایمان، مثل آنها زندگی کنیم.»
ویتا گفت: «مثل مادربزرگ تو. ما هم در سیسیلی یک خانه کوچک داشته باشیم، بی پول ولی آزاد. لوشکا، من دارم از تو تاثیر می پذیرم.»
«نه عزیزم، طبیعت تو آن را طلب می کند، تو به اصل خودت باز می گردی، تو یک کولی هستی.»
وقتی به کنت رسیدند ویتا گفت: «ما نباید در لانگ بارن بمانیم، او به محض آنکه بداند از خانه بیرون رفته ای، به لانگ بارن می آید، امشب دوست ندارم او را ببینم، بگذار چند روزی بگذرد، بعد از آن می خواهم او را ببینم و خیلی حرفها با او دارم. حالا به لانگ بارن می رویم تا تو لباست را عوض کنی و وسایلت را برداری، آن وقت به یک جای دیگر خواهیم رفت.»
ویولت پرسید: «به نول؟»
«نه لوشکا، مادرم الان در نول است، فکر می کنم می توانیم به خانه مادرم در لندن برویم.»
غروب بود که آنها به لانگ بارن رسیدند، ویولت لباسش را عوض کرد و ویتا وسایلی که لازم داشتند را برداشت، وقتی می خواست آنها را بر صندلی عقب اتوموبیلش قرار دهد، در آنجا فلوت ویولت را دید، او با خوشحالی گفت: «عزیزم، امروز صبح فلوتت را اینجا جا گذاشتی، چقدر خوب شد، چون دوست دارم به صدای آن گوش دهم.»
ویولت فلوت را برداشت و شروع به نواختن کرد، قطعه ای از چایکوفسکی را نواخت، ویتا با تمامی وجودش به آن گوش داد، آنها آن قطعه را خیلی دوست داشتند و علاوه بر آن برای آنها یادآور لحظات زیبای پاریسی شان بود، شبی که با هم به اجرای چایکوفسکی رفتند، آنجا ویولت تنش را بی هیچ هراسی در معرض نوازشهای بی پروای ویتا قرار داده بود، آنها آنجا آزاد بودند، می توانستند در تالارهای کنسرت هرچقدر دوست دارند یکدیگر را ببوسند و نوازش کنند؛ ولی در انگلستان وضع متفاوت بود.
ویتا گفت: «من صدای فلوت را بیش از هر موسیقی دیگری دوست دارم و تنها موسیقی که با آن برابری می کند، صدای اذان مسلمانان است.» آنگاه خندید و ادامه داد: «ما بایستی با هم به قسطنطنیه برویم، آنجا روزی پنج بار صدای موذن ها شهر را فرا می گیرد، بعضی وقتها فکر می کنم کنت و خانه من واقعا آن را کم دارد.»
ویولت خندید و گفت: «خانه تو خیلی چیزها کم دارد... اذان مسلمانها، رقص کولیان، تاهیتی، جامائیکا، سیلان، عشق آزاد، شادی و شور زندگی. من فکر می کنم تاهیتی خیلی بهتر از قسطنطنیه است، میتیا، فکر نمی کنی چه خوب می شود اگر این زمستان به تاهیتی برویم؟»
ویتا بی میل پاسخ داد: «با این سفرها فقط اوضاع ما بدتر می شود، با هم به فرانسه رفتیم، وقتی برگشتیم فشارها برای ازدواج تو بیشتر شد لوشکا.»
ویولت دیگر ادامه نداد.
ویتا گفت: «سوار شو برویم، بیشتر از این نباید اینجا بمانیم.»
آنها به لندن رفتند و در خانه مادر ویتا ماندند. ویتا هنوز به خاطر آنچه پیش آمده بود، کمی آشفته بود. پس از شام از ویولت پرسید: «وقتی دنیس با تو بد رفتار کرد، پاپا حضور داشت؟»
«نه، او رفته بود.»
ویتا گفت: «به یاد داری وقتی بچه بودیم و در خانه تو می ماندم، پاپا همیشه قبل از اینکه برگردم به من یک جعبه بزرگ شکلات می داد؟ آن وقت مرا خیلی دوست داشت، همیشه فکر می کردم چه مرد مهربانی است. دوست دارم بدانم حالا که نامه ها را خوانده است راجع به من چه نظری دارد؟»
«میتیا، همه عوض شده اند، همه چیز عوض شده است. مادرم، پاپا، سونیا... مادر تو! فقط پدر تو به نظر نمی آید تغییر کرده باشد.»
«مادرم همیشه همینطور بود.» آنگاه با یادآوری رفتار مادرش وقتی که بچه بود غبار اندوه بر چهره اش نشست.
ویولت بلافاصله متوجه شد و دست او را در دست گرفت و در حالی که آنرا نوازش می کرد گفت: «تو درست می گویی، مادرت همیشه همینطور بود.»
«لوشکا، پدرم خیلی خوب بود ولی او را خیلی کم می دیدم. مادرم فقط دوست داشت تحقیرم کند، من تنها بودم، دوست نداشتم با آدمها باشم، چون فکر می کردم همه مثل او هستند. لوشکا، مادرم به من می گفت به قدری زشت و بدقواره هستم که نمی تواند زیاد به من نگاه کند.»
ویولت گفت: «این را جدی نمی گویی!»
«دلیلی ندارد شوخی کنم، او واقعا این را می گفت.»
ویولت باحرارت پاسخ داد: «تو زیباترین آدمی هستی که می شناسم، من حتی قبل از آنکه با تو دوست شوم گاهگاهی که تو را در مدرسه می دیدم، با خود فکر می کردم چه نگاه های عمیقی داری، چه اندام زیبا و متناسبی داری، همیشه برای من تو بهترین بودی، زیباترین، باهوشترین. از وقتی بچه بودم به دوستی با موجود شگفت انگیزی مثل تو خیلی مباهات می کردم.» آنگاه لبخند زد و ادامه داد: «به مادرت بگو آیا او هیچوقت دلباخته ای مثل ویولت کپل داشته است؟»
ویتا خندید و گفت: «تو هم به مادرت بگو شاه نتوانست به قدری درگیر او شود که من درگیر تو شده ام لوشکا.» آنگاه در حالی که ویولت را در بر می گرفت ادامه داد: «من دیوانه توام، شیفته و دیوانه تو، بگذار امشب به دیگران فکر نکنیم، بگذار تنها خودمان باشیم و به خودمان بیندیشیم.»
آنگاه با اشتیاق لبانش را بر لبان ویولت قرار داد و او را بوسید، سپس ادامه داد: «کولی! برای جولیان آماده ای؟»
ویولت گفت: «برای عشقت چه چیزی را قربانی می کنی؟»
«هر چه او طلب کند.»
ویولت خوشحال شد و پرسید: «آیا هارولد را برای من قربانی می کنی؟»
ویتا در حالی که دکمه های ویولت را باز می کرد گفت: «صد بار به تو گفته ام وقتی با هم هستیم اسم دیگری را نبر، او ارزش قربانی شدن برای این عشق را ندارد، وقتی در اول مسیر بودم او را رها کردم. او دیگر شوهر من نیست، من او را طلاق داده ام.» آنگاه ویولت را بر تخت خواباند و با هم معاشقه کردند....

این داستان ادامه دارد...

۱۳۹۰ مرداد ۱۴, جمعه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش بیست و پنجم

به قلم ویتا عثمانی


ویولت و دنیس به انگلستان برگشتند. ویتا به استقبال ویولت تا دوور رفت، وقتی ویولت او را دراسکله دید خیلی خوشحال شد، آنها محکم یکدیگر را در آغوش کشیدند و ویتا در گوش ویولت زمزمه کرد که خیلی دلش برایش تنگ شده است. آنها به لندن رفتند. ویولت و دنیس به خانه آلیس کپل (مادر ویولت) رفتند و ویتا هم نزد پدرش که مدتی بود از مادرش جدا شده و در لندن زندگی می کرد ماند. روز بعد ویتا قبل از بازگشت به کنت به خانه کپل ها رفت و چند ساعتی با ویولت سپری نمود. ویولت گفت: «میتیا، تو باید به سنت ژان دو لوز می آمدی، این را به خاطر خودم نمی گویم، به خاطر خودت می گویم، سنت ژان دو لوز قطعه ای از بهشت بود.» آنگاه خندید و ادامه داد: «من مطمئن هستم در آن دنیای دیگر من و تو با هم از سنت ژان دو لوز دیدن خواهیم کرد، می دانی چرا؟ چون آنجا لازم نیست آنچه دلت می خواهد را از هارولد و دیگران پنهان کنی، آنها از آن باخبرند- فکر کنم این را چند سال پیش در یک کتاب مذهبی خواندم. ما با هم به آنجا خواهیم رفت و بی ملاحظه دیگران به هم عشق خوهیم ورزید ولی آن یکی سنت ژان دو لوز با نمونه این دنیایی اش متفاوت است، تو این یکی را از دست دادی!»
ویتا گفت: «شاید باز فرصتی به دست آوریم که به آنجا برویم.»
«من که شک دارم. میتیا تو این اواخر خیلی عوض شده ای، میتیا اگر چیزی را از من پنهان می کنی؟ اگر با هارولد رابطه ای صمیمانه داری؟ اگر به ماندن با من فکر نمی کنی؟ تو این اواخر زیاد با هارولد بوده ای.»
ویتا عصبانی شد و جواب داد: «این تو بودی که با دنیس به سفر رفتی، آن هم برای یک ماه. من سه هفته اینجا تنها بودم.»
«تو باعث شدی من یک ماه با او مثل یک کابوس طولانی سپری کنم.» آنگاه کمی مکث کرد، سپس با ملایمت ادامه داد: «میتیا، عزیزم، عشق من، اگر واقعا مرا دوست داری، حس مسوولیت داشته باش، اگر مرا دوست نداری یا می خواهی با هارولد بمانی، به من بگو، بگذار یک بار بمیرم، آن بهتر از این روشی است که این اواخر با من در پیش گرفته ای، تو مرا دچار مرگ تدریجی می کنی.»
ویتا جواب نداد. ویولت ادامه داد: «میتیا، تو مرا دوست داری، من مطمئنم هنوز دوستم داری، ولی نه مثل سابق، اینطور نیست؟»
ویتا جواب داد:«نه لوشکا، زود قضاوت نکن. اگر به دلایلی نخواسته ام با تو به سنت ژان دو لوز بروم، این دلیل نمی شود که کمتر از گذشته تو را دوست دارم. لوشکا، من تو را دوست دارم، خیلی بیشتر از گذشته ها، خیلی بیشتر.» آنگاه لبخند زد و ادامه داد: «برای من هیچی تغییر نکرده، ازدواج تو هیچی را عوض نکرد، برای من تو همان کسی هستی که قبل از ازدواجت بودی.»
«میتیا، با هارولد در مورد رابطه مان حرف زدی؟»
ویتا به ویولت نزدیکتر شد، او را در آغوش گرفت و گفت: «البته. همان شب آخری که در سوئیس بودم.»
ویولت پرسید: «او چه گفت؟»
«عزیزم، من نتوانستم مستقیم به او بگویم ولی در عوض بخشهایی از کتابم را به او دادم تا در لابلای آن به احساس من و آنچه در زندگی می خواهم پی ببرد.»
ویولت گفت: «میتیا، چرا این کار را کردی؟ چرا؟ نباید کتاب را به هارولد می دادی.»
«چرا؟»
«چون وقتی می خواهیم آن را چاپ کنیم او مخالفت می کند.»
ویتا اظهار داشت: «هرچقدر بخواهد مخالفت کند. برای من که یک ذره اهمیت ندارد. فکر می کنی نظر هارولد برای من مهم است؟ من آن را می نویسم تا چاپش کنم، قسم می خورم چاپش می کنم حتی اگر مادرم مخالفت کند.»
آنگاه لبانش را بر لبان ویولت نهاد و او را بوسید.
ویولت پرسید: «نظر هارولد چه بود؟»
ویتا خندید و گفت: «هارولد همه ماجرا را فهمید، او در نامه نوشت که چقدر از اوا متنفر است، چون بی نهایت به تو شباهت دارد.»
ویولت خندید، سپس دست چپ ویتا را در دست گرفت، کمی آنرا نوازش کرد، آنگاه انگشتر قدیمی کاترین کبیر را از انگشت دوم آن بیرون آورد و در انگشت دست راست ویتا جای داد، آنوقت انگشتری را که در سنت ژان دو لوز خریده بود را به جای آن انگشتر قدیمی در انگشت دوم دست چپ ویتا قرار داد و اظهار داشت: «از این ساعت به بعد این انگشتر را به عنوان عشق و تعهدت نسبت به من در انگشت خواهی داشت.»
ویتا به آن نگاه کرد، طرح زیبایی داشت و روی آن نام هر دو آنها حک شده بود. ویتا گفت: «خیلی قشنگ اما دردسرساز است، لوشکا، فکر کنم آن انگشتر لاوا بهتر باشد، من به آن عادت کرده ام.»
ویولت با قاطعیت گفت: «نه، حالا وقتش فرا رسیده تا نقاب را کنار زنیم، بگذار همه بدانند آنچه به جای حلقه ازدواجت می پوشی به چه کسی تعلق دارد.»
ویتا کمی مکث کرد، سپس آهی کشید و ادامه داد: «تو خیلی صریح، خیلی صادق هستی پریزاد من، ولی این اجتماع خیلی بیرحم است، اگر بخواهیم نقاب را کاملا کنار زنیم، اگر بخواهیم خودمان را آنطور که واقعا هستیم به آنها نشان دهیم، آنها توطئه می کنند، آنها زندگی ما را غم انگیز می سازند، آنها ما را از هم جدا می سازند، عزیزم، تو فکر می کنی به خاطر آنها پنهانکاری می کنم، در حالی که این به خاطر خودمان است لوشکا، فقط خودمان.»
ویولت گفت: «ما نباید در این اجتماع بمانیم، باید بگریزیم.»
ویتا خندید و ادامه داد: «تا زمانی که اینجا، با این آدمها هستیم باید آنها را تا حدی راضی نگه داریم، بگذار از بودن با هم لذت ببریم، اگرچه پنهانی باشد، من هر روز با تو خواهم بود محبوب من.»
...
شاید تا حدی حق با ویتا بود، زیرا مادر ویولت برای ویولت و دنیس خانه ای در ساسکس خریداری کرده بود؛ جایی که تنها بیست مایل از خانه ویتا فاصله داشت. این در حالی بود که محل کار دنیس در لندن بود و بنابراین او در طول هفته در لندن می ماند و تنها برای تعطیلی آخر هفته به ساسکس می آمد. ویتا و ویولت در شگفت بودند که مادر ویولت، به چه سبب ساسکس را به عنوان محل زندگی او انتخاب کرده است در حالی که همه خانواده ویولت در لندن زندگی می کردند و محل کار دنیس هم در لندن بود. ظاهرا مادر ویولت که فکر می کرد حتی این ازدواج نیز نمی تواند فکر ویتا را از سر دخترش بیرون کند، مایل بود ویولت را در شرایطی قرار دهد تا خیلی آرام بیشتر وقتش را با ویتا سپری کند، او می خواست دخترش در کنار ویتا باشد تا با گریز از خانه رسوایی به بار نیاورد.
پس از آن ویتا هر دوشنبه صبح به خانه ویولت می رفت و هر شنبه عصر قبل از رسیدن دنیس آنجا را ترک می گفت. برای ویتا این ترتیب جدید عالی بود، چون ویولت در کنارش بود و لازم نبود برای بودن با او دزدانه سفر کند. ویولت با اینکه شرایط را بهتر از سابق می دید ولی به آن قانع نبود. او دوست نداشت نام ترفیوسیز را یدک بکشد، دوست نداشت مردم به عنوان همسر دنیس به او بنگرند در حالی که ذره ذره وجودش به ویتا تعلق داشت.
پس از آن رابطه آنها که به خاطر نامزدی و ازدواج ویولت کمی تیره شده بود به جای اول برگشت، آنها شش روز از هفته را با هم می گذراندند و آخر هفته با بیقراری و نوشتن نامه های عاشقانه طولانی و به امید دمیدن صبح دوشنبه جدا از هم به سر می بردند.
پس از چند هفته، دیگر تنهایی شبهای شنبه و یکشنبه برای آنها خیلی دشوار شده بود، ویتا عصر یک روز شنبه قبل از آنکه آنجا را ترک گوید از ویولت خواست با او همراه شود، ویولت وسایلش را در یک ساک قرار داد و سر ساعت معمول خارج شدند، ویتا تازه اتوموبیلش را روشن کرده بود و می خواست حرکت کند که دنیس بر عکس هفته های پیش زود از راه رسید، ویتا نوشته است: «من هرگز کسی را آن اندازه عصبانی ندیده ام که دنیس آن روز عصبانی بود. او مثل میت سفید شده بود و لبانش می لرزیدند. من سعی کردم ویولت را راضی کنم که برگردد، چون فکر می کردم این کار ما برای آن مرد زیادی تحقیرآمیز است، ولی او برنگشت.»
آن شب آنها در خانه ویتا ماندند، در همان اتاقی با هم خوابیدند که اولین بار با هم معاشقه کرده بودند. ویولت از ویتا خواست انگلستان را برای همیشه ترک گویند، اما ویتا هنوز مردد بود، چون او برعکس ویولت کشورش را دوست داشت، خانه اش را، پسرهایش را. نمی توانست دور از آنها به سر برد. او فکر می کرد حال که خانوده ها این رابطه را تا حدی پذیرفته اند دیگر دلیلی وجود ندارد که آنها آنجا را ترک گویند.
صبح روز بعد او از ویولت خواست به خانه اش برگردد، چون از عصبانیت دنیس می ترسید، او می ترسید شرایط برای او و ویولت دشوارتر شود، می ترسید دنیس رفت و آمد آنها را محدود سازد.
ویولت با اکراه پذیرفت. ویتا او را به خانه اش برد و بدون آنکه دنیس را ببیند آنجا را ترک گفت.
این داستان ادامه دارد...


۱۳۹۰ مرداد ۱۱, سه‌شنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش بیست و چهارم




به قلم ویتا عثمانی

ویتا به انگلستان برگشت، آنجا انبوهی نامه و تلگرام ناخوانده انتظارش را می کشیدند. ویتا نامه ها را با دقت خواند، او در لابلای آنها به دلتنگی پی برد که قلب ویولت را به درد می آورد، او می دانست ویولت روزهای سختی را گذرانده است، بلافاصله برای ویولت تلگرام فرستاد که به انگلستان برگشته است. ویولت آن روز به ویتا تلفن کرد، او از ویتا خواست به فرانسه برگردد، ولی ویتا نپذیرفت، ویتا فکر می کرد از طرفی نمی تواند ویولت و دنیس را با هم ببیند و از طرفی ویولت بایستی به خاطر ازدواجش با دنیس تنبیه شود، ولی در مدتی که ویولت انگلستان نبود، نامه نگاری های طولانی روزانه میان آنها برقرا بود.
اجازه دهید در این بخش به جای شرح وقایع، مروری بر نامه های ویولت، این قهرمان دوستداشتنی داستانمان داشته باشیم، گزیده نامه هایی که در آن یک ماه که با دنیس در فرانسه و اسپانیا به مانند یک کابوس سپری کرد، برای ویتا نوشت. شاید خوانندگان داستان دوست داشته باشند نامه های ویتا را نیز بخوانند ولی به دلیلی که در ادامه خواهم گفت نمی توانم آن نامه ها را در داستانم بگنجانم. البته شاید اینطور بهتر باشد، چون می توانید طرح نامه های ویتا را به قوه تخیلتان واگذار کنید.
گزیده نامه های ویولت به ویتا:
23 جون 1919
هتل ریتز، پاریس
شنبه
امشب وحشتناک ترین اتفاق افتاد: من به یک نمایش رفتم.... آنجا آن دو «دوست» را دیدم که قبلا در مونت کارلو آنها را دیده بودیم که با هم تانگو می رقصیدند. آنها یکدیگر را می بوسیدند. تو باید آنها را به یاد داشته باشی؟ آنها جدایی ناپذیر بودند.
نمی دانم چرا، این بیش از هرچیز دیگری که تاکنون آزارم داده مرا جریحه دار کرد- فکر اینکه ما جدا هستیم و آنها هنوز می توانند با هم باشند، اوه و آنها می توانند هرچقدر بخواهند به هم عشق بورزند بدون آنکه کسی باشد که آنها را نهی کند. این صحنه، شعله ای شیرین از اشتیاق در من برافروخت: چرا من نباید قادر باشم مانند غالب مردم میلم را ارضا کنم؟ چرا همیشه باید آن را سرکوب کرده، محدود و محرومش کنم؟ این مرا دیوانه می کند.... تو مرا دوست داری، تو آن را به من مدیونی.
یکشنبه
... من خسته ام، آه میتیا، وقتی من فعالانه ناراحت نیستم، من خسته ام، خسته- این تنها مهلتی است که می توانم میان ساعتهای طولانی از بدبختی شدید داشته باشم، وقتی که فکر می کنم... ولی لازم است بگویم؟ تو که می دانی به چه فکر می کنم. تو شعر سالی پرادوم را می دانی که با این بیت تمام می شود: «از ویرانه های کاخ... من کلبه کاهگلی ام را بنا نمودم.» خوب، این کاری است که آنها وادارم می کنند انجامش دهم.
انگار صدایی بی وقفه می گوید: «اندیشه های تو زیادی بزرگ است، افق فکری تو زیادی گسترده است، آرمانهای تو زیادی بلند و مغرورانه است. آنها باید هرس و پیراسته شوند تا با زندگی روزمره متناسب گردند! تو باید به چیزهای مادی پیش پا افتاده قانع باشی: سعی کن درست باشی، اجتماعی، خوش برخورد، ملایم: آنوقت همه با تو خوب می شوند، ولی در غیر این صورت هیچ خبری نیست. عاشق بیرحم، مغرور، وحشی، سختگیر و ستمگرت را فراموش کن. همه آن صفات مشترکی که با هم دارید را به فراموشی بسپار. فراموش کن که شما دو تا ممکن است بهترین و شگفت انگیزترین زندگی دنیا را با هم داشته باشید! فراموش کن که یک شاعر هستی. فراموش کن که یک هنرمندی. فراموش کن که پرحرارت، جوان و عاشق هستی! همه این چیزها را فراموش کن. سعی کن فقط به مهمانیهای ناهار فکر کنی، به لباس، به تجمل، به کامیابی های اجتماعی، به لاس زنی. کوچک باش. تو که خیلی نامحدود بودی. اینطوری خیلی بهتر است: کوچک بودن برداشت می کند.
تو که می خواهی همه هستی ات را به یک عشق تقدیم کنی، کاری چنین احمقانه انجام نده! قلبت را به تکه های کوچک تقسیم کن و هر تکه را به یک آدم متفاوت بده. تاهیتی را با دیویل عوض کن، عشق و شور عاشقانه را با روابط هوس آلود بی عشق، افسانه را با زندگی راحت و بی ذوق... واگنر را با موزارت.
من نمی توانم. من نمی توانم. هیچوقت نمی توانم تا وقتی زنده ام. اوه آزادی ام را به من برگردان و شور زندگی و شادی ام را. زمانی من شاد و خوشبخت بودم، خیلی بی مسوولیت و آزاد. کنون من چه هستم؟ یک دلشکسته بی وجود، چکاوکی قفسی با بالهای چیده شده. من احساس ناامیدی می کنم....
23 جون 1919
نازنین من، من در حالت فروپاشی مطلق قرار دارم. تمام صبح را گریه کرده ام- ساده بگویم نمی توانم جدا از تو تاب بیاورم میتیا. من به دنیس گفتم چرا ناراحت هستم، او اینجا مانده است، اگر امشب نروم تا 6 جولای قطار نیست، پس من امشب باید بروم....
میتیا، تو نمی توانی تصور کنی من در چه حالی هستم. تمام صبح جلوی دنیس با هق هق گریه کرده ام. او هرکاری انجام می دهد تا از ناراحتی من بکاهد. اوه عشق من، من می خواهم تو به سنت ژان دو لوز بیایی، او ما را تنها خواهد گذاشت- میتیا، تو باید بیایی!
من مطمئنم اگر هارولد بداند اجازه می دهد تو بیایی... از او بخواه اجازی دهد به سنت ژان دو لوز بیایی... من قسم می خورم هیچ اتفاقی نمی افتد که به تو کوچکترین حس حسادت بدهد، و دنیس هرچقدر که ما بخواهیم ما را تنها خواهد گذاشت. اگر دنیس حاضر است به خاطر من این فداکاری کند، مطمئنم هارولد هم به خاطر تو این کار را خواهد کرد.
سان سباستین
جولای 1919
اینجا من در دیار تو هستم، میتیا، و در سرزمین همزبان با تو. در برابر این کشور کج خلق، متعصب و سرکش، من با تمام قلبم همدردی میکنم! در برابر این سامانه باشکوه، بی نهایت تحقیرآمیز، که به غریبه ها یا اینکه غریبه ها در موردش چگونه فکر کنند، هیچ توجهی ندارد، و هرگز هیچ تلاشی در این مورد به انجام نمی رساند، اگر بخواهی او را بشناسی، مساعدتهای دوستانه ارائه نمی کند. نه، آن، زحمت شناسایی آن، همه اش برعهده خود توست! آنگاه، برای آنانی که به شناسایی اش نائل می شوند، چه شگفتی های حیرت آوری در آستین دارد!
تو فکر می کنی او سرد و متکبر است، ولی صبر کن تا زمانی که تو را دوست بدارد! آنوقت است که او خرقه سخت و تلخش از سلسله جبال تند و دندانه دار بی رنگ و دشتهای متروک را دور می اندازد. اوه میتیا! او دیگر سرد و بی تفاوت نیست. لبهایش سرخ فام و متبسم است. او میخکی قرمز در گیسویش دارد. او بادبزنی در دست دارد. پاهایش علیرغم میل خودش به پایکوبی آغاز می کنند. رشته کوههای تند و دندانه دار و سردی غم افزای باد ناپدید شده است. درختان انار و پرتقال، و پرحرارت ترین و هوس آلودترین چشم انداز جهان جای آنها را گرفته است – اندلس!
آه میتیا، و اسپانیا خیلی زیاد شبیه توست!
اسپانیا توست، تو، تو! مغرور و خاموش، و دور از دسترس تا وقتیکه – عشق بورزی!
اگرچه من اسپانیا را خیلی خوب نمی شناسم، پرشور به اسپانیا عشق می ورزم!
چقدر ایتالیا به جانب اسپانیا معمولی به نظر می رسد. چقدر پیش پا افتاده! درست شبیه یک زن جوان بداخلاق و جلف... یک زن جوان بداخلاق جلف خوشنما، من اعتراف می کنم که خوشنماست، ولی جای شگفتی ندارد که اسپانیا آنرا دو شقه می کند... خیلی دلم برایت تنگ شده است- هیچوقت تو اینقدر واضح و روشن به نظر نیامده ای. من احساس شخصی را دارم که به خانه ای وارد شده در حالیکه صاحب خانه غایب است...
هتل ریتز، پاریس
14 جولای 1919
فوری
من به پاریس برگشته ام، پاریسی که کنون به عنوان یک زندان به آن می نگرم میتیا. جایی که زمانی برای من نمایانگر همه آن چیزهای بود که از هر چیز دیگر در زندگی لذت بخش تر هستند: عشق، شور زندگی، شادی و آزادی.
من هرگز نمی توانم شادی ام را در لحظه ای که در نوامبر گذشته به پاریس وارد شدیم فراموش کنم: آن اوج همه آمال من بود، اینکه در پاریس باشم، جایی که از وقتی یک کودک بودم آن را از هر جای دیگری بیشتر دوست داشتم! آن شادترین روز زندگی من بود. بعد از آن، زوال، زوال تدریجی و سنگدلانه شرایط آغاز شد. ما در مارچ اینجا بودیم اما تنها نبودیم... آنگاه، آن روز، در حالی که شرایط نوامبربه طرز نفرت آوری کاملا وارونه شده بود. در نوامبر ما با هم بودیم. دنیس آن وقت یک دوست غیر جدی بود، یک بیرونی، یک غریبه. او گاهگاهی با ما ناهار و شام صرف می کرد- مهمان ما بود. آن روز، جایگاه ها معکوس شد. تو مهمان بودی، یک ملاقات کننده- آه خدای من، چقدر مسخره است! و حال بدتر از همه، من در پاریس هستم، تنها با او.
شک دارم فردا بتوانم برگردم: می گویند قطار تکمیل است. اوه خدا می داند، من آسمان و زمین را به هم می زنم تا از این اینجا بیرون روم. این تمسخر آور و تلخ است، زیرا اینجا جایی است که زمانی فکر می کردم الهام آور و زیباست.
درکنار تمام ناشادی ها و بدبختیهایی که بر سر ما نازل شد، میتیا، من همیشه به پاریس به عنوان یکی از سرسخت ترین چیزهایی که می توان آن را برای خود داشت، نگاه می کردم.
آن یک هتک حرمت بود.
پاریس یکی از تابناک ترین ملکوتی های من بود: پاریس نمی توانست به خطا رود... دیگر مکانها ممکن بود خرده شیشه داشته باشند، ولی پاریس نمی توانست.
پاریس مقدس بود، پاریس کمال بود... میتیا، تو هیچوقت درک نمی کنی، همه آن محبتی که هرگز برای هیچ موجود انسانی نداشتم، بی حساب به پای پاریس می ریختم، پاریس همیشه در نظر من زیبا بود؛ در نوامبر دیگر ملکوتی شد.
پاریس و جولیان... جولیان و پاریس... زندگی کولی وار... هیچ مسوولیتی در جهان نبود... من فکر می کردم روزی ممکن است اینجا با جولیان زندگی کنم... ممکن است آپارتمانی در «رایو گوچه» داشته باشیم... اوه! نه فوری! یک اتاق زیرشیروانی برای شروع کافی است. ما کار خواهیم کرد. من جولیان را خوشبخت خواهم کرد... هیچ فداکاریی چنین بزرگ نخواهد بود... ما جوان و بی پول خواهیم بود و بی حد و سخت عاشق یکدیگر.... دو هنرمند... دو انسان آزاد.
و حال، خدا تو را ببخشاید میتیا! من جولیان را از دست دادم. من دیگر هنرمند نیستم و من آزادی ام را باختم! این جنایتی است که تو مرتکبش شدی. خودت را در جای من قرار بده.
این داستان ادامه دارد...

شرح عکس: ویولت کپل