کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ دی ۲, شنبه

یلدابازی- نیکا


دوست فیسبوکی من، ویتا من رو دعوت کرده به یک بازی که نمی دونم چی هست ولی اونطوری که توضیح داده من باید پنج تا اعتراف کنم و پنج نفر رو هم دعوت کنم. من نمی دونم ولی یه چیزایی می نویسم.
1- من اهل فیسبوک و پلاس و این حرفا نبودم قبل از اینکه با بچه های کارگاه خبر ژوپی آشنا بشم. برای همکاری با این گروه یه فیسبوک درست کردم که الان توش دوستای زیادی دارم ولی غصه می خورم که ژوپی فقط برای پول داره درش تخته می شه.
2- قبل ز اینکه بدونم لزبینم فکر می کردم پسرم ولی دوست هم نداشتم بعد فکر می کردم شاید یک جور پسر باشه که من مثل اون ها باشم برای همین هی دنبال این مدل پسرها بودم که پیداشون کنم و ازشون سوال بپرسم.
3- همیشه دوست داشتم پسرا بهم توجه کنن نه اینکه دوستشون داشتم نه برای اینکه می خواستم از جذابیت خودم مطمئن بشم :D
4- آدم شکمویی هستم ولی هیچکس جز پارتنرم نمی دونه
5- آخرش هم اینکه من وقتی کلاس چهارم دبستان بودم می خواستم یه بستنی قیفی دوقلو بخرم ولی اندازه یه بستنی قیفی معمولی پول داشتم. پنج تومن روی میز خونه مادربزرگم بود بهش گفتم برداشتم و مامانم وقتی بهش گفتم من رو دعوا کرد و تا یه هفته پول توجیبی نداشتم.
بازم مرسی ویتا که من رو دعوت کردی چون اعتراف کردن بار گناه آدم رو کم می کنه خصوصا توی این شب عزیز :D
من Farzad Kosarnezhad Maryam Moazeni Palapal Exjay Golnaz Ojan و Ali Abdi رو دعوت می کنم به این باز
ی

۱۳۹۱ دی ۱, جمعه

یلدابازی


دوستم الهام عزیز لطف کرده و مرا به بازی شب یلدا دعوت نموده، بنابراین من باید پنج بار اعتراف کنم و پنج نفر را هم به این بازی دعوت نمایم. بسیار خوب، من به جای پنج بار، ده بار اعتراف میکنم! این هم اعترافهای یلدایی من: 
1.     اجازه دهید از کودکی ام شروع کنم، بچه که بودم فکر می کردم بدن دختربچه ها و پسربچه ها هیچ تفاوتی با هم ندارد و چیزی که جنسیت آنها را مشخص می کند سبک لباس پوشیدن آنهاست. اولین بار حدود چهارسالم بود که به این تفاوت پی بردم. قبل از آن آرزو می کردم یک پسر بودم چون از لباسهای پسرانه خوشم می آمد ولی وقتی فهمیدم بدن آنها با بدن ما دخترها چه تفاوتی دارد، نظرم عوض شد و از آن وقت تا حالا به خاطر جنسیتم خیلی خرسندم و اگر روزی فرضا به یک پسر تبدیل شوم فکر نکنم بتوانم کالبد جدیدم را بپذیرم و فکر می کنم به قدری برایم غیر قابل تحمل باشد که خودم را بکشم. وقتی از این طرف، آن طرف می شنوم که ویتا خیلی پسرانه است بدم می آید، چون هیچ تعریف مشترکی برای پوشش مردانه و زنانه وجود ندارد و این یک پدیده فرهنگی است. مردها در اسکاتلند دامن می پوشند، مردان عرب سرمه می کشند،  میان زنان اروپایی بورژوا در صد سال پیش پوشیدن شلوار خلاف عرف به شمار می آمده است.
2.     به یاد دارم وقتی کلاس اول دبستان بودم مانند سالهای بعدی مدرسه (و دانشگاه)، سر کلاس خیلی خیالپردازی می کردم، خودم را تصور می کردم که مانند زورو لباس پوشیدم ولی به جای یک اسب سیاه، اسبی سفید دارم و محبوبی با موهای بلند بلوند، زیبا، ظریف، دوستداشتنی، باهوش، قوی، ولی او شهامتی کمتر از من داشت... این اولین فانتزی همجنسگرایانه من بود، از پنج سالگی شروع شد و تا هفت سالگی ادامه یافت. من در کنار یک دختر خیالی، دختری که یادم نمی آمد او را جایی دیده باشم، دختری که زاده تخیلم بود... نامش یادم نمی آید، ترکیب چهره و هیکلش نه خیلی دقیق به خاطر دارم و برایم شگفت آور است که... (بی خیالش شوید!)
3.     یک زمانی دوست داشتم الهیات بخوانم، آن وقت 14- 18 سالم بود... الهیات نخواندم ولی همه کتابهای مذهبی اسلامی را کاویدم: قرآن، اصول، صرف و نحو، حدیث، رجال، درایت، تفسیر، تنزیل، معانی قرآن، تاریخ اسلام، انساب عرب،... فکر کنم می توانم بگویم در هیچ حیطه ای مثل علوم اسلامی (و به طور خاص تاریخ اسلام) مطالعه نکرده ام با اینکه رشته دانشگاهی من نبوده است.
4.     بعضی وقتها دوستان نزدیکم مرا دست می اندازند و می گویند من خودشیفته هستم، باید اعتراف کنم من خودشیفته نیستم ولی تقریبا همه آن چیزی که در من است را دوست دارم. دوست ندارم هیکلم مثل فلان مانکن باشد یا چهره ام مثل فلان بازیگر خوشگل، یا هوش لئوناردو داوینچی داشته یا مثل یک قدیسه پاک و منزه باشم! می خواهم خودم باشم، ویتایی، ویتایی، ویتایی.. اگر این را خودشیفتگی تعریف می کنید پس من خودشیفته هستم!
5.     تا حالا کسی را نبوسیده ام! (منظورم فرنچ کیس است) حتی عشقم را.... بعضی از دوستانم می گویند اولین بوسه یک دختر سی ساله را باید در بازارهای عتیقه فروشی به مزایده گذاشت! ولی خود من ترجیح می دهم وقتی محبوبم مرا نمی پذیرد، بدون آن اولین بوسه از دنیا بروم...
6.     از هر نقابی بدم می آید.. نقابی که تروریستها و مزدورهای ترسو می زنند، نقابی که بنیادگراهای اسلامی بر زنان تحمیل می کنند، نقابی که بین دوستان فاصله می افکند، نقابی که مردان سیاسی و مذهبی در پشتش پنهان می شوند، نقابی که دگراندیشان و دگرخواهان – خارج شدگان از نرم اجتماع- مجبورند بزنند تا جان و شغل و مالشان در امان بماند... سعی کرده ام تا جایی که می توانم نقابها را پس بزنم، من از ریاکاری منزجرم و تنها یک نیرو توانسته است بر این انزجارم بچربد، و آن نیروی عشق است... وقتی عاشق شدم فکر کردم اگر محبوبم مرا بپذیرد حاضرم تا آخر عمر در کنارش حتی پشت نقابی ضخیم و نفودناپذیر زندگی کنم، چون سنت حاکم بر اجتماع و قوانینش عشق ورزی آزاد را بین من و او روا نمی دارد.   
7.     به هر چیزی شک کرده ام ولی خدا همیشه در قلب من بوده است و همیشه معتقد بوده ام جهانی برتر و بهتر از این دنیا وجود دارد.
8.     در داستانم «گذری بر یک رابطه عاشقانه سافویی» در جایی (فصل بیستم) بدرفتاری و خشونتی را به ویتا نسبت داده ام که حقیقت نداشته است. عامدانه این کار را نکردم بلکه موضوع بر من مشتبه شده بود، اصطلاحی که ویتا به کار برده بود گمراه کننده بود. بعدها که بیشتر در مورد این زوج سافویی خواندم متوجه شدم اشتباه کرده ام، ویتا رک تر از آن بوده که چنین خشونتی را با ایما و اشاره بیان کند و در نامه های ویولت نیز هیچ اثری از آن دیده نمی شود، بلکه نامه هایی که بلافاصله بعد از آن شب نوشته شده است، خیلی عاشقانه است و به خصوص زیبایی و اسطورگی ویتا را می ستاید. ویولت در نامه هایش بارها ویتا را به خاطر عمل نکردن به وعده هایش، و رفتارهای بدش سرزنش می کند ولی هیچ جا هیچ اشاره ای به آن شب در پاریس نشده است.  متاسفانه مینی سریال بی بی سی نقش زیادی در این اشتباه من داشته است. بخشی از فصل شصت و چهارم نیز دروغ است، آن بخشی که ویتا به فلورانس می رود... در واقع آن را به طرفداری از ویتا نگاشتم تا اشتباهم در فصل بیستم جبران شود.
9.     به نظرم  بدترین صفات من تنبلی و پرحرفی و بهترین صفاتم  مهربانی و صراحت است.  
10.                        فکر می کنم اگر همه سافویی ها، استریت شوند و فقط یک نفر سافویی باقی بماند، آن یک نفر من خواهم بود.
من زینب، سارا، مریم، نازنین و نیکا را به این بازی دعوت می کنم. 

۱۳۹۱ آذر ۱۵, چهارشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش شصت و چهارم


به قلم ویتا عثمانی
چهار روز بود ویتا به انگلستان برگشته بود که به پت تلفن کرد و از او خواست همدیگر را ببینند. آن شب به خانه پت و ژووان رفت. ویتا خیلی نگران ویولت بود. او شروع کرد: «پت، من طی این چهار روز به ویولت چندین نامه نوشته ام و تلگرام داده ام ولی هیچ جوابی نگرفته ام، دو بار هم تلفن کرده ام، هر دو بار گفته اند خانه نیست و خودش نیز تلفن نکرده است... من خیلی نگرانش هستم. تو می توانی به او یک تلگرام بزنی؟»
پت گفت: «حتما این کار را می کنم، ویتا عزیزم، خودت را ناراحت نکن... ویولت در اولین فرصتی که برایش پیش بیاید با تو تماس می گیرد، او با تمام وجود تو را می پرستد.»
ویتا گفت: «من نگرانش هستم، خیلی زیاد.. این دو شب اصلا خوابم نبرده است.»
«نگران نباش، فردا صبح به او تلگرام خواهم زد. امشب را با ما بمان.»
ویتا سیگارش را روشن کرد و گفت: «چطور بتوانم در آن اتاق بدون او بخوابم؟ هر وقت اینجا خوابیده ام حضور دوستداشتنی او نیز در کنارم بوده است.» سپس به آن اتاق رفت، پس از آنکه چهار ماه پیش آن دو با هم آنجا خوابیده بودند دیگر کسی از آن اتاق استفاده نکرده بود. هنوز گلهای خشک شده ویولت در گلدان بود، باورکردنی نبود، ولی هنوز عطر موهای او روی بالش باقی مانده بود، ویتا صورتش را بر آن بالش قرار داد و آرام گریه کرد، طوری که صدایش را پت و ژووان نشنوند. سپس نزد آنها برگشت و گفت امشب را با آنها می ماند.
دو روز بعد نامه ویولت به دست پت رسید، این نامه در دو برگه نوشته شده بود، یکی مختصر برای پت، و دیگری مفصل برای ویتا، البته با نام جولیان. مشخص بود نامه های ویتا به دست او نرسیده است و او رمزگونه از ویتا خواسته بود از طریق پت با او در ارتباط باشد، چون نامه هایی که به اسم خود اوست را به دستش نمی رسانند. او را در خانه زندانی کرده بودند و با تحقیر و اهانت آمیز با او رفتار می کردند، تمام رفت و آمدهای دوستانش کنترل می شد. آشنایان و دوستان مانند یک بیمار و یک پاریا از او دوری می کردند و تنها کسی که مرتب به او سر می زد کلمنس دین بود.... بله کلمنس دین! یعنی همان نمایشنامه نویس و داستان نویس مشهور انگلیسی که بعدها جوایز معتبر زیادی را دریافت کرد. کلمنس ویولت را دوست داشت و یک سالی بود که با او آشنا شده بود. او شش سال از ویولت بزرگتر بود و طی چهار سال گذشته با انتشار چهار نمایشنامه و رمان، در اروپا بسیار مشهور شده بود. کلمنس با وجود مشغولیت زیادش تقریبا هر روز به او سر می زد ولی ویولت دوست داشت تنها بماند.
ویتا و ویولت در شرایط خیلی بدی بودند، آنها تنها از طریق پت با یکدیگر ارتباط داشتند، پس از سه ماه ویتا نتوانست تاب بیاورد و به فلورانس رفت تا از نزدیک ویولت را ببیند. او را از ملاقات با ویولت بازداشتند، مادر ویولت به او گفت: «این آخرین باری است که به اینجا می آیی، و هیچ وقت اجازه نمی دهم ویولت را ببینی.»
ویتا آشفته اظهار داشت: «من نمی توانم تاب بیاورم، او در شرایط خیلی بدی است، من هم همینطور.»
«خانم نیکولسون، از اینجا برو.»
ویتا عصبانی شد: «نه من نیکولسون هستم و نه ویولت، ترفیوسیز است، و خانم کپل هیچوقت هیچ کس این گونه بی نزاکت با من حرف نزده است، من دختر لرد دوم سکویل هستم، فکر می کنم این را باید به شما که درگیر ظواهر و القاب و مراتب اشرافی هستید یادآوری کنم، اگرچه برای من همه اینها مضحک به نظرمی رسد... ترجیح می دادم ویولت و من دو کولی آزاد بودیم و نه لردس و دوشس!»
«با این حرفها معلوم است تو هم مثل ویولت بی عقل هستی.»
ویتا پرحرارت اظهار داشت: «بله، ویولت استاد من است، و من افتخار می کنم که چنین موجود جذاب و بی نظیری به من عشق می ورزد، شما هرچه دوست دارید آن را بنامید ولی این بی عقلی نیست، این آزادگی است.»
خانم کپل با تمسخر گفت: «تو فقط بازیچه او بوده ای، اگر او واقعا به تو عشق می ورزید الان با کلمنس عشقبازی نمی کرد.»
ویتا با اطمینان اظهار داشت: «نه، این حقیقت ندارد، کلمنس فقط دوست اوست... اگر چیزی بیشتر از این بود...» ولی ادامه نداد، چون نباید می گفت ویولت به او نامه می نویسد.
«تو نمی دانی... تو هنوز ویولت را نمی شناسی.»
ویتا جواب نداد ولی با صدای بلند فریاد زد: «ویولت، ویولت من کجایی؟» سپس از اتاق خارج شد و همچنان نام او را صدا می کرد، هیچ جوابی نشنید، می خواست از پله ها بالا رود ولی خانم کپل دستور داد او را از خانه اش بیرون کنند.
ویتا قبل از رفتن رو به خانم کپل گفت: «شما و مادرم از رسوایی می ترسید، ولی حتی اگر هیچوقت نگذارید ویولت را ببینم، کاری می کنم که این داستان عاشقانه جاودان بماند، نام او و من همیشه با هم برده خواهد شد، حتی اگر خانم ترفیوسیز بماند. شما می توانید جسم دو عاشق را از هم جدا کنید ولی هرگز نمی توانید در مورد دل آنها این کار را بکنید، و مسلما ما به سوی هم بازمی گردیم.»
این داستان ادامه دارد...