کل نماهای صفحه

‏نمایش پست‌ها با برچسب ویولت ترفیوسیز، ویتا سکویل وست، لزبینیزم، داستان عاشقانه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ویولت ترفیوسیز، ویتا سکویل وست، لزبینیزم، داستان عاشقانه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ آذر ۱۵, چهارشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش شصت و چهارم


به قلم ویتا عثمانی
چهار روز بود ویتا به انگلستان برگشته بود که به پت تلفن کرد و از او خواست همدیگر را ببینند. آن شب به خانه پت و ژووان رفت. ویتا خیلی نگران ویولت بود. او شروع کرد: «پت، من طی این چهار روز به ویولت چندین نامه نوشته ام و تلگرام داده ام ولی هیچ جوابی نگرفته ام، دو بار هم تلفن کرده ام، هر دو بار گفته اند خانه نیست و خودش نیز تلفن نکرده است... من خیلی نگرانش هستم. تو می توانی به او یک تلگرام بزنی؟»
پت گفت: «حتما این کار را می کنم، ویتا عزیزم، خودت را ناراحت نکن... ویولت در اولین فرصتی که برایش پیش بیاید با تو تماس می گیرد، او با تمام وجود تو را می پرستد.»
ویتا گفت: «من نگرانش هستم، خیلی زیاد.. این دو شب اصلا خوابم نبرده است.»
«نگران نباش، فردا صبح به او تلگرام خواهم زد. امشب را با ما بمان.»
ویتا سیگارش را روشن کرد و گفت: «چطور بتوانم در آن اتاق بدون او بخوابم؟ هر وقت اینجا خوابیده ام حضور دوستداشتنی او نیز در کنارم بوده است.» سپس به آن اتاق رفت، پس از آنکه چهار ماه پیش آن دو با هم آنجا خوابیده بودند دیگر کسی از آن اتاق استفاده نکرده بود. هنوز گلهای خشک شده ویولت در گلدان بود، باورکردنی نبود، ولی هنوز عطر موهای او روی بالش باقی مانده بود، ویتا صورتش را بر آن بالش قرار داد و آرام گریه کرد، طوری که صدایش را پت و ژووان نشنوند. سپس نزد آنها برگشت و گفت امشب را با آنها می ماند.
دو روز بعد نامه ویولت به دست پت رسید، این نامه در دو برگه نوشته شده بود، یکی مختصر برای پت، و دیگری مفصل برای ویتا، البته با نام جولیان. مشخص بود نامه های ویتا به دست او نرسیده است و او رمزگونه از ویتا خواسته بود از طریق پت با او در ارتباط باشد، چون نامه هایی که به اسم خود اوست را به دستش نمی رسانند. او را در خانه زندانی کرده بودند و با تحقیر و اهانت آمیز با او رفتار می کردند، تمام رفت و آمدهای دوستانش کنترل می شد. آشنایان و دوستان مانند یک بیمار و یک پاریا از او دوری می کردند و تنها کسی که مرتب به او سر می زد کلمنس دین بود.... بله کلمنس دین! یعنی همان نمایشنامه نویس و داستان نویس مشهور انگلیسی که بعدها جوایز معتبر زیادی را دریافت کرد. کلمنس ویولت را دوست داشت و یک سالی بود که با او آشنا شده بود. او شش سال از ویولت بزرگتر بود و طی چهار سال گذشته با انتشار چهار نمایشنامه و رمان، در اروپا بسیار مشهور شده بود. کلمنس با وجود مشغولیت زیادش تقریبا هر روز به او سر می زد ولی ویولت دوست داشت تنها بماند.
ویتا و ویولت در شرایط خیلی بدی بودند، آنها تنها از طریق پت با یکدیگر ارتباط داشتند، پس از سه ماه ویتا نتوانست تاب بیاورد و به فلورانس رفت تا از نزدیک ویولت را ببیند. او را از ملاقات با ویولت بازداشتند، مادر ویولت به او گفت: «این آخرین باری است که به اینجا می آیی، و هیچ وقت اجازه نمی دهم ویولت را ببینی.»
ویتا آشفته اظهار داشت: «من نمی توانم تاب بیاورم، او در شرایط خیلی بدی است، من هم همینطور.»
«خانم نیکولسون، از اینجا برو.»
ویتا عصبانی شد: «نه من نیکولسون هستم و نه ویولت، ترفیوسیز است، و خانم کپل هیچوقت هیچ کس این گونه بی نزاکت با من حرف نزده است، من دختر لرد دوم سکویل هستم، فکر می کنم این را باید به شما که درگیر ظواهر و القاب و مراتب اشرافی هستید یادآوری کنم، اگرچه برای من همه اینها مضحک به نظرمی رسد... ترجیح می دادم ویولت و من دو کولی آزاد بودیم و نه لردس و دوشس!»
«با این حرفها معلوم است تو هم مثل ویولت بی عقل هستی.»
ویتا پرحرارت اظهار داشت: «بله، ویولت استاد من است، و من افتخار می کنم که چنین موجود جذاب و بی نظیری به من عشق می ورزد، شما هرچه دوست دارید آن را بنامید ولی این بی عقلی نیست، این آزادگی است.»
خانم کپل با تمسخر گفت: «تو فقط بازیچه او بوده ای، اگر او واقعا به تو عشق می ورزید الان با کلمنس عشقبازی نمی کرد.»
ویتا با اطمینان اظهار داشت: «نه، این حقیقت ندارد، کلمنس فقط دوست اوست... اگر چیزی بیشتر از این بود...» ولی ادامه نداد، چون نباید می گفت ویولت به او نامه می نویسد.
«تو نمی دانی... تو هنوز ویولت را نمی شناسی.»
ویتا جواب نداد ولی با صدای بلند فریاد زد: «ویولت، ویولت من کجایی؟» سپس از اتاق خارج شد و همچنان نام او را صدا می کرد، هیچ جوابی نشنید، می خواست از پله ها بالا رود ولی خانم کپل دستور داد او را از خانه اش بیرون کنند.
ویتا قبل از رفتن رو به خانم کپل گفت: «شما و مادرم از رسوایی می ترسید، ولی حتی اگر هیچوقت نگذارید ویولت را ببینم، کاری می کنم که این داستان عاشقانه جاودان بماند، نام او و من همیشه با هم برده خواهد شد، حتی اگر خانم ترفیوسیز بماند. شما می توانید جسم دو عاشق را از هم جدا کنید ولی هرگز نمی توانید در مورد دل آنها این کار را بکنید، و مسلما ما به سوی هم بازمی گردیم.»
این داستان ادامه دارد...

۱۳۹۱ آذر ۸, چهارشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش شصت و سوم



به قلم ویتا عثمانی
ویولت و ویتا هنوز به خانه نرسیده بودند که باران به شدت شروع به بارش کرد، و وقتی رسیدند هر دو مثل موش آب کشیده شده بودند. ویتا کمی هیزم برداشت و در شومینه ریخت و آنها را آتش زد. وقتی دکمه های پالتویش را باز کرد، ویولت به طرف او رفت و در حالی که پالتو او را درمی آورد زمزمه کرد: «دوست دارم امشب سرور من باشی.»
ویتا لبخند زد و به ویولت که پالتویش را آویزان می کرد نگاه کرد.
ویولت به طرف او رفت، گونه اش را بوسید و اظهار داشت: «سه روز دیگر تولد توست عشق من، تو بیست و نه ساله می شوی، خیلی خوشحالم که امسال تولدت را در کشور مورد علاقه ات جشن می گیریم.» ویتا ایتالیا را خیلی دوست می داشت.
ویتا به او لبخند زد، ویولت او را دوباره بوسید و با تردید ادامه داد: «خیلی دوست دارم تولدت را در فلورانس جشن بگیریم ولی می ترسم.»
ویتا به روی او خم شد، لبان او را بوسید و سپس زمزمه کرد: «نترس لوشی، تا قبل از بیست و چهارم تو را نزد مادرت نمی برم، ما می توانیم به فلورانس برویم.»
ویولت لبخند زد، فلورانس برای آنها یادآور عاشقانه ترین خاطرات نوجوانی شان بود، او امیدوار بود ویتا با یاری آن خاطرات مشترک در کنارش بماند. پس از مکثی اظهار داشت: «فکر می کنم پولمان رو به اتمام باشد محبوب من، برای ادامه سفرمان می توانی این دستبند مروارید را داشته باشی.» سپس دستبند گرانقیمتش را از دستش جدا کرد و به ویتا داد، ویتا آن را گرفت و گفت: «من به فکر بوده ام و قدری جواهرات با خودم آورده ام تا اگر با مشکل مالی مواجه شدیم آنها را بفروشم.»
«نه میتیا، نه محبوب من، از پس انداز خودت خرج نکن...»
ویتا گفت: «وقتی دو نفر عاشق یکدیگرند اموالشان هم مثل روح و جسمشان به هر دو تعلق دارد، من پیش از این نیز این کار راکرده ام و الان آخرین قطعه باقی مانده است، یک دستبند زمرد...» سپس به دستبند ویولت نگاه کرد، ویولت آن را دوست داشت، سالها بود که آن را می پوشید. ویتا زمزمه کرد: « برای رفتن به فلورانس دستبند زمرد را می فروشیم. من این دستبند تو را می خواهم، آن را به من بده.»
ویولت لبخند زد و اظهار داشت: «آن مال تو است میتیای محبوب من.»
ویتا آن را پوشید و به معاشقه با ویولت مشغول شد، نیم ساعتی بعد ویولت نیمه عریان از کنار ویتا بلند شد و لباس پوشید تا شام را آماده کند، وقتی شام آماده شد، آن را برای ویتا برد، ویتا به خواب رفته بود، ویولت خیلی آهسته نامش را صدا زد: «میتیا.. میتیای نازنین من...» ویتا چشمانش را گشود، ویولت دست او را در دست گرفت و بوسید، سپس اظهار داشت: «محبوب من، شام آماده است، بیا با هم بخوریم، بعد از آن آنقدر تو را می بوسم و نوازشت می کنم تا دوباره خوابت ببرد.»
ویتا خواب آلود گفت: «الان نوازشم کن لوشی.»
ویولت قدری او را نوازش کرد و بوسید، سپس اظهار داشت: «تو گرسنه ای عزیزم، مطمئنم اگر شام نخوری دو ساعت دیگر بیدار می شوی تا چیزی بخوری... تازه هنوز چکمه هایت را در نیاورده ای.»
ویتا بلند شد. ویولت ابتدا چکمه های او را درآورد، و قدری آنها را نوازش کرد، سپس دمپایی گرم و راحتش را جایگزین چکمه ها کرد، آنگاه سینی شام را آورد و روی تختخواب با هم شام خوردند، البته ویولت تنها وانمود می کرد که چیزی می خورد، چون به قدری ناراحت بود که تمام اشتهایش را از دست داده بود. پس از شام ویولت ویتا را بوسید و نوازشش کرد تا دوباره خوابش برد، سپس خودش که تا آن وقت بغضش را فروخورده بود به بهارخواب رفت و آنجا تا می توانست گریه کرد.
ویولت بیشتر از دو ساعت بود که در بهارخواب اندوهگین نشسته بود، اشک می ریخت و به خاطر جدایی از ویتا ناراحت بود که ویتا در خواب غلت زد و همینکه خواست ویولت را در آغوش بگیرد جای او را خالی یافت، ابتدا آهسته نام او را صدا کرد، ولی چون جوابی نشنید چشمانش را گشود و نشست: «لوشکا... لوشکا.... کجایی؟»
ویولت صدای او را شنید، اشکهایش را پاک کرد و گفت: «من در بهارخوابم، الان می آیم.»
ویتا بلند شد و به بهارخواب رفت، باملایمت گفت: «تو هنوز نخوابیده ای؟ خوابت نمی برد؟»
«الان می آیم و می خوابم محبوب من.»
ویتا حتی در تاریکی شب متوجه چهره اندوهگین ویولت و چشمان قرمز و گونه های خیسش شد، او را در آغوش گرفت و زمزمه کرد: «لوشی، محبوب شیرین من، نمیتوانم تو را اندوهگین ببینم....»
«تو داری مرا ترک می کنی میتیا.»
«هرگز! من در کنارت می مانم تا ابد...»
«ولی هارولد تو را طلاق می دهد محبوب من.»
ویتا مکثی کرد سپس اظهار داشت: «اینجا هوا سرد است، بیا برویم در رختخواب با هم حرف می زنیم.»
ویولت اطاعت کرد. آنها کنار هم دراز کشیدند، ویتا، ویولت را در آغوش کشید و گفت: «محبوب من، صبر کن من با هارولد صحبت می کنم، من اجازه نمی دهم آنها تو را از من جدا کنند، قول می دهم... لوشکا، خواهش می کنم سخت نگیر، بگذار در انگلستان بمانیم، خودت می دانی، هارولد خیلی کم به انگلستان می آید و وقتی می آید اینقدر با دوستانش مشغول است که خیلی یکدیگر را نمی بینیم... من رسما زن او می مانم ولی تمام عشق و محبت حقیقی ام برای تو خواهد بود...»
«من نمی توانم عشق من، من بدم می آید خانم ترفیوسیز باشم، من می خواهم در ظاهر هم مانند آنچه در خلوت هستم زن تو باشم میتیا، به نام تو، متعلق به تو...»
«از دنیس جدا شو.»
«میتیا خودت می دانی امکان ندارد، مادرم مرا طرد می کند، اگر تو مرا به عنوان همسرت بپذیری می توانم این کار را بکنم.»
ویتا سکوت کرد، ویولت ادامه داد: «همانطور که پت، جووان را پذیرفت... دوست داری با هارولد بمان ولی مرا هم زن خودت بدان و نه فقط معشوقه ات.»
ویتا گفت: «نه، نمی توانم...»
ویولت عصبانی شد: «من از بزدلی و ریاکاری تو متنفرم، میتیا، بعضی وقتها فکر می کنم از تو تنها یک تصویر قوی و باشکوه در ذهنم ساخته ام، تو مثل بقیه هستی، حقیر... سنتی... کم عقل.» سعی کرد از میان بازوان ویتا خارج شود. ویتا او را رها کرد و گفت: «من نمی توانم مثل تو باشم لوشکاو... ولی خودت می دانی چقدر دوستت دارم... چقدر تحسینت می کنم.» ویتا به ویولت لبخند زد، ویولت شنلش را پوشید و دوباره به بهار خواب رفت، ویتا نیز بلند شد، گلی را از گلدان برداشت و به بهار خواب رفت، او در حالی که لبخند می زد، گل را به ویولت تقدیم کرد و اظهار داشت: «چرا با هم دعوا می کنیم لوشکا؟ خواهش میکنم مرا ببخش و به آغوش من برگرد.»
«میتیا تو داری ترکم می کنی!»
ویتا او را محکم بغل کرد، گونه اش را بوسید و او را به رختخواب برد، او را در حصار بازوان قوی اش قرار داد و زمزمه کرد: «اوه لوشی، مرا ببوس، کج خلقی نکن، تو قول دادی امشب مرا به سروری بپذیری.»
ویولت لبخند زد و گفت: «من عذرخواهی می کنم، تو همیشه سرور من هستی.» سپس لبان ویتا را بوسید.
ویتا پیشانی او را بوسید و زمزمه کرد: «از وقتی به یاد دارم روزی چند بار با هم دعوا می کردیم ولی این دعواها تاثیری در دوستی ما نداشت، چون وقتی من سخت می گرفتم تو کوتاه می آمدی و وقتی تو سخت می گرفتی من کوتاه می آمدم.» سپس لامپ را خاموش کرد و آنقدر ویولت را نوازش کرد تا خوابش برد.
بیست و چهارم مارچ ویتا، ویولت را که ازشدت اندوه اشک می ریخت به فلورانس نزد خانواده اش برد و خودش به انگلستان برگشت، در حالی که به ویولت قو.ل داده بود به زودی دوباره یکدیگر را خواهند دید.
این داستان ادامه دارد....
عکس: ویولت ترفیوسیز

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش شصت و دوم


به قلم ویتا عثمانی
ویتا بالاخره توانست ویولت را متقاعد کند تا همراه با مادر و همسرش به هلند بروند، قبل از عزیمت آنها ویتا به خانه کپلها رفت و به ویولت قول داد وفادارانه به او نامه بنویسد و حالا که ویولت را تنها می گذارد، به پاریس و دیدن هارولد نیز نرود. او تا ایستگاه راه آهن آنها را همراهی کرد.
در طول مدتی که ویولت در هلند به سرمی برد آنها مرتب به هم نامه می نوشتند، نامه های آنها محبت آمیز بود و اثری از دعواها و حسادت های اخیرشان در آنها نبود، گویی هر دو از وفاداری یکدیگر مطمئن بودند.
بیش از سه هفته از دوری آنها می گذشت، که ویتا به ویولت نامه نوشت، نامه ای که مانند دیگر نامه های او به جز چند کاغذ پاره- از بین رفته است ولی من سعی کرده ام بخشی از آن را تا حدی بازسازی کنم:
« محبوب من،
نامه تو می گوید حال دنیس رو به بهبود است، فکر می کنم دیگر اشکالی نداشته باشد او ترک کنی، از مادرت بخواه اجازه دهد به اینجا- نزد من- برگردی....
اوه لوشکا، هر وقت کنارم نیستی به خاطر دوری تو عذاب می کشم و فکر می کنم می توانیم تا بازگشت مادرت و دنیس روزهای خوبی را با هم سپری کنیم.
میتیا»
ویولت به انگلستان برگشت، در ایستگاه راه آهن ویتا منتظرش بود و پس از یک آغوش گرم و صمیمی آنها با اتوموبیل ویتا به سمت ساسکس رفتند تا چند روزی در پوسینگورث خانه بزرگ ویولت با هم باشند. آنها پنج روز زیبا و رویایی را با هم سپری کردند، روزهایی که مانند یک سال و نیم اول رابطه شان که هنوز ویولت ازدواج نکرده بود، سرتاسر شاد و بدون هیچ دعوا و قیل و قالی بود، شاید آن آخرین خوشی آنها بود، چون به زودی پس از آن خانواده ها به کلی رفت و آمد آنها به خانه های یکدیگر را قدغن کردند. دیدارهای آنها کوتاه بود... در رستورانها، کافی شاپها یا در آپارتمان پت و جووان...
پت همیشه از ویتا بدش می آمد و برعکس ویولت را خیلی تحسین می کرد، ویتا هم از پت خوشش نمی آمد، چون می دانست زمانی پت به ویولت ابراز علاقه کرده است ولی طی این ملاقاتهای مکرر رابطه این دو نفر بهتر شد.
ویولت از ویتا خواهش می کرد از این زندگی نفرت انگیز دست بکشند و به فرانسه بروند، ولی ویتا قبول نمی کرد و فکر می کرد این کار خیلی احمقانه است چون در این صورت سختگیری ها بیشتر خواهد شد، به علاوه آنها پولی نداشتند که برای مخارج این سفر خیالشان راحت باشد. ویولت که فکر می کرد طی این سفر می تواند ویتا را متقاعد کند که دیگر هرگز به انگلستان برنگردد همچنان بر رفتن اصرار می کرد. بالاخره ویتا تسلیم شد. ویولت قطعاتی از جواهرات گرانقیمتش را به ویتا داد تا با فروش آنها مخارج سفرشان را تامین کنند، ویتا هم قدری جواهرات خودش را برای این کار جدا کرد، تا اگر دوست داشتند بیشتر بمانند آنها را بفروشد. آنها بدون آنکه هیچکدام از خانواده ها از این سفر باخبر شوند، در یک بامداد ماه دسامبر عازم این سفر شدند. آنها بیشتر از سه ماه با قناعت و سادگی در فرانسه و ایتالیا زندگی کردند تا جایی که از پولی که از فروش جواهراتشان به دست آورده بودند تنها مبلغ اندکی باقی مانده بود. هارولد مرتب به ویتا نامه می نوشت و او را تهدید می کرد که طلاقش خواهد داد. مادران آنها هم مرتب آنها را تشویق به بازگشت می کردند. دنیس از مادر ویولت خواسته بود بپذیرد آنها از هم جدا شوند و همه به شدت عصبانی و ناراضی بودند. ویولت با اطمینان می خواست کنار ویتا بماند ولی ویتا مردد بود و همین باعث مشاجرات زیادی میان آنها می شد. هارولد به ویتا نامه نوشت و تاریخی را مشخص کرد که اگر ویتا تا آن تاریخ برنگردد او را طلاق خواهد داد. ویتا نمی خواست این اتفاق بیفتد بنابراین تصمیم گرفت برگردد. او نمی دانست چطور این را به ویولت بگوید، ویولت نمی توانست زندگی بدون ویتا را تصور کند. ویتا می دانست اگر آنها نزد خانواده هایشان بازگردند به احتمال قوی دیگر یکدیگر را نخواهند دید. مادر ویولت او را تهدید کرده بود که در خانه زندانی اش خواهد کرد. ویتا می دانست مادر ویولت این کار را خواهد کرد. یک روز غروب آنها در پارکی در ورونا نشسته بودند که ویتا با لکنت اظهار داشت: «لوشکا... من فکر می کنم... باید برگردم.»
ویولت گفت: «تو نمی توانی این کار را بکنی، آنها نخواهند گذاشت ما باز یکدیگر را ببینیم.»
 ویتا به ویولت نگاه کرد، چشمان زیبای او در سرخی غروب می درخشید. آن چشمان تا چند لحظه پیش پر از شادی و امید بود ولی حالا ناامید و اندوهگین می نمود. ویتا نزدیکتر به او نشست و دستانش را در لابلای گیسوان پرپشت او فرو برد و با ناراحتی ادامه داد: «من برمیگردم، اگر تا بیست و پنجم مارچ برنگردم هارولد مرا طلاق خواهد داد.»
ویولت با صدایی بغض آلود گفت: «پس او را انتخاب کردی و مرا رد نمودی.» او نتوانست اشکهایش را نگاه دارد.
ویتا اشکهای او را پاک می کرد، ولی ویولت همچنان اشک می ریخت. ویتا در حالی که خودش به سختی از جاری شدن اشکهایش خودداری می کرد، زمزمه کرد: «گریه نکن لوشکای شیرین من، خواهش می کنم، موضوع انتخاب هارولد و رد کردن تو نیست، مرا باور کن.»
ویولت با هق هق ادامه داد: «از اول نبایستی خودم را زیاد امیدوار می کردم، تو خیلی به او تعلق خاطر داشتی، تو همیشه با او مهربان بودی ولی با من گاه مهربان بودی و گاه بیرحم. سعی کردم خودم را متقاعد کنم که اگر این همه عشق و محبت مرا ببینی روزی تو هم تحت تاثیر قرار بگیری و بتوانی تنها به من عشق بورزی.»
«من به کسی جز تو عشق نورزیده ام، و فکر نمی کنم هیچوقت بتوانم با کسی رابطه ای را داشته باشم که حتی در کمترین درجه به رابطه من و تو شباهت داشته باشد لوشکا. برای من هم خیلی سخت است که از تو جدا شوم، در زندگی ام هیچوقت مانند اوقاتی که با تو بوده ام لذت نبرده ام، تو بیشترین حس شادی و لذت را به من داده ای... از وقتی که بچه بودیم تا حالا. اوقاتی که نارم نیستی به شد عذاب آور است، ولی من باید بروم، من زندگی آرامم در انگلستان را دوست دارم، من نمی توانم از مادرم و خانه ام دل بکنم، من نمی توانم نسبت به پسرها بی تفاوت باشم، من نمی توانم هارولد را ناراحت ببینم، او تا حالا هم خیلی اذیت شده است.»
ویولت اظهار داشت: «کاش نصف این دلسوزی که نسبت به هارولد داری نسبت به من داشتی، من می میرم، میتیا باور کن بدون تو نمی توانم زنده بمانم.»
ویتا لبخند زد و گفت: «چرا می توانی... ما به زودی همدیگر را دوباره خواهیم دید، قسم می خورم هر وقت بدانمدیگر تو را نخواهم دید، خودم را خواهم کشت. وقتی از من دور هستی تنها به امید دیدار دوباره می توانم دوام بیاورم ولی مطمئنم آنها که نمی توانند همیشه تو را زندانی کنند. من بیست و چهارم این ماه تو را نزد مادرت در فلورانس خواهم برد و خودم به انگلستان بر خواهم گشت، سعی کن اعتماد  آنها را دوباره به دست آوری تا باز اجازه دهند یکدیگر را ببینیم.»
ویولت با ناامیدی گفت: «آنها دیگر اجازه نمی دهند ما یکدیگر را ببینیم، من به خانه برنمی گردم، همینجا می مانم، یا به پاریس می روم، به طریقی زندگی خودم را ادامه می دهم... من هم نقاشم، هم نوازنده، هم بازیگر، هم شاعر... ولی در همه این هنرها آماتورم و مبتدی... هنرمندان مبتدی هم می توانند با هنرشان یک زندگی هر چند ساده بگذرانند. من برنمی گردم که آنها مرا زیر سقف های مجللشان زندانی کنند، مرا از عشقم محروم کنند... من  همراه با کولیان در خیابان ها فلوت خواهم نواخت، و قانعانه زندگی خواهم کرد و منتظر خواهم ماند تا هر وقت تو از زندگی اشرافی ات در انگلستان خسته شدی بیایی تا در کنار من، برای مدتی بی مسوولیت، آزاد و اپیکوری زندگی کنی. محبوب من، من شکست خورده ام، ولی با همین فکر که گاهگاهی فقط می توانم همنشین کولی وار تو باشم تا از زندگی پرزرق و برقت در انگلستان کمی فاصله بگیری، هنوز نیم رمقی در من باقی خواهد ماند تا به این زندگی ادامه دهم....»
ویتا گونه ویولت را بوسید و گفت: «تو به قدری زیبا فلوت و پیانو می نوازی که اگر کمی بیشتر تمرین کنی میتوانی در تالارهای مجلل پاریس و همراه با ارکستر موسیقیدانان بزرگ اجرا داشته باشی، شعرت هم با وجود آنکه کم است، بسیار دلنشین است، و نقاشی و مجسمه سازی تو... کاش آن مجسمه زیبایی که از من ساخته بودی را در دریا نمی انداختی.»
«میتیا، من بدون تو هیچی نیستم، اگر توانسته ام زیبا شعر بسرایم یا نقاشی کنم به مدد عشق تو بوده است...»
ویتا گونه ویولت را بوسید و گفت: «من اجازه نمی دهم ما را از هم جدا کنند، من هم بدون تو نمی توانم ادامه دهم...»
ویولت اظهار داشت: «ولی تو با من صادق نیستی میتیا، این را در چشمانت می خوانم، تو از من خسته شده ای!»
ویتا عصبانی شد: «نه اینطور نیست! این تو بودی که باعث شدی رابطه مان به چنین جای باریکی کشیده شود. من همیشه می خواستم تو کنارم باشی، در انگلستان... مرتب به خانه یکدیگر می رفتیم... من به جز آخر هفته ها به ساسکس می آمدم، دنیس و هارولد دور بودند... ولی تو... خودخواهی تو، نفرتت از انگلستان، حماقت تو باعث شد من سر این دو راهی گیر کنم!»
«میتیا، عصبانی نشو، خودت می دانی من نه خودخواهم و نه احمق... اگر دوست نداشتم در انگلستان بمانیم به خاطر آن بود که نمی خواستم با تزویر زندگی کنیم، من خودخواه نبوده ام، در رابطه مان همیشه این من بودم که مواظب بودم تو بیشترین لذت را ببری و از خودم می گذشتم، همیشه من دهنده بودم و تو گیرنده بودی، من لذت می دادم و تو لذت می بردی، هر گناهی که مرتکب می شدی را نادیده می گرفتم، وقتی مرا ترک می کردی تا با هارولد باشی از شدت اندوه تا سر حد مرگ پیش می رفتم، ولی وقتی برمی گشتی هرگز به رویت نمی آوردم، اما، اوه خدای من، آن وقت این من بودم که بایستی به تو جواب پس می دادم که در مدتی که مرا رها کرده بودی، چه کرده ام و با چه کسی بوده ام، مرا تحقیر میکردی، مرا دشنام می دادی و گاهی حتی کتکم می زدی، و من شگفت زده بودم که کسی که تنها رها شده من بوده ام، چرا باید باز تنبیه شوم؟»
ویتا فریاد زد: «این مهملات را تمام کن، اگر واقعا فکر می کنی اینطور است چرا این همه اصرار داری که رابطه مان ادامه پیدا کند، برویم وسایلت را جمع کن تا با قطار بعدی به فلورانس تو را به فلورانس ببرم.»
ویولت ترسید: «میتیا، عشق من، من عذرخواهی می کنم، خواهش می کنم ترکم نکن، من می میرم.»
ویتا بلند شد و رفت، ویولت او را دنبال کرد: «خواهش می کنم میتیا ترکم نکن، من هر کاری بتوانم برایت می کنم، التماس می کنم.»
ویتا ایستاد، ویولت در برابرش زانو زد، سرش را پایین انداخت و گفت: «خواهش می کنم مرا ببخش محبوب من، خواهش می کنم ترکم نکن، خواهش می کنم مرا بکش ولی مرا رها نکن، ارتباطت را با من قطع نکن، من اولین دوست تو بودم، وقتی هارولد نبود من با تو بودم، با تو بازی کرده ام،  با تو کتاب خوانده ام، با تو به مدرسه رفته ام، با تو سفر کرده ام، به تو نامه نوشته ام و به تو ابراز عشق کرده ام، و آن وقت تو هنوز هارولد را نمی شناختی... ولی حالا تو مرا رها می کنی تا با او باشی!» اینجا همچنان که زانو زده بود سرش را بلند کرد و در حالی که به صورت ویتا نگاه می کرد ادامه داد: «هارولد بی احساس است، او عاشق تو نیست، او وفادار نیست، داستان روابط متعددش همه جا گفته می شود، او از تو می خواهد مرا ترک کنی، در حالی که خودش حتی در نامه هایش به تو از روابط دیگرش می گوید. میتیا، آیا تو مثل آن زنان احمق دور و برمان فکر می کنی مردان می توانند روابط متعدد داشته باشند اما زنانشان باید همچنان وفادار بمانند؟»
«لوشکا بلند شو.»
«میتیا جواب مرا بده.»
«لوشکا بلند شو، زمین سرد است، زانوهایت اذیت می شود.»
ویولت بلند نشد، او درمانده اظهار داشت: «به من قول بده ترکم نکنی میتیا، من از حقم می گذرم، اگر دوست داری در کنار هارولد یا هر کس دیگر مرا بپذیر ولی ترکم نکن.»
«بلند شو لوشکا، من ترکت نمی کنم، تو اولین دوست من هستی.»
ویولت دست ویتا را بوسید، بلند شد و گفت: «متشکرم میتیا، محبوب من، خدا حفظت کند.»
ویتا اظهار داشت: «لوشکا، عشق من، خواهش می کنم خودت را در کنار هارولد یا کس دیگر قرار نده، من هیچ وقت به کسی جز تو واقعا عشق نورزیده ام و فکر نمی کنم هیچوقت بتوانم... محبوب من، تو باعث شدی علیه هر آنچه به آن معتقد بوده ام، هر آنچه دوست داشته ام شورش کنم، این قدرت را هیچ کسی جز تو نمی تواند داشته باشد، و من هرگز برای کسی دیگر این کار را نخواهم کرد، همه ما فقط یکبار می توانیم با تمام نیرویمان عشق بورزیم و من خوشحالم که عشق ما دوجانبه بوده است و هر دو برای طرف مقابل از خیلی چیزها گذشته ایم.» سپس دستش را دور گردن ویولت حلقه کرد و آن دو به سوی خانه شان رفتند.

۱۳۹۱ آذر ۵, یکشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش شصت و یکم


به قلم ویتا عثمانی
دنیس به ساسکس بازگشت و به ویولت تلفن کرد که به پوسینگورث، خانه بزرگشان در آنجا برگردد، ویولت که آن وقت در لانگ بارن با ویتا بود مایل به بازگشت نبود، ولی ویتا او را مجبور کرد که برگردد، چون می ترسید خانم کپل به خاطر دخالت در امور خانوادگی شان عصبانی شود. وقتی ویولت تسلیم شد، آخرین قطار ساسکس حرکت کرده بود و ویتا با اتوموبیل خودش او را به خانه اش برد، آنگاه که به آنجا رسیدند ساعت از نیمه شب گذشته بود. ویتا بیشتر از یک ساعت در خیابانهای ساسکس دنبال جایی برای ماندن می گشت تا بالاخره اتاقی در بالاخانه یک خانه کوچک پیدا کرد. او نمی خواست به کنت بازگردد، چون هم دیروقت بود و هم دوست داشت فردا دوباره ویولت را ببیند.
صبح به ویولت تلفن کرد: «دنیس هنوز آنجاست؟»
ویولت با افسردگی پاسخ داد: «بله میتیا، دنیس حالش خوب نیست، فکر نمی کنم این هفته سر کار برود.»
«لوشکا، من هنوز ساسکس هستم.. دوست دارم تو را ببینم.»
ویولت خوشحال شد: «من فکر کردم برگشتی، چه خوب کاری کردی که ماندی، کجا یکدیگر را ببینیم؟»
«من می آیم پوسینگورث تو را برمی دارم.. راستی، به دنیس چه می گویی؟»
«می گویم می روم تو را ببینم.»
«نه لوشی، نه... بگو یکی دیگر از دوستانت را قرار است ببینی!»
«باز ریاکاری؟! ... ولی هر چه تو بخواهی محبوب من، من حاضرم برای همین دیدارهای گذرا هر کاری بکنم.»
آنها با هم برای نهار به یک رستوران ارزان قیمت رفتند، دیگر خبری از غذاهای خوشمزه رستوران "شیر سرخ" نبود، نگاهی به منو انداختند و بیش از آنکه به نام غذاها توجه کنند حواسشان به قیمت ها بود. ویتا پرسید: «چه دوست داری لوشکا؟»
ویولت با لبخند پاسخ داد: «جولیان را، محبوب من.»
ویتا خندید و گفت: «چه غذایی را دوست داری؟»
ویولت باز با لبخند گفت: «هرچه جولیان دوست داشته باشد.»
ویتا زمزمه کرد: «هر چه اوا دوست داشته باشد.»
...
غروب بود که ویتا ویولت را به خانه اش رساند و خودش به کنت بازگشت. تازه به لانگ بارن رسیده بود که ویولت تلفن کرد و گفت: «دنیس احتمال دارد برای درمان به هلند برود و مامان از من خواسته است با او بروم.»
«نه، تو همین جا می مانی... اگر بمانی خیلی خوب می شود، من مثل سابق در ساسکس تو را می بینم.»
ویولت آهی کشید و گفت: «کاش همه چیز مثل سابق بود.. میتیا خواهش می کنم به یک سفر برویم، لازم نیست جای دوری باشد...»
ویتا حرفش را قطع کرد: «امکان ندارد.»
ویولت دیگر چیزی نگفت.
چند روز دیگر دنیس تصمیم گرفت به هلند برود، و مادر ویولت از او خواست شوهرش را همراهی کند. ویولت به دنیس گفت می خواهد همراه با ویتا برای سه هفته به پاریس نزد هارولد برود، زیرا هارولد در سفارت مشغول است و ویتا دوست دارد در اوقاتی که هارولد نیست او را داشته باشد. دنیس موافقت کرد، اما ویتا نه تنها حاضر نشد به این سفر بروند بلکه به خاطر این حرف ویولت خیلی عصبانی شد: «تو به چه حقی از جانب من حرف زده ای؟»
ویولت ترسید، همیشه عصبانیت ویتا او را می ترساند، با کمی لکنت اظهار داشت: «خواهش می کنم عصبانی نشو محبوب من، تو که دوست نداری با دنیس به هلند بروم، این بهترین راه است، آنها نمی گذارند من در انگلستان تنها بمانم، ولی اگر بگویم به تو قول داده ام برای دیدار با هارولد همراهی ات کنم مخالفتی ندارند، به خاطر وجود هارولد احساس خطر نمی کنند.»
«بیخود کردی این را گفتی. من با تو به هیچ جا نمی روم.»
ویولت گفت: « عشق من، من از ریاکاری بیزارم. من نمی خواهم با دنیس به هلند بروم.»
ویتا هنوز عصبانی بود: «روزی که با او ازدواج کردی ترس از ریاکاری را فراموش کرده بودی؟ ترس از هرزگی را چطور؟»
ویولت همیشه این سرزنش ویتا را می شنید و از ترس عصبانی شدن او و از دست دادنش، سعی می کرد در برابرش سکوت کند، در صورتی که این ویتا بود که او را رها کرد و در این مورد با او همراهی نکرد و سپس در پاریس با او به خشونت رفتار کرد.
ویولت سعی کرد به او نزدیک شود، دست او را در دست گرفت و نوازشش کرد: «محبوب من، به خاطر آن قبلا عذرخواهی کرده ام، می دانی میتیا.. من انسانم، حتی یک انسان بزرگ یا خاص هم نیستم، بلکه یک انسان خیلی کوچک،.. بله، من نباید تن به آن ازدواج صوری می دادم، این ریاکارانه بود، ولی تو که انسان بزرگی هستی، تو که این قابلیت را داری که به جایی برسی که تمام زنان و مردان برجسته تاریخ در برابرت زانو بزنند و تعظیمت کنند، تو چرا به جایی رسیدی که مرتب شانه خالی می کنی و آن وقت مرا هرزه می نامی؟»
ویتا دستش را که در دست ویولت بود کنار کشید و گفت: «خفه شو، همه دنیا نمی توانند به اراجیف تو گوش دهند.»
ویولت اظهار داشت: «من از همه دنیا نخواستم به حرفهای من گوش دهند، فقط از تو خواستم، تویی که از بچگی با تو بزرگ شده ام، تویی که همیشه دیدگاهایم را تحسین می کردی، ولی حالا... تو نه تنها تحسینم نمی کنی بلکه مرا هرزه می نامی! بله میتیا، در نظر تو من هرزه ام، چرا؟ چون برخلاف غالب آدمها و از جمله هارولد نیکولسون عزیزت، در تمام زندگی ام همه قلب و روح و جسمم را تنها به یک نفر سپرده ام... من هرزه ام، چون برای نگه داشتن عشقم مبارزه می کنم... من هرزه ام چون دو روز پس از ازدواجم از همه رابطه مان نزد دنیس گفتم تا هیچ وقت فکر نکند ممکن است در برابر شروطم کوتاه بیایم...»
ویتا خواست حرف بزند، ویولت گفت: «خواهش می کنم اجازه بده حرفم را تمام کنم.» سپس ادامه داد: «میتیا، عشق من، منظور من این نیست که تو هرزه ای، اگر این را بگویم تو می توانی زبان مرا ببری، ولی تو با رزاموند بوده ای، با هارولد بوده ای، و حالا هم بین من و هارولد مرددی...»
ویتا حرف او را قطع کرد و فریاد زد: «بیشتر از این مزخرف نگو! این تو بودی که به من دروغ گفتی و با دنیس ازدواج کردی.»
ویولت ساکت نشد، او با حرارت و با ملایمت و در حالی که نگاه عاشقانه و پرخواهشش را از ویتا برنمی داشت ادامه داد: «خوب می دانی بین من و دنیس هیچی نیست... ولی خود تو هفته پیش در نامه ات به من نوشتی این زندگی دوگانه آزارت می دهد، اینکه از یک طرف هارولد و بچه ها هستند و از طرف دیگر من... من سعی کردم تو را متقاعد کنم هارولد را کنار بگذاری، و این سعی ام تنها از روی خودخواهی یا حسادت نبود، بلکه به خاطر این بود که او لیاقت وجود باشکوه تو را ندارد... میتیا همیشه گفته ام از تو انتظار وفاداری ندارم، مگر کدامیک از پادشاهان یا ملکه ها وفادار بوده که تو دومی باشی؟ تو می توانی در کنار من زنان و حتی مردان دیگری -البته اگر مردانی باشند که بتوانند مثل زنان عشق بورزند- را داشته باشی و هر طور بخواهی وقتت را بین من و آنها تقسیم کنی، به شرط آنکه آنها هم مثل من تمام جسم و ذهن و روحشان فقط به تو تعلق داشته باشد... هارولد وفادار نیست، یک آدم سطحی و بی مایه است، او لیاقت وجود فراانسانی تو را ندارد.. من فکر نمی کنم هیچ مردی بتواند آنگونه که ما زنان می توانیم عمیق و استوار عشق بورزد.»
ویتا در برابر این همه مهربانی و محبت ویولت نمی توانست با اخم و عصبانیت پاسخ دهد، او چیزی نگفت و منتظر شد ویولت باز او را با جملات باشکوه و صدای عمیق و زیبایش بستاید. ویولت به او نزدیکتر شد، دوباره دست او را در دست گرفت، سرش را خم کرد و آن را بوسید، و در حالی که آن را نوازش می کرد ادامه داد: «میتیا: عشق من، زیبای من، سرور من... ویتا: بهترین دوست من، همدم کودکی من، و این ویتا و میتیا با هم یکی هستند، میتیا همان ویتاست که بزرگ شده است، ولی بعضی وقتها فکر می کنم چقدر با او تفاوت دارد..» در اینجا مکث کرد و در چهره ویتا دقیق شد تا بفهمد آیا زمان برای آنچه در ادامه می خواهد بگوید مناسب است یا خیر؟ ویتا با آن نوازش ها و آن ستایشها و جملات محبت آمیز آرام شده بود، بنابراین ویولت لبخند زد و ادامه داد: «فکر می کنم میتیا هنوز یادش نرفته ویتا چطور با مهربانی و محبت همه جا مراقب ویولت بود.... روزی که یکی از پسران شرور مدرسه ولف ویولت کوچولو را دست انداخت و و پس از یک بگومگو دستش را بالا برد تا به او سیلی بزند... نمی دانم چه کسی به ویتا خبر داده بود که ویتا عصبانی به سراغ آن پسر رفت و جلو دانش آموزان به آن پسر چند بار سیلی زد تا مدیر مدرسه آمد و به شدت سرزنشش کرد و اگر به خاطر شهرت و مقام خانواده اش نبود حتما به خاطر کارش شلاق می خورد. آن اولین باری بود که عصبانیت ویتا را دیدم، چشمان زیبای و سیاه سکویلی اش در هنگام عصبانیت حتی سیاه تر می شد و من آن را خیلی دوست داشتم... » ویولت مکث کرد، به ویتا لبخند زد، نگاهش را به زمین دوخت و با ملایمت ادامه داد: «آن وقت هیچ فکر نمی کردم چند سال بعد میتیا با آن نگاه تهدیدآمیز که فکر می کنم شجاع ترین انسانها را هم می ترساند به من بنگرد، با زبانش مرا تحقیر کند و هرزه بنامد و از دستان قوی اش سیلی بخورم... میتیا، عشق من، کمی فکر کن... تو چرا با من اینگونه رفتار می کنی؟ مگر من چه گناهی کرده ام؟ جز اینکه بی نهایت به تو عشق ورزیده ام؟ جز اینکه تمام وجودم را خالصانه به تو تقدیم کرده ام؟ میتیا عزیزم، پیش از این خیلی دوست داشتی با هم به سفر برویم، هر سفری برایمان هیجانی تازه داشت، تو از بودن با من لذت می بردی همانگونه که من از بودن با تو لذت می بردم، وقتی اشتیاقت را می دیدم... خنده های از ته دلت... بی تابی تو... وقتی می دیدم ترجیح می دهی با کم پولی و قناعت در کنار من باشی ولی به زندگی اشرافی ات در انگلیس برنگردی، وقتی آن اوایل خودت پیشنهاد مسافرت می دادی... هیچوقت فکر نمی کردم تو اینگونه عوض شوی.... آن وقت مرا تحسین می کردی، اما حالا بیرحمانه تحقیرم می کنی... میتیا، حالا بیش از یکسال از اولین باری که فکر کردم دیگر مثل سابق دوستم نداری می گذرد، همان اول به تو گفتم اگر نظرت عوض شده، به رابطه ات با من پایان بده، برای من این مثل مرگ می ماند، ولی مرگی که به یکباره آدم را می کشد، مرگی پاک، مرگی که همه چیز را یکجا از آدم می گیرد... تو آن وقت گفتی من در اشتباهم... میتیا، نازنین من، اکنون بیش از یک سال و نیم از آن وقت می گذرد، در این مدت کلی خاطرات خوش به انبوه خاطرات مشترکمان افزوده شده است، در این مدت نه تنها رابطه مان سردتر نشد بلکه عمیق تر و زیباتر شد. یک سال گذشته این خودت بودی که تصمیم گرفتی برای همیشه با من در یونان زندگی کنی... من شاهد بودم چطور به خاطر این زندگی مشترک از همه آنچه در انگلستان داشتی گذشتی، با هم نقشه کشیدیم، با هم پول پس انداز کردیم... ولی یک سوء تفاهم بی جا ما را از هم جدا کرد... با وجود آنکه تا حدودی حرفهای آنها را باور کرده بودی و دیگر با من به یونان نرفتی ولی روزی چندین نامه به من می نوشتی، نامه هایی که دلتنگی و محبتت–اگر چه غیر مستقیم- در لابلای سطرهای انها با آن دستخط زیبا و عزیزت خوانده میشد، ولی میتیا، هنوز پنج هفته نگذشته بود که به سویم برگشتی... میتیا، محبوب من، با این همه خاطراتی که با تو دارم، جدایی از تو... مرگ ناگهانی من اکنون سخت تر خواهد بود، ولی باز بهتر از این مرگ تدریجی است، میتیا، محبوب من، من به تو التماس می کنم اینگونه تدریجی و با عذاب مرا نکش، یک دفعه تمامش کن، خواهش می کنم به خاطر این دوستی طولانی که بین ما بوده است این لطف را در حقم بکن.» به اینجا که رسید بغض در گلویش شکست و نزدیک بود بر زمین بیفتد ولی ویتا بلافاصله او را نگه داشت، او را برکاناپه نشاند و محکم در آغوشش گرفت، ویتا هم دوست داشت گریه کند، ولی به سختی خودش را کنترل می کرد، در حالی که دو قطره اشک در گوشه چشمانش حلقه زده بود، زمزمه کرد: «آرام باش لوشکای محبوب من، آرام باش... خواهش می کنم بدرفتاری مرا ببخش.»
ویولت ترسید، هیچوقت به یاد نداشت ویتا از او طلب بخشش کرده باشد، شاید ویتا می خواست با او تمام کند و به همین دلیل می خواست او را ببخشد. ویولت برای جدایی آمادگی نداشت، بر عکس چیزی که می گفت مرگ ناگهانی برایش سهمگین تر از این مرگ تدریجی بود.
ویتا اشکهای او را از گونه هایش زدود، صورت او را نوازش کرد و دوباره تکرار کرد: «لوشکا مرا ببخش.»
ویولت در حالی که همچنان اشک می ریخت، گفت: «میتیا، تو هیچ وقت عذرخواهی نمی کردی، تو همیشه آمرانه و حق به جانب رفتار می کردی، من می ترسم... این طرز حرف زدن تو مرا می ترساند.»
ویتا در حالی که اشکهای او را پاک می کرد، زمزمه کرد: «خواهش می کنم گریه نکن عزیزم، من نمی توانم چشمان زیبای تو را گریان ببینم. به من بگو لوشی چرا تو را می ترساند؟»
«میتیا، عشق من، فکر کنم می خواهی بگویی ترکم می کنی، و به همین دلیل می خواهی تو را ببخشم.  من برای مرگ آماده نیستم.»
ویتا او محکم تر در آغوش کشید و صورتش را بر انبوه موهای پرپشت محبوبش قرار داد و در حالی که عطر آن موهای خوشبو را استشمام می کرد زمزمه کرد: «من هم همینطور، من هم همینطور.»
«تو دیگر مثل سابق دوستم نداری میتیا؟»
«بیشتر دوستت دارم، حتی بیشتر از روزی که تصمیم گرفتم با تو زندگی کنم.»
«ولی رفتارت این را نشان نمی دهد؟!»
ویتا سرش را بلند کرد، به صورت ویولت نگاه کرد و گفت: «لوشی، من تو را دوست دارم، وقتی نیستی واقعا دلتنگت می شوم، نسبت به هیچ کسی جز تو این احساس را ندارم ولی... من می ترسم... از یک طرف تو را می خواهم و نه هیچ کس دیگر را، یک حس اپیکوری در من می گوید همه آنچه آموخته ام، همه اصول اخلاقی را کنار بگذارم و همه زندگیم را وقف لذت با تو بودن بکنم، کولی وار... بی مسوولیت... عاشق اما تنگدست، ولی از طرفی نمی توانم، چون این کار درست نیست... لوشکا، من حتی بیشتر از تو عذاب می کشم، تو حداقل تکلیفت با خودت مشخص است، فقط یک چیز را می خواهی، به هیچ چیز دیگر پایبند نیستی ولی من...»
ویولت با حرارت اظهار داشت: «میتیا، عشق من، تو با من بمان، من همه چیزهای دیگر را برایت جبران می کنم، من برایت کار خواهم کرد تا تو با خیال راحت داستان و شعر بنویسی، میتیا، من از تو چیزی نمی خواهم، فقط می خواهم آنگونه که دوست داری و برایت لذت بخش است زندگی کنی، شاید روزی از من خسته شوی و بخواهی با دختری دیگر مشغول شوی، شاید روزی شعرها و داستانهایت پرفروش شود و از هر طرف نامه های عاشقانه دریافت کنی، من حاضرم پاسخ آن نامه ها را برایت تایپ کنم، فقط اگر بدانم تو واقعا آنها را دوست داری و نه به خاطر عرف، بلکه به خاطر لذت خودت و آنچه دلت می گوید با آنها وقت گذرانی می کنی...»
ویتا گونه ویولت را بوسید و زمزمه کرد: «من تو را می خواهم لوشکا، فکر نمی کنم هیچ دختری بتواند مثل تو به من لذت دهد.» سپس دستانش را در انبوه موهای ویولت فروبرد و در حالی که فکر می کرد هیچ دختری پیدا نمی شود که موهایش به لطافت، زیبایی و پرپشتی لوشکای خودش باشد، لبانش را بر لبان ویولت قرار داد، او را بوسید و گفت: «اوه، بودن با تو لذت بخش است.»
ویولت با لحنی هوس انگیز زمزمه کرد: «من زندگی می کنم تا به تو لذت ببخشم میتیا، فقط به تو... تو سرور من هستی، هر طور دوست داری با من رفتار کن.»
«لوشکا، من هر کاری با تو می توانم بکنم؟»
«البته، هر کاری که بخواهی... تو بر من فرمانروایی می کنی.»
ویتا لبخند زد و زمزمه کرد: «فکر می کنم هر شاعری به یک پری زیبا مثل تو نیاز دارد تا هر وقت خسته و تنها شد به او لذت ببخشد.»
«من برای هر شاعری پری نمی شوم، من فقط کنیز تو هستم میتیای باشکوه من...»
این داستان ادامه دارد...