به قلم ویتا عثمانی
ویولت از ویتا خواسته بود با هارولد تنها نماند، ولی ویتا چند روزی در پاریس با هارولد ماند، تا آنکه یازده روز بعد سفارت از هارولد خواست به لندن برود و ویتا با او به لندن نرفت و در پاریس تنها ماند.
البته در طول آن یازده روز آنها با هم تنها نبودند، چون دوست پسر هارولد بیشتر اوقات با آنها بود. ویتا تمام سعی خودش را می کرد تا فکر ویولت را از سرش بیرون کند. او و هارولد بیشتر با هم به جاهای دیدنی پاریس می رفتند، اما ویتا هر جا که می رفت پیش از آن با ویولت رفته بود و برایش یادآور خاطرات گذشته ای خوش بود که دیگر نمی توانست تکرار شود (ویتا در آن وقت این طور فکر می کرد!) ویتا فقط به این دلیل با هارولد ماند که فکر می کرد با زندگی مشترکش با او می تواند در انگلستان آبرومندانه زندگی و پیشرفت کند! ویتا و هارولد نمی توانستند همدم تنهایی های یکدیگر باشند، هارولد بیشتر با دوست پسرش مشغول بود و ویتا که خیلی احساس تنهایی می کرد یک جفت قناری خرید تا با آنها خودش را سرگرم سازد.
ویتا به ناشرش تلگرام زد که متن کتابش – طغیان- کتابی که ماجرای عاشقانه او و ویولت را در بر داشت به او برگردانند. اشتباه نکنید! او نمی خواست از انتشار آن صرفنظر کند، بلکه قصد داشت آن را تغییر دهد. شش روز پس از جدایی از ویولت کتاب به دستش رسید، او در دفتر یادداشتهای روزانه اش نوشت: «امروز پیشنویس طغیان به دستم رسید، تنها چیزی که پس از واقعه آمیین توجه مرا جلب کرد.» وقتی پستچی کتاب را برای او آورد او در خانه تنها بود، او کتابش را مرور کرد، تمام خاطرات خوشی که جولیان با اوای استثنایی اش داشت. او تنها بود و هرچقدر می خواست می توانست گریه کند. پس از آن، قلم به دست گرفت و فصل آخر آن را دوباره نوشت. خلاصه آن چنین است:
اوا تنها یک دلبستگی داشت و آن جولیان بود، جولیان دو دلبستگی داشت: اوا و جزیره آفروس. جولیان با اهالی جزیره علیه حاکم مستبد آنجا شورش کرد و آنجا را به تصرف درآورد. اوا نمی توانست شاهد آن باشد که جولیان چیزی دیگر جز خود او را دوست داشته باشد، از طرفی حاکم سابق آفروس پس از شکست اوا را فراخواند، او از خواستگاران سابق اوا بود و او را خوب می شناخت، او به اوا گفت جولیان به او هیچ توجهی ندارد و برایش فقط یک سرگرمی زودگذر است، جولیان نمی تواند یک زن را دوست داشته باشد، او دنبال جاه طلبی های خودش است، و اوا تنها برایش می تواند یک سرگرمی باشد که پیروزی اش را دلپذیرتر سازد. اوا تحت تاثیر حرفهای او قرار گرفت و پایگاه های سربازان جولیان را به او نشان داد، این باعث شد او بتواند آفروس را باز پس بگیرد. اما وقتی آن مرد دست اوا را در دست گرفت و شروع به بوسیدن سر انگشتان او کرد اوا دستش را کنار کشید (ویتا نمی توانست خیانتی بیشتر از لو دادن پایگاه های سربازان جولیان به اوا نسبت دهد، چون می دانست او نجیب و پاکدامن است).
شب همان روز شکست جولیان، اوا در اتاق تاریک ایستاده است، لباسهایش بر روی زمین پراکنده است، آن همان اتاقی است که او و جولیان در آنجا با هم می خوابیدند، او منتظر بازگشت جولیان است، کم کم دارد نگران می شود که صدای پاهای جولیان را از پله ها می شنود، جولیان وارد اتاق می شود در حالی که سر زخمی اش را با یک نوار بسته است و لباس نظامی اش را به تن دارد (این دقیقا مانند وقتی است که ویتا نقش جولیان را بازی می کند، با آن یونیفورم نظامی و باندپیچی دور سرش، حتی شباهتها بیشتر از این است اما برای آنکه سخن کوتاه کنم از ذکر موارد دیگر صرفنظر می کنم.) اینجا محاوره ای بین آنها صورت می گیرد که دوست دارم بخشهایی از آن را نقل کنم، چون تنها شش روز پس از واقعه آمیین نوشته شده است و احساسات ویتا را نسبت به ویولت فقط چند روز پس از جدایی شان نشان می دهد، اما تا همینجا داستان بسیار به درازا کشیده شده است و بهتر است از آوردن آن محاوره طولانی صرفنظر کنم. رفتار جولیان در داستان خیلی بهتر از رفتار ویتا در واقعیت است. او وقتی می فهمد اوا خیانت کرده او را ترک نمی کند، و اصرار دارد که با هم از جزیره خارج شوند و در آتن ازدواج کنند. ولی اوا که از رسم ازدواج متنفر بوده و دوست داشته است با عشق زندگی کنند، با او همراه نمی شود. اوا فکر می کرده است ازدواج پایان عشق است، و دو عاشق نیاز به تعهد ندارند. وقتی قسم می خوری وفادار بمانی به این معنی است که نیاز به عاملی بیرونی داری تا تو را به شریک زندگیت پیوند دهد، اگر عشق واقعی باشد، نیازی به پیمان وفاداری نیست، وفاداری نتیجه منطقی یک عشق واقعی است. گذشته از این، اوا وقتی متوجه می شود جولیان تا چه حد برای از دست دادن جزیره ها ناراحت است دچار عذاب وجدان می شود و فکر می کند در آینده نیز ممکن است زندگی او را ناشاد سازد. ماموران مالتیوس می آیند تا جولیان را سوار قایق کنند و از جزیره بیرونش کنند، تا آخرین لحظه جولیان به اوا اصرار می کند با او همراه شود، ولی اوا قبول نمی کند. نیم ساعتی پس از رفتن جولیان راه دریا را در پیش می گیرد و در حالی که زیاد از قایق جولیان فاصله ندارد، خودش را غرق می سازد. او به حدی به قایق جولیان نزدیک بوده که اگر فریاد می زده، جولیان صدای او را می شنیده است.
جولیان پس از اوا، به ظاهر خیلی موفق می شود، به درجات بالای سیاسی می رسد، او با زنی بسیار زیبا ازدواج می کند، مردان به او غبطه می خورند، چون او خیلی ثروتمند، پرقدرت و بانفوذ است و همسری تحسین برانگیز دارد، اما زنان که به جنبه های عمیق تر و غیر مادی و غیر ملموس توجه دارند با دیدن او دلشان به حال او می سوزد، زیرا در چهره اش، در نگاهش، حالتی عجیب نهفته است، گویی تمام غم و اندوه های دنیا را تجربه کرده است...
ویتا متن اصلاح شده را برای ناشرش فرستاد اما در مورد آن به ویولت چیزی نگفت. او از طرفی سعی می کرد فکر ویولت را از سرش بیرون کند ولی نمی توانست. ویولت مرتب به او تلفن می کرد و نامه های عاشقانه همچنان بین آنها رد و بدل می شد. ویتا به نامه های ویولت جواب می داد، خیلی خوب هم جواب می داد، مثلا ویولت در یک نامه به ویتا اعتراض می کند که چرا در حالی که دیروز چهار نامه از تو دریافت کردم، امروز فقط یک نامه از تو به دستم رسیده است؟! البته نامه های ویتا همیشه خیلی خوب نبودند، زیرا او بعضی وقتها واقعا عصبانی بود و بد نامه می نوشت. ویولت در یکی از نامه هایش در همین روزها به ویتا می نویسد: «امروز از تو چهار نامه گرفتم، که یکی از آنها بد بود و من به همان یکی جواب می دهم.»! این نشان می دهد که احساسات ویتا نسبت به ویولت در طول یک روز چقدر متغیر بوده است. متاسفانه نامه های ویتا به دست ما نرسیده است، اما نامه های ویولت که در جواب آنها نوشته می شده است می تواند کمک کند تا حدی نامه های ویتا را بازسازی کنیم.
ویتا چند روز بعد از رفتن هارولد در پاریس ماند و پس از آنکه هارولد انگلستان را به مقصد روسیه ترک می کند به انگلستان برگشت.
ویولت نیز به پت و ژوان ملحق شد و پت کمکش کرد بهتر بتواند این روزهای سخت را پشت سر بگذارد.
این داستان ادامه دارد...
عکس: لانگ بارن خانه ویتا و هارولد در کنت، انگلستان.




