به قلم ویتا عثمانی
ویولت به سختی توانست ویتا را ترک گوید، هنوز چند دقیقه نگذشته بود از اتاق ویتا بیرون آمده بود که دوباره برگشت، او در زد و وارد شد، ویتا با دیدن او با عصبانیت گفت بیرون برود، و اجازه نداد بیشتر درنگ کند، دنیس سعی کرد ویولت را که خیلی آشفته بود آرام کند، ولی کاری از دستش ساخته نبود. آنها به هتل ریتز رفتند، دنیس پیش از آن دو اتاق رزرو کرده بود و اتاق ویولت همان اتاقی بود که هفت ماه قبل، ویتا در آنجا با ویولت بدرفتاری کرده بود، آن وقت ویولت با وجود بدقولی ها و بدرفتاریهای ویتا تقریبا یقین داشت روزی ویتا با او همراه خواهد شد، و هنوز بعد از این همه تردیدها، بدقولی ها و خشونتهای ویتا، باز تا حدی امیدوار بود که ویتا خودخواهی هایش را کنار نهد و احساس مسوولیت کند.
او ابتدا به دو دوستش پت دنسی و انید بگنولد تلفن کرد و ماجرای آن روز را به آنها گفت، و از آنها خواست به او بپیوندند، چون دوست نداشت با دنیس تنها بماند. پت قبول کرد که در تولون به او بپیوندد. پت که قبلا در موردش توضیح داده ام، نامش مارگارت و دختر لرد برکلی بود، ویولت او را پت صدا می کرد، پت همجنسگرا بود و قبل از آنکه ویولت با ویتا وارد رابطه شود، به ویولت ابراز عشق کرده بود، ولی ویولت که عاشق ویتا بود، پیشنهاد او را رد کرده بود. پس از آنکه ویولت با ویتا وارد رابطه شد پت نیز دوست دختری به نام ژوان گرفت و با هم در آپارتمانی در لندن زندگی می کردند، خوشبختانه در این روز بحرانی پت و ژوان در فرانسه بودند و می توانستند به ویولت کمک کنند تا این روزهای دشوار را بهتر تحمل کند. انید بگنولد نمایشنامه نویس و داستانویسی جوان بود که بعدها به شهرت رسید، او شش سال از ویولت بزرگتر بود و دوجنسگرا بود. پت و انید هر دو صرفنظر از ویتا، نزدیکترین دوستان ویولت به حساب می آمدند.
پس از آن ویولت با دنیس بگو مگو کرد، ویولت در وضعیت خیلی بد روحی قرار داشت و از دنیس بسیار متنفر بود. ویولت فکر می کرد اگر ویتا رابطه اش را با او قطع کند دیگر نمی تواند به زندگی ادامه دهد. من دیگر بیشتر چیزی نمی گویم در عوض نامه ای را ترجمه می کنم که ویولت در همان شب برای ویتا نوشته است، به تاریخ بالای نامه توجه کنید، آنها در روز ولنتاین از هم جدا شدند....
14 فوریه 1920
هتل ریتز، پاریس
محبوب نازنین من،
من واقعا با دردی که دارم گیج و پژمرده شده ام. باورنکردنی به نظر می رسد که من بتوانم به زندگی ادامه دهم- چطور بتوانم آن را تحمل کنم؟ چطور بتوانم آن را تحمل کنم؟
خدای من، خدای من، و خوشبختی آنقدر نزدیک بود. ما به آن خیلی نزدیک شده بودیم- میتیا، من دیوانه خواهم شد، میدانم چنین خواهد شد، و ما نابود شده ایم، ما نابود شده ایم، ما باید فرار می کردیم- و محبوب من، محبوب من، قلب من براستی شکسته است. من به سختی می توانم قلم را در دستانم نگاه دارم. این خیلی وحشتناک است، این خیلی وحشتناک است. اگر فکر می کردم هیچوقت قرار نیست تو را دوباره ببینم، خودم را امشب غرق می کردم. اگر به من نامه ننویسی باز این کار را خواهم کرد. آنچه برای من خیلی مهیب است این احساس است که جدایی ما تا اندازه ای به خاطر یک سوء تفاهم است. در تمام زندگیم هرگز هرگز هرگز هیچ قصدی از جانب آن شخص در مورد چیزی که تو فکر کردی نبوده است. هرگز...
او گفت غرورش به او اجازه نمی دهد بیشتر چیزی بگوید و او بخصوص نمی خواهد کسی بداند که هرگز چیزی از آن نوع نبوده است و به ندرت چیزی از نوع دیگر بده است. من منزجرم از اینکه مجبورم این را بنویسم، ولی آنچه شامگاه امروز به تو گفتم با ریزترین جزئیاتش دقیقا عین حقیقت است. اوه خدایا- کاش فقط من- یا او- می توانستیم توضیح دهیم. من به او گفتم از او متنفرم و ترجیح می دهم به سنت موریز [خانم و آقای کپل آن وقت در سنت موریز بودند] بروم تا اینکه تنها با او بمانم اگر نه پت و نه بگنولد [Enid Bagnold] نتوانند بیایند. در همین لحظه او در اتاق بغلی در حال گریه کردن است.
من به او گفتم قصد دارم تمام وقت به تو نامه بنویسم و تو هم به من نامه بنویسی. من مجبورش خواهم کرد به نامه تو پاسخ دهد. من مطلقا نسبت به او حس بیرحمی دارم. او کاملا و بطور چاره ناپذیر به خاطر خودش آن کار را کرد و خودش آن را میداند. من به اچ. [هارولد] گفتم که به تو بگوید آن برخلاف میل من بوده است، ولی حالا تو بیشتر از او در مورد آن میدانی، خدا را شکر. اوه میتیا میتیا، چرا به من وقت ندادی تا توضیح دهم؟ آن حتی کمتر از آن چیزی بوده که تو حالا تصور می کنی. تو باید بدانی، تو باید بدانی. نوشتن این مرا می کشد، ولی تو باید همه آن را بدانی.
من سعی می کنم فردا صبح با تلفن با تو حرف بزنم. این مردک برای فردا ساعت یازده یک ماشین سفارش داده برای رفتن به تولون- آن چند روز طول می کشد- ولی من برایم مهم نیست چکار می کنم یا به کجا می روم. تولون می رویم، چون من از پت خواسته ام آنجا مرا ملاقات کند. میتیا، میتیا، و تو اینقدر نزدیکی و اینقدر به اعلی درجه دور از دسترس گویی تو در قاره ای دیگر هستی. میتیا، این مرا درهم می شکند. من احساس می کنم باید بمیرم.
اینکه تو به کجا می روی یا هر چیز دیگر را من نمی دانم. سعی کن خودت به تنهایی جایی بروی. من نمی دانم به چه آدرسی نامه بنویسم. تو باید به من اجازه دهی بدانم. اوه نازنین من، نازنین من، من احساس می کنم تا الان در زندگی من هیچ اندوه یا درد یا عذابی نبوده است.
میتیا، من عاجزانه از تو درخواست عفو و بخشش دارم، برای همه دروغها و حرفهای دوپهلویی که به تو زده ام. من با پشیمانی و ندامت قلبی کاملا شکسته التماس می کنم مرا ببخشی. سعی کن مرا ببخشی اگرچه من غیر قابل بخشش هستم. هرآنچه کرده باشم یا هر آنچه به تو گفته باشم، هرگز کسی را آنگونه دوست نداشته ام که تو را دوست داشته ام و هرگز کسی را جز تو در این زندگی دوست نخواهم داشت. این دنیا تنها گنجایش تو را دارد، عشق من، محبوب من، گرانبهاترین نازنین من. من در اشتیاق تو می میرم- من نمی توانم این را تحمل کنم. من نمی توانم. من نمی توانم.
اوه خدای من، خدای من، صبح دمیده است و تو با من نیستی. آن درد قدیمی و آن حس تهی بودن دوباره آغاز شده است، هزار برابر شدیدتر، و هنوز من احساس می کنم و هنوز احساس می کنم که این مصیبت ناشی از الفاظ درآمیخته و گیج کننده من است. اوه میتیا، تو باید مرا ببخشی اگر من واقعا به طرز باورنکردنی کم در مورد چیزهای دیگر می دانم، ولی اگر هر تلاشی در آن جهت می کرد من او را می کشتم. چقدر از او متنفرم، چقدر از او متنفرم برای اینکه با من است وقتی تو با من نیستی. تنها چیزی که مرا راضی می کند این است که این را به او اظهار کنم.
اوه میتیا، صدای تو پشت تلفن خیلی سرد و دوردست به گوش می رسید. اهمیت نده، تو اهمیت نده. و تو گفتی مرا خیلی دوست داشتی. اوه میتیا، من نمی توانم این را تاب بیاورم. من نمی توانم. من خیلی زیاد تو را می خواهم. من دلشکسته ام.
این داستان ادامه دارد...
عکس: ایند بگنولد

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر