کل نماهای صفحه

۱۳۹۰ تیر ۲۹, چهارشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش بیست و سوم





به قلم ویتا عثمانی


ویتا به آپارتمان هارولد رفت، هارولد تنها نبود، بلکه دوست پسر جدیدش، ادوارد مولینکس که یک طراح مشهور لباس بود نیز آنجا حضور داشت. هارولد با دیدن ویتا خوشحال شد، او گفت قطارشان صبح حرکت خواهد کرد، ویتا اظهار داشت که خسته است و می خواهد استراحت کند، سپس به اتاقش رفت، او علاقمند نبود با آنها بماند. هارولد از او نپرسید این یک هفته را کجا بوده است،. او می دانست با ویتا چگونه رفتار کند. ویتا هنوز به خواب نرفته بود که صدای آن دو مرد را شنید که در اتاق کناری مشغول معاشقه بودند. او برعکس برخوردش با ویولت، از اینکه هارولد با شخصی دیگر خوش بود، اصلا عصبانی نشد، او همیشه به هارولد نه به چشم یک عاشق یا یک معشوق بلکه به چشم یک دوست، یک شوهر و پدر فرزندانش نگریسته بود. او آرزو کرد کاش ادوارد با آنها همراه می شد تا سر هارولد را گرم کند، آنها قرار بود ده روزی در سوئیس بمانند و برای ویتا ده روز همصحبتی با هارولد خیلی طولانی و خسته کننده می نمود.
فردا صبح آنها رهسپار شدند، ولی برخلاف میل ویتا، ادوارد فقط تا ایستگاه راه آهن آنها را همراهی کرد. بگذارید حال که ویتا و ویولت از هم جدا و با شوهرانشان هستند به رابطه آنها با شوهرانشان نظری بیفکنیم. من دوست دارم شبی خاص را برای این قسمت داستانم انتخاب کنم، شب 22 جون 1919. آن شب دومین شب اقامت ویتا و هارولد در سوئیس بود. آنها نیز مانند ویولت و دنیس در یک هتل اما در دو اتاق جداگانه اقامت داشتند. ویتا هنوز نتوانسته بود به هارولد چیزی در مورد رابطه اش با ویولت بگوید و تنها مجبور شده بود طی آن دو روز به بحثهای سیاسی هارولد، شوخی های بیمزه اش و گاهی نقدهای ادبی اش که که در قیاس با آنچه ویولت می گفت خیلی خسته کننده بود گوش دهد، ویتا با هارولد خیلی مهربان بود و هارولد که ویتا را مطیع تر از همیشه می دید وقتی شب در اتاقش با او تنها شد گفت: «بانوی من، نمی خواهی مثل آن روزهای خوش مرا خواب کنی؟»
ویتا مضطرب شد، در حالی که صدایش می لرزید گفت: «نه امشب نمی توانم، منظورم این است که فقط امشب آمادگی این کار را ندارم.» سپس از ترس آنکه مبادا هارولد ناراحت شود ادامه داد: «ولی من تو را خیلی دوست دارم عزیزم، حتی بیشتر از خودم، بیشتر از زندگی، بیشتر از هر چیزی که دوست دارم.»
«بیشتر از ویولت؟!»
«حتی بیشتر از ویولت، خیلی بیشتر، من علیرغم میل او با تو ازدواج کردم، و اصلا به اعتراض او توجه نکردم.»
هارولد گفت: «ویتا تو یکسال و نیم است که با من نمی خوابی، هر بار هم همین حرف را می زنی، ویتا آیا واقعا به من اهمیت می دهی؟»
ویتا می دانست هارولد خودش دوجنسگراست و دوجنسگرایی را طبیعی اما همجنسگرایی را نوعی نقص می داند، او حاضر نبود نزد هارولد اعتراف کند که تنها به زنان گرایش دارد، ویتا هنوز خودش با گرایشش مشکل داشت، فکر می کرد زنی که به مردان گرایش ندارد نمی تواند کامل باشد، اگرچه ویولت سعی می کرد دیدگاه او را راجع به این موضوع عوض کند.
ویتا ترجیح داد عوض آنکه به هارولد واقعیت را در مورد همجنسگرایی خودش بگوید، ویولت را مقصر بداند، لذا با حالتی مادرانه صورت او را نوازش کرد و گفت: «عزیزم، معلوم است که به تو اهمیت می دهم، خیلی زیاد، ولی من به ویولت قول داده ام، من باید وفادار بمانم.»
هارولد با تعجب اظهار داشت: «من نمی توانم درک کنم، اصلا نمی توانم، حدس می زدم رابطه تو با ویولت تا این حد باشد، ولی او چطور به خودش اجازه می دهد تو را در رابطه ات با من محدود کند؟ من شوهر تو هستم، قبل از آنکه او با تو باشد، من با تو بوده ام. ویتا این دوست تو خیلی شیطان است، از روز اول از او خوشم نمی آمد. من که برایم مهم نیست تو روزی دو بار هم بخواهی با او یا هر کس دیگری سکس کنی، او دیگر چرا تو را محدود می کند؟»
«حاجی [ویتا به تقلید از مسلمانها، شوهرش را «حاجی» می نامید.] تو ویولت را نمی شناسی.»
هارولد خندید و گفت: «من از ویولت بدم می آید، تو چطور او را تحمل می کنی؟ دختره لوس، او جز زیبایی هیچی ندارد، مثل یک عروسک، پوچ و تهی.»
ویتا می توانست ریاکارانه دروغ بگوید و با هارولد همساز شود، او به دروغ گفتن به هارولد عادت کرده بود، ولی اهانت به ویولت بخشودنی نبود، لذا پس از این حرف هارولد، با عصبانیت فریاد زد: «تو ویولت را نمی شناسی مرد. اگر او را می شناختی، اگر می دانستی چه گوهر گرانبهایی است، در موردش اینطور حرف نمی زدی.» آنگاه بلند شد که برود.
هارولد دست ویتا را در دست گرفت، آن را نوازش کرد و بوسید، سپس گفت: «بانو، مرا تنها نگذار، امشب حاجی خیلی تنهاست، چطور خوابش ببرد؟»
ویتا اعتنا نکرد. هارولد ادامه داد: «من معذرت می خواهم. من اشتباه کردم. خواهش می کنم مرا تنها نگذار.»
ویتا دلش سوخت، او تمام دلسوزی که هیچوقت نسبت به ویولت نداشت، نسبت به هارولد داشت، هارولد همانطور که در بیرون، یک سیاستمدار بود، در خانه نیز می دانست چطور رفتار کند تا بتواند زنش را، که خیلی هم جسور و خودخواه بود نگاه دارد. ویتا با مهربانی صورت او را نوازش کرد و پیشانی او را بوسید، سپس تنها به خاطر آنکه هارولد را خشنود سازد، با اینکه خودش به این کار علاقه ای نداشت، لبانش را بر لبان هارولد قرار داد. هارولد با اشتیاق او را بوسید، اما ویتا ناگهان خودش را کنار کشید، در حالی که نگین انگشتر اهدایی ویولت را که حتی در حضور هارولد به جای حلقه ازدواجش پوشیده بود، لمس می کرد گفت: «حاجی من معذرت می خواهم، نمی توانم، ویولت اگر بداند خودش را می کشد.»
هارولد دستش را دور گردن ویتا حلقه کرد و گفت: «او هیچوقت نمی داند.»
«حتی اگر نداند... من نباید قولم را فراموش کنم. او به من اعتماد دارد، هیچوقت فکر نمی کند من ممکن است با کسی جز خودش بخوابم، من اگر با تو بخوابم باید به ویولت واقعیت را بگویم، آن وقت او خودش را می کشد.»
«ویولت الان در آغوش دنیس خوابیده است، آنها با هم به ماه عسل رفته اند، و تو می آیی به این فکر می کنی که مبادا کاری کنی که خیانت به ویولت باشد؟! این خیلی خنده دار است.»
ویتا که از تصور اینکه ویولت اکنون با دنیس است غیرتی شده بود فریاد زد: «نه.... او نمی تواند چنین کاری بکند، او فقط مرا دوست دارد، او به مردها هیچ گرایشی ندارد.»
«ویتا، هر چه او می گوید را باور نکن، او نزدیک دوسال است که تو را پایبند خودش کرده، تو را از من، از بچه ها ربوده، ولی خودش پایبند نیست، او با دنیس ازدواج کرده است.»
«حاجی تو نمی دانی، تو خیلی چیزها را نمی دانی، ویولت برای من جان می دهد، من اوایل فکر می کردم بازیچه هستم، فکر می کردم عشقی به این تندی زیاد دوام نمی آورد، ولی اهمیت نمی دادم، چون با خود می گفتم، حتی اگر مرا رها کند، من در این رابطه حسابی لذت برده ام، از خودم مطمئن بودم که به او وابسته نمی شوم، ولی گذشت زمان به من نشان داد که عشق او به من خیلی عمیق تر از چیزی است که در ابتدا فکر می کردم، او حاضر است همه زندگیش را فدا کند، تا با من باشد، حتی اگر بداند من به او وفادار نیستم، من او را آزموده ام، یک بار وقتی با او قهر کردم، واقعا رضایت داد به اینکه من با هر کسی دوست دارم باشم، فقط با او رابطه معمولی ام را حفظ کنم.»
هارولد خندید و گفت: «من از چنین آدمهای بدبخت و نیازمند بیزارم.»
ویتا عصبانی شد و با صدای بلند گفت: «من نباید اینجا بمانم، چون تو واقعا آدم بیشعوری هستی، ادب و نزاکت تو کجا رفته است؟ با اینکه لیاقت آن را نداری که بیشتر از این اینجا بمانم ولی می خواهم قبل از رفتنم چیزی به تو بگویم.» آنگاه مکث کرد و سپس آهسته تر ادامه داد: «در مورد ویولت اشتباه نکن، او بی نیازترین آدمهاست، اگر بخواهم به دوستی با کسی افتخار کنم بدون شک آن شخص، ویولت است، اگر بخواهم کسی را تحسین کنم، آن شخص ویولت است. تو نمی توانی او را ببینی، نمی توانی زیباییهای وجودی او را درک کنی، چون تو در سطحی دیگر هستی، او در سطح ما آدمهای معمولی ظاهربین و نیازمند نیست، ما که آنقدر بدبخت هستیم که به تصویب دیگران نیاز داریم، او آنگونه که ذاتش می طلبد زندگی می کند، او آزاد است، آزادتر از پرندگان آسمان. او در مستوایی فراتر از اینجاست، من هم، که نزدیکترین کس او هستم خیلی وقتها درکش نمی کنم، با اینکه سالها سعی کرده ام تا او را بشناسم، با اینکه او صبورانه تلاش کرده است تا مرا با آن دنیای دیگر پیوند دهد.»
ویتا این را گفت و به اتاق خودش رفت.
در همان زمانی که گفتگوی میان ویتا و هارولد جریان داشت، دنیس در اتاق ویولت بود، او از ویولت که خیلی افسرده بود پرسید: «به چه فکر میکنی؟»
ویولت پاسخ داد: «به ویتا.»
«آیا آرزو می کنی ویتا اینجا بود؟»
«البته.»
«تو زیاد اهمیت نمی دهی که با مردها باشی؟ از مردها خوشت نمی آید، اینطور نیست؟»
ویولت محکم جواب داد: «نه، من زنان را بی نهایت ترجیح می دهم.»
«تو آدم عجیبی هستی، اینطور نیست؟»
«عجیب تر از آنچه تو بتوانی تصوری از آن داشته باشی. من باید به ویتا نامه بنویسم، تو هم بهتر است به اتاق خودت بروی.»
دنیس بیرون نرفت، بلکه پرسید: «ویتا به انگلستان برگشته است؟»
ویولت جواب داد: «این دیگر به تو ربطی ندارد، فکر کنم باید بیرون بروی.»
«ویولت، تو حتی نمی دانی او کجاست! فکر نکن من خبر ندارم او با تو چه می کند، هر روز می بینم به سراغ صندوق پستی می روی و ناامید برمی گردی. او وقتی با هارولد است، تو را فراموش می کند.»
«بخود حرف نزن، تو ویتا را نمی شناسی.»
«ویولت! این چندمین نامه است که برای او می نویسی؟ او حتی به یکی از نامه های تو جواب نداده است!»
«دنیس، ویتا هیچوقت نامه های مرا بی جواب نگذاشته است، و حتی اگر بخواهد روزی جواب مرا هم ندهد، باز او را درست مثل الان دوست خواهم داشت. دنیس تو نمی دانی عشق واقعی یعنی چه. من عاشق ویتا هستم، دیوانه او.»
دنیس چیزی نگفت و از اتاق بیرون رفت، ویولت نیز که از ویتا هیچ خبری نداشت ، سیزدهمین نامه اش را طی این سه روز برای ویتا نوشت. او نامه ها را به آدرس خانه ویتا در کنت می فرستاد. او بی نهایت نگران بود، حتی به کنت تلفن کرده بود، شاید از ویتا اطلاعی داشته باشند، اما خدمتکار ویتا گفته بود از ویتا خبر ندارد. ویولت می توانست از مادر ویتا بپرسد، قطعا او خبر داشت ویتا کجاست، ولی نمی خواست با مادر ویتا حرف بزند، مادر ویتا از آن اشراف زاده هایی بود که ویولت یک لحظه هم نمی توانست تحملشان کند، بسیار مغرور، از خودراضی، سطحی و بی مایه. ویولت از همان کودکی در شگفت بود که چطور زنی چنین پوچ و تهی، ویتا را زاده است؟
ویولت چندین صفحه را برای ویتا سیاه کرد، در همان اثنا ویتا در اتاقش نامه های ویولت را شاید برای دهمین بار مرور می کرد، نامه هایی که طی چند روزی که در پاریس بود به دستش رسیده بود، او دوست داشت برای ویولت نامه بنویسد، ولی این کار را نکرد، او می دانست ویولت به آدرس کنت نامه می نویسد، دوست داشت بداند ویولت چقدر به او اهمیت می دهد، چقدر به فکر اوست، دوست داشت وقتی به کنت می رود با انبوهی نامه مواجه شود که دلنگرانی های ویولت را منعکس می کنند، بنابراین بجای نامه نوشتن به ویولت به سراغ کتابشان رفت ومتوجه یادداشتی شد که ویولت ظاهرا در لحظات قبل از خداحافظی در لابلای آن به جا گذاشته بود:
«میتیا، شهامت داشته باش، سعی کن برای هارولد آنچه در دل داری توضیح دهی، فکر نکن او را با این کارت ناراحت می کنی، با او صادق باش محبوب من، این مهربانانه تر است، بگذار آلوشکا مثل همیشه به میتیا محبوبش مباهات کند. لوشکای همیشگی تو.»
این چند سطر ساده او را به فکر فرو برد، چرا نمی توانست مثل ویولت، شجاع و رو راست باشد؟ کتاب را ورق زد، ناگهان فکری به ذهنش رسید، فکری که لبخند بر لبان او نشاند. او خوابید، اما صبح خیلی زود بیدار شد، رونوشتی از بخشهای آغازین کتابش را همراه داشت، او آن را به بخش پذیرش هتل داد تا به هارولد بدهند و در یادداشتی برای هارولد نوشت:
«حاجی، من به انگلستان برمی گردم، چون دیگر نمی توانم اینجا را تحمل کنم. می دانی من هیچگاه کتابهایم را قبل از چاپ به کسی نشان نمی دهم، ولی این بار دوست دارم فصلهایی از کتابم را بخوانی، شاید در لابلای آن به جنبه هایی از شخصیتم پی ببری که زیاد برایت خوشایند نباشد، ولی هر چه باشد از پنهانکاری بهتر است، متاسفم که هیچگاه نتوانستم آن جنبه ها را صریحا بیان کنم.
ویتا سکویل وست.»
سپس وسایلش را جمع کرد و بی آنکه از هارولد خداحافظی کند، به راه افتاد.
اگر چه ویتا سعی کرد صادقانه بنویسد، باز چیزی را پنهان نمود، او همیشه نوشته هایش را قبل از چاپ به ویولت، و فقط به ویولت نشان می داد.
این داستان ادامه دارد...



شرح عکس: هارولد نیکولسون، همسر ویتا

۱۳۹۰ تیر ۲۸, سه‌شنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش بیست و دوم










به قلم ویتا عثمانی

روز بعد ویولت و ویتا با دنیس ملاقات نمودند، دنیس که طی آن سه روز از ویولت بی خبر بود، با دیدن او خوشحال شد، او پرسید: «این سه روز کجا بودی؟»
ویولت پاسخ داد: «فکر می کنی لازم است بگویم؟ این که کاملا معلوم است، من با ویتا بوده ام.»
دنیس که روحش خبر نداشت چه بین ویتا و ویولت گذشته است، لبخندزنان رو به ویتا گفت: «ویولت هنوز بچه است، او احساس مسوولیت نمی کند، فکر می کنم شما باید کمکش کنید تا موقعیت خود به عنوان یک زن شوهردار و وظایفش را بهتر بشناسد خانم نیکولسون.»
ویتا جواب داد: «من سکویل وست هستم نه نیکولسون!»
ویولت به شیرینی به او لبخند زد، نزدیکتر به او نشست و آهسته گفت: «الان وقتش است، برای او توضیح بده محبوب من.»
«تو شروع کن لوشکا.»
ویولت شروع کرد: «دنیس ما به اینجا آمده ایم تا چیزهایی را به تو بگوییم که فکر می کنیم تو بایستی بدانی، من و ویتا با هم بزرگ شدیم، او عزیزترین و بهترین دوست من است...»
دنیس با لبخند گفت: «اینها را که می دانم عزیزم...»
ویولت مصمم بود که کامل همه چیز را فاش کند، او ادامه داد: «اجازه بده حرفم را تمام کنم. من همیشه به او به عنوان تنها شریک زندگیم فکر کرده ام، تنها کسی که می تواند مرا از آن خود کند، تنها کسی که در برابرش سر فرود می آورم، حتی پس از ازدواجش با آقای نیکولسون. من نمی توانم کس دیگری را در زندگیم بپذیرم. دنیس بگذار با تو صادق باشم، من قصد داشتم روز ازدواجمان، به جای ازدواج با تو با ویتا به پاریس سفر کنم. من می خواستم به همه بگویم فقط ویتا را دوست دارم، مردها برای من هیچ جذابیتی ندارند، حتی ت....» در اینجا ویتا دست ویولت را فشار داد که تمام کند و آهسته گفت: «بس کن، کافی است.»
ویولت دیگر ادامه نداد، رنگ دنیس سفید شده بود و نزدیک بود غش کند، در حالی که صدایش می لرزید از ویتا پرسید: «آنچه ویولت می گوید واقعیت دارد؟ آیا می خواستید روز ازدواج با هم فرارکنید؟»
ویتا پیروزمندانه پاسخ داد: «بله، کاملا.»
دنیس رو به ویولت گفت: «پس چرا با من ازدواج کردی؟»
ویولت پاسخ داد: «چون آن وقت همه راههای دیگر به رویم بسته شده بود، من متاسفم که آن وقت نگفتم، ولی تو با توجه به شروطی که برای ازدواجمان گذاشتم بایستی حدس می زدی. حال این اتفاق افتاده ولی هنوز هم دیر نیست، ما می توانیم و بایستی از هم جدا شویم.»
دنیس پاسخ داد: «من نمی توانم. این یک قرارداد میان ماست، تو نمی توانی به این راحتی آن را نقض کنی.»
ویتا از اینکه می دید کسی جز خودش نسبت به ویولت ادعا دارد خیلی عصبانی بود، او دوست داشت به دنیس بگوید: «احمق بیشعور، مگر نمی دانی ویولت به تمام معنای کلمه فقط به من تعلق دارد؟» ولی ترسید با این گفته دنیس به قدری عصبانی شود که وقتی با ویولت تنها شد او را بکشد و به همین خاطر آن را بیان نکرد.
دنیس با صدای بلند رو به ویولت گفت: «تو نمی توانی فرار کنی، تو باید بمانی، من به تو اجازه نمی دهم، من نسبت به تو حس مسوولیت دارم.»
ویتا عصبانی شد: «تو به چه حقی صدایت را روی ویولت بلند می کنی؟ به چه حقی برای او تعیین تکلیف می کنی؟»
دنیس جواب داد: «همانطور که تو با آقای نیکولسون ازدواج کردی ویولت هم می تواند با من باشد، و در ضمن دوستی اش را با تو حفظ کند، ویولت با من پیمان بسته است، آن وقت تو نبودی، تو داری او را مجبور می کنی خلاف میلش عمل کند.»
ویولت محکم جواب داد: «دنیس، من خودم برای خودم تصمیم می گیرم، دیگران هیچ حقی ندارند برای من تعیین تکلیف کنند، چه مادرم، چه پدرم و چه شوهرم. من فقط یک نفر دارم که تمام زندگیم را با میل خودم به او تقدیم کرده ام و او هم ویتاست، ولی حتی ویتا نمی تواند بالاجبار مرا به کاری وادار کند که دوست ندارم، من آزاد هستم، آزادتر از آنچه در تصور مردانی مثل تو بگنجد.»
ویتا گفت: «دنیس، ممکن است تو ویولت را دوست داشته باشی، من هم ویولت را دوست دارم، خیلی بیشتر از آنچه بتوانی تصور کنی، خیلی بیشتر از آنقدر که یک مرد بتواند زنی را دوست بدارد، ولی هیچکدام از ما حق نداریم چون او را دوست داریم آزادی او را بگیریم.»
ویولت ادامه داد: «من نمی توانم با تو بمانم دنیس، من می خواهم با ویتا باشم، بگذار همین امروز تمامش کنیم.» ویتا حرف او را قطع کرد:«تا اینجا کافی است، ما آنچه باید دنیس می فهمید را به او گفتیم، بیا اتاقم من با تو کار دارم.»
آنگاه دست ویولت را گرفت و با هم به اتاق ویتا رفتند.
ویتا گفت: «چرا می خواهی یکدفعه همه چیز را بگویی؟ قرار بود فقط از رابطه مان بگویی؟ قرار نبود همین امروز از دنیس جدا شوی.»
«چرا؟»
«چون تو باید این یک ماه را با دنیس بمانی، من اینجا نیستم، امشب می خواهم به سوئیس بروم.»
«چرا؟ با چه کسی؟»
«با هارولد، به او قول داده ام.»
«میتیا، چطور؟ چطور می توانی مرا با او تنها بگذاری؟ چطور می توانی مرا رها کنی تا با هارولد باشی؟»
ویتا جواب داد: «تو حق اعتراض نداری، چون خودت با دنیس سفر کردی.»
ویولت در حالی که بغض گلویش را گرفته بود گفت: «من آمدم اینجا تا با تو باشم، و حالا تو داری مرا ترک می کنی؟ میتیا تو عوض شده ای، به من راست بگو، آیا هنوز مثل گذشته ها مرا دوست داری؟»
«بله، دوستت دارم، ولی همینطور دوست دارم به سوئیس بروم، قبلا آنجا نبوده ام.»
ویولت که تا این لحظه سعی کرده بود از جاری شدن اشکهایش جلوگیری کند دیگر طاقت نیاورد و در حالی که اشک می ریخت گفت: «میتیا، از تو خواهش می کنم، التماس می کنم مرا با دنیس تنها نگذار.» ویتا اعتنا نکرد. ویولت در برابر او زانو زد و ادامه داد: «خواهش می کنم، عشق من، زندگی من، مرا تنها نگذار، من سعی می کنم جبرانش کنم، هر کاری از من بخواهی انجام می دهم، سعی می کنم مثل یک برده مطیع تو باشم.»
«بلند شو لوشکا.» آنگاه ویتا دستان ویولت را گرفت و او را بلند کرد، با دیدن اشکهای او خیلی آشفته شد، ویولت بندرت در حضور ویتا گریه می کرد، ویتا در حالی که صدایش می لرزید گفت: «اوای خوب من، من تو را به گریه انداختم؟ چطور توانستم؟» آنگاه اشکهای او را پاک کرد، گونه او را بوسید و ادامه داد: «من دوست دارم با تو بمانم، یا با هم به سوئیس برویم، ولی پول ندارم، نمی خواهم به خاطر چیزی که هارولد دوست ندارد از او پول بگیرم، می دانی این کار درست نیست.»
ویولت جواهرات گرانقیمتش را درآورد و جلو ویتا ریخت: «من فکر می کنم اینها برای بیشتر از دو ماه کافی باشد، حتی اگر بخواهی در بهترین هتلها زندگی کنیم. اینها را بفروش.»
ویتا گفت: «بعد از دو ماه چطور؟ باید مثل دفعه قبل دست خالی برگردیم انگلستان و آنها باز به تو زور بگویند. لوشکا، عزیزم، به من فرصت بده تا خوب فکر کنم، دنبال خوشی های زودگذر هم نباش، ما باید از هر لحاظ آزاد شویم، مستقل شویم. ما از لحاظ مالی کاملا به آنها وابسته ایم و این خیلی بد است.»
«عزیزم، من حاضرم زندگی محقری داشته باشم، در اتاقی کوچک زیر شیروانی، فقط اگر بدانم تو کنارم هستی، من کار می کنم، این درست نیست که آنها ما را از لحاظ مالی تامین کنند، هارولد و مادرت و مادرم اگر واقعا بدانند رابطه ما به چه صورت است، یک پنی هم به ما نمی دهند. ما باید با آنها صادق باشیم. ما نباید به خاطر راحتی خودمان به آنها دروغ بگوییم. من حاضرم به سختی کار کنم تا زمانی که تو شاعر مشهور و پرفروشی شوی، من می دانم تو به زودی یکی از مشهورترین شاعران دنیا خواهی شد.»
«لوشکا، تو درست می گویی، حرفهایت قشنگ است، ولی واقعیت متفاوت است، به من فرصت بده، خواهش می کنم فکر نکن من عوض شده ام یا مثل سابق دوستت ندارم. صبر کن، ما پس از یک ماه همدیگر را می بینیم.»
«میتیا، مرا ترک نکن.»
«عزیزم، من تو را ترک نمی کنم، تو به من نامه بنویس، من هم به تو نامه می نویسم. من هارولد را زیاد نمی بینم، این سفر فرصت خوبی است تا برایش از رابطه مان بگویم.»
«من حتی نمی دانم به کجا نامه بنویسم...»
«هر جا اقامت کردیم، آدرسم را برایت تلگراف می کنم. در اولین فرصت هم به تو تلفن می کنم. لوشکا، دلم برایت تنگ می شود، خیلی زیاد.» آنگاه اشکهای ویولت را پاک کرد و گفت: «دیگر گریه نکن، دنیس نباید تو را اینگونه ببیند، قوی باش.» گونه ویولت را بوسید و ادامه داد: «من عجله دارم، باید چمدانم را آماده کنم.»
ویولت هنوز ناراحت بود، ویتا با اینکه می دانست ویولت قانع نشده است دیگر ادامه نداد، او عجله داشت و بلند شد تا چمدانش را آماده کند، ولی به خاطر ویولت ناآرام بود.
بعد از چند دقیقه ویولت گفت: «میتوانم کتابت را ببینم؟»
ویتا با لبخند جواب داد: «کتابمان، نه کتاب من.»
ویولت باز پرسید: «می توانم آن را بخوانم؟»
ویتا جواب داد: «البته که می توانی، می توانی آن را بخوانی و هرچه دوست داشتی به آن اضافه کنی، درست مثل همیشه.»
ویولت صفحاتی از آن را که ویتا در این روزهای اخیر نوشته بود، خواند، صفحاتی که از احساسات جولیان [ویتا] نسبت به اوا [ویولت] پر شده بود، او با خواندن جملات زیر لبخند زد:
«... جولیان برای آنکه جایگاهش را در جهان بینی اوا حفظ کند، آن جهان بینی که جولیان در اعماق قلبش آن را به عنوان نفیس ترین و پرارزشترین جهان بینی شناخته بود که به او تفویض شده است، جولیان می دانست برای حفظ خود در این جهان بینی لازم است علیه هر کتاب مقدس کهن و هر کیش مشهوری انقلاب کند. ارزش اوا نزد جولیان مقوله ای از ایمان، بخشی از عقیده دینی بود. صمیمیتش با اوا مزیتی بی نهایت فراتر از مزیت معمولی عشق بود. هر کاری که اوا ممکن بود انجام دهد، هر گناهی که ممکن بود مرتکب شود، هر فرومایگی که به انجام رساند، ارزش غائی او، هسته او، مغز او برای جولیان پاک، معتبر و دست نخورده باقی خواهد ماند. جولیان این را کورکورانه می دانست و آنگونه آن را می فهمید که عارف خدا را می شناسد. جولیان به حدی عمیق آن را باور داشت و درک می کرد که نمی توانست با هیچ استدلال عقلانی از آن دفاع کند....»
ویولت گفت: «کتاب را باید زودتر تمام و منتشر کنیم، این کتاب خیلی حرفها در خود دارد، حرفهایی که شاید نتوانیم راحت به خانواده ها و دوستانمان بزنیم.»
ویتا گفت: «فکر نکنم قبل از این دو عاشق با هم کتابی در مورد عشقشان نگاشته باشند، ما اولین هستیم.» آنگاه به ویولت نزدیک شد، دستانش را در دست گرفت و لبانش را بر لبان او قرار داد: «لوشکا، پریزاد من، این عشق ما با گذشت زمان عمیق تر می شود، فکر نکنم روزی برسد که دیگر شور و حالی در ما نمانده باشد.»
«من هم اینطور فکر نمی کنم محبوب من.»
ویتا بوسه ای دیگر از لبان ویولت گرفت، وقت زیادی نداشت، ولی نمی توانست بدون یک معاشقه حسابی با ویولت او را ترک گوید، آنها یک ماه همدیگر را نمی دیدند. پس از آن ویتا خداحافظی کرد و رفت شام بخورد، او از ویولت خواست به سراغ دنیس برود تا ببیند در چه حالی است. ویتا بعدها در مورد آن شب نوشت: «وقتی مشغول شام خوردن بودم، ویولت از پنجره ای که رو به من باز بود، مرا نگاه می کرد، و من او را نگاه می کردم و دنیس را که همانجا بود و گریه می کرد.»



این داستان ادامه دارد...




شرح تصویر: دنیس ترفیوسیز شوهر ویولت

۱۳۹۰ تیر ۲۶, یکشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش بیست و یکم












به قلم ویتا عثمانی



وقتی ویتا بیدار شد ویولت هنوز در خواب بود، ویتا به سراغ کتابشان رفت، کتابی که احساسات هر دو را در بر داشت زیرا اگرچه خود ویتا نوشته بود، اما در مورد سطر سطر آن با ویولت مشورت کرده بود. کتابی که خاطرات شیرین آنها را بازگو می کرد، بخشهایی از آن را مرور کرد، نمی دانست بعد از این چه اتفاقی خواهد افتاد اما دیروز روزی ناخوشایند بود. او فکر می کرد بهتر است اتفاقات دیروز را در کتابش نگنجاند. ویتا با کتابشان مشغول بود که ویولت بیدار شد. ویتا به ویولت لبخند زد و او را در آغوش کشید. ویولت پرسید: «چه می کنی؟»


ویتا پاسخ داد: «به کتابمان فکر می کنم.»


ویولت اظهار داشت: «تو نباید اتفاقات اخیر را به آن اضافه کنی، و اگر تو بخواهی، فقط اگر تو بخواهی، همه چیز دوباره درست خواهد شد.»
ویتا پرسید: «تو دنیس را ترک می کنی؟»
ویولت پاسخ داد: «بدون ذره ای تامل. تو چطور؟ هارولد را ترک می کنی؟»
ویتا که نمی خواست جواب سوال او را بدهد پرسید: «برنامه ات برای امروز چیست؟»
ویولت عصبانی شد: «من از تو سوال پرسیدم، منتظر جواب هستم: آیا هارولد را ترک می کنی؟»
ویتا ویولت را رها کرد و بلند شد. سیگارش را روشن کرد. چند دقیقه ای سکوت حاکم بود، سپس رو به ویولت گفت: «هارولد با دنیس خیلی تفاوت دارد، او دوست من است، من شش سال است که با او ازدواج کرده ام، من از او دو فرزند دارم، وقتی با او ازدواج کردم هنوز با تو این رابطه را نداشتم، ولی وقتی تو با دنیس ازدواج کردی به من تعهد داشتی، تو می توانستی ازدواج نکنی، اما این کار را نکردی. من نمی توانم و نمی خواهم هارولد را ترک کنم.»
«تو در حالی با هارولد ازدواج کردی که مرا تهدید می کردی که اگر بفهمی با کسی دیگر –چه پسر و چه دختر- رابطه برقرار کرده ام مرا خواهی کشت. من متقابلا از تو تعهد نمی گرفتم. می دانی چرا؟ چون نمی خواهم تو صرفا به خاطر تعهدی که به من داری با من بمانی، ولی خودت آن وقت می دانستی ما تنها دوست معمولی نبودیم و به همین خاطر بود که هم رابطه ات با رزاموند را از من پنهان می کردی و هم راجع به نامزدی ات با هارولد به من چیزی نگفتی تا یک هفته قبل از ازدواجت که خبرش را در روزنامه خواندم. حالا هم آزاد هستی، اگر نمی خواهی به قولهایی که به من دادی پایبند بمانی، من هم نمی خواهم با تو بمانم. نمی خواهم بمانم تا هر وقت بخواهی با هارولد باشی و هر وقت از او خسته شدی به سراغ من بیایی. فکر نکن این حرف را می زنم تا با دنیس یا هر کس دیگر باشم، من تنها خواهم ماند، چون عشقم، تنها عشق زندگیم به من وفادار نماند.»
ویتا برای اولین بار در رابطه ای که با ویولت داشت دچار ترس شد، ترس اینکه ویولت را از دست بدهد. قبل از این ویولت همواره حاضر بود تا هر وقت ویتا بخواهد با او باشد. ویتا کمی مکث کرد، سپس اظهار داشت: «من نمی توانم راحت کسی را دوست داشته باشم، منظورم این است که خیلی ها را دوست دارم، ولی نمی توانم آنگونه که تو مرا دوست داری تو را دوست داشته باشم. من وفادار هستم، ولی در آن حد که تو می خواهی از من ساخته نیست. تو نمی توانی مرا در هیچ جای دیگر جز در کنار خودت ببینی. لوشکا، هارولد دوست من است و تو هم بهترین دوست من، معشوقه من، من نمی توانم به خاطر تو دیگران را نادیده بگیرم. ولی دنیس دوست تو نیست، لوشکا تو باید موقعیت مرا درک کنی.»
«میتیا، امیدوارم فکری که می کنم حقیقت نداشته باشد ولی این اواخر به این فکر افتادم که شاید آنگونه که من این رابطه را جدی گرفته ام، تو آن را جدی نگرفته ای. تو تحت هیچ شرایطی حاضر نیستی قدم جلو بگذاری، همه اش من باید رابطه مان را نگه دارم، من باید از حق خودم بگذرم، من باید ببخشم. میتیا با من صادق باش، تصمیم تو چیست؟ تو به چه دلیلی با من ادامه می دهی؟»
ویتا سیگارش را خاموش کرد و نزدیکتر به ویولت نشست، آنگاه اظهار داشت: «لوشکا، من تو را دوست دارم، من هم این اواخر به اندازه تو اذیت شده ام خیلی زیاد. دیشب وقتی بیرون رفتم، در شرایط خیلی بدی قرار داشتم، از خودم، از زندگی متنفر بودم، وقتی در خیابانها قدم می زدم خاطرات آن پنج ماه قشنگی که اینجا بودیم در ذهنم تکرار می شد، آن وقت همه چیز دوستداشتنی بود، من تو را دوست داشتم، تو مرا دوست داشتی، ولی هیچکدام هنوز نمی دانستیم چقدر به هم وابسته شده ایم، پس از پنج ماه من از تو جدا شدم، مجبور شدم به انگلستان برگردم، در طول راه گریه می کردم با اینکه می دانستم باز تو را خواهم دید، باز با تو خواهم بود. تو با دنیس نامزد کردی، و از من خواستی تو را نجات دهم، این وظیفه من نبود، تو حق تصمیم گیری داشتی، قبول دارم از طرف مادرت تحت فشار بودی ولی به هر حال تو با او ازدواج کردی، در صورتی که می توانستی این کار را نکنی، من دیگر آرام و قرار نداشتم، لوشی من رفته بود، او دیگر متعلق به کسی دیگر بود، لوشی که همیشه ادعا می کرد فقط به من تعلق دارد. آیا تو می توانی درک کنی من چه روزهای سختی را پشت سر گذاشته ام؟ روزهایی که اکنون وقتی به آنها فکر می کنم واقعا از اینکه خودم را در آن شرایط دشوار نکشتم تعجب می کنم. لوشکا، من بدون تو نمی توانم ادامه دهم، دیشب وقتی فکر کردم تو را از دست داده ام فهمیدم دیگر زنده نخواهم ماند. در خیابانهای پاریس قدم می زدم اما این بار تنها بودم و به خاطرات خوشی فکر می کردم که با هم داشتیم.» آنگاه به ویولت نزدیکتر شد و در حالی که موهای ویولت را نوازش می کرد گفت: «من به تو نیاز دارم، من تو را می خواهم.»
ویولت دست او را کنار زد و گفت: «تو مرا می خواهی، هارولد را می خواهی، زندگی و خانه ات در کنت را می خواهی، بچه هایت را می خواهی، شهرتت را می خواهی، اشرافیتت را می خواهی، بگذار من کنار بروم تا بقیه را داشته باشی. بقیه با هم همسازند، اینجا فقط من دردسرسازم.» آنگاه بلند شد و از اتاق بیرون رفت.
ویولت به اتاق خودش رفت، او نهایت تلاشش را کرده بود تا جلو ویتا گریه نکند و حال که تنها شده بود اشک می ریخت. ویتا حالا دیگر واقعا برای آینده رابطه شان نگران بود، دو ساعتی که گذشت لباس پوشید و به سراغ ویولت رفت، ویولت که متوجه شد ویتاست در را باز نکرد، ویتا خواهش کرد: «عزیزم در را باز کن، من با تو کار دارم.»
ویولت در را باز نکرد. ویتا منتظر ماند، تا وقتی ویولت از اتاق بیرون آمد، ویتا او را به داخل اتاق کشاند و در را بست. ویولت گفت: «اجازه بده بروم.»
ویتا او را محکم در آغوش کشید و گفت: «اجازه بده حرف بزنم.» آنگاه با اشتیاق او را بوسید.
ویولت ویتا را خیلی دوست داشت و همیشه برای بخشیدن او آماده بود، سعی می کرد به او فرصت دهد، لذا او را پذیرفت: «عزیزم، من آماده هستم حرفهای تو را بشنوم.»
ویتا گفت: «تو با خودت صادق باش، تو بدون من نمیتوانی ادامه دهی.» آنگاه خندید و گفت: «ما هر دو طلسم شده ایم، هیچکدام نمی توانیم بدون دیگری شاد و خوشبخت باشیم، من باید مدتی فکر کنم، ازدواج تو اوضاع را خیلی خرابتر کرده، باید فکر کنم ببینم چه کاری می توانیم بکنیم.»
«میتیا با هارولد می خواهی چکار کنی؟»
«به من فرصت بده، من سعی می کنم با او صحبت کنم.»
«راجع به چی؟»
«راجع به رابطه من با تو، من نمی خواهم او اذیت شود، تا الان هم حسابی اذیت شده است، می خواهم کاری کنم که او شرایط ما را بپذیرد و با ما همراه شود.»
«میتیا، اشکالی ندارد، من در مورد هارولد عجله ای ندارم، ولی همین امروز باید برای دنیس شرح دهیم رابطه ما چه شکلی است، نه فقط من، بلکه تو هم باید آنجا، نزد دنیس حرف بزنی.»
ویتا گفت: «من نمی توانم.»
ویولت عصبانی شد: «عجیب نیست که به تو زیاد اعتماد ندارم، تو هیچ جا به خاطر رابطه مان خطر نمی کنی، اینجا که هارولد هم نیست تا دوستی چندساله تان به هم بخورد! تو با دنیس هیچ نسبتی نداری.»
«لوشکا صبر کن، ما نباید یکدفعه همه چیز را بگوییم، تو می توانی آن را به تدریج برایش توضیح دهی.»
«نه، امکان ندارد، نمی خواهم او روی من به عنوان زنش، شریک زندگیش حساب باز کند، بگذار حالا که زیاد با هم نبوده ایم همه چیز را بداند، اینطوری مهربانانه تر است، کمتر ضربه می بیند. میتیا شهامت داشته باش، اگر واقعا مرا دوست داری آن را به او نشان بده، درست نیست نزد او هیچ ادعایی نکنی، آن وقت مرا به باد انتقاد بگیری، با من بد رفتارکنی.»
ویتا لبخند زد و گفت: «تو با همه تفاوت داری، تو از عنصری دیگر آفریده شده ای، مثل دیگران فکر نمی کنی، منطقی هم نیستی، ولی نمی دانم چرا آنچه می گویی برای من جذابیت دارد. اگر خوب فکر کرده ای و مطمئنی بعدا پشیمان نخواهی شد، من با تو همراهم.»
«من پشیمان نخواهم شد، من از ریاکاری بیزارم، بگذار آنگونه که هستیم خودمان را اظهار کنیم، بگذار آزاد باشیم، تو چرا از اینکه دیگران بفهمند یک زن را دوست داری هراس داری؟ تو اولین زنی نیستی که اینگونه آفریده شده ای؟ به زنان بزرگی فکر کن که اینگونه زیستند، به سافوی لزبوس فکر کن، به افرا بن که دربندش کردند، او هم مثل تو بود، هم سافیک و هم شاعر، اما از اظهار خویش واهمه نداشت، او را در اتاقی تاریک زندانی کردند، قلم و معشوقه اش را از او ربودند ولی روحش آزاد زیست. به دیگران فکر کن، ژاندارک، ایمیلی دیکینسون، ژرژ ساند، هلن تروا، کریستینا روزتی و ملکه کریستینا..... کدامیک از سافیک بودن خویش شرمنده بودند که تو دومی شان باشی. آنها راه را برای ما هموار کردند و ما باید راه را برای زنان بعد از خود هموار کنیم. من فکر می کنم کمتر زن بزرگی در تاریخ بوده است که به زنی عشق نورزیده باشد، من دوست دارم با افتخار به همه بگویم من به کسی عشق می ورزم که از جنس من است، یک زن، یک شاعر، یک هنرمند، یک کولی، یک انسان آزاد...»
ویتا موهای ویولت را کنار زد و پیشانی او را بوسید.




این داستان ادامه دارد....