کل نماهای صفحه

۱۳۹۰ تیر ۲۸, سه‌شنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش بیست و دوم










به قلم ویتا عثمانی

روز بعد ویولت و ویتا با دنیس ملاقات نمودند، دنیس که طی آن سه روز از ویولت بی خبر بود، با دیدن او خوشحال شد، او پرسید: «این سه روز کجا بودی؟»
ویولت پاسخ داد: «فکر می کنی لازم است بگویم؟ این که کاملا معلوم است، من با ویتا بوده ام.»
دنیس که روحش خبر نداشت چه بین ویتا و ویولت گذشته است، لبخندزنان رو به ویتا گفت: «ویولت هنوز بچه است، او احساس مسوولیت نمی کند، فکر می کنم شما باید کمکش کنید تا موقعیت خود به عنوان یک زن شوهردار و وظایفش را بهتر بشناسد خانم نیکولسون.»
ویتا جواب داد: «من سکویل وست هستم نه نیکولسون!»
ویولت به شیرینی به او لبخند زد، نزدیکتر به او نشست و آهسته گفت: «الان وقتش است، برای او توضیح بده محبوب من.»
«تو شروع کن لوشکا.»
ویولت شروع کرد: «دنیس ما به اینجا آمده ایم تا چیزهایی را به تو بگوییم که فکر می کنیم تو بایستی بدانی، من و ویتا با هم بزرگ شدیم، او عزیزترین و بهترین دوست من است...»
دنیس با لبخند گفت: «اینها را که می دانم عزیزم...»
ویولت مصمم بود که کامل همه چیز را فاش کند، او ادامه داد: «اجازه بده حرفم را تمام کنم. من همیشه به او به عنوان تنها شریک زندگیم فکر کرده ام، تنها کسی که می تواند مرا از آن خود کند، تنها کسی که در برابرش سر فرود می آورم، حتی پس از ازدواجش با آقای نیکولسون. من نمی توانم کس دیگری را در زندگیم بپذیرم. دنیس بگذار با تو صادق باشم، من قصد داشتم روز ازدواجمان، به جای ازدواج با تو با ویتا به پاریس سفر کنم. من می خواستم به همه بگویم فقط ویتا را دوست دارم، مردها برای من هیچ جذابیتی ندارند، حتی ت....» در اینجا ویتا دست ویولت را فشار داد که تمام کند و آهسته گفت: «بس کن، کافی است.»
ویولت دیگر ادامه نداد، رنگ دنیس سفید شده بود و نزدیک بود غش کند، در حالی که صدایش می لرزید از ویتا پرسید: «آنچه ویولت می گوید واقعیت دارد؟ آیا می خواستید روز ازدواج با هم فرارکنید؟»
ویتا پیروزمندانه پاسخ داد: «بله، کاملا.»
دنیس رو به ویولت گفت: «پس چرا با من ازدواج کردی؟»
ویولت پاسخ داد: «چون آن وقت همه راههای دیگر به رویم بسته شده بود، من متاسفم که آن وقت نگفتم، ولی تو با توجه به شروطی که برای ازدواجمان گذاشتم بایستی حدس می زدی. حال این اتفاق افتاده ولی هنوز هم دیر نیست، ما می توانیم و بایستی از هم جدا شویم.»
دنیس پاسخ داد: «من نمی توانم. این یک قرارداد میان ماست، تو نمی توانی به این راحتی آن را نقض کنی.»
ویتا از اینکه می دید کسی جز خودش نسبت به ویولت ادعا دارد خیلی عصبانی بود، او دوست داشت به دنیس بگوید: «احمق بیشعور، مگر نمی دانی ویولت به تمام معنای کلمه فقط به من تعلق دارد؟» ولی ترسید با این گفته دنیس به قدری عصبانی شود که وقتی با ویولت تنها شد او را بکشد و به همین خاطر آن را بیان نکرد.
دنیس با صدای بلند رو به ویولت گفت: «تو نمی توانی فرار کنی، تو باید بمانی، من به تو اجازه نمی دهم، من نسبت به تو حس مسوولیت دارم.»
ویتا عصبانی شد: «تو به چه حقی صدایت را روی ویولت بلند می کنی؟ به چه حقی برای او تعیین تکلیف می کنی؟»
دنیس جواب داد: «همانطور که تو با آقای نیکولسون ازدواج کردی ویولت هم می تواند با من باشد، و در ضمن دوستی اش را با تو حفظ کند، ویولت با من پیمان بسته است، آن وقت تو نبودی، تو داری او را مجبور می کنی خلاف میلش عمل کند.»
ویولت محکم جواب داد: «دنیس، من خودم برای خودم تصمیم می گیرم، دیگران هیچ حقی ندارند برای من تعیین تکلیف کنند، چه مادرم، چه پدرم و چه شوهرم. من فقط یک نفر دارم که تمام زندگیم را با میل خودم به او تقدیم کرده ام و او هم ویتاست، ولی حتی ویتا نمی تواند بالاجبار مرا به کاری وادار کند که دوست ندارم، من آزاد هستم، آزادتر از آنچه در تصور مردانی مثل تو بگنجد.»
ویتا گفت: «دنیس، ممکن است تو ویولت را دوست داشته باشی، من هم ویولت را دوست دارم، خیلی بیشتر از آنچه بتوانی تصور کنی، خیلی بیشتر از آنقدر که یک مرد بتواند زنی را دوست بدارد، ولی هیچکدام از ما حق نداریم چون او را دوست داریم آزادی او را بگیریم.»
ویولت ادامه داد: «من نمی توانم با تو بمانم دنیس، من می خواهم با ویتا باشم، بگذار همین امروز تمامش کنیم.» ویتا حرف او را قطع کرد:«تا اینجا کافی است، ما آنچه باید دنیس می فهمید را به او گفتیم، بیا اتاقم من با تو کار دارم.»
آنگاه دست ویولت را گرفت و با هم به اتاق ویتا رفتند.
ویتا گفت: «چرا می خواهی یکدفعه همه چیز را بگویی؟ قرار بود فقط از رابطه مان بگویی؟ قرار نبود همین امروز از دنیس جدا شوی.»
«چرا؟»
«چون تو باید این یک ماه را با دنیس بمانی، من اینجا نیستم، امشب می خواهم به سوئیس بروم.»
«چرا؟ با چه کسی؟»
«با هارولد، به او قول داده ام.»
«میتیا، چطور؟ چطور می توانی مرا با او تنها بگذاری؟ چطور می توانی مرا رها کنی تا با هارولد باشی؟»
ویتا جواب داد: «تو حق اعتراض نداری، چون خودت با دنیس سفر کردی.»
ویولت در حالی که بغض گلویش را گرفته بود گفت: «من آمدم اینجا تا با تو باشم، و حالا تو داری مرا ترک می کنی؟ میتیا تو عوض شده ای، به من راست بگو، آیا هنوز مثل گذشته ها مرا دوست داری؟»
«بله، دوستت دارم، ولی همینطور دوست دارم به سوئیس بروم، قبلا آنجا نبوده ام.»
ویولت که تا این لحظه سعی کرده بود از جاری شدن اشکهایش جلوگیری کند دیگر طاقت نیاورد و در حالی که اشک می ریخت گفت: «میتیا، از تو خواهش می کنم، التماس می کنم مرا با دنیس تنها نگذار.» ویتا اعتنا نکرد. ویولت در برابر او زانو زد و ادامه داد: «خواهش می کنم، عشق من، زندگی من، مرا تنها نگذار، من سعی می کنم جبرانش کنم، هر کاری از من بخواهی انجام می دهم، سعی می کنم مثل یک برده مطیع تو باشم.»
«بلند شو لوشکا.» آنگاه ویتا دستان ویولت را گرفت و او را بلند کرد، با دیدن اشکهای او خیلی آشفته شد، ویولت بندرت در حضور ویتا گریه می کرد، ویتا در حالی که صدایش می لرزید گفت: «اوای خوب من، من تو را به گریه انداختم؟ چطور توانستم؟» آنگاه اشکهای او را پاک کرد، گونه او را بوسید و ادامه داد: «من دوست دارم با تو بمانم، یا با هم به سوئیس برویم، ولی پول ندارم، نمی خواهم به خاطر چیزی که هارولد دوست ندارد از او پول بگیرم، می دانی این کار درست نیست.»
ویولت جواهرات گرانقیمتش را درآورد و جلو ویتا ریخت: «من فکر می کنم اینها برای بیشتر از دو ماه کافی باشد، حتی اگر بخواهی در بهترین هتلها زندگی کنیم. اینها را بفروش.»
ویتا گفت: «بعد از دو ماه چطور؟ باید مثل دفعه قبل دست خالی برگردیم انگلستان و آنها باز به تو زور بگویند. لوشکا، عزیزم، به من فرصت بده تا خوب فکر کنم، دنبال خوشی های زودگذر هم نباش، ما باید از هر لحاظ آزاد شویم، مستقل شویم. ما از لحاظ مالی کاملا به آنها وابسته ایم و این خیلی بد است.»
«عزیزم، من حاضرم زندگی محقری داشته باشم، در اتاقی کوچک زیر شیروانی، فقط اگر بدانم تو کنارم هستی، من کار می کنم، این درست نیست که آنها ما را از لحاظ مالی تامین کنند، هارولد و مادرت و مادرم اگر واقعا بدانند رابطه ما به چه صورت است، یک پنی هم به ما نمی دهند. ما باید با آنها صادق باشیم. ما نباید به خاطر راحتی خودمان به آنها دروغ بگوییم. من حاضرم به سختی کار کنم تا زمانی که تو شاعر مشهور و پرفروشی شوی، من می دانم تو به زودی یکی از مشهورترین شاعران دنیا خواهی شد.»
«لوشکا، تو درست می گویی، حرفهایت قشنگ است، ولی واقعیت متفاوت است، به من فرصت بده، خواهش می کنم فکر نکن من عوض شده ام یا مثل سابق دوستت ندارم. صبر کن، ما پس از یک ماه همدیگر را می بینیم.»
«میتیا، مرا ترک نکن.»
«عزیزم، من تو را ترک نمی کنم، تو به من نامه بنویس، من هم به تو نامه می نویسم. من هارولد را زیاد نمی بینم، این سفر فرصت خوبی است تا برایش از رابطه مان بگویم.»
«من حتی نمی دانم به کجا نامه بنویسم...»
«هر جا اقامت کردیم، آدرسم را برایت تلگراف می کنم. در اولین فرصت هم به تو تلفن می کنم. لوشکا، دلم برایت تنگ می شود، خیلی زیاد.» آنگاه اشکهای ویولت را پاک کرد و گفت: «دیگر گریه نکن، دنیس نباید تو را اینگونه ببیند، قوی باش.» گونه ویولت را بوسید و ادامه داد: «من عجله دارم، باید چمدانم را آماده کنم.»
ویولت هنوز ناراحت بود، ویتا با اینکه می دانست ویولت قانع نشده است دیگر ادامه نداد، او عجله داشت و بلند شد تا چمدانش را آماده کند، ولی به خاطر ویولت ناآرام بود.
بعد از چند دقیقه ویولت گفت: «میتوانم کتابت را ببینم؟»
ویتا با لبخند جواب داد: «کتابمان، نه کتاب من.»
ویولت باز پرسید: «می توانم آن را بخوانم؟»
ویتا جواب داد: «البته که می توانی، می توانی آن را بخوانی و هرچه دوست داشتی به آن اضافه کنی، درست مثل همیشه.»
ویولت صفحاتی از آن را که ویتا در این روزهای اخیر نوشته بود، خواند، صفحاتی که از احساسات جولیان [ویتا] نسبت به اوا [ویولت] پر شده بود، او با خواندن جملات زیر لبخند زد:
«... جولیان برای آنکه جایگاهش را در جهان بینی اوا حفظ کند، آن جهان بینی که جولیان در اعماق قلبش آن را به عنوان نفیس ترین و پرارزشترین جهان بینی شناخته بود که به او تفویض شده است، جولیان می دانست برای حفظ خود در این جهان بینی لازم است علیه هر کتاب مقدس کهن و هر کیش مشهوری انقلاب کند. ارزش اوا نزد جولیان مقوله ای از ایمان، بخشی از عقیده دینی بود. صمیمیتش با اوا مزیتی بی نهایت فراتر از مزیت معمولی عشق بود. هر کاری که اوا ممکن بود انجام دهد، هر گناهی که ممکن بود مرتکب شود، هر فرومایگی که به انجام رساند، ارزش غائی او، هسته او، مغز او برای جولیان پاک، معتبر و دست نخورده باقی خواهد ماند. جولیان این را کورکورانه می دانست و آنگونه آن را می فهمید که عارف خدا را می شناسد. جولیان به حدی عمیق آن را باور داشت و درک می کرد که نمی توانست با هیچ استدلال عقلانی از آن دفاع کند....»
ویولت گفت: «کتاب را باید زودتر تمام و منتشر کنیم، این کتاب خیلی حرفها در خود دارد، حرفهایی که شاید نتوانیم راحت به خانواده ها و دوستانمان بزنیم.»
ویتا گفت: «فکر نکنم قبل از این دو عاشق با هم کتابی در مورد عشقشان نگاشته باشند، ما اولین هستیم.» آنگاه به ویولت نزدیک شد، دستانش را در دست گرفت و لبانش را بر لبان او قرار داد: «لوشکا، پریزاد من، این عشق ما با گذشت زمان عمیق تر می شود، فکر نکنم روزی برسد که دیگر شور و حالی در ما نمانده باشد.»
«من هم اینطور فکر نمی کنم محبوب من.»
ویتا بوسه ای دیگر از لبان ویولت گرفت، وقت زیادی نداشت، ولی نمی توانست بدون یک معاشقه حسابی با ویولت او را ترک گوید، آنها یک ماه همدیگر را نمی دیدند. پس از آن ویتا خداحافظی کرد و رفت شام بخورد، او از ویولت خواست به سراغ دنیس برود تا ببیند در چه حالی است. ویتا بعدها در مورد آن شب نوشت: «وقتی مشغول شام خوردن بودم، ویولت از پنجره ای که رو به من باز بود، مرا نگاه می کرد، و من او را نگاه می کردم و دنیس را که همانجا بود و گریه می کرد.»



این داستان ادامه دارد...




شرح تصویر: دنیس ترفیوسیز شوهر ویولت

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر