به قلم ویتا عثمانی
ویتا به اتاقش رفت، هارولد آنجا بود. هارولد شروع کرد: «تو واقعا تصمیم گرفته ای با ویولت زندگی کنی؟»
ویتا مصمم پاسخ داد: «بله.»
هارولد در حالی که نزدیکتر به ویتا می نشست ادامه داد: «پس خانه مان چه می شود؟ بچه ها؟ مادرت؟ شاید هیچوقت نتوانی به انگلستان برگردی.»
«برای من سخت است ولی هرچه باشد بهتر از آن است که در انگلستان بمانم و مجبور باشم جدا از ویولت، اولین کسی که در تمام زندگیم حس کردم با تمام وجود به من تعلق دارد زندگی کنم.»
«ولی تو قبل از آنکه با من ازدواج کنی ویولت را می شناختی.»
«من اشتباه کردم، به من یاد داده بودند وقتی یک دختر بزرگ شد باید ازدواج کند، از طرفی فکر می کردم ویولت ازدواج می کند، عشقش نسبت به من سطحی و گذراست ولی اشتباه می کردم.»
هارولد لبخند زد و گفت: «ویتا، من تو را خیلی دوست دارم، من آرزو می کردم کاش می توانستم از تو یک دختر داشته باشم، دختری که شبیه تو باشد، تنها زنی که با تمام وجودم او را می ستایم ولی تو دیگر با من...»
ویتا حرف او را قطع کرد: «ویولت منتظر من است، من باید بروم.»
هارولد گفت: «تو خیلی به او وفاداری.»
ویتا چیزی نگفت و می خواست از اتاق خارج شود. هارولد ادامه داد: «صبر کن ویتا، وفاداری خوب است ولی آیا فکر می کنی او هم نسبت به تو همینگونه وفادار است؟»
ویتا با قاطعیت گفت: «البته، من به ویولت ایمان دارم. هارولد خواهش می کنم از اینجا برو، من هم باید بروم، ویولت منتظر من است.»
«صبر کن بانوی من، اجازه بده چیزی را که از مادرت شنیده ام به تو بگویم، پس از آن می توانی بروی.»
ویتا پرسید: «مادرم چه گفته است؟»
هارولد کمی مکث کرد و سپس اظهار داشت: «مادرت آنگونه که تو فکر می کنی فکر نمی کند و من فکر می کنم تو باید آن را بدانی.»
ویتا پرسید: «منظور تو چیست؟»
هارولد باز مکث کرد و آنگاه ادامه داد: «مادرت فکر می کند ویولت آنگونه که تو نسبت به او وفاداری، نسبت به تو وفادار نیست.»
ویتا عصبانی شد و گفت: «مزخرف نگو.»
ولی هارولد با آرامش ادامه داد: «من فقط از مادرت نقل قول می کنم ویتا، او از دنیس شنیده که مدتی است با ویولت رابطه جنسی دارد.»
ویتا به شدت عصبانی شد و فریاد زد: «این دروغ است.»
هارولد با آرامش گفت: «فکر کردم تو باید بدانی.»
ویتا آشفته اظهار داشت: «ولی این حقیقت ندارد.» و از اتاق بیرون دوید. او به سراغ دنیس رفت و در حالی که به شدت عصبانی بود فریاد زد: «به من بگو، آیا آن حقیقت دارد؟»
دنیس پرسید: «منظور تو چیست؟»
«اینکه تو و ویولت با هم معاشقه کرده اید.»
دنیس با عصبانیت پاسخ داد: «این به تو ربطی ندارد. هرچه هست بین من و ویولت است.»
ویتا با عصبانیت گفت: «نه، اینطور نیست، ویولت مال من است، من او را دوست دارم.»
دنیس ساکت ماند، ویتا ادامه داد:«خواهش می کنم به من بگو، قول می دهم اگر این اتفاق افتاده باشد دیگر به ویولت نگاه هم نکنم. تو می توانی او را داشته باشی.»
دنیس اظهار داشت: «در این مسایل دخالت نکن. این فقط به من و ویولت مربوط است.»
ویتا آشفته بود، آستین دنیس را چنگ زده بود و از او خواهش می کرد حقیقت را به او بگوید. آستین دنیس پاره شد، او عصبانی ویتا را هل داد و گفت: «تو یک زن روانی هستی، هرچقدر اصرار کنی به تو نخواهم گفت.»
ویتا به طرف رستوران رفت، آنجا ویولت پشت یک میز کوچک نشسته و منتظر ویتا بود، با آمدن او لبخند زد ولی بلافاصله متوجه شد ویتا به شدت عصبانی است، ویتا روبروی او نشست و بی مقدمه پرسید: «تو هیچوقت به دنیس تعلق داشتی؟»
ویولت به شدت ترسید و سعی کرد چیزی بگوید، اما نتوانست. او از عصبانیت ویتا خیلی می ترسید. ویتا این بار با لحن تندتری پرسید: «هیچوقت به دنیس تعلق داشتی؟»
ویولت فقط توانست با لکنت بگوید: «میتیا، آرام باش، خواهش می کنم.»
ویتا گریبان او را گرفت و گفت: «بگو بله یا نه؟»
ویولت آرام گفت: «بله.»
ویتا پرسید: «کی؟»
ویولت گفت: «شب قبل از روزی که به لینکلن رفتیم.» ویولت خیلی می ترسید، تقریبا یقین داشت که ویتا او را خواهد کشت.
ویتا فریاد زد: «جنده کثیف، دیگر همه چیز تمام شد، تو عشق مرا نابود کردی.» و همچنان که هنوز یقه ویولت را با یک دست گرفته بود، دست دیگرش را بالا برد تا به ویولت سیلی بزند. در نگاه ویولت ترس و التماس موج می زد. ویتا سعی کرد خودش را کنترل کند و دستش را پایین آورد، یقه ویولت را رها کرد و خواست برود. ویولت در حالی که فکر می کرد اگر ویتا او را همانجا می کشت بهتر از آن بود که او را رها کند دست ویتا را گرفت و اظهار داشت: «خواهش می کنم صبر کن عزیزم، آنچه تو فکر می کنی حقیقت ندارد.» ویولت خیلی آشفته بود و اشک از چشمانش جاری بود.
ویتا سعی کرد دست او را کنار زند ولی احساس می کرد تمام نیروی بدنی اش را از دست داده است، او حتی نمی توانست دست ویولت را که در برابر او خیلی ظریف و ریزنقش بود کنار زند. به ویولت گفت: «من باید بروم، اجازه بده بروم.»
ویولت در حالی که گریه می کرد گفت: «عزیزم، فقط اجازه بده حقیقت را بگویم، بعد از آن هر کاری خواستی بکن. خواهش می کنم.»
ویتا گفت: «من نمی خواهم بشنوم.»
در این هنگام دنیس آمد و ویولت را از ویتا جدا کرد، ویتا به اتاقش رفت و وسایلش را جمع کرد، هارولد نیز که در آنجا بود کمکش نمود.
از آن طرف ویولت به دنیس اصرار می کرد اجازه دهد بالا برود و با ویتا حرف بزند. پدر ویولت نیز از راه رسید. او و دنیس مراقب ویولت بودند.
ویتا از پله ها پایین آمد، هارولد نیز چمدان او را حمل می کرد و در ضمن مراقب او بود که به ویولت نزدیک نشود. هارولد آهسته به ویتا گفت: «زود برویم، نگاهش نکن، او یک شیطان است.»
ولی ویتا به ویولت نگاه کرد، ویولت نمی توانست نگاه ویتا را تحمل کند، آخر ویتای پرغرورش گریه می کرد، ویولت آخرین باری که گریه ویتا را دیده بود زمانی بود که ویتا شانزده ساله بود و به خاطر مرگ پدربزرگش که خیلی دوستش می داشت گریه کرده بود. ویولت میدانست چقدر ویتا آشفته است که حتی نمی تواند جلو هارولد و رقیبش دنیس از جاری شدن اشکهایش جلوگیری کند. ویولت آرزو می کرد کاش می مرد و اندوه ویتا را نمی دید. ویولت قادر به حرف زدن نبود، تنها با نگاهی سرشار از حسرت و تمنا به ویتا نگاه می کرد.
ویتا و هارولد از هتل بیرون رفتند، وقتی هارولد وسایل را تحویل راننده تاکسی می داد ویتا که از پشت درب شیشه ای ویولت را نگاه می کرد، با عجله وارد هتل شد و به طرف ویولت دوید. ویولت تعجب کرد، ویتا در برابر چشمان حیرت زده دنیس، «پاپا» و هارولد که پشت سر او وارد شده بود ویولت را محکم در آغوش کشید و در حالی که گریه می کرد گفت: «تو را خیلی دوست داشتم، خیلی زیاد، ولی تو مرا ناامید کردی. تو همه زندگی من شده بودی، من امروز همه اش را باختم.»
ویولت با هق هق گریه اظهار داشت: «تو در مورد من اشتباه می کنی محبوب من، اجازه بده حقیقت را به تو بگویم.»
«من باید بروم، من دیگر به تو اعتماد ندارم، کاش می توانستم همه اش را فراموش کنم، کاش قلبی نداشتم که اینطور به درد آید...»
«عزیزم، میتیا، تو اشتباه می کنی، من به کسی جز تو تعلق نداشتم.»
ویتا گونه ویولت را بوسید و سپس دربرابر نگاه های شگفت زده مردمی که فکر می کردند این اشراف زاده های انگلیسی چقدر عجیب هستند لبش را بر لبهای ویولت نهاد و آنها با اشتیاق یکدیگر را بوسیدند گویی دیگر فرصتی برای بوسیدن هم نداشتند. دنیس و هارولد آنها را از هم جدا کردند، و ویتا در حالی که مرتب نگاهش را به عقب برمی گرداند تا ویولت را ببیند که پاپا و دنیس مراقبش بودند، همراه هارولد از هتل بیرون رفت و با بی میلی سوار اتوموبیل شد. او در اتوموبیل شعری سرود که به خوبی احساساتش را بیان می کند:
مرارت
آری، آنها بی نهایت مهربان بودند، بیش از همه ملایم،
حتی به هنگامه خشم، آنها دست کسی را گرفتند که
بسان یک کودک از آنها اطاعت کرد،
تسلیم در برابر قانونی که درکش نمی کرد.
آنها نمی خواستند گناهانی را سرزنش کنند که عشق و اشتیاق شدید او به بار آورده بود،
نه، آنها بردبار و مسیح وار بودند، می گفتند
«ما تنها دلسوزی می کنیم...» می گفتند آنها تنها جستجو کردند و درصدد برآمدند
تا او را یاری دهند، به او نیرو بخشند، بر او عشق را نمایان سازند؛ ولی او
درحالیکه با گامهای غیرسرکش و رام، آرام آنها را دنبال می کرد،
آنها را که او را به سوی شهرکشان می کشاندند، شهرک اسارتهای ملایم، شهرک بردگی اندیشه،
درحالیکه سرشار از تمردی سرکوب شده بود، مدام سرش را بر فراز شانه اش برمی گرداند،
هنوز آرام با نگاه های فرومانده و بیچاره اش پیکر بی حرکت آن دختر را بر جاده می پایید،
هنوز نغمه عشق میان آنها طنین انداز بود،
ناقوس مرتعش، پرطراوت و چالاکی تا جوابگوی ناقوس دیگر باشد،
سرشار از شکوه و زیبایی جوانی، پربار از مباهات و سرافرازی، بسان شیپوری، قدرتمند،
هنوز پرشهامت، غیور و بیباک، حال بسان ضجه «خداحافظی» مرغی دریایی درهم می شکست.
و آنها، آنها به مهربانی با او نجوا می کردند «بیا!
کنون ما تو را نجات بخشیده ایم. بگذار قلبت التیام یابد. فراموش کن!
آن زن، خطر تو و روحیه شرور و شیطانی تو بود.» او زبان بسته و بی صدا گوش فرا داد،
و آنها گمان کردند تسلیم شده و اعتراضی ندارد. ولی، باز هم،
(با اینکه می دانست آنها خیلی مهربان هستند)
خاطره در درونش طنین می افکند، مصرانه از او تقاضا می کرد: «آن دختر وحشی، شیفته و آزاد بود،
به هنگام بخشش، پرشکوه و بزرگمنش، آن دختر در بردن یا باختن بی بصیرت بود،
و مهربان و شفیق، تنها به من عشق ورزید- تنها به من!
آن دختر شجاع و نیرومند بود، و خودمانی، یاری دهنده، جسور، غیور، بامروت و سرزنده،
او بلند همت و پرحرارت بود، تمام اندیشه های او، یک مبارزه، یک حق طلبی بود،
بسان جهازهای پرنشاط، ماجراجو و مخاطره طلب، با گنجینه ای که در دست او بود.
من با او ملاقات نمودم با آن درس که بر لبانم قرار داده بودند،
با او مستدل سخن گفتم، و او سر فرود آورد،
او هیچ استدلال نکرد و از نزاع دست کشید.
او اظهار داشت من باید آزاد باشم، من فکر می کنم او اظهار داشت
به محض آنکه من طلب کنم، همه زندگیش را به خاطر من فدا خواهد کرد.»
و هنوز آنها، او را به پیش می بردند و او هنوز
به عقب، به سوی آن دختر می نگریست که آنجا ایستاده بود، و آنها، راضی و خرسند
او را ترغیب می کردند و او را می ستودند که مطابق اراده شان عمل نموده است.
دوری تدریجی، آنها را از نظر پنهان نمود و آن دختر برگشت و رهسپار گشت.
این داستان ادامه دارد...
شرح عکس: ویتا سکویل وست در حال اجرای برنامه ای برای رادیو بی بی سی. من این عکس از ویتا را خیلی دوست دارم، شما چطور؟ آن اندوهی که درنگاهش است مناسب این قسمت داستان است بنابراین برای این قسمت این عکس را انتخاب کردم.

