نامه زیر را ویتا در 58 سالگی برای ویولت نگاشته است:
3 سپتامبر 1950
محبوب من،
آن پیشامدی پرمعنا و راستین در زندگانی من و در قلب من بود برای اینکه آنروز همراه تو باشم. ما برای هم خیلی اهمیت داریم، اینطور نیست؟ هر چقدر هم زیاد مسیرهای ما ممکن است از هم دور شود. من فکر می کنم ما چیزی فناناپذیر را میان خودمان به دست آورده ایم، درست نمی گویم؟ مدام به گذشته ها برمی گردم، به نیمکت جایگاه مطالعه در اتاق پدرت در خیابان گروسونور- و سپس در دونتریث- و آنگاه به همه آن وقایعی که پس از آن اتفاق افتادند. Glissons, mortels1... اما این چه قید و زنجیری است، لوشکا، محبوب من، این چه عهد و میثاقی است، عهد و میثاقی از دوران کودکی و قید و زنجیر آن شور و اشتیاق و علاقه شدیدی که متعاقب آن شکل گرفت، به گونه ای که هیچکدام از ما هرگز با هیچکس دیگری نداشته ایم و نخواهیم داشت.
آن، ارتباطی بس عجیب بود، تنها متعلق به ما بود، در بعضی اوقات ناکام و در دیگر اوقات شاد و سعادتمند، اما در نوع خود بی نظیر، و برای من بی نهایت عزیز، پرارزش و فوق العاده بود و (اجازه دارم بگویم؟) برای تو نیز چنین بوده است.
آنچه من در مورد آن دوست می دارم این است که همواره ما دوباره به هم می رسیم، هرچقدر هم میان ملاقاتهای ما وقفه های طولانی ایجاد شود. به نظر می رسد زمان نمی تواند هیچ تفاوتی را به وجود آورد. من گمان می کنم این یک جور نامه عاشقانه است. عجیب است که بایستی برای تو یک نامه عاشقانه بنگارم بعد از این همه سال- وقتیکه ما آن همه نامه های عاشقانه سرشار از مهر و محبت برای یکدیگر نوشته ایم. اما خوب، چون تو، تویی و من، منم.
اوه، تو برای من کتابی در مورد الیزابت برت برونینگ ارسال داشتی. از تو سپاسگزارم لوشکای محبوب من، لوشکای باگذشت و بلندنظر من، و تو به من یک قالب زغال سنگ سیاه هدیه کردی. آن قالب با شور و هیجان عشق و محبت که همواره هرگاه به تو می اندیشم، قلبم را شعله ور می سازد، روشن می گردد. تو گفتی آن سه ماه دوام خواهد آورد، و لیکن عشق و محبت ما، چهل سال و بیشتر است که پابرجا مانده است.
میتیای تو
1. عبارت صحیح، نقل قولی از Pierre-Charles Roy به صورت زیر است:
“Glissez, mortels, n’appuyes pas” معنای آن چنین است: «مردان فناپذیر، بگذارید آهسته بگریزیم و خودمان را اینجا معطل نکنیم.»
محبوب من،
آن پیشامدی پرمعنا و راستین در زندگانی من و در قلب من بود برای اینکه آنروز همراه تو باشم. ما برای هم خیلی اهمیت داریم، اینطور نیست؟ هر چقدر هم زیاد مسیرهای ما ممکن است از هم دور شود. من فکر می کنم ما چیزی فناناپذیر را میان خودمان به دست آورده ایم، درست نمی گویم؟ مدام به گذشته ها برمی گردم، به نیمکت جایگاه مطالعه در اتاق پدرت در خیابان گروسونور- و سپس در دونتریث- و آنگاه به همه آن وقایعی که پس از آن اتفاق افتادند. Glissons, mortels1... اما این چه قید و زنجیری است، لوشکا، محبوب من، این چه عهد و میثاقی است، عهد و میثاقی از دوران کودکی و قید و زنجیر آن شور و اشتیاق و علاقه شدیدی که متعاقب آن شکل گرفت، به گونه ای که هیچکدام از ما هرگز با هیچکس دیگری نداشته ایم و نخواهیم داشت.
آن، ارتباطی بس عجیب بود، تنها متعلق به ما بود، در بعضی اوقات ناکام و در دیگر اوقات شاد و سعادتمند، اما در نوع خود بی نظیر، و برای من بی نهایت عزیز، پرارزش و فوق العاده بود و (اجازه دارم بگویم؟) برای تو نیز چنین بوده است.
آنچه من در مورد آن دوست می دارم این است که همواره ما دوباره به هم می رسیم، هرچقدر هم میان ملاقاتهای ما وقفه های طولانی ایجاد شود. به نظر می رسد زمان نمی تواند هیچ تفاوتی را به وجود آورد. من گمان می کنم این یک جور نامه عاشقانه است. عجیب است که بایستی برای تو یک نامه عاشقانه بنگارم بعد از این همه سال- وقتیکه ما آن همه نامه های عاشقانه سرشار از مهر و محبت برای یکدیگر نوشته ایم. اما خوب، چون تو، تویی و من، منم.
اوه، تو برای من کتابی در مورد الیزابت برت برونینگ ارسال داشتی. از تو سپاسگزارم لوشکای محبوب من، لوشکای باگذشت و بلندنظر من، و تو به من یک قالب زغال سنگ سیاه هدیه کردی. آن قالب با شور و هیجان عشق و محبت که همواره هرگاه به تو می اندیشم، قلبم را شعله ور می سازد، روشن می گردد. تو گفتی آن سه ماه دوام خواهد آورد، و لیکن عشق و محبت ما، چهل سال و بیشتر است که پابرجا مانده است.
میتیای تو
1. عبارت صحیح، نقل قولی از Pierre-Charles Roy به صورت زیر است:
“Glissez, mortels, n’appuyes pas” معنای آن چنین است: «مردان فناپذیر، بگذارید آهسته بگریزیم و خودمان را اینجا معطل نکنیم.»
( The Other Woman by John Phillips ترجمه ویتا عثمانی)