کل نماهای صفحه

۱۳۹۰ آذر ۷, دوشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش چهلم



به قلم ویتا عثمانی
ویتا و ویولت تصمیم گرفته بودند در دوور زیاد توقف نکنند، بنابراین یکراست به طرف اسکله رفتند، اما آنجا متوجه شدند برگ عبور ویتا اشکال دارد و بایستی یک روز دیگر در انگلستان بماند. ویتا به ویولت گفت: «عزیزم، امشب را در همان خانه کوچکی می مانیم که در سفر قبلی به آنجا رفتیم.»
ویولت گفت: «نه، من باید بروم میتیا، همین امروز باید بروم.»
«امروز که من نمی توانم سفر کنم!»
«میتیا من نمی توانم بمانم، باید بروم.»
ویتا پرسید: «بدون من؟»
ویولت گفت: «عزیزم، من چاره ای ندارم، مجبورم تنها بروم. قطعا دنیس می آید و از رفتن من ممانعت می کند.»
ویتا اظهار داشت: «او نمی آید، اگر هم بیاید نمی تواند ما را پیدا کند.»
ویولت گفت: «تو دنیس را نمی شناسی میتیا، اجازه بده تنها بروم، چون در این صورت کمتر اهمیت می دهد، او خیلی نسبت به تو حسود است، من باید قبل از اینکه او ما را پیدا کند به فرانسه بروم.»
ویتا اظهار داشت: «دنیس نمی آید، حتی هارولد مرا دنبال نکرد، چطور دنیس ما را دنبال کند در صورتی که هیچ صمیمیتی بین شما وجود نداشته است؟»
«میتیا، محبوب من، تو دنیس را نمی شناسی و مادرم... اگر او به مادرم گفته باشد ما چه تصمیمی گرفته ایم...» آخر هیچکدام آنها در مورد سفرشان به مادرانشان چیزی نگفته بودند، چون می دانستند آنها از رفتنشان جلوگیری می کنند.
ویولت ادامه داد: «میتیا، خواهش می کنم اجازه بده بروم.»
ویتا گفت: «اگر می خواهی بروی، در همان هتل همیشگی مان در آمیین منتظرم بمان، من فردا حرکت می کنم.» آنگاه ویتا برای گرفتن بلیط رفت، وقتی بازگشت اظهار داشت: «لوشکا، امروز کشتی برای فرانسه ندارند، فقط از آن قایقهای وحشتناک که یکبار با هم با آن سفر کردیم.»
اما ویولت مصمم بود: «من امروز باید بروم، با همان قایق می روم.» ولی ویتا می دانست ویولت از تنها سفر کردن با آن می ترسد، او در حالی که گونه های ویولت را نوازش می کرد گفت: « پریزاد من، تو واقعا غیر قابل پیش بینی هستی، ولی می توانم از تو یک خواهش بکنم؟ خودت می دانی هیچوقت اینگونه با تو حرف نزده ام، همیشه به تو دستور داده ام، ولی این بار یک خواهش دارم و آن اینکه تنها نرو، آن هم با آن قایق، من واقعا دلواپس تو خواهم شد.»
ویولت لبخند زد و اظهار داشت: «اجازه بده بزرگ شوم، یاد بگیرم بدون کمک تو پرواز کنم.» ولی ویتا می دانست ویولت واقعا می ترسد، اگرچه سعی می کرد ترسش را پنهان کند.
ویتا لبخند زد و گفت: «منظور من این نیست، تو واقعا در خیلی موارد از من بزرگتر و بالغ تری و من از تو خیلی چیزها یاد گرفته ام. اگر اصرار داری بروی برو.»
آنگاه ویتا برای او بلیط گرفت، سپس اظهار داشت: «چمدانت را اینجا بگذار، فقط وسایلی که لازم داری ببر، در آمیین سعی کن در هتل بمانی و استراحت کنی.»
«من در کلیس منتظرت می مانم.»
«نه، آمیین بهتر است، من به محض رسیدن به طرف آمیین حرکت می کنم.» آنگاه ویولت را در آغوش گرفت و گفت: «عزیزم، باید زودتر سوار شوی.»
ویتا تا محل قایق ویولت را همراهی کرد. ویولت سوار شد. ویتا همانجا در اسکله ماند. حتی وقتی قایق حرکت کرد نیز آنجا را ترک نگفت. او آنقدر ماند که قایق کاملا از نظرش ناپدید شد، آنگاه به یک مسافرخانه رفت و در آنجا اتاقی را برای شب کرایه کرد، وقتی به آنجا رسید وقت ناهار بود، او ناهار خورد و به اتاقش رفت که استراحت کند، ولی خیلی دلواپس ویولت بود و علاوه بر آن دلش می خواست او را کنارش داشته باشد، بلند شد، لباس پوشید و به اسکله رفت، او آنجا ایستاده بود و دریا که به سوی فرانسه امتداد داشت را نظاره می کرد و به ویولت می اندیشید، سپس همانجا شروع به نوشتن یک نامه عاشقانه کرد، آن وقت تنها به ویولت و پیوستنش به او فکر می کرد، چیزی که در آن لحظه اصلا برایش مهم نبود این بود که فردا انگلستان و همه تعلقاتش در آنجا را شاید برای همیشه ترک می کند. چطور در طول این دو سال اینقدر تغییر کرده بود؟ او اکنون آرامش داشت، می دانست چه می خواهد، هدفش در زندگی مشخص بود، او همه اینها را به ویولت مدیون بود.
وقتی از اسکله بازمی گشت دنیس را دید، دنیس آشفته و عصبانی بود، او پرسید: «ویولت کجاست؟»
ویتا گفت: «تو چرا به اینجا آمده ای؟» در حالی که فکر می کرد حق با ویولت بود، او می دانست دنیس می آید.
دنیس پرسید: «ویولت کجاست؟ به پاریس رفته است؟»
ویتا به راه خودش ادامه داد، دنیس گفت: «تو باید به من بگویی او کجاست.»
ویتا اظهار داشت: «من نمی گویم، خود تو با رفتنش موافقت کردی.»
«ولی او زن من است.»
ویتا پیروزمندانه گفت: «او دیگر زن تو نیست، او تو را تنها گذاشته.»
ولی دنیس تا مسافرخانه ویتا را دنبال کرد، آنجا به اتاق ویتا رفت و در حالی که آشفته در اتاق قدم می زد گفت: «من می دانم که تو می روی تا به او ملحق شوی، من اینجا می مانم و با تو می آیم، حتی اگر بخواهی به آن سر دنیا بروی.»
دنیس خیلی اصرار کرد، او ادامه داد: «خواهش می کنم به من بگو، من قول می دهم دیگر تو را تعقیب نکنم.»
ویتا گفت: «من فردا حرکت می کنم، ویولت در آمیین منتظر من است.»
دنیس اظهار داشت: «متشکرم ویتا، من با تو می آیم و آنجا از او می پرسیم دلش می خواهد با کدامیک از ما دو نفر بماند.»
ویتا با تعجب اظهار داشت: «ولی او انتخابش را کرده است.»
دنیس گفت: «من با تو می آیم. باید به ویولت حق انتخاب بدهیم در حضور هر دو ما.»
ویتا که شکی در انتخاب ویولت نداشت با آمدن دنیس مخالفت نکرد: «بسیار خوب، او قبلا هم در حضور ما انتخابش را کرده است، ولی اشکالی ندارد، باز به او فرصت می دهیم. قول می دهم با نظر ویولت مخالفت نکنم.»
دنیس گفت: «من هم همینطور.»
آنها با هم به اداره پست رفتند و برای خانواده های ویولت و ویتا تلگرام فرستادند که نگرانشان نباشند، ویتا آن وقت نسبت به دنیس زیاد حس نفرت نداشت، تنها برای او متاسف بود، چون می دید چطور به ویولت اهمیت می دهد ولی ویولت آنقدر نسبت به او بی اعتناست. آنها در اداره پست  از هم جدا شدند، چنان که ویتا بعدها نوشت «با نهایت ترشرویی»، چون ویتا با اینکه از انتخاب ویولت مطمئن بود ولی تصور اینکه دنیس در کنار او به عنوان خاطرخواه ویولت قرار بگیرد برایش خیلی سخت بود. شامگاه ویتا تلگرامی وحشتزده از ویولت دریافت کرد که در مورد آن به دنیس تلفن کرد.
در تمام طول آن شب طوفانی سخت در جریان بود و ویتا در حالی که در تختخواب بیدار دراز کشیده بود حس می کرد تمام مسافرخانه –که قدیمی و سست بود- در زیر او می لرزد. او اصلا نتوانست بخوابد. در یک کابوس میان خواب و بیداری بر تخت دراز کشیده بود. در یک لحظه فکر کرد خانه آتش گرفت و از آنجا که اتاقش در بالاترین طبقه واقع بود راهی برای فرار نداشت. او لباس پوشید، از پلکان پایین رفت و در هوای طوفانی از مسافرخانه خارج شد، ولی نتوانست زیاد بیرون بماند، به مسافرخانه برگشت، در اتاقش تا صبح بیدار ماند، او شاهد بود که چطور طوفان لحظه به لحظه بر شدتش می افزود، با خود فکر کرد اگر این طوفان ادامه پیدا کند... اگر نتواند فردا به فرانسه برود...
سیگارش را روشن کرد و کنار پنجره ایستاد و در تاریکی شب بیرون را نظاره می کرد. سیگار دوم، سوم، چهارم و... نیز آتش زده شدند. پس از مونت کارلو خیلی کمتر سیگار می کشید، ولی امشب او خیلی آشفته بود.
صبح به سختی تندباد و باران در جریان بود. ویتا به اسکله رفت، دنیس هم به زودی رسید، خیلی از قایق ها و کشتی ها به خاطر طوفان، حرکت نمی کردند بنابراین آنها نتوانستند برای قبل از ساعت دو بعد از ظهر بلیط تهیه کنند. ویتا بلافاصله به ویولت تلگرام زد تا به او ساعت حرکتش را اطلاع دهد، چون می دانست دلواپسش خواهد شد، اما چیزی در مورد دنیس و همراهی اش با او ننوشت.
این داستان ادامه دارد....

عکس: ویولت (من این عکس را خیلی دوست دارم، شما چطور؟ البته بهترین عکس ویولت نیست.)

۱۳۹۰ آبان ۲۸, شنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش سی و نهم



به قلم ویتا عثمانی
صبح روز بعد ویتا تنها چند دقیقه پس از آنکه دنیس خانه را ترک کرد به خانه ویولت و دنیس در ساسکس رسید. ویولت با دیدن او که همان یونیفورم نظامی آشنا پوشیده بود لبخند زد و گفت: «چقدر زود آمدی میتیا.»
ویتا پس از آنکه ویولت را بوسید اظهار داشت: «عزیزم، اگر آماده نیستی می توانم به راننده تاکسی بگویم برود.»
«نه، من آماده ام.»
ویتا پرسید: «چمدانت کجاست؟»
ویولت گفت: «در اتاق خوابم.»
ویتا باسرعت از پله ها بالا رفت و بزودی با چمدان ویولت برگشت. خوشبختانه خدمتکارها در خواب بودند و کسی متوجه ویتا با آن یونیفورم نظامی نشد. آنها به ایستگاه راه آهن و از آنجا با قطار به لندن رفتند. پس از ناهار با قطار عازم لینکلن شدند. ویتا به نظر خسته می آمد ولی این خستگی فقط جسمانی بود، اما ویولت روحش خسته به نظر می رسید. ویتا با اینکه در اینگونه موارد گیرایی قوی نداشت ولی متوجه شد ویولت مثل همیشه سرحال نیست. او در حالی که ویولت را در آغوش می کشید گفت: «لوشکا، تو زیاد خوشحال به نظر نمی رسی.»
ویولت اظهار داشت: «میتیا، من تو را خیلی دوست دارم.»
«من هم تو را دوست دارم پری من.» پس از مکثی کوتاه ادامه داد: «به من بگو، چرا ناراحتی؟»
ویولت کمی مکث کرد، سپس گفت: «میتیا، محبوب من، تو خیلی خوبی، خیلی زیبا، خیلی عزیز، خیلی باهوش، خیلی باشکوه، بخصوص بعد از مونت کارلو خیلی خوب بودی تا دو هفته پیش. دو هفته پیش رفتار تو غیرقابل پیش بینی بود. تو هنوز در مورد زندگی کردن با من مرددی.»
«نه، اینطور نیست.»
«تو هنوز به من اعتماد نداری.»
«نه لوشکا، تو در اشتباهی.»
«میتیا، تو حتی برایت مهم نبود که دنیس قولهایش را زیر پا بگذارد.»
«من می دانستم دنیس چنین کاری نمی کند.»
«میتیا، اگر به تو بگویم وقتی تو با هارولد بودی دنیس آن کار را کرده است.»
ویتا فریاد زد: «این حقیقت ندارد.»
ویولت گفت: «یعنی من دروغ می گویم؟»
ویتا جواب نداد، ویولت هم دیگر چیزی نگفت. اما چند دقیقه بعد ویتا پرسید: «آنچه گفتی واقعا اتفاق افتاده است؟»
ویولت گفت: «اگر واقعا اتفاق افتاده باشد چکار می کنی؟»
«دیگر به تو نگاه هم نمی کنم.» ویتا عصبانی بود.
ویولت گفت: «خیلی حرفها گفتنش آسان است ولی...»
ویتا فریاد زد: «دنیس به قولش وفادار مانده یا نه؟» ویولت جواب نداد، ویتا ادامه داد: «من تو را می کشم، قسم می خورم تو را می کشم مگر آنکه واقعیت را به من بگویی.»
«عزیزم میتیا، آرام باش، من فقط امتحانت کردم، دنیس نمی تواند چنین جسارتی بکند، آن هم بعد از آنکه نامه های تو را خوانده و از جزئیات رابطه ما باخبر است ولی این رفتار تو مرا می ترساند.» او مکثی کرد، دستان ویتا را که هنوز می لرزیدند در دست گرفت و ادامه داد: «میتیای خوب من، اگر وقتی به فرض محال خیانت کردم، می توانی هرطور می خواهی مرا مجازات کنی، می توانی حتی مرا بکشی، من به تو حق می دهم، ولی اگر واقعا خیانت کرده باشم. میتیا ما در مورد هم مسوؤلیم، تو نمی توانی مرا به عنوان مثال با دنیس تنها بگذاری و بعد اگر اتفاقی افتاد مرا مقصر بدانی.»
ویتا پرسید: «واقعا اتفاقی نیفتاده است؟»
«نه عزیزم، نه.»
آنها به لینکلن رسیدند و در خانه ای کوچک مسکن گزیدند. ویولت هنوز آشفته بود، او پس از آنکه لباسش را عوض کرد به ویتا گفت: «میتیا من خسته ام، می روم کمی استراحت کنم.»
«عزیزم برو. برای شام صدایت می کنم.»
ویولت ویتا را بوسید و به اتاق خواب رفت. ویتا برای خرید از خانه بیرون رفت، اما وقتی برگشت صدای گریه ویولت را شنید، او سراسیمه وارد اتاق شد و پرسید: «عزیزم، چرا گریه می کنی؟»
«میتیا، بعضی وقتها فکر می کنم خیلی از هم فاصله داریم.»
ویتا لبخند زد و گفت: «من هم همینطور فکر می کنم.»
ویولت اظهار داشت: «به من اعتماد کن میتیا و من ثابت می کنم چقدر تو را دوست دارم و به تو وفادارم.»
ویتا او را در آغوش گرفت و در حالی که با نوک انگشتانش اشکهای او را پاک می کرد گفت: «من به تو اعتماد دارم، اگر اعتماد نداشتم هرگز به زندگی با تو فکر نمی کردم، تو دیگر فقط یک دوست یا یک معشوقه نیستی، تو کسی هستی که به خاطر او حاضرم از همه چیز بگذرم، از خانواده ام، از بچه ها، از خانه ام، از کشورم. من تو را دوست دارم لوشکا، بیشتر از آنچه که تو فکر می کنی، بیشتر از آنقدر که خودم فکر می کردم بتوانم کسی را دوست داشته باشم.» آنگاه گونه ویولت را بوسید و ادامه داد: «تو پری دوستداشتنی من هستی، من تو را با هیچکس و هیچ چیز دیگر عوض نمی کنم.»
ویولت سرش را بر شانه ویتا قرار داد و زمزمه کرد: «من تو را می پرستم میتیا.»
ویتا گفت: «الان بهتری؟»
ویولت اظهار داشت: «البته، خیلی بهتر.»
آنها پس از شام خیلی زود به رختخواب رفتند، ویتا در حالی که ویولت را در آغوش کشیده بود و موهای او را نوازش می کرد گفت: «فردا صبح کلیسای جامع را می بینیم.»
ویولت خیلی زود به خواب رفت، ویتا بلند شد، قلم و دفترش را برداشت و شروع به نوشتن شعر کرد.
روز بعد وقتی ویولت بیدار شد، ویتا هنوز در خواب بود، حدود ساعت نه او ویتا را بیدار کرد: «بلند شو عزیزم، صبحانه را حاضر کرده ام.»
ویتا با کسالت گفت: «من سرما خورده ام.»
ویولت اظهار داشت: «می خواهی دکتر را خبر کنم؟»
«نه لوشکا، من خوب می شوم.»
ویولت برای ویتا صبحانه آورد و سپس برای او سوپ درست کرد. ویتا پس از آنکه سوپش را خورد به ویولت گفت: « لوشکا، دوست داری شعر جدیدم را برایت بخوانم؟»
«البته عزیزم.»
ویتا دفترش را آورد و شروع کرد: «برای اوای گریان
تو خندیدی و تمام سرچشمه های خاورزمین،
با بارش الماس وارشان به بالا خیز برداشتند،
تا بر نور بیاویزند، و آنگاه که از خنده باز ایستادی،
دوباره پیکانهای شکسته شان را بر خاک فرو ریختند.
تو خندیدی و از جرس خانه های زمین،
موسیقی بسان امواج کوچک برکه ای لرزان به صدا درآمد؛
و بیرقهای بی میل در نسیم نشاط انگیز شمال،
ناگهان در لنگرگاه ها به هیجان و هیاهو آمدند، جسور و بی پروا شدند.
تو گریستی، و همه نغمه های نسیم،
-بسان زمانی که دستی بر ناقوسی قرار گیرد-
خاموش گشتند، و حوریان جنگلی با گیسوان مواج، دستپاچه و شرمسار
به درون دره تنگ و مکتوم خزیدند.»

ویولت خندید و گفت: «این را دیشب سرودی؟»
«بله، وقتی تو خواب بودی.»
آنها آن روز به کلیسای جامع نرفتند، در واقع آنها چهار روز از جایی دیدن نکردند و بیشتر در خانه ماندند تا حال هر دوشان خوب شود (زیرا ویولت هم متعاقب ویتا سرما خورده بود.) پس از آن یازده روز دیگر در لینکلن ماندند و مکانهای مختلفی را دیدند زیرا داستان جدید ویتا در لینکلن اتفاق می افتاد و ویتا می خواست با آن شهر آشنایی کامل داشته باشد. این بهترین سفر آنها بود، آنها دیگر شریک زندگی یکدیگر بودند اگرچه هنوز به خانه شان در یونان منتقل نشده بودند. ویتا در دفتر یادداشتهای روزانه اش حتی در مورد آن چهار روز اول که بیمار بودند خیلی خوب نوشته است، به این دلیل که اگرچه مجبور بودند در خانه بمانند ولی یکدیگر را داشتند و گرمای عشقی که ساده و پاک نثار یکدیگر می کردند.
پس از بازگشت زیاد در خانه هاشان توقف نکردند، بلکه همه وسایل لازمشان، کتابهایشان، جواهراتشان، و پس انداز مشترکشان که همه اش در حساب بانکی ویتا بود به صورت نقد برداشتند، چون احتمال می دادند با شکایت خانواده هایشان آن حساب بانکی مسدود شود. آنها به شهر ساحلی دوور رفتند تا با کشتی عازم فرانسه شوند.
این داستان ادامه دارد...

۱۳۹۰ آبان ۲۷, جمعه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش سی و هشتم

به قلم ویتا عثمانی

روز بعد ویتا با ویولت ملاقات کرد، ویتا که به خاطر رفتار شب قبلش عذاب وجدان داشت به ویولت گفت: «من نمی توانم امروز با تو به لینکلن بروم.»

ویولت پرسید: «چرا؟»
«هارولد بیمار است، باید با او بمانم.»

ویولت با صدای بلند گفت: «نه! اگر امروز نیایی هیچوقت نمی توانیم برویم.»

ویتا اظهار داشت: «من نمی توانم. با دنیس صحبت کن، بگو دو هفته فرصت بدهد.»

«دنیس قبول نمی کند.»

ویتا با صدای بلند گفت: «برایم مهم نیست، اصلا نمی رویم. من همینجا می مانم.»

ویولت اظهار داشت: «میتیا، تو به من قول داده ای، نمی توانی شانه خالی کنی.»

ویتا گفت: «من هر کاری دوست دارم می کنم.»

ویولت اظهار داشت: «دوست داری دیگر مرا نبینی؟»

«لوشکا، این چه حرفی است که می زنی.»

«میتیا، اگر بخواهی قولهایی که به من دادی را زیر پا بگذاری ترجیح می دهم دیگر تو را نبینم.»

ویتا با خونسردی گفت: «برایم مهم نیست.»

ویولت در حالی که سعی می کرد جلوی جاری شدن اشکهایش بگیرد ادامه داد: «عزیزم، شاید برای تو مهم نباشد، ولی می توانم خواهش کنم تنها به عنوان یک دوست، اولین دوستم، کسی که شانزده سال با تمام وجودم به یاد او نفس کشیده ام.» ویولت مکث کرد.

ویتا به او نزدیک شد، دستش را دور گردن او حلقه کرد و گفت: «ادامه بده لوشی، من باید چکار کنم؟»

«میتیا، من در شرایط بدی هستم، دنیس گفته اگر بیشتر بمانم ممکن است نتواند به قراردادمان وفادار بماند.»

ویتا عصبانی شد: «تو این را جدی نمی گویی.»

ویولت گفت: «این دقیقا چیزی است که دنیس دیشب به من گفت، خواهش می کنم کمکم کن میتیا، مرا نجات بده.»

ویتا اظهار داشت: «من حرف تو را باور نمی کنم.»

ویولت گفت: «عزیزم چرا؟ آن هم بعد از این همه سال؟ من هیچوقت به تو دروغ نگفته ام، خودت هم این را می دانی.»

«مواظب خودت باش. او هیچ کاری نمی کند. من باید بروم با هارولد بمانم.» آنگاه بلند شد، ویولت التماس کرد: «میتیا، خواهش می کنم بمان، خواهش می کنم.» ولی ویتا اعتنا نکرد و بیرون رفت. او نزد هارولد رفت. هارولد با لبخند به او گفت: «می دانستم برمی گردی.»

ویتا اظهار داشت: «نمی دانم چکار کنم. ویولت می گوید باید امروز برویم اما...»

هارولد گفت: «اگر دوست نداری بروی اهمیت نده.»

«ویولت را دوست دارم، ولی از طرفی دوست دارم چند روزی با تو بمانم که حالت بهتر شود.»

«عزیزم ویتا، اینجا بمان.»

ویتا گفت: «ویولت قبول نمی کند.»

«اجازه می دهی خود من با او صحبت کنم؟»

ویتا گفت: «فکر نکنم سودی داشته باشد ولی می توانیم این کار را بکنیم.»

آنها به خانه ویولت رفتند. ویتا به هارولد که عصا به دست داشت کمک کرد از اتومبیل پیاده شود. آنگاه او را به اتاق نشیمن برد و خودش از پله ها بالا دوید و بدون آنکه در بزند وارد اتاق ویولت شد. ویولت با دیدن او لبخند زد و گفت: «می دانستم برمی گردی.»

ویتا اظهار داشت: «لوشکا، هارولد پایین منتظر است، او با تو کار دارد.»

ویولت پرسید: «با من؟ چرا؟»

ویتا جواب او را نداد، اما گفت: «لوشکا، سعی کن موقعیت مرا درک کنی. من در شرایط سختی قرار گرفته ام.»

ویولت با لبخند اظهار داشت: «من دوست ندارم کوچکترین ناخوشی متوجه تو شود. حاضرم جانم را بدهم اما این اتفاق نیفتد.»

ویتا لبخند زد و گفت: «من مهربانی تو را دوست دارم، ولی امروز صبح خیلی مهربان نبودی.»

ویولت با تعجب پرسید: «من مهربان نبودم؟ این تو بودی که تهدیدم کردی مرا تنها می گذاری.»

ویتا گفت: «تو گفتی اگر با تو نیایم دیگر نمی خواهی مرا ببینی.»

ویولت اظهار داشت: «من معذرت می خواهم محبوب من، من واقعا منظوری نداشتم، چطور می توانم در حالی که بدون تو این زندگی برای من هیچ معنایی ندارد.»

ویتا گفت: «بیا برویم، هارولد منتظر ماست.»

بالاخره هارولد توانست ویولت را متقاعد کند که اجازه دهد ویتا دوهفته ای با او بماند و اگر بعد از آن مدت ویتا هنوز مایل باشد با او به سفر برود می تواند این کار را بکند.

طی آن دو هفته ویتا اکثر روزها با ویولت ملاقات می کرد، ویولت از او می خواست زودتر به سفر بروند و می گفت دنیس ممکن است به قولهایش وفادار نماند، ولی ویتا اهمیت نمی داد. از طرفی هارولد تا روز آخر حتی یک کلمه در مورد تصمیم ویتا حرف نزد، ظاهرا آن را جدی نگرفته بود. اما روز آخر ویتا به او گفت هنوز نظرش در مورد زندگی با ویولت تغییر نکرده است. به هر حال هارولد اهمیت نداد و ظاهرا باآرامش عازم پاریس شد. ویتا همان صبح وسایلش را جمع کرد و به خانه ویولت رفت. ویولت او را به اتاق خودش برد و پس از آنکه در را بست او را محکم در آغوش کشید و لبان او را بوسید: «عزیزم، من منتظر این روز بودم.»

ویتا در حالی که هیجان داشت گفت: «چمدانت آماده است؟»

ویولت اظهار داشت: «همه چیز آماده است محبوب من.» آنگاه شروع به باز کردن دکمه های پالتو ویتا کرد. ویتا لبخند زد، شال و کلاه و پالتویش را درآورد و بر کاناپه انداخت، چکمه هایش را در آورد، آنگاه به سراغ ویولت که لباسهای ویتا را بر جالباسی آویزان می کرد رفت، با اشتیاق او را درآغوش کشید: «لوشی، دوست دارم...» اما قبل از آنکه ادامه دهد ویولت خندید و گفت: «می دانم، من هم آن را دوست دارم.»

ساعتی بعد آنها برتختخواب دراز کشیده بودند، ویتا در حالی که ویولت را در آغوش کشیده بود و موهای او را نوازش می کرد گفت: «لوشکا تو برای لذت ساخته شده ای. آدم وقتی با توست فکر می کند فقط به دنیا آمده تا لذت ببرد.»

«عزیزم، همه وجودم متعلق به توست، هرچقدر می خواهی لذت ببر، تنها مرا دوست داشته باش.»

ویتا خندید و گفت: «بیشتر از اینقدر که الان دوستت دارم؟ من هیچوقت فکر نمی کردم بتوانم تا این حد کسی را دوست داشته باشم.» آنگاه در حالی که گونه ها و گردن ویولت را می بوسید زمزمه کرد: «اوه لوشکای دوستداشتنی من، بگو فقط مال منی.»

«همه وجودم برای توست جولیان اسطوره ای من، روحم، جسمم، ذهنم.»

ویتا او را محکمتر در آغوش گرفت و زمزمه کرد: «بخواب عشق من، بخواب.» ویولت به خواب نرفت، اما ویتا چون شب قبل دیر خوابیده بود و صبح هم زود بیدار شده بود خیلی زود به خواب رفت. ویولت برای ناهار او را بیدار نکرد، خودش هم ناهار نخورد، به مادرش گفت ویتا خوابیده است و صبر می کند با او بخورد تا تنها نباشد. ویتا حدود ساعت دو بیدار شد. ویولت به او لبخند زد و گفت: «چقدر عمیق خوابیده بودی، نمی خواستم خوابت را برهم بزنم، برای ناهار بیدارت نکردم.» ویتا بلند شد و در حالی که به طرف میز شستشو می رفت خندید و گفت: «مادرت نگفت این دختر سکویل چقدر می خوابد؟» ویولت خندید، پارچ پر از آب را برداشت و به ویتا کمک کرد دست و صورتش را بشوید. ویتا در حالی که دستها و صورتش را با حوله خشک می کرد گفت: «مادرت می داند داریم می رویم؟»

ویولت گفت: «سفر لینکلن را می داند ولی یونان را نه. کاش می توانستم به او بگویم.»

«نه لوشی نگو، اینقدر روراست بودن خوب نیست، جلوی رفتن ما را می گیرند. مادر من هم نمی داند و فکر نکنم بتوانم به او بگویم.»

ویولت گفت: «هرچه تو بگویی من همانطور عمل می کنم. بالاخره که آنها می فهمند.» سپس لباس ویتا را به دستش داد. ویتا لباس پوشید و آنها با هم ناهار خوردند. آنگاه ویتا گفت: «فکر کنم باید برویم.»

ویولت پرسید: «کجا؟»

ویتا گفت: «برویم ایستگاه راه آهن. هنوز کاری برایت مانده است؟»

«نه محبوب من، ولی صبح یادم رفت به تو بگویم دیشب به دنیس قول داده ام که امشب با او سر یک موضوع شغلی صحبت کنم.»

ویتا با تعجب گفت: «ولی امروز قرار بود برویم، تو دیروز به من گفتی برای سفر لینکلن به لندن بیایم.»

«درست است عزیزم، من معذرت می خواهم. مهم نیست، می توانیم برویم.»

«نه، مهم است، تو به آن مرد قول داده ای، امشب را اینجا بمان.»

«دوست ندارم بمانم، ولی دنیس گفت چون دیگر می روم باید قبل از رفتنم در آن مورد صحبت کنیم. من می خواهم با تو بیایم.»

«نه بمان لوشکا.»

«من عذرخواهی می کنم. من تو را به دردسر انداختم.»

ویتا لبخند زد و گفت: «اشکالی ندارد عزیزم، من به لانگ بارن می روم. فکر می کنی فردا برای رفتن خوب است؟»

«البته محبوب من، فردا صبح منتظرت هستم.»

ویولت ویتا را تا ایستگاه راه آهن همراهی کرد، در آنجا اصرار کرد با ویتا به کنت برود. ویتا که فکر می کرد درست نیست ویولت زیر قولش بزند از او خواست آن شب در خانه اش بماند، چون به دنیس قول داده است. اما ویولت بدون آنکه توضیح دهد اصرار می کرد باید با ویتا به کنت بیاید. بالاخره وقتی قطار می خواست حرکت کند ویتا به سختی توانست ویولت را از خودش جدا کند و سوار شود.

پس از آنکه ویتا به لانگ بارن رسید، چندین بار ویولت به او تلفن کرد و اصرار کرد که دوست ندارد با دنیس به ساسکس برود. ویتا از او خواست به قولش عمل کند. حتی ویولت به او گفت می خواهد به یک هتل برود ولی دنیس را نبیند. ویتا از رفتار او تعجب کرد ولی اهمیت نداد، چون خیلی از رفتارهای ویولت برای او عجیب بود، او همیشه ویولت را به عنوان یک آدم تکانشی می شناخت، و آن روز اصرار ویولت بر گریز از دنیس برای او عجیب نمی نمود....

این داستان ادامه دارد....



تصویر: ویولت در 32 سالگی، اثر جی. بلینچ.

۱۳۹۰ آبان ۲۶, پنجشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش سی و هفتم






به قلم ویتا عثمانی



آن شامگاه هارولد به لندن آمد و در خانه پدر و مادرش با ویتا ملاقات کرد. او می خواست آن شب را آنجا بماند تا روز بعد همراه با ویتا و بچه ها به لانگ بارن بروند. هنوز یک ساعتی از آمدن هارولد نگذشته بود که ویتا به اتاق او رفت. هارولد با لبخند گفت: «بن کجاست؟»



ویتا پاسخ داد: «بچه ها امشب خانه مادرم می مانند.»



هارولد گفت: «فکر نمی کنی بهتر است دو روزی در لندن بمانیم و بچه ها را با خودمان بیرون ببریم؟ بن خیلی دوست دارد.»



ویتا جواب نداد، هارولد متوجه شد ویتا آشفته است. او پرسید: «ویتا، اتفاقی افتاده است؟»



ویتا باز ساکت ماند. هارولد ادامه داد: «موضوع چیست؟»



ویتا پس از یک مکث طولانی گفت: «من نمی توانم بمانم.»



هارولد با آرامش پرسید: «چرا؟»



ویتا گفت: «من قصد سفر دارم.»



هارولد با لبخند پرسید: «چرا؟ آن هم الان؟ به کجا می روی؟»



ویتا گفت: «سعی کن موقعیت مرا درک کنی، من امشب با ویولت می روم، من و ویولت تصمیم گرفته ایم با هم زندگی کنیم.»



هارولد آن را جدی نگرفت: «تو با من شوخی می کنی عزیزم؟ من که می دانم تو نمی روی. ویولت برایت فقط یک سرگرمی است.»



ویتا قاطعانه اظهار داشت: «من با تو جدی حرف می زنم. من و ویولت وقتی در مونت کارلو بودیم این تصمیم را گرفتیم. در پاریس می خواستم به تو بگویم، ولی چون حالت خوب نبود آن وقت نگفتم.»



هارولد در حالی که شگفت زده بود اظهار داشت: «من باورم نمی شود... واقعا باورم نمی شود، پس ما چه؟ بچه ها؟ همه ما را ترک می کنی که با ویولت باشی؟»



ویتا جواب نداد. هارولد ادامه داد: «چطور می توانی از بچه ها جدا شوی؟»



ویتا گفت: «همانطور که تو چند ماه چند ماه آنها را ترک می کنی.»



هارولد گفت: «آن فرق می کند، من به خاطر کارم مجبورم بروم.»



ویتا اظهار داشت: «آدم هر جایی می تواند کار کند، اما هر جایی نمی تواند عشق بورزد و واقعا زندگی کند. تو می توانی اینجا کار کنی، ولی من نمی توانم ویولت را رها کنم. سعی کردم او را دوست نداشته باشم، سعی کردم اینجا بمانم، ولی نتوانستم. ازدواج من و تو از اول اشتباه بود.»



هارولد گریه کرد، او با هق هق گفت: «من باورم نمی شد، این ویولت با تو چه کرده است؟ تو که همیشه خیلی مهربان، خیلی نازکدل بودی.»



ویتا همچنان قاطع بود. او گفت: «این خود واقعی من است. من همیشه سعی می کردم آنگونه باشم که جامعه از یک زن شوهردار و یک مادر انتظار دارد، ویولت تنها کمکم کرد تا یاد بگیرم آنگونه زندگی کنم که طبیعتم اقتضا می کند. من واقعا متاسفم، اما مطمئن باش به زودی زنی را پیدا می کنی که واقعا تو را دوست داشته باشد.»



هارولد هنوز گریه می کرد، او اظهار داشت: «من بیشتر دلم به حال آن مرد بی گناه می سوزد. منظورم ترفیوسیز است، هنوز یک سال از ازدواجش با ویولت نمی گذرد. می دانم یعنی مطمئنم که تو بازمی گردی. بچه ها، خانه مان، باغمان، انگلستان، شش سالی که با هم زندگی کرده ایم... اینها همه رابطه من و تو را آنقدر محکم ساخته اند که حتی زن شریر و حیله گری مثل ویولت...»



ویتا با عصبانیت حرفش را قطع کرد: «به ویولت توهین نکن. او برتر از همه شما آدمهای مبتذلی است که در موردش بد فکر می کنید. گناه او فقط این است که می خواهد خودش باشد: بی ریا و آزاد.»



هارولد با صدای بلند گفت: «ویتا، این کار را نکن. ترفیوسیز... تو فقط می خواهی ویولت را از آن مرد بیچاره جدا کنی.»



ویتا گفت: «من و ویولت مسوؤل کارهای بیجای خانم کپل نیستیم. ویولت نمی خواست با دنیس ازدواج کند، مجبورش کردند.»



هارولد گفت: «ولی آن وقت تو ویولت را تنها گذاشتی، فکر می کردی کار درستی نیست در مورد تصمیم خانواده اش دخالت کنی.»



«آن وقت شهامتش را نداشتم...»



هارولد با عصبانیت گفت: «آن وقت هنوز زیاد تحت تاثیر ویولت قرار نگرفته بودی. آرزو می کنم ویولت بمیرد.»



ویتا عصبانی شد و اظهار داشت: «آرزو می کنم هیچوقت تو را نبینم، برای خودم متاسفم که زمانی فکر می کردم دوستت دارم.» و خواست از اتاق خارج شود، اما قبل از بیرون رفتنش مادر هارولد که سر و صدای آنها را شنیده بود وارد شد. هارولد سعی کرد اشکهایش را پاک کند، مادرش پرسید چرا آنها دعوا می کنند، ویتا جواب نداد، اما هارولد خیلی کوتاه گفت: «ویتا می خواهد امشب ما را برای همیشه ترک کند تا با ویولت زندگی کند.»



خانم نیکولسون رو به ویتا با ملایمت پرسید: «آنچه هارولد می گوید حقیقت دارد؟»



ویتا مصمم جواب داد: «بله، کاملا.»



خانم نیکولسون گفت: «ویتا، عزیزم، چرا؟»



«من ویولت را دوست دارم، من با او بودن را دوست دارم، من از این زندگی خسته شدم.»



خانم نیکولسون کلاه گیسش را کشید، طوری که از سرش به زمین افتاد، اما در حالی که سعی می کرد آرام به نظر برسد پرسید: «عزیزم، بچه ها... آنها را رها می کنی؟»



ویتا گفت: «من مجبورم یکی را انتخاب کنم، یا ویولت را، یا زندگیم در انگلستان را... ویولت بیشتر نمی تواند اینجا بماند. دنیس گفته اگر بیشتر بماند اجازه نمی دهد مثل سابق با هم باشیم. من ویولت را انتخاب کردم.»



خانم نیکولسون با مهربانی او را در آغوش کشید و در حالی که اشکهایش جاری شده بود اظهار داشت: «ویتا عزیزم، اگر این تصمیم توست، اگر این کاری است که تو دوست داری بکنی، پس این نمی تواند کار بدی باشد، چون من تو را خیلی قبول دارم، اما شاید به خاطر بعضی شرایط کمی اشتباه می کنی. اگر رفتی فقط به یاد داشته باش همه ما منتظرت هستیم که برگردی.»



ویتا تحت تاثیر مهربانی او قرار گرفت، فکر کرد بهتر است بیشتر نماند و از خانه بیرون رفت. او به هتلی رفت که قبلا اتاقی در آن رزرو کرده بود. ویولت اتاق او را با یاسهای سفید انباشته بود، روی میز، روی تختخواب، کنار پنجره و .... مملو از یاسهای سفید بود. روی میز نامه هایی قرار داشت که ویولت برایش نوشته بود. او در حالی که سعی می کرد به آنچه در خانه گذشته بود فکر نکند قلم به دست گرفت و شروع به نامه نوشتن برای ویولت کرد.



این داستان ادامه دارد....



عکس: ویتا سکویل وست