کل نماهای صفحه

۱۳۹۰ تیر ۹, پنجشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش بیستم






به قلم ویتا عثمانی




ویولت برخلاف نامه خداحافظی که برای ویتا نوشت، هنوز می خواست با ویتا ادامه دهد. او در مسیر کلیسا، هنگام مراسم ازدواج و پس از آن آرام اشک می ریخت، دوست نداشت در این مراسم حاضر شود، او می خواست بگریزد، او می خواست نقاب را کنار زند و به همه بگوید تمامی قلبش و وجودش به ویتا تعلق دارد، او می خواست بگوید ویتا را دوست دارد و به آن افتخار می کند، ولی ویتا او را ترک کرده بود، چطور می توانست اعلام کند که به ویتا تعلق دارد در حالی که ویتا او را ترک کرده بود تا به شوهرش در پاریس بپیوندد؟ چطور می توانست از عشقشان بگوید در صورتی که ویتا نامه های پرشور او را با عباراتی کوتاه و سرد و بی روح جواب می داد؟ او تنها یک راه در پیش داشت و آن اینکه زیر بار ازدواج ریاکارانه اش با دنیس برود تا حداقل از حمایت مادرش برخوردار شود. او با دنیس ازدواج کرد و این ازدواج و عکس العمل ویتا در مقابل آن می توانست نشان دهد عشق و محبت ویتا در قبال ویولت تا چه حد راستین است؟
پس از بازگشت به خانه ویولت بلافاصله برای ویتا نامه نوشت و به خاطر آخرین نامه اش عذرخواهی کرد و طلب بخشش نمود. او عشقش را به ویتا یادآور شد و خاطرنشان کرد که هرگز از عشقش چیزی کاسته نشده و همچنان روند صعودی اش را ادامه می دهد. بعلاوه تاکید کرد اگر ویتا بخواهد، هر زمان که او بخواهد، هر جا که باشد به او خواهد پیوست. آنگاه اضافه نمود که مادرش از آنها خواسته به مدت حداقل یک ماه به «ماه عسل بروند» تا کسی در واقعی بودن این ازدواج شک نکند و او نیز از دنیس خواسته است به پاریس بروند تا اوقاتش را با ویتا سپری کند و دنیس نیز پذیرفته است. ویولت نوشت که آنها در هتل ریتز اقامت خواهند نمود و از ویتا خواهش کرد از فرصتی که به دست می آورند استفاده نموده و با هم فرار کنند.
ویتا به نامه او جواب نداد اما به هتل ریتز منتقل شد. او اتاقی را انتخاب نمود که پنجره اش رو به ورودی هتل باز می شد و از پنجره بیرون را نگاه می کرد و منتظر رسیدن آنها بود. او آنها را دید، صحنه ای که همیشه آرزو کرده بود نبیند، او از اتاق بیرون رفت و حوالی بخش پذیرش آنها را می پایید البته طوری که متوجه حضور او نشوند. او دست چپ ویولت را مشاهده کرد که بر آن اثری از حلقه ازدواج نبود ولی به هر حال صحنه بودن ویولت با دنیس برای عصبانی کردن او کافی بود. ویولت اطراف را نگاه می کرد گویی دنبال کسی می گشت، ولی ویتا توانست خودش را پنهان کند و ویولت متوجه حضور او نشد. او توانست شماره اتاقهای آنها را بداند. پس از آن به اتاق خودش برگشت، از اینکه ویولت با دنیس بود، از صمیمیتی که این سفر می توانست بین آنها ایجاد کند قلبش آتش می گرفت، چندبار تصمیم گرفت برود و ویولت را از دنیس جدا سازد، ولی شهامتش را نداشت. او از پنجره بیرون را نگاه می کرد که متوجه شد دنیس به تنهایی از هتل خارج شد. فرصت را غنیمت شمرد و به سراغ ویولت رفت، ولی در شرایط خوبی نبود. ویولت با دیدن او لبخند زد و خواست او را در آغوش بگیرد، اما ویتا او را کنار زد و با خشم گفت: «همراه من بیا.»
ویولت که کمی ترسیده بود پرسید: «کجا؟»
ویتا که خیلی آشفته و عصبی بود فریاد زد: «خفه شو و گرنه تو را می کشم، فقط اطاعت کن.»
ویولت دیگر چیزی نگفت و همراه ویتا که بازوی او را محکم گرفته بود راه افتاد. آنها در طول راه حتی یک کلمه هم با هم حرف نزدند، ویتا او را به اتاق خودش برد و در را محکم بست. وقت غروب و اتاق نیمه تاریک بود. ویتا با خشونت ویولت را به طرف دیوار هل داد، ویولت که باورش نمی شد ویتا واقعا عصبانی باشد پرسید: «جولیان، تو با من چه می کنی؟ آیا این یک بازی جدید است؟»
ویتا با عصبانیت پاسخ داد: «تو یک فاحشه هستی، یک فاحشه.» و آنگاه موهای ویولت را محکم چنگ زد، ویولت خواست بلند شود و برود، ولی ویتا اجازه نداد و در حالیکه موهای او را می کشید دو بار محکم به او سیلی زد، ویولت اول بهت زده بود و چیزی نمی گفت، ولی بعد در حالی که سعی می کرد خود را از دست ویتا رها کند با صدای بلند گفت: «تو حالت خوب نیست، بگذار بروم، هر وقت بهتر شدی مثل آدمهای متمدن با هم صحبت می کنیم.» ویتا در حالیکه موهای او را محکمتر می کشید جواب داد: «صدایت را روی من بلند نکن هرزه.» آنگاه او را رها کرد و بلند شد. سپس ادامه داد: «من حالم خوب بود تو بدحالم کردی، تو یک دروغگو رذل هستی، تو از اول به من دروغ گفتی، تو ریاکار و متلون هستی، من از تو متنفرم بی وفا، تو لیاقت مرا نداری، تو آن حرامزاده موبور را به من ترجیح دادی.» آنگاه یقه ویولت را محکم گرفت و پرسید: «او چه دارد که او را به من ترجیح دادی؟ امشب قرار بود مثل یک فاحشه تنت را به او تقدیم کنی؟»
ویولت اعتراض کرد: «جولیان بگذار بروم، تو پاک عقل و منطقت را از دست داده ای، این هارولد نفرت انگیز کثیف با تو چه کرده است؟ فکر نکن روزی برسد که من مثل تو با خواری و خفت با یک مرد بخوابم، من خیلی قویتر از آنی هستم که فکر می کنی، این تو بودی که چهار سال با هارولد خوابیدی تا رضایت یک مشت مردم پوچ و از خود راضی را به دست آوری. تو...» ویتا اجازه نداد ادامه دهد، به او سیلی زد و فریاد زد: «خفه شو، تو با او ازدواج کردی، با او سفر کردی، در حالی که همیشه می گفتی متعلق به منی، امشب می خواهم کاری کنم که قرار است او با تو بکند، می خواهم مثل یک فاحشه با تو رفتار کنم. به تو نشان می دهم حتی وقتی زن آقای ترفیوسیز هستی می توانی فاحشه من باشی.» آنگاه محکم لبان ویولت را بوسید و او را به طرف تختخواب برد. ویولت که چاره ای دیگر نداشت، به التماس افتاد: «خواهش می کنم اجازه بده بروم میتیا، تو مرا آزار می دهی، الان روح و فکرم برای این کار آماده نیست.» ولی ویتا اعتنا نکرد، او خیلی عصبانی بود، فکر می کرد در این بازی رقیبش –دنیس- برنده شده است، احساس حقارت می کرد. ویولت ادامه داد: «جولیان، اگر واقعا میدانستی چقدر دوستت دارم، اگر می دانستی چقدر از دنیس بدم می آید، اگر در مورد من طوری دیگر –منصفانه تر- فکر می کردی، با من اینگونه رفتار نمی کردی. فقط به من اجازه بده حرف بزنم.» ویتا باز اعتنا نکرد. او با خشونت با ویولت سکس کرد، سیل کلمات تحقیرآمیزش را نثار او می کرد، ولی اشتباه نکنید، ویتا از ویولت عصبانی نبود، می دانست ویولت وفادار است، می دانست ویولت فقط او را دوست دارد، اما او از دنیس عصبانی بود، او می خواست دنیس را با این کار آزار دهد با اینکه دنیس هیچگاه در مورد آن نمی فهمید. او نمی توانست بپذیرد دنیس می تواند ویولت را پیش روی مردم از آن خود کند، نامش را بر او نهد ولی خودش باید پنهانی ویولت را داشته باشد.
پس از آن ویتا دراز کشید، اما بیدار بود. ویولت هم در گوشه اتاق نشسته بود و آرام اشک می ریخت طوری که ویتا- که ویولت فکر می کرد به خواب رفته است- متوجه نشود، چون غرور ویولت اجازه نمی داد حتی در حضور ویتا که عشق و زندگیش بود گریه کند. ولی ویتا بیدار بود و متوجه شد. ساعتی از ماجرا گذشته بود، ویتا بلند شد و لامپ را روشن کرد، ویولت سعی کرد دیگر گریه نکند ولی دیر شده بود. ویتا کنار او که بر کف اتاق نشسته بود نشست، با نوک انگشتانش شروع به پاک کردن قطرات اشکی کرد که بر گونه ویولت نشسته بود ولی ویولت دست او را کنار زد. ویتا پشیمان بود، ولی عذرخواهی نکرد، بلند شد و لباس پوشید، همان لباس نظامی مردانه که از آن خاطرات خوبی داشتند، قبل از بیرون رفتن رو به ویولت پرسید: «با من کاری نداری لوشکا؟ چیزی لازم نداری؟» ویولت جوابش را نداد. ویتا خداحافظی کرد و بیرون رفت. مدتی که گذشت ویولت بیتاب شد، فکرهایی در مورد ویتا به مغزش خطور می کرد که او را آشفته می نمود. سپیده دم نزدیک بود و ویتا هنوز برنگشته بود. ویولت نگران بود و خواست برود و او را جستجو کند، ولی فکر کرد باز منتظر بماند بهتر است. او بر کاناپه دراز کشید ولی بیدار ماند، به خودش و ویتا می اندیشید.
هنوز سپیده ندمیده بود که ویتا آرام وارد شد. او که فکر می کرد ویولت به خواب رفته است لامپ را روشن نکرد، آرام به طرف ویولت رفت، پتو را روی او کشید و پیشانی او را بوسید، ولی وقتی دستش را برد تا گونه های لطیف دوستش را نوازش کند، متوجه شد گونه های او خیس هستند، بنابراین خیلی آهسته نامش را صدا کرد: «لوشکا؟ لوشکا، بیداری؟»
ویولت گفت: «کجا بودی؟»
ویتا پرسید: «بهتری؟»
ویولت جواب داد: «تو که ظاهرا بهتری! واضح است که حسابی به تو خوش گذشته!»
ویتا منظور او را نفهمید و با تعجب پرسید: «خوش گذشته؟ به من؟»
ویولت جواب داد: «لازم نبود شب را با آنها سپری کنی میتیا، آنها پول تو را می خواهند و در برابرش به تو لذت زودگذری می دهند، تو می توانستی عوض آن عشق را داشته باشی. ولی تو خیلی چیزها را می خواهی! نمی دانی که عشق واقعی برای احساس خوشبختی کافی است.»
ویتا با تعجب گوش داد، آنگاه خندید و گفت: «لوشکا، چطور؟ از کجا این فکر به مغزت خطور کرده؟ این آخرین چیزی است که باید به آن فکر می کردی؟»
ویولت جواب داد: «تنها چیزی که به ذهنم می رسد میتیا، فکر نکن من احمقم. اگر نه چه دلیلی داشت مردانه بپوشی؟»
ویتا جوابش را نداد فقط لبان او را بوسید و گفت: «برو در تختخواب بخواب عزیزم، خسته هستی، هیچوقت هم فکر نکن من به تو وفادار نیستم، من که با شیرین ترین دختر دنیا بوده ام دیگر نمی توانم با زنان خیابانی باشم. بیش از این با این فکرها مرا و خودت را دست کم نگیر.»
ویولت اطاعت کرد. ویتا هم لباسش را درآورد و کنار ویولت دراز کشید، او را در آغوش گرفت و چون خسته بودند طولی نکشید که هر دو به خواب رفتند، اگر چه برای هیچکدام این خواب مثل همیشه عمیق و خوشایند نبود.

این داستان ادامه دارد....




شرح عکس: ویتا در سال 1934

۱۳۹۰ تیر ۸, چهارشنبه

Violet to Vita 2

"Heaven preserve me from littleness and pleasantness and smoothness. Give me great glaring vices, and great glaring virtues, but preserve me from the neat little neutral ambiguities. Be wicked, be brave, be drunk, be reckless, be dissolute, be despotic, be a suffragette, be anything you like, but for pity's sake be it to the top of your bent. Live fully, live passionately, live disastrously. Let's live, you and I, as none have ever lived before."
Violet to Vita, October 25, 1918