
به قلم ویتا عثمانی
ویولت و ویتا یک هفته در نول ماندند، ویتا نوشته است که طی آن یک هفته معاشقه اندکی میان آنها صورت گرفت و آنها بیشتر به دنبال راهی برای گریز بودند، گریز از آن شیوه زندگی که دوست نمی داشتند.
ویولت ازدواج نکرده بود و آزادی بیشتری داشت، اما ویتا نه تنها اکنون چهار سال بود که زن هارولد بود بلکه مادر دو پسر بچه نیز بود، مادری و مسوولیتهایش، جدایی او را از خانه ای که با هارولد و بچه هایشان داشتند دشوار می ساخت. علاوه بر آن ویتا برخلاف ویولت شهامت آنرا نداشت تا در جهت عکس آنچه مورد پذیرش اجتماع بود حرکت کند.
ویولت می دانست ویتا ممکن است در برابر خانواده و اجتماع ضعف نشان دهد، لذا سعی می کرد همواره به او یادآور سازد که چطور آنها هر دو توانایی آنرا دارند که در برابر آنچه به آنها تحمیل می شود مقاومت کنند.
همانطور که می دانیم مادربزرگ ویتا یک کولی بود، ویولت همواره بر کولی بودن ویتا و بی تعلقی اش به اشراف زادگان بریتانیا تاکید می کرد. ویولت، ویتا را یک کولی می دانست که اشراف زادگان او را ربوده اند، آستینهایش را پایین زده اند، او را از موهبت خوابیدن در زیر سقف آسمان پرستاره باز داشته اند و در قلاع غم گرفته و بیروحشان به بند کشیده اند.
ویتا نیز با تمام قلبش اظهارات ویولت را قبول داشت، او در شعری که خطاب به ویولت سروده است چنین گفته است:
بیا، همدم من، آیا از این غار، از این بودباش جانوران عزیمت خواهیم کرد؟
جایی که کذب حکمفرمایی می کند و ما در آن مدت زیادی وقت را به بیهودگی سپری کرده ایم؟
آیا اباطیل و مزخرفات غریب این آدمها را
با معبرهای آزادی و با جهازهای ترانه مبادله خواهیم کرد؟
ما به عنوان غریبه آمدیم، آمدیم که بیاموزیم و جستجو کنیم،
به موسیقی آنها گوش فرا دهیم، شرابی را که آنها می دهند بنوشیم.
هان، بیا پس از این، دگربار، جوی خوشبختی،
باید عطش اشتیاق و آرزومندیمان را فرونشانیم، موسیقی ما، خیزاب هیجان باشد.
بیا! آنها ضیافت برپاکرده اند، بیا ما نهانی و آهسته رهسپار گردیم،
آن سوی درها شب منتظر ماست، شیرین من.
فردا، طلوع روز را نظاره خواهیم کرد،
و نی انبان بزچرانها، گامهای تکاپوگر ما را راهنما خواهد بود.
شوق گریز در هر دو وجود داشت، آنها می دانستند کنت یا لندن جایی نیست که آنها بتوانند به راحتی به زندگی عاشقانه شان بپردازند. هارولد به خانه برمی گشت و ویتا مجبور بود به عنوان یک همسر وفادار، ویولت را ترک گوید و به هارولد و خانه مشترکشان مشغول شود.
آنها در نول ماندند. یک هفته بعد هارولد به کنت برگشت. ویتا به قدری درگیر ویولت شده بود که تاریخ بازگشت هارولد را فراموش کرده بود. هارولد برعکس همیشه ویتا را در ایستگاه نیافت؛ ویتایی که هرگز فراموش نمی کرد به استقبال هارولد بیاید. وقتی به خانه رفت بیشتر شگفت زده شد، زیرا خدمتکاران گفتند ویتا بیش از یک هفته است که به نول رفته و برنگشته است. هارولد می دانست مادر ویتا در لندن است، او در آنجا با لیدی سکویل ملاقات کرده بود، لذا دلیلی نمی دید که که ویتا آن همه وقت در نول بماند. او کسی را دنبال ویتا فرستاد. ویتا و ویولت از هم جدا نشدند، آنها با هم به خانه برگشتند. هارولد انتظار نداشت ویولت با ویتا باشد، از ویتا پرسید ویولت از وقتی دوهفته پیش به اینجا آمده دیگر بر نگشته است؟ و ویتا جواب مثبت داد.
آن روز عصر ویتا و ویولت هارولد را تنها گذاشتند و با هم به تئاتر رفتند، وقتی شب به خانه برگشتند، ویتا اظهار داشت که می خواهد برای دو هفته با ویولت به کورنوال برود. هارولد تعجب کرد. او برای دو هفته آمده بود و ویتا همان دو هفته را می خواست با دوستش به مسافرت برود. از ویتا خواست این دو هفته را خانه بماند، ویتا هم بر رفتن پافشاری نمود. هارولد اصرار نکرد و کوتاه آمد.
این داستان ادامه دارد....




