کل نماهای صفحه

۱۳۸۹ اسفند ۱, یکشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش نهم











به قلم ویتا عثمانی







ویولت و ویتا یک هفته در نول ماندند، ویتا نوشته است که طی آن یک هفته معاشقه اندکی میان آنها صورت گرفت و آنها بیشتر به دنبال راهی برای گریز بودند، گریز از آن شیوه زندگی که دوست نمی داشتند.




ویولت ازدواج نکرده بود و آزادی بیشتری داشت، اما ویتا نه تنها اکنون چهار سال بود که زن هارولد بود بلکه مادر دو پسر بچه نیز بود، مادری و مسوولیتهایش، جدایی او را از خانه ای که با هارولد و بچه هایشان داشتند دشوار می ساخت. علاوه بر آن ویتا برخلاف ویولت شهامت آنرا نداشت تا در جهت عکس آنچه مورد پذیرش اجتماع بود حرکت کند.




ویولت می دانست ویتا ممکن است در برابر خانواده و اجتماع ضعف نشان دهد، لذا سعی می کرد همواره به او یادآور سازد که چطور آنها هر دو توانایی آنرا دارند که در برابر آنچه به آنها تحمیل می شود مقاومت کنند.




همانطور که می دانیم مادربزرگ ویتا یک کولی بود، ویولت همواره بر کولی بودن ویتا و بی تعلقی اش به اشراف زادگان بریتانیا تاکید می کرد. ویولت، ویتا را یک کولی می دانست که اشراف زادگان او را ربوده اند، آستینهایش را پایین زده اند، او را از موهبت خوابیدن در زیر سقف آسمان پرستاره باز داشته اند و در قلاع غم گرفته و بیروحشان به بند کشیده اند.




ویتا نیز با تمام قلبش اظهارات ویولت را قبول داشت، او در شعری که خطاب به ویولت سروده است چنین گفته است:




بیا، همدم من، آیا از این غار، از این بودباش جانوران عزیمت خواهیم کرد؟




جایی که کذب حکمفرمایی می کند و ما در آن مدت زیادی وقت را به بیهودگی سپری کرده ایم؟




آیا اباطیل و مزخرفات غریب این آدمها را




با معبرهای آزادی و با جهازهای ترانه مبادله خواهیم کرد؟




ما به عنوان غریبه آمدیم، آمدیم که بیاموزیم و جستجو کنیم،




به موسیقی آنها گوش فرا دهیم، شرابی را که آنها می دهند بنوشیم.




هان، بیا پس از این، دگربار، جوی خوشبختی،




باید عطش اشتیاق و آرزومندیمان را فرونشانیم، موسیقی ما، خیزاب هیجان باشد.




بیا! آنها ضیافت برپاکرده اند، بیا ما نهانی و آهسته رهسپار گردیم،




آن سوی درها شب منتظر ماست، شیرین من.




فردا، طلوع روز را نظاره خواهیم کرد،




و نی انبان بزچرانها، گامهای تکاپوگر ما را راهنما خواهد بود.







شوق گریز در هر دو وجود داشت، آنها می دانستند کنت یا لندن جایی نیست که آنها بتوانند به راحتی به زندگی عاشقانه شان بپردازند. هارولد به خانه برمی گشت و ویتا مجبور بود به عنوان یک همسر وفادار، ویولت را ترک گوید و به هارولد و خانه مشترکشان مشغول شود.




آنها در نول ماندند. یک هفته بعد هارولد به کنت برگشت. ویتا به قدری درگیر ویولت شده بود که تاریخ بازگشت هارولد را فراموش کرده بود. هارولد برعکس همیشه ویتا را در ایستگاه نیافت؛ ویتایی که هرگز فراموش نمی کرد به استقبال هارولد بیاید. وقتی به خانه رفت بیشتر شگفت زده شد، زیرا خدمتکاران گفتند ویتا بیش از یک هفته است که به نول رفته و برنگشته است. هارولد می دانست مادر ویتا در لندن است، او در آنجا با لیدی سکویل ملاقات کرده بود، لذا دلیلی نمی دید که که ویتا آن همه وقت در نول بماند. او کسی را دنبال ویتا فرستاد. ویتا و ویولت از هم جدا نشدند، آنها با هم به خانه برگشتند. هارولد انتظار نداشت ویولت با ویتا باشد، از ویتا پرسید ویولت از وقتی دوهفته پیش به اینجا آمده دیگر بر نگشته است؟ و ویتا جواب مثبت داد.







آن روز عصر ویتا و ویولت هارولد را تنها گذاشتند و با هم به تئاتر رفتند، وقتی شب به خانه برگشتند، ویتا اظهار داشت که می خواهد برای دو هفته با ویولت به کورنوال برود. هارولد تعجب کرد. او برای دو هفته آمده بود و ویتا همان دو هفته را می خواست با دوستش به مسافرت برود. از ویتا خواست این دو هفته را خانه بماند، ویتا هم بر رفتن پافشاری نمود. هارولد اصرار نکرد و کوتاه آمد.










این داستان ادامه دارد....

۱۳۸۹ بهمن ۲۲, جمعه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش هشتم




به قلم ویتا عثمانی






آن صبح ویتا با شور و اشتیاقی تازه برخاست، شور و اشتیاقی که خواب شب را از او ربود و او را برای سیر در سرزمین زیبای عشق ورزی آماده نمود. ساعتی بعد ویولت نیز از خواب شیرینش که روزهایی دل انگیز را نوید میداد به در آمد و به محض گشودن دیدگانش نگاهش با نگاه ویتا تلاقی نمود. آنها به هم لبخند زدند و بی آنکه چیزی بگویند برای یک دقیقه به هم خیره شدند، آنگاه ویتا جلو آمد، موهای دوستش را از پیشانیش کنار زد و آرام او را بوسید، پس از آن بوسه بود که دست چپ ویتا نگاه ویولت را جلب نمود. ویتا دیگر حلقه ازواجش را در انگشت نداشت بلکه انگشتری قدیمی جای آن را گرفته بود. ویولت آن انگشتر را به خوبی می شناخت، آن انگشتری تاریخی بود، انگشتری که زمانی به کاترین کبیر تعلق داشت و یک عتیقه فروش که دوست مادر ویولت بود، آن را زمانی به ویولت 11 ساله هدیه داده بود. انگشتری که وقتی 14 ساله بود به عنوان نشانی از عشق و تعهدش به ویتا هدیه کرده بود. نگین آن انگشتر از لاوای قرمز بود. با دیدن آن انگشتر ویولت خندید و گفت: «بالاخره تصمیم گرفتی خودت را آزاد کنی؟» ویتا خودش را به نشنیدن زد و گفت: «بعد از صبحانه وسایلت را جمع کن تا چند روزی به نول [قلعه بزرگ و قدیمی متعلق به خانواده ویتا] برویم.» زیرا فکر می کرد برای شروع روزهای عاشقانه شان نول بهترین مکان باشد، زیرا آنجا پر از خاطرات روزهای اولیه آشنایی شان بود، برعکس این خانه جدید که در آن بیشتر با هارولد ماجرا داشت تا با ویولت.



بنابر اصرار ویولت، ویتا با همان پوشش روز قبل یعنی شلوار به خانه مادرش رفت و آنچه آنان را شگفت زده نمود استقبال لیدی سکویل از این پوشش جدید بود. هنگام ناهار مادر ویتا اظهار داشت که دخترش با شلوار بسیار جذابتر به نظر می رسد و آنگاه به سخنرانی طولانی و همیشگی اش پرداخت مبنی بر اینکه ویتا بر اثر اشتباهی در خلقت، دختر به دنیا آمده است و ای کاش او یک پسر بود و می توانست نول را به جای آن پسر عموی علیلش به ارث ببرد، ویتا که می خواست مادرش سخن را کوتاه کند از او پرسید: «اگر من پسر بودم با چه دختری ازدواج می کردم؟» و مادرش بی آنکه متوجه منظور او شود بلافاصله پاسخ داد: «قطعا با ویولت» و با شنیدن آن، ویولت و ویتا هر دو با صدای بلند خندیدند. پس از چند دقیقه سکوت ویتا با لحنی تغییریافته ادامه داد: «با این اشتباه طبیعت من از دو موهبت بزرگ محروم شدم نه می توانم با دختری که دوستش دارم ازدواج کنم و نه خانه پدری ام را به ارث برم.» ولی باز مادر ویتا متوجه نشد، چون او از همجنسگرایی چیزی نمی دانست.



آن روز مادر ویتا به خانه اش در لندن رفت و این دو دلباخته خوشحال بودند که بدون حضور او می توانند اوقات بیشتری را به هم اختصاص دهند. آنها عصر را در زمینهای خانوادگی به گردش پرداختند.



آن شب پس از شام با هم نشستند و صحبت کردند، ولی دلشوره و ترس عجیبی بر ویولت غالب شده بود. در اتاق تنها نور دو شمع بود و صدایی جز صدای خودشان به گوش نمی رسید. ویولت می دانست چه در سر ویتا می گذرد و به خاطر آن می ترسید. سعی می کرد ذهن او را منحرف سازد، راجع به موضوعاتی که هیچ ربطی به خودشان نداشت صحبت می کرد، حتی از رزاموند. ویتا ساکت بود گویی اصلا کلمات او را نمی شنید، ولی نگاهش را عمیق به ویولت دوخته بود، نگاهی که باعث می شد کلمات از ذهن ویولت بگریزند و جملات فراموش شوند. ویولت حتی سعی می کرد او را بخنداند ولی ویتا تنها با لبخند جوابش را می داد. ویولت فکر می کرد حتی اگر یک بار صدای خنده ویتا را بشنود ترسش فروکش کند، اما ویتا نمی خندید. در نگاه ویولت ترس و شرم یک دختر باکره همراه با اشتیاق یک عاشق واقعی برای یکی شدن یا معشوق نهفته بود.
ویولت بی هدف برای گریز از ترسش از هر دری سخن می گفت تا آنکه ویتا در حالی که حس پیروزی و سلطه در لحنش موج می زد خیلی خلاصه گفت: «بیا ویولت».




ویولت فهمید وقتش فرا رسیده است، بدون هیچ کلمه ای اطاعت کرد، نگاهش را به ویتا دوخت، و در حالی که می لرزید به نفس زدن افتاد. می ترسید، اما اشتیاقش برای آنچه پیش رو داشت کمتر از ویتا نبود.



ویتا شمع را برداشت و با همان لحن سابقش گفت: «ویولت، می دانی ما در این خانه تنها هستیم.»



ویولت زمزمه کرد: «می دانم» با اینکه دلیلی نداشت آهسته صحبت کند.



ویتا ادامه داد: «من هنوز درست و حسابی تو را نبوسیده ام.»



ویولت از طرفی نزدیک بود غش کند، حس عجیبی آمیخته با ترس و اشتیاق داشت، اما محکم جواب داد: «نه»



ویتا بازویش را دور او حلقه کرد و سعی کرد او را از پلکان بالا ببرد. اما ویولت کمی مقاومت کرد و آهسته اظهار داشت: «اجازه بده بروم»



ویتا جواب داد نه و او را محکمتر به خود فشرد و از پلکان بالا برد.



«ویتا، تو مرا کجا می بری؟»



ویتا اعتنا نکرد و ویولت را بالا برد، ویولت دیگر چشمانش را بست و مقاومت نکرد.



آنها به اتاق پادشاه رسیدند. اتاقی که زمانی متعلق به چارلز دوم شاه انگلستان بود. اتاق تاریک بود، اما پنجره ها باز بودند و آنسوی آنها در دوردستها دریا با نور مهتاب می درخشید. ویتا با صدایی سرشار از وجد و شادی زمزمه کرد:



«ویولت... ویولت خودم...»






این داستان ادامه دارد....






توصیه می کنم ویدئوی زیر را ببینید:






توضیحات:





اجازه دهید اینجا توضیحی در مورد نول ارائه دهم: نول بنایی مربوط به قرن 14 میلادی است که در اصل به خانواده سلطنتی انگلستان تعلق داشته است. ملکه الیزابت اول آنرا به جد بزرگ ویتا اهدا نمود و پس از آن تا کنون به خانواده سکویل تعلق داشته است.




شرح عکس:



عکس این قسمت ویولت را در سال 1905 نشان می دهد.





۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش هفتم










به قلم ویتا عثمانی






پس از ازدواج ویتا به عثمانی رفت زیرا هارولد در سفارت انگلستان در قسطنطینیه کار می کرد. در ابتدا فضای آنجا را خیلی دوست داشت. هارولد به سیاست مشغول بود و ویتا می توانست روزها را با قدم زدن در شهر و سپری نمودن وقتش با مردم کوچه و بازار سپری کند. او زبانهای ترکی، فارسی و عربی را تا حدودی یاد گرفت و به فرهنگ و آداب و رسوم آنجا علاقه نشان داد، اما چیزی که بیشتر از همه او را جذب می نمود مساجد باشکوه قسطنطینیه همراه با مناره های بلند آنها و صدای اذانی بود که روزی پنج بار از آنها به گوش می رسید. ویتا بارها در در اشعارش از نوای اذان به عنوان زیباترین و باشکوه ترین موسیقی یاد کرده است. او دوست داشت در مراسم عبادت مساجد حاضر شود اما غیر مسلمانان حق حضور در مراسم عبادت مساجد را نداشتند، لذا بی آنکه کسی متوجه شود یک دست لباس مردانه ترکی تهیه نمود و با پوشیدن آن به عنوان یک مرد مسلمان ترک بارها در نماز جماعت مسجد ایاصوفیا شرکت نمود. او دوست داشت بیشتر با آن پوشش ظاهر شود، لذا وقتی هارولد در سفارت مشغول بود، گاهی دور از انظار آشنایان، با آن پوشش از خانه بیرون می آمد و در شهر قدم می زد.


او چهار ماه در عثمانی ماند، در این مدت کم و بیش با ویولت مکاتبه داشت اما با رزاموند کمتر در ارتباط بود. بالاخره تمایل به اگزوتیک در او کمرنگ شد و دلش باز هوای وطن نمود، چون این طبیعت ماست که شوق گریز همین که فروکش کرد جا به شوق بازگشت می نهد.


او این موضوع را با هارولد مطرح نمود و هارولد اگرچه با رفتن او مخالف بود چون اشتیاق ویتا را دید سرانجام راضی شد او برگردد.


ویتا به انگلستان بازگشت. دیگر هارولد در کنار ویتا نبود و ویتا فرصت داشت تا مانند سابق با ویولت وقتگذرانی کند. هارولد بنابر تقاضای خودش به مادرید منتقل شد تا بیشتر بتواند به دیدن ویتا برود، اما هرگاه به انگلستان می رفت، از اینکه ویتا وقت زیادی را با ویولت صرف می کرد ناراحت می شد. نامه های او به ویتا نشان می دهد که او از این وضعیت خیلی ناراضی بوده است. او در نامه هایش از ویتا می خواست این را درک کند که او اکنون یک زن ازدواج کرده است و برعکس سابق مسئولیتهایی دارد و ویولت نیز باید این را بفهمد. ویتا هم پاسخ می داد که او نباید نسبت به ویولت حس حسادت داشته باشد، و این حق آنهاست که به عنوان بهترین دوستان یکدیگر اوقاتی را با هم سپری کنند. تنفر هارولد نسبت به ویولت و حس حسادتش در نامه هایی که به ویتا نوشته است کاملا مشهود است. البته هارولد یک سیاستمدار بود و همانطور که در عرصه حرفه اش به عنوان یک دیپلمات با سیاست برخورد می نمود در خانه نیز همین رویه را در پیش گرفت. او ویتا را محدود نمی کرد، او را آزاد می گذاشت، چون می دانست در این صورت وضعیت بدتر می شود. کم کم ویتا سعی نمود وقتی هارولد خانه است بیشتر به او اهمیت دهد و کمتر وقتش را با ویولت سپری کند، اما هرگاه هارولد به مادرید می رفت آنها بیشتر با هم بودند و بعضی اوقات ویولت برای چند روزی در خانه ویتا می ماند.


ویتا و هارولد در طول چهار سال صاحب دو فرزند پسر با نامهای بندیکت (1914) و نایجل (1917) شدند. دیگر ویتا و ویولت کمتر یکدیگر را می دیدند تا آنکه اتفاقی مهم افتاد.


اواخر سال 1917 بود. تقریبا یک سال از تولد آخرین فرزند نیکولسونها می گذشت. شبی هارولد بر ویتا فاش ساخت که وقتی در سفر بوده با یکی از کارمندان سفارتخانه رابطه برقرار نموده است. او اظهار داشت که قبل از ازدواج با ویتا با افرادی از جنس خودش رابطه داشته است، اما این اولین باری است که پس از ازدواج به چنین رابطه ای مبادرت ورزیده است. ویتا اگر چه خود تمایلات همجنسگرایانه داشت تا آن زمان هیچ فکر نمی کرد در میان اطرافیانش کسانی با چنین گرایشی یافت شوند. او همواره فکر کرده بود خودش یک استثنا است، یک آدم غیر نرمال و مریض است لذا سعی کرده بود نسبت به این تمایلات بی اعتنا باشد. او تن به ازدواج با یک مرد داده بود، تن به ایجاد رابطه ای که از آن هیچ لذتی نمی برد. همواره سعی کرده بود عشق و کشش شدیدی که از اوایل نوجوانی نسبت به ویولت داشت را در خود سرکوب سازد و حال می دید این تنها خودش نیست که چنین احساس می کند بلکه همسرش نیز چنین تمایلاتی دارد. برایش زیاد مهم نبود که هارولد خیانت کرده بود چون نسبت به هارولد هیچگاه واقعا حس مالکیت و تعلق نداشت، بنابراین خیلی راحت او را بخشید، اما اظهار داشت که دیگر هیچگاه با او معاشقه نخواهد کرد. آن هنگام هارولد زیاد اهمیت نداد چون تصور می کرد ویتا عصبانی است و همین که خشمش فروکش کند بار دیگر حاضر به معاشقه خواهد شد.


ویتا که پس از ازدواج سعی کرده بود با ویولت ارتباطی کمرنگتر برقرار نماید، دوباره تلاش نمود به این اولین دوستش نزدیکتر شود. ویولت به وجد آمد. در طول آن زمستان به ویتا نامه می نوشت و او را ترغیب می کرد تا از همه چیز و همه کس دل بکند و آزاد و کولی وار زندگی کند، چون روحیه او چنین حیاتی را می طلبد. ویولت با کلمات مسحور کننده اش تمایل ویتا به بی تعلقی و آزادی را تقویت می نمود اما ویتا هنوز از معاشقه با یک همجنس هراس داشت.


روزی به ویتا تلفن کرد و گفت دوست دارد برای دو هفته ای به خانه ویتا بیاید. ویتا با اینکه بسیار مشغول بود پذیرفت. ماه آوریل 1918 بود که ویولت به منزل ویتا آمد. ویتا نمی دانست چطور باید او را سرگرم سازد. با وجود آن کشش شدیدی که از همان دوران کودکی میان آنها وجود داشت، علایق و سلایق آنها از بعضی لحاظ بسیار متفاوت بود. روزها ویتا معمولا در باغ مشغول بود، او عاشق پرورش گل و گیاه بود، در حالیکه ویولت به آن هیچ علاقه نشان نمی داد، لذا غالب اوقات به لندن می رفت، اما عصرها برمی گشت و شب را خانه ویتا می ماند.


18 آوریل بود، پنج روز از آمدن ویولت می گذشت. آن روز ویتا برای اولین بار شلوار مردانه پوشید تا موقع کار در باغ راحتتر باشد. در آن زمان پوشیدن شلوار در میان زنان مرسوم نبود و با پوشیدن آن، ویتا همانطور که خودش نوشته است روحیه ای وحشی پیدا کرد. او در جنگل و مزارع می دوید، از حصارها و درختان بالا می رفت، از روی پرچین ها می پرید، او احساس پسرکی مدرسه ای را داشت که در یک روز تعطیل برای تفریح و بازی رها شده باشد. اگرچه این کارها با روحیه ویولت سازگار نبود ولی عاشقانه او را همراهی می کرد. ویتا بعدها نوشت: «او [ویولت] به ندرت با من حرف می زد اما نگاهش را از من بر نمی داشت و در اوج آن فیض و نعمت فراوانم ملتفت شدم که تمام آن زیرموج قدیمی و آن احساساتی که همیشه در مورد او داشتم خیلی قویتر از همیشه بازگشته است.»
آن شب آنها تنها با هم شام خوردند و پس از آن تا پاسی گذشته از نیمه شب با هم صحبت کردند. در واقع بیشتر ویتا گفت و ویولت گوش سپرد. ویتا از احساساتی پرده برداشت که پیش از آن برهیچ ذی نفسی فاش نکرده بود. از تمایلات همجنسگرایانه اش سخن گفت، آنچنان صادقانه و به قدری صمیمانه که پیش از آن با هیچکس چنین صادقانه و صمیمانه سخن نگفته بود و حتی هیچوقت پیش از آن، چنان صداقتی با خودش هم نداشت. آن شب نقطه عطفی در شناخت ویتا از هویت خویش بود و این ویولت بود که در طول آن همه مدت او را کمک نموده بود تا سایه هراس از همجنسگرایی را از سر خویش دور سازد و هویت و گرایشش را بپذیرد. حال که ویتا این را پذیرفته بود وقتش فرا رسیده بود که ویولت نیز بی هیچ نقابی سخن گوید، لذا ویولت از دلباختگی درازمدتش سخن گفت، از اینکه چطور همیشه به ویتا عشق ورزیده است و آنگاه دست دوستش را در دست گرفت و بر انگشتان خود ویتا دلایل عشق ورزیدن به او را برشمرد.


ویولت جامه ای از مخمل قرمزرنگ در برداشت، که با یاری بوی خوشش، او را چون گل سرخ دوستداشتنی ساخته بود. صدای دلپذیر و عمیق او همراه با لطافت سرانگشتانش هنگام ابراز عشق، ویتا را سرمست ساخت، نتوانست در برابر آن همه دلربایی مقاومت کند و لبهای او را بوسید. ویولت خونسرد بود، تنها اظهار داشت که دیروقت است و باید به رختخواب برود. آنگاه بلند شد و به اتاقش رفت. ویتا با فانوس او را دنبال نمود و در اتاق ویولت پس از آنکه فانوس را خاموش کرد دوباره او را بوسید، در کنارش دراز کشید و او را در آغوش گرفت. ویولت ظاهرا به خواب رفت اما ویتا تا صبح بیدار ماند، اگرچه چیزی به سپیده دم نمانده بود. هیجان پذیرش هویت خویش و ابراز عشق بی پرده به کسی که محبتش را سالها در قلبش زندانی کرده بود، خواب را از چشمان او ربوده بود. او تا صبح به ویولت فکر می کرد و به مسیر تازه ای که پیش رو داشت.





این داستان ادامه دارد...





۱۳۸۹ بهمن ۱۹, سه‌شنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش ششم









به قلم ویتا عثمانی







زمانی نامه هارولد به دست ویتا رسید که ویولت برای غیرتی کردن او زمزمه نامزد شدن با یکی از خواستگارانش را سر داده بود. ویتا از دست ویولت عصبانی بود و در برابر هارولد عذاب وجدان داشت لذا با هارولد موافقت نمود. اما آن را از ویولت پنهان نمود، چون یقین داشت ویولت با آن مخالفت می نمود و سعی می کرد او را منصرف سازد. ویتا خودش از درستی تصمیمش مطمئن نبود ولی جسارت آن را نداشت که خلاف جریان، جاری شود. او می دانست اگر ویولت آگاه شود با استدلالهای بینظیرش او را از تصمیمش منصرف می سازد، او دنبال یک زندگی متعارف بود، او شهامت خارج شدن از عرف و سنت را نداشت. به او آموخته بودند که کمال یک زن در وصلتش با یک مرد، خانه داری و بچه داری است، برای او سخت بود که به دید یک دختر عجیب و غریب خانه مانده به او نگریسته شود.




ویولت بی خبر از نامزدی ویتا، برای شرکت در مهمانیها به Knole می رفت و همیشه در نیمه شب پس از پراکنده شدن میهمانها به اتاق ویتا وارد می شد تا با هم صحبت کنند و همواره قبل از خارج شدن، لبان او را می بوسید.




چندی بعد هارولد به انگلستان برگشت و تاریخ برگزاری مراسم ازدواج در روزنامه چاپ شد. ویولت با خواندن آن شوکه شد، باورش نمی شد ویتا آن همه زود از او جدا شود، ویتا 21 سال بیشتر نداشت. او خودش را برای یک روز در اتاقش حبس نمود و بی آنکه کسی بداند برای از دست دادن دوستش اشک ریخت. سپس نامه ای طولانی برای ویتا نوشت و در آن ضمن شکایت ازپنهانکاری ویتا، با تمسخر و کنایه از دست دادن آزادی اش را به او تبریک گفت. از آن طرف ویتا هر شب صدای گریه رزاموند را از اتاقش که کنار اتاق ویتا بود می شنید، رزاموند در تنهایی اشک می ریخت اما هرگز به ویتا چیزی نمی گفت.




روز جشن ازدواج فرا رسید، ویولت که شخصی صریح و قاطع بود به مراسم ازدواج نرفت اما رزاموند با اینکه خیلی دلش شکسته بود در مراسم حاضر شد و قبل از شروع مراسم در حالی که سعی می کرد در برابر جاری شدن اشکهایش مقاومت کند، ویتا را که به شدت به خاطر از دست دادن آزادی اش گریه می کرد آرام نمود.




ویتا دل دو دختر را به خاطر ازدواجش با هارولد شکست، اما بر خود او چه گذشت؟




ویتا یک شاعر بود و احساساتش را با شعر بیان می نمود. او در شب ازدواجش شعری طولانی و مرثیه وار در مورد از دست دادن آزادی اش و خانه پدریش سرود که در اولین مجموعه شعری اش به چاپ رسید. این شعر می تواند بیانگر نارضایتی او باشد.






این داستان ادامه دارد....






شرح عکس:






ویتا 36 ساله. این عکس را برای کتاب «اورلاندو» ویرجینیا وولف گرفت و همراه با چند عکس دیگر از ویتا در آن به چاپ رسید.





۱۳۸۹ بهمن ۱۸, دوشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش پنجم




به قلم ویتا عثمانی








رابطه ویتا و رزاموند به اوج خودش رسیده بود که ویولت به لندن برگشت. ویولت خیلی زود متوجه شد رابطه او و ویتا کمرنگ شده است، او می ترسید مبادا ویتا خیال ازدواج در سر داشته باشد.




تقریبا یک ماه از برگشتن کپلها به انگلستان می گذشت که خانواده ویتا آنها را به یک مهمانی بزرگ دعوت کردند. ویولت که در آن مدت خودش را در خانه حبس کرده بود و از بی تفاوتی ویتا رنجیده بود، این فرصت را غنیمت شمرد و به Knole رفت. آنجا پس از حدود دو سال دوری دوستش را دید که بسیار بلندقد و زیبا شده بود. او 41 سال بعد دراتوبیوگرافی اش نوشت: " هیچکس به من نگفته بود ویتا به یک دختر زیبا تبدیل شده است. تمام آن کاستی های ظاهری اش از بین رفته بود، او بلند قد و برازنده بود و نگاه های عمیق او که از اجدادش به ارث برده بود به برکه ای می ماند که از آن مه صبحگاهی بلند شده باشد. شاید هلو به رنگ چهره او حسودی می کرد. " او سپس می نویسد همه مردان جوان به ویتا توجه داشتند. رفتار ویتا با ویولت نسبتا سرد بود، ولی هنگام صرف شام آمد و دقیقا روبروی ویولت نشست. ویولت سعی کرد صمیمیتشان را به او یادآور شود لذا طبق عادت گذشته با او به زبان فرانسه سخن گفت. "ویتا، آیا من زیبا شده ام؟" ویتا لبخند زد و به فرانسه پاسخ داد : " درست به زیبایی همیشه".




مرد جوانی کنار ویولت نشسته بود و با او شروع به صحبت نمود. ویولت برای آنکه غیرت ویتا را به جوش آورد از او استقبال کرد و پس از صرف شام، قبل از آنکه ویتا متوجه شود به باغ رفتند و تا نیمه شب بازنگشتند. ویولت آن مرد را دست انداخت و دست آخر از مرد جدا شد در حالی که او را ناامید و عصبانی ساخته بود. ویتا منتظر ویولت ماند، او را جستجو کرد و سپس در حالی که سخت رنجیده و غیرتی بود، مجلس را ترک کرد و به اتاق خوابش رفت. او بیدار در اتاق تاریک دراز کشید و به ویولت اندیشید. ساعت از نیمه شب گذشته بود که ویولت به عمارت برگشت. او راهروهای طولانی را پشت سر گذاشت تا به اتاق ویتا رسید. از آنجا که فکر میکرد ممکن است ویتا به خواب رفته باشد، در نزد، بلکه خیلی آهسته در را باز کرد و وارد شد. ویتا خواب نبود و بلافاصله برخاست و پرسید: " سلام ویولت، تو کجا بودی؟" ویولت دانست نقشه اش خوب جواب داده است، او به طرف ویتا رفت، ویتا بلند شد و از لبان هم بوسه گرفتند، این اولین بار بود که آنها از لبان هم بوسه می گرفتند. ویتا دوباره پرسید: " تو کجا رفته بودی؟" ویولت هم پیروزی اش در ناامید نمودن آن مرد جوان را برای دوستش تعریف کرد، اما ویتا برعکس همیشه اهمیت نداد، ویولت لبان ویتا را بوسید و پرسید: "تو عاشق شده ای؟" ویتا همانطور که در دستنوشته محرمانه اش نوشته است پاسخ منفی داد، چون فکر می کرد با وجود دوری از ویولت، باز او را بیشتر از رزاموند دوست دارد. سپس از ویولت خواست کنارش بماند و آنها بر یک تختخواب به خواب رفتند.




اگر چه ویولت فکر می کرد ویتا دیگر آن احساسات گذشته را نسبت به او ندارد ولی ویتا فقط به او می اندیشید. دیگر نامه های هارولد بی پاسخ ماندند و هارولد فکر می کرد این رزاموند است که ویتا را از او دور می سازد. پس از آن، ویتا و ویولت چند بار به دیدار هم رفتند. یک بار ویتا به لندن رفت و آنها با هم به تئاتر رفتند، پس از آن کنار هاید پارک پیاده شدند و شروع به قدم زدن و گفتگو نمودند. تمام آن شور و اشتیاقی را که ویتا در قبال ویولت داشت برگشته بود، آنها زمان را فراموش کردند و وقتی به خود آمدند دیروقت بود و سه بار هاید پارک را دور زده بودند. وقتی ویتا به خانه برگشت در دفتر وقایع روزنه اش از احساسات پرشورش نسبت به ویولت نوشت و اینکه قادر نیست به ازدواج با هارولد تن در دهد. فردا صبح، برای هارولد نامه نوشت که اگر همین حالا تمامش کنند و از هم جدا شوند بهتر است تا اینکه بعدا این اتفاق بیفتد. هارولد عصبانی شد و در پاسخ، رزاموند را متهم نمود. او به ویتا خاطرنشان کرد که این رفتارش درقبال او غیراخلاقی است، بعلاوه از او خواست که به محض دریافت نامه، پاسخ نهایی را برایش بفرستد که آیا واقعا می خواهد از او جدا شد یا خیر.






این داستان ادامه دارد...




توضیح عکس:




این عکس مربوط به 4 جولای 1913 یعنی زمانی است که ویتا و هارولد نامزد بودند.


از چپ به راست: هارولد 27 ساله، ویتا 21 ساله، رزاموند 25 ساله و لرد لیونل سکویل وست (پدر ویتا)

۱۳۸۹ بهمن ۱۳, چهارشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش چهارم











به قلم ویتا عثمانی






ویولت و خانواده اش عزیمت کردند. او و ویتا هر روز نامه های پر محبت و صمیمانه می نوشتند، اما با گذشت زمان نامه های ویولت کمی مختصر تر شدند، در هر حال او به سرزمینی دوردست قدم نهاده بود و چیزهای زیادی وجود داشت که او را مشغول سازد. بهار سال آینده ویتا به سختی به ذات الریه مبتلا شد، ویولت که با شنیدن گزارشی اغراق آمیز در مورد بیماری دوستش، وحشتزده شده بود دوباره نوشتن نامه های طولانی را از سر گرفت، نامه هایی که سرشار از غم عشق و هجران بود و نشان می داد چقدر ویولت نگران است. ویتا که دوره نقاهت را در مونت کارلو می گذراند به او نامه نوشت که جایی برای نگرانی وجود ندارد و حالش رو به بهبود است. در هر حال این بیماری باعث شد نامه نویسی را از سر گیرند. ویولت به مادرش اصرار کرد که به اروپا برگردند. دلش برای دوستش خیلی تنگ شده بود. آنها برگشتند. ویولت بلافاصله به مونت کارلو رفت و چند روزی با ویتا ماند. آنجا مادر ویتا، یک ویلا داشت که اطرافش را باغی احاطه کرده بود. سالها بعد ویتا نوشت: " ما ساعتهای طولانی درباغ پرسه می زدیم و با هم صحبت می کردیم ولی چه می دانستیم در آینده در همان مکان دوباره گرد می آییم. " او 10 سال بعد نوشت: "خوب به یاد دارم که روزی من و ویولت زیر سایه یک درخت زیتون ایستاده بودیم و من با خودم موهایش را تحسین میکردم که بی اغراق لطیف ترین و زیبا ترین موهایی است که دیده ام."




پس از آن ویولت به پاریس رفت. به زودی ویتا که دیگر حاش کاملا خوب شده بود به او ملحق شد، آنها اوقات خوشی در پاریس داشتند، روزهای روشنی که با بازدید از کلیساها و موزه ها و قدم زدن در کنار یکدیگر به شب می رساندند و شبهای زیبایی که پس از بازگشت از تئاتر یا کنسرت تا دیروقت با نجواهای دوستانه کوتاهش می کردند.




اما این روزهای خوش با هم بودن خیلی کتاه بود زیرا حال مادر ویولت به اروپا برگشته بود و از ویولت خواسته شد به مونیخ برود تا به مادر و خواهرش بپیوندد. آنها باز به نوشتن نامه های روزانه و طولانی ادامه دادند. تمام زمستان را دور از هم بودند. ویولت از از ویتا خواست به آنها ملحق شود. ویتا نپذیرفت ولی همچنان به نامه نگاری ادامه دادند تا آنکه ویتا عاشق دختری به نام Rosamond Grosvenor شد. نامه های ویتا کوتاه و کوتاه تر و تعدادشان کم و کمتر شد و ویولت بیچاره نمی دانست چه خبر است. البته او همیشه می ترسید روزی مردی بیاید و ویتا را از او جدا سازد اما هیچگاه فکر نکرده بود ویتایی که قبل از او هیچ دوست صمیمی نداشت روزی با دختری دیگر صمیمی شود، آن هم صمیمیتی که رابطه عمیق ویولت با او را خدشه دار کند.




رزاموند چهار سال بزرگتر از ویتا بود. اولین بار وقتی ویتا 6 ساله بود رزاموند به Knole آمد تا او را سرگرم سازد، زیرا ویتا تک فرزند بود. بعد از آن، او سر کلاس درس معلم سرخانه ویتا حاضر می شد و با وجود تفاوت سنی، آن دو همدرس بودند. ویتا در 12 سالگی به مدرسه فرستاد شد و پس از آشنایی با ویولت، رزاموند و دیگر همبازی هایش را به فراموشی سپرد.




وقتی دوره نقاهت را در مونت کارلو سپری می کرد، مادرش از رزاموند دعوت کرد تا برای مدتی با ویتا بماند. ویتا ناراضی بود اما پس از گذشت یک هفته نسبت به رزاموند میل پیدا کرد. رزاموند همیشه ویتا را خیلی دوست داشته بود و چون بسیار مهربان و باگذشت بود با وجود آنکه دختری معمولی بود ویتا را جذب کرد. ویتا در دستنوشته محرمانه اش اظهار می دارد که هرگز راجع به پسرها آنگونه فکر نکرده و تنها دخترها هستند که او را جذب می کنند. آنگاه از ویولت و رزاموند می گوید ولی خاطرنشان می سازد که هرگز با رزاموند معاشقه نداشته است.




اتفاقی دیگر که در غیاب ویولت عاشق برای ویتا افتاد آشنایی اش با دیپلمات جوانی به نام هارولد نیکولسون بود. هارولد 6 سال از او بزرگتر بود. هارولد شغلی را در سفارت بریتانیا در مادرید عهده دار بود. ویتا نوشته است هارولد برای او یک همبازی خوب بوده است و اگر چه آنگونه پرشور به رزاموند علاقمند بوده، از گفتگو با هارولد بیشتر لذت می برده است. گفتگو با رزاموند، سطحی و معمولی بود و با اینکه ویتا شیفته او بود، گاهی از گفتگو با او خسته می شد. نامه های رزاموند به ویتا همه تکراری هستند بر عکس نامه های ویولت که بسیار متفاوت و شیوا می باشند. در همین دوران بود که هارولد به ویتا پیشنهاد ازدواج داد و ویتا آن را رد کرد. او بیشتر وقتش را با رزاموند می گذراند. هارولد به مادرید رفت و وقتی برگشت دوباره پیشنهاد داد. ویتا رد کرد، ولی مادرش دوست داشت ویتا این پیشنهاد را بپذیرد زیرا در آن همه مدت هارولد تنها خواستگار ویتا بود و مادرش می ترسید دیگر موقعیتی برای دخترش پیدا نشود. ویتا ظاهری مردانه داشت و برای مردان چندان جذابیت نداشت. ویتا به مادرش گفت دوست دارد در یک برج تنها با کتابهایش زندگی کند، جایی که پای هیچ مردی به آنجا نرسد. مادرش در یادداشتهای روزانه اش نوشته است که ویتا دختری عجیب و غریب است، او به پسرها علاقه نشان نمی دهد، و هیچ پسری هم جز هارولد از او خوشش نیامده است. مادر ویتا فکر می کرد هارولد پسر خوبی است و بایستی ویتا پیشنهاد او را بپذیرد.




همزمان رزاموند با اجبار خانواده اش نامزد کرد و شاید به این دلیل پس از آن وقتی هارولد برای بار سوم به ویتا پیشنهاد داد ویتا آن را پذیرفت. اما خواست کسی از نامزدی آنها باخبر نشود. رزاموند که نامزدی خودش را به هم زده بود کمی غیرتی شده بود اما زیاد اهمیت نمی داد چون نامزدی ویتا و هارولد بسیار مبهم بود و او می دانست که اگر چه ویتا به هارولد علاقه دارد اما با شور و اشتیاق به خود او عشق می ورزد.




ویتا، هارولد و رزاموند با هم به ایتالیا رفتند. در آنجا ویتا و رزاموند بیشتر وقتشان را با هم می گذراندند و به هارولد توجهی نداشتند. هارولد پی برد رابطه ویتا و رزاموند بالاتر از یک دوستی معمولی است ولی چیزی نگفت تا آنکه ویتا از او خواست آنها را تنها بگذارد! و هارولد هم پذیرفت! هارولد به قسطنطینیه برگشت. او در سفارت بریتانیا مشغول بود و مرتب به ویتا نامه می نوشت، نامه های ویتا مختصرتر و سردتر می شدند. غالب اوقات به نامه های هارولد پاسخ نمی داد. هارولد در نامه هایش التماس می کرد که حداقل وقتی رزاموند حمام است یا استراحت می کند ویتا چند سطری برایش نامه بنویسد.




آیا هارولد می توانست حدس بزند رابطه ویتا و رزاموند چیست؟ او از همجنسگرایی چقدر می دانست؟ منتظر قسمت پنجم باشید...




توضیحی در مورد تصاویر استفاده شده در این چهار بخش:




تصویر بخش اول مربوط به مینی سریالی است که بی بی سی در سال 1990 ساخت. سمت چپ جنت مک تیر در نقش ویتا و سمت راست کاترین هریسون در نقش ویولت را نشان می دهد.


تصویر بخش دوم ویولت سه ساله در آغوش مادرش می باشد.


تصویر بخش سوم ویولت نوجوان با مادرش است.


تصویر این بخش نمایانگر ویتا را در سن 18 سالگی یعنی زمانی که ویولت به سیلان عزیمت نمود می باشد.




این مطلب ادامه دارد...