کل نماهای صفحه

۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه

I Make A Resolution

I make a resolution: I will write the most mad, striking, relentless book that ever starttled the world. It shall be more than a book. It shall be all passion, insanity, drunkenness, sobriety, sanity, purity, good and evil that ever fought and struggled in human anguish. It shall be more than a book. It shall be the eternal strife between Good and Evil. It shall be Truth.
There can be no genius without truth. Genius is truth- truth as it appears, violent and irresistable and inevitable to the artist. Light has broken on me. The whole humanity finds its echo on me. Thank God for my own revelation!

۱۳۸۹ آذر ۲۹, دوشنبه

آخرین تیر تفنگ من

من قسم نخورده ام این وبلاگ را به نوشته های خودم اختصاص دهم، این بار دوست دارم متنی را قرار دهم که اگر چه از خود من نیست اما از دوران کودکی با آن همدم بوده ام.
بهترین اثر لامارتین از دیدگاه من «ابدیت» اوست، اما به دلیل طولانی بودن آن، این داستان کوتاه را در عوض برای دوستان نقل میکنم به امید آنکه بر من خرده نگیرند و به یاد داشته باشند این اولین باری است که در وبلاگم اثری غیر از نوشته های خودم قرار داده ام چون این اثر برای من بینهایت عزیز است:
آلفونس دو لامارتین
روزی ترجمه انگليسی يک جلد کتاب سانسکريت، زبان مقدس هندی‌ها، را با خودم به شکار برده بودم. ناگاه آهوی با طراوت و خوش خط و خالي در سوسنبرهاي ژاله زده صبح شروع به جست و خيز نمود.
من طبيعتاً از کشتار متنفر بودم، ولی بی اختيار تفنگ خالی شد، آهو افتاد و کتف او از يک گلوله شکسته بود.
با رنگ پريده نزديک او رفتم. حيوان بيچاره و دل‌ربا هنوز نمرده بود و مرا مي نگريست، سر خود را روي سبزه گذاشته و دور چشم‌هايش از اشک حلقه زده بود.
من هرگز فراموش نخواهم کرد اين نگاه عميقی که حسرت و درد در آن هويدا بود و در انسان مانند حرف موثر نفوذ داشت: زيرا چشم نيز زبانی دارد، خصوصاً زبانی که برای آخرین دفعه مي‌خواهد بسته شود.
اين نگاه با سرزنش جانگدازی، بي رحمی بدون سبب مرا آشکارا به خودم مي‌گفت:
« تو کي هستی؟ تو را نمي‌شناسم. من به تو آزاری نکرده‌ام . شايد اگر تو را می ديدم تو را دوست مي‌داشتم. برای چه به من زخم مهلک زدی؟ چرا از هواي آزاد، نور خورشيد، دوره جوانی، مرا محروم کردی؟ آيا چه به سر مادر من، جفت من، برادر و فرزندان من خواهد آمد که در بيشه انتظار مرا مي‌کشند و به جز يک مشت پشم بدن مرا که گلوله پراکنده نموده، و قطرات خوني که روي علفزار ريخته، اثر ديگری از من نخواهند ديد؟ آيا در آسمان انتقام گيرنده‌ای براي من و داوری براي تو وجود ندارد؟
لکن من تو را مي‌بخشم. در چشم‌هاي من خشم و کينه وجود ندارد؛ طبيعت من به قدری سليم و بي‌آزار است که جانی خودم را عفو مي‌کنم . به غير از تعجب، درد و گريه، چيز ديگري در چشم من نمي‌بينی.»
اين است تمام آنچه نگاه آهوی زخمی به من می‌گفت. من می فهميدم و عذرخواهي می‌کردم.
از شکايت چشم‌های افسرده و لرزش طولاني بدن او به نظر مي‌آمد التماس مي‌کرد: که زود «خلاصم کن». خواستم به هر قیمتی که شده او را معالجه نمايم. لکن دوباره تفنگ را برداشته، اما اين دفعه از روی رحم صورت خودم را برگردانيده و جان کندن او را با يک تير ديگر تمام کردم.
تفنگ را با انزجار دور انداختم. اين مرتبه اقرار می نمايم گريه می‌کردم. سگ من هم غمناک بود، خون را بو نکرد و نزديک جسد نرفت. دل‌تنگ کنار من خوابيد و مدتي هرسه ما در سکوت محض مانديم.
از اين روز به بعد من هيچ برای شکار گردش نکردم. براي هميشه اين لذت وحشيانه کشتار، اين استبداد و خونريزي شکارچيان را، که بدون لزوم، بدون حق و بي‌رحمانه جان موجودي را می گيرند که نمي‌توانند دوباره به او رد کنند، ترک کردم. سوگند ياد نمودم که هيچ‌وقت از براي هوا وهوس، يک ساعت آزادی اين ساکنين بيشه‌ها، يا اين پرندگان آسمان را، که مثل ما از عمر کوتاه خودشان خرسند هستند، خراب و ضايع نکنم.

۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه

یک نامه سافویی تاریخی

ویولت ترفیوسیز به ویتا سکویل وست- ترجمه ویتا عثمانی


کانتیننتال پلاس
سان سباستین
(بی تاریخ) جولای
1919

اینجا من در دیار تو هستم، میتیا، و در سرزمین همزبان با تو. در برابر این کشور کج خلق، متعصب و سرکش، من با تمام قلبم همدردی میکنم! در برابر این سامانه باشکوه، بی نهایت تحقیرآمیز، که به غریبه ها یا اینکه غریبه ها در موردش چگونه فکر کنند، هیچ توجهی ندارد، و هرگز هیچ تلاشی در این مورد به انجام نمی رساند، اگر بخواهی او را بشناسی، مساعدتهای دوستانه ارائه نمی کند. نه، آن با توست! آنگاه، برای آنانی که به شناسایی آن نائل می شوند، چه شگفتی های حیرت آوری در آستین دارد!
تو فکر می کنی او سرد و متکبر است، ولی صبر کن تا زمانی که تو را دوست بدارد! آنوقت است که او خرقه سخت و تلخش از سلسله جبال تند و دندانه دار بی رنگ و دشتهای متروک را دور می اندازد. اوه میتیا! او دیگر سرد و بی تفاوت نیست. لبهایش سرخ فام و متبسم است. او میخکی قرمز در گیسویش دارد. او بادبزنی در دست دارد. پاهایش علیرغم میل خودش به پایکوبی آغاز می کنند. رشته کوههای تند و دندانه دار و سردی غم افزای باد ناپدید شده است. درختان انار و پرتقال، و پرحرارت ترین و هوس آلودترین چشم انداز جهان جای آنها را گرفته است – اندلس!
آه میتیا، و اسپانیا خیلی زیاد شبیه توست!
اسپانیا توست، تو، تو! مغرور و خاموش، و دور از دسترس تا وقتیکه – عشق بورزی!
اگرچه من اسپانیا را خیلی خوب نمی شناسم، پرشور به اسپانیا عشق می ورزم!
چقدر ایتالیا به جانب اسپانیا معمولی به نظر می رسد. چقدر پیش پا افتاده! درست شبیه یک زن جوان بداخلاق و جلف... یک زن جوان بداخلاق جلف خوشنما، من این را تصدیق می کنم، ولی جای شگفتی ندارد که اسپانیا آنرا دو شقه می کند... خیلی دلم برایت تنگ شده است- هیچوقت تو اینقدر واضح و روشن به نظر نیامده ای. من احساس شخصی را دارم که به خانه ای وارد شده در حالیکه صاحب خانه غایب است...