کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ اردیبهشت ۳۱, یکشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش چهل و پنجم



به قلم ویتا عثمانی
هارولد و دنیس بنابر نظر مادر ویتا، با یک هواپیمای دونفره به فرانسه آمده بودند. ویتا این را بعدا فهمید، اما هیچگاه ندانست آن هواپیما را از کجا گرفته بودند. ویتا و هارولد ابتدا به فرودگاه رفتند تا هارولد چمدانش را که در هواپیما گذاشته بود بردارد. در طول راه آنها حتی یک کلمه با هم صحبت نکردند. آنها باید به آمیین برمی گشتند تا از آنجا به پاریس بروند، وقتی دوباره وارد آمیین شدند ویتا بیشتر ناآرام شد، آن شهر باید او و ویولت را به یونان سافو پیوند می داد، آن شهر می توانست برای آنها جایگاهی مقدس باشد، ولی اکنون آنجا شهر جدایی آنها بود. هارولد به راننده گفت از حومه شهر به ایستگاه راه آهن برود، او می دانست ویتا نباید از خیابانی که آن هتل- محل اقامت او با ویولت- در آنجا بود گذر کند. آنها به ایستگاه رسیدند، هارولد ناهار خورد اما ویتا لب به غذا نزد. آنها یک ساعت بعد به سوی پاریس حرکت کردند. ویتا در قطار فهمید ویولت با دنیس تنهاست، چون «پاپا» را دید که با همان قطار عازم پاریس بود. ویتا هیچوقت تا آن اندازه نسبت به دنیس حس نفرت نداشت. او در طول مسیر تنها به ویولت فکر می کرد، هیچ چیز از جزئیات این سفر را بعدها نمی توانست به یاد آورد، گویی در طول آن چند ساعت تنها در عالم خیال به سر برده بود و از آنچه در اطرافش اتفاق افتاده بود بی خبر بود. او در یادداشت محرمانه اش نوشت: «هارولد مرا به هتلش در پاریس برد، برایم مهم نبود به کجا می روم یا چه بر سرم می آید، دیگر حتی گریه نیز نمی توانستم بکنم. به یاد نمی آورم چه وقت به پاریس رسیدیم یا چه کار کردم تا آنکه وقت شام فرارسید. من در تمام آن روز یک لقمه هم غذا نخورده بودم.» هارولد از او خواست با هم شام بخورند ولی ویتا قبول نکرد. هارولد به رستوران رفت. ویتا سعی کرد خیال ویولت را از سرش بیرون کند ولی نمی توانست، همانطور که بعدها نوشت: «تمام وقت گویی یک چکش به سرم کوبیده می شد، "ویولت! ویولت!" و این تا حدودی شبیه روز قبل از ازدواج او بود.» او فکر کرد بهتر است به هارولد ملحق شود، شاید بتواند کمتر به ویولت فکر کند، و از طرفی با اینکه اشتها به غذا نداشت، احساس ضعف می کرد، او یک شبانه روز بود که چیزی نخورده بود. او به رستوران رفت، هارولد شامش را شروع کرده بود. ویتا فقط سوپ سفارش داد. هنوز فکر ویولت تنهایش نمی گذاشت، او برای آنکه فراموش کند شروع به جک گفتن کرد، و با این حال همه اش به ویولت فکر می کرد، هارولد از رفتار عجیب او در شگفت بود.
ویتا تازه شروع به خوردن سوپش کرده بود و همچنان جک تعریف می کرد و برایش مهم نبود هارولد گوش می دهد یا نه که ناگهان ویولت را دید که وارد شد، همانطور که بعدها نوشت: «دیدن او مانند آن بود که گویی به کسی که تا سرحد مرگ سرد شده باشد، یک دفعه گرمای حیات ببخشند، چون در همان ثانیه اول که او را دیدم فکر می کردم تنها چیزی که بین من و او فاصله افکنده، دوری فیزیکی است.» ویتا بلافاصله قاشقش را رها کرد و به سوی ویولت که او را نمی دید دوید، او در آن لحظه می خواست «اوا»ی عزیزش را محکم در آغوش گیرد و بگوید چقدر دلش برایش تنگ شده است، اما نگاه متعجب ویولت باعث شد او واقعه آن روز صبح را به یاد آورد و در حالی که در یک متری ویولت توقف می کرد تنها بگوید: «تو اینجا چکار می کنی؟»
برای ویولت، آن روز خیلی سخت تر از ویتا گذشته بود، او مجبور بود تنها با دنیس سفر کند، او از دنیس متنفر بود، او را باعث جدایی اش از ویتا می دانست، او فکر می کرد اگر دنیس به ویتا حقیقت را گفته بود ویتا او را رها نمی کرد. ویتا با نگاهی به چشمان او فهمید او تمام روز را گریه کرده است. ویولت خیلی متواضعانه گفت: «خواهش می کنم مرا ببخش محبوب من، و اجازه بده به تو حقیقت را بگویم.» و سپس جلوتر رفت و خواست دست ویتا را در دست گیرد، ویتا از او فاصله گرفت: «دیگر همه چیز تمام شد.»
«میتیا خواهش می کنم.»
«دیگر حرفی برای گفتن نداریم.»
«میتیا، اگر دوست نداری به من گوش دهی و فکر می کنی همه چیز تمام شده است اشکالی ندارد، ولی من همین امشب خودم را می کشم، چون من نمی توانم بدون تو به زندگی ادامه دهم.» ویولت در حالت عادی نبود.
ویتا گفت: «تو نباید اینگونه حرف بزنی.»
ویولت ادامه داد: «این تنها کاری است که می تواند به من آرامش بخشد...»
ویتا حرف او را قطع کرد: «لوشکا، تو نباید...» ولی در این وقت هارولد و سپس دنیس هم به آنها ملحق شدند. هارولد از ویتا خواست اگر می خواهد با ویولت حرف بزند او را به اتاقش ببرد، او در پاریس دوستان و آشنایان زیادی داشت و می ترسید آنها در آنجا حضور داشته باشند و از موضوع باخبر شوند، چون ویتا و ویولت هر دو خیلی آشفته بودند.
ویتا به ویولت نظری افکند، نگاه ویولت خیلی ملتمسانه بود، ویتا گفت: «با من بیا.» و سپس از پلکان بالا رفت و ویولت نیز پشت سر او بالا رفت. وقتی به اتاق رسیدند ویولت خواست به ویتا نزدیک شود، ویتا با صدای بلند گفت: «به من نزدیک نشو.» و آنگاه بر کف اتاق نشست و یک صندلی جلوی خودش قرار داد و سپس ادامه داد: «از این صندلی جلوتر نیا. اگر جلوتر بیایی دیگر حرفهای تو را نمی شنوم.»
ویولت که اشکهایش جاری شده بود گفت: «چرا با من اینگونه رفتار می کنی میتیا؟ من هیچ کار بدی نکرده ام. من با تمام وجودم به تو عشق ورزیده ام، به تو تعلق داشته ام.»
ویتا با عصبانیت گفت: «تو کار بدی نکرده ای؟! تو به من دروغ گفتی، من به وفاداری تو ایمان داشتم، تو همه ایمانم را نابود کردی، من عاشق تو بودم، تو مرا ناامید کردی. من فکر می کردم تو باکره هستی، من فکر می کردم فقط به من تعلق داشتی.»
«میتیا، این چه حرفی است که می زنی! من هنوز وستال ویرجین توام، تو اشتباه می کنی محبوب من، آنچه تو فکر می کنی بین من و دنیس نبوده است.»
ویتا با خشم گفت: «من از دروغهای تو خسته شده ام، خود تو امروز صبح اعتراف کردی. من دیگر به تو اعتماد ندارم.»
ویولت خواست به ویتا نزدیک شود، ویتا گفت: «نزدیکتر نیا.»
ولی ویولت نزدیکتر رفت، ویتا با صدای بلند گفت: «از اینجا بیرون برو.»
ویولت در حالی که اشک می ریخت گفت: «میتیای عزیزم، چرا اینقدر با من سخت رفتار می کنی؟ من به تو وفادار بوده ام، با تمام وجودم. خواهش می کنم به من فرصت بده، تمام زندگیم در دست توست میتیا، اگر اجازه ندهی حقیقت را بگویم همین امشب خودم را می کشم، من از تو ملتمسانه خواهش می کنم، آن را رد نکن.»
ویتا به ویولت نگاه کرد، ویولت به شدت اشک می ریخت، گونه های زیبایش کاملا خیس شده بود. نگاهش خیلی ملتماسانه بود، ویتا با دیدن او در آن حالت کمی نرم شد، هرچه بود ویولت بیشترین شادی و لذت را به او بخشیده بود، از وقتی دوازده ساله بود و برای اولین بار به خانه ویولت رفت، عشق و محبت کودکانه شان نسبت به یکدیگر، روزهایی که با هم به مدرسه می رفتند، خاطرات خوش اسکاتلند و قلعه دونتریت، ایتالیا و روزی که ویولت برای اولین بار عشقش را به او اظهار داشت و آن انگشتر لاوا را به او هدیه کرد، روزی که در پاریس با هم در نمایشنامه ای که ویتای هجده ساله نوشته بود ایفای نقش کردند، روزهایی که در باغ مادر ویتا در مونت کارلو با هم قدم می زدند و آنگاه آن پیوند بزرگ سافویی، شبی که برای اولین بار با هم معاشقه کردند، سفرهایی که با هم داشتند، روزی که در یک مهمانی برای اولین بار با هم رقصیدند، وقتی نقش جولیان و اوا را بازی می کردند، خیابانهای پاریس، کاروانهای کولیان، وقتی با هم شعر می سرودند، وقتی با هم کتابشان را می نوشتند، همه عشق ورزیدنها، دعواها، شادی ها و اندوه هایشان... برای ویتا نیز زندگی بدون ویولت امکانپذیر نبود. او گفت: «گریه نکن لوشکا، آرام باش.»
ویولت اشکهایش را از گونه هایش زدود ولی سیل اشک همچنان از چشمانش جاری بود. پس از مکثی طولانی ویتا ادامه داد: «آن شب بین تو و دنیس چه گذشت؟»
ویولت گفت: «من هیچوقت به کسی جز تو تعلق نداشته ام، ولی آن شب دنیس از من خواست به یک تئاتر برویم، آن چیزی بود که باید انجام می دادم، اگر از آن خودداری می کردم دنیس اجازه نمی داد با تو به یونان بروم. من دوست ندارم چیزی از تو پنهان کنم محبوب من، نباید چیزی از تو پنهان کنم، ولی از تو می ترسیدم، می ترسیدم اگر به تو حقیقت را بگویم از تصمیمت برای زندگی با من منصرف شوی. در تمام این مدت به خاطر دروغی که به تو گفتم عذاب وجدان داشتم، ولی جرات نداشتم حقیقت را به تو بگویم.» زیرا اگر به یاد داشته باشید ویولت در آن روز به ویتا گفت که با دنیس در مورد کارش صحبتی دارد.
ویتا با سوء ظن پرسید: «همه اش همین است؟»
ویولت گفت: «نه، وقتی به خانه آمدیم دنیس شروع کرد موهای مرا نوازش کردن، من ترسیدم و مقاومت کردم و گفتم اگر این کار را بکند او را خواهم کشت، او هم مرا ترک کرد و به اتاقش رفت.»
ویتا پرسید: «همه اش همین است؟»
ویولت با قاطعیت اظهار داشت: «همه اش همین است.»
ویتا پرسید: «او بیشتر از آن کاری نکرد؟»
«هرگز.. هرگز. اگر این اتفاق افتاده بود خودم را می کشتم، من فقط به تو تعلق دارم، هم جسمم، هم روحم و هم ذهنم.»
ویتا کمی مکث کرد، سپس گفت: «من به تو اعتماد ندارم.»
ویولت اظهار داشت: «به عشقی که بین ما وجود دارد قسم می خورم که همه اش همان بود که گفتم.»
ویتا عصبانی بود: «دیگر عشقی بین ما وجود ندارد.»
ویولت گفت: «تو حرفهای وحشتناکی می زنی میتیا، تو با این حرفهایت مرا می کشی. اگر بدانم تو دیگر مرا دوست نداری خودم را می کشم.»
ویتا با صدای بلند گفت: «چطور آن را از من پنهان کردی؟ چرا به من دروغ گفتی؟ تو بعد از این باز انتظار داری دوستت داشته باشم؟»
ویولت به او نزدیکتر شد، ویتا فریاد زد: «نزدیکتر نیا وگر نه می کشمت.»
ویولت گفت: «محبوب من، عشق من، زندگی من، من واقعا عذرخواهی می کنم که با تو روراست نبوده ام، ولی تا حدی به من حق بده. من مجبور بودم به تو دروغ بگویم، چون تو کمترین کاری که می کردی این بود که از تصمیمت برای زندگی با من منصرف شوی. میتیا، من از هیچی نمی ترسم جز عصبانیت تو، وقتی عصبانی می شوی غیر قابل پیشبینی هستی، تو مرا تنبیه می کنی گویی خودم خواسته ام با او باشم، میتیا تو نمی دانی چقدر از آن مرد متنفرم.»
ویتا می دانست کاملا حق با ویولت است، او در این مورد کاملا بی گناه بود، ولی اهمیت نداد و تنها گفت: «دنیس را صدا کن، با او کار دارم.»
ویولت اطاعت کرد، اما قبل از آنکه از اتاق خارج شود ویتا اظهار داشت: «دیگر گریه نکن، اشکهایت را پاک کن.» ولی ویولت گریه می کرد. ویتا بلند شد و به طرف او رفت، اشکهای او را از گونه اش پاک کرد، و با مهربانی که در آن لحظه از او انتظار نمی رفت گفت: «گریه نکن لوشی، او نباید اشکهای تو را ببیند.» ویولت سعی کرد دیگر گریه نکند، دست ویتا را بوسید و گفت: «حق با توست محبوب من.» و آنگاه از اتاق بیرون رفت. چند دقیقه بعد با دنیس برگشت. ویتا رو به ویولت گفت: «از اینجا بیرون برو.»
ویولت اطاعت کرد. ویتا شروع کرد: «دنیس، خواهش می کنم به سوال من صادقانه جواب بده؛ آیا بین تو و ویولت هیچ رابطه ای از آن گونه بوده است؟»
دنیس پاسخ نداد، او در حالی که مردد بود جواب بدهد یا نه، طول و عرض اتاق را می پیمود. ویتا باز سوالش را پرسید. دنیس پس از مکثی طولانی اظهار داشت: «آنچه می گویم فقط بین خودمان می ماند و به هیچ عنوان از این اتاق بیرون نمی رود.»
ویتا گفت: «قول می دهم، به شرافتم قسم می خورم.»
دنیس اظهار داشت: «من هیچوقت ویولت را لمس نکرده ام، این بخشی از قرارداد ازدواج ما بوده است.»
ویتا پرسید: «هیچوقت؟»
دنیس پاسخ داد: «هرگز.»
ویتا پرسید: «شب قبل از آنکه ویولت و من به لینکلن برویم، تو و ویولت با هم بودید؟»
«بله.»
«آن شب چکار کردید؟»
«با هم به یک تئاتر رفتیم.»
«آن شب فکر نکردی دوست داری ویولت را ببوسی؟»
دنیس عصبانی شد: «من هیچوقت عهدم را زیر پانگذاشته ام، ویولت از من قول گرفته است که هیچوقت با او آن رابطه را نداشته باشم.»
ویتا کمی مکث کرد و سپس پرسید: «خود ویولت چطور؟ هیچوقت تمایل داشته است با تو....»
دنیس حرف او را قطع کرد: «من تا قبل از آنکه نامه های تو را ببینم حتی فکرش نمی کردم ویولت از این مسایل چیزی بداند، حالا هم فکر می کنم او به مردان هیچ گرایشی ندارد.»
«حتی تو؟»
«حتی من.»
«چرا امروز صبح همین حرفها را به من نگفتی؟»
«به خاطر اینکه فکر می کنم این چیزی بین من و ویولت است، حالا هم فقط به خاطر رفع سوء تفاهمی که بین شما به وجود آمده، اینها را گفتم.»
«متشکرم دنیس، متشکرم.»
دنیس می خواست از اتاق بیرون برود، اما ویتا گفت: «چند لحظه صبر کن دنیس.» آنگاه کیفی را به دست او داد و گفت: «لطفا این را به ویولت بده.»
دنیس کیف را از ویتا گرفت و از اتاق بیرون رفت.
این داستان ادامه دارد....
شرح عکس: ویولت ترفیوسیز.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر