کل نماهای صفحه

۱۳۹۰ مرداد ۲۰, پنجشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش بیست و ششم


به قلم ویتا عثمانی

عصر آن روز ویولت به ویتا تلفن کرد، او گریه می کرد، ویتا با نگرانی پرسید: «لوشکا، چه اتفاقی افتاده است؟»
ویولت با هق هق پاسخ داد: «نامه ها، میتیا، نامه های تو، همه آنها را از بین بردند.»
ویتا پرسید: «چه کسانی این کار را کرده اند؟»
«دنیس و پاپا. من آنها را در سه جای متفاوت نگهداری می کردم، تا حتی اگر بعضی را پیدا کنند، بقیه محفوظ بمانند، ولی ظاهرا خیلی وقت بوده مکانهای آنها را کشف کرده اند، دیشب که من نبودم، پاپا اینجا آمده و همراه با دنیس همه نامه ها را از بین برده اند.»
ویولت هنوز گریه می کرد. ویتا خودش هم خیلی ناراحت بود ولی سعی کرد آن را به ویولت نشان ندهد، تنها با مهربان ترین لحنش گفت: «گریه نکن محبوب شیرین من، من جبرانش می کنم، آنقدر برایت عاشقانه می نویسم که جای همه آنها را بگیرد.»
ویولت ادامه داد: «میتیا، عزیزم، هر کدام جای خود دارد، دیگر تو در آن موقعیتها قرار نمی گیری که آن نامه ها را بنویسی. آنها حتی نامه های کودکی مان را از بین برده اند، فکر می کنم دنیس همه آنها را خوانده است، چون امروز بی نهایت عصبانی است. حالا او همه چیز را می داند، از ریزترین جزئیات رابطه مان خبر دارد. میتیا، حداقل زحمت فاش ساختن همه آنچه میان من و توست از دوش من برداشته شد.»
ویولت سعی کرد دیگر گریه نکند، ویتا در حالی که آشفته بود گفت: «او نباید همه آن را بداند، عزیزم، نمی خواهم تو را سرزنش کنم، تو باید از نامه ها خوب محافظت می کردی، ولی این کار را نکردی.»
ویولت گفت: «من بیشتر نمی توانم حرف بزنم، باید بروم محبوب من، دنیس نباید بداند به تو تلفن کرده ام.»
ویتا متوجه هراسی شد که در صدای ویولت نهفته بود، بنابراین گفت: «لوشکا من الان می آیم تو را ببرم، تو نباید آنجا بمانی.»
ویولت خوشحال شد و گفت: «این عالی است، من از پنجره بیرون را نگاه می کنم، هر وقت رسیدی بدون آنکه او بفهمد بیرون می آیم.»
ویتا در عرض پنج دقیقه لباس پوشید و به طرف خانه ویولت به راه افتاد. ویولت با دیدن اتوموبیل ویتا از خانه خارج شد. ویتا پیاده شد و با مهربانی او را در آغوش کشید.
«عزیزم، دیر که نکردم؟»
«درست به موقع آمدی میتیا.»
ویتا او را بوسید اما ناگهان متوجه شد لباس سفید رنگ ویولت در ناحیه شانه هایش قرمز شده است، عصبانی شد و پرسید: «آن مردک چکار کرده است؟ چرا لباست خونی شده است؟ اگر دست روی تو بلند کرده باشد او را می کشم.»
«نه، چیزی نیست محبوب من، این خون نیست، فقط ظرف انگور را به طرف من پرت کرد، لباسم رنگی شد، وقت نکردم عوضش کنم.»
ویتا گونه او را بوسید و در حالی که نوازشش می کرد گفت: «عزیزم، صورتت سرخ شده است، او به تو سیلی زده است؟»
ویولت جواب نداد. ویتا ادامه داد: «به من بگو لوشکا، او با تو چه کرده است؟ به تو سیلی زده است؟»
ویولت پاسخ داد: «بله. کاش تو بودی میتیا، او دیگر جرات نمی کرد با من اینطور رفتار کند.»
ویتا خیلی عصبانی بود، دستهایش از شدت عصبانیت می لرزیدند، او از ویولت خواست داخل اتوموبیل بنشیند و خودش به طرف خانه ویولت رفت، ویولت او را نگه داشت: «میتیا، ما باید از اینجا برویم، او نباید تو را ببیند.»
ویتا با صدای بلند اظهار داشت: «او هر کاری دلش می خواهد با تو بکند و ما ساکت بمانیم، واقعا که این مرد خیلی بی شرف است.»
ویولت گفت: «میتیا، خواهش می کنم این کار را نکن.» آنگاه دستان او را در دست گرفت، آنها را نوازش کرد و بوسید، سپس ادامه داد: «دستانت می لرزند، آرام باش محبوب من، آرام باش.» با آن نوازشها و بوسه ها گویی آرامش ویولت تا حدی به او منتقل شد، ویولت باز ادامه داد: «ما باید از اینجا برویم عزیزم، تو که دوست نداری امشب با او تنها بمانم؟ باید زودتر از اینجا برویم، اگر مرا در اتاقم نیابد، دنبالم می گردد.»
ویتا با اینکه هنوز قانع نشده بود، در حالی که در اتوموبیل را برای ویولت باز می کرد، گفت: «سوار شو لوشکا.»
آنها حرکت کردند، ویتا با صدای بلند گفت: «این دو مرد با تو و نامه های من چکار دارند، دنیس که شوهر واقعی تو نیست، پاپا هم پدر تو نیست.»
ویولت خندید و گفت: «فکر کنم از خوش اقبالی من است که پدر نداشته ام.»
ویتا گفت: «عزیزم، تو شاهزاده ای، تو دختر پادشاهی! تو زاده یک عشق ممنوع هستی، شاید به همین دلیل اینقدر عجیبی، با همه تفاوت داری!»
ویولت با تمسخر گفت: «دختر پادشاه! پاپا را بیشتر از پادشاه قبول دارم. پادشاه مرا انکار کرد با اینکه واقعا پدر من بود، ولی پاپا با اینکه می دانست بچه او نیستم مرا پذیرفت.»
ویتا لبخند زد و با اشاره سر حرف ویولت را تایید کرد.
ویولت ادامه داد: «اینجا هر کس را شریف تر می دانند، ناکس تر است، فکر می کنی من و تو به خاطر خانواده سلطنتی و سکویلها عاشق، آزاده، شاعر و هنرمند شدیم؟ نه، هرگز. تو به خاطر مادربزرگ کولی ات که در خیابانها رقص اجرا می کرده است و من به خاطر مادربزرگ یونانی ام که به طبقه متوسط سیسیلی تعلق داشته است.»
ویتا باز لبخند زد. ویولت ادامه داد: «بگذار مثل آنها باشیم، مثل مادربزرگ هایمان، مثل آنها زندگی کنیم.»
ویتا گفت: «مثل مادربزرگ تو. ما هم در سیسیلی یک خانه کوچک داشته باشیم، بی پول ولی آزاد. لوشکا، من دارم از تو تاثیر می پذیرم.»
«نه عزیزم، طبیعت تو آن را طلب می کند، تو به اصل خودت باز می گردی، تو یک کولی هستی.»
وقتی به کنت رسیدند ویتا گفت: «ما نباید در لانگ بارن بمانیم، او به محض آنکه بداند از خانه بیرون رفته ای، به لانگ بارن می آید، امشب دوست ندارم او را ببینم، بگذار چند روزی بگذرد، بعد از آن می خواهم او را ببینم و خیلی حرفها با او دارم. حالا به لانگ بارن می رویم تا تو لباست را عوض کنی و وسایلت را برداری، آن وقت به یک جای دیگر خواهیم رفت.»
ویولت پرسید: «به نول؟»
«نه لوشکا، مادرم الان در نول است، فکر می کنم می توانیم به خانه مادرم در لندن برویم.»
غروب بود که آنها به لانگ بارن رسیدند، ویولت لباسش را عوض کرد و ویتا وسایلی که لازم داشتند را برداشت، وقتی می خواست آنها را بر صندلی عقب اتوموبیلش قرار دهد، در آنجا فلوت ویولت را دید، او با خوشحالی گفت: «عزیزم، امروز صبح فلوتت را اینجا جا گذاشتی، چقدر خوب شد، چون دوست دارم به صدای آن گوش دهم.»
ویولت فلوت را برداشت و شروع به نواختن کرد، قطعه ای از چایکوفسکی را نواخت، ویتا با تمامی وجودش به آن گوش داد، آنها آن قطعه را خیلی دوست داشتند و علاوه بر آن برای آنها یادآور لحظات زیبای پاریسی شان بود، شبی که با هم به اجرای چایکوفسکی رفتند، آنجا ویولت تنش را بی هیچ هراسی در معرض نوازشهای بی پروای ویتا قرار داده بود، آنها آنجا آزاد بودند، می توانستند در تالارهای کنسرت هرچقدر دوست دارند یکدیگر را ببوسند و نوازش کنند؛ ولی در انگلستان وضع متفاوت بود.
ویتا گفت: «من صدای فلوت را بیش از هر موسیقی دیگری دوست دارم و تنها موسیقی که با آن برابری می کند، صدای اذان مسلمانان است.» آنگاه خندید و ادامه داد: «ما بایستی با هم به قسطنطنیه برویم، آنجا روزی پنج بار صدای موذن ها شهر را فرا می گیرد، بعضی وقتها فکر می کنم کنت و خانه من واقعا آن را کم دارد.»
ویولت خندید و گفت: «خانه تو خیلی چیزها کم دارد... اذان مسلمانها، رقص کولیان، تاهیتی، جامائیکا، سیلان، عشق آزاد، شادی و شور زندگی. من فکر می کنم تاهیتی خیلی بهتر از قسطنطنیه است، میتیا، فکر نمی کنی چه خوب می شود اگر این زمستان به تاهیتی برویم؟»
ویتا بی میل پاسخ داد: «با این سفرها فقط اوضاع ما بدتر می شود، با هم به فرانسه رفتیم، وقتی برگشتیم فشارها برای ازدواج تو بیشتر شد لوشکا.»
ویولت دیگر ادامه نداد.
ویتا گفت: «سوار شو برویم، بیشتر از این نباید اینجا بمانیم.»
آنها به لندن رفتند و در خانه مادر ویتا ماندند. ویتا هنوز به خاطر آنچه پیش آمده بود، کمی آشفته بود. پس از شام از ویولت پرسید: «وقتی دنیس با تو بد رفتار کرد، پاپا حضور داشت؟»
«نه، او رفته بود.»
ویتا گفت: «به یاد داری وقتی بچه بودیم و در خانه تو می ماندم، پاپا همیشه قبل از اینکه برگردم به من یک جعبه بزرگ شکلات می داد؟ آن وقت مرا خیلی دوست داشت، همیشه فکر می کردم چه مرد مهربانی است. دوست دارم بدانم حالا که نامه ها را خوانده است راجع به من چه نظری دارد؟»
«میتیا، همه عوض شده اند، همه چیز عوض شده است. مادرم، پاپا، سونیا... مادر تو! فقط پدر تو به نظر نمی آید تغییر کرده باشد.»
«مادرم همیشه همینطور بود.» آنگاه با یادآوری رفتار مادرش وقتی که بچه بود غبار اندوه بر چهره اش نشست.
ویولت بلافاصله متوجه شد و دست او را در دست گرفت و در حالی که آنرا نوازش می کرد گفت: «تو درست می گویی، مادرت همیشه همینطور بود.»
«لوشکا، پدرم خیلی خوب بود ولی او را خیلی کم می دیدم. مادرم فقط دوست داشت تحقیرم کند، من تنها بودم، دوست نداشتم با آدمها باشم، چون فکر می کردم همه مثل او هستند. لوشکا، مادرم به من می گفت به قدری زشت و بدقواره هستم که نمی تواند زیاد به من نگاه کند.»
ویولت گفت: «این را جدی نمی گویی!»
«دلیلی ندارد شوخی کنم، او واقعا این را می گفت.»
ویولت باحرارت پاسخ داد: «تو زیباترین آدمی هستی که می شناسم، من حتی قبل از آنکه با تو دوست شوم گاهگاهی که تو را در مدرسه می دیدم، با خود فکر می کردم چه نگاه های عمیقی داری، چه اندام زیبا و متناسبی داری، همیشه برای من تو بهترین بودی، زیباترین، باهوشترین. از وقتی بچه بودم به دوستی با موجود شگفت انگیزی مثل تو خیلی مباهات می کردم.» آنگاه لبخند زد و ادامه داد: «به مادرت بگو آیا او هیچوقت دلباخته ای مثل ویولت کپل داشته است؟»
ویتا خندید و گفت: «تو هم به مادرت بگو شاه نتوانست به قدری درگیر او شود که من درگیر تو شده ام لوشکا.» آنگاه در حالی که ویولت را در بر می گرفت ادامه داد: «من دیوانه توام، شیفته و دیوانه تو، بگذار امشب به دیگران فکر نکنیم، بگذار تنها خودمان باشیم و به خودمان بیندیشیم.»
آنگاه با اشتیاق لبانش را بر لبان ویولت قرار داد و او را بوسید، سپس ادامه داد: «کولی! برای جولیان آماده ای؟»
ویولت گفت: «برای عشقت چه چیزی را قربانی می کنی؟»
«هر چه او طلب کند.»
ویولت خوشحال شد و پرسید: «آیا هارولد را برای من قربانی می کنی؟»
ویتا در حالی که دکمه های ویولت را باز می کرد گفت: «صد بار به تو گفته ام وقتی با هم هستیم اسم دیگری را نبر، او ارزش قربانی شدن برای این عشق را ندارد، وقتی در اول مسیر بودم او را رها کردم. او دیگر شوهر من نیست، من او را طلاق داده ام.» آنگاه ویولت را بر تخت خواباند و با هم معاشقه کردند....

این داستان ادامه دارد...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر