به قلم ویتا عثمانی
ویتا همانطور که به دنیس قول داده بود، ویولت را به خانه اش در ساسکس برگرداند، اما خودش نیز آنجا ماند. او طبق معمول همه اوقات به جز آخر هفته ها را با ویولت می گذراند. آنها با هم بخشهای پایانی کتابشان را می نوشتند. ویولت در مورد سفر دیگر اصرار نمی کرد، تا آنکه روزی ویتا گفت: «فکر می کنم وقتش رسیده است.»
«منظورت چیست میتیا؟»
«فکر می کنم وقتش رسیده تا به یونان برویم. من باید سیسیلی و لزبوس را ببینم، کتابمان در مورد یونان است، آفروس همان لزبوس است.»
ویولت که مشتاق این سفر بود لبخند زد و گفت: «خیلی وقت بود منتظر بودم این را از تو بشنوم. هر وقت تو بخواهی من آماده ام.»
ویتا گفت: «من امشب به لانگ بارن می روم. اگر بتوانم برای پس فردا بلیط تهیه کنم خوب است.»
ویولت خندید و گفت: «فردا هم می توانیم برویم.»
«نه، من نمی توانم. ما اول به فرانسه می رویم، پاریس. تو پاریس را خیلی دوست داری، من هم خاطرات قشنگی از آن دارم.» آنگاه کمی مکث کرد و سپس ادامه داد: «البته همه آن خوب نیست، ازدواج تو، سفرت با دنیس به آنجا... چقدر برای من سخت بود.»
ویولت او را بوسید و گفت: «مرا ببخش میتیای محبوب من، من اشتباه کردم، من با آن ازدواج تو را و خودم را اذیت کردم، من نباید آن کار را می کردم، من خیلی پشیمانم.»
ویتا چیزی نگفت، تنها با اشاره سر حرفهای ویولت را تایید کرد. ویولت ادامه داد: «عزیزم، من اشتباه کردم ولی قول می دهم از حالا به بعد کاری نکنم که کمترین نارضایتی برای تو به دنبال داشته باشد. عهد می بندم هرطور تو دوست داری عمل کنم. قول می دهم.»
آنگاه دست ویتا را در دست گرفت و آنرا نوازش کرد. ویتا لبخند زد، دست او را فشار داد و گفت: «دستان تو چقدر نرم و کوچک هستند. انگار یک پرنده کوچک را میان انگشتانم فشار می دهم.» آنگاه خندید.
ویولت پرسید: «تو این کار را خیلی دوست داری محبوب من؟»
ویتا در حالی که گونه ویولت را نوازش می کرد گفت: «من با تو بودن را دوست دارم پریزاد من.»
آنگاه با تردید ادامه داد: «لوشکا، تو چقدر پول داری؟»
ویولت گفت: «برای سفر یونان به قدر کافی پول دارم عزیزم.»
«نه، من خودم هم پول دارم، خوشبختانه رمانم خیلی خوب فروش داشته است، ولی لوشکا، فکر می کنم از حالا به بعد بهتر است سعی کنی پولهایت را نگهداری، ما آنها را لازم داریم.»
ویولت خوشحال شد، حدس زد ویتا می خواهد یک زندگی مستقل ترتیب دهد. لبخند زد و پرسید: «برای چه کاری لازم داری؟»
ویتا گفت: «الان چقدر داری؟»
«فکر کنم بیشتر از چهارصد پوند.»
ویتا لبخند زد و گفت: «عالی است، آنها را فردا، قبل از سفر، به حساب من منتقل کن.»
ویولت گفت: «حتما این کار را می کنم ولی هنوز نمی خواهی بگویی برای چه کاری آنها را لازم داری؟»
ویتا خندید و گفت: «مهم نیست، بعدا می فهمی.» آنگاه ویولت را در آغوش کشید و گفت: «من باید بروم، امشب تنهایی برایم سخت است، ولی برایت نامه می نوسیم پری دوستداشتنی من.»
«برای من سخت تر است محبوب شیرینم، سعی کن فردا بیایی. منتظرت هستم.»
«فردا می خواهم به دیدن مادرم بروم، شاید سفر ما طولانی شود، حتما باید مادرم را ببینم.»
«حق با توست میتیا، اما امیدوارم مادرت با سفرمان مخالفت نکند.»
ویتا لبخند زد و گفت: «مخالفت هم بکند باز به سفر خواهیم رفت، ولی سعی می کنم او را قبل از رفتن راضی کنم.» آنگاه کت، کلاه و چکمه هایش را پوشید، ویولت را بوسید و بیرون رفت.
ویتا روز بعد به لندن رفت. ابتدا بلیط قطار را تهیه کرد و سپس به خانه مادرش رفت. او به مادرش گفت: «من فردا به فرانسه می روم.»
مادرش با لهجه فرانسه اش پرسید: «تنها می روی؟»
«نه، با ویولت می روم.»
لیدی سکویل گفت: «ویولت حالا یک زن ازدواج کرده است، او نباید با تو سفر کند.»
ویتا اظهار داشت: «سفر ما طولانی نخواهد بود، هارولد را هم می بینم، خیلی وقت است او را ندیده ام.»
لیدی سکویل با صدای بلند گفت: «نه، تو نباید بروی، دیگر با ویولت تمام کن، او شوهر دارد...»
«مادر، او دنیس را دوست ندارد، او فقط مرا دوست دارد.»
«پس چرا با دنیس ازدواج کرد؟»
«چون مجبورش کردند.» مکث کرد و سپس ادامه داد: «مادر، بگذار یک اعتراف کنم من او را دوست دارم، از وقتی یک بچه کوچک بود خیلی بیشتر از یک دوست معمولی دوستش داشتم اما همیشه سعی می کردم احساسم را از او و دیگران پنهان کنم، حتی خودم آن را انکار می کردم، ولی این حس همیشه بوده، یک حس دوست داشتن عجیب همراه با حس مالکیت، همیشه ویولت را متعلق به خودم دانسته ام، فقط متعلق به خودم. چطور بتوانم تحمل کنم او به نام شخص دیگر باشد؟»
«نگذار کسی این را بداند. ویتا، اگر تو یک مرد را جز هارولد دوست داشتی اشکالی نداشت، ولی دوست داشتن یک زن، آن هم به این صورت جالب نیست. اگر می خواهی عاشق زنی باشی خوب عاشق من باش.»
ویتا خندید و گفت: «شما خیلی خوب هستید مادر، من شما را خیلی دوست دارم.»
لیدی سکویل ادامه داد: «ویولت را فراموش کن، عزیزم من تو را درک می کنم، تو مثل من هستی، پرحرارت، ولی هارولد سرد است، نمی تواند تو را راضی کند. اشکالی ندارد، تو با کسی باش که تو را راضی کند ولی نه یک دختر، یک مرد انتخاب کن! زن سالم که با یک دختر معاشقه نمی کند!»
«مادر، شما هیچی در مورد من و هارولد و ویولت نمی دانید. چرا شما، هارولد و بقیه همه فکر می کنید من به خاطر سکس با ویولت هستم؟! من او را دوست دارم، همه وجودش را.»
لیدی سکویل عصبانی شد و اظهار داشت: «این ویولت تو را اغوا کرده است، ویتا، زنان خانواده سکویل بدکاره نبوده اند، از ویولت هرچه سر بزند بعید نیست، مادرش روسپی شاه بوده است، خودش هم...»
ویتا به شدت عصبانی شد، او حرف مادرش را قطع کرد: «اگر رابطه مادر ویولت با شاه روسپیگری است، پس رابطه شما با آقای سیری را چه بنامیم؟ چرا آقای سیری بیشتر املاکش را با وجود آن همه فرزندی که داشت برای شما به ارث گذاشت؟ چرا من باید او را بیشتر از پدرم می دیدم؟ چرا پدرم باید بیشتر اوقات را در لندن سپری می کرد؟ مادر، وقتی بچه بودم و به خانه ویولت می رفتم، معمولا کالسکه شش اسبه پادشاه را می دیدم که بیرون منتظر است، خدمتکار به من می گفت به طبقه بالا نروم، چون آقای محترمی آنجاست- آخر اتاق ویولت در طبقه بالا بود و در مواقع دیگر یکراست به طرف اتاقش می رفتم- آن وقت طولی نمی کشید که ویولت می آمد و مرا به کتابخانه می برد تا زمانی که شاه بیرون می رفت. همین صحنه وقتی او به نول می آمد در مورد آقای سیری تکرار می شد. کودکی ما گذشته از آنکه با هم گذشت، به طرز عجیبی به هم شباهت داشت، هر دو اشراف زاده بودیم اما هر دو مادربزرگ هایمان غیر اشرافی بودند. او می نوشت، من می نوشتم، او می خواند، من می خواندم. او فکر می کرد، من فکر می کردم، با هم بازی می کردیم، با هم می خوابیدیم، با هم بیدار می شدیم... در باغچه ام گلهای رنگارنگ می کاشتم تا وقتی به نول می آید بهترین دسته گلها و تاج گلها برایش درست کنم. او نقاشی می کرد و بهترین هایش را به من هدیه می داد، او به تمام معنای کلمه به من تعلق داشت. آن وقت او به سیلان رفت، دو سال از هم دور بودیم، من به اندازه او قوی نبودم، با جریان مرسوم جامعه جاری شدم، ازدواج کردم، به خودم و ویولت خیانت کردم، دیگر نمی خواهم خودم را فریب دهم، دیگر نمی خواهم به کسی دروغ بگویم، من هارولد را دوست دارم، ولی عاشق ویولت هستم، من به راحتی می توانم هارولد را با معشوق هایش ببینم ولی نمی توانم حتی بپذیرم نام ترفیوسیز بر ویولت باشد. اگر پسر به دنیا می آمدم قطعا با ویولت ازدواج می کردم و با هارولد دوست بودم، حال که دختر هستم هم دوست دارم دوست دارم ویولت معشوقه من باشد.»
«ویولت دختر آلیس است، او یک اغواگر است، مواظب خودت باش.»
«ویولت آخرین دختری است که می توان او را اغواگر یا بدکاره دانست. تمام جسم و روح و فکرش فقط به من تعلق دارد. مادر، شما نمی دانید، شما هیچی نمی دانید، بین او و دنیس هیچ رابطه ای نیست، آنها فقط به ظاهر زن و شوهرند.»
مادرش گفت: «تو هم حرف او را باور داری؟ تو چه می دانی در خانه آنها چه می گذرد.»
«مادر، من به او ایمان دارم، او با همه تفاوت دارد، او قوانینی برای زندگی دارد که خیلی عجیب هستند، کسی نمی تواند او را بشناسد، او وفاداری تعریف شده معمول را به باد تمسخر می گیرد ولی با تمام وجودش به من وفادار است، نه به خاطر تعهدی که بین ماست، بلکه به خاطر عشقی که دارد، عجیب ترین عشقی که دیده ام. مادر، سالهای سال به او کم اعتنایی کرده ام، او را تحقیر کرده ام، با او بد رفتار کرده ام و از طرفی دیگر او را دوست داشته ام، به او محبت کرده ام، از بعضی چیزهایی که دوست داشتم به خاطر او صرفنظر کرده ام و هیچ کدام از اینها تاثیری در محبت او نسبت به من نداشته است، این عشق در او مدام در حال افزایش است، از ده سالگی، چون او برعکس من از همان اول مرا عاشقانه دوست داشت. آیا بیشتر از این باید امتحانش کنم؟»
«ویتا، او تو را اغوا کرده است، او شوهر دارد، تو شوهر و بچه داری. شما نباید با هم به سفر بروید. اگر می خواهی هارولد را ببینی، خودت به تنهایی برو. می دانی هارولد چقدر از ویولت نفرت دارد.»
«مادر، ویولت که با من و هارولد نمی ماند. سفرم زیاد طول نمی کشد. قول می دهم زود برگردم.»
«من با این سفر مخالفم.»
ویتا مصمم جواب داد: «اگرچه دوست دارم رضایت شما را به دست آورم ولی مخالفت شما مرا منصرف نمی کند.» آنگاه خداحافظی کرد و بیرون رفت.
ویتا همانطور که به دنیس قول داده بود، ویولت را به خانه اش در ساسکس برگرداند، اما خودش نیز آنجا ماند. او طبق معمول همه اوقات به جز آخر هفته ها را با ویولت می گذراند. آنها با هم بخشهای پایانی کتابشان را می نوشتند. ویولت در مورد سفر دیگر اصرار نمی کرد، تا آنکه روزی ویتا گفت: «فکر می کنم وقتش رسیده است.»
«منظورت چیست میتیا؟»
«فکر می کنم وقتش رسیده تا به یونان برویم. من باید سیسیلی و لزبوس را ببینم، کتابمان در مورد یونان است، آفروس همان لزبوس است.»
ویولت که مشتاق این سفر بود لبخند زد و گفت: «خیلی وقت بود منتظر بودم این را از تو بشنوم. هر وقت تو بخواهی من آماده ام.»
ویتا گفت: «من امشب به لانگ بارن می روم. اگر بتوانم برای پس فردا بلیط تهیه کنم خوب است.»
ویولت خندید و گفت: «فردا هم می توانیم برویم.»
«نه، من نمی توانم. ما اول به فرانسه می رویم، پاریس. تو پاریس را خیلی دوست داری، من هم خاطرات قشنگی از آن دارم.» آنگاه کمی مکث کرد و سپس ادامه داد: «البته همه آن خوب نیست، ازدواج تو، سفرت با دنیس به آنجا... چقدر برای من سخت بود.»
ویولت او را بوسید و گفت: «مرا ببخش میتیای محبوب من، من اشتباه کردم، من با آن ازدواج تو را و خودم را اذیت کردم، من نباید آن کار را می کردم، من خیلی پشیمانم.»
ویتا چیزی نگفت، تنها با اشاره سر حرفهای ویولت را تایید کرد. ویولت ادامه داد: «عزیزم، من اشتباه کردم ولی قول می دهم از حالا به بعد کاری نکنم که کمترین نارضایتی برای تو به دنبال داشته باشد. عهد می بندم هرطور تو دوست داری عمل کنم. قول می دهم.»
آنگاه دست ویتا را در دست گرفت و آنرا نوازش کرد. ویتا لبخند زد، دست او را فشار داد و گفت: «دستان تو چقدر نرم و کوچک هستند. انگار یک پرنده کوچک را میان انگشتانم فشار می دهم.» آنگاه خندید.
ویولت پرسید: «تو این کار را خیلی دوست داری محبوب من؟»
ویتا در حالی که گونه ویولت را نوازش می کرد گفت: «من با تو بودن را دوست دارم پریزاد من.»
آنگاه با تردید ادامه داد: «لوشکا، تو چقدر پول داری؟»
ویولت گفت: «برای سفر یونان به قدر کافی پول دارم عزیزم.»
«نه، من خودم هم پول دارم، خوشبختانه رمانم خیلی خوب فروش داشته است، ولی لوشکا، فکر می کنم از حالا به بعد بهتر است سعی کنی پولهایت را نگهداری، ما آنها را لازم داریم.»
ویولت خوشحال شد، حدس زد ویتا می خواهد یک زندگی مستقل ترتیب دهد. لبخند زد و پرسید: «برای چه کاری لازم داری؟»
ویتا گفت: «الان چقدر داری؟»
«فکر کنم بیشتر از چهارصد پوند.»
ویتا لبخند زد و گفت: «عالی است، آنها را فردا، قبل از سفر، به حساب من منتقل کن.»
ویولت گفت: «حتما این کار را می کنم ولی هنوز نمی خواهی بگویی برای چه کاری آنها را لازم داری؟»
ویتا خندید و گفت: «مهم نیست، بعدا می فهمی.» آنگاه ویولت را در آغوش کشید و گفت: «من باید بروم، امشب تنهایی برایم سخت است، ولی برایت نامه می نوسیم پری دوستداشتنی من.»
«برای من سخت تر است محبوب شیرینم، سعی کن فردا بیایی. منتظرت هستم.»
«فردا می خواهم به دیدن مادرم بروم، شاید سفر ما طولانی شود، حتما باید مادرم را ببینم.»
«حق با توست میتیا، اما امیدوارم مادرت با سفرمان مخالفت نکند.»
ویتا لبخند زد و گفت: «مخالفت هم بکند باز به سفر خواهیم رفت، ولی سعی می کنم او را قبل از رفتن راضی کنم.» آنگاه کت، کلاه و چکمه هایش را پوشید، ویولت را بوسید و بیرون رفت.
ویتا روز بعد به لندن رفت. ابتدا بلیط قطار را تهیه کرد و سپس به خانه مادرش رفت. او به مادرش گفت: «من فردا به فرانسه می روم.»
مادرش با لهجه فرانسه اش پرسید: «تنها می روی؟»
«نه، با ویولت می روم.»
لیدی سکویل گفت: «ویولت حالا یک زن ازدواج کرده است، او نباید با تو سفر کند.»
ویتا اظهار داشت: «سفر ما طولانی نخواهد بود، هارولد را هم می بینم، خیلی وقت است او را ندیده ام.»
لیدی سکویل با صدای بلند گفت: «نه، تو نباید بروی، دیگر با ویولت تمام کن، او شوهر دارد...»
«مادر، او دنیس را دوست ندارد، او فقط مرا دوست دارد.»
«پس چرا با دنیس ازدواج کرد؟»
«چون مجبورش کردند.» مکث کرد و سپس ادامه داد: «مادر، بگذار یک اعتراف کنم من او را دوست دارم، از وقتی یک بچه کوچک بود خیلی بیشتر از یک دوست معمولی دوستش داشتم اما همیشه سعی می کردم احساسم را از او و دیگران پنهان کنم، حتی خودم آن را انکار می کردم، ولی این حس همیشه بوده، یک حس دوست داشتن عجیب همراه با حس مالکیت، همیشه ویولت را متعلق به خودم دانسته ام، فقط متعلق به خودم. چطور بتوانم تحمل کنم او به نام شخص دیگر باشد؟»
«نگذار کسی این را بداند. ویتا، اگر تو یک مرد را جز هارولد دوست داشتی اشکالی نداشت، ولی دوست داشتن یک زن، آن هم به این صورت جالب نیست. اگر می خواهی عاشق زنی باشی خوب عاشق من باش.»
ویتا خندید و گفت: «شما خیلی خوب هستید مادر، من شما را خیلی دوست دارم.»
لیدی سکویل ادامه داد: «ویولت را فراموش کن، عزیزم من تو را درک می کنم، تو مثل من هستی، پرحرارت، ولی هارولد سرد است، نمی تواند تو را راضی کند. اشکالی ندارد، تو با کسی باش که تو را راضی کند ولی نه یک دختر، یک مرد انتخاب کن! زن سالم که با یک دختر معاشقه نمی کند!»
«مادر، شما هیچی در مورد من و هارولد و ویولت نمی دانید. چرا شما، هارولد و بقیه همه فکر می کنید من به خاطر سکس با ویولت هستم؟! من او را دوست دارم، همه وجودش را.»
لیدی سکویل عصبانی شد و اظهار داشت: «این ویولت تو را اغوا کرده است، ویتا، زنان خانواده سکویل بدکاره نبوده اند، از ویولت هرچه سر بزند بعید نیست، مادرش روسپی شاه بوده است، خودش هم...»
ویتا به شدت عصبانی شد، او حرف مادرش را قطع کرد: «اگر رابطه مادر ویولت با شاه روسپیگری است، پس رابطه شما با آقای سیری را چه بنامیم؟ چرا آقای سیری بیشتر املاکش را با وجود آن همه فرزندی که داشت برای شما به ارث گذاشت؟ چرا من باید او را بیشتر از پدرم می دیدم؟ چرا پدرم باید بیشتر اوقات را در لندن سپری می کرد؟ مادر، وقتی بچه بودم و به خانه ویولت می رفتم، معمولا کالسکه شش اسبه پادشاه را می دیدم که بیرون منتظر است، خدمتکار به من می گفت به طبقه بالا نروم، چون آقای محترمی آنجاست- آخر اتاق ویولت در طبقه بالا بود و در مواقع دیگر یکراست به طرف اتاقش می رفتم- آن وقت طولی نمی کشید که ویولت می آمد و مرا به کتابخانه می برد تا زمانی که شاه بیرون می رفت. همین صحنه وقتی او به نول می آمد در مورد آقای سیری تکرار می شد. کودکی ما گذشته از آنکه با هم گذشت، به طرز عجیبی به هم شباهت داشت، هر دو اشراف زاده بودیم اما هر دو مادربزرگ هایمان غیر اشرافی بودند. او می نوشت، من می نوشتم، او می خواند، من می خواندم. او فکر می کرد، من فکر می کردم، با هم بازی می کردیم، با هم می خوابیدیم، با هم بیدار می شدیم... در باغچه ام گلهای رنگارنگ می کاشتم تا وقتی به نول می آید بهترین دسته گلها و تاج گلها برایش درست کنم. او نقاشی می کرد و بهترین هایش را به من هدیه می داد، او به تمام معنای کلمه به من تعلق داشت. آن وقت او به سیلان رفت، دو سال از هم دور بودیم، من به اندازه او قوی نبودم، با جریان مرسوم جامعه جاری شدم، ازدواج کردم، به خودم و ویولت خیانت کردم، دیگر نمی خواهم خودم را فریب دهم، دیگر نمی خواهم به کسی دروغ بگویم، من هارولد را دوست دارم، ولی عاشق ویولت هستم، من به راحتی می توانم هارولد را با معشوق هایش ببینم ولی نمی توانم حتی بپذیرم نام ترفیوسیز بر ویولت باشد. اگر پسر به دنیا می آمدم قطعا با ویولت ازدواج می کردم و با هارولد دوست بودم، حال که دختر هستم هم دوست دارم دوست دارم ویولت معشوقه من باشد.»
«ویولت دختر آلیس است، او یک اغواگر است، مواظب خودت باش.»
«ویولت آخرین دختری است که می توان او را اغواگر یا بدکاره دانست. تمام جسم و روح و فکرش فقط به من تعلق دارد. مادر، شما نمی دانید، شما هیچی نمی دانید، بین او و دنیس هیچ رابطه ای نیست، آنها فقط به ظاهر زن و شوهرند.»
مادرش گفت: «تو هم حرف او را باور داری؟ تو چه می دانی در خانه آنها چه می گذرد.»
«مادر، من به او ایمان دارم، او با همه تفاوت دارد، او قوانینی برای زندگی دارد که خیلی عجیب هستند، کسی نمی تواند او را بشناسد، او وفاداری تعریف شده معمول را به باد تمسخر می گیرد ولی با تمام وجودش به من وفادار است، نه به خاطر تعهدی که بین ماست، بلکه به خاطر عشقی که دارد، عجیب ترین عشقی که دیده ام. مادر، سالهای سال به او کم اعتنایی کرده ام، او را تحقیر کرده ام، با او بد رفتار کرده ام و از طرفی دیگر او را دوست داشته ام، به او محبت کرده ام، از بعضی چیزهایی که دوست داشتم به خاطر او صرفنظر کرده ام و هیچ کدام از اینها تاثیری در محبت او نسبت به من نداشته است، این عشق در او مدام در حال افزایش است، از ده سالگی، چون او برعکس من از همان اول مرا عاشقانه دوست داشت. آیا بیشتر از این باید امتحانش کنم؟»
«ویتا، او تو را اغوا کرده است، او شوهر دارد، تو شوهر و بچه داری. شما نباید با هم به سفر بروید. اگر می خواهی هارولد را ببینی، خودت به تنهایی برو. می دانی هارولد چقدر از ویولت نفرت دارد.»
«مادر، ویولت که با من و هارولد نمی ماند. سفرم زیاد طول نمی کشد. قول می دهم زود برگردم.»
«من با این سفر مخالفم.»
ویتا مصمم جواب داد: «اگرچه دوست دارم رضایت شما را به دست آورم ولی مخالفت شما مرا منصرف نمی کند.» آنگاه خداحافظی کرد و بیرون رفت.
این داستان ادامه دارد....
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر