کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ مرداد ۱۸, چهارشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش پنجاه و سوم


به قلم ویتا عثمانی
ویتا خیلی آشفته بود، نه می توانست از ویولت دست بکشد، و نه آنگونه که ویولت از او می خواست زندگی کند. او طبق عادتش در زمانهایی که عصبی یا نگران بود پیوسته سیگار می کشید و با شمردن ته سیگارهایش خودش را سرگرم می کرد. بعد از حدود یک ساعت ویولت به اتاق بازگشت، ویتا که اشک می ریخت، به محض آنکه صدای پای او را شنید، سراسیمه اشکهایش را پاک کرد و سعی کرد دیگر گریه نکند.
ویولت وارد بهار خواب شد، روبروی او نشست و در حالی که سیگار را از دست ویتا می گرفت و خاموش می کرد گفت: «حالت چطور است محبوب من؟»
ویتا سرش را بلند کرد و به او نگاه کرد. لحن ویولت و نگاهش خیلی ملاطفت بار بود. ویتا کمی لبخند زد اما جوابش را نداد.
ویولت دست ویتا را در دست گرفت و در حالی که آنرا نوازش می کرد با لبخندی دلنشین گفت: «میتیای زیبای من، فکر می کنم دیگر دوست نداری در ونیز بمانیم، نظرت در مورد ورونا چیست؟»
ویتا جواب نداد، سیگار بعدی را روشن کرد و پس از آنکه نگاهی اجمالی به ویولت انداخت، نگاهش را به افق دوخت.
ویولت رنجیده بود، دیگر چیزی نگفت، اما همچنان روبروی ویتا نشسته بود و فکر می کرد چطور می تواند ویتا را بیشتر از این در کنار خود نگهدارد. او می دانست بعد از ماجرای آمیین ویتا خیلی عوض شده است، ولی باور داشت که هیچ اتفاقی نمی تواند عشق واقعی را از بین ببرد. او به عشق ویتا ایمان داشت و همین باعث می شد در برابر کم اعتنایی ها و عهدشکنی های ویتا خودش را نبازد.
او ساکت ماند و ویتا هم چیزی نگفت. هیچکدام مایل نبودند دیگری را ترک گویند. ویتا دو دلبستگی داشت و تمام سعی خودش را می کرد که هر دو را برای خود نگه دارد. در یک طرف عشق بود، و همه می دانیم نیروی عشق تا چه حد قوی است و در طرف دیگر تمام آن چیزهایی که به او آموخته بودند باید آنها را ارج نهد، و اصول اخلاقی حکم می کرد که به آنها پایبند بماند: کشورش، خانواده، بچه ها، همسرش به علاوه رفاه و شهرتی که در انگلستان به عنوان دختر یک خانواده اشرافی و ثروتمند و یک نویسنده پراستعداد داشت.
ویولت یک وابستگی بیشتر نداشت و آن عشقش بود. ویولت از آن دسته آدمها بود که برای عشق ورزی زندگی می کنند و نه چیز دیگر. او به ندای دلش گوش می داد. برای او اصول اخلاقی مردم پیرامونش مضحک و نابجا بود. او از ریاکاری بیزار بود و یکبار در نامه ای به ویتا نوشت: «ژرفای ریاکاری که در تو وجود دارد باعث می شود موهای بدنم سیخ شوند.»
او با تمام وجودش سعی کرده بود ویتای عزیزش را به سلک خودش درآورد، اما بعد از آمیین دیگر نمی توانست از بی ریایی نزد ویتا چیزی بگوید. ویتا آن ماجرای کوچک را بهانه کرده بود تا ویولت را به عنوان کسی که خوب حرف می زند اما خوب عمل نمی کند تحقیر کند. ویتا می دانست ویولت با او خیلی روراست بوده است، ولی دنبال بهانه ای بود تا بتواند ویولت را در کنار دیگر وابستگی هایش برای خود نگاه دارد، اما ویولت در برابر این خواسته نابجای ویتا تسلیم نمی شد، چون برای او ریاکاری از هر چیزی بدتر بود.
ساعتی گذشت و ویولت اظهار داشت: «میتیا، ساعت نزدیک نیمه شب است، دیشب در همین ساعت مرا در رختخواب در آغوش کشیده بودی و برایم از داستانت می گفتی و از اینکه چطور داستانها و اشعارت را قبل از انتشار تنها با من و نه هیچ کس دیگر قسمت می کنی. الان حدود بیست و چهار ساعت گذشته است و تو حتی نمی خواهی با من حرف بزنی. میتیا، عشق من، عزیزترینم، تو باید آزاد باشی. من همیشه تو را برتر از خودم دانسته ام، از وقتی بچه بودیم و به مدرسه ولف می رفتیم. تو همیشه برتر بودی. تو سرور من هستی میتیا، من دوست ندارم در برابر هیچکس جز تو مطیع و فرمانبردار باشم، من در برابر هیچکس جز تو تسلیم نمی شوم و برای من خیلی سخت است که ببینم تو، تویی که در برابرت بی چون و چرا تسلیمم، در مقابل چیزهایی سر فرود آوری که خیلی حقیر و بی ارزشند.» سپس دست ویتا را در دست گرفت.
ویتا به او نگاه کرد. شانه ها و بازوان ویولت عریان بود و از صدایش مشخص بود که سردش شده است. ویتا گفت: «لوشکا، برو داخل، اینجا سرد است.»
ویولت آرام گفت: «نه، سردم نیست عزیزم.»
ولی ویتا بلند شد و شنلش را برایش آورد، پس از آنکه آن را روی شانه های ویولت انداخت، دوباره روبروی ویولت نشست.
ویولت ادامه داد: «محبوب من، اگر دوست داری اینجا بمانی، از سر وظیفه به انگلستان نرو، اما اگر دیگر دوست نداری اینجا با من بمانی، خواهش می کنم هر جا دوست داری برو، ولی من با تو نمی آیم.»
«تو باید بیایی.»
«دلم برایت تنگ می شود میتیا، هر نفسی که دور از تو می کشم برایم رنج و عذاب است ولی با تو به انگلستان نمی روم.»
ویتا گفت: «من فردا می روم. تو باید بیایی، چون تو نمی توانی بدون من در خارج بمانی. تو به من نیاز داری.»
ویولت ناراحت شد: «تو خیلی خوب مرا تحقیر می کنی!»
ویتا با تمسخر گفت: «وقتی من نبودم جواهرات تو را دزدیدند یادت هست؟»
ویولت اظهار داشت: «به خاطر آنکه برایم مهم نبود. میتیا، من قوی تر از آن کسی هستم که تو در ذهن خود تصور می کنی! من با تو نمی آیم.»
ویتا گفت: «به هر حال من فردا می روم.» بیشتر چیزی نگفت و به اتاق رفت و بر تختخوابش دراز کشید. ویولت در بهارخواب ماند. او آرام اشک می ریخت، وقتی به اتاق برگشت ویتا به خواب رفته بود و ویولت هیچوقت ندانست آن شب قبل از خواب ویتا در دفتر یادداشتهای روزانه اش چه نوشته بود. او نوشته بود:
«ونیز. همه چیز دوباره تیره و تار شد. مجبور شدم به لوشکا بگویم باید به انگلستان برگردم. اوضاع افتضاح است. حس لوشکا و علاقه او نسبت به من خیلی عمیق شده است و همینطور حس و علاقه من نسبت به او...»
این داستان ادامه دارد....
شرح تصویر: ویولت و ویتا اثر یک لزبوسی دوستدار ویولت

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش پنجاه و دوم



به قلم ویتا عثمانی
آن دو زوج سافویی با هم به مونت کارلو رفتند. پت در مونت کارلو خانه ای داشت و آنها یک شب در آنجا ماندند. ویتا دوست نداشت با پت و ژوان همسفر باشند. او به ویولت گفت ترجیح می دهد در مونت کارلو بمانند، جایی که برای آنها یادآور زیباترین خاطرات عاشقانه شان بود.
ویولت که فکر می کرد ویتا قصد دارد زودتر به انگلستان برگردد و به همین دلیل از رفتن به ایتالیا امتناع می ورزد به شدت با او مخالفت کرد، تا آنکه ویتا سرانجام تسلیم شد، اما پیشنهاد کرد که قبل از رفتن به ایتالیا چند روزی را در سوئیس به سر برند.
آنها از پت و ژوان جدا شدند و با ترن به سوی سوئیس رهسپار شدند. آنها پیش از آن با هم به آنجا نرفته بودند. اگر به یاد داشته باشید ویتا متعاقب ازدواج ویولت با هارولد به سوئیس رفته بود. او دوست داشت با این سفر خاطرات تلخ آن سفر پیشین را به فراموشی بسپارد.
آنها روزهای خوشی را در آنجا سپری کردند و پس از آن به میلان رفتند. در مسیر به سوی میلان پت و ژوان نیز به آنها ملحق شدند. پت از ویتا خوشش نمی آمد و ویتا نیز همین حس را نسبت به او داشت. ویتا می دانست پت در گذشته دلداده ویولت  بوده است و این او را آزار می داد. وقتی به میلان رسیدند ویتا به شدت سرماخورده بود، با این حال آنها دو روز بیشتر در میلان نماندند و به سوی شهر مورد علاقه ویولت یعنی ونیز رهسپار شدند. ویتا قبل از آن به ونیز نرفته بود و در این سفر به شدت شیفته آنجا شد. آنها نیمه شب به آنجا رسیدند. روز بعد ویتا حتی زودتر از ویولت بیدار شد و در حالی که سرماخورگی اش را فراموش کرد بود ویولت را بیدار کرد تا با اتفاق هم از مکانهای تاریخی و دیدنی آنجا بازدید کنند. ویتا حالش بهتر شده بود و وقتی به خانه برگشتند با وجود آن همه گردش، هیچکدام احساس خستگی نمی کردند. ویولت با سرزندگی شام مورد علاقه ویتا را درست کرد. پس از شام ویتا گفت: «دوست دارم با تو شکسپیر بخوانم لوشکا. می توانی با من بیدار بمانی؟»
ویولت با اشتیاق گفت: «البته عشق من.» ویتا یک نسخه قدیمی از غزلهای شکسپیر را به دست او داد، او را در آغوش کشید و گفت: «بخوان عزیزم، دوست دارم به صدای تو گوش دهم.»
ویولت با آن صدای زیبا و عمیقش شروع به خواندن کرد. پس از مدتی ویتا کتاب را از او گرفت و کنار گذاشت و در حالی که انگشتانش را در موهای لطیف و پرپشت ویولت فروبرده بود گفت: «دوستداشتنی ترین صدای دنیا لوشکا. از همان اولین بار که تو را دیدم مجذوب صدای تو شدم. لوشکا من به هر کسی صدای تو را می شنود حسودیم می شود. چقدر خوب بود اگر من و تنها من صدای تو را می شنیدم.»
ویولت دست ویتا را در دست گرفت و آنرا نوازش کرد، سپس خم شد و تک تک سرانگشتان او را بوسید، سرش را بلند کرد، به چشمان ویتا نگاه کرد و در حالی که صورت او را نوازش می کرد گفت: «من عاشق چشمان زیبای تو، و نگاه های نافذ تو هستم، حتی وقتی سیاه و تهدیدآمیز می شوند. کاش تو به هیچکس جز من نگاه نمی کردی.»
ویتا خندید و گفت: «زیاد نگران نباش چون نگاه کردن به هیچکس مثل نگاه کردن به تو به من لذت نمی دهد.»
ویولت در حالی که همچنان صورت او را نوازش می کرد اظهار داشت: «خدای من، تو خیلی زیبایی، هنوز بعد از این همه سال، نمی توانم به مدت طولانی نگاهت کنم. تشعشع چهره زیبایت به من این اجازه را نمی دهد.»
ویتا دست کوچک و سفید ویولت را در دست گرفت و آنرا فشار داد، و در حالی که زیر لب گفت: «تو هم همینطور.» به سوی او خم شد و تا جایی که می توانست گردن، گونه ها و لبهای او را غرق در بوسه کرد. ویولت در حالی که نفس نفس می زد گفت: «من به تو تعلق دارم جولیان اسطوره ای من. اوا فقط به تو تعلق دارد.»
ویتا با اشتیاق بیشتری با او معاشقه کرد. سپس او را در آغوش کشید، پیشانی او را بوسید و زمزمه کرد: «لذت بردی پریزاد من؟»
ویولت با نگاه عاشقانه اش به او لبخند زد و با اشاره سر تایید کرد. سپس گفت: «بالاترین لذت من در با تو بودن است محبوب من.»
آنگاه آینه اش را جلوی صورت ویتا گرفت. گونه های ویتا، گردنش، بازوان و دستهایش با رژ لب ویولت رنگی شده بود. ویتا خندید و گفت: «با این لبان خوشرنگت نیاز به رژ لب نداری لوشکا.»
ویولت با لبخند گفت: «دوست داشتم جای لبانم بر بدن خوش ترکیب و صورت زیبای تو بماند محبوب من.»
ویتا به او لبخند زد و او را تنگتر در آغوش گرفت. او زمزمه کرد: «بخواب لوشی کوچک من، بخواب پریزاد من.» سپس آرام او را نوازش کرد تا وقتی به خواب رفت.
آنها سه روز شاد دیگر را در ونیز سپری کردند، تا آنکه ویتا تحت تاثیر نامه های مادرش شبی به ویولت گفت: «من باید به انگلستان برگردم. پسرها به من نیاز دارند.»
با این دو جمله شادی از چهره ویولت رخت بربست. او گفت: «تو به من قول داده ای که بیشتر از این بمانی.»
ویتا اظهار داشت: «نمی توانم بیشتر بمانم. سعی کن وضعیت مرا درک کنی.»
ویولت آشفته شد: «میتیا، تو خوب با من بازی می کنی. تو دیگر مرا دوست نداری.»
ویتا عصبانی شد: «تو به چه حقی در مورد من اینگونه قضاوت می کنی؟ حالا که اینطور است من همین فردا می روم.»
ویولت گفت: «میتیا مرا تنها نگذار، من خیلی احساس تنهایی می کنم.» اشک در چشمان ویولت حلقه زده بود و تمام سعی اش را می کرد که از جاری شدن اشکهایش خودداری کند.
ویتا اظهار داشت: «عزیزم، آرام باش. تو تنها نخواهی بود. من تو را با خودم می برم.»
ویولت گفت: «من با تو نمی آیم.»
«تو باید با من بیایی. من تو را با خودم می برم.»
«میتیا! تو به چه حقی به من دستور می دهی؟» ویولت خیلی ناراحت بود. اشک از چشمانش جاری شده بود. ویتا شانه های او را گرفت و او را بر کاناپه نشاند و خودش کنار او نشست، در حالی که اشکهای ویولت را با سرانگشتانش پاک می کرد اظهار داشت: «لوشکا، عزیزم، خواهش می کنم گریه نکن. من تحمل دیدن اشکهای تو را ندارم.» سپس گونه او را آرام بوسید و ادامه داد: «ما در انگلستان می توانیم با هم باشیم، هرچقدر که بخواهیم.»
ویولت با تمسخر گفت: «هرچقدر که بخواهیم! هرچقدر که بخواهیم اما با دورویی و ذلت. بگذار آزاد باشیم میتیا.»
ویتا بلند شد و شروع به قدم زدن در اتاق کرد. حق با ویولت بود، اما او نمی توانست به این راحتی از همه آنچه در انگلستان دارد دل بکند.
ویولت اظهار داشت: «ما الان باید در سیسیلی بودیم. میتیا، تو به من قول داده بودی!»
ویتا گفت: «من به تو هیچ قولی نداده بودم!»
ویولت گفت: «من با تو به انگلستان نمی آیم، و بعد از این همدیگر را نمی بینیم.»
«تو باید با من بیایی.»
«من نمی آیم...»
ویتا چیزی نگفت، سیگارش را روشن کرد و به بهارخواب رفت، ویولت او را دنبال کرد، ویتا گفت: «مرا تنها بگذار.»
ویولت اظهار داشت: «من از دروغها و بدقولیهای تو خسته شده ام. اگر نمی توانی یا نمی خواهی از خانه ات و کشورت دل بکنی، همین الان از هم جدا می شویم.»
ویتا صدایش را بلند کرد: «مرا تنها بگذار.»
ویولت او را تنها گذاشت و به اتاق رفت. چند دقیقه بعد ویتا، ویولت را دید که از اتاق بیرون رفت و در را محکم پشت سرش بست.
این داستان ادامه دارد...

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش پنجاه و یکم


به قلم ویتا عثمانی
اجازه دهید در این بخش به یک زوج سافویی دیگر، یعنی پت دنسی و ژوان کمپبل بپردازیم. مارگارت دنسی که ویولت او را پت صدا می کرد، یک دوشس ثروتمند و اهل برکلی بود. او در یک مهمانی ویولت را دید و در همان اولین ملاقات شیفته جذابیتهای ظاهری ویولت شد. او در آن زمان بیست و یکساله و ویولت بیست و دو ساله بود. به زودی آنها دوستان صمیمی و خوبی برای یکدیگر شدند. مارگارت روزی بی هیچ مقدمه ای به ویولت گفت که از وقتی به یاد دارد فکر می کرده است می تواند به دخترها عشق بورزد اما هرگز هیچ مردی نمی تواند برای او جذابیت داشته باشد. ویولت شیفته شهامت او در ابراز گرایشش شد و خودش نیز به سافویی بودنش اعتراف کرد. پس از آن رابطه آنها روز به روز مستحکم تر می شد. خانواده دنسی یک قلعه بزرگ و باشکوه در برکلی داشتند و مارگارت از ویولت می خواست تعطیلات را در آنجا سپری کنند. ویولت بودن با او را دوست داشت. آن زمانی بود که ویتا ازدواج کرده بود و با هارولد و پسرش مشغول بود و به شدت نسبت به ویولت کم اعتنایی می کرد. ویولت در مورد ویتا چیزی به پت نگفته بود و از آنجا که ویتا به ندرت با ویولت دیده می شد، هیچگاه پت با او ملاقات نکرده بود. یک روز زیبای بهاری وقتی پت و ویولت در زمینهای متعلق به خانواده دنسی در برکلی قدم می زدند پت شروع کرد: «ویولت، همیشه فکر می کردم روزی به زودی نیمه گمشده ام را پیدا می کنم، نیمه گمشده من بایستی مثل خودم سافیک باشد، من از دخترانی که تن به مردان می دهند بدم می آید.»
ویولت لبخند زد و گفت: «من هم همینطور پت. زیبایی به تمامیت خودش در لزبوسی ها نمود پیدا می کند. شاید چهره یک زن غیر لزبوسی زیبا باشد، اما فکرش زیبا نیست. فکری که بتواند یک مرد را تحسین کند در حالی که اگر یک زیبایی ملکوتی در این دنیا وجود داشته باشد، آن زیبایی زنانه است.» ولی ویولت شیفته یک غیر لزبوسی بود. با فکر اینکه ویتا به خاطر هارولد او را کنار گذاشته بود، غبار اندوه بر چهره اش نشست.
پت دستش را دور گردن او حلقه کرد و اظهار داشت: «من خیلی خوشحالم که کسی را که دوست دارم یک دختر زیبا و سافویی است.»
ویولت با هیجان گفت: «پت، چقدر برای تو خوشحالم! آن دخترزیبا و سافویی کیست؟»
پت دوست داشت برای ویولت توضیح دهد اما نتوانست، بنابراین در حالی که کمی به لکنت افتاده بود گفت: «بعدا برایت توضیح می دهم، حتما به تو می گویم، به زودی...»
چند روز بعد وقتی ویولت به لندن برگشت بسته ای را از پت در یافت کرد. در آن بسته چند عکس امضا شده از پت و یک نامه طولانی بود. پت در آن نامه توضیح داده بود که آن دختر زیبا و سافویی خود ویولت است. ویولت به پت نامه نوشت و برای او توضیح داد که از وقتی ده ساله بوده است به دختری عشق می ورزیده است و اگر چه آن دختر ازدواج کرده است، اما نمی تواند بعد از او با کسی وارد رابطه شود. همانطور که می دانیم ویولت به یک عشق تا ابد باور داشت.
ژوان کمپبل یکی از بهترین دوستان ویولت بود. ویولت از دوران کودکی او را می شناخت. خانواده کمپبل با مادر ویولت خویشاوندی داشتند و بچه های آنها همبازی های دوران کودکی ویولت بودند. یکی از برادران ژوان بعدها دلباخته ویولت شد و اصرار بر ازدواج با او داشت. ژوان دختری مهربان و پراحساس بود. او هیچوقت در مورد گرایشش به ویولت چیزی نگفته بود ولی ویولت که در این گونه موارد خیلی تیزبین بود می دانست ژوان نیز یک لزبوسی است. ژوان مثل خود ویولت بی نهایت زیبا و جذاب و سرشار از ظرافتهای دخترانه بود. مردان زیادی دوست داشتند با او باشند اما ژوان نسبت به تمام آنها بی اعتنا بود. ویولت ژوان و پت را به هم معرفی کرد و پس از آنکه هیجان و شیفتگی پت نسبت به ویولت فرونشست، توانست زیباییها و خوبی های ژوان را ببیند و به زودی آنها با هم پیمان ازدواج بستند، پیمانی که تنها ویولت شاهد آن بود. پت در لندن یک آپارتمان خرید و زندگی مشترکش با پت را شروع نمود. خانواده ها و آشنایان آنها می دانستند که دوستی میان پت و ژوان از نوع متعارف نیست ولی در مورد آن دخالت نمی کردند. شاید یکی از عواملی که باعث می شد دوستی پت و ژوان توجه اطرافیان را به خود جلب نکند این بود که آنها هر دو ظاهر و رفتاری دخترانه داشتند (اگرچه پت قدری کمتر دخترانه بود.)، در صورتی که ویتا یک بوچ به تمام معنا و ویولت به منتها درجه رفتاری دخترانه داشت و این حساسیت اطرافیان را برمی انگیخت.
اوایل رابطه ویتا با ویولت، روزی ویتا به خانه ویولت در خیابان گروسونور رفته بود. او یکی از کشوهای ویولت را جستجو می کرد که نامه و عکسهای پت را پیدا کرد. او به ویولت چیزی نگفت، ولی به زودی با پت قرار ملاقات گذاشت تا از او بپرسد رابطه اش با ویولت چگونه است. پت واقعیت را به او گفت، اما با وجود آنکه ویتا از او خواسته بود در این مورد چیزی به ویولت نگوید، پت برای ویولت ملاقاتش با ویتا را شرح داد. ویولت ناراحت شد و نامه ای برای ویتا نوشت و او را به خاطر «بدجنسی» اش سرزنش کرد.
این داستان ادامه دارد....

عکس: ویتا همراه با پدرش.

۱۳۹۱ مرداد ۱۰, سه‌شنبه

روز جهانی زنان


به نقل از وبلاگ دیگرم، به مناسبت 8 مارچ 2012 روز جهانی زنان

به قلم ویتا عثمانی
هشتم مارچ روز جهانی زنان است، روزی که یادآور مبارزات زنان برای دستیابی به حقوق اقتصادی، سیاسی و اجتماعی شان در کشورهای مختلف است. هنوز در سرتاسر دنیا زنان مورد تحقیر، تبعیض و اجحاف واقع می شوند، اگر چه این موضوع در بعضی کشورها ملموس تر و آشکارتر است، اما این بدان معنی نیست که در دیگر کشورها برابری جنسیتی به تمام معنای کلمه وجود دارد. اگر در بعضی کشورها زنان هنوز از حقوق ابتدایی اجتماعی، سیاسی و اقتصادی شان بی بهره اند، در کشورهایی که ادعای آزادی و برابری دارند، به نام آزادی و برابری به زنان ظلم می شود. استفاده ابزاری از زنان در تبلیغات، صنعت مد، آرایش و پورنوگرافی و رواج گسترده تجارت فحشا به نام آزادی انجام می پذیرد و تحت عنوان برابری و با خلط آنچه ذاتا زنانه است و آنچه عرفا زنانه است، زنان را از زنانگی شان تهی می کنند.
در کشور ما نیز به طرق مختلف به زنان ظلم می شود و در این زمینه، خانواده ها، قوانین، سنتها و عقاید مذهبی دخالت دارند. کشور ما تنها کشور اسلامی است که در آن خونبهای زن نصف خونبهای مرد (و حتی نصف خونبهای بیضه های مرد!) است. کشور ما یکی از کشورهای معدودی است که در آن زنان به خاطر رابطه خارج از ازدواج سنگسار می شوند. در کشور ما زنان حق طلاق ندارند، شهادت آنها نصف شهادت مردان است. در کشور ما، حتی دانشگاه ها را سهمیه بندی جنسیتی کرده اند تا از شکوفایی زنان مستعد ما جلوگیری کنند و ...
اما بدتر از همه آنکه زنان ما آموخته اند که زندگی شان را وقف مردان (شوهر و پسرانشان) کنند و مردان ما یاد گرفته اند که زنانشان را به انقیاد بکشند.
مردان که ظاهرا از این وضعیت راضی هستند، و البته همیشه چنین بوده اند، مرد به دنبال نابودی دیگران و یا تصاحب آنهاست، مرد چنانکه تیم مارشال می گوید «آفریده ای ویرانگر» است:
The greatest joy a man can have is victory:
to conquer ones enemys armies,
to pursue them,
to deprive them of their possessions,
to reduce their families to tears,
to ride on their horses, and
to make love to their wives and daughters
ما زنها باید آگاه شویم و برای دستیابی به حقوق خود بکوشیم.
به امید روزی که کسی به خاطر جنسیتش، نژادش، عقیده اش و گرایشش مورد تبعیض قرار نگیرد.  

زن کوچکی که بزرگ زیست/ سالگرد درگذشت لوییزا می الکات

 

از وبلاگ دیگرم مورخ 6 مارچ 2012 سالروز درگذشت لوییزا الکات


به قلم ویتا عثمانی
تقریبا همه ما در دوران کودکی و نوجوانی کتاب «زنان کوچک» را خوانده ایم و با شخصیت دوستداشتنی و تام بوی "جو مارچ" آشنایی داریم؛ اما شاید خیلی ها اطلاع ندارند که جو مارچ همان لوییزا می الکات نویسنده کتاب است، تنها تفاوتی که وجود دارد این است که لوییزا هیچوقت ازدواج نکرد، چون او ذاتا یک سافویی بود، اگر چه ظاهرا هیچگاه با هیچ دختری نیز وارد رابطه نشد. یک بار وقتی بالای پنجاه سال سن داشت و شهرتش جهانی شده بود و در نقاط مختلف اروپا و امریکا طرفداران فراوانی داشت، یک مصاحبه گر از او پرسید: «چرا ازدواج نکردی؟» او هم پاسخ داد: «چون در طول عمرم بارها عاشق دختران زیبا و جذاب شده ام اما عاشق پسران هرگز!»
امروز صد و بیست و چهارمین سالگرد درگذشت اوست. او در 6 مارچ 1888 در سن 55 سالگی از دنیا رفت. روحش شاد!

ویولت با عشق جاودانه شد (به مناسبت چهلمین سالگرد درگذشت ویولت ترفیوسیز)



به نقل از وبلاگ دیگرم مورخ 29 فوریه 2012 سالگرد درگذشت ویولت ترفیوسیز

به قلم ویتا عثمانی
دیشب چهلمین سالگرد درگذشت ویولت ترفیوسیز بود.. 29 فوریه 1972. ویولت در روز اضافه سال کبیسه 1972 از دنیا رفت، و امسال نیز یک سال کبیسه است.
قبل از آنکه ادامه دهم با خوانندگان داستانم –گذری بر یک رابطه عاشقانه سافویی- سخنی دارم: اگر دوست ندارند به یکباره از بخشهایی از داستان که هنوز نوشته نشده است آگاهی یابند، توصیه می کنم ادامه این مطلب را نخوانند.
ویولت کپل در 6 ژوئن 1894 در لندن متولد شد. در ده سالگی و در اولین ملاقات با ویتا سکویل وست عاشق او شد، و در تمام عمرش نسبت به او عاشق و وفادار ماند. اگرچه او در هنرهای مختلف دستی داشته؛ از نقاشی گرفته تا موسیقی، از تئاتر تا داستان نویسی، و در همه این موارد آثاری از خود به جای گذاشته است، اما آنچه بیش از هر چیز دیگر نام و خاطره او را پس از مرگش جاودانه کرد، انبوه نامه هایی بود که در اتاق ویتا پس از مرگش یافته شد.. نامه هایی که ویولت جوان و آرمانگرا، ویولت عاشق و پرشهامت برای معشوقش ویتا نوشته بود. بسیاری از این نامه ها در شمار زیباترین و پراحساس ترین نامه های عاشقانه تاریخ بشری جای دارند.
ویتا اگرچه ویولت را خیلی دوست می داشت، ولی به قدری به موقعیت اجتماعی اش، اشرافیتش، کشورش و خانواده اش وابسته بود که بالاخره تصمیم گرفت ویولت را فدای آنها کند و از او جدا شد. ویولت دوران خیلی سختی را دور از معشوقش گذراند اما شوخ طبعی اش، فراست بی نظیرش، تیزهوشی قابل توجهش و آن حالت آزادی و بی تعلقی اش به مادیات و عناوین اشرافی او را نزد بسیاری از مردم محبوب ساخت. ویولت می دانست معایبی دارد ولی خود به آنها معترف بود و این یکی دیگر از دلایل محبوبیتش بود. من بیشتر از این در مورد ویولت نمی نویسم، ویولت کسی است که حتی ویتا سکویل وست شاعر، تنها فردی در تاریخ که توانسته بیش از یک بار جایزه ادبی هاتورندن را ببرد، با آن همه سخنوری وقتی می خواهد ویولت را وصف کند به لکنت می افتد!
پس از آنکه ویتا او را ترک گفت، دیگر به انگلستان برنگشت. او در پاریس رسما به عنوان یک همجنسگرا زندگی کرد. ویولت خیلی زیبا و پرظرافت بود و حالت عاشقانه ای که در چهره اش و نگاهش موج می زد حتی او را زیباتر می ساخت، پس زنان بسیاری به او دل بستند، که شاید در میان آنها علاقه وینارتا سینگر به ویولت از همه برجسته تر باشد.
با وجود آنکه ویولت همه جا اعلام می کرد یک همجنسگراست، با این حال مردان بسیاری نیز به او علاقمند می شدند، در میان آنها، مردان صاحب مقام، شاهزاده و بخصوص هنرمند و شاعر بسیار به چشم می خورند. ویولت ترجیح می داد در جمع همجنسگراها باشد و بیشتر دوستانش گی یا لزبین بودند.
ویولت و ویتا پس از نوزده سال جدایی دوباره یکدیگر را دیدند، ویتا طی آن نوزده سال سعی کرده بود ویولت را فراموش کند، او با زنان زیادی وارد رابطه شده بود. پس از نوزده سال جنگ جهانی دوم باعث شد ویولت به انگلستان برگردد. او هفده سال پیش برای آخرین بار به ویتا تلفن کرده بود، ولی ویتا با بی مهری به او جواب داده بود که دیگر تلفن نکند. او نمی دانست در حال حاضر ویتا نسبت به او چه احساسی دارد ولی این را می دانست که ویتا طی آن هفده سال حتی یک بار نیز با او تماس نگرفته بود. او دلش برای ویتا تنگ شده بود، بیشتر از آن نمی توانست دوری او را تحمل کند، او فقط می خواست صدای ویتا را بشنود، او از دوستان مشترکشان شنیده بود که ویتا طی آن سالها با زنان بسیاری وارد رابطه شده بود. او حتی می دانست ویتا در حال حاضر با دختری 23 ساله که او را «مک» می نامید و در پرستاری از مجروحان جنگ فعالیت داشت رابطه دارد. آن دختر در قلعه ویتا زندگی می کرد و ویتا چهار ماهی بود که با او وارد رابطه شده بود. با این حال ویولت به او تلفن کرد، تلفن ویولت باعث شد تمام آن احساساتی که ویتا طی آن سالها سعی کرده بود آنها را سرکوب سازد دوباره جریان یابند. او پس از آن بلافاصله رابطه اش با مک را تمام کرد. در نامه ای که همان روز برای ویولت فرستاد چنین نوشت:
«لوشکا، تو عجب آدم خطرناکی هستی. من فکر می کنم بهتر است ما خیلی همدیگر را نبینیم. ما طی سالهای بسیار طولانی، خیلی عمیق و افراطی به هم عشق ورزیده ایم و نبایستی دوباره با آتش بازی کنیم. ما هر دو، زندگی طرف دیگر را آشفته کرده ایم، نبایستی دوباره این کار را بکنیم. صدای بسیار استوار، عمیق، مشتاق و بی عیب تو در تلفن مرا از خود بیخود می کند، این صدا همان صدای آشناست، اصلا تغییر نکرده است. من نسبت به تو عواطفی عمیق و احساساتی پرحرارت داشته ام و فکر می کنم تو نیز نسبت به من چنین بوده ای. به کلی جدای از آن سه سال عشقبازی مشتاقانه و آتشین، ما سالها و سالهایی از مهر و محبت و رفاقت دوران کودکی را پشت سر خود داریم. آن هم به حساب می آید. آن، تو را نزد من، محبوب و پرارزش می سازد، آن، مرا نزد تو، محبوب و پرارزش می سازد.»
در این نامه هراسش از رابطه ای دوباره همراه با علاقه اش به ویولت مشهود است. ویولت او را به خانه اش دعوت کرد اما ویتا آن را رد کرد. ویولت طی آن سالها یاد گرفته بود که خودش را بی حد و حصر در اختیار ویتا قرار ندهد، یاد گرفته بود به ویتا اجازه دهد دلش برای او تنگ شود. بنابراین برای ملاقات با ویتا عجله ای نداشت، ویتا او را به قلعه اش دعوت کرد، ویولت دعوت را پذیرفت اما یک روز قبل از روز موعود آن را لغو کرد، پس از آن نیز دوبار دیگر قول داد به قلعه ویتا بیاید اما هر بار به بهانه ای از آن منصرف شد. ویتا خیلی نگران شد، این ویولت با ویولتی که می شناخت، ویولتی که همیشه در دسترسش بود تفاوت داشت، او ناراحتی اش را در نامه ای که به ویولت نوشت منعکس کرد. تقریبا چهار ماه از اولین تلفن ویولت می گذشت و آنها هنوز یکدیگر را ندیده بودند. او به ویولت تلفن کرد و از او خواهش کرد این بار تحت هر شرایطی شده همدیگر را ببینند، او ویولت را برای ناهار به رستوران «شیر سرخ» در ساسکس دعوت کرد، آنها خاطرات خوشی از آنجا داشتند، زمانی که خانه ویولت و دنیس در ساسکس بود و چون دنیس در لندن کار می کرد، ویتا هر روز به جز آخر هفته ها را در آنجا نزد ویولت می ماند. بعلاوه ساسکس در مسیر بین سامرست- محل زندگی ویولت- و کنت –محل زندگی ویتا- قرار داشت. این بار آنها با هم ملاقات کردند، 15 دسسامبر 1940 بود. ویتا دیگر هراس کمتری داشت، ویتا مثل گذشته ها به او اظهار عشق کرد، ویولت خیلی ملاطفت بار او را به خاطر رابطه اش با زنان بسیاری از جمله ویرجینیا وولف سرزنش کرد. آنها تا دیروقت شب با هم بودند. ویتا ویلت را به خانه اش برگرداند و خودش شب را در خانه یکی از عمه هایش در سامرست به صبح رساند و از آنجا برای ویولت نامه نوشت:
   «این ملاقات مثل این بود که گویی بالهای بزرگی پیرامون من به هم می خوردند و موسیقی ایجاد می کردند... بالهای دوران گذشته. آیا من در کارکاسون هستم؟ آیا من در اویگنون هستم؟ آیا در ونیز هستم؟ (چقدر آرزو می کنم به جای آنکه همیشه در مونت کارلو تمامش کنیم، بیشتر ادامه می دادیم و به کارهای خطیرتر اقدام می کردیم.) بله، دیدار با تو، خیلی خوب و لذت بخش بود... و شادی  و احساس خوشبختی ناشی از داشتن تو در کنار خودم در اتومبیل به قدری قوی بود که حتی با وجود درد و اندوه سخت و غیرمنتظره وداع گفتن با تو، در من روح تازه ای دمید و مرا دوباره زنده کرد. ... به تو گفتم از تو وحشت داشته ام. این حقیقت دارد. نمی خواهم دوباره آنگونه شیفته تو شوم که این شیفتگی تمام دنیای مرا در بر گیرد، یا به گونه ای گرفتار و خواهان و سخت مشغول و مجذوب تو گردم که زندگیم، آنگونه که اکنون تنظیم نموده ام را پیچیده و بغرنج سازد. صراحتا و قطعا من نمی خواهم در معاشقه های پنهانی، دسیسه ها، فتنه ها و دوز و کلک هایی که «یک عشقبازی» با تو متضمن آنها است، وارد شوم. از این گذشته، آن تنها «یک عشقبازی» نخواهد بود. آن از سرگیری ماجرایی خواهد بود که تو به حق آنرا یک تراژدی یونانی می نامی و من نمی خواهم آن تکرار شود...»
آنها تا آخر عمر بهترین دوستان یکدیگر باقی ماندند، پس از پایان جنگ ویولت به زندگی سابقش در فرانسه و ایتالیا بازگشت و ویتا هرسال پاییز و زمستان را در خانه های او در پاریس، سنت لوپ و فلورانس به سر می برد. ویتا در سال 1962 بر اثر سرطان روده درگذشت و ده سال پس از آن، ویولت نیز به او پیوست تا برای همیشه به یکدیگر عشق بورزند، در جایی که هیچ محدودیتی برای عشق ورزی وجود ندارد.

در حاشیه داستانم (گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی)


به قلم ویتا عثمانی
داستانم به قسمت 50ام رسید. پیش از این در نظر داشتم داستانم را در حدود پنجاه قسمت به پایان برم، ولی بعضی جاها دست خودم نبود و بیش از آنچه از پیش مد نظرم بود مفصل نگاشتم.
می دانم داستانم زیاد منسجم و هماهنگ نیست، چون شرایط من و روحیه من همیشه برای نوشتن این داستان کاملا مساعد نبوده است، به خصوص آنکه این اواخر خود من نیز اولین عشقم را تجربه کردم که باعث شد نتوانم خودم را در عاشقانه های این دو شاعر و هنرمند عزیزی که داستان عشقشان پرآوازه تر از شعر و هنرشان است، غوطه ور سازم،  و به همین دلیل تصمیم گرفتم برای مدتی دست نگاه دارم. دو قسمت بعدی را نوشته ام، اما از آن زیاد راضی نیستم و به همین دلیل داستانم را به روز نکرده ام. اما در مورد بخشها ژیشین باید بگویم در بعضی قسمتها واقعا به آنچه اتفاق افتاده وفادار بوده ام و استنادهای مکرر به نوشته های ویولت و ویتا نشانه بارز این قسمتها است، در دیگر بخشها سعی کرده ام با حفظ شخصیت واقعی قهرمانان داستان، پیرامون آنها «داستان پردازی» کنم. دوست دارم پیش از آنکه ادامه دهم قدری درنگ کنم و از خوانندگان خوب داستانم خواهش کنم که در بخش نظرات به من بگویند چه بخش یا بخش هایی از داستان را بیشتر دوست داشته اند و البته خود من نیز نظرم را در اینجا می نویسم:
قسمتهای 17 تا 36 در بهترین شرایط نگارش یافته است، زمانی که واقعا سعی کردم به دنیای ویتا و ویولت وارد شوم و آنها و احساسشان نسبت به یکدیگر را درک کنم. انتخاب یک قسمت دشوار است ولی قسمت 32 یکی از بخشهایی است که خیلی دوست دارم، اگرچه این قسمت از داستان پردازی های خود من است ولی جملاتی که بین ویتا و ویولت رد و بدل می شود به نظرم خیلی با شخصیت آنها و محبتشان نسبت به یکدیگر وفق دارد. در این قسمت سعی کرده ام ویتا بیشتر در مقام عاشق قرار گیرد تا معشوق و این چیزی است که این قسمت را از دیگر بخشهای داستان متمایز می سازد. اینجا ویتا پس از دوره ای طولانی از تردید و دودلی بالاخره در برابر عشق تسلیم می شود.
ویتا به ویولت می گوید: «از وقتی ما یک بچه بودیم تا الان، هر وقت از هم دور می شدیم حسودیم می شد، می دانستم تو وفاداری، می دانستم کسی جز من نمی تواند تو را به دست آورد، پای آدمی در میان نبود، ولی به زمان حسودیم می شد که بر لحظات تو سایه می افکند و به مکانی که تو را احاطه می کرد، به اینکه آنها می توانند شاهد زیبایی تو، ظرافت تو و روزهایی از زندگی تو باشند که من آنها را نمی توانستم ببینم.»
...
آخرین پاراگراف قسمت 21 را هم خیلی دوست دارم، آنجا که ویولت به ویتا که دچار تردید و هراس است، ویتا که به پیمانهایش وفا نمی کند، ویتا که ویولت را تنها می گذارد و پس از آن آشفته و عصبانی از ازدواج اجباری ویولت با او بدرفتاری می کند چنین می گوید:
«... من از ریاکاری بیزارم، بگذار آنگونه که هستیم خودمان را اظهار کنیم، بگذار آزاد باشیم، تو چرا از اینکه دیگران بفهمند یک زن را دوست داری هراس داری؟ تو اولین زنی نیستی که اینگونه آفریده شده ای؟ به زنان بزرگی فکر کن که اینگونه زیستند، به سافوی لزبوس فکر کن، به افرا بن که دربندش کردند، او هم مثل تو بود، هم سافیک و هم شاعر، اما از اظهار خویش واهمه نداشت، او را در اتاقی تاریک زندانی کردند، قلم و معشوقه اش را از او ربودند ولی روحش آزاد زیست. به دیگران فکر کن، ژاندارک، ایمیلی دیکینسون، ژرژ ساند، هلن تروا، کریستینا روزتی و ملکه کریستینا..... کدامیک از سافیک بودن خویش شرمنده بودند که تو دومی شان باشی. آنها راه را برای ما هموار کردند و ما باید راه را برای زنان بعد از خود هموار کنیم. من فکر می کنم کمتر زن بزرگی در تاریخ بوده است که به زنی عشق نورزیده باشد، من دوست دارم با افتخار به همه بگویم من به کسی عشق می ورزم که از جنس من است، یک زن، یک شاعر، یک هنرمند، یک کولی، یک انسان آزاد...»
نظر شما چیست؟

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش پنجاهم



به قلم ویتا عثمانی
ویتا ساعت هشت صبح به اویگنون رسید، او به هتلی که محل اقامت ویولت بود رفت. ویولت منتظر او بود. با دیدن او از هتل بیرون آمد و آنها محکم یکدیگر را در آغوش کشیدند، گویی هیچ چیز نمی توانست مهر و محبت آنها را نسبت به یکدیگر کمرنگ سازد. ویتا خیلی خسته بود ولی با دیدن ویولت تمام خستگی اش را فراموش کرد، ویولت خیلی دلتنگ و افسرده بود ولی با دیدن ویتا گویی روحی تازه در او دمیده شد. آنها چند دقیقه بدون آنکه حرف بزنند یکدیگر را محکم در آغوش گرفته بودند، آنگاه ویتا ویولت را کنار زد، و برای یک دقیقه به چهره زیبای او خیره شد. ویولت به او لبخند زد. ویتا گونه ویولت را بوسید و زمزمه کرد: «من طلسم شده تو هستم لوشی، نتوانستم بیشتر از این دوری تو را تحمل کنم.»
ویولت لبخند زد و گفت: «تنها چیزی که باعث شد در این مدت تاب بیاورم امیدم به دیدار دوباره بود عزیزم.» دست ویتا را در دست گرفت و نگین لاوا انگشترش را لمس کرد، انگشتان او را نوازش کرد و گفت: «تو راه طولانی و خسته کننده ای آمده ای، بیا کمی استراحت کن.»
آنها به اتاقشان رفتند. ویتا خیلی زود به رختخواب رفت، او قبل از آنکه بخوابد ویولت را صدا کرد و از لبانش بوسه گرفت، آنگاه او را محکم در آغوش گرفت و خیلی زود به خواب رفت.
آنها ناهار را با پت و ژوان صرف کردند، ولی پس از ناهار از آنها جدا شدند و خودشان به جاهایی رفتند که پیش از این در سفر قبلی شان رفته بودند و برایشان یادآور خاطرات خوش گذشته بود.
همه چیز خوب پیش می رفت تا آنکه آن شب ویولت به ویتا گفت: «پت و ژوان می خواهند به ایتالیا بروند، آنها امروز به من گفتند ما هم می توانیم با آنها همراه شویم.»
ویتا گفت: «من نمی توانم. من فقط ده روز می توانم بمانم.»
«چرا؟»
«نمی توانم بیشتر از این خانه و بچه ها را رها کنم.»
ویولت عصبانی شد: «من همیشه آخرین کسی هستم که در زندگیت برایت مهم است. اگر واقعا نمی خواهی بیشتر از ده روز بمانی، همین الان از پیش من برو.»
ویتا ساکت ماند.
ویولت ادامه داد: «من بازیچه تو نیستم. نمی خواهم با من بازی کنی.»
ویتا به او نزدیک شد و خواست او را ببوسد، ویولت او را کنار زد و گفت: «اگر برایت فقط یک سرگرمی هستم نمی خواهم هیچوقت تو را ببینم. زودتر از اینجا برو.»
ویتا سیگارش را روشن کرد. چیزی نگفت، اما نگاهش را به ویولت دوخته بود.
ویولت گفت: «بهتر است من بروم.»
در اینجا ویتا اظهار داشت: «لوشکا، آرام باش، تو در مورد من اشتباه می کنی.» کمی مکث کرد و ادامه داد: «واقعا خنده دار است.. حرفهایی که تو می زنی. من نگفتم تو را اینجا رها می کنم و خودم به انگلستان برمی گردم. ما با هم به انگلستان می رویم.»
«من به انگلستان نمی آیم.»
ویتا پرسید: «چرا؟»
«من از انگلستان متنفرم. من نمی توانم آنجا را تحمل کنم.»
ویتا عصبانی شد: «تو خیلی خودخواه هستی، تو حق نداری چیزی را به من تحمیل کنی. من تو را به انگلستان می برم.»
«میتیا، عزیزم، آنجا جای ما نیست.»
ویتا با صدای بلند گفت: «دوستت پت و ژوان آنجا زندگی می کنند.»
«تو درست می گویی، ولی پت کاری به خانواده اش و اینکه آنها چه در موردش فکر کنند ندارد. دوستانش هیچکدام درگیر عرف و سنت حقیر و بی ارزش آنجا نیستند ولی تو نمی توانی، تو تحت تاثیر مادرت و هارولد هستی.»
«من نمی خواهم تو برای من تعیین تکلیف کنی. خودم می دانم چگونه زندگی کنم.» ویتا خیلی عصبانی بود.
ویولت گفت: «تو فکر می کنی این عشقی که بین من و تو وجود دارد درست است؟»
ویتا جواب نداد و کتش را پوشید و از اتاق بیرون رفت. ویولت او را دنبال کرد، ویتا با خشم گفت: «می خواهم چند ساعتی تنها باشم، تو در اتاق بمان تا برگردم.»
ویولت فکر کرد بهتر است تنهایش بگذارد. او به اتاقش برگشت. ساعت از یازده گذشت و ویتا برنگشت. ویولت نگران بود. با اینکه دیروقت بود به اتاق پت و ژوان رفت. پت به او گفت: «عزیزم، چرا او را عصبانی می کنی؟ سعی کن این ده روز با آرامش او را راضی کنی بیشتر بماند. اگر این ده روز به او خوش بگذرد مطمئن باش بیشتر می ماند.»
ویولت ناامیدانه گفت: «هر چقدر هم بماند روزی مرا ترک می کند پت. من خسته شده ام، خیلی چیزها و آدمها در زندگی او هستند که بیشتر از من برایش اهمیت دارند.»
پت با مهربانی اظهار داشت: «ویولت، عزیزم، من جای تو بودم، از همان روزی که ویتا ازدواج کرد فکر او را از سرم بیرون می کردم.»
«ویتا از هجده سالگی عوض شد، قبل از هارولد هم با رزاموند بود. ولی من آنقدر به او محبت کردم که طی این دو سال دیگران در زندگی اش، کمرنگ شدند و من روز به روز پررنگ تر شدم، نمی توانم فکر کنم دوباره همه چیز به حالت سابق برگشته است.»
«ویولت قوی باش. اگر می خواهی ادامه دهی این را بدان که این یک مبارزه نابرابر است. ویتا هنوز به خانواده اش، به مادرش، به کشورش و آداب و رسومش پایبند است. حتی اگر تو برایش خیلی مهمتر از هارولد و خانواده اش باشی، باز ممکن است تو را به خاطر آنها رها کند. ویتا با من یا ژوان یا تو خیلی تفاوت دارد. ما حاضریم خیلی چیزها را از دست بدهیم تا آزاد زندگی کنیم، ولی ویتا مثل ما فکر نمی کند.»
«پت، من بدون ویتا نمی توانم ادامه دهم.»
پت با لحنی تسلی بخش گفت: «امشب ویتا برمی گردد، اگر هم برنگشت، بالاخره فردا می آید. تو با او خیلی مهربان باش، سعی کن در هر لحظه رضایت او را بدست آوری. بعد از دو سه روز دوباره از او بخواه بیشتر با تو بماند تا با هم به ایتالیا بروید. فکر کنم آن وقت قبول کند. ما هم این دو سه روز اینجا می مانیم، تا با هم برویم.»
دیروقت بود و ویولت بیشتر آنجا نماند. او به اتاق خودش رفت و منتظر ویتا ماند.
حدود یک ساعت از نیمه شب گذشته بود که ویتا برگشت.
ویولت با ملایمت اظهار داشت: «عزیزم، چقدر دیر کردی، من خیلی نگرانت شدم.»
ویتا گفت: «من گرسنه ام. شام نخورده ام. چیزی برای خوردن داری؟»
ویولت می دانست ویتا وقتی عصبانی و ناراحت است غذا نمی خورد، می دانست ویتا در اینگونه مواقع دوست دارد تنها قدم بزند، می دانست پس از این پیاده روی طولانی حالش بهتر شده است. به او گفت: «من هم شام نخورده ام محبوب من، ولی چیزی برای خوردن دارم.»
آنها با هم شام مختصرشان را خوردند. پس از شام ویتا به ویولت گفت: «اگر دوست نداری بیشتر بمانم فردا صبح از اینجا می روم.»
ویولت اظهار داشت: «من به خاطر چیزی که گفتم عذرخواهی می کنم. من به تو نیاز دارم، این مدتی که از هم دور بودیم به من خیلی سخت گذشت، به همین خاطر امروز وقتی فکر کردم بعد یک ماه جدایی فقط ده روز با هم خواهیم بود خیلی ناراحت شدم. من بدون تو نمی توانم تاب بیاورم میتیا.»
ویتا چیزی نگفت، فقط او را در آغوش گرفت و لبان او را بوسید، او هم به ویولت نیاز داشت، خیلی هم نیاز داشت، ولی نمی توانست (یا شاید نمی خواست) آن را بر زبان آورد.
بالاخره شب بعد ویتا با ویولت در مورد سفر ایتالیا موافقت کرد و آنها به اتفاق پت و ژوان یک اتوموبیل اجاره کردند تا به ایتالیا بروند.
این داستان ادامه دارد...

عکس: ویتا سکویل وست.

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش چهل و نهم


به قلم ویتا عثمانی
وقتی ویتا به انگلستان گشت، با معضلی بزرگ مواجه می شود، مادرش که معلوم نبود چه وقت کتاب ویتا را خوانده بود (اما می توان حدس زد، چون اگر به یاد داشته باشید روزی که ویتا، هارولد را در سوئیس ترک کرد، یک نسخه از کتاب را برای او به جا گذاشت، تا هارولد با خواندن آن به واقعیت رابطه ویتا با ویولت پی ببرد و بداند چرا نباید از او بعضی انتظارات داشته باشد!)  با انتشار کتاب مخالفت کرد، و از ویتا خواست آن را چاپ نکند، چون فکر می کرد جولیان و اوا خیلی به ویتا و ویولت شباهت دارند و انتشار آن بازار شایعات را گرم می کند.
ویتا در دفترش نوشت: «اسم کتابم را به «چالش» تغییر دادم، مامان زیاد سوال می پرسد، من نمی توانم از انتشار آن صرفنظر کنم.»
لیدی سکویل ویتا را راحت نمی گذاشت، او سه روز متوالی به دخترش اصرار می کرد که از انتشار کتابش صرفنظر کند و ویتا قبول نمی کرد.
مادر ویتا نهایت تلاش خودش را کرد و بالاخره یک قاصد فرستاد تا ویتا را راضی کند که از انتشار کتاب دست بکشد. این قاصد خانم لاندز از دوستان لیدی سکویل بود. او سعی کرد با ملایمت و طی یک مباحثه طولانی ویتا را متقاعد کند. ویتا نوشته است: «او از من می خواهد از آن صرفنظر کنم... می گوید اگر ال. [لوشکا] مرده بود باز آن را چاپ می کردم؟ و.... این گفته مرا آزار می دهد... به شایعات ذره ای اهمیت نمی دهم ولی خانم لاندز خیلی مهربان است، پس من کوتاه می آیم. امیدوارم مامان راضی شود. بالاخره او مرا شکست داد.»
ویتا روز بعد دستنوشته را از ناشرش تحویل گرفت و قرارداد را فسخ کرد، اما ظاهرا در این مورد چیزی به ویولت نگفت، آن روز دقیقا سی روز پس از جدایی او و ویولت بود. وقتی به خانه برگشت نسخه دستنوشته کتاب را به دست گرفت و صفحاتی از آن را مرور کرد، خیلی احساس تنهایی می کرد، دلش برای ویولت تنگ شده بود، چطور می توانست سی روز دیگر نیز دوری از او را تحمل کند؟ سیگارش را روشن کرد و از پنجره باغ را نظاره می کرد، باران می بارید، از خانه بیرون رفت، در باغ قدم میزد، از اینکه قطرات باران بر صورت او فرود می آمد حس خوبی داشت، وقتی به خانه برگشت، خورشید در حال غروب کردن بود، پسرها همراه با پرستارشان از خانه لیدی سکویل برگشته بودند، ولی ویتا باز احساس تنهایی می کرد. او به حضور ویولت نیاز داشت، برای ویولت نامه نوشت، در حال نوشتن آن نامه بود که ویولت تلفن کرد. ویتا با شنیدن صدای زیبا و عمیق او خوشحال شد. ویولت گفت: «امروز سی روز است که از هم دوریم محبوب من، دلم برایت خیلی تنگ شده است.»
ویتا گفت: «الان کجا هستی؟ با چه کسی هستی؟»
«اویگنون، با پت و ژوان.»
«دنیس کجاست؟»
«پاریس است عزیزم. میتیا، دلم برایت تنگ شده است، اویگنون خیلی زیباست، ولی بی تو من افسرده ام. چیزی نیست که مرا به وجد آورد. اگر پت و ژوان نبودند، شاید قبل از این خودم را کشته بودم.»
ویتا سکوت کرد. ویولت ادامه داد: «خواهش می کنم میتیا، کارهای مرا ببخش و زودتر بیا، عشق من، محبوب من، بدون تو نمی توانم ادامه دهم.» صدای ویولت بغض آلود بود.
ویتا گفت: «تو بیا اینجا، بیا با هم باشیم.»
ویولت اظهار داشت: «نه، ما نمی توانیم آنجا با هم باشیم، بعد از کاری که یک ماه پیش کردیم، مادرت و مادرم اجازه نخواهند داد مثل گذشته با هم باشیم.»
ویتا گفت: «من نمی توانم خانه ام را رها کنم. حداقل تا یک ماه دیگر نمی توانم بیایم.»
ویولت اصرار کرد اما ویتا همچنان سرسخت مقاوت کرد. ویولت مکالمه تلفنی را تمام کرد و به او نامه نوشت. در نامه نوشته بود: «میتیا، اگر نمی توانی تا آخر این هفته بیایی یا شاید نمی خواهی بیایی، خواهش می کنم دیگر هیچوقت نیا، آنچه بین ما بود تمام شده است. من نمی توانم تا یک ماه دیگر منتظر بمانم، دیگر من وجود ندارم که بیایی. هستم اما دیگر سرزندگی در من نخواهد بود، شاید جسمم زنده باشد ولی روحم مرده است.»
روز بعد ویتا نامه را دریافت کرد، بلافاصله به ویولت تلفن کرد: «لوشکا، حالت چطور است؟»
ویولت پرسید: «نامه های من به دستت رسید؟»
«بله، سه نامه. لوشکا، تا کی اویگنون می مانی؟»
«برایم مهم نیست، تا هر وقت پت و ژوان اینجا باشند.»
ویتا گفت: «تو ناراحت به نظر می رسی عزیزم، اگر بگویم به زودی می آیم تو را ببینم خوشحالت نمی کند؟»
ویولت با افسردگی گفت: «بستگی دارد این "به زودی" را چه تعریف کنی!»
ویتا اظهار داشت: «من سعی می کنم فردا حرکت کنم، فکر کنم پس فردا به اویگنون برسم.»
ویولت خیلی خوشحال شد.
 ویتا روز بعد صبح زود لندن را ترک کرد و به برایتون رفت، تا عازم فرانسه شود. شامگاه به پاریس رسید و با قطار ساعت هشت به سمت اویگنون در جنوب شرقی فرانسه حرکت کرد. همانطور که در دفتر یادداشتهای روزانه اش نوشته است تمام شب را تا صبح که به اویگنون رسید از شدت هیجان بیدار بود. ولی برایش مهم نبود، مهم آن بود که صبح روز بعد لوشی محبوبش را پس از سی و سه روز جدایی می دید، در تمام این دو سالی که رابطه شان به طور جدی شروع شده بود هیچوقت اینقدر طولانی از هم دور نمانده بودند، حتی متعاقب ازدواج ویولت با دنیس، وقتی ویولت با دنیس به «ماه عسل»! اجباری شان رفته بود بیست و چند روز بیشتر از هم دور نبودند.
این داستان ادامه دارد... 

شرح تصویر: عکس ویولت و مادرش بر روی تمبر.

۱۳۹۱ مرداد ۷, شنبه

جمعه رنگین کمانی

امروز هر یک از ما جمعه رنگین کمانی را به نحوی جشن گرفتیم، به امید آنکه همه روزهایمان رنگین کمانی شود و دنیای سیاه و سفید آنها را نیز رنگی گنیم. 

ما رنگین کمانی ها جاودانه ایم

بزن باران و شادی بخش جان را
به باران شوخ و شیرین کن زمان را
به بام غرق در خون دیارم
بپا کن پرچم رنگین کمان را
بزن باران که بی صبرند یاران
نمان خاموش، گریان شو، بباران
بزن باران بشوی آلودگی را