به قلم ویتا عثمانی
ویتا خیلی آشفته بود، نه می توانست از ویولت دست
بکشد، و نه آنگونه که ویولت از او می خواست زندگی کند. او طبق عادتش در زمانهایی
که عصبی یا نگران بود پیوسته سیگار می کشید و با شمردن ته سیگارهایش خودش را سرگرم
می کرد. بعد از حدود یک ساعت ویولت به اتاق بازگشت، ویتا که اشک می ریخت، به محض
آنکه صدای پای او را شنید، سراسیمه اشکهایش را پاک کرد و سعی کرد دیگر گریه نکند.
ویولت وارد بهار خواب شد، روبروی او نشست و در
حالی که سیگار را از دست ویتا می گرفت و خاموش می کرد گفت: «حالت چطور است محبوب
من؟»
ویتا سرش را بلند کرد و به او نگاه کرد. لحن
ویولت و نگاهش خیلی ملاطفت بار بود. ویتا کمی لبخند زد اما جوابش را نداد.
ویولت دست ویتا را در دست گرفت و در حالی که
آنرا نوازش می کرد با لبخندی دلنشین گفت: «میتیای زیبای من، فکر می کنم دیگر دوست
نداری در ونیز بمانیم، نظرت در مورد ورونا چیست؟»
ویتا جواب نداد، سیگار بعدی را روشن کرد و پس از
آنکه نگاهی اجمالی به ویولت انداخت، نگاهش را به افق دوخت.
ویولت رنجیده بود، دیگر چیزی نگفت، اما همچنان
روبروی ویتا نشسته بود و فکر می کرد چطور می تواند ویتا را بیشتر از این در کنار
خود نگهدارد. او می دانست بعد از ماجرای آمیین ویتا خیلی عوض شده است، ولی باور
داشت که هیچ اتفاقی نمی تواند عشق واقعی را از بین ببرد. او به عشق ویتا ایمان
داشت و همین باعث می شد در برابر کم اعتنایی ها و عهدشکنی های ویتا خودش را نبازد.
او ساکت ماند و ویتا هم چیزی نگفت. هیچکدام مایل
نبودند دیگری را ترک گویند. ویتا دو دلبستگی داشت و تمام سعی خودش را می کرد که هر
دو را برای خود نگه دارد. در یک طرف عشق بود، و همه می دانیم نیروی عشق تا چه حد
قوی است و در طرف دیگر تمام آن چیزهایی که به او آموخته بودند باید آنها را ارج
نهد، و اصول اخلاقی حکم می کرد که به آنها پایبند بماند: کشورش، خانواده، بچه ها،
همسرش به علاوه رفاه و شهرتی که در انگلستان به عنوان دختر یک خانواده اشرافی و
ثروتمند و یک نویسنده پراستعداد داشت.
ویولت یک وابستگی بیشتر نداشت و آن عشقش بود.
ویولت از آن دسته آدمها بود که برای عشق ورزی زندگی می کنند و نه چیز دیگر. او به
ندای دلش گوش می داد. برای او اصول اخلاقی مردم پیرامونش مضحک و نابجا بود. او از
ریاکاری بیزار بود و یکبار در نامه ای به ویتا نوشت: «ژرفای ریاکاری که در تو وجود
دارد باعث می شود موهای بدنم سیخ شوند.»
او با تمام وجودش سعی کرده بود ویتای عزیزش را
به سلک خودش درآورد، اما بعد از آمیین دیگر نمی توانست از بی ریایی نزد ویتا چیزی
بگوید. ویتا آن ماجرای کوچک را بهانه کرده بود تا ویولت را به عنوان کسی که خوب
حرف می زند اما خوب عمل نمی کند تحقیر کند. ویتا می دانست ویولت با او خیلی روراست
بوده است، ولی دنبال بهانه ای بود تا بتواند ویولت را در کنار دیگر وابستگی هایش
برای خود نگاه دارد، اما ویولت در برابر این خواسته نابجای ویتا تسلیم نمی شد، چون
برای او ریاکاری از هر چیزی بدتر بود.
ساعتی گذشت و ویولت اظهار داشت: «میتیا، ساعت
نزدیک نیمه شب است، دیشب در همین ساعت مرا در رختخواب در آغوش کشیده بودی و برایم
از داستانت می گفتی و از اینکه چطور داستانها و اشعارت را قبل از انتشار تنها با
من و نه هیچ کس دیگر قسمت می کنی. الان حدود بیست و چهار ساعت گذشته است و تو حتی
نمی خواهی با من حرف بزنی. میتیا، عشق من، عزیزترینم، تو باید آزاد باشی. من همیشه
تو را برتر از خودم دانسته ام، از وقتی بچه بودیم و به مدرسه ولف می رفتیم. تو
همیشه برتر بودی. تو سرور من هستی میتیا، من دوست ندارم در برابر هیچکس جز تو مطیع
و فرمانبردار باشم، من در برابر هیچکس جز تو تسلیم نمی شوم و برای من خیلی سخت است
که ببینم تو، تویی که در برابرت بی چون و چرا تسلیمم، در مقابل چیزهایی سر فرود
آوری که خیلی حقیر و بی ارزشند.» سپس دست ویتا را در دست گرفت.
ویتا به او نگاه کرد. شانه ها و بازوان ویولت
عریان بود و از صدایش مشخص بود که سردش شده است. ویتا گفت: «لوشکا، برو داخل،
اینجا سرد است.»
ویولت آرام گفت: «نه، سردم نیست عزیزم.»
ولی ویتا بلند شد و شنلش را برایش آورد، پس از
آنکه آن را روی شانه های ویولت انداخت، دوباره روبروی ویولت نشست.
ویولت ادامه داد: «محبوب من، اگر دوست داری
اینجا بمانی، از سر وظیفه به انگلستان نرو، اما اگر دیگر دوست نداری اینجا با من
بمانی، خواهش می کنم هر جا دوست داری برو، ولی من با تو نمی آیم.»
«تو باید بیایی.»
«دلم برایت تنگ می شود میتیا، هر نفسی که دور از
تو می کشم برایم رنج و عذاب است ولی با تو به انگلستان نمی روم.»
ویتا گفت: «من فردا می روم. تو باید بیایی، چون
تو نمی توانی بدون من در خارج بمانی. تو به من نیاز داری.»
ویولت ناراحت شد: «تو خیلی خوب مرا تحقیر می
کنی!»
ویتا با تمسخر گفت: «وقتی من نبودم جواهرات تو
را دزدیدند یادت هست؟»
ویولت اظهار داشت: «به خاطر آنکه برایم مهم
نبود. میتیا، من قوی تر از آن کسی هستم که تو در ذهن خود تصور می کنی! من با تو
نمی آیم.»
ویتا گفت: «به هر حال من فردا می روم.» بیشتر
چیزی نگفت و به اتاق رفت و بر تختخوابش دراز کشید. ویولت در بهارخواب ماند. او
آرام اشک می ریخت، وقتی به اتاق برگشت ویتا به خواب رفته بود و ویولت هیچوقت
ندانست آن شب قبل از خواب ویتا در دفتر یادداشتهای روزانه اش چه نوشته بود. او
نوشته بود:
«ونیز. همه چیز دوباره تیره و تار شد. مجبور شدم
به لوشکا بگویم باید به انگلستان برگردم. اوضاع افتضاح است. حس لوشکا و علاقه او
نسبت به من خیلی عمیق شده است و همینطور حس و علاقه من نسبت به او...»
این داستان ادامه دارد....
شرح تصویر: ویولت و ویتا اثر یک لزبوسی دوستدار ویولت
شرح تصویر: ویولت و ویتا اثر یک لزبوسی دوستدار ویولت







