کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ آذر ۵, یکشنبه

روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان


بیست و پنجم نوامبر روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان است، خیلی خوشحال می شوم خود شما در کنار من در کامنتهایتان به این موضوع (انواع خشونت ها، روشهای مبارزه با آنها و...) بپردازید.  
به امید روزهای بهتر


گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش شصت و یکم


به قلم ویتا عثمانی
دنیس به ساسکس بازگشت و به ویولت تلفن کرد که به پوسینگورث، خانه بزرگشان در آنجا برگردد، ویولت که آن وقت در لانگ بارن با ویتا بود مایل به بازگشت نبود، ولی ویتا او را مجبور کرد که برگردد، چون می ترسید خانم کپل به خاطر دخالت در امور خانوادگی شان عصبانی شود. وقتی ویولت تسلیم شد، آخرین قطار ساسکس حرکت کرده بود و ویتا با اتوموبیل خودش او را به خانه اش برد، آنگاه که به آنجا رسیدند ساعت از نیمه شب گذشته بود. ویتا بیشتر از یک ساعت در خیابانهای ساسکس دنبال جایی برای ماندن می گشت تا بالاخره اتاقی در بالاخانه یک خانه کوچک پیدا کرد. او نمی خواست به کنت بازگردد، چون هم دیروقت بود و هم دوست داشت فردا دوباره ویولت را ببیند.
صبح به ویولت تلفن کرد: «دنیس هنوز آنجاست؟»
ویولت با افسردگی پاسخ داد: «بله میتیا، دنیس حالش خوب نیست، فکر نمی کنم این هفته سر کار برود.»
«لوشکا، من هنوز ساسکس هستم.. دوست دارم تو را ببینم.»
ویولت خوشحال شد: «من فکر کردم برگشتی، چه خوب کاری کردی که ماندی، کجا یکدیگر را ببینیم؟»
«من می آیم پوسینگورث تو را برمی دارم.. راستی، به دنیس چه می گویی؟»
«می گویم می روم تو را ببینم.»
«نه لوشی، نه... بگو یکی دیگر از دوستانت را قرار است ببینی!»
«باز ریاکاری؟! ... ولی هر چه تو بخواهی محبوب من، من حاضرم برای همین دیدارهای گذرا هر کاری بکنم.»
آنها با هم برای نهار به یک رستوران ارزان قیمت رفتند، دیگر خبری از غذاهای خوشمزه رستوران "شیر سرخ" نبود، نگاهی به منو انداختند و بیش از آنکه به نام غذاها توجه کنند حواسشان به قیمت ها بود. ویتا پرسید: «چه دوست داری لوشکا؟»
ویولت با لبخند پاسخ داد: «جولیان را، محبوب من.»
ویتا خندید و گفت: «چه غذایی را دوست داری؟»
ویولت باز با لبخند گفت: «هرچه جولیان دوست داشته باشد.»
ویتا زمزمه کرد: «هر چه اوا دوست داشته باشد.»
...
غروب بود که ویتا ویولت را به خانه اش رساند و خودش به کنت بازگشت. تازه به لانگ بارن رسیده بود که ویولت تلفن کرد و گفت: «دنیس احتمال دارد برای درمان به هلند برود و مامان از من خواسته است با او بروم.»
«نه، تو همین جا می مانی... اگر بمانی خیلی خوب می شود، من مثل سابق در ساسکس تو را می بینم.»
ویولت آهی کشید و گفت: «کاش همه چیز مثل سابق بود.. میتیا خواهش می کنم به یک سفر برویم، لازم نیست جای دوری باشد...»
ویتا حرفش را قطع کرد: «امکان ندارد.»
ویولت دیگر چیزی نگفت.
چند روز دیگر دنیس تصمیم گرفت به هلند برود، و مادر ویولت از او خواست شوهرش را همراهی کند. ویولت به دنیس گفت می خواهد همراه با ویتا برای سه هفته به پاریس نزد هارولد برود، زیرا هارولد در سفارت مشغول است و ویتا دوست دارد در اوقاتی که هارولد نیست او را داشته باشد. دنیس موافقت کرد، اما ویتا نه تنها حاضر نشد به این سفر بروند بلکه به خاطر این حرف ویولت خیلی عصبانی شد: «تو به چه حقی از جانب من حرف زده ای؟»
ویولت ترسید، همیشه عصبانیت ویتا او را می ترساند، با کمی لکنت اظهار داشت: «خواهش می کنم عصبانی نشو محبوب من، تو که دوست نداری با دنیس به هلند بروم، این بهترین راه است، آنها نمی گذارند من در انگلستان تنها بمانم، ولی اگر بگویم به تو قول داده ام برای دیدار با هارولد همراهی ات کنم مخالفتی ندارند، به خاطر وجود هارولد احساس خطر نمی کنند.»
«بیخود کردی این را گفتی. من با تو به هیچ جا نمی روم.»
ویولت گفت: « عشق من، من از ریاکاری بیزارم. من نمی خواهم با دنیس به هلند بروم.»
ویتا هنوز عصبانی بود: «روزی که با او ازدواج کردی ترس از ریاکاری را فراموش کرده بودی؟ ترس از هرزگی را چطور؟»
ویولت همیشه این سرزنش ویتا را می شنید و از ترس عصبانی شدن او و از دست دادنش، سعی می کرد در برابرش سکوت کند، در صورتی که این ویتا بود که او را رها کرد و در این مورد با او همراهی نکرد و سپس در پاریس با او به خشونت رفتار کرد.
ویولت سعی کرد به او نزدیک شود، دست او را در دست گرفت و نوازشش کرد: «محبوب من، به خاطر آن قبلا عذرخواهی کرده ام، می دانی میتیا.. من انسانم، حتی یک انسان بزرگ یا خاص هم نیستم، بلکه یک انسان خیلی کوچک،.. بله، من نباید تن به آن ازدواج صوری می دادم، این ریاکارانه بود، ولی تو که انسان بزرگی هستی، تو که این قابلیت را داری که به جایی برسی که تمام زنان و مردان برجسته تاریخ در برابرت زانو بزنند و تعظیمت کنند، تو چرا به جایی رسیدی که مرتب شانه خالی می کنی و آن وقت مرا هرزه می نامی؟»
ویتا دستش را که در دست ویولت بود کنار کشید و گفت: «خفه شو، همه دنیا نمی توانند به اراجیف تو گوش دهند.»
ویولت اظهار داشت: «من از همه دنیا نخواستم به حرفهای من گوش دهند، فقط از تو خواستم، تویی که از بچگی با تو بزرگ شده ام، تویی که همیشه دیدگاهایم را تحسین می کردی، ولی حالا... تو نه تنها تحسینم نمی کنی بلکه مرا هرزه می نامی! بله میتیا، در نظر تو من هرزه ام، چرا؟ چون برخلاف غالب آدمها و از جمله هارولد نیکولسون عزیزت، در تمام زندگی ام همه قلب و روح و جسمم را تنها به یک نفر سپرده ام... من هرزه ام، چون برای نگه داشتن عشقم مبارزه می کنم... من هرزه ام چون دو روز پس از ازدواجم از همه رابطه مان نزد دنیس گفتم تا هیچ وقت فکر نکند ممکن است در برابر شروطم کوتاه بیایم...»
ویتا خواست حرف بزند، ویولت گفت: «خواهش می کنم اجازه بده حرفم را تمام کنم.» سپس ادامه داد: «میتیا، عشق من، منظور من این نیست که تو هرزه ای، اگر این را بگویم تو می توانی زبان مرا ببری، ولی تو با رزاموند بوده ای، با هارولد بوده ای، و حالا هم بین من و هارولد مرددی...»
ویتا حرف او را قطع کرد و فریاد زد: «بیشتر از این مزخرف نگو! این تو بودی که به من دروغ گفتی و با دنیس ازدواج کردی.»
ویولت ساکت نشد، او با حرارت و با ملایمت و در حالی که نگاه عاشقانه و پرخواهشش را از ویتا برنمی داشت ادامه داد: «خوب می دانی بین من و دنیس هیچی نیست... ولی خود تو هفته پیش در نامه ات به من نوشتی این زندگی دوگانه آزارت می دهد، اینکه از یک طرف هارولد و بچه ها هستند و از طرف دیگر من... من سعی کردم تو را متقاعد کنم هارولد را کنار بگذاری، و این سعی ام تنها از روی خودخواهی یا حسادت نبود، بلکه به خاطر این بود که او لیاقت وجود باشکوه تو را ندارد... میتیا همیشه گفته ام از تو انتظار وفاداری ندارم، مگر کدامیک از پادشاهان یا ملکه ها وفادار بوده که تو دومی باشی؟ تو می توانی در کنار من زنان و حتی مردان دیگری -البته اگر مردانی باشند که بتوانند مثل زنان عشق بورزند- را داشته باشی و هر طور بخواهی وقتت را بین من و آنها تقسیم کنی، به شرط آنکه آنها هم مثل من تمام جسم و ذهن و روحشان فقط به تو تعلق داشته باشد... هارولد وفادار نیست، یک آدم سطحی و بی مایه است، او لیاقت وجود فراانسانی تو را ندارد.. من فکر نمی کنم هیچ مردی بتواند آنگونه که ما زنان می توانیم عمیق و استوار عشق بورزد.»
ویتا در برابر این همه مهربانی و محبت ویولت نمی توانست با اخم و عصبانیت پاسخ دهد، او چیزی نگفت و منتظر شد ویولت باز او را با جملات باشکوه و صدای عمیق و زیبایش بستاید. ویولت به او نزدیکتر شد، دوباره دست او را در دست گرفت، سرش را خم کرد و آن را بوسید، و در حالی که آن را نوازش می کرد ادامه داد: «میتیا: عشق من، زیبای من، سرور من... ویتا: بهترین دوست من، همدم کودکی من، و این ویتا و میتیا با هم یکی هستند، میتیا همان ویتاست که بزرگ شده است، ولی بعضی وقتها فکر می کنم چقدر با او تفاوت دارد..» در اینجا مکث کرد و در چهره ویتا دقیق شد تا بفهمد آیا زمان برای آنچه در ادامه می خواهد بگوید مناسب است یا خیر؟ ویتا با آن نوازش ها و آن ستایشها و جملات محبت آمیز آرام شده بود، بنابراین ویولت لبخند زد و ادامه داد: «فکر می کنم میتیا هنوز یادش نرفته ویتا چطور با مهربانی و محبت همه جا مراقب ویولت بود.... روزی که یکی از پسران شرور مدرسه ولف ویولت کوچولو را دست انداخت و و پس از یک بگومگو دستش را بالا برد تا به او سیلی بزند... نمی دانم چه کسی به ویتا خبر داده بود که ویتا عصبانی به سراغ آن پسر رفت و جلو دانش آموزان به آن پسر چند بار سیلی زد تا مدیر مدرسه آمد و به شدت سرزنشش کرد و اگر به خاطر شهرت و مقام خانواده اش نبود حتما به خاطر کارش شلاق می خورد. آن اولین باری بود که عصبانیت ویتا را دیدم، چشمان زیبای و سیاه سکویلی اش در هنگام عصبانیت حتی سیاه تر می شد و من آن را خیلی دوست داشتم... » ویولت مکث کرد، به ویتا لبخند زد، نگاهش را به زمین دوخت و با ملایمت ادامه داد: «آن وقت هیچ فکر نمی کردم چند سال بعد میتیا با آن نگاه تهدیدآمیز که فکر می کنم شجاع ترین انسانها را هم می ترساند به من بنگرد، با زبانش مرا تحقیر کند و هرزه بنامد و از دستان قوی اش سیلی بخورم... میتیا، عشق من، کمی فکر کن... تو چرا با من اینگونه رفتار می کنی؟ مگر من چه گناهی کرده ام؟ جز اینکه بی نهایت به تو عشق ورزیده ام؟ جز اینکه تمام وجودم را خالصانه به تو تقدیم کرده ام؟ میتیا عزیزم، پیش از این خیلی دوست داشتی با هم به سفر برویم، هر سفری برایمان هیجانی تازه داشت، تو از بودن با من لذت می بردی همانگونه که من از بودن با تو لذت می بردم، وقتی اشتیاقت را می دیدم... خنده های از ته دلت... بی تابی تو... وقتی می دیدم ترجیح می دهی با کم پولی و قناعت در کنار من باشی ولی به زندگی اشرافی ات در انگلیس برنگردی، وقتی آن اوایل خودت پیشنهاد مسافرت می دادی... هیچوقت فکر نمی کردم تو اینگونه عوض شوی.... آن وقت مرا تحسین می کردی، اما حالا بیرحمانه تحقیرم می کنی... میتیا، حالا بیش از یکسال از اولین باری که فکر کردم دیگر مثل سابق دوستم نداری می گذرد، همان اول به تو گفتم اگر نظرت عوض شده، به رابطه ات با من پایان بده، برای من این مثل مرگ می ماند، ولی مرگی که به یکباره آدم را می کشد، مرگی پاک، مرگی که همه چیز را یکجا از آدم می گیرد... تو آن وقت گفتی من در اشتباهم... میتیا، نازنین من، اکنون بیش از یک سال و نیم از آن وقت می گذرد، در این مدت کلی خاطرات خوش به انبوه خاطرات مشترکمان افزوده شده است، در این مدت نه تنها رابطه مان سردتر نشد بلکه عمیق تر و زیباتر شد. یک سال گذشته این خودت بودی که تصمیم گرفتی برای همیشه با من در یونان زندگی کنی... من شاهد بودم چطور به خاطر این زندگی مشترک از همه آنچه در انگلستان داشتی گذشتی، با هم نقشه کشیدیم، با هم پول پس انداز کردیم... ولی یک سوء تفاهم بی جا ما را از هم جدا کرد... با وجود آنکه تا حدودی حرفهای آنها را باور کرده بودی و دیگر با من به یونان نرفتی ولی روزی چندین نامه به من می نوشتی، نامه هایی که دلتنگی و محبتت–اگر چه غیر مستقیم- در لابلای سطرهای انها با آن دستخط زیبا و عزیزت خوانده میشد، ولی میتیا، هنوز پنج هفته نگذشته بود که به سویم برگشتی... میتیا، محبوب من، با این همه خاطراتی که با تو دارم، جدایی از تو... مرگ ناگهانی من اکنون سخت تر خواهد بود، ولی باز بهتر از این مرگ تدریجی است، میتیا، محبوب من، من به تو التماس می کنم اینگونه تدریجی و با عذاب مرا نکش، یک دفعه تمامش کن، خواهش می کنم به خاطر این دوستی طولانی که بین ما بوده است این لطف را در حقم بکن.» به اینجا که رسید بغض در گلویش شکست و نزدیک بود بر زمین بیفتد ولی ویتا بلافاصله او را نگه داشت، او را برکاناپه نشاند و محکم در آغوشش گرفت، ویتا هم دوست داشت گریه کند، ولی به سختی خودش را کنترل می کرد، در حالی که دو قطره اشک در گوشه چشمانش حلقه زده بود، زمزمه کرد: «آرام باش لوشکای محبوب من، آرام باش... خواهش می کنم بدرفتاری مرا ببخش.»
ویولت ترسید، هیچوقت به یاد نداشت ویتا از او طلب بخشش کرده باشد، شاید ویتا می خواست با او تمام کند و به همین دلیل می خواست او را ببخشد. ویولت برای جدایی آمادگی نداشت، بر عکس چیزی که می گفت مرگ ناگهانی برایش سهمگین تر از این مرگ تدریجی بود.
ویتا اشکهای او را از گونه هایش زدود، صورت او را نوازش کرد و دوباره تکرار کرد: «لوشکا مرا ببخش.»
ویولت در حالی که همچنان اشک می ریخت، گفت: «میتیا، تو هیچ وقت عذرخواهی نمی کردی، تو همیشه آمرانه و حق به جانب رفتار می کردی، من می ترسم... این طرز حرف زدن تو مرا می ترساند.»
ویتا در حالی که اشکهای او را پاک می کرد، زمزمه کرد: «خواهش می کنم گریه نکن عزیزم، من نمی توانم چشمان زیبای تو را گریان ببینم. به من بگو لوشی چرا تو را می ترساند؟»
«میتیا، عشق من، فکر کنم می خواهی بگویی ترکم می کنی، و به همین دلیل می خواهی تو را ببخشم.  من برای مرگ آماده نیستم.»
ویتا او محکم تر در آغوش کشید و صورتش را بر انبوه موهای پرپشت محبوبش قرار داد و در حالی که عطر آن موهای خوشبو را استشمام می کرد زمزمه کرد: «من هم همینطور، من هم همینطور.»
«تو دیگر مثل سابق دوستم نداری میتیا؟»
«بیشتر دوستت دارم، حتی بیشتر از روزی که تصمیم گرفتم با تو زندگی کنم.»
«ولی رفتارت این را نشان نمی دهد؟!»
ویتا سرش را بلند کرد، به صورت ویولت نگاه کرد و گفت: «لوشی، من تو را دوست دارم، وقتی نیستی واقعا دلتنگت می شوم، نسبت به هیچ کسی جز تو این احساس را ندارم ولی... من می ترسم... از یک طرف تو را می خواهم و نه هیچ کس دیگر را، یک حس اپیکوری در من می گوید همه آنچه آموخته ام، همه اصول اخلاقی را کنار بگذارم و همه زندگیم را وقف لذت با تو بودن بکنم، کولی وار... بی مسوولیت... عاشق اما تنگدست، ولی از طرفی نمی توانم، چون این کار درست نیست... لوشکا، من حتی بیشتر از تو عذاب می کشم، تو حداقل تکلیفت با خودت مشخص است، فقط یک چیز را می خواهی، به هیچ چیز دیگر پایبند نیستی ولی من...»
ویولت با حرارت اظهار داشت: «میتیا، عشق من، تو با من بمان، من همه چیزهای دیگر را برایت جبران می کنم، من برایت کار خواهم کرد تا تو با خیال راحت داستان و شعر بنویسی، میتیا، من از تو چیزی نمی خواهم، فقط می خواهم آنگونه که دوست داری و برایت لذت بخش است زندگی کنی، شاید روزی از من خسته شوی و بخواهی با دختری دیگر مشغول شوی، شاید روزی شعرها و داستانهایت پرفروش شود و از هر طرف نامه های عاشقانه دریافت کنی، من حاضرم پاسخ آن نامه ها را برایت تایپ کنم، فقط اگر بدانم تو واقعا آنها را دوست داری و نه به خاطر عرف، بلکه به خاطر لذت خودت و آنچه دلت می گوید با آنها وقت گذرانی می کنی...»
ویتا گونه ویولت را بوسید و زمزمه کرد: «من تو را می خواهم لوشکا، فکر نمی کنم هیچ دختری بتواند مثل تو به من لذت دهد.» سپس دستانش را در انبوه موهای ویولت فروبرد و در حالی که فکر می کرد هیچ دختری پیدا نمی شود که موهایش به لطافت، زیبایی و پرپشتی لوشکای خودش باشد، لبانش را بر لبان ویولت قرار داد، او را بوسید و گفت: «اوه، بودن با تو لذت بخش است.»
ویولت با لحنی هوس انگیز زمزمه کرد: «من زندگی می کنم تا به تو لذت ببخشم میتیا، فقط به تو... تو سرور من هستی، هر طور دوست داری با من رفتار کن.»
«لوشکا، من هر کاری با تو می توانم بکنم؟»
«البته، هر کاری که بخواهی... تو بر من فرمانروایی می کنی.»
ویتا لبخند زد و زمزمه کرد: «فکر می کنم هر شاعری به یک پری زیبا مثل تو نیاز دارد تا هر وقت خسته و تنها شد به او لذت ببخشد.»
«من برای هر شاعری پری نمی شوم، من فقط کنیز تو هستم میتیای باشکوه من...»
این داستان ادامه دارد...

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش شصتم


به قلم ویتا عثمانی

ویتا بلافاصله حرکت کرد. وقتی به خانه ویولت در خیابان گروسونور رسید حس خوبی به او دست داد، حس عجیبی که هر وقت به آنجا می رفت تمام وجودش را فرا می گرفت، آنها اوقات زیادی از کودکی شان را با هم آنجا سپری کرده بودند، اولین ملاقاتشان در آنجا، وقتی که ویتا دوازده ساله بود و برای اولین بار حس کرد کسی را دوست دارد، لحظه ای که ویولت او را در راهرو بوسید، بوسه ای که همچون بوسه های بیشمار بعدی پر احساس و گرم بود.

به زودی ویولت از پلکان پایین آمد و با دیدن او خیلی خوشحال شد و او را به اتاقش در طبقه دوم برد. آنجا گونه ویتا را بوسید و او را بغل کرد و گفت: «خیلی خوب کاری کردی که آمدی عزیزدلم، خیلی ازت متشکرم.»

ویتا لبخند زد و گفت: «چقدر این خانه.. این اتاق را دوست دارم، خاطرات کودکی...»

ویولت که انتظار داشت ویتا را سرد و نامهربان بیابد، از اینکه او را برعکس پراحساس و دوستداشتنی می یافت، احساس آسودگی خاطر کرد. او در حالی که نوشیدنی مورد علاقه ویتا درست می کرد، گفت: «امشب را اینجا بمان عشق من، مامان با ماندن تو مشکلی ندارد.»

ویتا بر کاناپه لم داد، سیگارش را روشن کرد و گفت: «نه، بهتر است قبل از آنکه مادرت بیاید، من بروم.»

ویولت اظهار داشت: «مطمئن باش مادرم از دیدن تو ناراحت نمی شود میتیا، او تو را دوست دارد و مرا به تنهایی مسوول این آشفتگی ها می داند.»

ویتا جواب نداد. ویولت نوشیدنی را به دست ویتا داد و پرسید: «امشب را با من می مانی محبوب من؟»

ویتا با اشاره سر پاسخ منفی داد. ویولت ناراحت شد، بر گوشه نیمکتی که ویتا بر آن لم داده بود نشست و دیگر چیزی نگفت. ویتا سیگار دومش را روشن کرد، قدری از آن نوشیدنی خوشمزه نوشید و به ویولت نگاه کرد، چهره ویولت اندوهگین بود، ویتا او را برانداز کرد و سپس نگاهش را به ساق پاهای سفید و خوشتراش او دوخت. با کف چکمه اش آنها را لمس کرد، ویولت ابتدا به پاهای ویتا و سپس به صورت او نگاه کرد، ویتا با کف چکمه اش آن ساق پاها را نوازش می کرد، اما ناگهان به سراغ انگشتان پای او رفت و با کف چکمه محکم آنها را فشار داد، ویولت با احساس درد کمی از جایش جنبید، ویتا با شیطنت خندید. ویولت که با این کار ویتا فکرش از کم اعتنایی های اخیر ویتا که قلبش را به درد می آورد منحرف شده بود، خندید و گفت: «خیلی بدجنسی!»

ویتا گفت: «خدا این بدجنسی من را خوب حفظ کند، حداقل باعث شد تو کمی بخندی.» سپس دوباره انگشتان پای ویولت را فشار داد. آنگاه کمی جمع و جورتر نشست و در حالی که سیگارتی را از جا سیگاری اش بیرون می آورد، زمزمه کرد: «خوب این هم سیگار سوم.»

ویولت آن را از او گرفت و پرسید: «دو تا کافی نبود؟»

ویتا دوباره آن را از ویولت قاپید و پاسخ داد: «نه.»

ویولت اظهار داشت: «خواهش می کنم آن را کنار بگذار محبوب من و من در عوض لبم را به تو تقدیم می کنم.»

ویتا موذیانه گفت: «هر دو را می خواهم و هر دو را به دست می آورم.» و علیرغم میل ویولت سیگارش را روشن کرد.

ویولت اظهار داشت: «جولیان، من خیلی تو را می خواهم و حتی به سیگاری که لبهای زیبا و دوستداشتنی و گرم تو را لمس می کند حسودیم می شود، تو به خانه من آمدی ولی هنوز درست و حسابی با من حرف نزدی که شروع به سیگار کشیدن کردی.»

ویتا در حالی که سیگار می کشید، به لبهای برآمده و سرخ فام ویولت نگاه می کرد، پس از چند پک سیگارش را خاموش کرد و کمی از نوشیدنی نوشید، به ویولت نزدیکتر شد و زمزمه کرد: «تو به سیگار من حسودی می کنی؟!»

ویولت در نگاه و لحن ویتا اشتیاق شدیدش را به معاشقه احساس کرد و آهسته به طوری که ویتا به سختی آن را شنید گفت: «بله، البته اگر سرورم ناراحت نمی شود.»

ویتا روی ویولت خم شد و در حالی که گونه های ویولت را آرام نوازش می کرد زمزمه کرد: «فکر می کنم آن سیگاری که به خاطر تو خاموش شد و دور انداخته شد هم به تو حسودی می کند...»

ویولت می دانست آن سیگار به خاطر او دور انداخته نشد، ولی چیزی نگفت، تنها به شیرینی به ویتا لبخند زد، او دوست نداشت این لحظات زیبا را خراب کند.

ویتا دستانش را در انبوه موهای لطیف ویولت فرو برد و سپس گردن ویولت را نوازش کرد و دوباره به سراغ گونه هایش رفت، ویولت نمی دانست چرا ویتا در بوسیدن او پس از دور انداختن سیگار تعلل می ورزد. او دست ویتا را که گونه هایش را نوازش می کرد را در دست گرفت و چند بار آن را بوسید، سپس زمزمه کرد: «میتیا، تو خیلی زیبایی.. خیلی باشکوهی.. دنیا در برابر تو هیچ است... من که بیشتر از جزئی کوچک از این دنیا نیستم، وجود ناقابلم تقدیم توست... فقط تو...» بار دیگر دست ویتا را بوسید.

ویتا زمزمه کرد: «اوه لوشی، لوشی من...» سپس تند و ناگهانی تمام وزنش را بر ویولت انداخت، انگشتانش را در موهای پرپشت او فرو برد و لبهای او را محکم و طولانی بوسید. ویولت آهسته گفت: «عشق من، با من طوری رفتار کن که گویی دیگر فرصتی برای معاشقه با من نخواهی داشت.»

ویتا که حس کرد ویولت به سختی نفس می کشد، کمی بلند شد و اظهار داشت: «چرا عزیزم؟»

«نه.. منظورم این نیست که این آخرین معاشقه است. منظورم این است که جولیان باش، جولیان شبهای پاریسی، جولیان مونت کارلو، جولیانی که وقتی در اتاقمان با او تنها می شدم حس اشتیاقی همراه با ترس نسبت به او داشتم.»

ویتا خندید، در حالی که موهای او را نوازش می کرد، دوباره تمام وزنش را بر او افکند و شروع به بوسیدن لبها، صورت و گردن او نمود: «اوه اوا، اوای من.»

ویولت نفس نفس زنان گفت: «من مال توام جولیان، همه وجودم... همه آن را بگیر.» او مشتاقانه بازوها و شانه های ویتا را نوازش می کرد. ویتا با شدت و اشتیاق با او معاشقه کرد. هر دو خیلی لذت بردند. پس از آن ویتا بدن نیمه برهنه ویولت را در آغوش گرفت و در میان بوسه ها و نوازشهای آرام دوطرفه زمزمه کرد: «اشتیاق همراه با ترس... این دقیقا حس من است، ولی هیچوقت فکر نکرده بودم تو هم از اینکه با تو بخوابم ترس داری... به نظر نمی رسد تو از چیزی بترسی؟»

ویولت لبخند زد و گفت: «می دانم.. ترس من با تو تفاوت دارد محبوب من، تو می ترسی با هر معاشقه بیشتر به من تعلق خاطر پیدا کنی، و بیشتر از زندگی متمدنت در اینجا فاصله بگیری اما...»

ویتا خندید و اظهار داشت: «همیشه اینگونه جملاتت را نیمه تمام رها می کنی لوشی، به من بگو تو از چه می ترسی؟»

ویولت ساکت ماند. ویتا برای چند دقیقه چیزی نگفت و تنها با سرانگشتانش که با وجود تمام زمختی و خشونتش به عنوان یک زن، باز از نازک ترین سرانگشتان مردانه، بسیار لطیف تر و پراحساس تر بود، موهای ویولت، صورت، لبان و گردنش را نوازش می کرد. هر گاه نوبت به لبان ویولت می رسید، ویولت آرام سرانگشتان ویتا را می بوسید. پس از چند دقیقه ویتا او را محکم تر در آغوش گرفت و در حالی که کمی ناآرام بود گفت: «به من بگو پریزاد من، از چه می ترسی؟»

ویولت اظهار داشت: «چیز مهمی نیست، من از چیزی نمی ترسم.»

ویتا گفت: «همیشه می گفتی هیچ بخشی از مغزت نیست که من به درونش نفوذ نکرده باشم، می گفتی از شخصی ترین افکار تو خبر دارم.»

«درست است میتیا، تو سرور من هستی و من هیچ چیز را از تو پنهان نمی کنم، اگر اجازه دهی و بدانم ناراحتت نمی کند این را نیز به تو خواهم گفت.»

«بگو لوشکا، می خواهم آن را بدانم حتی اگر ناراحتم کند.»

ویولت کمی مکث کرد و سپس دست ویتا را در دست گرفت، آن را نوازش کرد و شروع نمود: «بعضی وقتها فکری به ذهنم خطور می کند... دست خودم نیست محبوب من، ولی این فکر خیلی اذیتم می کند...» ویتا متوجه اندک لکنتی شد که در صدای زیبا و دلنشین ویولت نهفته بود، لکنتی که نشان از ترس داشت، بنابراین گونه ویولت را بوسید و با مهربانترین لحنش اظهار داشت: «عزیزم، با من طوری حرف بزن که گویی ویتای چهارده ساله توام، ویتایی که فکر نمی کنم هیچوقت از او ترسیده باشی.»

ویولت لبخند زد و آرام گفت: «خدا خیرت دهد میتیا... خدا خیرت دهد.»

«ادامه بده عزیزم... ادامه بده.»

«محبوب من، بعضی وقتها که مرا تنها می گذاری یا با من سرد رفتار می کنی، فکر می کنم نکند علاقه تو به من فقط جسمانی باشد و فقط مرا به خاطر رابطه جنسی بخواهی؟ میتیا من می ترسم.»

این حرف برای ویتا خیلی سنگین بود، ابدا انتظار نداشت ویولت در مورد او چنین فکر کرده باشد. ویولت را رها کرد و برخاست، جاسیگاری اش را از روی میز برداشت، سیگارتی را روشن کرد و در حالی که بی قرار بود طول اتاق را می پیمود. ویولت فکر می کرد کاش به آن ترس اعتراف نکرده بود، برای او سکوت ویتا از هر حرف و کلمه نیشدار یا توهین آمیزی سنگین تر بود. سعی کرد حرف بزند، اما نمی توانست. بلند شد، شنلش را پوشید، به طرف ویتا رفت، دست او را در دست گرفت، ویتا ایستاد، ویولت در برابرش زانو زد و با متواضعانه ترین لحنش اظهار داشت: «مرا ببخش عشق من، می دانم خیلی بد در موردت قضاوت کرده ام، خواهش می کنم مرا ببخش. چکار می توانم بکنم تا جبرانش کنم؟»

«بلند شو لوشکا، بلند شو.»

 ویولت تنها سرش را بلند کرد و گفت: «مرا ببخش سرور من.» 

ویتا که دید ویولت مثل گناهکاری که فکر می کند هنوز بخشوده نشده است، در برابرش همچنان زانو زده است، دستان او را محکم گرفت و بلندش کرد، اشک از چشمان ویولت جاری شده بود، ویتا اشکهای او را پاک کرد و گفت: «لوشی، لازم نیست عذرخواهی کنی، من از تو ناراحت نیستم، بلکه به خاطر آنکه با من روراست بودی از تو سپاسگزارم. ولی برایم عجیب است، این فکر چطور به مغزت خطور کرده است؟»

«نمی دانم میتیا... نمی دانم.»

ویتا اظهار داشت: «فکر می کنم من می دانم. تو فکر می کنی من به تو عشق کامل ندارم، چون برعکس تو، خیلی از احساسات عمیقم نسبت به تو را بر زبان نمی آورم، ولی هیچوقت فکر نکردی آدمها متفاوت هستند، و این خودش را در روابط عاشقانه شان نیز نشان می دهد. لوشکا، بگذار برای اولین بار با زبانم به تو بگویم "عشق من"، چون معلوم است هیچوقت در نگاهم، در جملات ناتمامم، در داستان عاشقانه ای که برای تو نگاشتم آن را نخواندی: عشق من! رنگین کمان روزهای من! باارزش ترین گنجینه من! من در طول این سالها مثل تو درد کشیده ام و اگر به تو تنها تمایل جنسی داشتم اینطور بر من سخت نمی گذشت، زنهایی که بخواهی همخوابه ات شوند فراوانند، ولی اگر خیلی خوش شانس باشی، فقط یک زن برایت وجود دارد که قلبت به خاطرش بتپد، تمام وجودش مال تو باشد و تمام وجود تو مال او...»

«حق با توست میتیا! من در موردت اشتباه کردم.»

ویتا در حالی که گونه های ویولت را نوازش می کرد زمزمه کرد: «پری دوستداشتنی من، تو را با تمام اشتباهاتت دوست دارم.»

ویولت زیر لب گفت: «منم همینطور میتیا.»

ویتا در آن اتاق نیمه تاریک، نگاهش را از صورت زیبای محبوبه اش به سرخی آسمان بیرون پنجره دوخت و پس از مکثی اظهار داشت: «آفتاب دارد غروب می کند، مادرت و سونیا کی برمی گردند؟»

«فکر می کنم به زودی برگردند محبوب من!»

«پس باید زودتر برویم.»

ویولت که انتظارش را نداشت، در حالی که سعی می کرد خوشحالی اش را پنهان کند پرسید: «کجا می رویم؟»

ویتا گفت: «به خانه ام، چند روزی آنجا بمان تا مادرت آرامتر شود.»

«ولی هارولد دوست ندارد آنجا بمانم.»

ویتا گفت: «الان که هارولد اینجا نیست، وسایلی را که می خواهی زودتر جمع کن.»

در کمتر از ربع ساعت ویولت ساکش را آماده کرد، ویتا ساک را در یک دستش گرفت و دست ویولت را در دست دیگرش، و آهسته از پله ها پایین آمده از در خارج شدند.