کل نماهای صفحه

۱۳۹۰ بهمن ۲۸, جمعه

گذری بر یک رابطه عاشقانه سافویی- قسمت چهل و سوم




به قلم ویتا عثمانی
14 فوریه 1919 بود. صبح بعد وقتی ویتا از خواب برخاست، ویولت هنوز در خواب بود. بیماری ویولت هنوز برطرف نشده بود و برعکس چیزی که ویتا حس می کرد ویولت واقعا قادر به سفر در آن شرایط جسمانی نبود. ویولت دوست نداشت زیاد بی تابی کند و ویتا فکر می کرد حال او بهتر شده است. ویتا گونه ویولت که در خوابی عمیق فرو رفته بود را آرام بوسید، لباس پوشید و از اتاق بیرون رفت. او قصد داشت برای آن روز بعد از ظهر بلیط قطار بگیرد. آنها می خواستند به پاریس بروند و از آنجا عازم سیسیلی گردند. وقتی ویتا به پایین پلکان رسید هارولد و دنیس را با هم دید. او خیلی شگفت زده شد. سعی کرد بدون آنکه آنها او را ببینند به اتاقش برگردد، ولی دیگر دیر شده بود. هارولد و دنیس او را تا اتاقش دنبال کردند و وارد اتاق شدند. ویولت در اثر سروصدا از خواب بیدار شد. ویتا گفت: «خواهش می کنم از اینجا بیرون بروید، ویولت نیاز به استراحت دارد.»
هارولد بی توجه به ویولت به ویتا گفت: «وسایلت را جمع کن برویم.»
ویتا گفت: «از اینجا بیرون برو.» سپس رو به ویولت که مبهوتانه نگاه می کرد اظهار داشت: «بخواب عزیزم، من می گویم بیرون بروند.»
ولی نه هارولد و نه دنیس از جایشان تکان نخوردند. ویتا ادامه داد: «از اینجا خارج شوید، ویولت نیاز به استراحت دارد.»
هارولد دوباره گفت: «خواهش می کنم وسایلت را جمع کن.»
ویتا گفت: «ما قبلا در این مورد با هم صحبت کرده ایم، خواهش می کنم از اینجا برو.»
هارولد صدایش را بلند کرد: «ویتا، تو باید برگردی.»
«من نمی خواهم برگردم.»
«بن افسردگی گرفته است.»
ویتا گفت: «متاسفم این را می شنوم.»
هارولد با عصبانیت گفت: «اگر واقعا راست می گویی باید هم متاسف باشی، ویتا به این ویولت نگاه کن، آیا ارزش آنرا دارد...»
ویتا حرف او را قطع کرد: «در برابر ویولت مودب باش، من در این مورد فکر کرده ام، خیلی زیاد و می دانم ارزش ویولت بیشتر از همه اینهاست.» سپس به ویولت که کنار پنجره ایستاده بود نزدیک شد. ویولت دستش را در دست او حلقه کرد.
هارولد با تنفر و تحقیر نگاهی به ویولت انداخت، سپس رو به ویتا اظهار داشت: «ویولت عقل و هوش تو را برده است، نگاهش کن، عین دخترکهای دلقک و مسخره است، بدجنس، شریر...»
ویتا با عصبانیت گفت: «خجالت بکش، خودت شریر هستی و خیلی بدتر از آن. اگر یک بار دیگر تکرار کنی زبانت را از حلقومت بیرون می کشم.»
هارولد آرام تر گفت: «من ممکن است خیلی بدیها داشته باشم ولی شریر نیستم.»
ویتا ادامه داد: «تو شریر هستی، و سطحی نگر، تو نمی خواهی من و ویولت آزاد زندگی کنیم. تو برو به سیاست برس. بگذار ما هم آنگونه که دوست داریم زندگی کنیم.»
«پس خانه مان چه می شود عزیزم؟ باغمان؟ بچه هایمان؟»
ویتا هنوز عصبانی بود: «تو می خواهی تا آخر عمرم در آن خانه بمانم و گل و گیاه پرورش دهم؟ چرا خودت آنجا کار نمی کنی؟»
«ویتا با من بیا بیرون، می خواهم با تو حرف بزنم.»
«هرچه می خواهی بگویی همینجا بگو.»
«فقط چند دقیقه، خواهش می کنم.»
«همینجا بگو.»
هارولد این بار رو به ویولت گفت: «کاش تو کمی وجدان داشتی...»
ویتا گفت: «خفه شو، با ویولت اینگونه حرف نزن.»
در اینجا دنیس نیز که ساکت بود اظهار داشت: «هارولد تو خیلی بد در مورد ویولت فکر می کنی.»
هارولد رو به ویولت ادامه داد: «تو ویتا را مسموم کردی، تو همه ما را رنجاندی، تو دو خانواده را آشفته کردی، ویتا مهربان بود، ویتا احساس مسوولیت می کرد، ویتا به من و پسرها عشق می ورزید، تو او را گمراه کردی...»
ویتا می خواست حرف بزند، ولی ویولت آرام گفت: «اجازه بده حرفش را تمام کند.»
هارولد ادامه داد: «دنیس تو را دوست دارد، من و ویتا یکدیگر را دوست داریم، بگذار ما به زندگی خودمان ادامه دهیم. بن دلش برای مادرش تنگ شده است. تو هم با دنیس بمان.»
ویولت شروع کرد: «شما به چه حقی وارد اتاق من شدید؟ شما چرا اصرار دارید ما برگردیم؟ هارولد، می دانی چرا ویتا تو را ترک کرد؟ چون تو یک کرم پست و حقیر هستی که لیاقت آنرا نداری که حتی چکمه های ویتا را بلیسی! نه، حتی لیاقت آنرا نداری که زیر چکمه های او قرار گیری! و تو دنیس، تو زیادی مبادی آداب، زیادی قهرمان منش هستی، و من هیچ علاقه ای به تو ندارم، هیچوقت نمی خواستم با تو ازدواج کنم. علاوه بر اینها، هارولد اگر فکر می کنی من بدجنس، شیطان، دلقک و بی ارزشم، این را هم بدان که برای من نظر تو و آدمهایی مثل تو پشیزی نمی ارزد و من همیشه آنگونه که دوست دارم رفتار می کنم و زندگی می کنم. من آزادم و ویتا هم دوست دارد آزاد زندگی کند، حالا بهتر است با آرامش و محترمانه اینجا را ترک کنید و به سراغ زندگیتان بروید.»
دنیس چیزی نگفت و آرام از اتاق خارج شد. او به لابی رفت، در حالی که خیلی ناراحت بود، او در آنجا آرام گریه کرد. اما هارولد در اتاق ماند. او شروع کرد: «ویتا وسایلت را جمع کن.»
ویتا گفت: «تو هم مثل آقای ترفیوسیز بیرون برو.»
هارولد گفت: «ویتا، تو کی می خواهی واقعیت را ببینی؟ این فقط مثل رویای یک دختر مدرسه ای می ماند.»
ویتا عصبانی شد و گفت: «تو نمی توانی تشخیص دهی چه چیزی درست است، برو به کار خودت برس.» و سپس از اتاق بیرون رفت. او ساعتی در خیابانهای اطراف هتل بی هدف پرسه زد، تا بتواند بر خشم و ناآرامی اش غلبه کند. هارولد با ویولت در اتاق ماند. ویولت یک بار به او گفت بیرون برود، اما هارولد بیرون نرفت. ویولت از اتاق بیرون رفت تا ویتا را پیدا کند. او از هتل بیرون رفت و اطراف را به دنبال ویتا جستجو می کرد. ویتا او را دید، به طرف او دوید و گفت: «اوه لوشکا، تو اینجا چکار می کنی؟»
«میتیا عزیزم، تو کجا بودی؟»
«همین حوالی، زود به هتل برگرد، تو باید استراحت کنی. حالت چطور است پری من؟» ویتا گونه های ویولت را نوازش کرد.
«هارولد از اتاق بیرون نرفت، من مجبور شدم بیرون بروم.»
«بیا برویم، با او صحبت می کنم.»
«میتیا، تو خیلی خوب جواب هارولد را دادی، به تو افتخار می کنم.»
ویتا لبخند زد و گفت: «تو هم همینطور لوشی. امروز می توانی سفر کنی؟»
ویولت گفت: «البته، من حالم بهتر است.»
«پس با هم صبحانه می خوریم، بعد از آن من می روم بلیط بگیرم، تو هم کمی استراحت کن.»
ویولت گفت: «اطاعت می کنم.»
پس از آن ویولت به رستوران رفت و ویتا نیز به اتاق رفت تا کیفش را بردارد و در ضمن به هارولد بگوید از آنجا برود.
این داستان ادامه دارد...
عکس: ویولت کپل

۱ نظر:

  1. همجنسگرایی در بین خانمها بشدت در حال افزایشه و در چنین شرایطی به نظر من رابطه بین مردان و زنان باید از نو تعریف بشه و در همین راستا من یک نظریه بسیار جالب دارم! یک نظریه کاملا درست و حساب شده بر مبنای عقل! در این نظریه نه قراره به کسی ظلم بشه و نه قراره کسی استثمار بشه. میخوام تو هم از اون با خبر بشی! البته میدونم که این نظر رو نمایش نخواهی داد، اصلا هم برام مهم نیست! میدونی چرا؟! چون چه نمایش بدی چه ندی، من اون رو تو همه سایتها خواهم گذاشت و با افکار عمومی تمام دنیا مطرح خواهم کرد! فقط این وسط آبروی تو و سایتت رفته چون همین کامنت رو تو سایتهای دیگه خواهم گذاشت و در زیرش هم قید خواهم کرد که سایت http://vitaosmani.blogspot.com این نظر رو بخاطر چند کلمه حرف حساب سانسور کرد! و مطمئن باش این نظریه حداقل در بین آقایون طرفداران بسیار زیادی پیدا خواهد کرد چون کاملا بر مبنای عقل و عدالت هست. نمیدونم خبر داری یا نه ولی کمپینی به نام حقوق مردان هم در جاهای مختلف دنیا از جمله امریکا و استرالیا وجود داره! اگه باورت نمیشه تو گوگل بزن men's rights تا هزاران سایت رو در همین مورد مشاهده کنی که اتفاقا آدرس دو تا از اونها هم اینه: http://www.mensrights.com و http://www.mens-rights.net ، میخوام بگم اگه هیچی که نباشه نظریه من خوراک این گونه سایتها خواهد بود!
    نظریه من اینه:
    همانطور که خانمها با هم متحد شدند، آقاييون هم حق دارند که با هم متحد شوند و تکنولوژيها و وسايلي را که خودشون اختراع کرده اند و در آينده نيز قرار است که اختراع کنند را تحت اختيار خودشان در بياورند و خودشون تعيين کنند که کدام گروه از خانمها از اين تکنولوژيها استفاده بکنند و کدام گروه از خانمها استفاده نکنند!
    اين نظريه کاملا منطبق بر عقل و منطقه و عدالته. اين ديگه نه استثماره و نه زور گوئي! اين اسمش تحريمه! يک تحريم هوشمندانه! و ميدونيم که تحريم چيز بدي نيست و حق هر شخص يا گروهي هست که به سهم خودش اشخاص يا گروههاي ديگه رو تحريم کنه.
    در همين راستا مراکز علمي و تحقيقاتي هم بايد تکجنسه بشه و سيستم طوري شکل بگيره که سهم آقايان و خانمها هرکدام بطور جداگانه در پيشرفت علم و تکنولوژي مشخص باشه تا بعدا عده اي از راه نرسن و ادعاهاي عجيب و غريب کنن! سپس مردان از دستاوردهاي علمي و عملي خودشون استفاده کنن و زنان هم از دستاوردهاي علمي و عملي خودشون.
    البته تر و خشک نبايد با هم بسوزه، بنابراين در ضمن اين ساز و کارها بد نيست يک تبصره هم در نظر گرفته بشه و بر طبق اون، خانمهايي که آقايون رو دوست دارن و اونها رو جنس مکمل خودشون ميدونن بتونن از دستاوردهاي آقايون استفاده کنن و در طرف مقابل هم خانمها خودشون تعيين کنن که کدام گروه از آقايون و تحت چه شرایطی ميتونن از دستاوردهاي اونها استفاده کنن، که البته در اين مورد خانمها صاحب اختيار هستن، ميتونن بدون هيچ ملاحظه اي يکجا تمام مردهاي کره زمين رو از دستاوردهاي خودشون محروم کنن. بهرحال دستاورد خودشونه و اختيارشو دارن. اينطوري آقايون و خانمها هيچ منتي سر همديگه ندارن و ميتون روابط بين مردان و زنان رو از نو تعريف کنن.
    شاید این نظریه متحجرانه به نظر برسه، ولی خوب چاره دیگه ای نیست، چون اولا این جنگ سرد رو خود خانمها شروع کردن، ثانیا مردها برده نیستن که هرچی کار مهم و سخت بر عهده اونها باشه، پیشرفت علم مدیون ذهن اونها باشه، برای حفظ امنیت کشورها و شهروندان جان خودشون رو به خطر بندازن، حق تقدم رو هم به خانمها بدن، آخرش هم خانمها اینطوری جوابشون رو بدن! مطمئنا این وظعیت قابل دوام نیست! ثالثا قرار نیست جنگ و خونریزی اتفاق بیفته یا به کسی ظلم بشه، و اتفاقا قراره عدالت بهتر و دقیقتر اجرا بشه، پس کسی نمیتونه از این نظریه ایراد بگیره!
    حالا خوشحال میشم اگه نظرت رو در مورد تئوری من بگی! (البته اگه جرات نمایش دادنش رو داری!)

    پاسخ دادنحذف