به قلم ویتا عثمانی
ویتا با حسرت زیاد از ترک کردن دومودوسولا می
نویسد، او و ویولت روز آخر از یکی از تپه های دومودوسولا بالا رفتند و آنجا
نهارشان را خوردند، پس از ناهار بر سطح هموار کم شیب آن دراز کشیدند، یک روز قشنگ
آفتابی بود و آنها مناظر آنجا را خیلی دوست داشتند، آنها با هم صحبت کردند و این
گفتگوی دوستانه تا غروب ادامه داشت. ویولت در اثنای این لحظات زیبا ویتا را صدا
زد: «کولی!»، ویتا خندید و گفت: «خیلی وقت بود مرا اینگونه صدا نزده بودی.»
ویولت دستش را در موهای مشکی ویتا که میراثی از
مادربزرگ کولی اش بود فرو برد و با لبخند گفت: «تو کولی هستی، تو خیلی بیشتر از
مادرت کولی هستی و این در ظاهرت، موهای مشکی زیبایت، رنگ پوستت و چشمان سیاهت به
خوبی مشهود است.»
ویتا لبخند زد و دست ویولت را در دست گرفت، سپس
گونه ها و لبان او را با سرانگشتانش لمس کرد و گفت: «دوست دارم مرا کولی صدا کنی
لوشکا.»
ویولت اظهار داشت: «تو می توانی وحشی ترین و
کولی ترین دختر انگلستان باشی.»
ویتا در حالی که سیگارش را روشن می کرد خندید و
گفت: «البته بعد از تو.»
ویولت گفت: «قبل از من.. تو سرور من هستی، تو بر
من، بر زندگی من، بر باورهایم تاثیر داشته ای، وجود کولی وار تو ناخودآگاهانه مرا
به مسیری کشانده که نامتعارف و عجیب است، البته قطعا من هم برای آن پراستعداد بودم
ولی ... آن ویتای 12 ساله، آن ویتای 14 ساله، آن ویتای وحشی 16 ساله، من و او مثل
هم بودیم، خیلی وقتها او الهامبخش من بود، ولی پس از مدتی او را از خودش گرفتند،
آن موجود وحشی، آزاد و جسور را در قفس کردند و برخلاف تصورم او خیلی زود رام
شد...»
ویتا عصبانی نشد، بلکه به ویولت نزدیکتر شد،
دستش را در موهای زیبای او فرو برد در حالی که او را نوازش می کرد با مهربانی اما
قاطعانه اظهار داشت: «لوشکا، عزیزم، همه ما روزی تسلیم می شویم، روزی رام می شویم،
و در برابر آنچه آنها می خواهند سر فرود می آوریم، خود تو هم همینطور... تو با
دنیس ازدواج کردی، من تو را خیلی برتر از آن می دیدم که این کار را بکنی، تو
روراست ترین و بی ریاترین آدمی بودی که دیده بودم، من با شناختی که از تو داشتم
انتظار داشتم آن روز در اوج مراسم به همه اعلام کنی که مرا دوست داری و آن یک
ازدواج اجباری است، اگر این کار را کرده بودی من تو را عالی ترین نمونه انسانی می
دانستم، قسم می خورم تو را به خاطر شهامتت می پرستیدم، ولی تو هم مثل من کوتاه آمدی،
تسلیم شدی، به تو تبریک گفتند و تو لبخند زدی، در صورتی که از این ازدواج متنفر
بودی. لوشکا، می دانم تو دوست نداری به انگلستان برگردیم، تو می خواهی من و تو
کولی وار زندگی کنیم، از این شهر به آن شهر کوچ کنیم... ولی من مسوولیت دارم، بن و
نایجل به دلخواه خودشان به دنیا نیامده اند، من آنها را به دنیا آورده ام و در
برابر آنها مسوولم، علاوه بر آن، من انگلستان را، خانواده ام را، خانه ام را دوست
دارم، البته در برابر دوست داشتن تو همه آن رنگ می بازد، خودت می دانی چطور تصمیم
گرفتم همه آنها را به خاطر تو ترک کنم، خواهش می کنم تو این بار تنفرت از انگلستان
را کنار بزن و با من در انگلستان زندگی کن.»
ویولت دست ویتا را در دست گرفت و در حالی که آن
را نوازش می کرد گفت: «تو حرف مرا نمی فهمی محبوب من، من نمی خواهم پشت یک نقاب
زندگی کنیم، به ظاهر همسران محترم سر هارولد نیکولسون و کاپیتان دنیس ترفیوسیز
باشیم اما وقتی هیچکس دور و برمان نیست، فقط وقتی هیچکس ما را نمی بیند به هم تعلق
داشته باشیم.»
ویتا اظهار داشت: «تو یک ایدآلیست هستی عزیزم
ولی آرمانگرایی زندگی ما را ناشاد می سازد، بگذار از بودن با هم لذت ببریم.» سپس
پیشانی ویولت را بوسید و برای آنکه موضوع را عوض کند توجه ویولت را به پرنده کوچکی
که آن حوالی بود جلب کرد.
آنها نیمه شب با قطار به سوی پاریس حرکت کردند،
و ساعت دو بعد از ظهر به پاریس رسیدند... ویتا با تعجب هارولد را در ایستگاه راه
آهن پاریس دید که برای یک کار دیپلماتیک به پاریس آمده بود. هارولد از ویتا خواست
آن روز عصر برای پیاده روی بیرون بروند.
ویتا پذیرفت و پس از قدری استراحت ویولت را که
به خواب رفته بود در هتل تنها گذاشت و با هارولد بیرون رفت، آنها یک ساعتی با هم
قدم زدند. هارولد ویتا را به خاطر طولانی شدن سفرش سرزنش کرد و از او خواست هر چه
زودتر به انگلستان برگردد چون بچه ها پیش مادر ویتا هستند و مادر ویتا از این
وضعیت ناراضی و عصبانی است. ویتا توضیح داد که به خاطر بیماری ویولت مجبور شده
بیشتر از آنچه تصمیم داشته در خارج درنگ کند و به زودی به انگلستان برخواهد گشت و
سپس هارولد را ترک کرد و به هتل رفت.
ویولت از خواب بیدار شده بود و خیلی نگران بود،
او می دانست ویتا از خانواده اش و به خصوص هارولد تاثیر می پذیرد. ویتا وارد شد،
از چهره اش مشخص بود که ملاقات خوشایندی نداشته است، ویولت بلند شد و به او سلام
کرد، ویتا با شنیدن آن صدای دوستداشتنی لبخند زد و گفت: «فکر کردم خوابیده ای
لوشی.»
ویولت به طرف او رفت، او را بوسید و گفت: «نه،
من یک ساعتی خوابیدم و بعدش بیدار شدم، فکر کردم تو بعد از سفر دیشب خسته ای و
بهتر است شب را با تو زود به رختخواب بروم.»
ویتا به او لبخند زد و گفت: «وقتی با تو هستم
تمام خستگی ام را فراموش می کنم لوشی.»
ویولت در حالی که لباسهای ویتا را که درآورده
بود از جالباسی آویزان می کرد به او نگاه کرد و گفت : «منم همینطور.»
ویتا دست و صورتش را شست، سپس به طرف ویولت رفت،
او را در آغوش کشید و زمزمه کرد: «دوست دارم در خیابان های پاریس با تو قدم بزنم.»
«امشب عزیزم؟»
ویتا در حالی که موهای و.یولت را نوازش می کرد
گفت: «اگر تو بخواهی بعد از شام...»
ویولت خندید و گفت: «اوا همیشه با جولیان بودن
را دوست دارد...»
ویتا زمزمه کرد: «جولیان هم همینطور.» و در حالی
که دست ویولت را محکم در دست گرفته بود به روی ویولت که بر کاناپه لم داده بود خم
شد، لبانش را بر لبان او قرار داد و او را بوسید، ویولت نیز با اشتیاق او را بوسید
و آنها پس از یک بازی عاشقانه زیبا و پرحرارت یکدیگر را در آغوش کشیدند و ویتا طبق
عادتی که داشت یکی از شعرهای عاشقانه اش را به ویولت تقدیم کرد.
پس از شام آنها در واقع تصمیم داشتند آن شب زیاد
بیدار نمانند چون شب قبل در قطار بودند و خوب نخوابیده بودند، ولی هارولد سرزده به
هتل آنها آمد و تا ساعت یک بعد از نیمه شب با آنها ماند.
هارولد که به خاطر تاخیر ویتا عصبانی بود با
ویتا و ویولت بگو مگو کرد، او در مورد آینده زندگی مشترکش با ویتا حرف زد و از
ویولت خواست در زندگی آنها مداخله نکند. ویتا به شدت از ویولت دفاع کرد و از
هارولد خواست در مورد رابطه اش با ویولت دخالت نکند! هارولد اصرار داشت که ویتا
فردا به انگلستان نزد بچه ها برگردد ولی ویتا تسلیم نشد، او چند بار از هارولد
خواست از آنجا برود ولی هارولد ماند و پس از یک بحث طولانی ساعت یک بعد از نیمه شب
در حالی رفت که ویتا تسلیم نشده بود.
وقتی هارولد بیرون رفت ویتا آخرین سیگارش را
خاموش کرد و رو به ویولت گفت: «از خستگی دارم می میرم، بیا بخوابیم.»
سپس ویولت را در آغوش کشید، ویولت گونه او را
بوسید و گفت: «من به تو افتخار می کنم میتیا، تو خیلی قوی و پرشهامت هستی.»
ویتا او را محکمتر در آغوش گرفت، لامپ را خاموش
کرد و گفت: «شب به خیر محبوب من.»
«شب به خیر عشق من.»
این داستان ادامه دارد...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر