کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ شهریور ۲۱, سه‌شنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش پنجاه و نهم

به قلم ویتا عثمانی
ویتا تنها در خانه اش در لندن نشسته بود و صبحانه می خورد که زنگ تلفن به صدا در آمد، او گوشی را برداشت: «ویتا سکویل وست»
ویولت آن طرف خط بود و در حالی که بغض گلویش را می فشرد گفت: «اوه میتیا، خواهش می کنم...» ولی دیگر ادامه نداد، صدای هق هقش ویتا را نگران کرد: «لوشی! بگو چه اتفاقی افتاده است؟»
ویولت همچنان با هق هق گریه اظهار داشت: «دیروز دنیس قهر کرده و به دون شایر رفته است، به همین خاطر دیشب مادرم با من خیلی بد حرف زد و تحقیرم کرد، او گفت کاش من مرده بودم و اظهار داشت چقدر از من بدش می آید. خواهش می کنم کمکم کن محبوب من، من به جز تو هیچ کس را ندارم.»
ویتا پرسید: «چه کاری از دست من ساخته است؟»
ویولت کمی مکث کرد و سپس پاسخ داد: «می دانم این تقاضای بزرگی است، ولی خواهش می کنم اجازه می دهی چند روزی با تو باشم تا مادرم کمی آرام شود؟»
ویتا گفت: «نه، هارولد دوست ندارد تو به خانه مان بیایی، من می توانم آمدنت را از او پنهان کنم ولی قطعا خدمتکارها به او خواهند گفت.»
ویولت به سختی سعی کرد دیگر گریه نکند: «می دانم محبوب من، تو به او قول داده ای و نمی توانی مرا در خانه ات بپذیری، ولی به او قول نداده ای که دیگر با من سفر نخواهی کرد؟»
«سفر! هرگز!...»
«میتیا عشق من، اجازه بده حرفم را تمام کنم، خواهش می کنم چند روزی به سفر برویم، لازم نیست خارج از انگلستان یا جای دوری باشد، می توانیم به سامرست یا لینکلن برویم.»
ویتا با تمسخر گفت: «آن هم با این بی پولی! چه پیشنهاد ابلهانه ای!»
ویولت از این لحن نیشدار ویتا ناراحت شد: «برای سفر کردن پول لازم نیست، کولی ها بیشتر از همه مردم سفر می کنند در حالی که بی پول هستند!»
«تو کی می خواهی از تخیل به واقعیت برگردی؟ تو هنوز مثل یک دختر ده ساله فکر می کنی!»
ویولت رنجیده شد: «میتیا، اگر من مثل اکثریت جامعه فکر نمی کنم این دلیل نمی شود من مشکل دارم، خود تو همیشه دیدگاه های مرا تحسین می کردی، من تو را خیلی به خودم نزدیک می دانستم ولی متاسفانه تو خیلی تلقین پذیری، الان تو از آن دوستان سطحی و حقیرت تاثیر پذیرفته ای.«
ویتا با خشم اظهار داشت: «خفه شو! این چه طرز حرف زدن با من است؟»
ویولت با ملایمت گفت: «آرام باش محبوب من، آرام باش. دلیل اینکه در اینجور مواقع عصبانی می شوی این است که ته قلبت خودت هم می دانی حق با من است و تعارض حقیقتی که من نشانت می دهم با آنچه پذیرفتنش برایت آسایش و راحتی می آورد تو را این چنین آشفته می کند.»
ویتا عصبانی شد و گوشی را گذاشت. ویولت چند بار پشت سر هم تلفن کرد، ویتا جواب نداد، او سیگارش را روشن کرد، رز، یکی از خدمتکارهای جوان که خیلی وقت نبود استخدام شده بود در زد و وارد شد، ویتا با عصبانیت سرش داد زد: «تو هنوز نمی دانی تا اجازه ندادم نباید وارد شوی؟»
خدمتکار از رفتار ویتا شگفت زده شده بود، چون معمولا ویتا بر خلاف مادرش با خدمتکارهایش به خصوص جوان تر ها مهربان بود، او با لکنت اظهار داشت: «من عذرخواهی می کنم بانو سکویل وست.» و خواست بیرون برود. ویتا پرسید: «با من چه کاری داری؟» خدمتکار پرسید: «بانو دیگر صبحانه میل ندارید؟»
ویتا گفت: «نه، جمعش کن.»
«اطاعت می کنم.» تعظیم کرد و بیرون رفت.
ویتا سیگار دومش را روشن کرد و متعاقب آن سیگارت های بعدی، دستش می لرزید و فکرش مشوش بود. کمی آرامتر که شد از خانه بیرون آمد، سوار اتوموبیلش شد و بی هدف در ساعات شلوغ صبح در خیابانهای لندن رانندگی می کرد، به خیابان گروسونور رفت و روبروی خانه کپلها اندکی درنگ کرد، ولی بالاخره مصمم شد که به خانه برگردد.
کنار پلکان رز او را دید، با احترام سرش را خم کرد و گفت: «سلام بانو.»
ویتا نگاهش کرد، رز دختری بسیار زیبا بود و ویتا با خود فکر کرد که اگر او به طبقات ثروتمند اجتماع تعلق داشت الان بایستی در نوزده سالگی در هر مجلس مهمانی می درخشید و مسلما کلی خاطرخواه داشت، به خاطر رفتار صبحش با او احساس پشیمانی می کرد، بنابراین با وجود آشفتگی اش با لبخند جواب داد: «سلام رز» و برای آنکه جبران کند با انگشتانش مژه های بلند و خوش حالت او را لمس کرد و اظهار داشت: «تا حالا کسی به تو گفته مژه های زیبایی داری؟»
«نه بانو، این نظر لطف شماست.» سپس با احترام خم شد.
ویتا پرسید: «تلفن، نامه؟»
«دو بار خانم ویولت کپل تلفن کردند. نامه ها را هم الان به حضورتان می رسانم.»
«ویولت چه گفت؟»
«فقط گفتند به شما اطلاع بدهم که تلفن کرده، ولی احساس کردم صدایش غمگین بود.»
ویتا از پله ها بالا رفت و شماره ویولت را گرفت، ویولت گوشی را برداشت: «الو، ویولت کپل هستم.»
«سلام لوشکا.»
ویولت با شنیدن صدای او خوشحال شد، «سلام عزیزم، من تلفن کردم گفتند بیرون رفته ای، کاش به من می گفتی بیرون تو را ببینم.»
«دوست داشتم تنها باشم، تو چطوری؟ بهتری؟»
ویولت با محبت فراوان اظهار داشت: «میتیا، عشق من، زندگی من، خواهش می کنم مرا به خاطر حرفهایی که صبح زدم ببخش و اجازه بده امروز تو را ببینم، حتی برای پنج دقیقه هم اجازه دهی ببینمت، باز خوب است، مطمئنم در این صورت حالم بهتر خواهد شد.»
«کجا؟»
«هر جا تو بخواهی محبوبم، امروز عصر مادر و سونیا برای خرید بیرون می روند و تا شب برنمی گردند، خواهش می کنم بیا تو را ببینم.»
«خیلی خوب لوشکا، هر وقت بیرون رفتند خبرم کن تا بیایم.»
این داستان ادامه دارد....

۴ نظر:

  1. kheyli khob minevisi vita jan kheyli ghashange dastanesh moshtaghane montazere baghiyeye dastan hastam elham

    پاسخ دادنحذف
  2. مرسی الهام عزیزم. حتما به زودی قسمت بعدی را خواهم گذاشت.

    پاسخ دادنحذف
  3. vita jan torokhoda saritar dastana ro bezar taghat nadaram.

    پاسخ دادنحذف