کل نماهای صفحه

۱۳۹۰ بهمن ۲۸, جمعه

گذری بر یک رابطه عاشقانه سافویی- قسمت چهل و چهارم



به قلم ویتا عثمانی
ویتا به اتاقش رفت، هارولد آنجا بود. هارولد شروع کرد: «تو واقعا تصمیم گرفته ای با ویولت زندگی کنی؟»
ویتا مصمم پاسخ داد: «بله.»
هارولد در حالی که نزدیکتر به ویتا می نشست ادامه داد: «پس خانه مان چه می شود؟ بچه ها؟ مادرت؟ شاید هیچوقت نتوانی به انگلستان برگردی.»
«برای من سخت است ولی هرچه باشد بهتر از آن است که در انگلستان بمانم و مجبور باشم جدا از ویولت، اولین کسی که در تمام زندگیم حس کردم با تمام وجود به من تعلق دارد زندگی کنم.»
«ولی تو قبل از آنکه با من ازدواج کنی ویولت را می شناختی.»
«من اشتباه کردم، به من یاد داده بودند وقتی یک دختر بزرگ شد باید ازدواج کند، از طرفی فکر می کردم ویولت ازدواج می کند، عشقش نسبت به من سطحی و گذراست ولی اشتباه می کردم.»
هارولد لبخند زد و گفت: «ویتا، من تو را خیلی دوست دارم، من آرزو می کردم کاش می توانستم از تو یک دختر داشته باشم، دختری که شبیه تو باشد، تنها زنی که با تمام وجودم او را می ستایم ولی تو دیگر با من...»
ویتا حرف او را قطع کرد: «ویولت منتظر من است، من باید بروم.»
هارولد گفت: «تو خیلی به او وفاداری.»
ویتا چیزی نگفت و می خواست از اتاق خارج شود. هارولد ادامه داد: «صبر کن ویتا، وفاداری خوب است ولی آیا فکر می کنی او هم نسبت به تو همینگونه وفادار است؟»
ویتا با قاطعیت گفت: «البته، من به ویولت ایمان دارم. هارولد خواهش می کنم از اینجا برو، من هم باید بروم، ویولت منتظر من است.»
«صبر کن بانوی من، اجازه بده چیزی را که از مادرت شنیده ام به تو بگویم، پس از آن می توانی بروی.»
ویتا پرسید: «مادرم چه گفته است؟»
هارولد کمی مکث کرد و سپس اظهار داشت: «مادرت آنگونه که تو فکر می کنی فکر نمی کند و من فکر می کنم تو باید آن را بدانی.»
ویتا پرسید: «منظور تو چیست؟»
هارولد باز مکث کرد و آنگاه ادامه داد: «مادرت فکر می کند ویولت آنگونه که تو نسبت به او وفاداری، نسبت به تو وفادار نیست.»
ویتا عصبانی شد و گفت: «مزخرف نگو.»
ولی هارولد با آرامش ادامه داد: «من فقط از مادرت نقل قول می کنم ویتا، او از دنیس شنیده که مدتی است با ویولت رابطه جنسی دارد.»
ویتا به شدت عصبانی شد و فریاد زد: «این دروغ است.»
هارولد با آرامش گفت: «فکر کردم تو باید بدانی.»
ویتا آشفته اظهار داشت: «ولی این حقیقت ندارد.» و از اتاق بیرون دوید. او به سراغ دنیس رفت و در حالی که به شدت عصبانی بود فریاد زد: «به من بگو، آیا آن حقیقت دارد؟»
دنیس پرسید: «منظور تو چیست؟»
«اینکه تو و ویولت با هم معاشقه کرده اید.»
دنیس با عصبانیت پاسخ داد: «این به تو ربطی ندارد. هرچه هست بین من و ویولت است.»

ویتا با عصبانیت گفت: «نه، اینطور نیست، ویولت مال من است، من او را دوست دارم.»

دنیس ساکت ماند، ویتا ادامه داد:«خواهش می کنم به من بگو، قول می دهم اگر این اتفاق افتاده باشد دیگر به ویولت نگاه هم نکنم. تو می توانی او را داشته باشی.»

دنیس اظهار داشت: «در این مسایل دخالت نکن. این فقط به من و ویولت مربوط است.»
ویتا آشفته بود، آستین دنیس را چنگ زده بود و از او خواهش می کرد حقیقت را به او بگوید. آستین دنیس پاره شد، او عصبانی ویتا را هل داد و گفت: «تو یک زن روانی هستی، هرچقدر اصرار کنی به تو نخواهم گفت.»
ویتا به طرف رستوران رفت، آنجا ویولت پشت یک میز کوچک نشسته و منتظر ویتا بود، با آمدن او لبخند زد ولی بلافاصله متوجه شد ویتا به شدت عصبانی است، ویتا روبروی او نشست و بی مقدمه پرسید: «تو هیچوقت به دنیس تعلق داشتی؟»
ویولت به شدت ترسید و سعی کرد چیزی بگوید، اما نتوانست. او از عصبانیت ویتا خیلی می ترسید. ویتا این بار با لحن تندتری پرسید: «هیچوقت به دنیس تعلق داشتی؟»
ویولت فقط توانست با لکنت بگوید: «میتیا، آرام باش، خواهش می کنم.»
ویتا گریبان او را گرفت و گفت: «بگو بله یا نه؟»
ویولت آرام گفت: «بله.»
ویتا پرسید: «کی؟»
ویولت گفت: «شب قبل از روزی که به لینکلن رفتیم.» ویولت خیلی می ترسید، تقریبا یقین داشت که ویتا او را خواهد کشت.
ویتا فریاد زد: «جنده کثیف، دیگر همه چیز تمام شد، تو عشق مرا نابود کردی.» و همچنان که هنوز یقه ویولت را با یک دست گرفته بود، دست دیگرش را بالا برد تا به ویولت سیلی بزند. در نگاه ویولت ترس و التماس موج می زد. ویتا سعی کرد خودش را کنترل کند و دستش را پایین آورد، یقه ویولت را رها کرد و خواست برود. ویولت در حالی که فکر می کرد اگر ویتا او را همانجا می کشت بهتر از آن بود که او را رها کند دست ویتا را گرفت و اظهار داشت: «خواهش می کنم صبر کن عزیزم، آنچه تو فکر می کنی حقیقت ندارد.» ویولت خیلی آشفته بود و اشک از چشمانش جاری بود.
ویتا سعی کرد دست او را کنار زند ولی احساس می کرد تمام نیروی بدنی اش را از دست داده است، او حتی نمی توانست دست ویولت را که در برابر او خیلی ظریف و ریزنقش بود کنار زند. به ویولت گفت: «من باید بروم، اجازه بده بروم.»
ویولت در حالی که گریه می کرد گفت: «عزیزم، فقط اجازه بده حقیقت را بگویم، بعد از آن هر کاری خواستی بکن. خواهش می کنم.»
ویتا گفت: «من نمی خواهم بشنوم.»
در این هنگام دنیس آمد و ویولت را از ویتا جدا کرد، ویتا به اتاقش رفت و وسایلش را جمع کرد، هارولد نیز که در آنجا بود کمکش نمود.
از آن طرف ویولت به دنیس اصرار می کرد اجازه دهد بالا برود و با ویتا حرف بزند. پدر ویولت نیز از راه رسید. او و دنیس مراقب ویولت بودند.
ویتا از پله ها پایین آمد، هارولد نیز چمدان او را حمل می کرد و در ضمن مراقب او بود که به ویولت نزدیک نشود. هارولد آهسته به ویتا گفت: «زود برویم، نگاهش نکن، او یک شیطان است.»
ولی ویتا به ویولت نگاه کرد، ویولت نمی توانست نگاه ویتا را تحمل کند، آخر ویتای پرغرورش گریه می کرد، ویولت آخرین باری که گریه ویتا را دیده بود زمانی بود که ویتا شانزده ساله بود و به خاطر مرگ پدربزرگش که خیلی دوستش می داشت گریه کرده بود. ویولت میدانست چقدر ویتا آشفته است که حتی نمی تواند جلو هارولد و رقیبش دنیس از جاری شدن اشکهایش جلوگیری کند. ویولت آرزو می کرد کاش می مرد و اندوه ویتا را نمی دید. ویولت قادر به حرف زدن نبود، تنها با نگاهی سرشار از حسرت و تمنا به ویتا نگاه می کرد.
ویتا و هارولد از هتل بیرون رفتند، وقتی هارولد وسایل را تحویل راننده تاکسی می داد ویتا که از پشت درب شیشه ای ویولت را نگاه می کرد، با عجله وارد هتل شد و به طرف ویولت دوید. ویولت تعجب کرد، ویتا در برابر چشمان حیرت زده دنیس، «پاپا» و هارولد که پشت سر او وارد شده بود ویولت را محکم در آغوش کشید و در حالی که گریه می کرد گفت: «تو را خیلی دوست داشتم، خیلی زیاد، ولی تو مرا ناامید کردی. تو همه زندگی من شده بودی، من امروز همه اش را باختم.»
ویولت با هق هق گریه اظهار داشت: «تو در مورد من اشتباه می کنی محبوب من، اجازه بده حقیقت را به تو بگویم.»
«من باید بروم، من دیگر به تو اعتماد ندارم، کاش می توانستم همه اش را فراموش کنم، کاش قلبی نداشتم که اینطور به درد آید...»
«عزیزم، میتیا، تو اشتباه می کنی، من به کسی جز تو تعلق نداشتم.»
ویتا گونه ویولت را بوسید و سپس دربرابر نگاه های شگفت زده مردمی که فکر می کردند این اشراف زاده های انگلیسی چقدر عجیب هستند لبش را بر لبهای ویولت نهاد و آنها با اشتیاق یکدیگر را بوسیدند گویی دیگر فرصتی برای بوسیدن هم نداشتند. دنیس و هارولد آنها را از هم جدا کردند، و ویتا در حالی که مرتب نگاهش را به عقب برمی گرداند تا ویولت را ببیند که پاپا و دنیس مراقبش بودند، همراه هارولد از هتل بیرون رفت و با بی میلی سوار اتوموبیل شد. او در اتوموبیل شعری سرود که به خوبی احساساتش را بیان می کند:
مرارت
آری، آنها بی نهایت مهربان بودند، بیش از همه ملایم،
حتی به هنگامه خشم، آنها دست کسی را گرفتند که
بسان یک کودک از آنها اطاعت کرد،
تسلیم در برابر قانونی که درکش نمی کرد.
آنها نمی خواستند گناهانی را سرزنش کنند که عشق و اشتیاق شدید او به بار آورده بود،
نه، آنها بردبار و مسیح وار بودند، می گفتند
«ما تنها دلسوزی می کنیم...» می گفتند آنها تنها جستجو کردند و درصدد برآمدند
تا او را یاری دهند، به او نیرو بخشند، بر او عشق را نمایان سازند؛ ولی او
درحالیکه با گامهای غیرسرکش و رام، آرام آنها را دنبال می کرد،
آنها را که او را به سوی شهرکشان می کشاندند، شهرک اسارتهای ملایم، شهرک بردگی اندیشه،
درحالیکه سرشار از تمردی سرکوب شده بود، مدام سرش را بر فراز شانه اش برمی گرداند،
هنوز آرام با نگاه های فرومانده و بیچاره اش پیکر بی حرکت آن دختر را بر جاده می پایید،
هنوز نغمه عشق میان آنها طنین انداز بود،
ناقوس مرتعش، پرطراوت و چالاکی تا جوابگوی ناقوس دیگر باشد،
سرشار از شکوه و زیبایی جوانی، پربار از مباهات و سرافرازی، بسان شیپوری، قدرتمند،
هنوز پرشهامت، غیور و بیباک، حال بسان ضجه «خداحافظی» مرغی دریایی درهم می شکست.
و آنها، آنها به مهربانی با او نجوا می کردند «بیا!
کنون ما تو را نجات بخشیده ایم. بگذار قلبت التیام یابد. فراموش کن!
آن زن، خطر تو و روحیه شرور و شیطانی تو بود.» او زبان بسته و بی صدا گوش فرا داد،
و آنها گمان کردند تسلیم شده و اعتراضی ندارد. ولی، باز هم،
(با اینکه می دانست آنها خیلی مهربان هستند)
خاطره در درونش طنین می افکند، مصرانه از او تقاضا می کرد: «آن دختر وحشی، شیفته و آزاد بود،
 به هنگام بخشش، پرشکوه و بزرگمنش، آن دختر در بردن یا باختن بی بصیرت بود،
 و مهربان و شفیق، تنها به من عشق ورزید- تنها به من!
آن دختر شجاع و نیرومند بود، و خودمانی، یاری دهنده، جسور، غیور، بامروت و سرزنده،
او بلند همت و پرحرارت بود، تمام اندیشه های او، یک مبارزه، یک حق طلبی بود،
بسان جهازهای پرنشاط، ماجراجو و مخاطره طلب، با گنجینه ای که در دست او بود.
من با او ملاقات نمودم با آن درس که بر لبانم قرار داده بودند،
با او مستدل سخن گفتم، و او سر فرود آورد،
او هیچ استدلال نکرد و از نزاع دست کشید.
او اظهار داشت من باید آزاد باشم، من فکر می کنم او اظهار داشت
به محض آنکه من طلب کنم، همه زندگیش را به خاطر من فدا خواهد کرد.»
و هنوز آنها، او را به پیش می بردند و او هنوز
به عقب، به سوی آن دختر می نگریست که آنجا ایستاده بود، و آنها، راضی و خرسند
او را ترغیب می کردند و او را می ستودند که مطابق اراده شان عمل نموده است.
دوری تدریجی، آنها را از نظر پنهان نمود و آن دختر برگشت و رهسپار گشت.
این داستان ادامه دارد...
شرح عکس: ویتا سکویل وست در حال اجرای برنامه ای برای رادیو بی بی سی. من این عکس از ویتا را خیلی دوست دارم، شما چطور؟ آن اندوهی که درنگاهش است مناسب این قسمت داستان است بنابراین برای این قسمت این عکس را انتخاب کردم.

گذری بر یک رابطه عاشقانه سافویی- قسمت چهل و سوم




به قلم ویتا عثمانی
14 فوریه 1919 بود. صبح بعد وقتی ویتا از خواب برخاست، ویولت هنوز در خواب بود. بیماری ویولت هنوز برطرف نشده بود و برعکس چیزی که ویتا حس می کرد ویولت واقعا قادر به سفر در آن شرایط جسمانی نبود. ویولت دوست نداشت زیاد بی تابی کند و ویتا فکر می کرد حال او بهتر شده است. ویتا گونه ویولت که در خوابی عمیق فرو رفته بود را آرام بوسید، لباس پوشید و از اتاق بیرون رفت. او قصد داشت برای آن روز بعد از ظهر بلیط قطار بگیرد. آنها می خواستند به پاریس بروند و از آنجا عازم سیسیلی گردند. وقتی ویتا به پایین پلکان رسید هارولد و دنیس را با هم دید. او خیلی شگفت زده شد. سعی کرد بدون آنکه آنها او را ببینند به اتاقش برگردد، ولی دیگر دیر شده بود. هارولد و دنیس او را تا اتاقش دنبال کردند و وارد اتاق شدند. ویولت در اثر سروصدا از خواب بیدار شد. ویتا گفت: «خواهش می کنم از اینجا بیرون بروید، ویولت نیاز به استراحت دارد.»
هارولد بی توجه به ویولت به ویتا گفت: «وسایلت را جمع کن برویم.»
ویتا گفت: «از اینجا بیرون برو.» سپس رو به ویولت که مبهوتانه نگاه می کرد اظهار داشت: «بخواب عزیزم، من می گویم بیرون بروند.»
ولی نه هارولد و نه دنیس از جایشان تکان نخوردند. ویتا ادامه داد: «از اینجا خارج شوید، ویولت نیاز به استراحت دارد.»
هارولد دوباره گفت: «خواهش می کنم وسایلت را جمع کن.»
ویتا گفت: «ما قبلا در این مورد با هم صحبت کرده ایم، خواهش می کنم از اینجا برو.»
هارولد صدایش را بلند کرد: «ویتا، تو باید برگردی.»
«من نمی خواهم برگردم.»
«بن افسردگی گرفته است.»
ویتا گفت: «متاسفم این را می شنوم.»
هارولد با عصبانیت گفت: «اگر واقعا راست می گویی باید هم متاسف باشی، ویتا به این ویولت نگاه کن، آیا ارزش آنرا دارد...»
ویتا حرف او را قطع کرد: «در برابر ویولت مودب باش، من در این مورد فکر کرده ام، خیلی زیاد و می دانم ارزش ویولت بیشتر از همه اینهاست.» سپس به ویولت که کنار پنجره ایستاده بود نزدیک شد. ویولت دستش را در دست او حلقه کرد.
هارولد با تنفر و تحقیر نگاهی به ویولت انداخت، سپس رو به ویتا اظهار داشت: «ویولت عقل و هوش تو را برده است، نگاهش کن، عین دخترکهای دلقک و مسخره است، بدجنس، شریر...»
ویتا با عصبانیت گفت: «خجالت بکش، خودت شریر هستی و خیلی بدتر از آن. اگر یک بار دیگر تکرار کنی زبانت را از حلقومت بیرون می کشم.»
هارولد آرام تر گفت: «من ممکن است خیلی بدیها داشته باشم ولی شریر نیستم.»
ویتا ادامه داد: «تو شریر هستی، و سطحی نگر، تو نمی خواهی من و ویولت آزاد زندگی کنیم. تو برو به سیاست برس. بگذار ما هم آنگونه که دوست داریم زندگی کنیم.»
«پس خانه مان چه می شود عزیزم؟ باغمان؟ بچه هایمان؟»
ویتا هنوز عصبانی بود: «تو می خواهی تا آخر عمرم در آن خانه بمانم و گل و گیاه پرورش دهم؟ چرا خودت آنجا کار نمی کنی؟»
«ویتا با من بیا بیرون، می خواهم با تو حرف بزنم.»
«هرچه می خواهی بگویی همینجا بگو.»
«فقط چند دقیقه، خواهش می کنم.»
«همینجا بگو.»
هارولد این بار رو به ویولت گفت: «کاش تو کمی وجدان داشتی...»
ویتا گفت: «خفه شو، با ویولت اینگونه حرف نزن.»
در اینجا دنیس نیز که ساکت بود اظهار داشت: «هارولد تو خیلی بد در مورد ویولت فکر می کنی.»
هارولد رو به ویولت ادامه داد: «تو ویتا را مسموم کردی، تو همه ما را رنجاندی، تو دو خانواده را آشفته کردی، ویتا مهربان بود، ویتا احساس مسوولیت می کرد، ویتا به من و پسرها عشق می ورزید، تو او را گمراه کردی...»
ویتا می خواست حرف بزند، ولی ویولت آرام گفت: «اجازه بده حرفش را تمام کند.»
هارولد ادامه داد: «دنیس تو را دوست دارد، من و ویتا یکدیگر را دوست داریم، بگذار ما به زندگی خودمان ادامه دهیم. بن دلش برای مادرش تنگ شده است. تو هم با دنیس بمان.»
ویولت شروع کرد: «شما به چه حقی وارد اتاق من شدید؟ شما چرا اصرار دارید ما برگردیم؟ هارولد، می دانی چرا ویتا تو را ترک کرد؟ چون تو یک کرم پست و حقیر هستی که لیاقت آنرا نداری که حتی چکمه های ویتا را بلیسی! نه، حتی لیاقت آنرا نداری که زیر چکمه های او قرار گیری! و تو دنیس، تو زیادی مبادی آداب، زیادی قهرمان منش هستی، و من هیچ علاقه ای به تو ندارم، هیچوقت نمی خواستم با تو ازدواج کنم. علاوه بر اینها، هارولد اگر فکر می کنی من بدجنس، شیطان، دلقک و بی ارزشم، این را هم بدان که برای من نظر تو و آدمهایی مثل تو پشیزی نمی ارزد و من همیشه آنگونه که دوست دارم رفتار می کنم و زندگی می کنم. من آزادم و ویتا هم دوست دارد آزاد زندگی کند، حالا بهتر است با آرامش و محترمانه اینجا را ترک کنید و به سراغ زندگیتان بروید.»
دنیس چیزی نگفت و آرام از اتاق خارج شد. او به لابی رفت، در حالی که خیلی ناراحت بود، او در آنجا آرام گریه کرد. اما هارولد در اتاق ماند. او شروع کرد: «ویتا وسایلت را جمع کن.»
ویتا گفت: «تو هم مثل آقای ترفیوسیز بیرون برو.»
هارولد گفت: «ویتا، تو کی می خواهی واقعیت را ببینی؟ این فقط مثل رویای یک دختر مدرسه ای می ماند.»
ویتا عصبانی شد و گفت: «تو نمی توانی تشخیص دهی چه چیزی درست است، برو به کار خودت برس.» و سپس از اتاق بیرون رفت. او ساعتی در خیابانهای اطراف هتل بی هدف پرسه زد، تا بتواند بر خشم و ناآرامی اش غلبه کند. هارولد با ویولت در اتاق ماند. ویولت یک بار به او گفت بیرون برود، اما هارولد بیرون نرفت. ویولت از اتاق بیرون رفت تا ویتا را پیدا کند. او از هتل بیرون رفت و اطراف را به دنبال ویتا جستجو می کرد. ویتا او را دید، به طرف او دوید و گفت: «اوه لوشکا، تو اینجا چکار می کنی؟»
«میتیا عزیزم، تو کجا بودی؟»
«همین حوالی، زود به هتل برگرد، تو باید استراحت کنی. حالت چطور است پری من؟» ویتا گونه های ویولت را نوازش کرد.
«هارولد از اتاق بیرون نرفت، من مجبور شدم بیرون بروم.»
«بیا برویم، با او صحبت می کنم.»
«میتیا، تو خیلی خوب جواب هارولد را دادی، به تو افتخار می کنم.»
ویتا لبخند زد و گفت: «تو هم همینطور لوشی. امروز می توانی سفر کنی؟»
ویولت گفت: «البته، من حالم بهتر است.»
«پس با هم صبحانه می خوریم، بعد از آن من می روم بلیط بگیرم، تو هم کمی استراحت کن.»
ویولت گفت: «اطاعت می کنم.»
پس از آن ویولت به رستوران رفت و ویتا نیز به اتاق رفت تا کیفش را بردارد و در ضمن به هارولد بگوید از آنجا برود.
این داستان ادامه دارد...
عکس: ویولت کپل

۱۳۹۰ آذر ۲۸, دوشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش چهل و دوم






به قلم ویتا عثمانی
ویتا و دنیس قرار گذاشتند که به محض رسیدن به آمیین، آن موضوع مهم را با ویولت در میان گذارند و پس از انتخاب ویولت، "فرد شکست خورده" بی هیچ اعتراضی ویولت را با "فرد پیروز" تنها بگذارد. در بولون ویولت هیچ توجهی به دنیس نداشت و خیلی وقتها در حضور دنیس با ویتا درگوشی صحبت می کرد. آنها یک روز در بولون ماندند و سپس به طرف آمیین حرکت کردند.
 در قطار آنها به نوشتن شعر عامیانه و لطیفه برای یکدیگر مشغول شدند. وقتی نوبت به دنیس رسید که برای ویتا چیزی بنویسد، او که فکر می کرد بهتر است قبل از شکست خودش را کنار بکشد برای ویتا نوشت می داند نظر ویولت چیست و به محض آنکه به آمیین برسند آنها را ترک خواهد گفت و به پاریس خواهد رفت و هرگز ویولت را نخواهد دید. دوباره پس از آنکه دشمنی ها کنار رفته بود و آن دو مسالمت آمیز در کنار ویولت بودند، بار دیگر همه چیز غم انگیز شده بود. ویتا پیروز بود ولی به هر حال دلش به حال دنیس می سوخت، او اندوه دنیس را درک می کرد، او می توانست تصور کند اگر قضیه برعکس بود و ویولت به جای دنیس به خود او توجهی نداشت چه حالی داشت. ویتا نمی توانست چیزی بگوید و هنوز تا آمیین بیشتر از دو ساعت راه مانده بود. ویتا می دانست این دو ساعت برای دنیس خیلی دردناک خواهد بود، دوست نداشت دنیس با دیدن او – رقیبش- بیشتر عذاب بکشد، بنابراین بی آنکه چیزی بگوید بلند شد و به کوپه بغلی رفت. دنیس تا وقتی به آمیین رسیدند یکسره گریه می کرد و ویتا صدای هق هق او را می شنید. طولی نکشید که ویولت نیز دنیس را ترک گفت و به کوپه بغلی رفت. ویتا سیگار می کشید و ظاهرا مناظر بیرون را تماشا می کرد ولی حواسش جای دیگر بود. ویولت در حالی که دستش را دور گردن ویتا حلقه می کرد شروع کرد: «بالاخره با هم تنها شدیم عزیزم.»
ویتا رویش را به طرف او برگرداند و گفت: «دنیس گریه می کند، خیلی دلم به حالش می سوزد.»
ویولت اظهار داشت: «من هیچوقت او را دوست نداشته ام، مرا مجبور کردند با او ازدواج کنم، من هیچوقت با رضایت خودم به او قول نداده ام با او بمانم.»
«ولی او تو را دوست دارد.»
«کاریش نمی شود کرد. مطمئن باش او به زودی زنی پیدا می کند که واقعا دوستش داشته باشد و برعکس من برای او مایه خوشی و شادی باشد و نه عذاب.»
ویتا گفت: «لوشکا، هیچوقت فکر نمی کردم کسی غیر از من واقعا تو را دوست داشته باشد، ولی دنیس دوستت دارد، خیلی زیاد. او تو را خیلی بیشتر از آنقدر که هارولد مرا دوست دارد، دوست دارد. تو هیچوقت به من نگفته بودی.»
«چون برایم اهمیتی نداشت، البته دنیس بهترین مردی است که می شناسم ولی به یاد داشته باش او خودش یک قربانی است. مادرم مرا و او را با هم قربانی کرد. بگذار آزاد شود. اگر مردی پیدا شود که به عنصری تعلق داشته باشد که من و تو از آن آفریده شده ایم آن مرد بدون شک دنیس است. او برای یک زندگی کولی وار ساخته شده است، آزاد و هنرمند.»
«من هیچوقت از کسی به اندازه دنیس نفرت نداشته ام، در صورتی که او صدبار بیشتر از من حق دارد به خاطر کارهایی که با او کرده ام از من متنفر باشد.»
«نه میتیا، نه. او هیچ حقی ندارد. ما اولین دوست و عاشق و معشوق هم بوده ایم. میتیا به روزهای خوشی فکر کن که پیش رو داریم. محبت دنیس نسبت به من چیزی سطحی و کاذب است. او زود فراموش می کند و یک زن خیلی خوب پیدا می کند که واقعا برازنده یکدیگر باشند.»
ویتا به ویولت لبخند زد، پیشانی اش را بوسید و گفت: «لوشی، اگر دلواپس دنیس هستم فقط به خاطر این است که تو را دوست دارم و می دانم کسی که تو را دوست داشته باشد نمی تواند دوری تو را تحمل کند.»
ویولت گفت: «دنیس آنگونه مرا دوست ندارد. او می تواند به راحتی مرا فراموش کند.»
ویتا دیگر چیزی نگفت و سیگاری دیگر را روشن کرد. ویولت نزدیکتر به ویتا نشست و دست چپ ویتا را در دست گرفت و شروع به بازی با آن انگشتر قدیمی لاوا کرد، سپس سرش را خم کرد و آن دست را بوسید و آنگاه سرش را بلند کرد و در حالی که به ویتا لبخند می زد گفت: «تو هنوز نمی دانی این انگشتر را از کجا به دست آورده ام.»
ویتا به ویولت نگاه کرد، در نگاه ویولت نوعی شیطنت موج می زد، ویتا بی اختیار خندید و گفت: «نه نمی دانم. می خواهی به چه گناهی اعتراف کنی پریزاد من؟» و در حالی که کنجکاو شده بود ویولت را محکم به آغوش فشرد.
ویولت سرش را بر سینه او قرار داد و گفت: «وقتی شش سالم بود روزی همراه با مادرم به مغازه آقای هتفیلد رفتم. او عتیقه فروش و دوست مادرم بود. او از من خیلی خوشش آمد و به من گفت یکی از اجناس مغازه اش را به خاطر آنکه دختر باهوش و دوستداشتنی هستم به عنوان هدیه بردارم. من هم دست روی این انگشتر گذاشتم. مادرم گفت منظور او این است که یک عروسک یا اسباب بازی دیگر برداری، نه این انگشتر! ولی آقای هتفیلد آن انگشتر را به من داد. وقتی به خانه برگشتیم مادرم انگشتر را از من گرفت و گفت این به درد تو نمی خورد. او باز به آن مغازه رفته بود و گفته بود آن را با یک عروسک عوض کند ولی آن مرد نپذیرفته بود. مادرم آنرا به من داد و گفت خوب از آن مراقبت کنم، چون خیلی ارزشمند و زمانی در دست کاترین کبیر بوده است.»
ویتا با تعجب پرسید: «واقعا؟»
«بله، واقعا. من بعدها که بزرگ شدم آن را از آقای هتفیلد پرسیدم و او نیز تایید کرد. البته در قدمتش که شکی نیست، حتی کاترین کبیر اولی کسی نبوده که از آن استفاده کرده است.»
ویتا کمی آن انگشتر را برانداز کرد، سپس گفت: «تو چرا آن را انتخاب کردی؟ آن برای تو خیلی بزرگ بود؟»
ویولت خندید و گفت: «هنوز هم برای من خیلی بزرگ است.»
ویتا آن را از انگشتش به درآورد و در انگشتان ظریف ویولت امتحان کرد، ولی حتی برای انگشت شست ویولت هم بزرگ بود، سپس خندید و گفت: «حتما آرزو می کردی زود بزرگ شوی و آن را بپوشی، ولی دستانت کوچک ماند و مجبور شدی آن را به من هدیه کنی.» سپس دست ویولت را محکم در دستش فشرد و آنرا در برابر نور خورشید گرفت و ادامه داد: «دستان تو نازک و شفاف هستند، آنها مثل عقیق قرمز در برابر نور می باشند.» ویتا دیگر به صدای گریه دنیس اصلا توجهی نداشت.
ویولت سرش را بلند کرد و اظهار داشت: «من تو را می پرستم محبوب من، من تو را می پرستم.»
ویتا پرده را کشید و لبش را بر لبان ویولت قرار داد و او را بوسید: «لوشکا، ما به زودی آزاد می شویم، به زودی.» آنگاه ویولت را محکمتر در آغوش گرفت، شروع به نوازش موهای لطیف و پرپشت او کرد و ادامه داد: «این دو سال که بیشتر از گذشته با تو بودم باعث شد بهتر تو را بشناسم. من همیشه فکر می کردم تو یک دختر اغواگر هستی، من می توانم به عنوان یک سرگرمی برای تو جالب باشم، تو خوشت می آمد با همه لاس بزنی، هر وقت در مهمانی ها تو را می دیدم عصبانی می شدم. وقتی اپریل دو سال پیش به خانه ام آمدی، من از هارولد عصبانی بودم، من همیشه به او وفادار بودم و او به من خیانت کرده بود. من همیشه به تو گرایشی داشتم که به هیچ کس دیگری نداشتم. به همین دلیل وقتی تو ابراز علاقه کردی، تو را بوسیدم. اجازه بده یک اعتراف کنم. اوایل فکر می کردم من برای تو فقط یک سرگرمی هستم، مثل خواستگاران بیچاره ات که یکی پس از دیگری با ناامیدی عقب نشینی می کردند. ولی من بیشترین لذت را با تو یافته بودم. با خود فکر می کردم من در این رابطه چیزی از دست نمی دهم، تا وقتی با من هستی از تو لذت می برم و وقتی دنبال یک سرگرمی دیگر رفتی فراموشت می کنم. اما خیلی زود فهمیدم چقدر اشتباه کرده ام. وقتی قرار شد با دنیس ازدواج کنی متوجه شدم بدون تو نمی توانم ادامه دهم.»
ویولت لبخند زد و گفت: «میتیا، تو هنوز خیلی چیزها را نمی دانی.»
ویتا خندید و گفت: «من خیلی چیزها را نمی دانم، چون فراست تو را ندارم ولی حداقل این را می دانم که کسی جز تو نمی تواند مرا پایبند خودش کند، تو عجیب با بقیه تفاوت داری.»
ویولت خندید و گفت: «تو آزادتر از آن هستی که پایبند کسی باشی.»
ویتا گونه ویولت را بوسید و گفت: «ولی من پایبند تو هستم پریزاد من.»
ویولت در حالی که ویتا را نوازش می کرد اظهار داشت: «این بزرگترین افتخار من است که تو مرا دوست داشته باشی.»
آنگاه ویتا شعری نوشت، شعری که پسرش نایجل آن را در کتابش چاپ کرده است. شعر در مورد مسیری بود که پیش رو داشتند و شعفشان از اینکه انگلستان و اطرافیان سطحی نگرشان را پشت سر گذاشته اند و آزاد زندگی خواهند کرد. (من در حال حاضر کتاب نایجل را در دسترس ندارم، اما در اولین فرصت که کتاب را به دست آورم، شعر را ترجمه کرده و در این داستان قرار خواهم داد.)
وقتی به آمیین رسیدند دنیس بی آنکه با آنها حرفی بزند مسیر خودش را در پیش گرفت و ویولت و ویتا نیز به هتلی رفتند که وسایل ویولت در آنجا بود. ویتا از ویولت خواست محض احتیاط هتلشان را عوض کنند، چون ممکن بود دنیس برگردد. آنها به جایی دیگر رفتند و خوشحال بودند که کسی محل اقامت آنها را نمی داند. ویولت هنوز کاملا خوب نشده بود، بنابراین از ویتا خواست چند روزی آنجا بمانند. ویتا کمی دلواپس بود و دوست داشت زودتر به یونان بروند ولی بالاخره تسلیم  شد.
آنها دو روز خیلی خوب را با هم گذراندند. از آن طرف هارولد در همان روزی که ویتا با دنیس به فرانسه رفته بود، در جهت عکس آنها از فرانسه به انگلستان رفته بود تا دنبال ویتا بگردد. او فکر می کرد ویتا و ویولت هنوز در انگلستان هستند. مادر ویتا او را به شدت سرزنش می کرد و او را مسوول فرار ویتا می دانست. او فکر می کرد هارولد نتوانسته ویتا را از لحاظ احساسی و جنسی راضی نگه دارد و به این علت ویتا به ویولت پناه برده است. از طرفی دنیس عصبانی و شکست خورده به انگلستان برگشت، او نزد هارولد رفت و ناراحتی اش از فرار ویولت را ابراز کرد. هارولد تا آن وقت طبق اظهارات ویتا فکر می کرد هیچ تعلق خاطری میان دنیس و ویولت وجود ندارد و آن ازدواج صرفا یک ازدواج صوری است.
شب دومی که ویتا و ویولت در آمیین اقامت داشتند، وقتی برای صرف شام به رستوران هتل رفتند با کمال تعجب، «پاپا» (پدر ویولت) را دیدند. پاپا آنها را به خاطر تصمیمشان توبیخ کرد و آنها با قاطعیت در برابر او ایستادند. پاپا آنجا نماند. ویتا از ویولت خواست همان شب از آنجا بروند، ولی ویولت که معمولا در این گونه موارد سهل انگار بود گفت تا فردا صبر کنند، ویتا واقعا دلواپس بود، او سعی کرد ویولت را راضی کند که همان شب حداقل به هتلی دیگر بروند، اما ویولت که فکر می کرد پاپا خیلی به این تصمیمشان اهمیت نمی دهد با ویتا همراه نشد. آنها شب را در همانجا به سر بردند.
این داستان ادامه دارد...
عکس: ویتا 18 ساله با پدر و مادرش. 


۱۳۹۰ آذر ۱۳, یکشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش چهل و یکم


به قلم ویتا عثمانی
به خاطر طوفان قایق آنها با چند ساعت تاخیر در دریای پرتلاطم به راه افتاد. آنها شب به کلیس رسیدند. در اسکله دنیس از ویتا خواست با او شام بخورد، ویتا نیز قبول کرد. دنیس گفت: «ویتا، من چمدانها را تحویل می گیرم، تو برو یک میز در بوفه بگیر.»
ویتا به بوفه رفت، آنجا خیلی شلوغ بود، ولی ناگهان زنی او را در آغوش کشید، او ویولت بود. ویتا گفت: «پناه بر خدا! تو اینجا چکار می کنی؟ چرا در آمیین منتظرم نماندی؟»
ویولت ضعیف و صورتش رنگ پریده بود، و به شدت می لرزید، او گفت: «من نگرانت شدم، صبح تلگرام تو را که دریافت کردم به اینجا آمدم، عزیزم، خیلی نگرانت بودم.» آنگاه ویتا را بوسید. ویتا در حالی که او را آرام کنار می زد اظهار داشت: «دنیس با من است لوشکا، من به او گفته ام تو در آمیین هستی، حالا او فکر می کند من دروغ گفته ام.»
ویولت پرسید: «او اینجا چکار می کند؟»
ویتا گفت: «بعدا برایت توضیح می دهم.»
ویولت گفت: «پس من می روم، او نباید مرا ببیند.» ویتا او را نگهداشت و به طرف یک میز هدایتش کرد و او را بر صندلی نشاند، آنگاه در حالی که مواظب درب ورودی بود، مبادا دنیس وارد شود، گونه های ویولت را نوازش کرد و ادامه داد: «عزیزم، تو نباید بروی. تو زیاد حالت خوب نیست؟ تب داری، می لرزی، رنگت پریده، به من بگو چه شده است؟»
ویولت گفت: «من خیلی نگرانت بودم. اما حالا حالم خوب است.» ولی مشخص بود او به شدت مریض است.
ویتا اظهار داشت: «تو نباید نگران من می شدی، به خاطر طوفان قایق دیر به راه افتاد و به همین دلیل دیر رسیدم، تو باید در آمیین می ماندی. صبح چه ساعتی از آمیین حرکت کردی؟»
«به محض آنکه تلگرام تو را دریافت کردم، حتی صبحانه نخوردم.»
«اینجا چه خوردی؟»
«هیچ.»
«لوشکا، منظورت این نیست که امروز هیچی نخوردی؟»
«نه، من امروز هیچی نخوردم، اشتها نداشتم، بعد از عصرانه دیروز هیچی نخوردم.»
ویتا گفت: «همینجا بنشین، من الان برایت غذا سفارش می دهم.» آنگاه قبل از آنکه برود گفت: «چه دوست داری بخوری؟»
ویولت گفت: «برایم فرقی نمی کند میتیا.»
همینکه ویتا می خواست برود، دنیس از راه رسید. ویتا به طرف او رفت، خیلی مختصر حال ویولت را برای او توضیح داد. دنیس کنار ویولت نشست، ویتا برای ویولت خوراک جوجه و شامپاین سفارش داد، سپس بازگشت و به دنیس گفت: «من نگران ویولت بودم، حتی یادم رفت از تو بپرسم چه دوست داری بخوری؟»
دنیس بلند شد و اظهار داشت: «خودم سفارش می دهم، برای خودت چیزی سفارش دادی؟»
ویتا که به خاطر اینکه نگران ویولت بود تمام اشتهایش را از دست داده بود گفت: «من اشتها ندارم، برای خودم فقط شامپاین سفارش دادم.»
دنیس رفت و آنها برای چند دقیقه با هم تنها شدند. ویولت پرسید: «او برای چه آمده است؟»
ویتا گفت: «تو که رفتی، دنیس مرا دید، و مرا رها نکرد تا وقتی به او گفتم تو در آمیین هستی و من می خواهم صبح بعد به تو ملحق شوم، او هم گفت با من می آید تا در یک وقت مناسب به تو حق انتخاب بدهیم تا یکی از ما را انتخاب کنی.»
ویولت گفت: «من قبلا تو را انتخاب کرده ام، او نباید می آمد، میتیا تو نباید اجازه می دادی او بیاید.»
«اشکالی ندارد، او قول داده به محض آنکه تو مرا انتخاب کنی، ما را ترک کند.»
پس از شام ویولت گفت: «وسایل من در آمیین است، امشب باید برگردم.»
ویتا اظهار داشت: «تو نمی توانی برگردی، تو باید اینجا خوب استراحت کنی تا حالت بهتر شود.»
دنیس اضافه کرد: «و یک دکتر باید تو را ببیند عزیزم.»
آنها سپس سوار تاکسی شدند و دنبال یک جای خالی از هتلی به هتل دیگر رفتند، تا آنکه بالاخره یک مسافرخانه قدیمی پیدا کردند. ویتا و دنیس به ویولت کمک کردند تا از پله های کثیف آن بالا رود، ولی رختخواب به قدری کثیف بود که آنها نتوانستند آنجا بماند و جایی دیگر پیدا کردند. آنجا سه اتاق گرفتند، دو اتاق در کنار یکدیگر بود و دری برای رفت و آمد بین آن دو اتاق قرار داشت و دیگری دورتر بود. ویتا دوست داشت خودش و ویولت در آن دو اتاق با در مشترک اقامت کنند، اما دنیس در حالی که همراه با ویتا به ویولت که در دستان آنها کاملا مطیع بود کمک می کرد تا به اتاقش برود، او را به اتاق سومی برد. آنها او را درتختخواب خواباندند و به او آب داغ و سوپ دادند. بزودی دکتر آمد و پس از معاینه گفت ویولت به خاطر کم خوابی و استرس بیمار شده است و باید چند روزی خوب استراحت کند تا حالش خوب شود. پس از آن ویولت به خواب رفت. ویتا و دنیس هر دو در اتاق او ماندند، چون از طرفی نمی توانستند او تنها بگذارند، و از طرف دیگر هیچکدام حاضر نبودند به نفع رقیبشان بیرون بروند! آنها با هم حرف نمی زدند، بلکه هر دو پس از دلواپسی های ساعات قبل، حال با خیال راحت به ویولت- ویولت دوستداشتنی شان- که آرام به خواب رفته بود چشم دوخته بودند. ویتا با اینکه شب قبل نیز نخوابیده بود به قدری در هیجان آنچه پیش رو داشتند غرق شده بود که نتوانست بخوابد، ولی دنیس همانجا به خواب رفت. اول صبح بود که ویتا کنار ویولت بر تختخواب نشست و آرام شروع به نوازش موهای لطیف و پرپشت او کرد، ویولت در رختخواب غلتی زد و چشمانش را گشود و با دیدن ویتا بالای سرش لبخند زد. ویتا نیز متقابلا لبخند زد و زمزمه کرد: «به نظر می رسد پری زیبای من حالش بهتر است.»
ویولت خواست حرف بزند. ویتا گفت: «آهسته عزیزم، دنیس اینجا خوابیده است.»
ویولت زمزمه کزد: «بهترم عشق من، مرا ببخش که باعث دردسر شدم.»
ویتا لبخند زد و دست ویولت را فشار داد.
دنیس بیدار شد و پس از آن ویولت با شرح ماجراهایی که در این سفر برایش پیش آمده بود آنها را سرگرم کرد.
تا اینجا داستان خیلی طولانی شده است، هدف من در ابتدا آن بود که آن را در حدود پنجاه قسمت به پایان رسانم ولی از آنجا که هر دو عاشق، به خصوص ویولت را واقعا دوست دارم و تحسین می کنم خیلی به تفصیل آن را نوشتم. از طرفی می دانم خوانندگان داستان دوست دارند زودتر پایان داستان را بدانند، بنابراین سعی می کنم در آینده کمتر خودم ابراز نظر نکنم و به داستان زیاد شاخ و برگ ندهم، و در عوض به نوشته های خود ویتا و ویولت بپردازم. در اینجا قسمتی از یادداشتی که ویتا سکویل وست در مورد آن روز نوشته است را ترجمه می کنم. لازم به ذکر است که ویتا در یادداشت محرمانه اش وقایع چند روز آینده را بر عکس اتفاقات پیشین خیلی مفصل توضیح داده است، بطوریکه چیزی حدود 15% کل این یادداشت را در بر دارد:
«هر دو ما بسیار دلواپس ویولت بودیم و به هیچ چیز دیگر جز دلخوشی اینکه او را دوباره سالم و سرحال بیابیم توجهی نداشتیم. حداقل می دانم احساس من این بود و با توجه به رفتار دنیس یقین دارم که او نیز این حس را داشت. مساله بزرگی که هر سه ما باید آن را فیصله می دادیم و رنج عظیم و حسادتی که برای یکی از ما در پی خواهد داشت، همه با موافقت سه گانه باید پذیرفته می شد. همه ما خوشحال بودیم، حتی امیدوار بودیم، نه منفی گرایانه، بلکه واقع گرایانه، گویی زمان معلق بود و همه روابط انسانی نیز دچار وقفه شده بود مگر عشق مشترک من و دنیس نسبت به ویولت. فکر می کنم ما هیچ دشمنی با یکدیگر نداشتیم، ما رقبایی یودیم که در حالی که عداوتمان به حالت تعلیق درآمده بود، آماده می شدیم تا یکدیگر را دوست بداریم. عداوت ما مبدا خارجی داشت و در ذات ما نبود. ما در مورد موضوعات بی ربطی با هم بحث و گفتگو کردیم، موضوعاتی که همانقدر که برای من عزیز بود برای دنیس نیز عزیز بود: از موسیقی، شعر و جاودانگی گفتیم و در تمام مدت ویولت در حالی که بسان یک شاهزاده روی یک تخت بزرگ بر بالش لم داده بود با شگفتی و تحیر به حرفهای ما گوش می داد و نشان می داد که چقدر از این موضوع ها که بی ربط به هم بودند و از مسالمتی که میان ما بود لذت می برد. این بعد از شام بود. ما هر سه در اتاق ویولت شام خوردیم و دنیس و من، به نوبت در خدمت او بودیم. ویولت آن شامگاه یکسره دلربا، دوستداشتنی و سرگرم کننده بود. اول شام سر یک گفتگوی خصوصی لبان من و ویولت منقبض شد تا با صدای بلند بخندیم و ویولت به تنهایی توانست هر دو ما را نجات دهد. پس از شام، همانطور که گفتم دنیس و من با هم حرف زدیم. آن شب مشاهده کردم که او چقدر باهوش است و چقدر جذب امور والا می شود. حتی با تاسف پی بردم که ما تحت شرایط دیگر می توانستیم چه دوستان خوبی برای یکدیگر باشیم. بالاتر از همه من تحت تاثیر شادی و شعف بسیار ساده و بی تکلفش به خاطر آنکه ویولت را سالم و حاضر یافته است قرار گرفتم، من خیلی تحت تاثیر این یکی قرار گرفتم، چون در این احساس با او شریک بودم و آن را خوب درک می کردم.
صبح روز بعد حال ویولت بهتر بود و ما سه تایی با هم صبحانه خوردیم. پس از آن یک اتوموبیل کرایه کردیم تا به بولون برویم.»
این داستان ادامه دارد...
شرح عکس: ویتا (راست) و ویولت (چپ)

۱۳۹۰ آذر ۷, دوشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش چهلم



به قلم ویتا عثمانی
ویتا و ویولت تصمیم گرفته بودند در دوور زیاد توقف نکنند، بنابراین یکراست به طرف اسکله رفتند، اما آنجا متوجه شدند برگ عبور ویتا اشکال دارد و بایستی یک روز دیگر در انگلستان بماند. ویتا به ویولت گفت: «عزیزم، امشب را در همان خانه کوچکی می مانیم که در سفر قبلی به آنجا رفتیم.»
ویولت گفت: «نه، من باید بروم میتیا، همین امروز باید بروم.»
«امروز که من نمی توانم سفر کنم!»
«میتیا من نمی توانم بمانم، باید بروم.»
ویتا پرسید: «بدون من؟»
ویولت گفت: «عزیزم، من چاره ای ندارم، مجبورم تنها بروم. قطعا دنیس می آید و از رفتن من ممانعت می کند.»
ویتا اظهار داشت: «او نمی آید، اگر هم بیاید نمی تواند ما را پیدا کند.»
ویولت گفت: «تو دنیس را نمی شناسی میتیا، اجازه بده تنها بروم، چون در این صورت کمتر اهمیت می دهد، او خیلی نسبت به تو حسود است، من باید قبل از اینکه او ما را پیدا کند به فرانسه بروم.»
ویتا اظهار داشت: «دنیس نمی آید، حتی هارولد مرا دنبال نکرد، چطور دنیس ما را دنبال کند در صورتی که هیچ صمیمیتی بین شما وجود نداشته است؟»
«میتیا، محبوب من، تو دنیس را نمی شناسی و مادرم... اگر او به مادرم گفته باشد ما چه تصمیمی گرفته ایم...» آخر هیچکدام آنها در مورد سفرشان به مادرانشان چیزی نگفته بودند، چون می دانستند آنها از رفتنشان جلوگیری می کنند.
ویولت ادامه داد: «میتیا، خواهش می کنم اجازه بده بروم.»
ویتا گفت: «اگر می خواهی بروی، در همان هتل همیشگی مان در آمیین منتظرم بمان، من فردا حرکت می کنم.» آنگاه ویتا برای گرفتن بلیط رفت، وقتی بازگشت اظهار داشت: «لوشکا، امروز کشتی برای فرانسه ندارند، فقط از آن قایقهای وحشتناک که یکبار با هم با آن سفر کردیم.»
اما ویولت مصمم بود: «من امروز باید بروم، با همان قایق می روم.» ولی ویتا می دانست ویولت از تنها سفر کردن با آن می ترسد، او در حالی که گونه های ویولت را نوازش می کرد گفت: « پریزاد من، تو واقعا غیر قابل پیش بینی هستی، ولی می توانم از تو یک خواهش بکنم؟ خودت می دانی هیچوقت اینگونه با تو حرف نزده ام، همیشه به تو دستور داده ام، ولی این بار یک خواهش دارم و آن اینکه تنها نرو، آن هم با آن قایق، من واقعا دلواپس تو خواهم شد.»
ویولت لبخند زد و اظهار داشت: «اجازه بده بزرگ شوم، یاد بگیرم بدون کمک تو پرواز کنم.» ولی ویتا می دانست ویولت واقعا می ترسد، اگرچه سعی می کرد ترسش را پنهان کند.
ویتا لبخند زد و گفت: «منظور من این نیست، تو واقعا در خیلی موارد از من بزرگتر و بالغ تری و من از تو خیلی چیزها یاد گرفته ام. اگر اصرار داری بروی برو.»
آنگاه ویتا برای او بلیط گرفت، سپس اظهار داشت: «چمدانت را اینجا بگذار، فقط وسایلی که لازم داری ببر، در آمیین سعی کن در هتل بمانی و استراحت کنی.»
«من در کلیس منتظرت می مانم.»
«نه، آمیین بهتر است، من به محض رسیدن به طرف آمیین حرکت می کنم.» آنگاه ویولت را در آغوش گرفت و گفت: «عزیزم، باید زودتر سوار شوی.»
ویتا تا محل قایق ویولت را همراهی کرد. ویولت سوار شد. ویتا همانجا در اسکله ماند. حتی وقتی قایق حرکت کرد نیز آنجا را ترک نگفت. او آنقدر ماند که قایق کاملا از نظرش ناپدید شد، آنگاه به یک مسافرخانه رفت و در آنجا اتاقی را برای شب کرایه کرد، وقتی به آنجا رسید وقت ناهار بود، او ناهار خورد و به اتاقش رفت که استراحت کند، ولی خیلی دلواپس ویولت بود و علاوه بر آن دلش می خواست او را کنارش داشته باشد، بلند شد، لباس پوشید و به اسکله رفت، او آنجا ایستاده بود و دریا که به سوی فرانسه امتداد داشت را نظاره می کرد و به ویولت می اندیشید، سپس همانجا شروع به نوشتن یک نامه عاشقانه کرد، آن وقت تنها به ویولت و پیوستنش به او فکر می کرد، چیزی که در آن لحظه اصلا برایش مهم نبود این بود که فردا انگلستان و همه تعلقاتش در آنجا را شاید برای همیشه ترک می کند. چطور در طول این دو سال اینقدر تغییر کرده بود؟ او اکنون آرامش داشت، می دانست چه می خواهد، هدفش در زندگی مشخص بود، او همه اینها را به ویولت مدیون بود.
وقتی از اسکله بازمی گشت دنیس را دید، دنیس آشفته و عصبانی بود، او پرسید: «ویولت کجاست؟»
ویتا گفت: «تو چرا به اینجا آمده ای؟» در حالی که فکر می کرد حق با ویولت بود، او می دانست دنیس می آید.
دنیس پرسید: «ویولت کجاست؟ به پاریس رفته است؟»
ویتا به راه خودش ادامه داد، دنیس گفت: «تو باید به من بگویی او کجاست.»
ویتا اظهار داشت: «من نمی گویم، خود تو با رفتنش موافقت کردی.»
«ولی او زن من است.»
ویتا پیروزمندانه گفت: «او دیگر زن تو نیست، او تو را تنها گذاشته.»
ولی دنیس تا مسافرخانه ویتا را دنبال کرد، آنجا به اتاق ویتا رفت و در حالی که آشفته در اتاق قدم می زد گفت: «من می دانم که تو می روی تا به او ملحق شوی، من اینجا می مانم و با تو می آیم، حتی اگر بخواهی به آن سر دنیا بروی.»
دنیس خیلی اصرار کرد، او ادامه داد: «خواهش می کنم به من بگو، من قول می دهم دیگر تو را تعقیب نکنم.»
ویتا گفت: «من فردا حرکت می کنم، ویولت در آمیین منتظر من است.»
دنیس اظهار داشت: «متشکرم ویتا، من با تو می آیم و آنجا از او می پرسیم دلش می خواهد با کدامیک از ما دو نفر بماند.»
ویتا با تعجب اظهار داشت: «ولی او انتخابش را کرده است.»
دنیس گفت: «من با تو می آیم. باید به ویولت حق انتخاب بدهیم در حضور هر دو ما.»
ویتا که شکی در انتخاب ویولت نداشت با آمدن دنیس مخالفت نکرد: «بسیار خوب، او قبلا هم در حضور ما انتخابش را کرده است، ولی اشکالی ندارد، باز به او فرصت می دهیم. قول می دهم با نظر ویولت مخالفت نکنم.»
دنیس گفت: «من هم همینطور.»
آنها با هم به اداره پست رفتند و برای خانواده های ویولت و ویتا تلگرام فرستادند که نگرانشان نباشند، ویتا آن وقت نسبت به دنیس زیاد حس نفرت نداشت، تنها برای او متاسف بود، چون می دید چطور به ویولت اهمیت می دهد ولی ویولت آنقدر نسبت به او بی اعتناست. آنها در اداره پست  از هم جدا شدند، چنان که ویتا بعدها نوشت «با نهایت ترشرویی»، چون ویتا با اینکه از انتخاب ویولت مطمئن بود ولی تصور اینکه دنیس در کنار او به عنوان خاطرخواه ویولت قرار بگیرد برایش خیلی سخت بود. شامگاه ویتا تلگرامی وحشتزده از ویولت دریافت کرد که در مورد آن به دنیس تلفن کرد.
در تمام طول آن شب طوفانی سخت در جریان بود و ویتا در حالی که در تختخواب بیدار دراز کشیده بود حس می کرد تمام مسافرخانه –که قدیمی و سست بود- در زیر او می لرزد. او اصلا نتوانست بخوابد. در یک کابوس میان خواب و بیداری بر تخت دراز کشیده بود. در یک لحظه فکر کرد خانه آتش گرفت و از آنجا که اتاقش در بالاترین طبقه واقع بود راهی برای فرار نداشت. او لباس پوشید، از پلکان پایین رفت و در هوای طوفانی از مسافرخانه خارج شد، ولی نتوانست زیاد بیرون بماند، به مسافرخانه برگشت، در اتاقش تا صبح بیدار ماند، او شاهد بود که چطور طوفان لحظه به لحظه بر شدتش می افزود، با خود فکر کرد اگر این طوفان ادامه پیدا کند... اگر نتواند فردا به فرانسه برود...
سیگارش را روشن کرد و کنار پنجره ایستاد و در تاریکی شب بیرون را نظاره می کرد. سیگار دوم، سوم، چهارم و... نیز آتش زده شدند. پس از مونت کارلو خیلی کمتر سیگار می کشید، ولی امشب او خیلی آشفته بود.
صبح به سختی تندباد و باران در جریان بود. ویتا به اسکله رفت، دنیس هم به زودی رسید، خیلی از قایق ها و کشتی ها به خاطر طوفان، حرکت نمی کردند بنابراین آنها نتوانستند برای قبل از ساعت دو بعد از ظهر بلیط تهیه کنند. ویتا بلافاصله به ویولت تلگرام زد تا به او ساعت حرکتش را اطلاع دهد، چون می دانست دلواپسش خواهد شد، اما چیزی در مورد دنیس و همراهی اش با او ننوشت.
این داستان ادامه دارد....

عکس: ویولت (من این عکس را خیلی دوست دارم، شما چطور؟ البته بهترین عکس ویولت نیست.)

۱۳۹۰ آبان ۲۸, شنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش سی و نهم



به قلم ویتا عثمانی
صبح روز بعد ویتا تنها چند دقیقه پس از آنکه دنیس خانه را ترک کرد به خانه ویولت و دنیس در ساسکس رسید. ویولت با دیدن او که همان یونیفورم نظامی آشنا پوشیده بود لبخند زد و گفت: «چقدر زود آمدی میتیا.»
ویتا پس از آنکه ویولت را بوسید اظهار داشت: «عزیزم، اگر آماده نیستی می توانم به راننده تاکسی بگویم برود.»
«نه، من آماده ام.»
ویتا پرسید: «چمدانت کجاست؟»
ویولت گفت: «در اتاق خوابم.»
ویتا باسرعت از پله ها بالا رفت و بزودی با چمدان ویولت برگشت. خوشبختانه خدمتکارها در خواب بودند و کسی متوجه ویتا با آن یونیفورم نظامی نشد. آنها به ایستگاه راه آهن و از آنجا با قطار به لندن رفتند. پس از ناهار با قطار عازم لینکلن شدند. ویتا به نظر خسته می آمد ولی این خستگی فقط جسمانی بود، اما ویولت روحش خسته به نظر می رسید. ویتا با اینکه در اینگونه موارد گیرایی قوی نداشت ولی متوجه شد ویولت مثل همیشه سرحال نیست. او در حالی که ویولت را در آغوش می کشید گفت: «لوشکا، تو زیاد خوشحال به نظر نمی رسی.»
ویولت اظهار داشت: «میتیا، من تو را خیلی دوست دارم.»
«من هم تو را دوست دارم پری من.» پس از مکثی کوتاه ادامه داد: «به من بگو، چرا ناراحتی؟»
ویولت کمی مکث کرد، سپس گفت: «میتیا، محبوب من، تو خیلی خوبی، خیلی زیبا، خیلی عزیز، خیلی باهوش، خیلی باشکوه، بخصوص بعد از مونت کارلو خیلی خوب بودی تا دو هفته پیش. دو هفته پیش رفتار تو غیرقابل پیش بینی بود. تو هنوز در مورد زندگی کردن با من مرددی.»
«نه، اینطور نیست.»
«تو هنوز به من اعتماد نداری.»
«نه لوشکا، تو در اشتباهی.»
«میتیا، تو حتی برایت مهم نبود که دنیس قولهایش را زیر پا بگذارد.»
«من می دانستم دنیس چنین کاری نمی کند.»
«میتیا، اگر به تو بگویم وقتی تو با هارولد بودی دنیس آن کار را کرده است.»
ویتا فریاد زد: «این حقیقت ندارد.»
ویولت گفت: «یعنی من دروغ می گویم؟»
ویتا جواب نداد، ویولت هم دیگر چیزی نگفت. اما چند دقیقه بعد ویتا پرسید: «آنچه گفتی واقعا اتفاق افتاده است؟»
ویولت گفت: «اگر واقعا اتفاق افتاده باشد چکار می کنی؟»
«دیگر به تو نگاه هم نمی کنم.» ویتا عصبانی بود.
ویولت گفت: «خیلی حرفها گفتنش آسان است ولی...»
ویتا فریاد زد: «دنیس به قولش وفادار مانده یا نه؟» ویولت جواب نداد، ویتا ادامه داد: «من تو را می کشم، قسم می خورم تو را می کشم مگر آنکه واقعیت را به من بگویی.»
«عزیزم میتیا، آرام باش، من فقط امتحانت کردم، دنیس نمی تواند چنین جسارتی بکند، آن هم بعد از آنکه نامه های تو را خوانده و از جزئیات رابطه ما باخبر است ولی این رفتار تو مرا می ترساند.» او مکثی کرد، دستان ویتا را که هنوز می لرزیدند در دست گرفت و ادامه داد: «میتیای خوب من، اگر وقتی به فرض محال خیانت کردم، می توانی هرطور می خواهی مرا مجازات کنی، می توانی حتی مرا بکشی، من به تو حق می دهم، ولی اگر واقعا خیانت کرده باشم. میتیا ما در مورد هم مسوؤلیم، تو نمی توانی مرا به عنوان مثال با دنیس تنها بگذاری و بعد اگر اتفاقی افتاد مرا مقصر بدانی.»
ویتا پرسید: «واقعا اتفاقی نیفتاده است؟»
«نه عزیزم، نه.»
آنها به لینکلن رسیدند و در خانه ای کوچک مسکن گزیدند. ویولت هنوز آشفته بود، او پس از آنکه لباسش را عوض کرد به ویتا گفت: «میتیا من خسته ام، می روم کمی استراحت کنم.»
«عزیزم برو. برای شام صدایت می کنم.»
ویولت ویتا را بوسید و به اتاق خواب رفت. ویتا برای خرید از خانه بیرون رفت، اما وقتی برگشت صدای گریه ویولت را شنید، او سراسیمه وارد اتاق شد و پرسید: «عزیزم، چرا گریه می کنی؟»
«میتیا، بعضی وقتها فکر می کنم خیلی از هم فاصله داریم.»
ویتا لبخند زد و گفت: «من هم همینطور فکر می کنم.»
ویولت اظهار داشت: «به من اعتماد کن میتیا و من ثابت می کنم چقدر تو را دوست دارم و به تو وفادارم.»
ویتا او را در آغوش گرفت و در حالی که با نوک انگشتانش اشکهای او را پاک می کرد گفت: «من به تو اعتماد دارم، اگر اعتماد نداشتم هرگز به زندگی با تو فکر نمی کردم، تو دیگر فقط یک دوست یا یک معشوقه نیستی، تو کسی هستی که به خاطر او حاضرم از همه چیز بگذرم، از خانواده ام، از بچه ها، از خانه ام، از کشورم. من تو را دوست دارم لوشکا، بیشتر از آنچه که تو فکر می کنی، بیشتر از آنقدر که خودم فکر می کردم بتوانم کسی را دوست داشته باشم.» آنگاه گونه ویولت را بوسید و ادامه داد: «تو پری دوستداشتنی من هستی، من تو را با هیچکس و هیچ چیز دیگر عوض نمی کنم.»
ویولت سرش را بر شانه ویتا قرار داد و زمزمه کرد: «من تو را می پرستم میتیا.»
ویتا گفت: «الان بهتری؟»
ویولت اظهار داشت: «البته، خیلی بهتر.»
آنها پس از شام خیلی زود به رختخواب رفتند، ویتا در حالی که ویولت را در آغوش کشیده بود و موهای او را نوازش می کرد گفت: «فردا صبح کلیسای جامع را می بینیم.»
ویولت خیلی زود به خواب رفت، ویتا بلند شد، قلم و دفترش را برداشت و شروع به نوشتن شعر کرد.
روز بعد وقتی ویولت بیدار شد، ویتا هنوز در خواب بود، حدود ساعت نه او ویتا را بیدار کرد: «بلند شو عزیزم، صبحانه را حاضر کرده ام.»
ویتا با کسالت گفت: «من سرما خورده ام.»
ویولت اظهار داشت: «می خواهی دکتر را خبر کنم؟»
«نه لوشکا، من خوب می شوم.»
ویولت برای ویتا صبحانه آورد و سپس برای او سوپ درست کرد. ویتا پس از آنکه سوپش را خورد به ویولت گفت: « لوشکا، دوست داری شعر جدیدم را برایت بخوانم؟»
«البته عزیزم.»
ویتا دفترش را آورد و شروع کرد: «برای اوای گریان
تو خندیدی و تمام سرچشمه های خاورزمین،
با بارش الماس وارشان به بالا خیز برداشتند،
تا بر نور بیاویزند، و آنگاه که از خنده باز ایستادی،
دوباره پیکانهای شکسته شان را بر خاک فرو ریختند.
تو خندیدی و از جرس خانه های زمین،
موسیقی بسان امواج کوچک برکه ای لرزان به صدا درآمد؛
و بیرقهای بی میل در نسیم نشاط انگیز شمال،
ناگهان در لنگرگاه ها به هیجان و هیاهو آمدند، جسور و بی پروا شدند.
تو گریستی، و همه نغمه های نسیم،
-بسان زمانی که دستی بر ناقوسی قرار گیرد-
خاموش گشتند، و حوریان جنگلی با گیسوان مواج، دستپاچه و شرمسار
به درون دره تنگ و مکتوم خزیدند.»

ویولت خندید و گفت: «این را دیشب سرودی؟»
«بله، وقتی تو خواب بودی.»
آنها آن روز به کلیسای جامع نرفتند، در واقع آنها چهار روز از جایی دیدن نکردند و بیشتر در خانه ماندند تا حال هر دوشان خوب شود (زیرا ویولت هم متعاقب ویتا سرما خورده بود.) پس از آن یازده روز دیگر در لینکلن ماندند و مکانهای مختلفی را دیدند زیرا داستان جدید ویتا در لینکلن اتفاق می افتاد و ویتا می خواست با آن شهر آشنایی کامل داشته باشد. این بهترین سفر آنها بود، آنها دیگر شریک زندگی یکدیگر بودند اگرچه هنوز به خانه شان در یونان منتقل نشده بودند. ویتا در دفتر یادداشتهای روزانه اش حتی در مورد آن چهار روز اول که بیمار بودند خیلی خوب نوشته است، به این دلیل که اگرچه مجبور بودند در خانه بمانند ولی یکدیگر را داشتند و گرمای عشقی که ساده و پاک نثار یکدیگر می کردند.
پس از بازگشت زیاد در خانه هاشان توقف نکردند، بلکه همه وسایل لازمشان، کتابهایشان، جواهراتشان، و پس انداز مشترکشان که همه اش در حساب بانکی ویتا بود به صورت نقد برداشتند، چون احتمال می دادند با شکایت خانواده هایشان آن حساب بانکی مسدود شود. آنها به شهر ساحلی دوور رفتند تا با کشتی عازم فرانسه شوند.
این داستان ادامه دارد...