کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ مرداد ۱۰, سه‌شنبه

زن کوچکی که بزرگ زیست/ سالگرد درگذشت لوییزا می الکات

 

از وبلاگ دیگرم مورخ 6 مارچ 2012 سالروز درگذشت لوییزا الکات


به قلم ویتا عثمانی
تقریبا همه ما در دوران کودکی و نوجوانی کتاب «زنان کوچک» را خوانده ایم و با شخصیت دوستداشتنی و تام بوی "جو مارچ" آشنایی داریم؛ اما شاید خیلی ها اطلاع ندارند که جو مارچ همان لوییزا می الکات نویسنده کتاب است، تنها تفاوتی که وجود دارد این است که لوییزا هیچوقت ازدواج نکرد، چون او ذاتا یک سافویی بود، اگر چه ظاهرا هیچگاه با هیچ دختری نیز وارد رابطه نشد. یک بار وقتی بالای پنجاه سال سن داشت و شهرتش جهانی شده بود و در نقاط مختلف اروپا و امریکا طرفداران فراوانی داشت، یک مصاحبه گر از او پرسید: «چرا ازدواج نکردی؟» او هم پاسخ داد: «چون در طول عمرم بارها عاشق دختران زیبا و جذاب شده ام اما عاشق پسران هرگز!»
امروز صد و بیست و چهارمین سالگرد درگذشت اوست. او در 6 مارچ 1888 در سن 55 سالگی از دنیا رفت. روحش شاد!

ویولت با عشق جاودانه شد (به مناسبت چهلمین سالگرد درگذشت ویولت ترفیوسیز)



به نقل از وبلاگ دیگرم مورخ 29 فوریه 2012 سالگرد درگذشت ویولت ترفیوسیز

به قلم ویتا عثمانی
دیشب چهلمین سالگرد درگذشت ویولت ترفیوسیز بود.. 29 فوریه 1972. ویولت در روز اضافه سال کبیسه 1972 از دنیا رفت، و امسال نیز یک سال کبیسه است.
قبل از آنکه ادامه دهم با خوانندگان داستانم –گذری بر یک رابطه عاشقانه سافویی- سخنی دارم: اگر دوست ندارند به یکباره از بخشهایی از داستان که هنوز نوشته نشده است آگاهی یابند، توصیه می کنم ادامه این مطلب را نخوانند.
ویولت کپل در 6 ژوئن 1894 در لندن متولد شد. در ده سالگی و در اولین ملاقات با ویتا سکویل وست عاشق او شد، و در تمام عمرش نسبت به او عاشق و وفادار ماند. اگرچه او در هنرهای مختلف دستی داشته؛ از نقاشی گرفته تا موسیقی، از تئاتر تا داستان نویسی، و در همه این موارد آثاری از خود به جای گذاشته است، اما آنچه بیش از هر چیز دیگر نام و خاطره او را پس از مرگش جاودانه کرد، انبوه نامه هایی بود که در اتاق ویتا پس از مرگش یافته شد.. نامه هایی که ویولت جوان و آرمانگرا، ویولت عاشق و پرشهامت برای معشوقش ویتا نوشته بود. بسیاری از این نامه ها در شمار زیباترین و پراحساس ترین نامه های عاشقانه تاریخ بشری جای دارند.
ویتا اگرچه ویولت را خیلی دوست می داشت، ولی به قدری به موقعیت اجتماعی اش، اشرافیتش، کشورش و خانواده اش وابسته بود که بالاخره تصمیم گرفت ویولت را فدای آنها کند و از او جدا شد. ویولت دوران خیلی سختی را دور از معشوقش گذراند اما شوخ طبعی اش، فراست بی نظیرش، تیزهوشی قابل توجهش و آن حالت آزادی و بی تعلقی اش به مادیات و عناوین اشرافی او را نزد بسیاری از مردم محبوب ساخت. ویولت می دانست معایبی دارد ولی خود به آنها معترف بود و این یکی دیگر از دلایل محبوبیتش بود. من بیشتر از این در مورد ویولت نمی نویسم، ویولت کسی است که حتی ویتا سکویل وست شاعر، تنها فردی در تاریخ که توانسته بیش از یک بار جایزه ادبی هاتورندن را ببرد، با آن همه سخنوری وقتی می خواهد ویولت را وصف کند به لکنت می افتد!
پس از آنکه ویتا او را ترک گفت، دیگر به انگلستان برنگشت. او در پاریس رسما به عنوان یک همجنسگرا زندگی کرد. ویولت خیلی زیبا و پرظرافت بود و حالت عاشقانه ای که در چهره اش و نگاهش موج می زد حتی او را زیباتر می ساخت، پس زنان بسیاری به او دل بستند، که شاید در میان آنها علاقه وینارتا سینگر به ویولت از همه برجسته تر باشد.
با وجود آنکه ویولت همه جا اعلام می کرد یک همجنسگراست، با این حال مردان بسیاری نیز به او علاقمند می شدند، در میان آنها، مردان صاحب مقام، شاهزاده و بخصوص هنرمند و شاعر بسیار به چشم می خورند. ویولت ترجیح می داد در جمع همجنسگراها باشد و بیشتر دوستانش گی یا لزبین بودند.
ویولت و ویتا پس از نوزده سال جدایی دوباره یکدیگر را دیدند، ویتا طی آن نوزده سال سعی کرده بود ویولت را فراموش کند، او با زنان زیادی وارد رابطه شده بود. پس از نوزده سال جنگ جهانی دوم باعث شد ویولت به انگلستان برگردد. او هفده سال پیش برای آخرین بار به ویتا تلفن کرده بود، ولی ویتا با بی مهری به او جواب داده بود که دیگر تلفن نکند. او نمی دانست در حال حاضر ویتا نسبت به او چه احساسی دارد ولی این را می دانست که ویتا طی آن هفده سال حتی یک بار نیز با او تماس نگرفته بود. او دلش برای ویتا تنگ شده بود، بیشتر از آن نمی توانست دوری او را تحمل کند، او فقط می خواست صدای ویتا را بشنود، او از دوستان مشترکشان شنیده بود که ویتا طی آن سالها با زنان بسیاری وارد رابطه شده بود. او حتی می دانست ویتا در حال حاضر با دختری 23 ساله که او را «مک» می نامید و در پرستاری از مجروحان جنگ فعالیت داشت رابطه دارد. آن دختر در قلعه ویتا زندگی می کرد و ویتا چهار ماهی بود که با او وارد رابطه شده بود. با این حال ویولت به او تلفن کرد، تلفن ویولت باعث شد تمام آن احساساتی که ویتا طی آن سالها سعی کرده بود آنها را سرکوب سازد دوباره جریان یابند. او پس از آن بلافاصله رابطه اش با مک را تمام کرد. در نامه ای که همان روز برای ویولت فرستاد چنین نوشت:
«لوشکا، تو عجب آدم خطرناکی هستی. من فکر می کنم بهتر است ما خیلی همدیگر را نبینیم. ما طی سالهای بسیار طولانی، خیلی عمیق و افراطی به هم عشق ورزیده ایم و نبایستی دوباره با آتش بازی کنیم. ما هر دو، زندگی طرف دیگر را آشفته کرده ایم، نبایستی دوباره این کار را بکنیم. صدای بسیار استوار، عمیق، مشتاق و بی عیب تو در تلفن مرا از خود بیخود می کند، این صدا همان صدای آشناست، اصلا تغییر نکرده است. من نسبت به تو عواطفی عمیق و احساساتی پرحرارت داشته ام و فکر می کنم تو نیز نسبت به من چنین بوده ای. به کلی جدای از آن سه سال عشقبازی مشتاقانه و آتشین، ما سالها و سالهایی از مهر و محبت و رفاقت دوران کودکی را پشت سر خود داریم. آن هم به حساب می آید. آن، تو را نزد من، محبوب و پرارزش می سازد، آن، مرا نزد تو، محبوب و پرارزش می سازد.»
در این نامه هراسش از رابطه ای دوباره همراه با علاقه اش به ویولت مشهود است. ویولت او را به خانه اش دعوت کرد اما ویتا آن را رد کرد. ویولت طی آن سالها یاد گرفته بود که خودش را بی حد و حصر در اختیار ویتا قرار ندهد، یاد گرفته بود به ویتا اجازه دهد دلش برای او تنگ شود. بنابراین برای ملاقات با ویتا عجله ای نداشت، ویتا او را به قلعه اش دعوت کرد، ویولت دعوت را پذیرفت اما یک روز قبل از روز موعود آن را لغو کرد، پس از آن نیز دوبار دیگر قول داد به قلعه ویتا بیاید اما هر بار به بهانه ای از آن منصرف شد. ویتا خیلی نگران شد، این ویولت با ویولتی که می شناخت، ویولتی که همیشه در دسترسش بود تفاوت داشت، او ناراحتی اش را در نامه ای که به ویولت نوشت منعکس کرد. تقریبا چهار ماه از اولین تلفن ویولت می گذشت و آنها هنوز یکدیگر را ندیده بودند. او به ویولت تلفن کرد و از او خواهش کرد این بار تحت هر شرایطی شده همدیگر را ببینند، او ویولت را برای ناهار به رستوران «شیر سرخ» در ساسکس دعوت کرد، آنها خاطرات خوشی از آنجا داشتند، زمانی که خانه ویولت و دنیس در ساسکس بود و چون دنیس در لندن کار می کرد، ویتا هر روز به جز آخر هفته ها را در آنجا نزد ویولت می ماند. بعلاوه ساسکس در مسیر بین سامرست- محل زندگی ویولت- و کنت –محل زندگی ویتا- قرار داشت. این بار آنها با هم ملاقات کردند، 15 دسسامبر 1940 بود. ویتا دیگر هراس کمتری داشت، ویتا مثل گذشته ها به او اظهار عشق کرد، ویولت خیلی ملاطفت بار او را به خاطر رابطه اش با زنان بسیاری از جمله ویرجینیا وولف سرزنش کرد. آنها تا دیروقت شب با هم بودند. ویتا ویلت را به خانه اش برگرداند و خودش شب را در خانه یکی از عمه هایش در سامرست به صبح رساند و از آنجا برای ویولت نامه نوشت:
   «این ملاقات مثل این بود که گویی بالهای بزرگی پیرامون من به هم می خوردند و موسیقی ایجاد می کردند... بالهای دوران گذشته. آیا من در کارکاسون هستم؟ آیا من در اویگنون هستم؟ آیا در ونیز هستم؟ (چقدر آرزو می کنم به جای آنکه همیشه در مونت کارلو تمامش کنیم، بیشتر ادامه می دادیم و به کارهای خطیرتر اقدام می کردیم.) بله، دیدار با تو، خیلی خوب و لذت بخش بود... و شادی  و احساس خوشبختی ناشی از داشتن تو در کنار خودم در اتومبیل به قدری قوی بود که حتی با وجود درد و اندوه سخت و غیرمنتظره وداع گفتن با تو، در من روح تازه ای دمید و مرا دوباره زنده کرد. ... به تو گفتم از تو وحشت داشته ام. این حقیقت دارد. نمی خواهم دوباره آنگونه شیفته تو شوم که این شیفتگی تمام دنیای مرا در بر گیرد، یا به گونه ای گرفتار و خواهان و سخت مشغول و مجذوب تو گردم که زندگیم، آنگونه که اکنون تنظیم نموده ام را پیچیده و بغرنج سازد. صراحتا و قطعا من نمی خواهم در معاشقه های پنهانی، دسیسه ها، فتنه ها و دوز و کلک هایی که «یک عشقبازی» با تو متضمن آنها است، وارد شوم. از این گذشته، آن تنها «یک عشقبازی» نخواهد بود. آن از سرگیری ماجرایی خواهد بود که تو به حق آنرا یک تراژدی یونانی می نامی و من نمی خواهم آن تکرار شود...»
آنها تا آخر عمر بهترین دوستان یکدیگر باقی ماندند، پس از پایان جنگ ویولت به زندگی سابقش در فرانسه و ایتالیا بازگشت و ویتا هرسال پاییز و زمستان را در خانه های او در پاریس، سنت لوپ و فلورانس به سر می برد. ویتا در سال 1962 بر اثر سرطان روده درگذشت و ده سال پس از آن، ویولت نیز به او پیوست تا برای همیشه به یکدیگر عشق بورزند، در جایی که هیچ محدودیتی برای عشق ورزی وجود ندارد.

در حاشیه داستانم (گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی)


به قلم ویتا عثمانی
داستانم به قسمت 50ام رسید. پیش از این در نظر داشتم داستانم را در حدود پنجاه قسمت به پایان برم، ولی بعضی جاها دست خودم نبود و بیش از آنچه از پیش مد نظرم بود مفصل نگاشتم.
می دانم داستانم زیاد منسجم و هماهنگ نیست، چون شرایط من و روحیه من همیشه برای نوشتن این داستان کاملا مساعد نبوده است، به خصوص آنکه این اواخر خود من نیز اولین عشقم را تجربه کردم که باعث شد نتوانم خودم را در عاشقانه های این دو شاعر و هنرمند عزیزی که داستان عشقشان پرآوازه تر از شعر و هنرشان است، غوطه ور سازم،  و به همین دلیل تصمیم گرفتم برای مدتی دست نگاه دارم. دو قسمت بعدی را نوشته ام، اما از آن زیاد راضی نیستم و به همین دلیل داستانم را به روز نکرده ام. اما در مورد بخشها ژیشین باید بگویم در بعضی قسمتها واقعا به آنچه اتفاق افتاده وفادار بوده ام و استنادهای مکرر به نوشته های ویولت و ویتا نشانه بارز این قسمتها است، در دیگر بخشها سعی کرده ام با حفظ شخصیت واقعی قهرمانان داستان، پیرامون آنها «داستان پردازی» کنم. دوست دارم پیش از آنکه ادامه دهم قدری درنگ کنم و از خوانندگان خوب داستانم خواهش کنم که در بخش نظرات به من بگویند چه بخش یا بخش هایی از داستان را بیشتر دوست داشته اند و البته خود من نیز نظرم را در اینجا می نویسم:
قسمتهای 17 تا 36 در بهترین شرایط نگارش یافته است، زمانی که واقعا سعی کردم به دنیای ویتا و ویولت وارد شوم و آنها و احساسشان نسبت به یکدیگر را درک کنم. انتخاب یک قسمت دشوار است ولی قسمت 32 یکی از بخشهایی است که خیلی دوست دارم، اگرچه این قسمت از داستان پردازی های خود من است ولی جملاتی که بین ویتا و ویولت رد و بدل می شود به نظرم خیلی با شخصیت آنها و محبتشان نسبت به یکدیگر وفق دارد. در این قسمت سعی کرده ام ویتا بیشتر در مقام عاشق قرار گیرد تا معشوق و این چیزی است که این قسمت را از دیگر بخشهای داستان متمایز می سازد. اینجا ویتا پس از دوره ای طولانی از تردید و دودلی بالاخره در برابر عشق تسلیم می شود.
ویتا به ویولت می گوید: «از وقتی ما یک بچه بودیم تا الان، هر وقت از هم دور می شدیم حسودیم می شد، می دانستم تو وفاداری، می دانستم کسی جز من نمی تواند تو را به دست آورد، پای آدمی در میان نبود، ولی به زمان حسودیم می شد که بر لحظات تو سایه می افکند و به مکانی که تو را احاطه می کرد، به اینکه آنها می توانند شاهد زیبایی تو، ظرافت تو و روزهایی از زندگی تو باشند که من آنها را نمی توانستم ببینم.»
...
آخرین پاراگراف قسمت 21 را هم خیلی دوست دارم، آنجا که ویولت به ویتا که دچار تردید و هراس است، ویتا که به پیمانهایش وفا نمی کند، ویتا که ویولت را تنها می گذارد و پس از آن آشفته و عصبانی از ازدواج اجباری ویولت با او بدرفتاری می کند چنین می گوید:
«... من از ریاکاری بیزارم، بگذار آنگونه که هستیم خودمان را اظهار کنیم، بگذار آزاد باشیم، تو چرا از اینکه دیگران بفهمند یک زن را دوست داری هراس داری؟ تو اولین زنی نیستی که اینگونه آفریده شده ای؟ به زنان بزرگی فکر کن که اینگونه زیستند، به سافوی لزبوس فکر کن، به افرا بن که دربندش کردند، او هم مثل تو بود، هم سافیک و هم شاعر، اما از اظهار خویش واهمه نداشت، او را در اتاقی تاریک زندانی کردند، قلم و معشوقه اش را از او ربودند ولی روحش آزاد زیست. به دیگران فکر کن، ژاندارک، ایمیلی دیکینسون، ژرژ ساند، هلن تروا، کریستینا روزتی و ملکه کریستینا..... کدامیک از سافیک بودن خویش شرمنده بودند که تو دومی شان باشی. آنها راه را برای ما هموار کردند و ما باید راه را برای زنان بعد از خود هموار کنیم. من فکر می کنم کمتر زن بزرگی در تاریخ بوده است که به زنی عشق نورزیده باشد، من دوست دارم با افتخار به همه بگویم من به کسی عشق می ورزم که از جنس من است، یک زن، یک شاعر، یک هنرمند، یک کولی، یک انسان آزاد...»
نظر شما چیست؟

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش پنجاهم



به قلم ویتا عثمانی
ویتا ساعت هشت صبح به اویگنون رسید، او به هتلی که محل اقامت ویولت بود رفت. ویولت منتظر او بود. با دیدن او از هتل بیرون آمد و آنها محکم یکدیگر را در آغوش کشیدند، گویی هیچ چیز نمی توانست مهر و محبت آنها را نسبت به یکدیگر کمرنگ سازد. ویتا خیلی خسته بود ولی با دیدن ویولت تمام خستگی اش را فراموش کرد، ویولت خیلی دلتنگ و افسرده بود ولی با دیدن ویتا گویی روحی تازه در او دمیده شد. آنها چند دقیقه بدون آنکه حرف بزنند یکدیگر را محکم در آغوش گرفته بودند، آنگاه ویتا ویولت را کنار زد، و برای یک دقیقه به چهره زیبای او خیره شد. ویولت به او لبخند زد. ویتا گونه ویولت را بوسید و زمزمه کرد: «من طلسم شده تو هستم لوشی، نتوانستم بیشتر از این دوری تو را تحمل کنم.»
ویولت لبخند زد و گفت: «تنها چیزی که باعث شد در این مدت تاب بیاورم امیدم به دیدار دوباره بود عزیزم.» دست ویتا را در دست گرفت و نگین لاوا انگشترش را لمس کرد، انگشتان او را نوازش کرد و گفت: «تو راه طولانی و خسته کننده ای آمده ای، بیا کمی استراحت کن.»
آنها به اتاقشان رفتند. ویتا خیلی زود به رختخواب رفت، او قبل از آنکه بخوابد ویولت را صدا کرد و از لبانش بوسه گرفت، آنگاه او را محکم در آغوش گرفت و خیلی زود به خواب رفت.
آنها ناهار را با پت و ژوان صرف کردند، ولی پس از ناهار از آنها جدا شدند و خودشان به جاهایی رفتند که پیش از این در سفر قبلی شان رفته بودند و برایشان یادآور خاطرات خوش گذشته بود.
همه چیز خوب پیش می رفت تا آنکه آن شب ویولت به ویتا گفت: «پت و ژوان می خواهند به ایتالیا بروند، آنها امروز به من گفتند ما هم می توانیم با آنها همراه شویم.»
ویتا گفت: «من نمی توانم. من فقط ده روز می توانم بمانم.»
«چرا؟»
«نمی توانم بیشتر از این خانه و بچه ها را رها کنم.»
ویولت عصبانی شد: «من همیشه آخرین کسی هستم که در زندگیت برایت مهم است. اگر واقعا نمی خواهی بیشتر از ده روز بمانی، همین الان از پیش من برو.»
ویتا ساکت ماند.
ویولت ادامه داد: «من بازیچه تو نیستم. نمی خواهم با من بازی کنی.»
ویتا به او نزدیک شد و خواست او را ببوسد، ویولت او را کنار زد و گفت: «اگر برایت فقط یک سرگرمی هستم نمی خواهم هیچوقت تو را ببینم. زودتر از اینجا برو.»
ویتا سیگارش را روشن کرد. چیزی نگفت، اما نگاهش را به ویولت دوخته بود.
ویولت گفت: «بهتر است من بروم.»
در اینجا ویتا اظهار داشت: «لوشکا، آرام باش، تو در مورد من اشتباه می کنی.» کمی مکث کرد و ادامه داد: «واقعا خنده دار است.. حرفهایی که تو می زنی. من نگفتم تو را اینجا رها می کنم و خودم به انگلستان برمی گردم. ما با هم به انگلستان می رویم.»
«من به انگلستان نمی آیم.»
ویتا پرسید: «چرا؟»
«من از انگلستان متنفرم. من نمی توانم آنجا را تحمل کنم.»
ویتا عصبانی شد: «تو خیلی خودخواه هستی، تو حق نداری چیزی را به من تحمیل کنی. من تو را به انگلستان می برم.»
«میتیا، عزیزم، آنجا جای ما نیست.»
ویتا با صدای بلند گفت: «دوستت پت و ژوان آنجا زندگی می کنند.»
«تو درست می گویی، ولی پت کاری به خانواده اش و اینکه آنها چه در موردش فکر کنند ندارد. دوستانش هیچکدام درگیر عرف و سنت حقیر و بی ارزش آنجا نیستند ولی تو نمی توانی، تو تحت تاثیر مادرت و هارولد هستی.»
«من نمی خواهم تو برای من تعیین تکلیف کنی. خودم می دانم چگونه زندگی کنم.» ویتا خیلی عصبانی بود.
ویولت گفت: «تو فکر می کنی این عشقی که بین من و تو وجود دارد درست است؟»
ویتا جواب نداد و کتش را پوشید و از اتاق بیرون رفت. ویولت او را دنبال کرد، ویتا با خشم گفت: «می خواهم چند ساعتی تنها باشم، تو در اتاق بمان تا برگردم.»
ویولت فکر کرد بهتر است تنهایش بگذارد. او به اتاقش برگشت. ساعت از یازده گذشت و ویتا برنگشت. ویولت نگران بود. با اینکه دیروقت بود به اتاق پت و ژوان رفت. پت به او گفت: «عزیزم، چرا او را عصبانی می کنی؟ سعی کن این ده روز با آرامش او را راضی کنی بیشتر بماند. اگر این ده روز به او خوش بگذرد مطمئن باش بیشتر می ماند.»
ویولت ناامیدانه گفت: «هر چقدر هم بماند روزی مرا ترک می کند پت. من خسته شده ام، خیلی چیزها و آدمها در زندگی او هستند که بیشتر از من برایش اهمیت دارند.»
پت با مهربانی اظهار داشت: «ویولت، عزیزم، من جای تو بودم، از همان روزی که ویتا ازدواج کرد فکر او را از سرم بیرون می کردم.»
«ویتا از هجده سالگی عوض شد، قبل از هارولد هم با رزاموند بود. ولی من آنقدر به او محبت کردم که طی این دو سال دیگران در زندگی اش، کمرنگ شدند و من روز به روز پررنگ تر شدم، نمی توانم فکر کنم دوباره همه چیز به حالت سابق برگشته است.»
«ویولت قوی باش. اگر می خواهی ادامه دهی این را بدان که این یک مبارزه نابرابر است. ویتا هنوز به خانواده اش، به مادرش، به کشورش و آداب و رسومش پایبند است. حتی اگر تو برایش خیلی مهمتر از هارولد و خانواده اش باشی، باز ممکن است تو را به خاطر آنها رها کند. ویتا با من یا ژوان یا تو خیلی تفاوت دارد. ما حاضریم خیلی چیزها را از دست بدهیم تا آزاد زندگی کنیم، ولی ویتا مثل ما فکر نمی کند.»
«پت، من بدون ویتا نمی توانم ادامه دهم.»
پت با لحنی تسلی بخش گفت: «امشب ویتا برمی گردد، اگر هم برنگشت، بالاخره فردا می آید. تو با او خیلی مهربان باش، سعی کن در هر لحظه رضایت او را بدست آوری. بعد از دو سه روز دوباره از او بخواه بیشتر با تو بماند تا با هم به ایتالیا بروید. فکر کنم آن وقت قبول کند. ما هم این دو سه روز اینجا می مانیم، تا با هم برویم.»
دیروقت بود و ویولت بیشتر آنجا نماند. او به اتاق خودش رفت و منتظر ویتا ماند.
حدود یک ساعت از نیمه شب گذشته بود که ویتا برگشت.
ویولت با ملایمت اظهار داشت: «عزیزم، چقدر دیر کردی، من خیلی نگرانت شدم.»
ویتا گفت: «من گرسنه ام. شام نخورده ام. چیزی برای خوردن داری؟»
ویولت می دانست ویتا وقتی عصبانی و ناراحت است غذا نمی خورد، می دانست ویتا در اینگونه مواقع دوست دارد تنها قدم بزند، می دانست پس از این پیاده روی طولانی حالش بهتر شده است. به او گفت: «من هم شام نخورده ام محبوب من، ولی چیزی برای خوردن دارم.»
آنها با هم شام مختصرشان را خوردند. پس از شام ویتا به ویولت گفت: «اگر دوست نداری بیشتر بمانم فردا صبح از اینجا می روم.»
ویولت اظهار داشت: «من به خاطر چیزی که گفتم عذرخواهی می کنم. من به تو نیاز دارم، این مدتی که از هم دور بودیم به من خیلی سخت گذشت، به همین خاطر امروز وقتی فکر کردم بعد یک ماه جدایی فقط ده روز با هم خواهیم بود خیلی ناراحت شدم. من بدون تو نمی توانم تاب بیاورم میتیا.»
ویتا چیزی نگفت، فقط او را در آغوش گرفت و لبان او را بوسید، او هم به ویولت نیاز داشت، خیلی هم نیاز داشت، ولی نمی توانست (یا شاید نمی خواست) آن را بر زبان آورد.
بالاخره شب بعد ویتا با ویولت در مورد سفر ایتالیا موافقت کرد و آنها به اتفاق پت و ژوان یک اتوموبیل اجاره کردند تا به ایتالیا بروند.
این داستان ادامه دارد...

عکس: ویتا سکویل وست.

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش چهل و نهم


به قلم ویتا عثمانی
وقتی ویتا به انگلستان گشت، با معضلی بزرگ مواجه می شود، مادرش که معلوم نبود چه وقت کتاب ویتا را خوانده بود (اما می توان حدس زد، چون اگر به یاد داشته باشید روزی که ویتا، هارولد را در سوئیس ترک کرد، یک نسخه از کتاب را برای او به جا گذاشت، تا هارولد با خواندن آن به واقعیت رابطه ویتا با ویولت پی ببرد و بداند چرا نباید از او بعضی انتظارات داشته باشد!)  با انتشار کتاب مخالفت کرد، و از ویتا خواست آن را چاپ نکند، چون فکر می کرد جولیان و اوا خیلی به ویتا و ویولت شباهت دارند و انتشار آن بازار شایعات را گرم می کند.
ویتا در دفترش نوشت: «اسم کتابم را به «چالش» تغییر دادم، مامان زیاد سوال می پرسد، من نمی توانم از انتشار آن صرفنظر کنم.»
لیدی سکویل ویتا را راحت نمی گذاشت، او سه روز متوالی به دخترش اصرار می کرد که از انتشار کتابش صرفنظر کند و ویتا قبول نمی کرد.
مادر ویتا نهایت تلاش خودش را کرد و بالاخره یک قاصد فرستاد تا ویتا را راضی کند که از انتشار کتاب دست بکشد. این قاصد خانم لاندز از دوستان لیدی سکویل بود. او سعی کرد با ملایمت و طی یک مباحثه طولانی ویتا را متقاعد کند. ویتا نوشته است: «او از من می خواهد از آن صرفنظر کنم... می گوید اگر ال. [لوشکا] مرده بود باز آن را چاپ می کردم؟ و.... این گفته مرا آزار می دهد... به شایعات ذره ای اهمیت نمی دهم ولی خانم لاندز خیلی مهربان است، پس من کوتاه می آیم. امیدوارم مامان راضی شود. بالاخره او مرا شکست داد.»
ویتا روز بعد دستنوشته را از ناشرش تحویل گرفت و قرارداد را فسخ کرد، اما ظاهرا در این مورد چیزی به ویولت نگفت، آن روز دقیقا سی روز پس از جدایی او و ویولت بود. وقتی به خانه برگشت نسخه دستنوشته کتاب را به دست گرفت و صفحاتی از آن را مرور کرد، خیلی احساس تنهایی می کرد، دلش برای ویولت تنگ شده بود، چطور می توانست سی روز دیگر نیز دوری از او را تحمل کند؟ سیگارش را روشن کرد و از پنجره باغ را نظاره می کرد، باران می بارید، از خانه بیرون رفت، در باغ قدم میزد، از اینکه قطرات باران بر صورت او فرود می آمد حس خوبی داشت، وقتی به خانه برگشت، خورشید در حال غروب کردن بود، پسرها همراه با پرستارشان از خانه لیدی سکویل برگشته بودند، ولی ویتا باز احساس تنهایی می کرد. او به حضور ویولت نیاز داشت، برای ویولت نامه نوشت، در حال نوشتن آن نامه بود که ویولت تلفن کرد. ویتا با شنیدن صدای زیبا و عمیق او خوشحال شد. ویولت گفت: «امروز سی روز است که از هم دوریم محبوب من، دلم برایت خیلی تنگ شده است.»
ویتا گفت: «الان کجا هستی؟ با چه کسی هستی؟»
«اویگنون، با پت و ژوان.»
«دنیس کجاست؟»
«پاریس است عزیزم. میتیا، دلم برایت تنگ شده است، اویگنون خیلی زیباست، ولی بی تو من افسرده ام. چیزی نیست که مرا به وجد آورد. اگر پت و ژوان نبودند، شاید قبل از این خودم را کشته بودم.»
ویتا سکوت کرد. ویولت ادامه داد: «خواهش می کنم میتیا، کارهای مرا ببخش و زودتر بیا، عشق من، محبوب من، بدون تو نمی توانم ادامه دهم.» صدای ویولت بغض آلود بود.
ویتا گفت: «تو بیا اینجا، بیا با هم باشیم.»
ویولت اظهار داشت: «نه، ما نمی توانیم آنجا با هم باشیم، بعد از کاری که یک ماه پیش کردیم، مادرت و مادرم اجازه نخواهند داد مثل گذشته با هم باشیم.»
ویتا گفت: «من نمی توانم خانه ام را رها کنم. حداقل تا یک ماه دیگر نمی توانم بیایم.»
ویولت اصرار کرد اما ویتا همچنان سرسخت مقاوت کرد. ویولت مکالمه تلفنی را تمام کرد و به او نامه نوشت. در نامه نوشته بود: «میتیا، اگر نمی توانی تا آخر این هفته بیایی یا شاید نمی خواهی بیایی، خواهش می کنم دیگر هیچوقت نیا، آنچه بین ما بود تمام شده است. من نمی توانم تا یک ماه دیگر منتظر بمانم، دیگر من وجود ندارم که بیایی. هستم اما دیگر سرزندگی در من نخواهد بود، شاید جسمم زنده باشد ولی روحم مرده است.»
روز بعد ویتا نامه را دریافت کرد، بلافاصله به ویولت تلفن کرد: «لوشکا، حالت چطور است؟»
ویولت پرسید: «نامه های من به دستت رسید؟»
«بله، سه نامه. لوشکا، تا کی اویگنون می مانی؟»
«برایم مهم نیست، تا هر وقت پت و ژوان اینجا باشند.»
ویتا گفت: «تو ناراحت به نظر می رسی عزیزم، اگر بگویم به زودی می آیم تو را ببینم خوشحالت نمی کند؟»
ویولت با افسردگی گفت: «بستگی دارد این "به زودی" را چه تعریف کنی!»
ویتا اظهار داشت: «من سعی می کنم فردا حرکت کنم، فکر کنم پس فردا به اویگنون برسم.»
ویولت خیلی خوشحال شد.
 ویتا روز بعد صبح زود لندن را ترک کرد و به برایتون رفت، تا عازم فرانسه شود. شامگاه به پاریس رسید و با قطار ساعت هشت به سمت اویگنون در جنوب شرقی فرانسه حرکت کرد. همانطور که در دفتر یادداشتهای روزانه اش نوشته است تمام شب را تا صبح که به اویگنون رسید از شدت هیجان بیدار بود. ولی برایش مهم نبود، مهم آن بود که صبح روز بعد لوشی محبوبش را پس از سی و سه روز جدایی می دید، در تمام این دو سالی که رابطه شان به طور جدی شروع شده بود هیچوقت اینقدر طولانی از هم دور نمانده بودند، حتی متعاقب ازدواج ویولت با دنیس، وقتی ویولت با دنیس به «ماه عسل»! اجباری شان رفته بود بیست و چند روز بیشتر از هم دور نبودند.
این داستان ادامه دارد... 

شرح تصویر: عکس ویولت و مادرش بر روی تمبر.

۱۳۹۱ مرداد ۷, شنبه

جمعه رنگین کمانی

امروز هر یک از ما جمعه رنگین کمانی را به نحوی جشن گرفتیم، به امید آنکه همه روزهایمان رنگین کمانی شود و دنیای سیاه و سفید آنها را نیز رنگی گنیم. 

ما رنگین کمانی ها جاودانه ایم

بزن باران و شادی بخش جان را
به باران شوخ و شیرین کن زمان را
به بام غرق در خون دیارم
بپا کن پرچم رنگین کمان را
بزن باران که بی صبرند یاران
نمان خاموش، گریان شو، بباران
بزن باران بشوی آلودگی را


۱۳۹۱ اردیبهشت ۳۱, یکشنبه

گذری بر یک رابطه عاشقانه تاریخی- بخش چهل و هشتم



به قلم ویتا عثمانی
ویولت از ویتا خواسته بود با هارولد تنها نماند، ولی ویتا چند روزی در پاریس با هارولد ماند، تا آنکه یازده روز بعد سفارت از هارولد خواست به لندن برود و ویتا با او به لندن نرفت و در پاریس تنها ماند.
البته در طول آن یازده روز آنها با هم تنها نبودند، چون دوست پسر هارولد بیشتر اوقات با آنها بود. ویتا تمام سعی خودش را می کرد تا فکر ویولت را از سرش بیرون کند. او و هارولد بیشتر با هم به جاهای دیدنی پاریس می رفتند، اما ویتا هر جا که می رفت پیش از آن با ویولت رفته بود و برایش یادآور خاطرات گذشته ای خوش بود که دیگر نمی توانست تکرار شود (ویتا در آن وقت این طور فکر می کرد!) ویتا فقط به این دلیل با هارولد ماند که فکر می کرد با زندگی مشترکش با او می تواند در انگلستان آبرومندانه زندگی و پیشرفت کند! ویتا و هارولد نمی توانستند همدم تنهایی های یکدیگر باشند، هارولد بیشتر با دوست پسرش مشغول بود و ویتا که خیلی احساس تنهایی می کرد یک جفت قناری خرید تا با آنها خودش را سرگرم سازد.
 ویتا به ناشرش تلگرام زد که متن کتابش – طغیان- کتابی که ماجرای عاشقانه او و ویولت را در بر داشت به او برگردانند. اشتباه نکنید! او نمی خواست از انتشار آن صرفنظر کند، بلکه قصد داشت آن را تغییر دهد. شش روز پس از جدایی از ویولت کتاب به دستش رسید، او در دفتر یادداشتهای روزانه اش نوشت: «امروز پیشنویس طغیان به دستم رسید، تنها چیزی که پس از واقعه آمیین توجه مرا جلب کرد.» وقتی پستچی کتاب را برای او آورد او در خانه تنها بود، او کتابش را مرور کرد، تمام خاطرات خوشی که جولیان با اوای استثنایی اش داشت. او تنها بود و هرچقدر می خواست می توانست گریه کند. پس از آن، قلم به دست گرفت و فصل آخر آن را دوباره نوشت. خلاصه آن چنین است:
اوا تنها یک دلبستگی داشت و آن جولیان بود، جولیان دو دلبستگی داشت: اوا و جزیره آفروس. جولیان با اهالی جزیره علیه حاکم مستبد آنجا شورش کرد و آنجا را به تصرف درآورد. اوا نمی توانست شاهد آن باشد که جولیان چیزی دیگر جز خود او را دوست داشته باشد، از طرفی حاکم سابق آفروس پس از شکست اوا را فراخواند، او از خواستگاران سابق اوا بود و او را خوب می شناخت، او به اوا گفت جولیان به او هیچ توجهی ندارد و برایش فقط یک سرگرمی زودگذر است، جولیان نمی تواند یک زن را دوست داشته باشد، او دنبال جاه طلبی های خودش است، و اوا تنها برایش می تواند یک سرگرمی باشد که پیروزی اش را دلپذیرتر سازد. اوا تحت تاثیر حرفهای او قرار گرفت و پایگاه های سربازان جولیان را به او نشان داد، این باعث شد او بتواند آفروس را باز پس بگیرد. اما وقتی آن مرد دست اوا را در دست گرفت و شروع به بوسیدن سر انگشتان او کرد اوا دستش را کنار کشید (ویتا نمی توانست خیانتی بیشتر از لو دادن پایگاه های سربازان جولیان به اوا نسبت دهد، چون می دانست او نجیب و پاکدامن است).
شب همان روز شکست جولیان، اوا در اتاق تاریک ایستاده است، لباسهایش بر روی زمین پراکنده است، آن همان اتاقی است که او و جولیان در آنجا با هم می خوابیدند، او منتظر بازگشت جولیان است، کم کم دارد نگران می شود که صدای پاهای جولیان را از پله ها می شنود، جولیان وارد اتاق می شود در حالی که سر زخمی اش را با یک نوار بسته است و لباس نظامی اش را به تن دارد (این دقیقا مانند وقتی است که ویتا نقش جولیان را بازی می کند، با آن یونیفورم نظامی و باندپیچی دور سرش، حتی شباهتها بیشتر از این است اما برای آنکه سخن کوتاه کنم از ذکر موارد دیگر صرفنظر می کنم.) اینجا محاوره ای بین آنها صورت می گیرد که دوست دارم بخشهایی از آن را نقل کنم، چون تنها شش روز پس از واقعه آمیین نوشته شده است و احساسات ویتا را نسبت به ویولت فقط چند روز پس از جدایی شان نشان می دهد، اما تا همینجا داستان بسیار به درازا کشیده شده است و بهتر است از آوردن آن محاوره طولانی صرفنظر کنم. رفتار جولیان در داستان خیلی بهتر از رفتار ویتا در واقعیت است. او وقتی می فهمد اوا خیانت کرده او را ترک نمی کند، و اصرار دارد که با هم از جزیره خارج شوند و در آتن ازدواج کنند. ولی اوا که از رسم ازدواج متنفر بوده و دوست داشته است با عشق زندگی کنند، با او همراه نمی شود. اوا فکر می کرده است ازدواج پایان عشق است، و دو عاشق نیاز به تعهد ندارند. وقتی قسم می خوری وفادار بمانی به این معنی است که نیاز به عاملی بیرونی داری تا تو را به شریک زندگیت پیوند دهد، اگر عشق واقعی باشد، نیازی به پیمان وفاداری نیست، وفاداری نتیجه منطقی یک عشق واقعی است. گذشته از این، اوا وقتی متوجه می شود جولیان تا چه حد برای از دست دادن جزیره ها ناراحت است دچار عذاب وجدان می شود و فکر می کند در آینده نیز ممکن است زندگی او را ناشاد سازد. ماموران مالتیوس می آیند تا جولیان را سوار قایق کنند و از جزیره بیرونش کنند، تا آخرین لحظه جولیان به اوا اصرار می کند با او همراه شود، ولی اوا قبول نمی کند. نیم ساعتی پس از رفتن جولیان راه دریا را در پیش می گیرد و در حالی که زیاد از قایق جولیان فاصله ندارد، خودش را غرق می سازد. او به حدی به قایق جولیان نزدیک بوده که اگر فریاد می زده، جولیان صدای او را می شنیده است.
جولیان پس از اوا، به ظاهر خیلی موفق می شود، به درجات بالای سیاسی می رسد، او با زنی بسیار زیبا ازدواج می کند، مردان به او غبطه می خورند، چون او خیلی ثروتمند، پرقدرت و بانفوذ است و همسری تحسین برانگیز دارد، اما زنان که به جنبه های عمیق تر و غیر مادی و غیر ملموس توجه دارند با دیدن او دلشان به حال او می سوزد، زیرا در چهره اش، در نگاهش، حالتی عجیب نهفته است، گویی تمام غم و اندوه های دنیا را تجربه کرده است... 
ویتا متن اصلاح شده را برای ناشرش فرستاد اما در مورد آن به ویولت چیزی نگفت. او از طرفی سعی می کرد فکر ویولت را از سرش بیرون کند ولی نمی توانست. ویولت مرتب به او تلفن می کرد و نامه های عاشقانه همچنان بین آنها رد و بدل می شد. ویتا به نامه های ویولت جواب می داد، خیلی خوب هم جواب می داد، مثلا ویولت در یک نامه به ویتا اعتراض می کند که چرا در حالی که دیروز چهار نامه از تو دریافت کردم، امروز فقط یک نامه از تو به دستم رسیده است؟! البته نامه های ویتا همیشه خیلی خوب نبودند، زیرا او بعضی وقتها واقعا عصبانی بود و بد نامه می نوشت. ویولت در یکی از نامه هایش در همین روزها به ویتا می نویسد: «امروز از تو چهار نامه گرفتم، که یکی از آنها بد بود و من به همان یکی جواب می دهم.»! این نشان می دهد که احساسات ویتا نسبت به ویولت در طول یک روز چقدر متغیر بوده است. متاسفانه نامه های ویتا به دست ما نرسیده است، اما نامه های ویولت که در جواب آنها نوشته می شده است می تواند کمک کند تا حدی نامه های ویتا را بازسازی کنیم.
ویتا چند روز بعد از رفتن هارولد در پاریس ماند و پس از آنکه هارولد انگلستان را به مقصد روسیه ترک می کند به انگلستان برگشت.
ویولت نیز به پت و ژوان ملحق شد و پت کمکش کرد بهتر بتواند این روزهای سخت را پشت سر بگذارد.
این داستان ادامه دارد...
عکس: لانگ بارن خانه ویتا و هارولد در کنت، انگلستان.

گذری بر چند رابطه سافویی به مناسبت تولد ویرجینیا وولف



(از وبلاگ دیگرم، نوشته شده در 1390.11.5)

امروز تولد ویرجینیا وولف است. وولف! و ما ادراک من وولف!
در اینجا نمی خواهم از ادبیات کم نظیر وولف بگویم، نمی خواهم از نبوغ خارق العاده اش بگویم و نه از بیماریش. چون اینها را همه جا می توانید بخوانید؛ فقط ردیف کردن تمام آثار فارسی مربوط به وولف، خودش یک پست طولانی می شود با اینکه هنوز خیلی کم در زبان فارسی در این مورد ترجمه یا تالیف شده است. اینجا فقط می خواهم در این روز به خصوص از او یاد کنم چون او مثل ما سافویی بود و سافویی زیست، امروز صد و سی امین سالگرد تولدش است.
همانطور که همه می دانیم او سافویی بود و در زمان خودش نیز به سافویی بودن شناخته شده بود. کتابش اورلاندو -که در مورد ویتا سکویل وست نوشت و در آن به همجنسخواهی او اشاره دارد خشم مادر ویتا را برانگیخت.
ویرجینیا و ویولت (نه ویولت ترفیوسیز وفادار به ویتا، بلکه ویولت دیکینسون)- ویرجینیا و ونسا- ویرجینیا و ویتا- ویرجینیا و کاترین... باز هم بگویم؟ ظاهرا وبرجینیا با کسی دیگر نرد عشق بازی نکرده است، ولی عجیب است همه به جز کاترین، اسمشان با "وی" شروع می شود! دقیقا مثل خود ویرجینیا.
ویرجینیا با ویتا -همین ویتای خودمان!- هم کلی ماجرا داشته که در جای خودش در داستانم -گذری بر یک رابطه عاشقانه سافویی- خواهم نوشت. در اینجا شعری می آورم که چند سال پیش جایی خواندم: ویولت.. ویتا.. ویرجینیا.. ایو.. جولیان.. لوشکا.. میتیا.. و در کتاب ویرجینیا، اورلاندو و ساشا همان ویتا و ویولت هستند.
 A Love Letter to Three Vs
Fair Rosamund, who is she?
Did you love her more than me?

Violet writes to
Vita writes to
Virginia 
Immortalises her
Orlando

tin-types
telegrams
tea
pepperings of gypsy-Spanish in
faded love letters
(crumpled and unfolded)
where the handwriting
spider-dances from each page to the next

sketches – 
hurriedly scribbled in Parisian cafes
(the waiter leaned over to see
what the Bacchic woman scrawled – 
so passionate was she!)

and the wind hollowed Knole
as Julian read, trembling, by
lantern-light

chapescar!

arm-in-arm
on boulevards
where the men tip their hats
and the women twirl parasols
Eve skips over a light-pool,
her hand entwined in Julian’s
symbiotically 
(the wet streets reflect the lamplight,
remembering the courtesans
who once prowled them
and an absinthe bottle that
shattered by the Folies-Bergère)
and the flâneur laughs
that Vita is acting
(a man – really!)
and Violet steals a kiss.

chapescar!

‘Come to Knole – 
and we’ll lie in the hay
or the new buds of May.’

Lushka and Mitya
(but who was Virginia?
Did she have a pseudonym too?)

The love letter brands
the protagonist’s hands
Orlando – these words are for you

Chapescar!
Through history!
Through mystery!
Through night!
Chapescar!
To Paris!
To Monaco light!
Chapescar!
To coquetry!
Dances by moon!
Chapescar!
Oh, darling
Escape with me soon!

Violet floats from
language to language
to Sevenoaks

Vita digs the weeds
from their roots
persistently

Virginia immerses herself
in Clarissa and Sally and Septimus
(and the river)

But who does Orlando love…?
What of Virginia…?

‘If you’ll make me up, I’ll make you.’

Pointillised reality – 
Realist fiction.
Je t’aime!

Orlando lives.

Chapescar!
To morning
To dawning’s
grey dance
Chapescar!
To masquerades
Veiled in romance.
Chapescar!
To night-rain and
Eros divine
Chapescar!
O Lushi, say that
you are mine!

Chapescar!
To mist-moors
and winding steam train
Chapescar!
My love, to our old
Kentish lane
Chapescar!
To the luna Pepita
could see
Chapescar!
To gardens
of Aphrodite

Chapescar!
Men tiliche,
the world is sublime
Chapescar!
for our love is etched

deeply in

time.
 
chapescar= فرار با معشوق
men tiliche= محبوب من
این دو کلمه در نامه های ویتا و ویولت زیاد به کار رفته است. هر دو مربوط به یکی از زبانهای کولیان اسپانیا با نام زینکالی است که ویتا یاد گرفته بود و به ویولت یاد داده بود. همانطور که در اوایل داستانم اشاره کردم، آنها از این زبان زیاد استفاده می کردند، چون زبانی بسیار رمانتیک است و از طرفی دیگر از آن به عنوان زبان رمزی در نامه هایشان استفاده می کردند، بخصوص وقتی راجع به مسایل حساس مانند نقشه های فرارشان، یا معاشقه شان یا بدگویی از شوهرانشان می نوشتند.

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش چهل و هفتم



به قلم ویتا عثمانی
ویولت به سختی توانست ویتا را ترک گوید، هنوز چند دقیقه نگذشته بود از اتاق ویتا بیرون آمده بود که دوباره برگشت، او در زد و وارد شد، ویتا با دیدن او با عصبانیت گفت بیرون برود، و اجازه نداد بیشتر درنگ کند، دنیس سعی کرد ویولت را که خیلی آشفته بود آرام کند، ولی کاری از دستش ساخته نبود. آنها به هتل ریتز رفتند، دنیس پیش از آن دو اتاق رزرو کرده بود و اتاق ویولت همان اتاقی بود که هفت ماه قبل، ویتا در آنجا با ویولت بدرفتاری کرده بود، آن وقت ویولت با وجود بدقولی ها و بدرفتاریهای ویتا تقریبا یقین داشت روزی ویتا با او همراه خواهد شد، و هنوز بعد از این همه تردیدها، بدقولی ها و خشونتهای ویتا، باز تا حدی امیدوار بود که ویتا خودخواهی هایش را کنار نهد و احساس مسوولیت کند.
او ابتدا به دو دوستش پت دنسی و انید بگنولد تلفن کرد و ماجرای آن روز را به آنها گفت، و از آنها خواست به او بپیوندند، چون دوست نداشت با دنیس تنها بماند. پت قبول کرد که در تولون به او بپیوندد. پت که قبلا در موردش توضیح داده ام، نامش مارگارت و دختر لرد برکلی بود، ویولت او را پت صدا می کرد، پت همجنسگرا بود و قبل از آنکه ویولت با ویتا وارد رابطه شود، به ویولت ابراز عشق کرده بود، ولی ویولت که عاشق ویتا بود، پیشنهاد او را رد کرده بود. پس از آنکه ویولت با ویتا وارد رابطه شد پت نیز دوست دختری به نام ژوان گرفت و با هم در آپارتمانی در لندن زندگی می کردند، خوشبختانه در این روز بحرانی پت و ژوان در فرانسه بودند و می توانستند به ویولت کمک کنند تا این روزهای دشوار را بهتر تحمل کند. انید بگنولد نمایشنامه نویس و داستانویسی جوان بود که بعدها به شهرت رسید، او شش سال از ویولت بزرگتر بود و دوجنسگرا بود. پت و انید هر دو صرفنظر از ویتا، نزدیکترین دوستان ویولت به حساب می آمدند.
پس از آن ویولت با دنیس بگو مگو کرد، ویولت در وضعیت خیلی بد روحی قرار داشت و از دنیس بسیار متنفر بود. ویولت فکر می کرد اگر ویتا رابطه اش را با او قطع کند دیگر نمی تواند به زندگی ادامه دهد. من دیگر بیشتر چیزی نمی گویم در عوض نامه ای را ترجمه می کنم که ویولت در همان شب برای ویتا نوشته است، به تاریخ بالای نامه توجه کنید، آنها در روز ولنتاین از هم جدا شدند....

          14 فوریه 1920
هتل ریتز، پاریس
محبوب نازنین من،
من واقعا با دردی که دارم گیج و پژمرده شده ام. باورنکردنی به نظر می رسد که من بتوانم به زندگی ادامه دهم- چطور بتوانم آن را تحمل کنم؟ چطور بتوانم آن را تحمل کنم؟
خدای من، خدای من، و خوشبختی آنقدر نزدیک بود. ما به آن خیلی نزدیک شده بودیم- میتیا، من دیوانه خواهم شد، میدانم چنین خواهد شد، و ما نابود شده ایم، ما نابود شده ایم، ما باید فرار می کردیم- و محبوب من، محبوب من، قلب من براستی شکسته است. من به سختی می توانم قلم را در دستانم نگاه دارم. این خیلی وحشتناک است، این خیلی وحشتناک است. اگر فکر می کردم هیچوقت قرار نیست تو را دوباره ببینم، خودم را امشب غرق می کردم. اگر به من نامه ننویسی باز این کار را خواهم کرد. آنچه برای من خیلی مهیب است این احساس است که جدایی ما تا اندازه ای به خاطر یک سوء تفاهم است. در تمام زندگیم هرگز هرگز هرگز هیچ قصدی از جانب آن شخص در مورد چیزی که تو فکر کردی نبوده است. هرگز...
او گفت غرورش به او اجازه نمی دهد بیشتر چیزی بگوید و او بخصوص نمی خواهد کسی بداند که هرگز چیزی از آن نوع نبوده است و به ندرت چیزی از نوع دیگر بده است. من منزجرم از اینکه مجبورم این را بنویسم، ولی آنچه شامگاه امروز به تو گفتم با ریزترین جزئیاتش دقیقا عین حقیقت است. اوه خدایا- کاش فقط من- یا او- می توانستیم توضیح دهیم. من به او گفتم از او متنفرم و ترجیح می دهم به سنت موریز [خانم و آقای کپل آن وقت در سنت موریز بودند] بروم تا اینکه تنها با او بمانم اگر نه پت و نه بگنولد [Enid Bagnold] نتوانند بیایند. در همین لحظه او در اتاق بغلی در حال گریه کردن است.
من به او گفتم قصد دارم تمام وقت به تو نامه بنویسم و تو هم به من نامه بنویسی. من مجبورش خواهم کرد به نامه تو پاسخ دهد. من مطلقا نسبت به او حس بیرحمی دارم. او کاملا و بطور چاره ناپذیر به خاطر خودش آن کار را کرد و خودش آن را میداند. من به اچ. [هارولد] گفتم که به تو بگوید آن برخلاف میل من بوده است، ولی حالا تو بیشتر از او در مورد آن میدانی، خدا را شکر. اوه میتیا میتیا، چرا به من وقت ندادی تا توضیح دهم؟ آن حتی کمتر از آن چیزی بوده که تو حالا تصور می کنی. تو باید بدانی، تو باید بدانی. نوشتن این مرا می کشد، ولی تو باید همه آن را بدانی.
من سعی می کنم فردا صبح با تلفن با تو حرف بزنم. این مردک برای فردا ساعت یازده یک ماشین سفارش داده برای رفتن به تولون- آن چند روز طول می کشد- ولی من برایم مهم نیست چکار می کنم یا به کجا می روم. تولون می رویم، چون من از پت خواسته ام آنجا مرا ملاقات کند. میتیا، میتیا، و تو اینقدر نزدیکی و اینقدر به اعلی درجه دور از دسترس گویی تو در قاره ای دیگر هستی. میتیا، این مرا درهم می شکند. من احساس می کنم باید بمیرم.
اینکه تو به کجا می روی یا هر چیز دیگر را من نمی دانم. سعی کن خودت به تنهایی جایی بروی. من نمی دانم به چه آدرسی نامه بنویسم. تو باید به من اجازه دهی بدانم. اوه نازنین من، نازنین من، من احساس می کنم تا الان در زندگی من هیچ اندوه یا درد یا عذابی نبوده است.
میتیا، من عاجزانه از تو درخواست عفو و بخشش دارم، برای همه دروغها و حرفهای دوپهلویی که به تو زده ام. من با پشیمانی و ندامت قلبی کاملا شکسته التماس می کنم مرا ببخشی. سعی کن مرا ببخشی اگرچه من غیر قابل بخشش هستم. هرآنچه کرده باشم یا هر آنچه به تو گفته باشم، هرگز کسی را آنگونه دوست نداشته ام که تو را دوست داشته ام و هرگز کسی را جز تو در این زندگی دوست نخواهم داشت. این دنیا تنها گنجایش تو را دارد، عشق من، محبوب من، گرانبهاترین نازنین من. من در اشتیاق تو می میرم- من نمی توانم این را تحمل کنم. من نمی توانم. من نمی توانم.
اوه خدای من، خدای من، صبح دمیده است و تو با من نیستی. آن درد قدیمی و آن حس تهی بودن دوباره آغاز شده است، هزار برابر شدیدتر، و هنوز من احساس می کنم و هنوز احساس می کنم که این مصیبت ناشی از الفاظ درآمیخته و گیج کننده من است. اوه میتیا، تو باید مرا ببخشی اگر من واقعا به طرز باورنکردنی کم در مورد چیزهای دیگر می دانم، ولی اگر هر تلاشی در آن جهت می کرد من او را می کشتم. چقدر از او متنفرم، چقدر از او متنفرم برای اینکه با من است وقتی تو با من نیستی. تنها چیزی که مرا راضی می کند این است که این را به او اظهار کنم.
اوه میتیا، صدای تو پشت تلفن خیلی سرد و دوردست به گوش می رسید. اهمیت نده، تو اهمیت نده. و تو گفتی مرا خیلی دوست داشتی. اوه میتیا، من نمی توانم این را تاب بیاورم. من نمی توانم. من خیلی زیاد تو را می خواهم. من دلشکسته ام.
این داستان ادامه دارد... 
عکس: ایند بگنولد