کل نماهای صفحه

۱۳۸۷ اسفند ۱۹, دوشنبه

سالروز تولد ویتا سکویل وست



امروز، 9 مارچ، صد و هفده امین سالروز تولد شاعر بزرگ، ویتا سکویل وست است. قبلا در مورد او نوشته ام، در آینده نیز انشاء الله خواهم نوشت.

روز جهانی زن

دیروز روز جهانی زن بود. 152 سال پیش در چنین روزی، زنان کارگر کارگاه های پار چه بافی و لباس دوزی در نیو یورک به خیابانها ریختند و خواهان افزایش دستمزد، کاهش ساعات کار و بهبود شرایط بسیار نامناسب شغلی زنان شدند. این تظاهرات با حمله پلیس و کتک زدن زنان به هم خورد.
سال ۱۹۱۳ "دبیرخانه بین المللی زنان" (یکی از نهادهای انترناسیونال سوسیالیستی دوم)، هشتم مارس را با خاطره مبارزه زنان کارگر در آمریکا، به‌عنوان «روز جهانی زن» انتخاب کرد. در همان سال، زنان زحمتکش و زنان روشنفکر انقلابی در روسیه تزاری و در سراسر اروپا، مراسم «۸ مارس» را بشکل تظاهرات و میتینگ برگزار کردند.
هشتم مارچ بزرگداشت همه آن زنانی است که برای بدست آوردن حقوق خود مبارزه کرده اند. هشتم مارچ روز بزرگداشت ارزشهای انسانی است، روز در هم شکستن فاصله هاست، روز ستایش آزادی و آزادگی است.

۱۳۸۷ بهمن ۲۲, سه‌شنبه

ویولت و ویتا ( دوران کودکی و نوجوانی ) بخش 3


رزاموند چهار سال بزرگتر از ویتا بود. اولین بار وقتی ویتا 6 ساله بود رزاموند به Knole آمد تا او را سرگرم سازد، زیرا ویتا تک فرزند بود. بعد از آن، او سر کلاس درس معلم سرخانه ویتا حاضر می شد و با وجود تفاوت سنی، آن دو همدرس بودند. ویتا در 12 سالگی به مدرسه فرستاد شد و پس از آشنایی با ویولت، رزاموند و دیگر همبازی هایش را به فراموشی سپرد. وقتی دوره نقاهت را در مونت کارلو سپری می کرد، مادرش از رزاموند دعوت کرد تا برای مدتی با ویتا بماند. ویتا ناراضی بود اما پس از گذشت یک هفته نسبت به رزاموند میل پیدا کرد. رزاموند همیشه ویتا را خیلی دوست داشته بود و چون بسیار مهربان و باگذشت بود با وجود آنکه دختری معمولی بود ویتا را جذب کرد. ویتا در دستنوشته محرمانه اش اظهار می دارد که هرگز راجع به پسرها آنگونه فکر نکرده و تنها دخترها هستند که او را جذب می کنند. آنگاه از ویولت و رزاموند می گوید ولی خاطرنشان می سازد که هرگز با رزاموند معاشقه نداشته است. در همان دوران با هارولد نیکلسون آشنا شد. پسری که 6 سال از او بزرگتر بود. هارولد شغلی را در سفارت بریتانیا در مادرید عهده دار بود. ویتا نوشته است هارولد برای او یک همبازی خوب بوده است و اگر چه آنگونه پرشور به رزاموند علاقمند بوده، از گفتگو با هارولد بیشتر لذت می برده است. گفتگو با رزاموند، سطحی و معمولی بود و با اینکه ویتا شیفته او بود، گاهی از گفتگو با او خسته می شد. نامه های رزاموند به ویتا همه تکراری هستند بر عکس نامه های ویولت که بسیار متفاوت و شیوا می باشند. در همین دوران بود که هارولد به ویتا پیشنهاد ازدواج داد و ویتا آن را رد کرد. او بیشتر وقتش را با رزاموند می گذراند. هارولد به مادرید رفت و وقتی برگشت دوباره پیشنهاد داد. ویتا رد کرد، ولی مادرش دوست داشت ویتا این پیشنهاد را بپذیرد. ویتا به مادرش گفت دوست دارد در یک برج تنها با کتابهایش زندگی کند، جایی که پای هیچ مردی به آنجا نرسد. مادرش در یادداشتهای روزانه اش می نویسد که ویتا دختری عجیب و غریب است، او به پسرها علاقه نشان نمی دهد، و هیچ پسری هم جز هارولد از او خوشش نیامده است. مادر ویتا فکر می کرد هارولد پسر خوبی است حتما باید ویتا پیشنهاد او را بپذیرد. در همان هنگام رزاموند با اجبار خانواده اش نامزد کرد و پس از آن وقتی هارولد برای بار سوم به ویتا پیشنهاد داد ویتا آن را پذیرفت. اما خواست کسی از نامزدی آنها باخبر نشود. رزاموند که نامزدی خودش را به هم زده بود کمی غیرتی شده بود اما زیاد اهمیت نمی داد چون نامزدی ویتا و هارولد بسیار مبهم بود و او می دانست که اگر چه ویتا به هارولد علاقه دارد اما با شور و اشتیاق به خود او عشق می ورزد. ویتا، هارولد و رزاموند با هم به ایتالیا رفتند. در آنجا ویتا و رزاموند بیشتر وقتشان را با هم می گذراندند و به هارولد توجهی نداشتند. هارولد پی برد رابطه ویتا و رزاموند بالاتر از یک دوستی معمولی ولی چیزی نگفت تا آنکه ویتا از او خواست آنها را تنها بگذارد. هارولد به قسطنطینیه برگشت. او در سفرت بریتانیامشغول بود و مرتب به ویتا نامه می نوشت، نامه های ویتا مختصرتر و سردتر می شدند. غالب اوقات به نامه های هارولد پاسخ نمی داد. هارولد از او خواست لااقل زمانی که رزاموند استراحت می کند به نامه های او جواب دهد.

در این دوران بود که ویولت به لندن برگشت. رابطه او و ویتا خیلی کرنگ شده بو و او می ترسید مبادا ویتا خیال ازدواج در سر دارد. تقریبا یک ماه از برگشتن کپلها به انگلستان می گذشت که خانواده ویتا آنها را به یک مهمانی بزرگ دعوت کردند. ویولت که در آن مدت خودش را در خانه حبس کرده بود و از بی تفاوتی ویتا رنجیده بود، این فرصت را مغتنم شمرد و به Knole رفت. آنجا پس از حدود دو سال دوری دوستش را دید که بسیار بلندقد و زیبا شده بود. او 41 سال بعد دراتوبیوگرافی اش نوشت: " هیچکس به من نگفته بود ویتا به یک زیبایی تبدیل شده است. تمام آن کاستی های ظاهری اش از بین رفته بود، او بلند قد و برازنده بود نگاه های عمیق او که از اجدادش به ارث برده بود بسان آبگیری بود که از آن مه صبحگاهی بلند شده باشد. شاید هلو به رنگ چهره او حسودی می کرد. " او سپس می نویسد همه مردان جوان به ویتا توجه داشتند. رفتار ویتا با ویولت نسبتا سرد بود، ولی هنگام صرف شام آمد و دقیقا روبروی ویولت نشست. ویولت سعی کرد صمیمیتشان را به او یادآور شود لذا طبق عادت گذشته با او به زبان فرانسه سخن گفت. "ویتا، آیا من زیبا شده ام؟" ویتا لبخند زد و به فرانسه پاسخ داد : " درست به زیبایی همیشه". مردی کنار ویولت نشسته بود و بااو شروع به صحبت نمود. ویولت برای آنکه غیرت ویتا را به جوش آورد از او استقبال کرد و پس از صرف شام، قبل از آنکه ویتا متوجه شود به باغ رفتند و تا نیمه شب بازنگشتند. ویولت آن مرد را دست انداخت و دست آخر از مرد جدا شد در حالی که او را ناامید و عصبانی ساخته بود. ویتا منتظر ویولت ماند، او را جستجو کرد و سپس در حالی که سخت رنجیده و غیرتی بود، مجلس را ترک کرد و به اتاق خوابش رفت. او بیدار در اتاق تاریک دراز کشید و به ویولت اندیشید. ساعت از نیمه شب گذشته بود که ویولت به عمارت برگشت. او راهروهای طولانی را پشت سر گذاشت و به اتاق ویتا رسید. از آنجا که فکر میکرد ممکن است ویتا به خواب رفته باشد، در نزد، بلکه خیلی آهسته در را باز کرد و وارد شد. ویتا خواب نبود و گفت: " سلام ویولت، تو کجا بودی؟" ویولت دانست نقشه اش خوب جواب داده است، او به طرف ویتا رفت، ویتا بلند شد و از لبان هم بوسه گرفتند. ویتا دوباره پرسید: " تو کجا رفته بودی؟" ویولت هم پیروزی اش در ناامید نمودن آن مرد جوان را برای دوستش تعریف کرد، اما ویتا برعکس همیشه اهمیت نداد، ویولت لبان ویتا را بوسید و پرسید: "تو عاشق شده ای؟ " ویتا همانطور که در دستنوشته محرمانه اش نوشته است پاسخ منفی داد، چون فکر می کرد با وجود دوری از ویولت، باز او را بیشتراز رزاموند دوست دارد. سپس از ویولت خواست کنارش بماند و آنها بر یک تختخواب به خواب رفتند. اگر چه ویولت فکر می کرد ویتا دیگر آن احساسات گذشته را نسبت به او ندارد ولی ویتا فقط به او می اندیشید. دیگر نامه های هارولد بی پاسخ ماندند و هارولد فکر می کرد این رزاموند است که ویتا را از او دور می سازد. پس از آن، ویتا و ویولت چند بار به دیدار هم رفتند. یک بار ویتا به لندن رفت و آنها با هم به تئاتر رفتند، پس از آن کنار هاید پارک پیاده شدند و شروع به قدم زدن و گفتگو نمودند. تمام آن شور و اشتیاقی را که ویتا در قبال ویولت داشت برگشته بود، آنها زمان را فراموش کردند و وقتی به خود آمدند دیروقت بود و سه بار هاید پارک را دور زده بودند. وقتی ویتا به خانه برگشت در دفتر وقایع روزنه اش از احساسات پرشورش نسبت به ویولت نوشت و اینکه قادر نیست به ازدواج با هارولد تن در دهد. فردا صبح، برای هارولد نامه نوشت که اگر همین حالا تمامش کنند و از هم جدا شوند بهتر است تا اینکه بعدا این اتفاق بیفتد. هارولد عصبانی شد و در پاسخ، رزاموند را متهم نمود. او به ویتا خاطرنشان کرد که این رفتارش درقبال او غیراخلاقی است، بعلاوه از او خواست که به محض دریافت نامه، پاسخ نهایی را برایش بفرستد که آیا واقعا می خواهد از او جدا شد یا خیر. وقتی نامه هارولد به دست ویتا رسید که ویولت برای غیرتی کردن او زمزمه نامزد شدن با یکی از خواستگارانش را سر داده بود. ویتا از دست او عصبانی بود و لذا با هارولد موافقت نمود. اما هنوز به ویولت نگفته بود که نامزد دارد. ویولت برای شرکت در مهمانیها به Knole می رفت و همیشه در نیمه شب به اتاق ویتا وارد می شد تا با هم صحبت کنند و همواره قبل از خارج شدن، لبان او را می بوسید. هارولد به انگلستان برگشت و تاریخ برگزاری مراسم ازدواج در روزنامه چاپ شد. ویولت آن را خواند و سپس نامه ای طولانی برای ویتا نوشت که ضمن شکایت ازپنهانکاری ویتا، با تمسخر و کنایه از دست دادن آزادی اش را به او تبریک بگوید. او به مراسم ازدواج نرفت ولی رزاموند با اینکه خیلی دلش شکسته بود در مراسم حاضر شد و قبل از شروع مراسم در حالی که سعی می کرد در برابر جاری شدن اشکهایش مقاومت کند، ویتا را که به شدت به خاطر از دست دادن آزادی اش گریه می کرد آرام نمود. ویتا 21 ساله بود که ازدواج کرد. او در شب ازدواجش شعری طولانی و مرثیه وار در مورد از دست دادن آزادی اش و خانه پدریش سرود که در اولین مجموعه شعری اش به چاپ رسید. پس از ازدواج، به مدت چهار سال با ویولت یک رابطه دوستانه معمولی داشت. آنها به هم نامه می نوشتند و گاهگاهی ویولت برای چند روزی با ویتا در منزل جدیدش Long Barn می ماند. اما رابطه ویتا و رزاموند خیلی کمرنگ شد، زیرا ویتا دیگر به او علاقه ای نداشت. ویتا 4 ماه اول زندگی مشترک را با هارولد در قسطنطینیه ماند اما به زودی دلش برای انگلستان تنگ شد و به وطن برگشت. لذا آن دو غالب اوقات از هم دور بودند. در طول این 4 سال آنها دارای دو فرزند پسر به نامهای بندیکت (1914) و نایجل (1917) شدند.

قطعه منتخبی از یک نامه از ویولت 16 ساله به ویتای 18 ساله



8 اکتبر 1910

از خود می پرسم آیا بایستی به پرسش تو پاسخ گویم؟ پرسشی که گذشته از اینکه خیلی تند و بی ملاحظه و فاقد حس تشخیص می باشد، سزاوار سرزنشی سخت و زننده است.پاسخ بده، پاسخ نده، پاسخ بده! اوه به شیطان با حزم و با بصیرت!

خوب، تو رک و بی پرده از من می پرسی چرا به تو عشق می ورزم... ویتا، من به تو عشق می ورزم چون خیلی سخت مبارزه کرده ام تا تو را به دست آورم... ویتا، من به تو عشق می ورزم زیرا هرگز حلقه ام را به من برنگرداندی. تو را دوست می دارم چون هیچوقت در هیچ امری تسلیم نشده ای، به تو عشق می ورزم زیرا هرگز پیمان تسلیم نمی بندی. من به تو عشق می ورزم به خاطر بینش و فراست شگفت آور تو، به خاطر روح پاک و فرهیخته تو، به خاطر عروج ادبی تو، به خاطر عشوه گری های ناخودآگاهانه تو، من به تو عشق می ورزم زیرا به نظر می رسد هرگز در عشق ورزیدن به من دچار شک و تردید نمی شوی! من در تو چیزهایی را دوست دارم که در خود من نیز وجود دارد: تخیل، ابتکار، موهبتی برای سخنگویی، ذوق، سلیقه، فراست، شهود، اشراق و دسته ای از صفت دیگر...

ویتا، تو را دوست می دارم، چون روح تو را شناخته ام.

ویولت و ویتا (دوران کودکی و نوجوانی) بخش 2


رابطه آن دو پس از این دومین دیدار روز به روز قوی تر و صمیمی تر شد، در طول آن زمستان ویولت چند بار به ملک بزرگ اجدادی ویتا Knole که عمارتش به قرن 14 تعلق داشت، دعوت شد. آنها بیشتر وقتشان را با هم می گذراندند، با هم به مدرسه می رفتند، با هم کتاب می خواندند و با هم به کنسرت می رفتند . تابستان 1908 ویتا را پس از مرگ پدربزرگش نزد کپلها می فرستند تا راحتتر بتواند آن فقدان را تحمل کند. آن موقع کپلها در قلعه ای در اسکاتلند اقامت داشتند و ویتا می نویسد که چطور ویولت هر روز اتاق او را مملو از گلهای خوشبو و رنگارنگ می ساخت و در طول راهروهای طولانی آن قلعه با خنجر او را دنبال می کرد. ویتا به یاد ندارد تا آن موقع شبی را با کسی گذرانده باشد ولی می گوید همان شبهای اسکاتلند تنهایی شبهای 16 سال گذشته زندگیش را جبران می کرد، زیرا او و ویولت کنار هم در تاریکی دراز می کشیدند و با هم صحبت می کردند و این بیداری تا سپیده دم امتداد می یافت، در طول شب صدایی جز صدای جغدها خلوت صمیمانه آنها را به هم نمی زد و 15 سال بعد نوشت: "هنوز صدای جغدها برای من یادآور حضور شیرین و لطیف او در آن اتاق تاریک است که با لحنی ملایم و دوستداشتنی با من سخن می گفت صدایی که مرا از خود بی خود و سرمست می ساخت. "
آن سال زمستان ویولت به ایتالیا رفت، اما قبل از عزیمت بر ویتا فاش ساخت که عاشق اوست، ویتا دست و پایش را گم کرد و با لکنت برای اولین بار او را "محبوب من" خطاب نمود، در آن موقعیت قادر نبود احساسش را شرح دهد، ولی بعدا اظهار داشت که دقیقا همین احساس عاشقانه را در قبال ویولت داشته، اما ترسیده اگر آشکار سازد با بی تفاوتی ویولت مواجه گردد. او نتوانست دوری ویولت را تحمل کند و همراه با پرستارش به ایتالیا رفت تا به او بپیوندد. وقتی ویتا خواست به انگلستان برگردد ویولت به خاطر جدایی از او بی تابی نمود و در حالی که اشک می ریخت دوباره عشقش را اظهار نمود و انگشتری را به عنوان میثاقی از عشق و تعهد به او پیشکش نمود. این انگشتری به سده 15 تعلق داشت. ویتا آن را پذیرفت و از هم جدا شدند. ویتا خود به خاطر این جدایی خیلی ناراحت بود، ولی اشک نریخت. بعدا برای مادرش نوشت که هرگز به یاد ندارد به خاطر جدایی از کسی اینقدر بی تاب شده باشد. به علاوه از احساس ویولت و انگشتری اهدایی برای مادرش تعریف نمود. سال بعد ویتا برای دیدار با ویولت به پاریس رفت. آنجا نمایشنامه ای که ویتا به زبان فرانسه نوشته بود را در پنج پرده با هم بازی کردند. در آن نمایش نامه هر دو نقش پسر را بازی نمودند. ویتا از بازی ویولت خیلی راضی بود و دوست داشت باز هم آن نمایش را اجرا کنند، اما ویولت که در خود استعداد نمایشی نمی دید حاضر نشد باز روی سن ظاهر شود. ازهمان دوران آنها تصمیم گرفتند به زبان فرانسه با هم سخن بگویند تا بر دیگران آشکار سازند که چه دوستان نزدیکی هستند و صمیمیتی در مکالماتشان باشد که زبان انگلیسی گنجایش آن را ندارد.
در سال 1910 مادر ویولت تصمیم گرفت دخترانش را به سیلان ببرد تا با زبان و فرهنگ تمیل آشنا شوند. این سفر که معلوم نبود چقدر به طول می انجامد ویولت و ویتا را وحشتزده کرد. ویولت از ویتا خواست آنها را همراهی کند، اما ویتا نپذیرفت زیرا هم مادرش مخالف بود و هم خودش نمی توانست مدتی طولانی از خانه و خانواده اش دور باشد. شب قبل از عزیمت آنها برای خدا حافظی به هاید پارک رفتند. آنجا دوباره ویولت از دوستش خواست آنها را همراهی کند ولی ویتا بازهم نپذیرفت. ویتا به او عشقش را ابراز نمود و او را بوسید اما در عین حال تهدیدش کرد که اگر باخبر شود در طول سفر وفادار نمانده، او را به قتل می رساند. ویولت رنجیده شد و پس از آن نامه ای سرزنش آمیز برای دوستش نوشت، چون ویتا بی دلیل بدبین بود و ویولت به کسی جز او توجهی نداشت.
ویولت و خانواده اش عزیمت کردند. او و ویتا هر روز نامه های پر محبت و صمیمانه می نوشتند، اما با گذشت زمان نامه های ویولت کمی مختصر تر شدند، در هر حال او به سرزمینی دوردست قدم نهاده بود و چیزهای زیادی وجود داشت که او را مشغول سازد. بهار سال آینده ویتا به سختی به ذات الریه مبتلا شد، ویولت که با شنیدن گزارشی اغراق آمیز در مورد بیماری دوستش، وحشتزده شده بود دوباره نوشتن نامه های طولانی را از سر گرفت، نامه هایی که سرشار از غم عشق و هجران بود و نشان می داد چقدر ویولت نگران است. ویتا که دوره نقاهت را در Monte Carlo می گذراند به او نامه نوشت که جایی برای نگرانی وجود ندارد و حالش رو به بهبود است. در هر حال این بیماری باعث شد نامه نویسی را از سر گیرند. ویولت به مادرش اصرار کرد که به اروپا برگردند. دلش برای دوستش خیلی تنگ شده بود. آنها برگشتند. ویولت بلافاصله به مونت کارلو رفت و چند روزی با ویتا ماند. آنجا مادر ویتا، یک ویلا داشت که اطرافش را باغی احاطه کرده بود. سالها بعد ویتا نوشت: " ما ساعتهای طولانی درباغ پرسه می زدیم و با هم صحبت می کردیم ولی چه می دانستیم در آینده در همان مکان دوباره گرد می آییم. " او 10 سال بعد نوشت: " خوب به یاد دارم که روزی من و ویولت زیر سایه یک درخت زیتون ایستاده بودیم و من با خودم موهایش را تحسین میکردم که بی اغراق لطیف ترین و زیبا ترین موهایی است که دیده ام."
ویولت آنگاه به پاریس رفت. به زودی ویتا به او ملحق شد. پس از آنکه ویولت به مونیخ رفت تا به مادر و خواهرش بپیوندد به نوشتن نامه های روزانه و طولانی ادامه دادند. تمام زمستان را دور از هم بودند. ویولت از از ویتا خواست به آنها ملحق شود. ویتا نپذیرفت ولی همچنان به نامه نگاری ادامه دادند تا آنکه ویتا عاشق دختری به نام Rosamond Grosvenor شد.

۱۳۸۷ بهمن ۲۰, یکشنبه

ویولت و ویتا ( دوران کودکی و نوجوانی ) بخش 1



داستانی که در ادامه ذکر می کنم شرح حال دو زن عاشق است که تحت فشارهای اطرافیان ناخواسته از هم جدا شدند. آنها هر دو به طبقه اشراف انگلستان تعلق داشتند، هر دو شاعر و نویسنده بودند، هر دو جذاب و خوش سیما بودند و هر دو از حس زیبایی شناختی والایی برخوردار بودند.
ویتا سکویل وست، شاعر و نویسنده انگلیسی در 9 مارچ 1892 در شهر کنت به دنیا آمد. اگرچه به طبقه اشراف تعلق داشت ولی مادربزرگش یک رقاص کولی از دیار عشق و موسیقی، از سرزمین زیبای اندلس بود و ویتا خود همواره به آن خون کولی که در رگهایش تعلق داشت بیشتر می نازید تا نسبنامه خانوادگی اش که قدمت 1000 ساله داشت. او ادیبی توانا بود که با چهره های پر آوازه ای همچون ویرجینیا وولف، تی.اس. الیوت و ای.ام.فورستر معاشرت داشت. او تنها چهره ادبی است که طی تاریخ نود ساله جایزه معتبر "هاتورندن" Hawthornden Priz توانسته است بیش از یک بار برنده این جایزه گردد. اولین بار در سال 1926 به خاطر مجموعه شعری بسیار زیبا و خلاقانه اش با نام "سرزمین" The Land این جایزه را به خود اختصاص داد. بار دوم در سال 1933 به خاطر مجموعه دیگرش با عنوان "چکامه های جمع آوری شده" Collected Poems برنده شد. او در سالهای 1926 و 27 دو بار به ایران سفر نمود و حاصل این دو سفر، دو سفرنامه دل انگیز و صمیمی به نامهای "مسافر تهران" و "12 روز سفر به سرزمین بختیاری" می باشد که هر دو به فارسی ترجمه و توسط نشر نی منتشر شده اند. او با ویرجینیا وولف رابطه ای صمیمانه و طولانی داشت و خانم وولف، کتاب وزین و جاودانه "اورلاندو" را برای او و بر اساس شخصیت او نوشت.
ویولت کپل رمان نویسی که به هر دو زبان انگلیسی و فرانسه می نوشت در 6 جون 1994 در لندن زاده شد. اگرچه او نیز اشرافی بود ولی مادرش آلیس کپل معشوقه شاه ادوارد هفتم بود. ویولت ل*ز*ب*ی*ن*ی بسیار صادق و شجاع بود و همانطور که خواهیم دید به خاطر عشقش یک تنه در برابر خانواده و اجتماع مقاومت نمود. آثار ادبی او شیوا، کنایه دار و کوتاه است و از لفاظی های بی مورد پرهیز نموده است. برتر از همه، نامه های گرم و بی نظیر او به ویتا می باشد که در شمار بهترین نامه های عاشقانه دنیا قرار دارند. گزیده ای از این نامه ها پس از درگذشت او با عنوان "ویولت به ویتا" Violet to Vita به چاپ رسید. نامه های عاشقانه ویتا به ویولت از بین رفته اند، اما در عوض ویتا از خود یادداشتی 90 صفحه ای در مورد عشقش به ویولت بر جای گذاشت که پس از مرگش، پسرش آنرا یافت و منتشر نمود. به علاوه نامه های ویتا به ویولت که در سنین میانسالی و کهولت نگارش یافته اند بر جای مانده است و نشان می دهند که این عشق هرگز از بین نرفته است. من آن یادداشت و شماری از نامه ها را دارم و آنچه در ادامه ذکر می کنم بیشتر بر اساس همین آثار بر جای مانده از این دو عاشق به علاوه یادداشتهای روزانه ویتا و اتوبیوگرافی ویولت کپل با عنوان "به اطراف نگاه نکن" Don't Look Round می باشد.


زمستان 1904 بود. ویتا به دیدار همبازی اش رفت که پایش شکسته بود. ویولت کپل آنجا حضور داشت. او قبلا ویتا را در مدرسه دیده و به او علاقمند بود. این اولین فرصتی بود که نگاهش با نگاه او تلاقی می کرد، مدتها منتظر فرصتی بود که بتواند سر صحبت را با آن دختر گوشه گیر باز کند و حال به آن دست یافته بود. لذا در مورد گلهای موجود اتاق اظهار نظر نمود ولی آنگاه که از ویتا نظرش را جویا شد، ویتا پاسخ نداد. ویولت تازه متوجه شد که ویتا به سخنان او گوش نمی داده است. او رنجیده شد ولی بعدا از مادرش خواست ویتا را به صرف چای دعوت کند و در کمال شگفتی ویتا دعوت را پذیرفت. ویتا به منزل کپلها رفت و ساعتها در حالی که بر نیمکت کنار بخاری نشست بودند با هم گفتگو کردند، از اجدادشان گفتند و از سفرهایشان، علایقشان، سلایقشان و خیلی موضوعات دیگر. بعدها ویتا نوشت: "خیلی عجیب بود، من که بدترین شخص در دوستیابی بودم، بصورت آنی یا تقریبا آنی در دوستی با ویولت صمیمی شدم. دقیق بگویم دومین باری بود که همدیگر را می دیدیم... " او سپس می نویسد که چطور وقتی می خواست برود ویولت در راهرو نیمه تاریک، او را بوسید. ویتا به خانه برگشت و آن شب در حمام ترانه ای درمورد این رابطه و این دوست جدیدش سرود. تقریبا 50 سال بعداز این واقعه ویتا در نامه ای برای ویولت در مورد این سرآغاز دوستی شان می نویسد که چطور آن روز مانند یک ورد افسونگری با خود تکرار می نموده که "من یک دوست پیدا کردم... من یک دوست پیدا کردم" زیرا قبل از آن با کسی دوست نبوده است.

الکات


در فراسو در بطن تابش خورشید،

والاترین الهامات من مأوا یافته اند.

شاید نتوانم به آنها دست یابم

ولی می توانم جستجوگر آنها باشم

و زیبایی آنها را به نظاره بنشینم

باورشان کنم

و بکوشم مقصدی را که رهنمونند،

پی گیرم.

لوییزا می الکات