کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ شهریور ۹, پنجشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش پنجاه و ششم


به قلم ویتا عثمانی
بالاخره روزهای خوش اقامت در فرانسه، سوئیس و ایتالیا به سر آمد و در اواسط بهار ویتا، ویولت را مجبور کرد به انگلستان برگردند. تابستان آن سال برای هر دو آنها همراه با بی قراری و دلواپسی بود. ویتا در حال تغییر بود و هر چه زمان می گذشت بیشتر به زندگی اش در انگلستان می چسبید و کمتر به ویولت توجه می کرد. به علاوه با اینکه خودش هر وقت دوست داشت با هارولد به سر می برد ولی ویولت را مجبور کرده بود جدا از دنیس زندگی کند. ویولت به خانه مادرش در لندن برگشته بود و دیگر از روزهای خوشی که با ویتا در ساسکس سپری می کردند خبری نبود. بازگشت ویولت به خانه مادری اش بازار شایعات را خیلی گرم کرده بود و خانواده ویولت را برآشفته بود. مادر ویولت با او خیلی بدرفتاری می کرد و خواهرش سونیا دیگر حتی با او حرف نمی زد. دنیس از این وضعیت راضی نبود و مدام مادر ویولت را تهدید می کرد که از ویولت جدا خواهد شد. خانواده ویولت اصرار داشتند او به خانه اش در ساسکس برگردد ولی ویولت مثل همیشه ثابت قدم در برابر این فشارها مقاومت می کرد. او از ویتا نیز می خواست از هارولد جدا شود ولی ویتا دوستی معمولی اش با هارولد و پسرهایشان را بهانه می کرد تا همچنان بر سر خانه و زندگی اش در کنت باقی بماند. هرگاه هارولد انگلستان نبود آنها هر روز یکدیگر را می دیدند، گاهی در خانه ویتا و گاهی در خانه مادر ویولت؛ زیرا با وجود آنکه خانم کپل وابستگی ویولت به ویتا را عامل جدایی او از دنیس می دانست، ولی از آمد و شد او به خانه اش ممانعت نمی کرد. وقتی هارولد انگلستان بود آنها کمتر یکدیگر را می دیدند، چون هارولد دوست نداشت ویولت به خانه شان بیاید و در طول مدتی که او انگلستان بود ملاقاتهای ویتا و ویولت بیشتر از چند ساعت در بیرون از خانه به طول نمی انجامید، مگر روزهاییکه هارولد جدا از ویتا در لندن به سر می برد.
اواخر تابستان آن سال هارولد از ویتا خواست با هم برای دو هفته به آلبانی بروند و ویتا نیز پذیرفت. ویتا دوست داشت به این سفر برود و سعی کرد ویولت از این تصمیمش باخبر نشود، او چهار روز قبل از سفر، به خانه ویولت رفت. ویولت اصرار داشت به فرانسه بروند، ویتا به او گفت چهار روز دیگر قرار است با هارولد به آلبانی برود. ویولت خیلی ناراحت شد، در ابتدا از او خواهش کرد از این سفر منصرف شود، ولی ویتا قبول نکرد. ویولت به ویتا گفت: «میتیا، تو دوست داری به این سفر بروی؟ اگر دوست نداری پس چرا مخالف میلت عمل می کنی و اگر دوست داری با هارولد سفر کنی، من دیگر به خودم اجازه نمی دهم با کسی بمانم که در کنار من یک مرد را دوست دارد.»
ویتا فریاد زد: «حسادت!»
ویولت اظهار داشت: «بله، من غیرتی هستم، من نمی توانم ببینم کسی که پنجاه بار از زندگی خودم بیشتر دوستش دارم، کسی را دوست بدارد که نه به او وفادار است و نه لیاقت دوست داشته شدن را دارد.»
ویتا سیگارش را روشن کرد و گفت: «از حسادت تو بدم می آید.»
ویولت گفت: «عشق و غیرت از هم جدایی ناپذیرند. بله، من غیرتی هستم، وقتی غیرتی می شوم تمام شب را بیدار می مانم، گریه می کنم، بی هدف پرسه می زنم.»
ویتا اظهار داشت: «تو چرا به هارولد حسودی می کنی؟ من، تو و او را به دو گونه متفاوت دوست دارم.»
«تو چرا به دنیس حسودی می کنی؟ در حالی که می دانی دوستش ندارم؟ اصلا از او متنفرم؟»
ویتا گفت: «هارولد دوست من است، علاوه بر آن شوهر من است، قبل از آنکه با تو وارد رابطه شوم با او ازدواج کردم، تو با وجود همه اینها با من وارد رابطه شدی، و حق نداری الان برای من تعیین تکلیف کنی، ولی موضوع تو و دنیس خیلی فرق می کند، تو در اوج رابطه ات با من با او ازدواج کردی.»
«میتیا، خودت بهتر می دانی در مورد ازدواجم با دنیس همانقدر که من مقصرم تو هم مقصری...»
ویتا عصبانی شد: «خفه شو. تو می توانستی با او ازدواج نکنی.»
ویولت از عصبانیت ویتا می ترسید، ولی این بار کوتاه نیامد، بلکه مقاومت کرد و باملایمت اما سرزنش آمیز اظهار داشت: «میتیا، عزیزم، تو نمی توانی با آرامش حرفهای مرا بشنوی، چون می دانی حق با من است، و دقیقا به همین دلیل است که در اینگونه مواقع عصبانی می شوی.»
ویتا با خشم ویولت را ترک گفت. ساعتی بعد ویولت به او تلفن کرد و تهدیدش نمود که اگر با هارولد به آلبانی برود برای همیشه ارتباطش را با او قطع خواهد کرد. ویتا اهمیت نداد، ولی ویولت در طول سه روز آینده نه برای ویتا نامه فرستاد و نه به او تلفن کرد. ویتا کمی نگران شد ولی دوست داشت به آلبانی برود، غروب روز سوم به خانه ویولت رفت تا از او خداحافظی کند. نانی پرستار دوران کودکی ویولت که اکنون مراقبت از خواهرزاده ویولت را برعهده داشت در را باز کرد و با دیدن ویتا خوشحال شد، زیرا دو روز بود که خانم و آقای کپل به برکلی نزد خانواده پت دنسی رفته بودند و ویولت در لندن مانده و خودش را در اتاقش حبس نموده  بود. نانی می دانست ویولت از بچگی به ویتا علاقه ویژه ای داشت و فکر می کرد حضور ویتا می تواند روحیه او را بهتر سازد. ویتا گفت: «ویولت کجاست؟»
«در اتاقشان خانم سکویل وست.»
ویتا برعکس عادت همیشگی اش که پله ها را دوتا یکی بالا می رفت و بدون آنکه دربزند وارد اتاق ویولت می شد، با تردید اظهار داشت: «ممکن است به ویولت بگویی پایین بیاید؟»
«اطاعت می کنم.»
چند دقیقه بعد ویولت پایین آمد و پس از سلام و احوالپرسی معمولی، ویتا را به کتابخانه برد، کتابخانه ای که بسیاری از اوقات خوش کودکی شان را در آنجا با هم سپری کرده بودند، با هم داستانها، نمایشنامه ها، شعرها و سفرنامه های مورد علاقه شان را خوانده بودند. ویتا روبروی تابلوی مورد علاقه اش نشست و سیگارش را روشن کرد. ویولت پرسید: «ویسکی یا شامپاین؟»
ویتا انگار نشنید، چون پس از آنکه برا سی ثانیه به صورت ویولت خیره شده بود گفت: «بیا اینجا بنشین لوشکا.» و کمی جمع و جورتر نشست تا ویولت کنارش بنشیند. ویولت برایش ویسکی ریخت و پس از آنکه به دستش داد کنارش نشست.
ویتا شروع کرد: «این سه روز کجا بودی؟ دلم برایت تنگ شده بود.» سعی کرد ویولت را رام کند، اما ویولت اظهار داشت: «اگر واقعا دلت برایم تنگ شده بود حال مرا می پرسیدی.»
ویتا کمی مکث کرد و سپس گفت: «پس تو دلت برایم تنگ نشده بود چون نه به من نامه نوشتی و نه تلفن کردی!»
«میتیا، فردا با هارولد به آلبانی می روی؟»
«بله.»
ویولت بلند شد و گفت: «پس برای همیشه خداحافظ.»
ولی ویتا محکم مچ دست او را گرفت و اظهار داشت: «اگر بخواهی بروی من اجازه نمی دهم...» آنگاه بلند شد و پیشانی ویولت را بوسید، سپس اظهار داشت: «تا هر وقت مرگ ما را از هم جدا سازد.»
ویولت تحت تاثیر قرار گرفت، گونه ویتا را بوسید و گفت: «کاش پیشمرگ تو باشم محبوب من.»
ویتا خوشحال از اینکه به این راحتی ویولت را رام کرده بود، لبخند زد و گفت: «بیا با هم قدمی بزنیم.»
آنها از خانه بیرون رفتند و اطراف هاید پارک پیاده روی کردند. ویتا سعی کرد ویولت را متقاعد کند که سفرش با هارولد را بپذیرد، اما ویولت قانع نشد. بالاخره ویتا و ویولت ناراضی از هم جدا شدند و ویتا به خانه اش در لندن نزد هارولد رفت در حالی که هنوز مردد بود که آیا به سفر آلبانی برود یا خیر؟
این داستان ادامه دارد....

۱۳۹۱ مرداد ۱۸, چهارشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش پنجاه و پنجم


به قلم ویتا عثمانی
ویتا با حسرت زیاد از ترک کردن دومودوسولا می نویسد، او و ویولت روز آخر از یکی از تپه های دومودوسولا بالا رفتند و آنجا نهارشان را خوردند، پس از ناهار بر سطح هموار کم شیب آن دراز کشیدند، یک روز قشنگ آفتابی بود و آنها مناظر آنجا را خیلی دوست داشتند، آنها با هم صحبت کردند و این گفتگوی دوستانه تا غروب ادامه داشت. ویولت در اثنای این لحظات زیبا ویتا را صدا زد: «کولی!»، ویتا خندید و گفت: «خیلی وقت بود مرا اینگونه صدا نزده بودی.»
ویولت دستش را در موهای مشکی ویتا که میراثی از مادربزرگ کولی اش بود فرو برد و با لبخند گفت: «تو کولی هستی، تو خیلی بیشتر از مادرت کولی هستی و این در ظاهرت، موهای مشکی زیبایت، رنگ پوستت و چشمان سیاهت به خوبی مشهود است.»
ویتا لبخند زد و دست ویولت را در دست گرفت، سپس گونه ها و لبان او را با سرانگشتانش لمس کرد و گفت: «دوست دارم مرا کولی صدا کنی لوشکا.»
ویولت اظهار داشت: «تو می توانی وحشی ترین و کولی ترین دختر انگلستان باشی.»
ویتا در حالی که سیگارش را روشن می کرد خندید و گفت: «البته بعد از تو.»
ویولت گفت: «قبل از من.. تو سرور من هستی، تو بر من، بر زندگی من، بر باورهایم تاثیر داشته ای، وجود کولی وار تو ناخودآگاهانه مرا به مسیری کشانده که نامتعارف و عجیب است، البته قطعا من هم برای آن پراستعداد بودم ولی ... آن ویتای 12 ساله، آن ویتای 14 ساله، آن ویتای وحشی 16 ساله، من و او مثل هم بودیم، خیلی وقتها او الهامبخش من بود، ولی پس از مدتی او را از خودش گرفتند، آن موجود وحشی، آزاد و جسور را در قفس کردند و برخلاف تصورم او خیلی زود رام شد...»
ویتا عصبانی نشد، بلکه به ویولت نزدیکتر شد، دستش را در موهای زیبای او فرو برد در حالی که او را نوازش می کرد با مهربانی اما قاطعانه اظهار داشت: «لوشکا، عزیزم، همه ما روزی تسلیم می شویم، روزی رام می شویم، و در برابر آنچه آنها می خواهند سر فرود می آوریم، خود تو هم همینطور... تو با دنیس ازدواج کردی، من تو را خیلی برتر از آن می دیدم که این کار را بکنی، تو روراست ترین و بی ریاترین آدمی بودی که دیده بودم، من با شناختی که از تو داشتم انتظار داشتم آن روز در اوج مراسم به همه اعلام کنی که مرا دوست داری و آن یک ازدواج اجباری است، اگر این کار را کرده بودی من تو را عالی ترین نمونه انسانی می دانستم، قسم می خورم تو را به خاطر شهامتت می پرستیدم، ولی تو هم مثل من کوتاه آمدی، تسلیم شدی، به تو تبریک گفتند و تو لبخند زدی، در صورتی که از این ازدواج متنفر بودی. لوشکا، می دانم تو دوست نداری به انگلستان برگردیم، تو می خواهی من و تو کولی وار زندگی کنیم، از این شهر به آن شهر کوچ کنیم... ولی من مسوولیت دارم، بن و نایجل به دلخواه خودشان به دنیا نیامده اند، من آنها را به دنیا آورده ام و در برابر آنها مسوولم، علاوه بر آن، من انگلستان را، خانواده ام را، خانه ام را دوست دارم، البته در برابر دوست داشتن تو همه آن رنگ می بازد، خودت می دانی چطور تصمیم گرفتم همه آنها را به خاطر تو ترک کنم، خواهش می کنم تو این بار تنفرت از انگلستان را کنار بزن و با من در انگلستان زندگی کن.»
ویولت دست ویتا را در دست گرفت و در حالی که آن را نوازش می کرد گفت: «تو حرف مرا نمی فهمی محبوب من، من نمی خواهم پشت یک نقاب زندگی کنیم، به ظاهر همسران محترم سر هارولد نیکولسون و کاپیتان دنیس ترفیوسیز باشیم اما وقتی هیچکس دور و برمان نیست، فقط وقتی هیچکس ما را نمی بیند به هم تعلق داشته باشیم.»
ویتا اظهار داشت: «تو یک ایدآلیست هستی عزیزم ولی آرمانگرایی زندگی ما را ناشاد می سازد، بگذار از بودن با هم لذت ببریم.» سپس پیشانی ویولت را بوسید و برای آنکه موضوع را عوض کند توجه ویولت را به پرنده کوچکی که آن حوالی بود جلب کرد.
آنها نیمه شب با قطار به سوی پاریس حرکت کردند، و ساعت دو بعد از ظهر به پاریس رسیدند... ویتا با تعجب هارولد را در ایستگاه راه آهن پاریس دید که برای یک کار دیپلماتیک به پاریس آمده بود. هارولد از ویتا خواست آن روز عصر برای پیاده روی بیرون بروند.
ویتا پذیرفت و پس از قدری استراحت ویولت را که به خواب رفته بود در هتل تنها گذاشت و با هارولد بیرون رفت، آنها یک ساعتی با هم قدم زدند. هارولد ویتا را به خاطر طولانی شدن سفرش سرزنش کرد و از او خواست هر چه زودتر به انگلستان برگردد چون بچه ها پیش مادر ویتا هستند و مادر ویتا از این وضعیت ناراضی و عصبانی است. ویتا توضیح داد که به خاطر بیماری ویولت مجبور شده بیشتر از آنچه تصمیم داشته در خارج درنگ کند و به زودی به انگلستان برخواهد گشت و سپس هارولد را ترک کرد و به هتل رفت. 
ویولت از خواب بیدار شده بود و خیلی نگران بود، او می دانست ویتا از خانواده اش و به خصوص هارولد تاثیر می پذیرد. ویتا وارد شد، از چهره اش مشخص بود که ملاقات خوشایندی نداشته است، ویولت بلند شد و به او سلام کرد، ویتا با شنیدن آن صدای دوستداشتنی لبخند زد و گفت: «فکر کردم خوابیده ای لوشی.»
ویولت به طرف او رفت، او را بوسید و گفت: «نه، من یک ساعتی خوابیدم و بعدش بیدار شدم، فکر کردم تو بعد از سفر دیشب خسته ای و بهتر است شب را با تو زود به رختخواب بروم.»
ویتا به او لبخند زد و گفت: «وقتی با تو هستم تمام خستگی ام را فراموش می کنم لوشی.»
ویولت در حالی که لباسهای ویتا را که درآورده بود از جالباسی آویزان می کرد به او نگاه کرد و گفت : «منم همینطور.»
ویتا دست و صورتش را شست، سپس به طرف ویولت رفت، او را در آغوش کشید و زمزمه کرد: «دوست دارم در خیابان های پاریس با تو قدم بزنم.»
«امشب عزیزم؟»
ویتا در حالی که موهای و.یولت را نوازش می کرد گفت: «اگر تو بخواهی بعد از شام...»
ویولت خندید و گفت: «اوا همیشه با جولیان بودن را دوست دارد...»
ویتا زمزمه کرد: «جولیان هم همینطور.» و در حالی که دست ویولت را محکم در دست گرفته بود به روی ویولت که بر کاناپه لم داده بود خم شد، لبانش را بر لبان او قرار داد و او را بوسید، ویولت نیز با اشتیاق او را بوسید و آنها پس از یک بازی عاشقانه زیبا و پرحرارت یکدیگر را در آغوش کشیدند و ویتا طبق عادتی که داشت یکی از شعرهای عاشقانه اش را به ویولت تقدیم کرد.
پس از شام آنها در واقع تصمیم داشتند آن شب زیاد بیدار نمانند چون شب قبل در قطار بودند و خوب نخوابیده بودند، ولی هارولد سرزده به هتل آنها آمد و تا ساعت یک بعد از نیمه شب با آنها ماند.
هارولد که به خاطر تاخیر ویتا عصبانی بود با ویتا و ویولت بگو مگو کرد، او در مورد آینده زندگی مشترکش با ویتا حرف زد و از ویولت خواست در زندگی آنها مداخله نکند. ویتا به شدت از ویولت دفاع کرد و از هارولد خواست در مورد رابطه اش با ویولت دخالت نکند! هارولد اصرار داشت که ویتا فردا به انگلستان نزد بچه ها برگردد ولی ویتا تسلیم نشد، او چند بار از هارولد خواست از آنجا برود ولی هارولد ماند و پس از یک بحث طولانی ساعت یک بعد از نیمه شب در حالی رفت که ویتا تسلیم نشده بود.
وقتی هارولد بیرون رفت ویتا آخرین سیگارش را خاموش کرد و رو به ویولت گفت: «از خستگی دارم می میرم، بیا بخوابیم.»
سپس ویولت را در آغوش کشید، ویولت گونه او را بوسید و گفت: «من به تو افتخار می کنم میتیا، تو خیلی قوی و پرشهامت هستی.»
ویتا او را محکمتر در آغوش گرفت، لامپ را خاموش کرد و گفت: «شب به خیر محبوب من.»
«شب به خیر عشق من.»
این داستان ادامه دارد...

سالروز تولد ویولت ترفیوسیز



امروز صد و هجده امین سالروز تولد ویولت عاشق، پرشهامت، صادق، صریح و دوستداشتنی داستان ماست...  متاسفانه به دلیل مشغولیت زیاد نتوانستم در این مورد چیزی بنویسم ولی فکر نکنم نیازی هم باشد، تقریبا همه این وبلاگ به او اختصاص دارد.

سالروز درگذشت ویتا سکویل وست



(به نقل از وبلاگ دیگرم/ 2 ژوئن 2012)
 
ویتا سکویل وست، ظهر دوم ژوئن 1962 بر اثر سرطان روده در کنت انگلستان درگذشت. وقتی از دنیا رفت ویولت در فلورانس ایتالیا و از بیماری او بی خبر بود چون ویتا دوست نداشت بی دلیل او را نگران سازد. ویتا امیدوار بود بعد از عمل سلامتی اش را دوباره به دست آورد ولی بعد از عمل حالش بدتر شد و چند روز پس از آن درگذشت.
پس از عملش تقاضا کرد او را به خانه اش در کنت ببرند، او آنجا بود و پرستارش و یکی از دوستان خوبش از او مراقبت می کردند. هارولد بی توجه به حال ویتا به خانه اش در لندن رفت (چون آنها با هم زندگی نمی کردند) و پسران ویتا هم در لندن بودند. صبح روز مرگش وقتی حالش بدتر شد، موضوع را به هارولد و پسرها اطلاع دادند و آنها آمدند، اما دیر شده بود، هارولد فقط در چند دقیقه آخر زندگی ویتا کنارش بود، ویتا به انگشتر لاوا که ویولت به او هدیه کرده بود اشاره کرد و گفت: «خواهش می کنم آن را به عزیزترینم ویولت بده» و پس از آن دیگر چیزی نگفت و جان سپرد در حالی که آخرین کلمه ای که بر زبان آورده بود نام محبوبش بود

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش پنجاه و چهارم



به قلم ویتا عثمانی
صبح روز بعد ویتا بیدار شد تا وسایلش را جمع کند و به انگلستان برگردد. او ویولت را دید که بر کاناپه دراز کشیده بود و پتو را دور خود پیچیده بود. آرام به طرف او رفت و گفت: «لوشکا...» ویولت بیدار بود و چشمانش را گشود. ویتا لبخند زد و گفت: «چرا اینجا خوابیده ای؟ بلند شو روی تختخواب بخواب.»
ویولت به سختی گفت: «دیشب وقتی آمدم بخوابم تو به خواب رفته بودی، ترسیدم اگر روی تختخواب بخوابم بیدار شوی.»
ویتا متوجه شد که حال ویولت خوب نیست. چشمان ویولت و پوستش زرد شده بود. ویتا پرسید: «عزیزم، حالت خوب نیست؟»
ویولت با اشاره سر پاسخ مثبت داد. ویتا دستش را بر پیشانی ویولت گذاشت و متوجه شد به شدت تب دارد. او با نگرانی اظهار داشت: «دیشب نباید بدون لباس گرم در بهارخواب می نشستی. بلند شو در رختخواب بخواب تا من بروم دکتر را خبر کنم.»
«نه چیز مهمی نیست. دکتر را خبر نکن.» سپس بلند شد و روی تختخواب دراز کشید. ویتا پتو را روی او کشید، کت و کلاهش را پوشید و با لحنی ملاطفت بار گفت: «بخواب عزیزم، من خیلی زود برمی گردم.»
او به زودی با دکتر برگشت. دکتر گفت ویولت دچار یرقان شده است و باید چند روزی استراحت کند. ویتا از رفتن به انگلستان منصرف شد. او برای ویولت سوپ درست کرد و وقتی آن را برایش برد ویولت با صدای گرفته اش گفت: «میتیا، عزیزم، چه ساعتی می روی؟»
ویتا لبخند زد و پاسخ داد: «اول تو باید حالت خوب شود پری من.»
ویولت با لبخندی شیرین جواب او را داد و اظهار داشت: «طوری رفتار می کنی که آرزو کنم همیشه بیمار باشم تا تو همیشه کنارم بمانی.»
ویتا گونه های تبدار ویولت را نوازش کرد و گفت: «من نمی خواهم تو را ترک کنم ولی این تو هستی که نمی خواهی با من بیایی.»
...
بیماری ویولت شدیدتر شد. ویتا به خاطر او خیلی نگران بود، اما از طرفی خوشحال بود که به خاطر بیماری ویولت می تواند با خیالی آسوده و وجدانی راحت بیشتر در کنار او بماند.
روز بعد حال ویولت حتی بدتر شد، و ویتا تمام وقت کنار او بود. باران به شدت می بارید و ویتا از پنجره می توانست شهر را در زیر باران ببیند، او ونیز بارانی را دوست نداشت، آرزو می کرد کاش زودتر حال ویولت خوب می شد و آنها می توانستند روزهای خوشی را مانند روزهای قبل از بیماری ویولت با هم داشته باشند.
چند روز گذشت و حال ویولت بهتر شد، ویتا به یاد داشت شب قبل از بیماری، ویولت پیشنهاد کرده بود به ورونا بروند، بنابراین وقتی حس کرد حال ویولت بهتر شده است به او گفت: «هر وقت دوست داشتی به من بگو تا دو بلیط قطار برای ورونا بگیرم.»
ویولت خوشحال شد و اظهار داشت: «هر وقت تو بخواهی محبوب من.»
ویتا انگشتانش را آرام در موهای بلوطی رنگ ویولت فرو برد و پرسید: «پریزاد من حالش چطور است؟ امروز می تواند سفر کند؟»
ویولت لبخند زد و گفت: «البته که می توانم میتیای شیرین من.»
ویتا به ویولت گفت: «دستم را بگیر.»
ویولت دست او را گرفت، ویتا ادامه داد: «حالا آن را فشار بده.»
ویولت لبخند زد و گفت: «حالا برعکس شده! همیشه تو این کار را با من می کردی، همیشه از وقتی بچه بودی، می دانستم وقتی دستم را فشار می دهی منظورت این است که می خواهی به من بگویی به تو تعلق دارم و دوستم داری.»
ویتا سرش را خم کرد، پیشانی ویولت را بوسید و زمزمه کرد: «لوشی تو فقط مال منی.»
ویولت زمزمه کرد: «من فقط مال توام میتیای اسطوره ای من.»
ویتا خندید و گفت: «دستم را فشار بده تا جایی که می توانی.»
ویولت اطاعت کرد. ویتا با خوشحالی اظهار داشت: «تو حالت بهتر شده، فردا به ورونا می رویم.»
ویولت بلند شد، ویتا را بوسید و گفت: «من هنوز درست و حسابی از تو تشکر نکرده ام محبوب من، تو به خاطر بیماری من خیلی سختی کشیدی.»
ویتا لبخند زد و گفت: «لوشکا، عزیزم، چقدر با تو بودن را دوست دارم.. شاید مرا باور نکنی، ولی هر لحظه که کنارم نیستی، به خاطر دوری تو عذاب می کشم و دلم برایت تنگ می شود.»
«من تو را باور دارم محبوب من، من تو را می پرستم.» آنگاه آنها همدیگر را محکم در آغوش کشیدند.
روز بعد به ورونا رفتند. دیگر ویتا از رفتن به انگلستان دم نمی زد و ویولت نیست ترجیح می داد در آن مورد چیزی نگوید و از این روزهای با هم بودن نهایت استفاده را ببرد، با اینکه می دانست به زودی این روزها تمام خواهند شد و ویتا به انگلستان برخواهد گشت.
ویتا و ویولت هر دو ورونا را دوست داشتند، روز اول به خاطر آنکه ویولت هنوز کمی کسالت داشت در هتل ماندند، اما روز بعد که یک روز بارانی بود به مکانهای مختلف تاریخی رفتند؛ صبح از گورستان تاریخی اسکالیگر بازدید کردند و بعد از ظهر ویتا یک اتوموبیل اجاره کرد و با هم به آمفی تئاتر، قلعه و پل اسکالیگر و دیگر مکانهای تاریخی رفتند و تقریبا همه شهر کوچک ورونا را گشتند، وقتی به هتل بازگشتند دیروقت شب بود و آنها آنقدر خسته بودند که در حالی که یکدیگر را در آغوش کشیده بودند خیلی زود به خواب رفتند.
آنها قرار بود فردا بعد از ظهر از ورونا به دومودوسولا بروند اما پس از ناهار به قدری مشغول حرفهای شیرین و معاشقه های دلپذیر شدند که از قطار جا ماندند. وقتی از ایستگاه راه آهن به هتل بازگشتند هیچکدام ناراحت نبودند. باران به شدت می بارید و باد به تندی می وزید، ویتا کنار پنجره ایستاده بود و بیرون را نگاه می کرد. او سیگارش را آتش زد، به ویولت نگاه کرد و گفت: «نظرت در مورد یک گردش با درشکه چیست لوشکا؟ دوست داری به بیرون شهر برویم و طبیعت ورونا و مزارع زیبایش را زیر باران ببینیم؟»
به نظر من نیازی نبود ویتا این را از ویولت بپرسد؛ زیرا علایق و سلایق آنها خیلی به هم نزدیک بود، بعلاوه آنچه برای آنها از همه چیز مهمتر بود بودن با یکدیگر بود و این با هم بودن می توانست در هتلشان در شهر یا در درشکه ای بیرون از شهر باشد.
آنها دو روز دیگر در ورونا ماندند و سپس به دومودوسولا رفتند و سه روز بعد عازم پاریس شدند.
این داستان ادامه دارد...

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش پنجاه و سوم


به قلم ویتا عثمانی
ویتا خیلی آشفته بود، نه می توانست از ویولت دست بکشد، و نه آنگونه که ویولت از او می خواست زندگی کند. او طبق عادتش در زمانهایی که عصبی یا نگران بود پیوسته سیگار می کشید و با شمردن ته سیگارهایش خودش را سرگرم می کرد. بعد از حدود یک ساعت ویولت به اتاق بازگشت، ویتا که اشک می ریخت، به محض آنکه صدای پای او را شنید، سراسیمه اشکهایش را پاک کرد و سعی کرد دیگر گریه نکند.
ویولت وارد بهار خواب شد، روبروی او نشست و در حالی که سیگار را از دست ویتا می گرفت و خاموش می کرد گفت: «حالت چطور است محبوب من؟»
ویتا سرش را بلند کرد و به او نگاه کرد. لحن ویولت و نگاهش خیلی ملاطفت بار بود. ویتا کمی لبخند زد اما جوابش را نداد.
ویولت دست ویتا را در دست گرفت و در حالی که آنرا نوازش می کرد با لبخندی دلنشین گفت: «میتیای زیبای من، فکر می کنم دیگر دوست نداری در ونیز بمانیم، نظرت در مورد ورونا چیست؟»
ویتا جواب نداد، سیگار بعدی را روشن کرد و پس از آنکه نگاهی اجمالی به ویولت انداخت، نگاهش را به افق دوخت.
ویولت رنجیده بود، دیگر چیزی نگفت، اما همچنان روبروی ویتا نشسته بود و فکر می کرد چطور می تواند ویتا را بیشتر از این در کنار خود نگهدارد. او می دانست بعد از ماجرای آمیین ویتا خیلی عوض شده است، ولی باور داشت که هیچ اتفاقی نمی تواند عشق واقعی را از بین ببرد. او به عشق ویتا ایمان داشت و همین باعث می شد در برابر کم اعتنایی ها و عهدشکنی های ویتا خودش را نبازد.
او ساکت ماند و ویتا هم چیزی نگفت. هیچکدام مایل نبودند دیگری را ترک گویند. ویتا دو دلبستگی داشت و تمام سعی خودش را می کرد که هر دو را برای خود نگه دارد. در یک طرف عشق بود، و همه می دانیم نیروی عشق تا چه حد قوی است و در طرف دیگر تمام آن چیزهایی که به او آموخته بودند باید آنها را ارج نهد، و اصول اخلاقی حکم می کرد که به آنها پایبند بماند: کشورش، خانواده، بچه ها، همسرش به علاوه رفاه و شهرتی که در انگلستان به عنوان دختر یک خانواده اشرافی و ثروتمند و یک نویسنده پراستعداد داشت.
ویولت یک وابستگی بیشتر نداشت و آن عشقش بود. ویولت از آن دسته آدمها بود که برای عشق ورزی زندگی می کنند و نه چیز دیگر. او به ندای دلش گوش می داد. برای او اصول اخلاقی مردم پیرامونش مضحک و نابجا بود. او از ریاکاری بیزار بود و یکبار در نامه ای به ویتا نوشت: «ژرفای ریاکاری که در تو وجود دارد باعث می شود موهای بدنم سیخ شوند.»
او با تمام وجودش سعی کرده بود ویتای عزیزش را به سلک خودش درآورد، اما بعد از آمیین دیگر نمی توانست از بی ریایی نزد ویتا چیزی بگوید. ویتا آن ماجرای کوچک را بهانه کرده بود تا ویولت را به عنوان کسی که خوب حرف می زند اما خوب عمل نمی کند تحقیر کند. ویتا می دانست ویولت با او خیلی روراست بوده است، ولی دنبال بهانه ای بود تا بتواند ویولت را در کنار دیگر وابستگی هایش برای خود نگاه دارد، اما ویولت در برابر این خواسته نابجای ویتا تسلیم نمی شد، چون برای او ریاکاری از هر چیزی بدتر بود.
ساعتی گذشت و ویولت اظهار داشت: «میتیا، ساعت نزدیک نیمه شب است، دیشب در همین ساعت مرا در رختخواب در آغوش کشیده بودی و برایم از داستانت می گفتی و از اینکه چطور داستانها و اشعارت را قبل از انتشار تنها با من و نه هیچ کس دیگر قسمت می کنی. الان حدود بیست و چهار ساعت گذشته است و تو حتی نمی خواهی با من حرف بزنی. میتیا، عشق من، عزیزترینم، تو باید آزاد باشی. من همیشه تو را برتر از خودم دانسته ام، از وقتی بچه بودیم و به مدرسه ولف می رفتیم. تو همیشه برتر بودی. تو سرور من هستی میتیا، من دوست ندارم در برابر هیچکس جز تو مطیع و فرمانبردار باشم، من در برابر هیچکس جز تو تسلیم نمی شوم و برای من خیلی سخت است که ببینم تو، تویی که در برابرت بی چون و چرا تسلیمم، در مقابل چیزهایی سر فرود آوری که خیلی حقیر و بی ارزشند.» سپس دست ویتا را در دست گرفت.
ویتا به او نگاه کرد. شانه ها و بازوان ویولت عریان بود و از صدایش مشخص بود که سردش شده است. ویتا گفت: «لوشکا، برو داخل، اینجا سرد است.»
ویولت آرام گفت: «نه، سردم نیست عزیزم.»
ولی ویتا بلند شد و شنلش را برایش آورد، پس از آنکه آن را روی شانه های ویولت انداخت، دوباره روبروی ویولت نشست.
ویولت ادامه داد: «محبوب من، اگر دوست داری اینجا بمانی، از سر وظیفه به انگلستان نرو، اما اگر دیگر دوست نداری اینجا با من بمانی، خواهش می کنم هر جا دوست داری برو، ولی من با تو نمی آیم.»
«تو باید بیایی.»
«دلم برایت تنگ می شود میتیا، هر نفسی که دور از تو می کشم برایم رنج و عذاب است ولی با تو به انگلستان نمی روم.»
ویتا گفت: «من فردا می روم. تو باید بیایی، چون تو نمی توانی بدون من در خارج بمانی. تو به من نیاز داری.»
ویولت ناراحت شد: «تو خیلی خوب مرا تحقیر می کنی!»
ویتا با تمسخر گفت: «وقتی من نبودم جواهرات تو را دزدیدند یادت هست؟»
ویولت اظهار داشت: «به خاطر آنکه برایم مهم نبود. میتیا، من قوی تر از آن کسی هستم که تو در ذهن خود تصور می کنی! من با تو نمی آیم.»
ویتا گفت: «به هر حال من فردا می روم.» بیشتر چیزی نگفت و به اتاق رفت و بر تختخوابش دراز کشید. ویولت در بهارخواب ماند. او آرام اشک می ریخت، وقتی به اتاق برگشت ویتا به خواب رفته بود و ویولت هیچوقت ندانست آن شب قبل از خواب ویتا در دفتر یادداشتهای روزانه اش چه نوشته بود. او نوشته بود:
«ونیز. همه چیز دوباره تیره و تار شد. مجبور شدم به لوشکا بگویم باید به انگلستان برگردم. اوضاع افتضاح است. حس لوشکا و علاقه او نسبت به من خیلی عمیق شده است و همینطور حس و علاقه من نسبت به او...»
این داستان ادامه دارد....
شرح تصویر: ویولت و ویتا اثر یک لزبوسی دوستدار ویولت

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش پنجاه و دوم



به قلم ویتا عثمانی
آن دو زوج سافویی با هم به مونت کارلو رفتند. پت در مونت کارلو خانه ای داشت و آنها یک شب در آنجا ماندند. ویتا دوست نداشت با پت و ژوان همسفر باشند. او به ویولت گفت ترجیح می دهد در مونت کارلو بمانند، جایی که برای آنها یادآور زیباترین خاطرات عاشقانه شان بود.
ویولت که فکر می کرد ویتا قصد دارد زودتر به انگلستان برگردد و به همین دلیل از رفتن به ایتالیا امتناع می ورزد به شدت با او مخالفت کرد، تا آنکه ویتا سرانجام تسلیم شد، اما پیشنهاد کرد که قبل از رفتن به ایتالیا چند روزی را در سوئیس به سر برند.
آنها از پت و ژوان جدا شدند و با ترن به سوی سوئیس رهسپار شدند. آنها پیش از آن با هم به آنجا نرفته بودند. اگر به یاد داشته باشید ویتا متعاقب ازدواج ویولت با هارولد به سوئیس رفته بود. او دوست داشت با این سفر خاطرات تلخ آن سفر پیشین را به فراموشی بسپارد.
آنها روزهای خوشی را در آنجا سپری کردند و پس از آن به میلان رفتند. در مسیر به سوی میلان پت و ژوان نیز به آنها ملحق شدند. پت از ویتا خوشش نمی آمد و ویتا نیز همین حس را نسبت به او داشت. ویتا می دانست پت در گذشته دلداده ویولت  بوده است و این او را آزار می داد. وقتی به میلان رسیدند ویتا به شدت سرماخورده بود، با این حال آنها دو روز بیشتر در میلان نماندند و به سوی شهر مورد علاقه ویولت یعنی ونیز رهسپار شدند. ویتا قبل از آن به ونیز نرفته بود و در این سفر به شدت شیفته آنجا شد. آنها نیمه شب به آنجا رسیدند. روز بعد ویتا حتی زودتر از ویولت بیدار شد و در حالی که سرماخورگی اش را فراموش کرد بود ویولت را بیدار کرد تا با اتفاق هم از مکانهای تاریخی و دیدنی آنجا بازدید کنند. ویتا حالش بهتر شده بود و وقتی به خانه برگشتند با وجود آن همه گردش، هیچکدام احساس خستگی نمی کردند. ویولت با سرزندگی شام مورد علاقه ویتا را درست کرد. پس از شام ویتا گفت: «دوست دارم با تو شکسپیر بخوانم لوشکا. می توانی با من بیدار بمانی؟»
ویولت با اشتیاق گفت: «البته عشق من.» ویتا یک نسخه قدیمی از غزلهای شکسپیر را به دست او داد، او را در آغوش کشید و گفت: «بخوان عزیزم، دوست دارم به صدای تو گوش دهم.»
ویولت با آن صدای زیبا و عمیقش شروع به خواندن کرد. پس از مدتی ویتا کتاب را از او گرفت و کنار گذاشت و در حالی که انگشتانش را در موهای لطیف و پرپشت ویولت فروبرده بود گفت: «دوستداشتنی ترین صدای دنیا لوشکا. از همان اولین بار که تو را دیدم مجذوب صدای تو شدم. لوشکا من به هر کسی صدای تو را می شنود حسودیم می شود. چقدر خوب بود اگر من و تنها من صدای تو را می شنیدم.»
ویولت دست ویتا را در دست گرفت و آنرا نوازش کرد، سپس خم شد و تک تک سرانگشتان او را بوسید، سرش را بلند کرد، به چشمان ویتا نگاه کرد و در حالی که صورت او را نوازش می کرد گفت: «من عاشق چشمان زیبای تو، و نگاه های نافذ تو هستم، حتی وقتی سیاه و تهدیدآمیز می شوند. کاش تو به هیچکس جز من نگاه نمی کردی.»
ویتا خندید و گفت: «زیاد نگران نباش چون نگاه کردن به هیچکس مثل نگاه کردن به تو به من لذت نمی دهد.»
ویولت در حالی که همچنان صورت او را نوازش می کرد اظهار داشت: «خدای من، تو خیلی زیبایی، هنوز بعد از این همه سال، نمی توانم به مدت طولانی نگاهت کنم. تشعشع چهره زیبایت به من این اجازه را نمی دهد.»
ویتا دست کوچک و سفید ویولت را در دست گرفت و آنرا فشار داد، و در حالی که زیر لب گفت: «تو هم همینطور.» به سوی او خم شد و تا جایی که می توانست گردن، گونه ها و لبهای او را غرق در بوسه کرد. ویولت در حالی که نفس نفس می زد گفت: «من به تو تعلق دارم جولیان اسطوره ای من. اوا فقط به تو تعلق دارد.»
ویتا با اشتیاق بیشتری با او معاشقه کرد. سپس او را در آغوش کشید، پیشانی او را بوسید و زمزمه کرد: «لذت بردی پریزاد من؟»
ویولت با نگاه عاشقانه اش به او لبخند زد و با اشاره سر تایید کرد. سپس گفت: «بالاترین لذت من در با تو بودن است محبوب من.»
آنگاه آینه اش را جلوی صورت ویتا گرفت. گونه های ویتا، گردنش، بازوان و دستهایش با رژ لب ویولت رنگی شده بود. ویتا خندید و گفت: «با این لبان خوشرنگت نیاز به رژ لب نداری لوشکا.»
ویولت با لبخند گفت: «دوست داشتم جای لبانم بر بدن خوش ترکیب و صورت زیبای تو بماند محبوب من.»
ویتا به او لبخند زد و او را تنگتر در آغوش گرفت. او زمزمه کرد: «بخواب لوشی کوچک من، بخواب پریزاد من.» سپس آرام او را نوازش کرد تا وقتی به خواب رفت.
آنها سه روز شاد دیگر را در ونیز سپری کردند، تا آنکه ویتا تحت تاثیر نامه های مادرش شبی به ویولت گفت: «من باید به انگلستان برگردم. پسرها به من نیاز دارند.»
با این دو جمله شادی از چهره ویولت رخت بربست. او گفت: «تو به من قول داده ای که بیشتر از این بمانی.»
ویتا اظهار داشت: «نمی توانم بیشتر بمانم. سعی کن وضعیت مرا درک کنی.»
ویولت آشفته شد: «میتیا، تو خوب با من بازی می کنی. تو دیگر مرا دوست نداری.»
ویتا عصبانی شد: «تو به چه حقی در مورد من اینگونه قضاوت می کنی؟ حالا که اینطور است من همین فردا می روم.»
ویولت گفت: «میتیا مرا تنها نگذار، من خیلی احساس تنهایی می کنم.» اشک در چشمان ویولت حلقه زده بود و تمام سعی اش را می کرد که از جاری شدن اشکهایش خودداری کند.
ویتا اظهار داشت: «عزیزم، آرام باش. تو تنها نخواهی بود. من تو را با خودم می برم.»
ویولت گفت: «من با تو نمی آیم.»
«تو باید با من بیایی. من تو را با خودم می برم.»
«میتیا! تو به چه حقی به من دستور می دهی؟» ویولت خیلی ناراحت بود. اشک از چشمانش جاری شده بود. ویتا شانه های او را گرفت و او را بر کاناپه نشاند و خودش کنار او نشست، در حالی که اشکهای ویولت را با سرانگشتانش پاک می کرد اظهار داشت: «لوشکا، عزیزم، خواهش می کنم گریه نکن. من تحمل دیدن اشکهای تو را ندارم.» سپس گونه او را آرام بوسید و ادامه داد: «ما در انگلستان می توانیم با هم باشیم، هرچقدر که بخواهیم.»
ویولت با تمسخر گفت: «هرچقدر که بخواهیم! هرچقدر که بخواهیم اما با دورویی و ذلت. بگذار آزاد باشیم میتیا.»
ویتا بلند شد و شروع به قدم زدن در اتاق کرد. حق با ویولت بود، اما او نمی توانست به این راحتی از همه آنچه در انگلستان دارد دل بکند.
ویولت اظهار داشت: «ما الان باید در سیسیلی بودیم. میتیا، تو به من قول داده بودی!»
ویتا گفت: «من به تو هیچ قولی نداده بودم!»
ویولت گفت: «من با تو به انگلستان نمی آیم، و بعد از این همدیگر را نمی بینیم.»
«تو باید با من بیایی.»
«من نمی آیم...»
ویتا چیزی نگفت، سیگارش را روشن کرد و به بهارخواب رفت، ویولت او را دنبال کرد، ویتا گفت: «مرا تنها بگذار.»
ویولت اظهار داشت: «من از دروغها و بدقولیهای تو خسته شده ام. اگر نمی توانی یا نمی خواهی از خانه ات و کشورت دل بکنی، همین الان از هم جدا می شویم.»
ویتا صدایش را بلند کرد: «مرا تنها بگذار.»
ویولت او را تنها گذاشت و به اتاق رفت. چند دقیقه بعد ویتا، ویولت را دید که از اتاق بیرون رفت و در را محکم پشت سرش بست.
این داستان ادامه دارد...

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش پنجاه و یکم


به قلم ویتا عثمانی
اجازه دهید در این بخش به یک زوج سافویی دیگر، یعنی پت دنسی و ژوان کمپبل بپردازیم. مارگارت دنسی که ویولت او را پت صدا می کرد، یک دوشس ثروتمند و اهل برکلی بود. او در یک مهمانی ویولت را دید و در همان اولین ملاقات شیفته جذابیتهای ظاهری ویولت شد. او در آن زمان بیست و یکساله و ویولت بیست و دو ساله بود. به زودی آنها دوستان صمیمی و خوبی برای یکدیگر شدند. مارگارت روزی بی هیچ مقدمه ای به ویولت گفت که از وقتی به یاد دارد فکر می کرده است می تواند به دخترها عشق بورزد اما هرگز هیچ مردی نمی تواند برای او جذابیت داشته باشد. ویولت شیفته شهامت او در ابراز گرایشش شد و خودش نیز به سافویی بودنش اعتراف کرد. پس از آن رابطه آنها روز به روز مستحکم تر می شد. خانواده دنسی یک قلعه بزرگ و باشکوه در برکلی داشتند و مارگارت از ویولت می خواست تعطیلات را در آنجا سپری کنند. ویولت بودن با او را دوست داشت. آن زمانی بود که ویتا ازدواج کرده بود و با هارولد و پسرش مشغول بود و به شدت نسبت به ویولت کم اعتنایی می کرد. ویولت در مورد ویتا چیزی به پت نگفته بود و از آنجا که ویتا به ندرت با ویولت دیده می شد، هیچگاه پت با او ملاقات نکرده بود. یک روز زیبای بهاری وقتی پت و ویولت در زمینهای متعلق به خانواده دنسی در برکلی قدم می زدند پت شروع کرد: «ویولت، همیشه فکر می کردم روزی به زودی نیمه گمشده ام را پیدا می کنم، نیمه گمشده من بایستی مثل خودم سافیک باشد، من از دخترانی که تن به مردان می دهند بدم می آید.»
ویولت لبخند زد و گفت: «من هم همینطور پت. زیبایی به تمامیت خودش در لزبوسی ها نمود پیدا می کند. شاید چهره یک زن غیر لزبوسی زیبا باشد، اما فکرش زیبا نیست. فکری که بتواند یک مرد را تحسین کند در حالی که اگر یک زیبایی ملکوتی در این دنیا وجود داشته باشد، آن زیبایی زنانه است.» ولی ویولت شیفته یک غیر لزبوسی بود. با فکر اینکه ویتا به خاطر هارولد او را کنار گذاشته بود، غبار اندوه بر چهره اش نشست.
پت دستش را دور گردن او حلقه کرد و اظهار داشت: «من خیلی خوشحالم که کسی را که دوست دارم یک دختر زیبا و سافویی است.»
ویولت با هیجان گفت: «پت، چقدر برای تو خوشحالم! آن دخترزیبا و سافویی کیست؟»
پت دوست داشت برای ویولت توضیح دهد اما نتوانست، بنابراین در حالی که کمی به لکنت افتاده بود گفت: «بعدا برایت توضیح می دهم، حتما به تو می گویم، به زودی...»
چند روز بعد وقتی ویولت به لندن برگشت بسته ای را از پت در یافت کرد. در آن بسته چند عکس امضا شده از پت و یک نامه طولانی بود. پت در آن نامه توضیح داده بود که آن دختر زیبا و سافویی خود ویولت است. ویولت به پت نامه نوشت و برای او توضیح داد که از وقتی ده ساله بوده است به دختری عشق می ورزیده است و اگر چه آن دختر ازدواج کرده است، اما نمی تواند بعد از او با کسی وارد رابطه شود. همانطور که می دانیم ویولت به یک عشق تا ابد باور داشت.
ژوان کمپبل یکی از بهترین دوستان ویولت بود. ویولت از دوران کودکی او را می شناخت. خانواده کمپبل با مادر ویولت خویشاوندی داشتند و بچه های آنها همبازی های دوران کودکی ویولت بودند. یکی از برادران ژوان بعدها دلباخته ویولت شد و اصرار بر ازدواج با او داشت. ژوان دختری مهربان و پراحساس بود. او هیچوقت در مورد گرایشش به ویولت چیزی نگفته بود ولی ویولت که در این گونه موارد خیلی تیزبین بود می دانست ژوان نیز یک لزبوسی است. ژوان مثل خود ویولت بی نهایت زیبا و جذاب و سرشار از ظرافتهای دخترانه بود. مردان زیادی دوست داشتند با او باشند اما ژوان نسبت به تمام آنها بی اعتنا بود. ویولت ژوان و پت را به هم معرفی کرد و پس از آنکه هیجان و شیفتگی پت نسبت به ویولت فرونشست، توانست زیباییها و خوبی های ژوان را ببیند و به زودی آنها با هم پیمان ازدواج بستند، پیمانی که تنها ویولت شاهد آن بود. پت در لندن یک آپارتمان خرید و زندگی مشترکش با پت را شروع نمود. خانواده ها و آشنایان آنها می دانستند که دوستی میان پت و ژوان از نوع متعارف نیست ولی در مورد آن دخالت نمی کردند. شاید یکی از عواملی که باعث می شد دوستی پت و ژوان توجه اطرافیان را به خود جلب نکند این بود که آنها هر دو ظاهر و رفتاری دخترانه داشتند (اگرچه پت قدری کمتر دخترانه بود.)، در صورتی که ویتا یک بوچ به تمام معنا و ویولت به منتها درجه رفتاری دخترانه داشت و این حساسیت اطرافیان را برمی انگیخت.
اوایل رابطه ویتا با ویولت، روزی ویتا به خانه ویولت در خیابان گروسونور رفته بود. او یکی از کشوهای ویولت را جستجو می کرد که نامه و عکسهای پت را پیدا کرد. او به ویولت چیزی نگفت، ولی به زودی با پت قرار ملاقات گذاشت تا از او بپرسد رابطه اش با ویولت چگونه است. پت واقعیت را به او گفت، اما با وجود آنکه ویتا از او خواسته بود در این مورد چیزی به ویولت نگوید، پت برای ویولت ملاقاتش با ویتا را شرح داد. ویولت ناراحت شد و نامه ای برای ویتا نوشت و او را به خاطر «بدجنسی» اش سرزنش کرد.
این داستان ادامه دارد....

عکس: ویتا همراه با پدرش.

۱۳۹۱ مرداد ۱۰, سه‌شنبه

روز جهانی زنان


به نقل از وبلاگ دیگرم، به مناسبت 8 مارچ 2012 روز جهانی زنان

به قلم ویتا عثمانی
هشتم مارچ روز جهانی زنان است، روزی که یادآور مبارزات زنان برای دستیابی به حقوق اقتصادی، سیاسی و اجتماعی شان در کشورهای مختلف است. هنوز در سرتاسر دنیا زنان مورد تحقیر، تبعیض و اجحاف واقع می شوند، اگر چه این موضوع در بعضی کشورها ملموس تر و آشکارتر است، اما این بدان معنی نیست که در دیگر کشورها برابری جنسیتی به تمام معنای کلمه وجود دارد. اگر در بعضی کشورها زنان هنوز از حقوق ابتدایی اجتماعی، سیاسی و اقتصادی شان بی بهره اند، در کشورهایی که ادعای آزادی و برابری دارند، به نام آزادی و برابری به زنان ظلم می شود. استفاده ابزاری از زنان در تبلیغات، صنعت مد، آرایش و پورنوگرافی و رواج گسترده تجارت فحشا به نام آزادی انجام می پذیرد و تحت عنوان برابری و با خلط آنچه ذاتا زنانه است و آنچه عرفا زنانه است، زنان را از زنانگی شان تهی می کنند.
در کشور ما نیز به طرق مختلف به زنان ظلم می شود و در این زمینه، خانواده ها، قوانین، سنتها و عقاید مذهبی دخالت دارند. کشور ما تنها کشور اسلامی است که در آن خونبهای زن نصف خونبهای مرد (و حتی نصف خونبهای بیضه های مرد!) است. کشور ما یکی از کشورهای معدودی است که در آن زنان به خاطر رابطه خارج از ازدواج سنگسار می شوند. در کشور ما زنان حق طلاق ندارند، شهادت آنها نصف شهادت مردان است. در کشور ما، حتی دانشگاه ها را سهمیه بندی جنسیتی کرده اند تا از شکوفایی زنان مستعد ما جلوگیری کنند و ...
اما بدتر از همه آنکه زنان ما آموخته اند که زندگی شان را وقف مردان (شوهر و پسرانشان) کنند و مردان ما یاد گرفته اند که زنانشان را به انقیاد بکشند.
مردان که ظاهرا از این وضعیت راضی هستند، و البته همیشه چنین بوده اند، مرد به دنبال نابودی دیگران و یا تصاحب آنهاست، مرد چنانکه تیم مارشال می گوید «آفریده ای ویرانگر» است:
The greatest joy a man can have is victory:
to conquer ones enemys armies,
to pursue them,
to deprive them of their possessions,
to reduce their families to tears,
to ride on their horses, and
to make love to their wives and daughters
ما زنها باید آگاه شویم و برای دستیابی به حقوق خود بکوشیم.
به امید روزی که کسی به خاطر جنسیتش، نژادش، عقیده اش و گرایشش مورد تبعیض قرار نگیرد.  

زن کوچکی که بزرگ زیست/ سالگرد درگذشت لوییزا می الکات

 

از وبلاگ دیگرم مورخ 6 مارچ 2012 سالروز درگذشت لوییزا الکات


به قلم ویتا عثمانی
تقریبا همه ما در دوران کودکی و نوجوانی کتاب «زنان کوچک» را خوانده ایم و با شخصیت دوستداشتنی و تام بوی "جو مارچ" آشنایی داریم؛ اما شاید خیلی ها اطلاع ندارند که جو مارچ همان لوییزا می الکات نویسنده کتاب است، تنها تفاوتی که وجود دارد این است که لوییزا هیچوقت ازدواج نکرد، چون او ذاتا یک سافویی بود، اگر چه ظاهرا هیچگاه با هیچ دختری نیز وارد رابطه نشد. یک بار وقتی بالای پنجاه سال سن داشت و شهرتش جهانی شده بود و در نقاط مختلف اروپا و امریکا طرفداران فراوانی داشت، یک مصاحبه گر از او پرسید: «چرا ازدواج نکردی؟» او هم پاسخ داد: «چون در طول عمرم بارها عاشق دختران زیبا و جذاب شده ام اما عاشق پسران هرگز!»
امروز صد و بیست و چهارمین سالگرد درگذشت اوست. او در 6 مارچ 1888 در سن 55 سالگی از دنیا رفت. روحش شاد!