به قلم ویتا
عثمانی
بالاخره روزهای
خوش اقامت در فرانسه، سوئیس و ایتالیا به سر آمد و در اواسط بهار ویتا، ویولت را
مجبور کرد به انگلستان برگردند. تابستان آن سال برای هر دو آنها همراه با بی قراری
و دلواپسی بود. ویتا در حال تغییر بود و هر چه زمان می گذشت بیشتر به زندگی اش در
انگلستان می چسبید و کمتر به ویولت توجه می کرد. به علاوه با اینکه خودش هر وقت
دوست داشت با هارولد به سر می برد ولی ویولت را مجبور کرده بود جدا از دنیس زندگی
کند. ویولت به خانه مادرش در لندن برگشته بود و دیگر از روزهای خوشی که با ویتا در
ساسکس سپری می کردند خبری نبود. بازگشت ویولت به خانه مادری اش بازار شایعات را
خیلی گرم کرده بود و خانواده ویولت را برآشفته بود. مادر ویولت با او خیلی
بدرفتاری می کرد و خواهرش سونیا دیگر حتی با او حرف نمی زد. دنیس از این وضعیت
راضی نبود و مدام مادر ویولت را تهدید می کرد که از ویولت جدا خواهد شد. خانواده
ویولت اصرار داشتند او به خانه اش در ساسکس برگردد ولی ویولت مثل همیشه ثابت قدم
در برابر این فشارها مقاومت می کرد. او از ویتا نیز می خواست از هارولد جدا شود
ولی ویتا دوستی معمولی اش با هارولد و پسرهایشان را بهانه می کرد تا همچنان بر سر
خانه و زندگی اش در کنت باقی بماند. هرگاه هارولد انگلستان نبود آنها هر روز
یکدیگر را می دیدند، گاهی در خانه ویتا و گاهی در خانه مادر ویولت؛ زیرا با وجود
آنکه خانم کپل وابستگی ویولت به ویتا را عامل جدایی او از دنیس می دانست، ولی از
آمد و شد او به خانه اش ممانعت نمی کرد. وقتی هارولد انگلستان بود آنها کمتر
یکدیگر را می دیدند، چون هارولد دوست نداشت ویولت به خانه شان بیاید و در طول مدتی
که او انگلستان بود ملاقاتهای ویتا و ویولت بیشتر از چند ساعت در بیرون از خانه به
طول نمی انجامید، مگر روزهاییکه هارولد جدا از ویتا در لندن به سر می برد.
اواخر تابستان
آن سال هارولد از ویتا خواست با هم برای دو هفته به آلبانی بروند و ویتا نیز
پذیرفت. ویتا دوست داشت به این سفر برود و سعی کرد ویولت از این تصمیمش باخبر
نشود، او چهار روز قبل از سفر، به خانه ویولت رفت. ویولت اصرار داشت به فرانسه
بروند، ویتا به او گفت چهار روز دیگر قرار است با هارولد به آلبانی برود. ویولت
خیلی ناراحت شد، در ابتدا از او خواهش کرد از این سفر منصرف شود، ولی ویتا قبول
نکرد. ویولت به ویتا گفت: «میتیا، تو دوست داری به این سفر بروی؟ اگر دوست نداری
پس چرا مخالف میلت عمل می کنی و اگر دوست داری با هارولد سفر کنی، من دیگر به خودم
اجازه نمی دهم با کسی بمانم که در کنار من یک مرد را دوست دارد.»
ویتا فریاد زد:
«حسادت!»
ویولت اظهار
داشت: «بله، من غیرتی هستم، من نمی توانم ببینم کسی که پنجاه بار از زندگی خودم
بیشتر دوستش دارم، کسی را دوست بدارد که نه به او وفادار است و نه لیاقت دوست
داشته شدن را دارد.»
ویتا سیگارش را
روشن کرد و گفت: «از حسادت تو بدم می آید.»
ویولت گفت: «عشق
و غیرت از هم جدایی ناپذیرند. بله، من غیرتی هستم، وقتی غیرتی می شوم تمام شب را
بیدار می مانم، گریه می کنم، بی هدف پرسه می زنم.»
ویتا اظهار
داشت: «تو چرا به هارولد حسودی می کنی؟ من، تو و او را به دو گونه متفاوت دوست
دارم.»
«تو چرا به دنیس
حسودی می کنی؟ در حالی که می دانی دوستش ندارم؟ اصلا از او متنفرم؟»
ویتا گفت:
«هارولد دوست من است، علاوه بر آن شوهر من است، قبل از آنکه با تو وارد رابطه شوم
با او ازدواج کردم، تو با وجود همه اینها با من وارد رابطه شدی، و حق نداری الان
برای من تعیین تکلیف کنی، ولی موضوع تو و دنیس خیلی فرق می کند، تو در اوج رابطه
ات با من با او ازدواج کردی.»
«میتیا، خودت
بهتر می دانی در مورد ازدواجم با دنیس همانقدر که من مقصرم تو هم مقصری...»
ویتا عصبانی شد:
«خفه شو. تو می توانستی با او ازدواج نکنی.»
ویولت از
عصبانیت ویتا می ترسید، ولی این بار کوتاه نیامد، بلکه مقاومت کرد و باملایمت اما
سرزنش آمیز اظهار داشت: «میتیا، عزیزم، تو نمی توانی با آرامش حرفهای مرا بشنوی،
چون می دانی حق با من است، و دقیقا به همین دلیل است که در اینگونه مواقع عصبانی
می شوی.»
ویتا با خشم
ویولت را ترک گفت. ساعتی بعد ویولت به او تلفن کرد و تهدیدش نمود که اگر با هارولد
به آلبانی برود برای همیشه ارتباطش را با او قطع خواهد کرد. ویتا اهمیت نداد، ولی
ویولت در طول سه روز آینده نه برای ویتا نامه فرستاد و نه به او تلفن کرد. ویتا
کمی نگران شد ولی دوست داشت به آلبانی برود، غروب روز سوم به خانه ویولت رفت تا از
او خداحافظی کند. نانی پرستار دوران کودکی ویولت که اکنون مراقبت از خواهرزاده
ویولت را برعهده داشت در را باز کرد و با دیدن ویتا خوشحال شد، زیرا دو روز بود که
خانم و آقای کپل به برکلی نزد خانواده پت دنسی رفته بودند و ویولت در لندن مانده و
خودش را در اتاقش حبس نموده بود. نانی می
دانست ویولت از بچگی به ویتا علاقه ویژه ای داشت و فکر می کرد حضور ویتا می تواند
روحیه او را بهتر سازد. ویتا گفت: «ویولت کجاست؟»
«در اتاقشان
خانم سکویل وست.»
ویتا برعکس عادت
همیشگی اش که پله ها را دوتا یکی بالا می رفت و بدون آنکه دربزند وارد اتاق ویولت
می شد، با تردید اظهار داشت: «ممکن است به ویولت بگویی پایین بیاید؟»
«اطاعت می کنم.»
چند دقیقه بعد
ویولت پایین آمد و پس از سلام و احوالپرسی معمولی، ویتا را به کتابخانه برد،
کتابخانه ای که بسیاری از اوقات خوش کودکی شان را در آنجا با هم سپری کرده بودند،
با هم داستانها، نمایشنامه ها، شعرها و سفرنامه های مورد علاقه شان را خوانده
بودند. ویتا روبروی تابلوی مورد علاقه اش نشست و سیگارش را روشن کرد. ویولت پرسید:
«ویسکی یا شامپاین؟»
ویتا انگار
نشنید، چون پس از آنکه برا سی ثانیه به صورت ویولت خیره شده بود گفت: «بیا اینجا بنشین
لوشکا.» و کمی جمع و جورتر نشست تا ویولت کنارش بنشیند. ویولت برایش ویسکی ریخت و
پس از آنکه به دستش داد کنارش نشست.
ویتا شروع کرد:
«این سه روز کجا بودی؟ دلم برایت تنگ شده بود.» سعی کرد ویولت را رام کند، اما
ویولت اظهار داشت: «اگر واقعا دلت برایم تنگ شده بود حال مرا می پرسیدی.»
ویتا کمی مکث
کرد و سپس گفت: «پس تو دلت برایم تنگ نشده بود چون نه به من نامه نوشتی و نه تلفن
کردی!»
«میتیا، فردا با
هارولد به آلبانی می روی؟»
«بله.»
ویولت بلند شد و
گفت: «پس برای همیشه خداحافظ.»
ولی ویتا محکم
مچ دست او را گرفت و اظهار داشت: «اگر بخواهی بروی من اجازه نمی دهم...» آنگاه
بلند شد و پیشانی ویولت را بوسید، سپس اظهار داشت: «تا هر وقت مرگ ما را از هم جدا
سازد.»
ویولت تحت تاثیر
قرار گرفت، گونه ویتا را بوسید و گفت: «کاش پیشمرگ تو باشم محبوب من.»
ویتا خوشحال از
اینکه به این راحتی ویولت را رام کرده بود، لبخند زد و گفت: «بیا با هم قدمی
بزنیم.»
آنها از خانه
بیرون رفتند و اطراف هاید پارک پیاده روی کردند. ویتا سعی کرد ویولت را متقاعد کند
که سفرش با هارولد را بپذیرد، اما ویولت قانع نشد. بالاخره ویتا و ویولت ناراضی از
هم جدا شدند و ویتا به خانه اش در لندن نزد هارولد رفت در حالی که هنوز مردد بود
که آیا به سفر آلبانی برود یا خیر؟
این داستان
ادامه دارد....







