به قلم ویتا عثمانی
چند دقیقه پس از بیرون رفتن دنیس، ویولت در زد و وارد شد. او اظهار داشت: «میتیا، جواب دنیس قانع کننده بود؟»
ویتا خیلی سرد جواب داد: «نمی دانم.»
ویولت گفت: « می توانم از تو سوالی بپرسم محبوب من؟»
«بگو.»
«تو دیگر مرا دوست نداری؟»
ویتا جواب نداد. ویولت دوباره سوالش را پرسید و ویتا باز ساکت ماند. ویولت ناامیدانه اظهار داشت: «میتیا، می دانم دیگر تو مرا دوست نداری، تو به من گفتی دیگر بین ما عشقی وجود ندارد، ولی چرا؟ من که به تو وفادار مانده ام؟ من که تو را دوست دارم. ما اکنون باید در مسیرمان به سوی یونان سافو بودیم. خانه مان در سیسیلی، نقشه هایی که با هم کشیده بودیم.»
ویتا به ویولت نگاه کرد، ویولت هیچوقت قبل از روز قبل از رفتن به لینکلن به او دروغ نگفته بود، او می دانست ویولت همیشه به جز آن شب، به تمام معنای کلمه به او وفادار مانده بود، ویولت هنوز برای او همان ویولت همیشگی بود. ویتا به او نگاه کرد اما چیزی نگفت.
ویولت دوباره سوالش را پرسید.
ویتا پس از مکثی طولانی گفت: «تو باید جواب این سوال را بدانی.»
«نه نمی دانم میتیا.»
ویتا برای اولین بار پس از آشوب آن روز صبح لبخند زد و گفت: «اگر به تو بگویم دوستت ندارم به آن معناست که هیچوقت دوستت نداشته ام.»
ویولت کمی نزدیکتر شد و گفت: «ولی تو گفتی دوستم داشتی و دیگر تمام شده است.»
ویتا گفت: «من عصبانی بودم، دروغ گفتم، می خواستم تو را آزار دهم همانطور که تو مرا جریحه دار کردی. من واقعا منظورم آن حرفی نبود که زدم. لوشکا، من دوستت دارم، برایم مهم نیست مرا دوست داشته باشی یا نه، به من وفادار بمانی یا نه، دوست داشتن من چیزی نیست که تحت تاثیر عوامل بیرونی قرار گیرد لوشکا.»
«ولی من به تو وفادار بوده ام و تو را دوست داشته ام، و نمی توانم از دوست داشتنت دست بکشم، زندگی من فقط با تو و دوست داشتن تو معنا پیدا می کند.»
ویتا شروع کرد: «لوشکا...»، کمی مکث کرد، سپس ادامه داد: «قبل از اینکه به اتاقم بیایی دنیس را دیدی؟»
«بله، ولی با او حرف نزدم.»
ویتا بلند شد، شروع به قدم زدن کرد، نمی دانست چطور حرفش را به ویولت بگوید.
ویولت گفت: «میتیا...»
ویتا حرف او را قطع کرد: «لوشکا، من پولها و جواهراتت را به دنیس دادم که به تو بدهد.»
ویولت گفت: «تو چرا آن کار را کردی؟ ما باید به یونان برویم، من پولها را به آن قصد پس انداز کرده بودم.»
ویتا گفت: «آنها را از دنیس بگیر.»
ویولت اظهار داشت: «آن پولها دیگر پولهای من نیست، پولهای ماست، تو و من، باید با آن لانه کبوتریمان را بسازیم، جواهرات هم همینطور.»
ویتا گفت: «من به یونان نمی روم.»
ویولت خیلی آشفته بود، در حالی که اشکهایش دوباره جاری شده بود اظهار داشت: «اینها همه اش به خاطر یک سوء تفاهم است، میتیا به روزهای خوشی فکر کن که در پیش خواهیم داشت.»
ویتا احساس می کرد اگر بیشتر با ویولت بماند ممکن است وسوسه شود و تصمیمش را عوض کند. او گفت: «من می خواهم تنها باشم.»
«چرا محبوب من؟ چرا؟»
«بهتر است اینجا تمامش کنیم، من در انگلستان زندگی خواهم کرد.»
«میتیا، من نمی توانم تحمل کنم.»
«لوشکا، خواهش می کنم بیرون برو، حداقل تا دو ماه نمی توانم تو را ببینم.»
«تا دو ماه؟! میتیا تو مرا تنبیه می کنی؟»
«بیرون برو.»
«من نمی توانم دو ماه بدون تو تحمل کنم، این تنبیه برای آن دروغی که گفتم خیلی بزرگ است.»
ویتا گفت: «من تو را تنبیه نمی کنم.»
ویولت اظهار داشت: «پس چرا عزیز من؟ چرا نمی خواهی تا دو ماه اجازه دهی تو را ببینم.»
ویتا جواب نداد. ویولت در برابر ویتا که روی صندلی نشسته بود زانو زد، دستان ویتا را در دستانش گرفت و در حالی که سرش رو به پایین بود گفت: «میتیا، هر کاری دوست داری با من بکن، ولی مرا طرد نکن. من در تبعید می میرم.»
قطرات اشکش بر دستان ویتا می ریخت، ویتا دستش را برد و گونه های او را لمس کرد و در حالی که اشکهایش را پاک می کرد گفت: «اوا، اوا...» بغض راه گلویش را گرفته بود و سعی می کرد از جاری شدن اشکهایش جلوگیری کند. او ادامه داد: «اوا، اوای کوچک من، به من نگاه کن.»
ویولت سرش را بلند کرد، ویتا دوباره دستهایش را برد و اشکهای او را پاک کرد: «گریه نکن لوشکا. من نمی توانم آن را تحمل کنم.» آنگاه آرام از صندلی پایین آمد و روبروی ویولت بر کف اتاق نشست و ادامه داد: «من هنوز میتیای تو هستم ولی ما باید دو ماه از هم دور باشیم.»
ویولت گفت: «تو دیگر مرا دوست نداری، تو مرا تبعید می کنی، ولی سعی می کنی آن را با مهربانی به انجام رسانی، میتیا تو عوض شده ای.»
«من تو را دوست دارم لوشکا.»
«پس چرا تبعیدم می کنی؟»
ویتا جواب نداد. ویولت گفت: «من مطمئنم تو دیگر مرا دوست نداری، میتیا خواهش می کنم راستش را به من بگو، خیلی برایم سخت است ولی می توانم تحملش کنم، سعی می کنم.»
ویتا با قاطعیت گفت: «اگر بگویم دوستت ندارم به تو دروغ گفته ام»
«پس چرا نباید دو ماه همدیگر را ببینیم؟»
ویتا پس از مکثی طولانی گفت: «چون این برای هر دو ما بهتر است. لوشکا، من الان حالم خوب نیست، تو باید بروی.»
ویولت بلند شد که برود، قبل از آنکه از اتاق بیرون برود ویتا دست او را گرفت و لبانش را بوسید، سپس گفت: «هر وقت دیگر دوستت نداشته باشم انگشترت را کنار می گذارم.» ویتا هنوز انگشتر لاوا را پوشیده بود. ویولت گفت: «من چطور دوری تو را تحمل کنم؟»
ویتا لبخند زد و اظهار داشت: «این دوری فقط فیزیکی خواهد بود، تو به من نامه بنویس، من هم به تو نامه خواهم نوشت.»
ویولت لبخند زد و گفت: «حتما این کار را خواهم کرد.» سپس ویتا را بوسید و نگران ادامه داد: «هارولد، تو و هارولد...»
ویتا متوجه منظور او شد و قاطعانه گفت: «بعد از تو با هیچکس.» و سپس برای آنکه ویولت را بخنداند اضافه کرد: «حتی با آن خدمتکار زیبایم که تو به او حسودی می کنی.» و خندید. ویولت نیز خندید و گفت: «من با خواندن نامه هایت می توانم از خیلی چیزها باخبر شوم.»
ویتا گفت: «حالا برو لوشکا. به من نامه بنویس.»
و آنها از هم جدا شدند.
ویتا نتوانست علت دوماه دوری را به ویولت بگوید ولی آنرا در دفتر یادداشتهای روزانه اش نوشت. آن دفتر هنوز باقی مانده است. ویتا نوشته است که اگر واقعا موضوع به همان بدی بود که در آغاز فکر کرده بود (یعنی ویولت و دنیس با هم معاشقه کرده بودند)، قطعا خودش را می کشت، او سپس به گفتگویی که بین او و ویولت پیش آمده بود اشاره می کند و می گوید ویولت فکر کرد دیگر دوستش ندارم، ولی مساله آن نبود، مشکل آن بود که به حدی احساسم نسبت به او متغیر بود و از لحاظ روحی ثبات نداشتم که می ترسیدم اگر با او بمانم او را بکشم و یا به او آسیبی دیگر برسانم.
خلاصه آنکه ویتا ماجرای آن شبی که بعد از ازدواج ویولت، با او در هتل ریتز بدرفتاری کرد را به یاد داشت، و دوست نداشت اتفاقی مانند آن و چه بسا بدتر از آن باز رخ دهد.
این داستان ادامه دارد...
شرح تصویر: ویتا سوار بر استر، در سفرش به کوهساران بختیاری، ایران.





