کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ اردیبهشت ۳۱, یکشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش چهل و ششم




به قلم ویتا عثمانی
چند دقیقه پس از بیرون رفتن دنیس، ویولت در زد و وارد شد. او اظهار داشت: «میتیا، جواب دنیس قانع کننده بود؟»
ویتا خیلی سرد جواب داد: «نمی دانم.»
ویولت گفت: « می توانم از تو سوالی بپرسم محبوب من؟»
«بگو.»
«تو دیگر مرا دوست نداری؟»
ویتا جواب نداد. ویولت دوباره سوالش را پرسید و ویتا باز ساکت ماند. ویولت ناامیدانه اظهار داشت: «میتیا، می دانم دیگر تو مرا دوست نداری، تو به من گفتی دیگر بین ما عشقی وجود ندارد، ولی چرا؟ من که به تو وفادار مانده ام؟ من که تو را دوست دارم. ما اکنون باید در مسیرمان به سوی یونان سافو بودیم. خانه مان در سیسیلی، نقشه هایی که با هم کشیده بودیم.»
ویتا به ویولت نگاه کرد، ویولت هیچوقت قبل از روز قبل از رفتن به لینکلن به او دروغ نگفته بود، او می دانست ویولت همیشه به جز آن شب، به تمام معنای کلمه به او وفادار مانده بود، ویولت هنوز برای او همان ویولت همیشگی بود. ویتا به او نگاه کرد اما چیزی نگفت.
ویولت دوباره سوالش را پرسید.
ویتا پس از مکثی طولانی گفت: «تو باید جواب این سوال را بدانی.»
«نه نمی دانم میتیا.»
ویتا برای اولین بار پس از آشوب آن روز صبح لبخند زد و گفت: «اگر به تو بگویم دوستت ندارم به آن معناست که هیچوقت دوستت نداشته ام.»
ویولت کمی نزدیکتر شد و گفت: «ولی تو گفتی دوستم داشتی و دیگر تمام شده است.»
ویتا گفت: «من عصبانی بودم، دروغ گفتم، می خواستم تو را آزار دهم همانطور که تو مرا جریحه دار کردی. من واقعا منظورم آن حرفی نبود که زدم. لوشکا، من دوستت دارم، برایم مهم نیست مرا دوست داشته باشی یا نه، به من وفادار بمانی یا نه، دوست داشتن من چیزی نیست که تحت تاثیر عوامل بیرونی قرار گیرد لوشکا.»
«ولی من به تو وفادار بوده ام و تو را دوست داشته ام، و نمی توانم از دوست داشتنت دست بکشم، زندگی من فقط با تو و دوست داشتن تو معنا پیدا می کند.»
ویتا شروع کرد: «لوشکا...»، کمی مکث کرد، سپس ادامه داد: «قبل از اینکه به اتاقم بیایی دنیس را دیدی؟»
«بله، ولی با او حرف نزدم.»
ویتا بلند شد، شروع به قدم زدن کرد، نمی دانست چطور حرفش را به ویولت بگوید.
ویولت گفت: «میتیا...»
ویتا حرف او را قطع کرد: «لوشکا، من پولها و جواهراتت را به دنیس دادم که به تو بدهد.»
ویولت گفت: «تو چرا آن کار را کردی؟ ما باید به یونان برویم، من پولها را به آن قصد پس انداز کرده بودم.»
ویتا گفت: «آنها را از دنیس بگیر.»
ویولت اظهار داشت: «آن پولها دیگر پولهای من نیست، پولهای ماست، تو و من، باید با آن لانه کبوتریمان را بسازیم، جواهرات هم همینطور.»
ویتا گفت: «من به یونان نمی روم.»
ویولت خیلی آشفته بود، در حالی که اشکهایش دوباره جاری شده بود اظهار داشت: «اینها همه اش به خاطر یک سوء تفاهم است، میتیا به روزهای خوشی فکر کن که در پیش خواهیم داشت.»
ویتا احساس می کرد اگر بیشتر با ویولت بماند ممکن است وسوسه شود و تصمیمش را عوض کند. او گفت: «من می خواهم تنها باشم.»
«چرا محبوب من؟ چرا؟»
«بهتر است اینجا تمامش کنیم، من در انگلستان زندگی خواهم کرد.»
«میتیا، من نمی توانم تحمل کنم.»
«لوشکا، خواهش می کنم بیرون برو، حداقل تا دو ماه نمی توانم تو را ببینم.»
«تا دو ماه؟! میتیا تو مرا تنبیه می کنی؟»
«بیرون برو.»
«من نمی توانم دو ماه بدون تو تحمل کنم، این تنبیه برای آن دروغی که گفتم خیلی بزرگ است.»
ویتا گفت: «من تو را تنبیه نمی کنم.»
ویولت اظهار داشت: «پس چرا عزیز من؟ چرا نمی خواهی تا دو ماه اجازه دهی تو را ببینم.»
ویتا جواب نداد. ویولت در برابر ویتا که روی صندلی نشسته بود زانو زد، دستان ویتا را در دستانش گرفت و در حالی که سرش رو به پایین بود گفت: «میتیا، هر کاری دوست داری با من بکن، ولی مرا طرد نکن. من در تبعید می میرم.»
قطرات اشکش بر دستان ویتا می ریخت، ویتا دستش را برد و گونه های او را لمس کرد و در حالی که اشکهایش را پاک می کرد گفت: «اوا، اوا...» بغض راه گلویش را گرفته بود و سعی می کرد از جاری شدن اشکهایش جلوگیری کند. او ادامه داد: «اوا، اوای کوچک من، به من نگاه کن.»
ویولت سرش را بلند کرد، ویتا دوباره دستهایش را برد و اشکهای او را پاک کرد: «گریه نکن لوشکا. من نمی توانم آن را تحمل کنم.» آنگاه آرام از صندلی پایین آمد و روبروی ویولت بر کف اتاق نشست و ادامه داد: «من هنوز میتیای تو هستم ولی ما باید دو ماه از هم دور باشیم.»
ویولت گفت: «تو دیگر مرا دوست نداری، تو مرا تبعید می کنی، ولی سعی می کنی آن را با مهربانی به انجام رسانی، میتیا تو عوض شده ای.»
«من تو را دوست دارم لوشکا.»
«پس چرا تبعیدم می کنی؟»
ویتا جواب نداد. ویولت گفت: «من مطمئنم تو دیگر مرا دوست نداری، میتیا خواهش می کنم راستش را به من بگو، خیلی برایم سخت است ولی می توانم تحملش کنم، سعی می کنم.»
ویتا با قاطعیت گفت: «اگر بگویم دوستت ندارم به تو دروغ گفته ام»
«پس چرا نباید دو ماه همدیگر را ببینیم؟»
ویتا پس از مکثی طولانی گفت: «چون این برای هر دو ما بهتر است. لوشکا، من الان حالم خوب نیست، تو باید بروی.»
ویولت بلند شد که برود، قبل از آنکه از اتاق بیرون برود ویتا دست او را گرفت و لبانش را بوسید، سپس گفت: «هر وقت دیگر دوستت نداشته باشم انگشترت را کنار می گذارم.» ویتا هنوز انگشتر لاوا را پوشیده بود. ویولت گفت: «من چطور دوری تو را تحمل کنم؟»
ویتا لبخند زد و اظهار داشت: «این دوری فقط فیزیکی خواهد بود، تو به من نامه بنویس، من هم به تو نامه خواهم نوشت.»
ویولت لبخند زد و گفت: «حتما این کار را خواهم کرد.» سپس ویتا را بوسید و نگران ادامه داد: «هارولد، تو و هارولد...»
ویتا متوجه منظور او شد و قاطعانه گفت: «بعد از تو با هیچکس.» و سپس برای آنکه ویولت را بخنداند اضافه کرد: «حتی با آن خدمتکار زیبایم که تو به او حسودی می کنی.» و خندید. ویولت نیز خندید و گفت:  «من با خواندن نامه هایت می توانم از خیلی چیزها باخبر شوم.»
ویتا گفت: «حالا برو لوشکا. به من نامه بنویس.»
و آنها از هم جدا شدند.
ویتا نتوانست علت دوماه دوری را به ویولت بگوید ولی آنرا در دفتر یادداشتهای روزانه اش نوشت. آن دفتر هنوز باقی مانده است. ویتا نوشته است که اگر واقعا موضوع به همان بدی بود که در آغاز فکر کرده بود (یعنی ویولت و دنیس با هم معاشقه کرده بودند)، قطعا خودش را می کشت، او سپس به گفتگویی که بین او و ویولت پیش آمده بود اشاره می کند و می گوید ویولت فکر کرد دیگر دوستش ندارم، ولی مساله آن نبود، مشکل آن بود که به حدی احساسم نسبت به او متغیر بود و از لحاظ روحی ثبات نداشتم که می ترسیدم اگر با او بمانم او را بکشم و یا به او آسیبی دیگر برسانم.
خلاصه آنکه ویتا ماجرای آن شبی که بعد از ازدواج ویولت، با او در هتل ریتز بدرفتاری کرد را به یاد داشت، و دوست نداشت اتفاقی مانند آن و چه بسا بدتر از آن باز رخ دهد.
 این داستان ادامه دارد...
شرح تصویر: ویتا سوار بر استر، در سفرش به کوهساران بختیاری، ایران.

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش چهل و پنجم



به قلم ویتا عثمانی
هارولد و دنیس بنابر نظر مادر ویتا، با یک هواپیمای دونفره به فرانسه آمده بودند. ویتا این را بعدا فهمید، اما هیچگاه ندانست آن هواپیما را از کجا گرفته بودند. ویتا و هارولد ابتدا به فرودگاه رفتند تا هارولد چمدانش را که در هواپیما گذاشته بود بردارد. در طول راه آنها حتی یک کلمه با هم صحبت نکردند. آنها باید به آمیین برمی گشتند تا از آنجا به پاریس بروند، وقتی دوباره وارد آمیین شدند ویتا بیشتر ناآرام شد، آن شهر باید او و ویولت را به یونان سافو پیوند می داد، آن شهر می توانست برای آنها جایگاهی مقدس باشد، ولی اکنون آنجا شهر جدایی آنها بود. هارولد به راننده گفت از حومه شهر به ایستگاه راه آهن برود، او می دانست ویتا نباید از خیابانی که آن هتل- محل اقامت او با ویولت- در آنجا بود گذر کند. آنها به ایستگاه رسیدند، هارولد ناهار خورد اما ویتا لب به غذا نزد. آنها یک ساعت بعد به سوی پاریس حرکت کردند. ویتا در قطار فهمید ویولت با دنیس تنهاست، چون «پاپا» را دید که با همان قطار عازم پاریس بود. ویتا هیچوقت تا آن اندازه نسبت به دنیس حس نفرت نداشت. او در طول مسیر تنها به ویولت فکر می کرد، هیچ چیز از جزئیات این سفر را بعدها نمی توانست به یاد آورد، گویی در طول آن چند ساعت تنها در عالم خیال به سر برده بود و از آنچه در اطرافش اتفاق افتاده بود بی خبر بود. او در یادداشت محرمانه اش نوشت: «هارولد مرا به هتلش در پاریس برد، برایم مهم نبود به کجا می روم یا چه بر سرم می آید، دیگر حتی گریه نیز نمی توانستم بکنم. به یاد نمی آورم چه وقت به پاریس رسیدیم یا چه کار کردم تا آنکه وقت شام فرارسید. من در تمام آن روز یک لقمه هم غذا نخورده بودم.» هارولد از او خواست با هم شام بخورند ولی ویتا قبول نکرد. هارولد به رستوران رفت. ویتا سعی کرد خیال ویولت را از سرش بیرون کند ولی نمی توانست، همانطور که بعدها نوشت: «تمام وقت گویی یک چکش به سرم کوبیده می شد، "ویولت! ویولت!" و این تا حدودی شبیه روز قبل از ازدواج او بود.» او فکر کرد بهتر است به هارولد ملحق شود، شاید بتواند کمتر به ویولت فکر کند، و از طرفی با اینکه اشتها به غذا نداشت، احساس ضعف می کرد، او یک شبانه روز بود که چیزی نخورده بود. او به رستوران رفت، هارولد شامش را شروع کرده بود. ویتا فقط سوپ سفارش داد. هنوز فکر ویولت تنهایش نمی گذاشت، او برای آنکه فراموش کند شروع به جک گفتن کرد، و با این حال همه اش به ویولت فکر می کرد، هارولد از رفتار عجیب او در شگفت بود.
ویتا تازه شروع به خوردن سوپش کرده بود و همچنان جک تعریف می کرد و برایش مهم نبود هارولد گوش می دهد یا نه که ناگهان ویولت را دید که وارد شد، همانطور که بعدها نوشت: «دیدن او مانند آن بود که گویی به کسی که تا سرحد مرگ سرد شده باشد، یک دفعه گرمای حیات ببخشند، چون در همان ثانیه اول که او را دیدم فکر می کردم تنها چیزی که بین من و او فاصله افکنده، دوری فیزیکی است.» ویتا بلافاصله قاشقش را رها کرد و به سوی ویولت که او را نمی دید دوید، او در آن لحظه می خواست «اوا»ی عزیزش را محکم در آغوش گیرد و بگوید چقدر دلش برایش تنگ شده است، اما نگاه متعجب ویولت باعث شد او واقعه آن روز صبح را به یاد آورد و در حالی که در یک متری ویولت توقف می کرد تنها بگوید: «تو اینجا چکار می کنی؟»
برای ویولت، آن روز خیلی سخت تر از ویتا گذشته بود، او مجبور بود تنها با دنیس سفر کند، او از دنیس متنفر بود، او را باعث جدایی اش از ویتا می دانست، او فکر می کرد اگر دنیس به ویتا حقیقت را گفته بود ویتا او را رها نمی کرد. ویتا با نگاهی به چشمان او فهمید او تمام روز را گریه کرده است. ویولت خیلی متواضعانه گفت: «خواهش می کنم مرا ببخش محبوب من، و اجازه بده به تو حقیقت را بگویم.» و سپس جلوتر رفت و خواست دست ویتا را در دست گیرد، ویتا از او فاصله گرفت: «دیگر همه چیز تمام شد.»
«میتیا خواهش می کنم.»
«دیگر حرفی برای گفتن نداریم.»
«میتیا، اگر دوست نداری به من گوش دهی و فکر می کنی همه چیز تمام شده است اشکالی ندارد، ولی من همین امشب خودم را می کشم، چون من نمی توانم بدون تو به زندگی ادامه دهم.» ویولت در حالت عادی نبود.
ویتا گفت: «تو نباید اینگونه حرف بزنی.»
ویولت ادامه داد: «این تنها کاری است که می تواند به من آرامش بخشد...»
ویتا حرف او را قطع کرد: «لوشکا، تو نباید...» ولی در این وقت هارولد و سپس دنیس هم به آنها ملحق شدند. هارولد از ویتا خواست اگر می خواهد با ویولت حرف بزند او را به اتاقش ببرد، او در پاریس دوستان و آشنایان زیادی داشت و می ترسید آنها در آنجا حضور داشته باشند و از موضوع باخبر شوند، چون ویتا و ویولت هر دو خیلی آشفته بودند.
ویتا به ویولت نظری افکند، نگاه ویولت خیلی ملتمسانه بود، ویتا گفت: «با من بیا.» و سپس از پلکان بالا رفت و ویولت نیز پشت سر او بالا رفت. وقتی به اتاق رسیدند ویولت خواست به ویتا نزدیک شود، ویتا با صدای بلند گفت: «به من نزدیک نشو.» و آنگاه بر کف اتاق نشست و یک صندلی جلوی خودش قرار داد و سپس ادامه داد: «از این صندلی جلوتر نیا. اگر جلوتر بیایی دیگر حرفهای تو را نمی شنوم.»
ویولت که اشکهایش جاری شده بود گفت: «چرا با من اینگونه رفتار می کنی میتیا؟ من هیچ کار بدی نکرده ام. من با تمام وجودم به تو عشق ورزیده ام، به تو تعلق داشته ام.»
ویتا با عصبانیت گفت: «تو کار بدی نکرده ای؟! تو به من دروغ گفتی، من به وفاداری تو ایمان داشتم، تو همه ایمانم را نابود کردی، من عاشق تو بودم، تو مرا ناامید کردی. من فکر می کردم تو باکره هستی، من فکر می کردم فقط به من تعلق داشتی.»
«میتیا، این چه حرفی است که می زنی! من هنوز وستال ویرجین توام، تو اشتباه می کنی محبوب من، آنچه تو فکر می کنی بین من و دنیس نبوده است.»
ویتا با خشم گفت: «من از دروغهای تو خسته شده ام، خود تو امروز صبح اعتراف کردی. من دیگر به تو اعتماد ندارم.»
ویولت خواست به ویتا نزدیک شود، ویتا گفت: «نزدیکتر نیا.»
ولی ویولت نزدیکتر رفت، ویتا با صدای بلند گفت: «از اینجا بیرون برو.»
ویولت در حالی که اشک می ریخت گفت: «میتیای عزیزم، چرا اینقدر با من سخت رفتار می کنی؟ من به تو وفادار بوده ام، با تمام وجودم. خواهش می کنم به من فرصت بده، تمام زندگیم در دست توست میتیا، اگر اجازه ندهی حقیقت را بگویم همین امشب خودم را می کشم، من از تو ملتمسانه خواهش می کنم، آن را رد نکن.»
ویتا به ویولت نگاه کرد، ویولت به شدت اشک می ریخت، گونه های زیبایش کاملا خیس شده بود. نگاهش خیلی ملتماسانه بود، ویتا با دیدن او در آن حالت کمی نرم شد، هرچه بود ویولت بیشترین شادی و لذت را به او بخشیده بود، از وقتی دوازده ساله بود و برای اولین بار به خانه ویولت رفت، عشق و محبت کودکانه شان نسبت به یکدیگر، روزهایی که با هم به مدرسه می رفتند، خاطرات خوش اسکاتلند و قلعه دونتریت، ایتالیا و روزی که ویولت برای اولین بار عشقش را به او اظهار داشت و آن انگشتر لاوا را به او هدیه کرد، روزی که در پاریس با هم در نمایشنامه ای که ویتای هجده ساله نوشته بود ایفای نقش کردند، روزهایی که در باغ مادر ویتا در مونت کارلو با هم قدم می زدند و آنگاه آن پیوند بزرگ سافویی، شبی که برای اولین بار با هم معاشقه کردند، سفرهایی که با هم داشتند، روزی که در یک مهمانی برای اولین بار با هم رقصیدند، وقتی نقش جولیان و اوا را بازی می کردند، خیابانهای پاریس، کاروانهای کولیان، وقتی با هم شعر می سرودند، وقتی با هم کتابشان را می نوشتند، همه عشق ورزیدنها، دعواها، شادی ها و اندوه هایشان... برای ویتا نیز زندگی بدون ویولت امکانپذیر نبود. او گفت: «گریه نکن لوشکا، آرام باش.»
ویولت اشکهایش را از گونه هایش زدود ولی سیل اشک همچنان از چشمانش جاری بود. پس از مکثی طولانی ویتا ادامه داد: «آن شب بین تو و دنیس چه گذشت؟»
ویولت گفت: «من هیچوقت به کسی جز تو تعلق نداشته ام، ولی آن شب دنیس از من خواست به یک تئاتر برویم، آن چیزی بود که باید انجام می دادم، اگر از آن خودداری می کردم دنیس اجازه نمی داد با تو به یونان بروم. من دوست ندارم چیزی از تو پنهان کنم محبوب من، نباید چیزی از تو پنهان کنم، ولی از تو می ترسیدم، می ترسیدم اگر به تو حقیقت را بگویم از تصمیمت برای زندگی با من منصرف شوی. در تمام این مدت به خاطر دروغی که به تو گفتم عذاب وجدان داشتم، ولی جرات نداشتم حقیقت را به تو بگویم.» زیرا اگر به یاد داشته باشید ویولت در آن روز به ویتا گفت که با دنیس در مورد کارش صحبتی دارد.
ویتا با سوء ظن پرسید: «همه اش همین است؟»
ویولت گفت: «نه، وقتی به خانه آمدیم دنیس شروع کرد موهای مرا نوازش کردن، من ترسیدم و مقاومت کردم و گفتم اگر این کار را بکند او را خواهم کشت، او هم مرا ترک کرد و به اتاقش رفت.»
ویتا پرسید: «همه اش همین است؟»
ویولت با قاطعیت اظهار داشت: «همه اش همین است.»
ویتا پرسید: «او بیشتر از آن کاری نکرد؟»
«هرگز.. هرگز. اگر این اتفاق افتاده بود خودم را می کشتم، من فقط به تو تعلق دارم، هم جسمم، هم روحم و هم ذهنم.»
ویتا کمی مکث کرد، سپس گفت: «من به تو اعتماد ندارم.»
ویولت اظهار داشت: «به عشقی که بین ما وجود دارد قسم می خورم که همه اش همان بود که گفتم.»
ویتا عصبانی بود: «دیگر عشقی بین ما وجود ندارد.»
ویولت گفت: «تو حرفهای وحشتناکی می زنی میتیا، تو با این حرفهایت مرا می کشی. اگر بدانم تو دیگر مرا دوست نداری خودم را می کشم.»
ویتا با صدای بلند گفت: «چطور آن را از من پنهان کردی؟ چرا به من دروغ گفتی؟ تو بعد از این باز انتظار داری دوستت داشته باشم؟»
ویولت به او نزدیکتر شد، ویتا فریاد زد: «نزدیکتر نیا وگر نه می کشمت.»
ویولت گفت: «محبوب من، عشق من، زندگی من، من واقعا عذرخواهی می کنم که با تو روراست نبوده ام، ولی تا حدی به من حق بده. من مجبور بودم به تو دروغ بگویم، چون تو کمترین کاری که می کردی این بود که از تصمیمت برای زندگی با من منصرف شوی. میتیا، من از هیچی نمی ترسم جز عصبانیت تو، وقتی عصبانی می شوی غیر قابل پیشبینی هستی، تو مرا تنبیه می کنی گویی خودم خواسته ام با او باشم، میتیا تو نمی دانی چقدر از آن مرد متنفرم.»
ویتا می دانست کاملا حق با ویولت است، او در این مورد کاملا بی گناه بود، ولی اهمیت نداد و تنها گفت: «دنیس را صدا کن، با او کار دارم.»
ویولت اطاعت کرد، اما قبل از آنکه از اتاق خارج شود ویتا اظهار داشت: «دیگر گریه نکن، اشکهایت را پاک کن.» ولی ویولت گریه می کرد. ویتا بلند شد و به طرف او رفت، اشکهای او را از گونه اش پاک کرد، و با مهربانی که در آن لحظه از او انتظار نمی رفت گفت: «گریه نکن لوشی، او نباید اشکهای تو را ببیند.» ویولت سعی کرد دیگر گریه نکند، دست ویتا را بوسید و گفت: «حق با توست محبوب من.» و آنگاه از اتاق بیرون رفت. چند دقیقه بعد با دنیس برگشت. ویتا رو به ویولت گفت: «از اینجا بیرون برو.»
ویولت اطاعت کرد. ویتا شروع کرد: «دنیس، خواهش می کنم به سوال من صادقانه جواب بده؛ آیا بین تو و ویولت هیچ رابطه ای از آن گونه بوده است؟»
دنیس پاسخ نداد، او در حالی که مردد بود جواب بدهد یا نه، طول و عرض اتاق را می پیمود. ویتا باز سوالش را پرسید. دنیس پس از مکثی طولانی اظهار داشت: «آنچه می گویم فقط بین خودمان می ماند و به هیچ عنوان از این اتاق بیرون نمی رود.»
ویتا گفت: «قول می دهم، به شرافتم قسم می خورم.»
دنیس اظهار داشت: «من هیچوقت ویولت را لمس نکرده ام، این بخشی از قرارداد ازدواج ما بوده است.»
ویتا پرسید: «هیچوقت؟»
دنیس پاسخ داد: «هرگز.»
ویتا پرسید: «شب قبل از آنکه ویولت و من به لینکلن برویم، تو و ویولت با هم بودید؟»
«بله.»
«آن شب چکار کردید؟»
«با هم به یک تئاتر رفتیم.»
«آن شب فکر نکردی دوست داری ویولت را ببوسی؟»
دنیس عصبانی شد: «من هیچوقت عهدم را زیر پانگذاشته ام، ویولت از من قول گرفته است که هیچوقت با او آن رابطه را نداشته باشم.»
ویتا کمی مکث کرد و سپس پرسید: «خود ویولت چطور؟ هیچوقت تمایل داشته است با تو....»
دنیس حرف او را قطع کرد: «من تا قبل از آنکه نامه های تو را ببینم حتی فکرش نمی کردم ویولت از این مسایل چیزی بداند، حالا هم فکر می کنم او به مردان هیچ گرایشی ندارد.»
«حتی تو؟»
«حتی من.»
«چرا امروز صبح همین حرفها را به من نگفتی؟»
«به خاطر اینکه فکر می کنم این چیزی بین من و ویولت است، حالا هم فقط به خاطر رفع سوء تفاهمی که بین شما به وجود آمده، اینها را گفتم.»
«متشکرم دنیس، متشکرم.»
دنیس می خواست از اتاق بیرون برود، اما ویتا گفت: «چند لحظه صبر کن دنیس.» آنگاه کیفی را به دست او داد و گفت: «لطفا این را به ویولت بده.»
دنیس کیف را از ویتا گرفت و از اتاق بیرون رفت.
این داستان ادامه دارد....
شرح عکس: ویولت ترفیوسیز.

۱۳۹۰ بهمن ۲۸, جمعه

گذری بر یک رابطه عاشقانه سافویی- قسمت چهل و چهارم



به قلم ویتا عثمانی
ویتا به اتاقش رفت، هارولد آنجا بود. هارولد شروع کرد: «تو واقعا تصمیم گرفته ای با ویولت زندگی کنی؟»
ویتا مصمم پاسخ داد: «بله.»
هارولد در حالی که نزدیکتر به ویتا می نشست ادامه داد: «پس خانه مان چه می شود؟ بچه ها؟ مادرت؟ شاید هیچوقت نتوانی به انگلستان برگردی.»
«برای من سخت است ولی هرچه باشد بهتر از آن است که در انگلستان بمانم و مجبور باشم جدا از ویولت، اولین کسی که در تمام زندگیم حس کردم با تمام وجود به من تعلق دارد زندگی کنم.»
«ولی تو قبل از آنکه با من ازدواج کنی ویولت را می شناختی.»
«من اشتباه کردم، به من یاد داده بودند وقتی یک دختر بزرگ شد باید ازدواج کند، از طرفی فکر می کردم ویولت ازدواج می کند، عشقش نسبت به من سطحی و گذراست ولی اشتباه می کردم.»
هارولد لبخند زد و گفت: «ویتا، من تو را خیلی دوست دارم، من آرزو می کردم کاش می توانستم از تو یک دختر داشته باشم، دختری که شبیه تو باشد، تنها زنی که با تمام وجودم او را می ستایم ولی تو دیگر با من...»
ویتا حرف او را قطع کرد: «ویولت منتظر من است، من باید بروم.»
هارولد گفت: «تو خیلی به او وفاداری.»
ویتا چیزی نگفت و می خواست از اتاق خارج شود. هارولد ادامه داد: «صبر کن ویتا، وفاداری خوب است ولی آیا فکر می کنی او هم نسبت به تو همینگونه وفادار است؟»
ویتا با قاطعیت گفت: «البته، من به ویولت ایمان دارم. هارولد خواهش می کنم از اینجا برو، من هم باید بروم، ویولت منتظر من است.»
«صبر کن بانوی من، اجازه بده چیزی را که از مادرت شنیده ام به تو بگویم، پس از آن می توانی بروی.»
ویتا پرسید: «مادرم چه گفته است؟»
هارولد کمی مکث کرد و سپس اظهار داشت: «مادرت آنگونه که تو فکر می کنی فکر نمی کند و من فکر می کنم تو باید آن را بدانی.»
ویتا پرسید: «منظور تو چیست؟»
هارولد باز مکث کرد و آنگاه ادامه داد: «مادرت فکر می کند ویولت آنگونه که تو نسبت به او وفاداری، نسبت به تو وفادار نیست.»
ویتا عصبانی شد و گفت: «مزخرف نگو.»
ولی هارولد با آرامش ادامه داد: «من فقط از مادرت نقل قول می کنم ویتا، او از دنیس شنیده که مدتی است با ویولت رابطه جنسی دارد.»
ویتا به شدت عصبانی شد و فریاد زد: «این دروغ است.»
هارولد با آرامش گفت: «فکر کردم تو باید بدانی.»
ویتا آشفته اظهار داشت: «ولی این حقیقت ندارد.» و از اتاق بیرون دوید. او به سراغ دنیس رفت و در حالی که به شدت عصبانی بود فریاد زد: «به من بگو، آیا آن حقیقت دارد؟»
دنیس پرسید: «منظور تو چیست؟»
«اینکه تو و ویولت با هم معاشقه کرده اید.»
دنیس با عصبانیت پاسخ داد: «این به تو ربطی ندارد. هرچه هست بین من و ویولت است.»

ویتا با عصبانیت گفت: «نه، اینطور نیست، ویولت مال من است، من او را دوست دارم.»

دنیس ساکت ماند، ویتا ادامه داد:«خواهش می کنم به من بگو، قول می دهم اگر این اتفاق افتاده باشد دیگر به ویولت نگاه هم نکنم. تو می توانی او را داشته باشی.»

دنیس اظهار داشت: «در این مسایل دخالت نکن. این فقط به من و ویولت مربوط است.»
ویتا آشفته بود، آستین دنیس را چنگ زده بود و از او خواهش می کرد حقیقت را به او بگوید. آستین دنیس پاره شد، او عصبانی ویتا را هل داد و گفت: «تو یک زن روانی هستی، هرچقدر اصرار کنی به تو نخواهم گفت.»
ویتا به طرف رستوران رفت، آنجا ویولت پشت یک میز کوچک نشسته و منتظر ویتا بود، با آمدن او لبخند زد ولی بلافاصله متوجه شد ویتا به شدت عصبانی است، ویتا روبروی او نشست و بی مقدمه پرسید: «تو هیچوقت به دنیس تعلق داشتی؟»
ویولت به شدت ترسید و سعی کرد چیزی بگوید، اما نتوانست. او از عصبانیت ویتا خیلی می ترسید. ویتا این بار با لحن تندتری پرسید: «هیچوقت به دنیس تعلق داشتی؟»
ویولت فقط توانست با لکنت بگوید: «میتیا، آرام باش، خواهش می کنم.»
ویتا گریبان او را گرفت و گفت: «بگو بله یا نه؟»
ویولت آرام گفت: «بله.»
ویتا پرسید: «کی؟»
ویولت گفت: «شب قبل از روزی که به لینکلن رفتیم.» ویولت خیلی می ترسید، تقریبا یقین داشت که ویتا او را خواهد کشت.
ویتا فریاد زد: «جنده کثیف، دیگر همه چیز تمام شد، تو عشق مرا نابود کردی.» و همچنان که هنوز یقه ویولت را با یک دست گرفته بود، دست دیگرش را بالا برد تا به ویولت سیلی بزند. در نگاه ویولت ترس و التماس موج می زد. ویتا سعی کرد خودش را کنترل کند و دستش را پایین آورد، یقه ویولت را رها کرد و خواست برود. ویولت در حالی که فکر می کرد اگر ویتا او را همانجا می کشت بهتر از آن بود که او را رها کند دست ویتا را گرفت و اظهار داشت: «خواهش می کنم صبر کن عزیزم، آنچه تو فکر می کنی حقیقت ندارد.» ویولت خیلی آشفته بود و اشک از چشمانش جاری بود.
ویتا سعی کرد دست او را کنار زند ولی احساس می کرد تمام نیروی بدنی اش را از دست داده است، او حتی نمی توانست دست ویولت را که در برابر او خیلی ظریف و ریزنقش بود کنار زند. به ویولت گفت: «من باید بروم، اجازه بده بروم.»
ویولت در حالی که گریه می کرد گفت: «عزیزم، فقط اجازه بده حقیقت را بگویم، بعد از آن هر کاری خواستی بکن. خواهش می کنم.»
ویتا گفت: «من نمی خواهم بشنوم.»
در این هنگام دنیس آمد و ویولت را از ویتا جدا کرد، ویتا به اتاقش رفت و وسایلش را جمع کرد، هارولد نیز که در آنجا بود کمکش نمود.
از آن طرف ویولت به دنیس اصرار می کرد اجازه دهد بالا برود و با ویتا حرف بزند. پدر ویولت نیز از راه رسید. او و دنیس مراقب ویولت بودند.
ویتا از پله ها پایین آمد، هارولد نیز چمدان او را حمل می کرد و در ضمن مراقب او بود که به ویولت نزدیک نشود. هارولد آهسته به ویتا گفت: «زود برویم، نگاهش نکن، او یک شیطان است.»
ولی ویتا به ویولت نگاه کرد، ویولت نمی توانست نگاه ویتا را تحمل کند، آخر ویتای پرغرورش گریه می کرد، ویولت آخرین باری که گریه ویتا را دیده بود زمانی بود که ویتا شانزده ساله بود و به خاطر مرگ پدربزرگش که خیلی دوستش می داشت گریه کرده بود. ویولت میدانست چقدر ویتا آشفته است که حتی نمی تواند جلو هارولد و رقیبش دنیس از جاری شدن اشکهایش جلوگیری کند. ویولت آرزو می کرد کاش می مرد و اندوه ویتا را نمی دید. ویولت قادر به حرف زدن نبود، تنها با نگاهی سرشار از حسرت و تمنا به ویتا نگاه می کرد.
ویتا و هارولد از هتل بیرون رفتند، وقتی هارولد وسایل را تحویل راننده تاکسی می داد ویتا که از پشت درب شیشه ای ویولت را نگاه می کرد، با عجله وارد هتل شد و به طرف ویولت دوید. ویولت تعجب کرد، ویتا در برابر چشمان حیرت زده دنیس، «پاپا» و هارولد که پشت سر او وارد شده بود ویولت را محکم در آغوش کشید و در حالی که گریه می کرد گفت: «تو را خیلی دوست داشتم، خیلی زیاد، ولی تو مرا ناامید کردی. تو همه زندگی من شده بودی، من امروز همه اش را باختم.»
ویولت با هق هق گریه اظهار داشت: «تو در مورد من اشتباه می کنی محبوب من، اجازه بده حقیقت را به تو بگویم.»
«من باید بروم، من دیگر به تو اعتماد ندارم، کاش می توانستم همه اش را فراموش کنم، کاش قلبی نداشتم که اینطور به درد آید...»
«عزیزم، میتیا، تو اشتباه می کنی، من به کسی جز تو تعلق نداشتم.»
ویتا گونه ویولت را بوسید و سپس دربرابر نگاه های شگفت زده مردمی که فکر می کردند این اشراف زاده های انگلیسی چقدر عجیب هستند لبش را بر لبهای ویولت نهاد و آنها با اشتیاق یکدیگر را بوسیدند گویی دیگر فرصتی برای بوسیدن هم نداشتند. دنیس و هارولد آنها را از هم جدا کردند، و ویتا در حالی که مرتب نگاهش را به عقب برمی گرداند تا ویولت را ببیند که پاپا و دنیس مراقبش بودند، همراه هارولد از هتل بیرون رفت و با بی میلی سوار اتوموبیل شد. او در اتوموبیل شعری سرود که به خوبی احساساتش را بیان می کند:
مرارت
آری، آنها بی نهایت مهربان بودند، بیش از همه ملایم،
حتی به هنگامه خشم، آنها دست کسی را گرفتند که
بسان یک کودک از آنها اطاعت کرد،
تسلیم در برابر قانونی که درکش نمی کرد.
آنها نمی خواستند گناهانی را سرزنش کنند که عشق و اشتیاق شدید او به بار آورده بود،
نه، آنها بردبار و مسیح وار بودند، می گفتند
«ما تنها دلسوزی می کنیم...» می گفتند آنها تنها جستجو کردند و درصدد برآمدند
تا او را یاری دهند، به او نیرو بخشند، بر او عشق را نمایان سازند؛ ولی او
درحالیکه با گامهای غیرسرکش و رام، آرام آنها را دنبال می کرد،
آنها را که او را به سوی شهرکشان می کشاندند، شهرک اسارتهای ملایم، شهرک بردگی اندیشه،
درحالیکه سرشار از تمردی سرکوب شده بود، مدام سرش را بر فراز شانه اش برمی گرداند،
هنوز آرام با نگاه های فرومانده و بیچاره اش پیکر بی حرکت آن دختر را بر جاده می پایید،
هنوز نغمه عشق میان آنها طنین انداز بود،
ناقوس مرتعش، پرطراوت و چالاکی تا جوابگوی ناقوس دیگر باشد،
سرشار از شکوه و زیبایی جوانی، پربار از مباهات و سرافرازی، بسان شیپوری، قدرتمند،
هنوز پرشهامت، غیور و بیباک، حال بسان ضجه «خداحافظی» مرغی دریایی درهم می شکست.
و آنها، آنها به مهربانی با او نجوا می کردند «بیا!
کنون ما تو را نجات بخشیده ایم. بگذار قلبت التیام یابد. فراموش کن!
آن زن، خطر تو و روحیه شرور و شیطانی تو بود.» او زبان بسته و بی صدا گوش فرا داد،
و آنها گمان کردند تسلیم شده و اعتراضی ندارد. ولی، باز هم،
(با اینکه می دانست آنها خیلی مهربان هستند)
خاطره در درونش طنین می افکند، مصرانه از او تقاضا می کرد: «آن دختر وحشی، شیفته و آزاد بود،
 به هنگام بخشش، پرشکوه و بزرگمنش، آن دختر در بردن یا باختن بی بصیرت بود،
 و مهربان و شفیق، تنها به من عشق ورزید- تنها به من!
آن دختر شجاع و نیرومند بود، و خودمانی، یاری دهنده، جسور، غیور، بامروت و سرزنده،
او بلند همت و پرحرارت بود، تمام اندیشه های او، یک مبارزه، یک حق طلبی بود،
بسان جهازهای پرنشاط، ماجراجو و مخاطره طلب، با گنجینه ای که در دست او بود.
من با او ملاقات نمودم با آن درس که بر لبانم قرار داده بودند،
با او مستدل سخن گفتم، و او سر فرود آورد،
او هیچ استدلال نکرد و از نزاع دست کشید.
او اظهار داشت من باید آزاد باشم، من فکر می کنم او اظهار داشت
به محض آنکه من طلب کنم، همه زندگیش را به خاطر من فدا خواهد کرد.»
و هنوز آنها، او را به پیش می بردند و او هنوز
به عقب، به سوی آن دختر می نگریست که آنجا ایستاده بود، و آنها، راضی و خرسند
او را ترغیب می کردند و او را می ستودند که مطابق اراده شان عمل نموده است.
دوری تدریجی، آنها را از نظر پنهان نمود و آن دختر برگشت و رهسپار گشت.
این داستان ادامه دارد...
شرح عکس: ویتا سکویل وست در حال اجرای برنامه ای برای رادیو بی بی سی. من این عکس از ویتا را خیلی دوست دارم، شما چطور؟ آن اندوهی که درنگاهش است مناسب این قسمت داستان است بنابراین برای این قسمت این عکس را انتخاب کردم.

گذری بر یک رابطه عاشقانه سافویی- قسمت چهل و سوم




به قلم ویتا عثمانی
14 فوریه 1919 بود. صبح بعد وقتی ویتا از خواب برخاست، ویولت هنوز در خواب بود. بیماری ویولت هنوز برطرف نشده بود و برعکس چیزی که ویتا حس می کرد ویولت واقعا قادر به سفر در آن شرایط جسمانی نبود. ویولت دوست نداشت زیاد بی تابی کند و ویتا فکر می کرد حال او بهتر شده است. ویتا گونه ویولت که در خوابی عمیق فرو رفته بود را آرام بوسید، لباس پوشید و از اتاق بیرون رفت. او قصد داشت برای آن روز بعد از ظهر بلیط قطار بگیرد. آنها می خواستند به پاریس بروند و از آنجا عازم سیسیلی گردند. وقتی ویتا به پایین پلکان رسید هارولد و دنیس را با هم دید. او خیلی شگفت زده شد. سعی کرد بدون آنکه آنها او را ببینند به اتاقش برگردد، ولی دیگر دیر شده بود. هارولد و دنیس او را تا اتاقش دنبال کردند و وارد اتاق شدند. ویولت در اثر سروصدا از خواب بیدار شد. ویتا گفت: «خواهش می کنم از اینجا بیرون بروید، ویولت نیاز به استراحت دارد.»
هارولد بی توجه به ویولت به ویتا گفت: «وسایلت را جمع کن برویم.»
ویتا گفت: «از اینجا بیرون برو.» سپس رو به ویولت که مبهوتانه نگاه می کرد اظهار داشت: «بخواب عزیزم، من می گویم بیرون بروند.»
ولی نه هارولد و نه دنیس از جایشان تکان نخوردند. ویتا ادامه داد: «از اینجا خارج شوید، ویولت نیاز به استراحت دارد.»
هارولد دوباره گفت: «خواهش می کنم وسایلت را جمع کن.»
ویتا گفت: «ما قبلا در این مورد با هم صحبت کرده ایم، خواهش می کنم از اینجا برو.»
هارولد صدایش را بلند کرد: «ویتا، تو باید برگردی.»
«من نمی خواهم برگردم.»
«بن افسردگی گرفته است.»
ویتا گفت: «متاسفم این را می شنوم.»
هارولد با عصبانیت گفت: «اگر واقعا راست می گویی باید هم متاسف باشی، ویتا به این ویولت نگاه کن، آیا ارزش آنرا دارد...»
ویتا حرف او را قطع کرد: «در برابر ویولت مودب باش، من در این مورد فکر کرده ام، خیلی زیاد و می دانم ارزش ویولت بیشتر از همه اینهاست.» سپس به ویولت که کنار پنجره ایستاده بود نزدیک شد. ویولت دستش را در دست او حلقه کرد.
هارولد با تنفر و تحقیر نگاهی به ویولت انداخت، سپس رو به ویتا اظهار داشت: «ویولت عقل و هوش تو را برده است، نگاهش کن، عین دخترکهای دلقک و مسخره است، بدجنس، شریر...»
ویتا با عصبانیت گفت: «خجالت بکش، خودت شریر هستی و خیلی بدتر از آن. اگر یک بار دیگر تکرار کنی زبانت را از حلقومت بیرون می کشم.»
هارولد آرام تر گفت: «من ممکن است خیلی بدیها داشته باشم ولی شریر نیستم.»
ویتا ادامه داد: «تو شریر هستی، و سطحی نگر، تو نمی خواهی من و ویولت آزاد زندگی کنیم. تو برو به سیاست برس. بگذار ما هم آنگونه که دوست داریم زندگی کنیم.»
«پس خانه مان چه می شود عزیزم؟ باغمان؟ بچه هایمان؟»
ویتا هنوز عصبانی بود: «تو می خواهی تا آخر عمرم در آن خانه بمانم و گل و گیاه پرورش دهم؟ چرا خودت آنجا کار نمی کنی؟»
«ویتا با من بیا بیرون، می خواهم با تو حرف بزنم.»
«هرچه می خواهی بگویی همینجا بگو.»
«فقط چند دقیقه، خواهش می کنم.»
«همینجا بگو.»
هارولد این بار رو به ویولت گفت: «کاش تو کمی وجدان داشتی...»
ویتا گفت: «خفه شو، با ویولت اینگونه حرف نزن.»
در اینجا دنیس نیز که ساکت بود اظهار داشت: «هارولد تو خیلی بد در مورد ویولت فکر می کنی.»
هارولد رو به ویولت ادامه داد: «تو ویتا را مسموم کردی، تو همه ما را رنجاندی، تو دو خانواده را آشفته کردی، ویتا مهربان بود، ویتا احساس مسوولیت می کرد، ویتا به من و پسرها عشق می ورزید، تو او را گمراه کردی...»
ویتا می خواست حرف بزند، ولی ویولت آرام گفت: «اجازه بده حرفش را تمام کند.»
هارولد ادامه داد: «دنیس تو را دوست دارد، من و ویتا یکدیگر را دوست داریم، بگذار ما به زندگی خودمان ادامه دهیم. بن دلش برای مادرش تنگ شده است. تو هم با دنیس بمان.»
ویولت شروع کرد: «شما به چه حقی وارد اتاق من شدید؟ شما چرا اصرار دارید ما برگردیم؟ هارولد، می دانی چرا ویتا تو را ترک کرد؟ چون تو یک کرم پست و حقیر هستی که لیاقت آنرا نداری که حتی چکمه های ویتا را بلیسی! نه، حتی لیاقت آنرا نداری که زیر چکمه های او قرار گیری! و تو دنیس، تو زیادی مبادی آداب، زیادی قهرمان منش هستی، و من هیچ علاقه ای به تو ندارم، هیچوقت نمی خواستم با تو ازدواج کنم. علاوه بر اینها، هارولد اگر فکر می کنی من بدجنس، شیطان، دلقک و بی ارزشم، این را هم بدان که برای من نظر تو و آدمهایی مثل تو پشیزی نمی ارزد و من همیشه آنگونه که دوست دارم رفتار می کنم و زندگی می کنم. من آزادم و ویتا هم دوست دارد آزاد زندگی کند، حالا بهتر است با آرامش و محترمانه اینجا را ترک کنید و به سراغ زندگیتان بروید.»
دنیس چیزی نگفت و آرام از اتاق خارج شد. او به لابی رفت، در حالی که خیلی ناراحت بود، او در آنجا آرام گریه کرد. اما هارولد در اتاق ماند. او شروع کرد: «ویتا وسایلت را جمع کن.»
ویتا گفت: «تو هم مثل آقای ترفیوسیز بیرون برو.»
هارولد گفت: «ویتا، تو کی می خواهی واقعیت را ببینی؟ این فقط مثل رویای یک دختر مدرسه ای می ماند.»
ویتا عصبانی شد و گفت: «تو نمی توانی تشخیص دهی چه چیزی درست است، برو به کار خودت برس.» و سپس از اتاق بیرون رفت. او ساعتی در خیابانهای اطراف هتل بی هدف پرسه زد، تا بتواند بر خشم و ناآرامی اش غلبه کند. هارولد با ویولت در اتاق ماند. ویولت یک بار به او گفت بیرون برود، اما هارولد بیرون نرفت. ویولت از اتاق بیرون رفت تا ویتا را پیدا کند. او از هتل بیرون رفت و اطراف را به دنبال ویتا جستجو می کرد. ویتا او را دید، به طرف او دوید و گفت: «اوه لوشکا، تو اینجا چکار می کنی؟»
«میتیا عزیزم، تو کجا بودی؟»
«همین حوالی، زود به هتل برگرد، تو باید استراحت کنی. حالت چطور است پری من؟» ویتا گونه های ویولت را نوازش کرد.
«هارولد از اتاق بیرون نرفت، من مجبور شدم بیرون بروم.»
«بیا برویم، با او صحبت می کنم.»
«میتیا، تو خیلی خوب جواب هارولد را دادی، به تو افتخار می کنم.»
ویتا لبخند زد و گفت: «تو هم همینطور لوشی. امروز می توانی سفر کنی؟»
ویولت گفت: «البته، من حالم بهتر است.»
«پس با هم صبحانه می خوریم، بعد از آن من می روم بلیط بگیرم، تو هم کمی استراحت کن.»
ویولت گفت: «اطاعت می کنم.»
پس از آن ویولت به رستوران رفت و ویتا نیز به اتاق رفت تا کیفش را بردارد و در ضمن به هارولد بگوید از آنجا برود.
این داستان ادامه دارد...
عکس: ویولت کپل

۱۳۹۰ آذر ۲۸, دوشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش چهل و دوم






به قلم ویتا عثمانی
ویتا و دنیس قرار گذاشتند که به محض رسیدن به آمیین، آن موضوع مهم را با ویولت در میان گذارند و پس از انتخاب ویولت، "فرد شکست خورده" بی هیچ اعتراضی ویولت را با "فرد پیروز" تنها بگذارد. در بولون ویولت هیچ توجهی به دنیس نداشت و خیلی وقتها در حضور دنیس با ویتا درگوشی صحبت می کرد. آنها یک روز در بولون ماندند و سپس به طرف آمیین حرکت کردند.
 در قطار آنها به نوشتن شعر عامیانه و لطیفه برای یکدیگر مشغول شدند. وقتی نوبت به دنیس رسید که برای ویتا چیزی بنویسد، او که فکر می کرد بهتر است قبل از شکست خودش را کنار بکشد برای ویتا نوشت می داند نظر ویولت چیست و به محض آنکه به آمیین برسند آنها را ترک خواهد گفت و به پاریس خواهد رفت و هرگز ویولت را نخواهد دید. دوباره پس از آنکه دشمنی ها کنار رفته بود و آن دو مسالمت آمیز در کنار ویولت بودند، بار دیگر همه چیز غم انگیز شده بود. ویتا پیروز بود ولی به هر حال دلش به حال دنیس می سوخت، او اندوه دنیس را درک می کرد، او می توانست تصور کند اگر قضیه برعکس بود و ویولت به جای دنیس به خود او توجهی نداشت چه حالی داشت. ویتا نمی توانست چیزی بگوید و هنوز تا آمیین بیشتر از دو ساعت راه مانده بود. ویتا می دانست این دو ساعت برای دنیس خیلی دردناک خواهد بود، دوست نداشت دنیس با دیدن او – رقیبش- بیشتر عذاب بکشد، بنابراین بی آنکه چیزی بگوید بلند شد و به کوپه بغلی رفت. دنیس تا وقتی به آمیین رسیدند یکسره گریه می کرد و ویتا صدای هق هق او را می شنید. طولی نکشید که ویولت نیز دنیس را ترک گفت و به کوپه بغلی رفت. ویتا سیگار می کشید و ظاهرا مناظر بیرون را تماشا می کرد ولی حواسش جای دیگر بود. ویولت در حالی که دستش را دور گردن ویتا حلقه می کرد شروع کرد: «بالاخره با هم تنها شدیم عزیزم.»
ویتا رویش را به طرف او برگرداند و گفت: «دنیس گریه می کند، خیلی دلم به حالش می سوزد.»
ویولت اظهار داشت: «من هیچوقت او را دوست نداشته ام، مرا مجبور کردند با او ازدواج کنم، من هیچوقت با رضایت خودم به او قول نداده ام با او بمانم.»
«ولی او تو را دوست دارد.»
«کاریش نمی شود کرد. مطمئن باش او به زودی زنی پیدا می کند که واقعا دوستش داشته باشد و برعکس من برای او مایه خوشی و شادی باشد و نه عذاب.»
ویتا گفت: «لوشکا، هیچوقت فکر نمی کردم کسی غیر از من واقعا تو را دوست داشته باشد، ولی دنیس دوستت دارد، خیلی زیاد. او تو را خیلی بیشتر از آنقدر که هارولد مرا دوست دارد، دوست دارد. تو هیچوقت به من نگفته بودی.»
«چون برایم اهمیتی نداشت، البته دنیس بهترین مردی است که می شناسم ولی به یاد داشته باش او خودش یک قربانی است. مادرم مرا و او را با هم قربانی کرد. بگذار آزاد شود. اگر مردی پیدا شود که به عنصری تعلق داشته باشد که من و تو از آن آفریده شده ایم آن مرد بدون شک دنیس است. او برای یک زندگی کولی وار ساخته شده است، آزاد و هنرمند.»
«من هیچوقت از کسی به اندازه دنیس نفرت نداشته ام، در صورتی که او صدبار بیشتر از من حق دارد به خاطر کارهایی که با او کرده ام از من متنفر باشد.»
«نه میتیا، نه. او هیچ حقی ندارد. ما اولین دوست و عاشق و معشوق هم بوده ایم. میتیا به روزهای خوشی فکر کن که پیش رو داریم. محبت دنیس نسبت به من چیزی سطحی و کاذب است. او زود فراموش می کند و یک زن خیلی خوب پیدا می کند که واقعا برازنده یکدیگر باشند.»
ویتا به ویولت لبخند زد، پیشانی اش را بوسید و گفت: «لوشی، اگر دلواپس دنیس هستم فقط به خاطر این است که تو را دوست دارم و می دانم کسی که تو را دوست داشته باشد نمی تواند دوری تو را تحمل کند.»
ویولت گفت: «دنیس آنگونه مرا دوست ندارد. او می تواند به راحتی مرا فراموش کند.»
ویتا دیگر چیزی نگفت و سیگاری دیگر را روشن کرد. ویولت نزدیکتر به ویتا نشست و دست چپ ویتا را در دست گرفت و شروع به بازی با آن انگشتر قدیمی لاوا کرد، سپس سرش را خم کرد و آن دست را بوسید و آنگاه سرش را بلند کرد و در حالی که به ویتا لبخند می زد گفت: «تو هنوز نمی دانی این انگشتر را از کجا به دست آورده ام.»
ویتا به ویولت نگاه کرد، در نگاه ویولت نوعی شیطنت موج می زد، ویتا بی اختیار خندید و گفت: «نه نمی دانم. می خواهی به چه گناهی اعتراف کنی پریزاد من؟» و در حالی که کنجکاو شده بود ویولت را محکم به آغوش فشرد.
ویولت سرش را بر سینه او قرار داد و گفت: «وقتی شش سالم بود روزی همراه با مادرم به مغازه آقای هتفیلد رفتم. او عتیقه فروش و دوست مادرم بود. او از من خیلی خوشش آمد و به من گفت یکی از اجناس مغازه اش را به خاطر آنکه دختر باهوش و دوستداشتنی هستم به عنوان هدیه بردارم. من هم دست روی این انگشتر گذاشتم. مادرم گفت منظور او این است که یک عروسک یا اسباب بازی دیگر برداری، نه این انگشتر! ولی آقای هتفیلد آن انگشتر را به من داد. وقتی به خانه برگشتیم مادرم انگشتر را از من گرفت و گفت این به درد تو نمی خورد. او باز به آن مغازه رفته بود و گفته بود آن را با یک عروسک عوض کند ولی آن مرد نپذیرفته بود. مادرم آنرا به من داد و گفت خوب از آن مراقبت کنم، چون خیلی ارزشمند و زمانی در دست کاترین کبیر بوده است.»
ویتا با تعجب پرسید: «واقعا؟»
«بله، واقعا. من بعدها که بزرگ شدم آن را از آقای هتفیلد پرسیدم و او نیز تایید کرد. البته در قدمتش که شکی نیست، حتی کاترین کبیر اولی کسی نبوده که از آن استفاده کرده است.»
ویتا کمی آن انگشتر را برانداز کرد، سپس گفت: «تو چرا آن را انتخاب کردی؟ آن برای تو خیلی بزرگ بود؟»
ویولت خندید و گفت: «هنوز هم برای من خیلی بزرگ است.»
ویتا آن را از انگشتش به درآورد و در انگشتان ظریف ویولت امتحان کرد، ولی حتی برای انگشت شست ویولت هم بزرگ بود، سپس خندید و گفت: «حتما آرزو می کردی زود بزرگ شوی و آن را بپوشی، ولی دستانت کوچک ماند و مجبور شدی آن را به من هدیه کنی.» سپس دست ویولت را محکم در دستش فشرد و آنرا در برابر نور خورشید گرفت و ادامه داد: «دستان تو نازک و شفاف هستند، آنها مثل عقیق قرمز در برابر نور می باشند.» ویتا دیگر به صدای گریه دنیس اصلا توجهی نداشت.
ویولت سرش را بلند کرد و اظهار داشت: «من تو را می پرستم محبوب من، من تو را می پرستم.»
ویتا پرده را کشید و لبش را بر لبان ویولت قرار داد و او را بوسید: «لوشکا، ما به زودی آزاد می شویم، به زودی.» آنگاه ویولت را محکمتر در آغوش گرفت، شروع به نوازش موهای لطیف و پرپشت او کرد و ادامه داد: «این دو سال که بیشتر از گذشته با تو بودم باعث شد بهتر تو را بشناسم. من همیشه فکر می کردم تو یک دختر اغواگر هستی، من می توانم به عنوان یک سرگرمی برای تو جالب باشم، تو خوشت می آمد با همه لاس بزنی، هر وقت در مهمانی ها تو را می دیدم عصبانی می شدم. وقتی اپریل دو سال پیش به خانه ام آمدی، من از هارولد عصبانی بودم، من همیشه به او وفادار بودم و او به من خیانت کرده بود. من همیشه به تو گرایشی داشتم که به هیچ کس دیگری نداشتم. به همین دلیل وقتی تو ابراز علاقه کردی، تو را بوسیدم. اجازه بده یک اعتراف کنم. اوایل فکر می کردم من برای تو فقط یک سرگرمی هستم، مثل خواستگاران بیچاره ات که یکی پس از دیگری با ناامیدی عقب نشینی می کردند. ولی من بیشترین لذت را با تو یافته بودم. با خود فکر می کردم من در این رابطه چیزی از دست نمی دهم، تا وقتی با من هستی از تو لذت می برم و وقتی دنبال یک سرگرمی دیگر رفتی فراموشت می کنم. اما خیلی زود فهمیدم چقدر اشتباه کرده ام. وقتی قرار شد با دنیس ازدواج کنی متوجه شدم بدون تو نمی توانم ادامه دهم.»
ویولت لبخند زد و گفت: «میتیا، تو هنوز خیلی چیزها را نمی دانی.»
ویتا خندید و گفت: «من خیلی چیزها را نمی دانم، چون فراست تو را ندارم ولی حداقل این را می دانم که کسی جز تو نمی تواند مرا پایبند خودش کند، تو عجیب با بقیه تفاوت داری.»
ویولت خندید و گفت: «تو آزادتر از آن هستی که پایبند کسی باشی.»
ویتا گونه ویولت را بوسید و گفت: «ولی من پایبند تو هستم پریزاد من.»
ویولت در حالی که ویتا را نوازش می کرد اظهار داشت: «این بزرگترین افتخار من است که تو مرا دوست داشته باشی.»
آنگاه ویتا شعری نوشت، شعری که پسرش نایجل آن را در کتابش چاپ کرده است. شعر در مورد مسیری بود که پیش رو داشتند و شعفشان از اینکه انگلستان و اطرافیان سطحی نگرشان را پشت سر گذاشته اند و آزاد زندگی خواهند کرد. (من در حال حاضر کتاب نایجل را در دسترس ندارم، اما در اولین فرصت که کتاب را به دست آورم، شعر را ترجمه کرده و در این داستان قرار خواهم داد.)
وقتی به آمیین رسیدند دنیس بی آنکه با آنها حرفی بزند مسیر خودش را در پیش گرفت و ویولت و ویتا نیز به هتلی رفتند که وسایل ویولت در آنجا بود. ویتا از ویولت خواست محض احتیاط هتلشان را عوض کنند، چون ممکن بود دنیس برگردد. آنها به جایی دیگر رفتند و خوشحال بودند که کسی محل اقامت آنها را نمی داند. ویولت هنوز کاملا خوب نشده بود، بنابراین از ویتا خواست چند روزی آنجا بمانند. ویتا کمی دلواپس بود و دوست داشت زودتر به یونان بروند ولی بالاخره تسلیم  شد.
آنها دو روز خیلی خوب را با هم گذراندند. از آن طرف هارولد در همان روزی که ویتا با دنیس به فرانسه رفته بود، در جهت عکس آنها از فرانسه به انگلستان رفته بود تا دنبال ویتا بگردد. او فکر می کرد ویتا و ویولت هنوز در انگلستان هستند. مادر ویتا او را به شدت سرزنش می کرد و او را مسوول فرار ویتا می دانست. او فکر می کرد هارولد نتوانسته ویتا را از لحاظ احساسی و جنسی راضی نگه دارد و به این علت ویتا به ویولت پناه برده است. از طرفی دنیس عصبانی و شکست خورده به انگلستان برگشت، او نزد هارولد رفت و ناراحتی اش از فرار ویولت را ابراز کرد. هارولد تا آن وقت طبق اظهارات ویتا فکر می کرد هیچ تعلق خاطری میان دنیس و ویولت وجود ندارد و آن ازدواج صرفا یک ازدواج صوری است.
شب دومی که ویتا و ویولت در آمیین اقامت داشتند، وقتی برای صرف شام به رستوران هتل رفتند با کمال تعجب، «پاپا» (پدر ویولت) را دیدند. پاپا آنها را به خاطر تصمیمشان توبیخ کرد و آنها با قاطعیت در برابر او ایستادند. پاپا آنجا نماند. ویتا از ویولت خواست همان شب از آنجا بروند، ولی ویولت که معمولا در این گونه موارد سهل انگار بود گفت تا فردا صبر کنند، ویتا واقعا دلواپس بود، او سعی کرد ویولت را راضی کند که همان شب حداقل به هتلی دیگر بروند، اما ویولت که فکر می کرد پاپا خیلی به این تصمیمشان اهمیت نمی دهد با ویتا همراه نشد. آنها شب را در همانجا به سر بردند.
این داستان ادامه دارد...
عکس: ویتا 18 ساله با پدر و مادرش. 


۱۳۹۰ آذر ۱۳, یکشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش چهل و یکم


به قلم ویتا عثمانی
به خاطر طوفان قایق آنها با چند ساعت تاخیر در دریای پرتلاطم به راه افتاد. آنها شب به کلیس رسیدند. در اسکله دنیس از ویتا خواست با او شام بخورد، ویتا نیز قبول کرد. دنیس گفت: «ویتا، من چمدانها را تحویل می گیرم، تو برو یک میز در بوفه بگیر.»
ویتا به بوفه رفت، آنجا خیلی شلوغ بود، ولی ناگهان زنی او را در آغوش کشید، او ویولت بود. ویتا گفت: «پناه بر خدا! تو اینجا چکار می کنی؟ چرا در آمیین منتظرم نماندی؟»
ویولت ضعیف و صورتش رنگ پریده بود، و به شدت می لرزید، او گفت: «من نگرانت شدم، صبح تلگرام تو را که دریافت کردم به اینجا آمدم، عزیزم، خیلی نگرانت بودم.» آنگاه ویتا را بوسید. ویتا در حالی که او را آرام کنار می زد اظهار داشت: «دنیس با من است لوشکا، من به او گفته ام تو در آمیین هستی، حالا او فکر می کند من دروغ گفته ام.»
ویولت پرسید: «او اینجا چکار می کند؟»
ویتا گفت: «بعدا برایت توضیح می دهم.»
ویولت گفت: «پس من می روم، او نباید مرا ببیند.» ویتا او را نگهداشت و به طرف یک میز هدایتش کرد و او را بر صندلی نشاند، آنگاه در حالی که مواظب درب ورودی بود، مبادا دنیس وارد شود، گونه های ویولت را نوازش کرد و ادامه داد: «عزیزم، تو نباید بروی. تو زیاد حالت خوب نیست؟ تب داری، می لرزی، رنگت پریده، به من بگو چه شده است؟»
ویولت گفت: «من خیلی نگرانت بودم. اما حالا حالم خوب است.» ولی مشخص بود او به شدت مریض است.
ویتا اظهار داشت: «تو نباید نگران من می شدی، به خاطر طوفان قایق دیر به راه افتاد و به همین دلیل دیر رسیدم، تو باید در آمیین می ماندی. صبح چه ساعتی از آمیین حرکت کردی؟»
«به محض آنکه تلگرام تو را دریافت کردم، حتی صبحانه نخوردم.»
«اینجا چه خوردی؟»
«هیچ.»
«لوشکا، منظورت این نیست که امروز هیچی نخوردی؟»
«نه، من امروز هیچی نخوردم، اشتها نداشتم، بعد از عصرانه دیروز هیچی نخوردم.»
ویتا گفت: «همینجا بنشین، من الان برایت غذا سفارش می دهم.» آنگاه قبل از آنکه برود گفت: «چه دوست داری بخوری؟»
ویولت گفت: «برایم فرقی نمی کند میتیا.»
همینکه ویتا می خواست برود، دنیس از راه رسید. ویتا به طرف او رفت، خیلی مختصر حال ویولت را برای او توضیح داد. دنیس کنار ویولت نشست، ویتا برای ویولت خوراک جوجه و شامپاین سفارش داد، سپس بازگشت و به دنیس گفت: «من نگران ویولت بودم، حتی یادم رفت از تو بپرسم چه دوست داری بخوری؟»
دنیس بلند شد و اظهار داشت: «خودم سفارش می دهم، برای خودت چیزی سفارش دادی؟»
ویتا که به خاطر اینکه نگران ویولت بود تمام اشتهایش را از دست داده بود گفت: «من اشتها ندارم، برای خودم فقط شامپاین سفارش دادم.»
دنیس رفت و آنها برای چند دقیقه با هم تنها شدند. ویولت پرسید: «او برای چه آمده است؟»
ویتا گفت: «تو که رفتی، دنیس مرا دید، و مرا رها نکرد تا وقتی به او گفتم تو در آمیین هستی و من می خواهم صبح بعد به تو ملحق شوم، او هم گفت با من می آید تا در یک وقت مناسب به تو حق انتخاب بدهیم تا یکی از ما را انتخاب کنی.»
ویولت گفت: «من قبلا تو را انتخاب کرده ام، او نباید می آمد، میتیا تو نباید اجازه می دادی او بیاید.»
«اشکالی ندارد، او قول داده به محض آنکه تو مرا انتخاب کنی، ما را ترک کند.»
پس از شام ویولت گفت: «وسایل من در آمیین است، امشب باید برگردم.»
ویتا اظهار داشت: «تو نمی توانی برگردی، تو باید اینجا خوب استراحت کنی تا حالت بهتر شود.»
دنیس اضافه کرد: «و یک دکتر باید تو را ببیند عزیزم.»
آنها سپس سوار تاکسی شدند و دنبال یک جای خالی از هتلی به هتل دیگر رفتند، تا آنکه بالاخره یک مسافرخانه قدیمی پیدا کردند. ویتا و دنیس به ویولت کمک کردند تا از پله های کثیف آن بالا رود، ولی رختخواب به قدری کثیف بود که آنها نتوانستند آنجا بماند و جایی دیگر پیدا کردند. آنجا سه اتاق گرفتند، دو اتاق در کنار یکدیگر بود و دری برای رفت و آمد بین آن دو اتاق قرار داشت و دیگری دورتر بود. ویتا دوست داشت خودش و ویولت در آن دو اتاق با در مشترک اقامت کنند، اما دنیس در حالی که همراه با ویتا به ویولت که در دستان آنها کاملا مطیع بود کمک می کرد تا به اتاقش برود، او را به اتاق سومی برد. آنها او را درتختخواب خواباندند و به او آب داغ و سوپ دادند. بزودی دکتر آمد و پس از معاینه گفت ویولت به خاطر کم خوابی و استرس بیمار شده است و باید چند روزی خوب استراحت کند تا حالش خوب شود. پس از آن ویولت به خواب رفت. ویتا و دنیس هر دو در اتاق او ماندند، چون از طرفی نمی توانستند او تنها بگذارند، و از طرف دیگر هیچکدام حاضر نبودند به نفع رقیبشان بیرون بروند! آنها با هم حرف نمی زدند، بلکه هر دو پس از دلواپسی های ساعات قبل، حال با خیال راحت به ویولت- ویولت دوستداشتنی شان- که آرام به خواب رفته بود چشم دوخته بودند. ویتا با اینکه شب قبل نیز نخوابیده بود به قدری در هیجان آنچه پیش رو داشتند غرق شده بود که نتوانست بخوابد، ولی دنیس همانجا به خواب رفت. اول صبح بود که ویتا کنار ویولت بر تختخواب نشست و آرام شروع به نوازش موهای لطیف و پرپشت او کرد، ویولت در رختخواب غلتی زد و چشمانش را گشود و با دیدن ویتا بالای سرش لبخند زد. ویتا نیز متقابلا لبخند زد و زمزمه کرد: «به نظر می رسد پری زیبای من حالش بهتر است.»
ویولت خواست حرف بزند. ویتا گفت: «آهسته عزیزم، دنیس اینجا خوابیده است.»
ویولت زمزمه کزد: «بهترم عشق من، مرا ببخش که باعث دردسر شدم.»
ویتا لبخند زد و دست ویولت را فشار داد.
دنیس بیدار شد و پس از آن ویولت با شرح ماجراهایی که در این سفر برایش پیش آمده بود آنها را سرگرم کرد.
تا اینجا داستان خیلی طولانی شده است، هدف من در ابتدا آن بود که آن را در حدود پنجاه قسمت به پایان رسانم ولی از آنجا که هر دو عاشق، به خصوص ویولت را واقعا دوست دارم و تحسین می کنم خیلی به تفصیل آن را نوشتم. از طرفی می دانم خوانندگان داستان دوست دارند زودتر پایان داستان را بدانند، بنابراین سعی می کنم در آینده کمتر خودم ابراز نظر نکنم و به داستان زیاد شاخ و برگ ندهم، و در عوض به نوشته های خود ویتا و ویولت بپردازم. در اینجا قسمتی از یادداشتی که ویتا سکویل وست در مورد آن روز نوشته است را ترجمه می کنم. لازم به ذکر است که ویتا در یادداشت محرمانه اش وقایع چند روز آینده را بر عکس اتفاقات پیشین خیلی مفصل توضیح داده است، بطوریکه چیزی حدود 15% کل این یادداشت را در بر دارد:
«هر دو ما بسیار دلواپس ویولت بودیم و به هیچ چیز دیگر جز دلخوشی اینکه او را دوباره سالم و سرحال بیابیم توجهی نداشتیم. حداقل می دانم احساس من این بود و با توجه به رفتار دنیس یقین دارم که او نیز این حس را داشت. مساله بزرگی که هر سه ما باید آن را فیصله می دادیم و رنج عظیم و حسادتی که برای یکی از ما در پی خواهد داشت، همه با موافقت سه گانه باید پذیرفته می شد. همه ما خوشحال بودیم، حتی امیدوار بودیم، نه منفی گرایانه، بلکه واقع گرایانه، گویی زمان معلق بود و همه روابط انسانی نیز دچار وقفه شده بود مگر عشق مشترک من و دنیس نسبت به ویولت. فکر می کنم ما هیچ دشمنی با یکدیگر نداشتیم، ما رقبایی یودیم که در حالی که عداوتمان به حالت تعلیق درآمده بود، آماده می شدیم تا یکدیگر را دوست بداریم. عداوت ما مبدا خارجی داشت و در ذات ما نبود. ما در مورد موضوعات بی ربطی با هم بحث و گفتگو کردیم، موضوعاتی که همانقدر که برای من عزیز بود برای دنیس نیز عزیز بود: از موسیقی، شعر و جاودانگی گفتیم و در تمام مدت ویولت در حالی که بسان یک شاهزاده روی یک تخت بزرگ بر بالش لم داده بود با شگفتی و تحیر به حرفهای ما گوش می داد و نشان می داد که چقدر از این موضوع ها که بی ربط به هم بودند و از مسالمتی که میان ما بود لذت می برد. این بعد از شام بود. ما هر سه در اتاق ویولت شام خوردیم و دنیس و من، به نوبت در خدمت او بودیم. ویولت آن شامگاه یکسره دلربا، دوستداشتنی و سرگرم کننده بود. اول شام سر یک گفتگوی خصوصی لبان من و ویولت منقبض شد تا با صدای بلند بخندیم و ویولت به تنهایی توانست هر دو ما را نجات دهد. پس از شام، همانطور که گفتم دنیس و من با هم حرف زدیم. آن شب مشاهده کردم که او چقدر باهوش است و چقدر جذب امور والا می شود. حتی با تاسف پی بردم که ما تحت شرایط دیگر می توانستیم چه دوستان خوبی برای یکدیگر باشیم. بالاتر از همه من تحت تاثیر شادی و شعف بسیار ساده و بی تکلفش به خاطر آنکه ویولت را سالم و حاضر یافته است قرار گرفتم، من خیلی تحت تاثیر این یکی قرار گرفتم، چون در این احساس با او شریک بودم و آن را خوب درک می کردم.
صبح روز بعد حال ویولت بهتر بود و ما سه تایی با هم صبحانه خوردیم. پس از آن یک اتوموبیل کرایه کردیم تا به بولون برویم.»
این داستان ادامه دارد...
شرح عکس: ویتا (راست) و ویولت (چپ)