کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ اردیبهشت ۳۱, یکشنبه

گذری بر یک رابطه عاشقانه تاریخی- بخش چهل و هشتم



به قلم ویتا عثمانی
ویولت از ویتا خواسته بود با هارولد تنها نماند، ولی ویتا چند روزی در پاریس با هارولد ماند، تا آنکه یازده روز بعد سفارت از هارولد خواست به لندن برود و ویتا با او به لندن نرفت و در پاریس تنها ماند.
البته در طول آن یازده روز آنها با هم تنها نبودند، چون دوست پسر هارولد بیشتر اوقات با آنها بود. ویتا تمام سعی خودش را می کرد تا فکر ویولت را از سرش بیرون کند. او و هارولد بیشتر با هم به جاهای دیدنی پاریس می رفتند، اما ویتا هر جا که می رفت پیش از آن با ویولت رفته بود و برایش یادآور خاطرات گذشته ای خوش بود که دیگر نمی توانست تکرار شود (ویتا در آن وقت این طور فکر می کرد!) ویتا فقط به این دلیل با هارولد ماند که فکر می کرد با زندگی مشترکش با او می تواند در انگلستان آبرومندانه زندگی و پیشرفت کند! ویتا و هارولد نمی توانستند همدم تنهایی های یکدیگر باشند، هارولد بیشتر با دوست پسرش مشغول بود و ویتا که خیلی احساس تنهایی می کرد یک جفت قناری خرید تا با آنها خودش را سرگرم سازد.
 ویتا به ناشرش تلگرام زد که متن کتابش – طغیان- کتابی که ماجرای عاشقانه او و ویولت را در بر داشت به او برگردانند. اشتباه نکنید! او نمی خواست از انتشار آن صرفنظر کند، بلکه قصد داشت آن را تغییر دهد. شش روز پس از جدایی از ویولت کتاب به دستش رسید، او در دفتر یادداشتهای روزانه اش نوشت: «امروز پیشنویس طغیان به دستم رسید، تنها چیزی که پس از واقعه آمیین توجه مرا جلب کرد.» وقتی پستچی کتاب را برای او آورد او در خانه تنها بود، او کتابش را مرور کرد، تمام خاطرات خوشی که جولیان با اوای استثنایی اش داشت. او تنها بود و هرچقدر می خواست می توانست گریه کند. پس از آن، قلم به دست گرفت و فصل آخر آن را دوباره نوشت. خلاصه آن چنین است:
اوا تنها یک دلبستگی داشت و آن جولیان بود، جولیان دو دلبستگی داشت: اوا و جزیره آفروس. جولیان با اهالی جزیره علیه حاکم مستبد آنجا شورش کرد و آنجا را به تصرف درآورد. اوا نمی توانست شاهد آن باشد که جولیان چیزی دیگر جز خود او را دوست داشته باشد، از طرفی حاکم سابق آفروس پس از شکست اوا را فراخواند، او از خواستگاران سابق اوا بود و او را خوب می شناخت، او به اوا گفت جولیان به او هیچ توجهی ندارد و برایش فقط یک سرگرمی زودگذر است، جولیان نمی تواند یک زن را دوست داشته باشد، او دنبال جاه طلبی های خودش است، و اوا تنها برایش می تواند یک سرگرمی باشد که پیروزی اش را دلپذیرتر سازد. اوا تحت تاثیر حرفهای او قرار گرفت و پایگاه های سربازان جولیان را به او نشان داد، این باعث شد او بتواند آفروس را باز پس بگیرد. اما وقتی آن مرد دست اوا را در دست گرفت و شروع به بوسیدن سر انگشتان او کرد اوا دستش را کنار کشید (ویتا نمی توانست خیانتی بیشتر از لو دادن پایگاه های سربازان جولیان به اوا نسبت دهد، چون می دانست او نجیب و پاکدامن است).
شب همان روز شکست جولیان، اوا در اتاق تاریک ایستاده است، لباسهایش بر روی زمین پراکنده است، آن همان اتاقی است که او و جولیان در آنجا با هم می خوابیدند، او منتظر بازگشت جولیان است، کم کم دارد نگران می شود که صدای پاهای جولیان را از پله ها می شنود، جولیان وارد اتاق می شود در حالی که سر زخمی اش را با یک نوار بسته است و لباس نظامی اش را به تن دارد (این دقیقا مانند وقتی است که ویتا نقش جولیان را بازی می کند، با آن یونیفورم نظامی و باندپیچی دور سرش، حتی شباهتها بیشتر از این است اما برای آنکه سخن کوتاه کنم از ذکر موارد دیگر صرفنظر می کنم.) اینجا محاوره ای بین آنها صورت می گیرد که دوست دارم بخشهایی از آن را نقل کنم، چون تنها شش روز پس از واقعه آمیین نوشته شده است و احساسات ویتا را نسبت به ویولت فقط چند روز پس از جدایی شان نشان می دهد، اما تا همینجا داستان بسیار به درازا کشیده شده است و بهتر است از آوردن آن محاوره طولانی صرفنظر کنم. رفتار جولیان در داستان خیلی بهتر از رفتار ویتا در واقعیت است. او وقتی می فهمد اوا خیانت کرده او را ترک نمی کند، و اصرار دارد که با هم از جزیره خارج شوند و در آتن ازدواج کنند. ولی اوا که از رسم ازدواج متنفر بوده و دوست داشته است با عشق زندگی کنند، با او همراه نمی شود. اوا فکر می کرده است ازدواج پایان عشق است، و دو عاشق نیاز به تعهد ندارند. وقتی قسم می خوری وفادار بمانی به این معنی است که نیاز به عاملی بیرونی داری تا تو را به شریک زندگیت پیوند دهد، اگر عشق واقعی باشد، نیازی به پیمان وفاداری نیست، وفاداری نتیجه منطقی یک عشق واقعی است. گذشته از این، اوا وقتی متوجه می شود جولیان تا چه حد برای از دست دادن جزیره ها ناراحت است دچار عذاب وجدان می شود و فکر می کند در آینده نیز ممکن است زندگی او را ناشاد سازد. ماموران مالتیوس می آیند تا جولیان را سوار قایق کنند و از جزیره بیرونش کنند، تا آخرین لحظه جولیان به اوا اصرار می کند با او همراه شود، ولی اوا قبول نمی کند. نیم ساعتی پس از رفتن جولیان راه دریا را در پیش می گیرد و در حالی که زیاد از قایق جولیان فاصله ندارد، خودش را غرق می سازد. او به حدی به قایق جولیان نزدیک بوده که اگر فریاد می زده، جولیان صدای او را می شنیده است.
جولیان پس از اوا، به ظاهر خیلی موفق می شود، به درجات بالای سیاسی می رسد، او با زنی بسیار زیبا ازدواج می کند، مردان به او غبطه می خورند، چون او خیلی ثروتمند، پرقدرت و بانفوذ است و همسری تحسین برانگیز دارد، اما زنان که به جنبه های عمیق تر و غیر مادی و غیر ملموس توجه دارند با دیدن او دلشان به حال او می سوزد، زیرا در چهره اش، در نگاهش، حالتی عجیب نهفته است، گویی تمام غم و اندوه های دنیا را تجربه کرده است... 
ویتا متن اصلاح شده را برای ناشرش فرستاد اما در مورد آن به ویولت چیزی نگفت. او از طرفی سعی می کرد فکر ویولت را از سرش بیرون کند ولی نمی توانست. ویولت مرتب به او تلفن می کرد و نامه های عاشقانه همچنان بین آنها رد و بدل می شد. ویتا به نامه های ویولت جواب می داد، خیلی خوب هم جواب می داد، مثلا ویولت در یک نامه به ویتا اعتراض می کند که چرا در حالی که دیروز چهار نامه از تو دریافت کردم، امروز فقط یک نامه از تو به دستم رسیده است؟! البته نامه های ویتا همیشه خیلی خوب نبودند، زیرا او بعضی وقتها واقعا عصبانی بود و بد نامه می نوشت. ویولت در یکی از نامه هایش در همین روزها به ویتا می نویسد: «امروز از تو چهار نامه گرفتم، که یکی از آنها بد بود و من به همان یکی جواب می دهم.»! این نشان می دهد که احساسات ویتا نسبت به ویولت در طول یک روز چقدر متغیر بوده است. متاسفانه نامه های ویتا به دست ما نرسیده است، اما نامه های ویولت که در جواب آنها نوشته می شده است می تواند کمک کند تا حدی نامه های ویتا را بازسازی کنیم.
ویتا چند روز بعد از رفتن هارولد در پاریس ماند و پس از آنکه هارولد انگلستان را به مقصد روسیه ترک می کند به انگلستان برگشت.
ویولت نیز به پت و ژوان ملحق شد و پت کمکش کرد بهتر بتواند این روزهای سخت را پشت سر بگذارد.
این داستان ادامه دارد...
عکس: لانگ بارن خانه ویتا و هارولد در کنت، انگلستان.

گذری بر چند رابطه سافویی به مناسبت تولد ویرجینیا وولف



(از وبلاگ دیگرم، نوشته شده در 1390.11.5)

امروز تولد ویرجینیا وولف است. وولف! و ما ادراک من وولف!
در اینجا نمی خواهم از ادبیات کم نظیر وولف بگویم، نمی خواهم از نبوغ خارق العاده اش بگویم و نه از بیماریش. چون اینها را همه جا می توانید بخوانید؛ فقط ردیف کردن تمام آثار فارسی مربوط به وولف، خودش یک پست طولانی می شود با اینکه هنوز خیلی کم در زبان فارسی در این مورد ترجمه یا تالیف شده است. اینجا فقط می خواهم در این روز به خصوص از او یاد کنم چون او مثل ما سافویی بود و سافویی زیست، امروز صد و سی امین سالگرد تولدش است.
همانطور که همه می دانیم او سافویی بود و در زمان خودش نیز به سافویی بودن شناخته شده بود. کتابش اورلاندو -که در مورد ویتا سکویل وست نوشت و در آن به همجنسخواهی او اشاره دارد خشم مادر ویتا را برانگیخت.
ویرجینیا و ویولت (نه ویولت ترفیوسیز وفادار به ویتا، بلکه ویولت دیکینسون)- ویرجینیا و ونسا- ویرجینیا و ویتا- ویرجینیا و کاترین... باز هم بگویم؟ ظاهرا وبرجینیا با کسی دیگر نرد عشق بازی نکرده است، ولی عجیب است همه به جز کاترین، اسمشان با "وی" شروع می شود! دقیقا مثل خود ویرجینیا.
ویرجینیا با ویتا -همین ویتای خودمان!- هم کلی ماجرا داشته که در جای خودش در داستانم -گذری بر یک رابطه عاشقانه سافویی- خواهم نوشت. در اینجا شعری می آورم که چند سال پیش جایی خواندم: ویولت.. ویتا.. ویرجینیا.. ایو.. جولیان.. لوشکا.. میتیا.. و در کتاب ویرجینیا، اورلاندو و ساشا همان ویتا و ویولت هستند.
 A Love Letter to Three Vs
Fair Rosamund, who is she?
Did you love her more than me?

Violet writes to
Vita writes to
Virginia 
Immortalises her
Orlando

tin-types
telegrams
tea
pepperings of gypsy-Spanish in
faded love letters
(crumpled and unfolded)
where the handwriting
spider-dances from each page to the next

sketches – 
hurriedly scribbled in Parisian cafes
(the waiter leaned over to see
what the Bacchic woman scrawled – 
so passionate was she!)

and the wind hollowed Knole
as Julian read, trembling, by
lantern-light

chapescar!

arm-in-arm
on boulevards
where the men tip their hats
and the women twirl parasols
Eve skips over a light-pool,
her hand entwined in Julian’s
symbiotically 
(the wet streets reflect the lamplight,
remembering the courtesans
who once prowled them
and an absinthe bottle that
shattered by the Folies-Bergère)
and the flâneur laughs
that Vita is acting
(a man – really!)
and Violet steals a kiss.

chapescar!

‘Come to Knole – 
and we’ll lie in the hay
or the new buds of May.’

Lushka and Mitya
(but who was Virginia?
Did she have a pseudonym too?)

The love letter brands
the protagonist’s hands
Orlando – these words are for you

Chapescar!
Through history!
Through mystery!
Through night!
Chapescar!
To Paris!
To Monaco light!
Chapescar!
To coquetry!
Dances by moon!
Chapescar!
Oh, darling
Escape with me soon!

Violet floats from
language to language
to Sevenoaks

Vita digs the weeds
from their roots
persistently

Virginia immerses herself
in Clarissa and Sally and Septimus
(and the river)

But who does Orlando love…?
What of Virginia…?

‘If you’ll make me up, I’ll make you.’

Pointillised reality – 
Realist fiction.
Je t’aime!

Orlando lives.

Chapescar!
To morning
To dawning’s
grey dance
Chapescar!
To masquerades
Veiled in romance.
Chapescar!
To night-rain and
Eros divine
Chapescar!
O Lushi, say that
you are mine!

Chapescar!
To mist-moors
and winding steam train
Chapescar!
My love, to our old
Kentish lane
Chapescar!
To the luna Pepita
could see
Chapescar!
To gardens
of Aphrodite

Chapescar!
Men tiliche,
the world is sublime
Chapescar!
for our love is etched

deeply in

time.
 
chapescar= فرار با معشوق
men tiliche= محبوب من
این دو کلمه در نامه های ویتا و ویولت زیاد به کار رفته است. هر دو مربوط به یکی از زبانهای کولیان اسپانیا با نام زینکالی است که ویتا یاد گرفته بود و به ویولت یاد داده بود. همانطور که در اوایل داستانم اشاره کردم، آنها از این زبان زیاد استفاده می کردند، چون زبانی بسیار رمانتیک است و از طرفی دیگر از آن به عنوان زبان رمزی در نامه هایشان استفاده می کردند، بخصوص وقتی راجع به مسایل حساس مانند نقشه های فرارشان، یا معاشقه شان یا بدگویی از شوهرانشان می نوشتند.

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش چهل و هفتم



به قلم ویتا عثمانی
ویولت به سختی توانست ویتا را ترک گوید، هنوز چند دقیقه نگذشته بود از اتاق ویتا بیرون آمده بود که دوباره برگشت، او در زد و وارد شد، ویتا با دیدن او با عصبانیت گفت بیرون برود، و اجازه نداد بیشتر درنگ کند، دنیس سعی کرد ویولت را که خیلی آشفته بود آرام کند، ولی کاری از دستش ساخته نبود. آنها به هتل ریتز رفتند، دنیس پیش از آن دو اتاق رزرو کرده بود و اتاق ویولت همان اتاقی بود که هفت ماه قبل، ویتا در آنجا با ویولت بدرفتاری کرده بود، آن وقت ویولت با وجود بدقولی ها و بدرفتاریهای ویتا تقریبا یقین داشت روزی ویتا با او همراه خواهد شد، و هنوز بعد از این همه تردیدها، بدقولی ها و خشونتهای ویتا، باز تا حدی امیدوار بود که ویتا خودخواهی هایش را کنار نهد و احساس مسوولیت کند.
او ابتدا به دو دوستش پت دنسی و انید بگنولد تلفن کرد و ماجرای آن روز را به آنها گفت، و از آنها خواست به او بپیوندند، چون دوست نداشت با دنیس تنها بماند. پت قبول کرد که در تولون به او بپیوندد. پت که قبلا در موردش توضیح داده ام، نامش مارگارت و دختر لرد برکلی بود، ویولت او را پت صدا می کرد، پت همجنسگرا بود و قبل از آنکه ویولت با ویتا وارد رابطه شود، به ویولت ابراز عشق کرده بود، ولی ویولت که عاشق ویتا بود، پیشنهاد او را رد کرده بود. پس از آنکه ویولت با ویتا وارد رابطه شد پت نیز دوست دختری به نام ژوان گرفت و با هم در آپارتمانی در لندن زندگی می کردند، خوشبختانه در این روز بحرانی پت و ژوان در فرانسه بودند و می توانستند به ویولت کمک کنند تا این روزهای دشوار را بهتر تحمل کند. انید بگنولد نمایشنامه نویس و داستانویسی جوان بود که بعدها به شهرت رسید، او شش سال از ویولت بزرگتر بود و دوجنسگرا بود. پت و انید هر دو صرفنظر از ویتا، نزدیکترین دوستان ویولت به حساب می آمدند.
پس از آن ویولت با دنیس بگو مگو کرد، ویولت در وضعیت خیلی بد روحی قرار داشت و از دنیس بسیار متنفر بود. ویولت فکر می کرد اگر ویتا رابطه اش را با او قطع کند دیگر نمی تواند به زندگی ادامه دهد. من دیگر بیشتر چیزی نمی گویم در عوض نامه ای را ترجمه می کنم که ویولت در همان شب برای ویتا نوشته است، به تاریخ بالای نامه توجه کنید، آنها در روز ولنتاین از هم جدا شدند....

          14 فوریه 1920
هتل ریتز، پاریس
محبوب نازنین من،
من واقعا با دردی که دارم گیج و پژمرده شده ام. باورنکردنی به نظر می رسد که من بتوانم به زندگی ادامه دهم- چطور بتوانم آن را تحمل کنم؟ چطور بتوانم آن را تحمل کنم؟
خدای من، خدای من، و خوشبختی آنقدر نزدیک بود. ما به آن خیلی نزدیک شده بودیم- میتیا، من دیوانه خواهم شد، میدانم چنین خواهد شد، و ما نابود شده ایم، ما نابود شده ایم، ما باید فرار می کردیم- و محبوب من، محبوب من، قلب من براستی شکسته است. من به سختی می توانم قلم را در دستانم نگاه دارم. این خیلی وحشتناک است، این خیلی وحشتناک است. اگر فکر می کردم هیچوقت قرار نیست تو را دوباره ببینم، خودم را امشب غرق می کردم. اگر به من نامه ننویسی باز این کار را خواهم کرد. آنچه برای من خیلی مهیب است این احساس است که جدایی ما تا اندازه ای به خاطر یک سوء تفاهم است. در تمام زندگیم هرگز هرگز هرگز هیچ قصدی از جانب آن شخص در مورد چیزی که تو فکر کردی نبوده است. هرگز...
او گفت غرورش به او اجازه نمی دهد بیشتر چیزی بگوید و او بخصوص نمی خواهد کسی بداند که هرگز چیزی از آن نوع نبوده است و به ندرت چیزی از نوع دیگر بده است. من منزجرم از اینکه مجبورم این را بنویسم، ولی آنچه شامگاه امروز به تو گفتم با ریزترین جزئیاتش دقیقا عین حقیقت است. اوه خدایا- کاش فقط من- یا او- می توانستیم توضیح دهیم. من به او گفتم از او متنفرم و ترجیح می دهم به سنت موریز [خانم و آقای کپل آن وقت در سنت موریز بودند] بروم تا اینکه تنها با او بمانم اگر نه پت و نه بگنولد [Enid Bagnold] نتوانند بیایند. در همین لحظه او در اتاق بغلی در حال گریه کردن است.
من به او گفتم قصد دارم تمام وقت به تو نامه بنویسم و تو هم به من نامه بنویسی. من مجبورش خواهم کرد به نامه تو پاسخ دهد. من مطلقا نسبت به او حس بیرحمی دارم. او کاملا و بطور چاره ناپذیر به خاطر خودش آن کار را کرد و خودش آن را میداند. من به اچ. [هارولد] گفتم که به تو بگوید آن برخلاف میل من بوده است، ولی حالا تو بیشتر از او در مورد آن میدانی، خدا را شکر. اوه میتیا میتیا، چرا به من وقت ندادی تا توضیح دهم؟ آن حتی کمتر از آن چیزی بوده که تو حالا تصور می کنی. تو باید بدانی، تو باید بدانی. نوشتن این مرا می کشد، ولی تو باید همه آن را بدانی.
من سعی می کنم فردا صبح با تلفن با تو حرف بزنم. این مردک برای فردا ساعت یازده یک ماشین سفارش داده برای رفتن به تولون- آن چند روز طول می کشد- ولی من برایم مهم نیست چکار می کنم یا به کجا می روم. تولون می رویم، چون من از پت خواسته ام آنجا مرا ملاقات کند. میتیا، میتیا، و تو اینقدر نزدیکی و اینقدر به اعلی درجه دور از دسترس گویی تو در قاره ای دیگر هستی. میتیا، این مرا درهم می شکند. من احساس می کنم باید بمیرم.
اینکه تو به کجا می روی یا هر چیز دیگر را من نمی دانم. سعی کن خودت به تنهایی جایی بروی. من نمی دانم به چه آدرسی نامه بنویسم. تو باید به من اجازه دهی بدانم. اوه نازنین من، نازنین من، من احساس می کنم تا الان در زندگی من هیچ اندوه یا درد یا عذابی نبوده است.
میتیا، من عاجزانه از تو درخواست عفو و بخشش دارم، برای همه دروغها و حرفهای دوپهلویی که به تو زده ام. من با پشیمانی و ندامت قلبی کاملا شکسته التماس می کنم مرا ببخشی. سعی کن مرا ببخشی اگرچه من غیر قابل بخشش هستم. هرآنچه کرده باشم یا هر آنچه به تو گفته باشم، هرگز کسی را آنگونه دوست نداشته ام که تو را دوست داشته ام و هرگز کسی را جز تو در این زندگی دوست نخواهم داشت. این دنیا تنها گنجایش تو را دارد، عشق من، محبوب من، گرانبهاترین نازنین من. من در اشتیاق تو می میرم- من نمی توانم این را تحمل کنم. من نمی توانم. من نمی توانم.
اوه خدای من، خدای من، صبح دمیده است و تو با من نیستی. آن درد قدیمی و آن حس تهی بودن دوباره آغاز شده است، هزار برابر شدیدتر، و هنوز من احساس می کنم و هنوز احساس می کنم که این مصیبت ناشی از الفاظ درآمیخته و گیج کننده من است. اوه میتیا، تو باید مرا ببخشی اگر من واقعا به طرز باورنکردنی کم در مورد چیزهای دیگر می دانم، ولی اگر هر تلاشی در آن جهت می کرد من او را می کشتم. چقدر از او متنفرم، چقدر از او متنفرم برای اینکه با من است وقتی تو با من نیستی. تنها چیزی که مرا راضی می کند این است که این را به او اظهار کنم.
اوه میتیا، صدای تو پشت تلفن خیلی سرد و دوردست به گوش می رسید. اهمیت نده، تو اهمیت نده. و تو گفتی مرا خیلی دوست داشتی. اوه میتیا، من نمی توانم این را تاب بیاورم. من نمی توانم. من خیلی زیاد تو را می خواهم. من دلشکسته ام.
این داستان ادامه دارد... 
عکس: ایند بگنولد  

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش چهل و ششم




به قلم ویتا عثمانی
چند دقیقه پس از بیرون رفتن دنیس، ویولت در زد و وارد شد. او اظهار داشت: «میتیا، جواب دنیس قانع کننده بود؟»
ویتا خیلی سرد جواب داد: «نمی دانم.»
ویولت گفت: « می توانم از تو سوالی بپرسم محبوب من؟»
«بگو.»
«تو دیگر مرا دوست نداری؟»
ویتا جواب نداد. ویولت دوباره سوالش را پرسید و ویتا باز ساکت ماند. ویولت ناامیدانه اظهار داشت: «میتیا، می دانم دیگر تو مرا دوست نداری، تو به من گفتی دیگر بین ما عشقی وجود ندارد، ولی چرا؟ من که به تو وفادار مانده ام؟ من که تو را دوست دارم. ما اکنون باید در مسیرمان به سوی یونان سافو بودیم. خانه مان در سیسیلی، نقشه هایی که با هم کشیده بودیم.»
ویتا به ویولت نگاه کرد، ویولت هیچوقت قبل از روز قبل از رفتن به لینکلن به او دروغ نگفته بود، او می دانست ویولت همیشه به جز آن شب، به تمام معنای کلمه به او وفادار مانده بود، ویولت هنوز برای او همان ویولت همیشگی بود. ویتا به او نگاه کرد اما چیزی نگفت.
ویولت دوباره سوالش را پرسید.
ویتا پس از مکثی طولانی گفت: «تو باید جواب این سوال را بدانی.»
«نه نمی دانم میتیا.»
ویتا برای اولین بار پس از آشوب آن روز صبح لبخند زد و گفت: «اگر به تو بگویم دوستت ندارم به آن معناست که هیچوقت دوستت نداشته ام.»
ویولت کمی نزدیکتر شد و گفت: «ولی تو گفتی دوستم داشتی و دیگر تمام شده است.»
ویتا گفت: «من عصبانی بودم، دروغ گفتم، می خواستم تو را آزار دهم همانطور که تو مرا جریحه دار کردی. من واقعا منظورم آن حرفی نبود که زدم. لوشکا، من دوستت دارم، برایم مهم نیست مرا دوست داشته باشی یا نه، به من وفادار بمانی یا نه، دوست داشتن من چیزی نیست که تحت تاثیر عوامل بیرونی قرار گیرد لوشکا.»
«ولی من به تو وفادار بوده ام و تو را دوست داشته ام، و نمی توانم از دوست داشتنت دست بکشم، زندگی من فقط با تو و دوست داشتن تو معنا پیدا می کند.»
ویتا شروع کرد: «لوشکا...»، کمی مکث کرد، سپس ادامه داد: «قبل از اینکه به اتاقم بیایی دنیس را دیدی؟»
«بله، ولی با او حرف نزدم.»
ویتا بلند شد، شروع به قدم زدن کرد، نمی دانست چطور حرفش را به ویولت بگوید.
ویولت گفت: «میتیا...»
ویتا حرف او را قطع کرد: «لوشکا، من پولها و جواهراتت را به دنیس دادم که به تو بدهد.»
ویولت گفت: «تو چرا آن کار را کردی؟ ما باید به یونان برویم، من پولها را به آن قصد پس انداز کرده بودم.»
ویتا گفت: «آنها را از دنیس بگیر.»
ویولت اظهار داشت: «آن پولها دیگر پولهای من نیست، پولهای ماست، تو و من، باید با آن لانه کبوتریمان را بسازیم، جواهرات هم همینطور.»
ویتا گفت: «من به یونان نمی روم.»
ویولت خیلی آشفته بود، در حالی که اشکهایش دوباره جاری شده بود اظهار داشت: «اینها همه اش به خاطر یک سوء تفاهم است، میتیا به روزهای خوشی فکر کن که در پیش خواهیم داشت.»
ویتا احساس می کرد اگر بیشتر با ویولت بماند ممکن است وسوسه شود و تصمیمش را عوض کند. او گفت: «من می خواهم تنها باشم.»
«چرا محبوب من؟ چرا؟»
«بهتر است اینجا تمامش کنیم، من در انگلستان زندگی خواهم کرد.»
«میتیا، من نمی توانم تحمل کنم.»
«لوشکا، خواهش می کنم بیرون برو، حداقل تا دو ماه نمی توانم تو را ببینم.»
«تا دو ماه؟! میتیا تو مرا تنبیه می کنی؟»
«بیرون برو.»
«من نمی توانم دو ماه بدون تو تحمل کنم، این تنبیه برای آن دروغی که گفتم خیلی بزرگ است.»
ویتا گفت: «من تو را تنبیه نمی کنم.»
ویولت اظهار داشت: «پس چرا عزیز من؟ چرا نمی خواهی تا دو ماه اجازه دهی تو را ببینم.»
ویتا جواب نداد. ویولت در برابر ویتا که روی صندلی نشسته بود زانو زد، دستان ویتا را در دستانش گرفت و در حالی که سرش رو به پایین بود گفت: «میتیا، هر کاری دوست داری با من بکن، ولی مرا طرد نکن. من در تبعید می میرم.»
قطرات اشکش بر دستان ویتا می ریخت، ویتا دستش را برد و گونه های او را لمس کرد و در حالی که اشکهایش را پاک می کرد گفت: «اوا، اوا...» بغض راه گلویش را گرفته بود و سعی می کرد از جاری شدن اشکهایش جلوگیری کند. او ادامه داد: «اوا، اوای کوچک من، به من نگاه کن.»
ویولت سرش را بلند کرد، ویتا دوباره دستهایش را برد و اشکهای او را پاک کرد: «گریه نکن لوشکا. من نمی توانم آن را تحمل کنم.» آنگاه آرام از صندلی پایین آمد و روبروی ویولت بر کف اتاق نشست و ادامه داد: «من هنوز میتیای تو هستم ولی ما باید دو ماه از هم دور باشیم.»
ویولت گفت: «تو دیگر مرا دوست نداری، تو مرا تبعید می کنی، ولی سعی می کنی آن را با مهربانی به انجام رسانی، میتیا تو عوض شده ای.»
«من تو را دوست دارم لوشکا.»
«پس چرا تبعیدم می کنی؟»
ویتا جواب نداد. ویولت گفت: «من مطمئنم تو دیگر مرا دوست نداری، میتیا خواهش می کنم راستش را به من بگو، خیلی برایم سخت است ولی می توانم تحملش کنم، سعی می کنم.»
ویتا با قاطعیت گفت: «اگر بگویم دوستت ندارم به تو دروغ گفته ام»
«پس چرا نباید دو ماه همدیگر را ببینیم؟»
ویتا پس از مکثی طولانی گفت: «چون این برای هر دو ما بهتر است. لوشکا، من الان حالم خوب نیست، تو باید بروی.»
ویولت بلند شد که برود، قبل از آنکه از اتاق بیرون برود ویتا دست او را گرفت و لبانش را بوسید، سپس گفت: «هر وقت دیگر دوستت نداشته باشم انگشترت را کنار می گذارم.» ویتا هنوز انگشتر لاوا را پوشیده بود. ویولت گفت: «من چطور دوری تو را تحمل کنم؟»
ویتا لبخند زد و اظهار داشت: «این دوری فقط فیزیکی خواهد بود، تو به من نامه بنویس، من هم به تو نامه خواهم نوشت.»
ویولت لبخند زد و گفت: «حتما این کار را خواهم کرد.» سپس ویتا را بوسید و نگران ادامه داد: «هارولد، تو و هارولد...»
ویتا متوجه منظور او شد و قاطعانه گفت: «بعد از تو با هیچکس.» و سپس برای آنکه ویولت را بخنداند اضافه کرد: «حتی با آن خدمتکار زیبایم که تو به او حسودی می کنی.» و خندید. ویولت نیز خندید و گفت:  «من با خواندن نامه هایت می توانم از خیلی چیزها باخبر شوم.»
ویتا گفت: «حالا برو لوشکا. به من نامه بنویس.»
و آنها از هم جدا شدند.
ویتا نتوانست علت دوماه دوری را به ویولت بگوید ولی آنرا در دفتر یادداشتهای روزانه اش نوشت. آن دفتر هنوز باقی مانده است. ویتا نوشته است که اگر واقعا موضوع به همان بدی بود که در آغاز فکر کرده بود (یعنی ویولت و دنیس با هم معاشقه کرده بودند)، قطعا خودش را می کشت، او سپس به گفتگویی که بین او و ویولت پیش آمده بود اشاره می کند و می گوید ویولت فکر کرد دیگر دوستش ندارم، ولی مساله آن نبود، مشکل آن بود که به حدی احساسم نسبت به او متغیر بود و از لحاظ روحی ثبات نداشتم که می ترسیدم اگر با او بمانم او را بکشم و یا به او آسیبی دیگر برسانم.
خلاصه آنکه ویتا ماجرای آن شبی که بعد از ازدواج ویولت، با او در هتل ریتز بدرفتاری کرد را به یاد داشت، و دوست نداشت اتفاقی مانند آن و چه بسا بدتر از آن باز رخ دهد.
 این داستان ادامه دارد...
شرح تصویر: ویتا سوار بر استر، در سفرش به کوهساران بختیاری، ایران.

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش چهل و پنجم



به قلم ویتا عثمانی
هارولد و دنیس بنابر نظر مادر ویتا، با یک هواپیمای دونفره به فرانسه آمده بودند. ویتا این را بعدا فهمید، اما هیچگاه ندانست آن هواپیما را از کجا گرفته بودند. ویتا و هارولد ابتدا به فرودگاه رفتند تا هارولد چمدانش را که در هواپیما گذاشته بود بردارد. در طول راه آنها حتی یک کلمه با هم صحبت نکردند. آنها باید به آمیین برمی گشتند تا از آنجا به پاریس بروند، وقتی دوباره وارد آمیین شدند ویتا بیشتر ناآرام شد، آن شهر باید او و ویولت را به یونان سافو پیوند می داد، آن شهر می توانست برای آنها جایگاهی مقدس باشد، ولی اکنون آنجا شهر جدایی آنها بود. هارولد به راننده گفت از حومه شهر به ایستگاه راه آهن برود، او می دانست ویتا نباید از خیابانی که آن هتل- محل اقامت او با ویولت- در آنجا بود گذر کند. آنها به ایستگاه رسیدند، هارولد ناهار خورد اما ویتا لب به غذا نزد. آنها یک ساعت بعد به سوی پاریس حرکت کردند. ویتا در قطار فهمید ویولت با دنیس تنهاست، چون «پاپا» را دید که با همان قطار عازم پاریس بود. ویتا هیچوقت تا آن اندازه نسبت به دنیس حس نفرت نداشت. او در طول مسیر تنها به ویولت فکر می کرد، هیچ چیز از جزئیات این سفر را بعدها نمی توانست به یاد آورد، گویی در طول آن چند ساعت تنها در عالم خیال به سر برده بود و از آنچه در اطرافش اتفاق افتاده بود بی خبر بود. او در یادداشت محرمانه اش نوشت: «هارولد مرا به هتلش در پاریس برد، برایم مهم نبود به کجا می روم یا چه بر سرم می آید، دیگر حتی گریه نیز نمی توانستم بکنم. به یاد نمی آورم چه وقت به پاریس رسیدیم یا چه کار کردم تا آنکه وقت شام فرارسید. من در تمام آن روز یک لقمه هم غذا نخورده بودم.» هارولد از او خواست با هم شام بخورند ولی ویتا قبول نکرد. هارولد به رستوران رفت. ویتا سعی کرد خیال ویولت را از سرش بیرون کند ولی نمی توانست، همانطور که بعدها نوشت: «تمام وقت گویی یک چکش به سرم کوبیده می شد، "ویولت! ویولت!" و این تا حدودی شبیه روز قبل از ازدواج او بود.» او فکر کرد بهتر است به هارولد ملحق شود، شاید بتواند کمتر به ویولت فکر کند، و از طرفی با اینکه اشتها به غذا نداشت، احساس ضعف می کرد، او یک شبانه روز بود که چیزی نخورده بود. او به رستوران رفت، هارولد شامش را شروع کرده بود. ویتا فقط سوپ سفارش داد. هنوز فکر ویولت تنهایش نمی گذاشت، او برای آنکه فراموش کند شروع به جک گفتن کرد، و با این حال همه اش به ویولت فکر می کرد، هارولد از رفتار عجیب او در شگفت بود.
ویتا تازه شروع به خوردن سوپش کرده بود و همچنان جک تعریف می کرد و برایش مهم نبود هارولد گوش می دهد یا نه که ناگهان ویولت را دید که وارد شد، همانطور که بعدها نوشت: «دیدن او مانند آن بود که گویی به کسی که تا سرحد مرگ سرد شده باشد، یک دفعه گرمای حیات ببخشند، چون در همان ثانیه اول که او را دیدم فکر می کردم تنها چیزی که بین من و او فاصله افکنده، دوری فیزیکی است.» ویتا بلافاصله قاشقش را رها کرد و به سوی ویولت که او را نمی دید دوید، او در آن لحظه می خواست «اوا»ی عزیزش را محکم در آغوش گیرد و بگوید چقدر دلش برایش تنگ شده است، اما نگاه متعجب ویولت باعث شد او واقعه آن روز صبح را به یاد آورد و در حالی که در یک متری ویولت توقف می کرد تنها بگوید: «تو اینجا چکار می کنی؟»
برای ویولت، آن روز خیلی سخت تر از ویتا گذشته بود، او مجبور بود تنها با دنیس سفر کند، او از دنیس متنفر بود، او را باعث جدایی اش از ویتا می دانست، او فکر می کرد اگر دنیس به ویتا حقیقت را گفته بود ویتا او را رها نمی کرد. ویتا با نگاهی به چشمان او فهمید او تمام روز را گریه کرده است. ویولت خیلی متواضعانه گفت: «خواهش می کنم مرا ببخش محبوب من، و اجازه بده به تو حقیقت را بگویم.» و سپس جلوتر رفت و خواست دست ویتا را در دست گیرد، ویتا از او فاصله گرفت: «دیگر همه چیز تمام شد.»
«میتیا خواهش می کنم.»
«دیگر حرفی برای گفتن نداریم.»
«میتیا، اگر دوست نداری به من گوش دهی و فکر می کنی همه چیز تمام شده است اشکالی ندارد، ولی من همین امشب خودم را می کشم، چون من نمی توانم بدون تو به زندگی ادامه دهم.» ویولت در حالت عادی نبود.
ویتا گفت: «تو نباید اینگونه حرف بزنی.»
ویولت ادامه داد: «این تنها کاری است که می تواند به من آرامش بخشد...»
ویتا حرف او را قطع کرد: «لوشکا، تو نباید...» ولی در این وقت هارولد و سپس دنیس هم به آنها ملحق شدند. هارولد از ویتا خواست اگر می خواهد با ویولت حرف بزند او را به اتاقش ببرد، او در پاریس دوستان و آشنایان زیادی داشت و می ترسید آنها در آنجا حضور داشته باشند و از موضوع باخبر شوند، چون ویتا و ویولت هر دو خیلی آشفته بودند.
ویتا به ویولت نظری افکند، نگاه ویولت خیلی ملتمسانه بود، ویتا گفت: «با من بیا.» و سپس از پلکان بالا رفت و ویولت نیز پشت سر او بالا رفت. وقتی به اتاق رسیدند ویولت خواست به ویتا نزدیک شود، ویتا با صدای بلند گفت: «به من نزدیک نشو.» و آنگاه بر کف اتاق نشست و یک صندلی جلوی خودش قرار داد و سپس ادامه داد: «از این صندلی جلوتر نیا. اگر جلوتر بیایی دیگر حرفهای تو را نمی شنوم.»
ویولت که اشکهایش جاری شده بود گفت: «چرا با من اینگونه رفتار می کنی میتیا؟ من هیچ کار بدی نکرده ام. من با تمام وجودم به تو عشق ورزیده ام، به تو تعلق داشته ام.»
ویتا با عصبانیت گفت: «تو کار بدی نکرده ای؟! تو به من دروغ گفتی، من به وفاداری تو ایمان داشتم، تو همه ایمانم را نابود کردی، من عاشق تو بودم، تو مرا ناامید کردی. من فکر می کردم تو باکره هستی، من فکر می کردم فقط به من تعلق داشتی.»
«میتیا، این چه حرفی است که می زنی! من هنوز وستال ویرجین توام، تو اشتباه می کنی محبوب من، آنچه تو فکر می کنی بین من و دنیس نبوده است.»
ویتا با خشم گفت: «من از دروغهای تو خسته شده ام، خود تو امروز صبح اعتراف کردی. من دیگر به تو اعتماد ندارم.»
ویولت خواست به ویتا نزدیک شود، ویتا گفت: «نزدیکتر نیا.»
ولی ویولت نزدیکتر رفت، ویتا با صدای بلند گفت: «از اینجا بیرون برو.»
ویولت در حالی که اشک می ریخت گفت: «میتیای عزیزم، چرا اینقدر با من سخت رفتار می کنی؟ من به تو وفادار بوده ام، با تمام وجودم. خواهش می کنم به من فرصت بده، تمام زندگیم در دست توست میتیا، اگر اجازه ندهی حقیقت را بگویم همین امشب خودم را می کشم، من از تو ملتمسانه خواهش می کنم، آن را رد نکن.»
ویتا به ویولت نگاه کرد، ویولت به شدت اشک می ریخت، گونه های زیبایش کاملا خیس شده بود. نگاهش خیلی ملتماسانه بود، ویتا با دیدن او در آن حالت کمی نرم شد، هرچه بود ویولت بیشترین شادی و لذت را به او بخشیده بود، از وقتی دوازده ساله بود و برای اولین بار به خانه ویولت رفت، عشق و محبت کودکانه شان نسبت به یکدیگر، روزهایی که با هم به مدرسه می رفتند، خاطرات خوش اسکاتلند و قلعه دونتریت، ایتالیا و روزی که ویولت برای اولین بار عشقش را به او اظهار داشت و آن انگشتر لاوا را به او هدیه کرد، روزی که در پاریس با هم در نمایشنامه ای که ویتای هجده ساله نوشته بود ایفای نقش کردند، روزهایی که در باغ مادر ویتا در مونت کارلو با هم قدم می زدند و آنگاه آن پیوند بزرگ سافویی، شبی که برای اولین بار با هم معاشقه کردند، سفرهایی که با هم داشتند، روزی که در یک مهمانی برای اولین بار با هم رقصیدند، وقتی نقش جولیان و اوا را بازی می کردند، خیابانهای پاریس، کاروانهای کولیان، وقتی با هم شعر می سرودند، وقتی با هم کتابشان را می نوشتند، همه عشق ورزیدنها، دعواها، شادی ها و اندوه هایشان... برای ویتا نیز زندگی بدون ویولت امکانپذیر نبود. او گفت: «گریه نکن لوشکا، آرام باش.»
ویولت اشکهایش را از گونه هایش زدود ولی سیل اشک همچنان از چشمانش جاری بود. پس از مکثی طولانی ویتا ادامه داد: «آن شب بین تو و دنیس چه گذشت؟»
ویولت گفت: «من هیچوقت به کسی جز تو تعلق نداشته ام، ولی آن شب دنیس از من خواست به یک تئاتر برویم، آن چیزی بود که باید انجام می دادم، اگر از آن خودداری می کردم دنیس اجازه نمی داد با تو به یونان بروم. من دوست ندارم چیزی از تو پنهان کنم محبوب من، نباید چیزی از تو پنهان کنم، ولی از تو می ترسیدم، می ترسیدم اگر به تو حقیقت را بگویم از تصمیمت برای زندگی با من منصرف شوی. در تمام این مدت به خاطر دروغی که به تو گفتم عذاب وجدان داشتم، ولی جرات نداشتم حقیقت را به تو بگویم.» زیرا اگر به یاد داشته باشید ویولت در آن روز به ویتا گفت که با دنیس در مورد کارش صحبتی دارد.
ویتا با سوء ظن پرسید: «همه اش همین است؟»
ویولت گفت: «نه، وقتی به خانه آمدیم دنیس شروع کرد موهای مرا نوازش کردن، من ترسیدم و مقاومت کردم و گفتم اگر این کار را بکند او را خواهم کشت، او هم مرا ترک کرد و به اتاقش رفت.»
ویتا پرسید: «همه اش همین است؟»
ویولت با قاطعیت اظهار داشت: «همه اش همین است.»
ویتا پرسید: «او بیشتر از آن کاری نکرد؟»
«هرگز.. هرگز. اگر این اتفاق افتاده بود خودم را می کشتم، من فقط به تو تعلق دارم، هم جسمم، هم روحم و هم ذهنم.»
ویتا کمی مکث کرد، سپس گفت: «من به تو اعتماد ندارم.»
ویولت اظهار داشت: «به عشقی که بین ما وجود دارد قسم می خورم که همه اش همان بود که گفتم.»
ویتا عصبانی بود: «دیگر عشقی بین ما وجود ندارد.»
ویولت گفت: «تو حرفهای وحشتناکی می زنی میتیا، تو با این حرفهایت مرا می کشی. اگر بدانم تو دیگر مرا دوست نداری خودم را می کشم.»
ویتا با صدای بلند گفت: «چطور آن را از من پنهان کردی؟ چرا به من دروغ گفتی؟ تو بعد از این باز انتظار داری دوستت داشته باشم؟»
ویولت به او نزدیکتر شد، ویتا فریاد زد: «نزدیکتر نیا وگر نه می کشمت.»
ویولت گفت: «محبوب من، عشق من، زندگی من، من واقعا عذرخواهی می کنم که با تو روراست نبوده ام، ولی تا حدی به من حق بده. من مجبور بودم به تو دروغ بگویم، چون تو کمترین کاری که می کردی این بود که از تصمیمت برای زندگی با من منصرف شوی. میتیا، من از هیچی نمی ترسم جز عصبانیت تو، وقتی عصبانی می شوی غیر قابل پیشبینی هستی، تو مرا تنبیه می کنی گویی خودم خواسته ام با او باشم، میتیا تو نمی دانی چقدر از آن مرد متنفرم.»
ویتا می دانست کاملا حق با ویولت است، او در این مورد کاملا بی گناه بود، ولی اهمیت نداد و تنها گفت: «دنیس را صدا کن، با او کار دارم.»
ویولت اطاعت کرد، اما قبل از آنکه از اتاق خارج شود ویتا اظهار داشت: «دیگر گریه نکن، اشکهایت را پاک کن.» ولی ویولت گریه می کرد. ویتا بلند شد و به طرف او رفت، اشکهای او را از گونه اش پاک کرد، و با مهربانی که در آن لحظه از او انتظار نمی رفت گفت: «گریه نکن لوشی، او نباید اشکهای تو را ببیند.» ویولت سعی کرد دیگر گریه نکند، دست ویتا را بوسید و گفت: «حق با توست محبوب من.» و آنگاه از اتاق بیرون رفت. چند دقیقه بعد با دنیس برگشت. ویتا رو به ویولت گفت: «از اینجا بیرون برو.»
ویولت اطاعت کرد. ویتا شروع کرد: «دنیس، خواهش می کنم به سوال من صادقانه جواب بده؛ آیا بین تو و ویولت هیچ رابطه ای از آن گونه بوده است؟»
دنیس پاسخ نداد، او در حالی که مردد بود جواب بدهد یا نه، طول و عرض اتاق را می پیمود. ویتا باز سوالش را پرسید. دنیس پس از مکثی طولانی اظهار داشت: «آنچه می گویم فقط بین خودمان می ماند و به هیچ عنوان از این اتاق بیرون نمی رود.»
ویتا گفت: «قول می دهم، به شرافتم قسم می خورم.»
دنیس اظهار داشت: «من هیچوقت ویولت را لمس نکرده ام، این بخشی از قرارداد ازدواج ما بوده است.»
ویتا پرسید: «هیچوقت؟»
دنیس پاسخ داد: «هرگز.»
ویتا پرسید: «شب قبل از آنکه ویولت و من به لینکلن برویم، تو و ویولت با هم بودید؟»
«بله.»
«آن شب چکار کردید؟»
«با هم به یک تئاتر رفتیم.»
«آن شب فکر نکردی دوست داری ویولت را ببوسی؟»
دنیس عصبانی شد: «من هیچوقت عهدم را زیر پانگذاشته ام، ویولت از من قول گرفته است که هیچوقت با او آن رابطه را نداشته باشم.»
ویتا کمی مکث کرد و سپس پرسید: «خود ویولت چطور؟ هیچوقت تمایل داشته است با تو....»
دنیس حرف او را قطع کرد: «من تا قبل از آنکه نامه های تو را ببینم حتی فکرش نمی کردم ویولت از این مسایل چیزی بداند، حالا هم فکر می کنم او به مردان هیچ گرایشی ندارد.»
«حتی تو؟»
«حتی من.»
«چرا امروز صبح همین حرفها را به من نگفتی؟»
«به خاطر اینکه فکر می کنم این چیزی بین من و ویولت است، حالا هم فقط به خاطر رفع سوء تفاهمی که بین شما به وجود آمده، اینها را گفتم.»
«متشکرم دنیس، متشکرم.»
دنیس می خواست از اتاق بیرون برود، اما ویتا گفت: «چند لحظه صبر کن دنیس.» آنگاه کیفی را به دست او داد و گفت: «لطفا این را به ویولت بده.»
دنیس کیف را از ویتا گرفت و از اتاق بیرون رفت.
این داستان ادامه دارد....
شرح عکس: ویولت ترفیوسیز.

۱۳۹۰ بهمن ۲۸, جمعه

گذری بر یک رابطه عاشقانه سافویی- قسمت چهل و چهارم



به قلم ویتا عثمانی
ویتا به اتاقش رفت، هارولد آنجا بود. هارولد شروع کرد: «تو واقعا تصمیم گرفته ای با ویولت زندگی کنی؟»
ویتا مصمم پاسخ داد: «بله.»
هارولد در حالی که نزدیکتر به ویتا می نشست ادامه داد: «پس خانه مان چه می شود؟ بچه ها؟ مادرت؟ شاید هیچوقت نتوانی به انگلستان برگردی.»
«برای من سخت است ولی هرچه باشد بهتر از آن است که در انگلستان بمانم و مجبور باشم جدا از ویولت، اولین کسی که در تمام زندگیم حس کردم با تمام وجود به من تعلق دارد زندگی کنم.»
«ولی تو قبل از آنکه با من ازدواج کنی ویولت را می شناختی.»
«من اشتباه کردم، به من یاد داده بودند وقتی یک دختر بزرگ شد باید ازدواج کند، از طرفی فکر می کردم ویولت ازدواج می کند، عشقش نسبت به من سطحی و گذراست ولی اشتباه می کردم.»
هارولد لبخند زد و گفت: «ویتا، من تو را خیلی دوست دارم، من آرزو می کردم کاش می توانستم از تو یک دختر داشته باشم، دختری که شبیه تو باشد، تنها زنی که با تمام وجودم او را می ستایم ولی تو دیگر با من...»
ویتا حرف او را قطع کرد: «ویولت منتظر من است، من باید بروم.»
هارولد گفت: «تو خیلی به او وفاداری.»
ویتا چیزی نگفت و می خواست از اتاق خارج شود. هارولد ادامه داد: «صبر کن ویتا، وفاداری خوب است ولی آیا فکر می کنی او هم نسبت به تو همینگونه وفادار است؟»
ویتا با قاطعیت گفت: «البته، من به ویولت ایمان دارم. هارولد خواهش می کنم از اینجا برو، من هم باید بروم، ویولت منتظر من است.»
«صبر کن بانوی من، اجازه بده چیزی را که از مادرت شنیده ام به تو بگویم، پس از آن می توانی بروی.»
ویتا پرسید: «مادرم چه گفته است؟»
هارولد کمی مکث کرد و سپس اظهار داشت: «مادرت آنگونه که تو فکر می کنی فکر نمی کند و من فکر می کنم تو باید آن را بدانی.»
ویتا پرسید: «منظور تو چیست؟»
هارولد باز مکث کرد و آنگاه ادامه داد: «مادرت فکر می کند ویولت آنگونه که تو نسبت به او وفاداری، نسبت به تو وفادار نیست.»
ویتا عصبانی شد و گفت: «مزخرف نگو.»
ولی هارولد با آرامش ادامه داد: «من فقط از مادرت نقل قول می کنم ویتا، او از دنیس شنیده که مدتی است با ویولت رابطه جنسی دارد.»
ویتا به شدت عصبانی شد و فریاد زد: «این دروغ است.»
هارولد با آرامش گفت: «فکر کردم تو باید بدانی.»
ویتا آشفته اظهار داشت: «ولی این حقیقت ندارد.» و از اتاق بیرون دوید. او به سراغ دنیس رفت و در حالی که به شدت عصبانی بود فریاد زد: «به من بگو، آیا آن حقیقت دارد؟»
دنیس پرسید: «منظور تو چیست؟»
«اینکه تو و ویولت با هم معاشقه کرده اید.»
دنیس با عصبانیت پاسخ داد: «این به تو ربطی ندارد. هرچه هست بین من و ویولت است.»

ویتا با عصبانیت گفت: «نه، اینطور نیست، ویولت مال من است، من او را دوست دارم.»

دنیس ساکت ماند، ویتا ادامه داد:«خواهش می کنم به من بگو، قول می دهم اگر این اتفاق افتاده باشد دیگر به ویولت نگاه هم نکنم. تو می توانی او را داشته باشی.»

دنیس اظهار داشت: «در این مسایل دخالت نکن. این فقط به من و ویولت مربوط است.»
ویتا آشفته بود، آستین دنیس را چنگ زده بود و از او خواهش می کرد حقیقت را به او بگوید. آستین دنیس پاره شد، او عصبانی ویتا را هل داد و گفت: «تو یک زن روانی هستی، هرچقدر اصرار کنی به تو نخواهم گفت.»
ویتا به طرف رستوران رفت، آنجا ویولت پشت یک میز کوچک نشسته و منتظر ویتا بود، با آمدن او لبخند زد ولی بلافاصله متوجه شد ویتا به شدت عصبانی است، ویتا روبروی او نشست و بی مقدمه پرسید: «تو هیچوقت به دنیس تعلق داشتی؟»
ویولت به شدت ترسید و سعی کرد چیزی بگوید، اما نتوانست. او از عصبانیت ویتا خیلی می ترسید. ویتا این بار با لحن تندتری پرسید: «هیچوقت به دنیس تعلق داشتی؟»
ویولت فقط توانست با لکنت بگوید: «میتیا، آرام باش، خواهش می کنم.»
ویتا گریبان او را گرفت و گفت: «بگو بله یا نه؟»
ویولت آرام گفت: «بله.»
ویتا پرسید: «کی؟»
ویولت گفت: «شب قبل از روزی که به لینکلن رفتیم.» ویولت خیلی می ترسید، تقریبا یقین داشت که ویتا او را خواهد کشت.
ویتا فریاد زد: «جنده کثیف، دیگر همه چیز تمام شد، تو عشق مرا نابود کردی.» و همچنان که هنوز یقه ویولت را با یک دست گرفته بود، دست دیگرش را بالا برد تا به ویولت سیلی بزند. در نگاه ویولت ترس و التماس موج می زد. ویتا سعی کرد خودش را کنترل کند و دستش را پایین آورد، یقه ویولت را رها کرد و خواست برود. ویولت در حالی که فکر می کرد اگر ویتا او را همانجا می کشت بهتر از آن بود که او را رها کند دست ویتا را گرفت و اظهار داشت: «خواهش می کنم صبر کن عزیزم، آنچه تو فکر می کنی حقیقت ندارد.» ویولت خیلی آشفته بود و اشک از چشمانش جاری بود.
ویتا سعی کرد دست او را کنار زند ولی احساس می کرد تمام نیروی بدنی اش را از دست داده است، او حتی نمی توانست دست ویولت را که در برابر او خیلی ظریف و ریزنقش بود کنار زند. به ویولت گفت: «من باید بروم، اجازه بده بروم.»
ویولت در حالی که گریه می کرد گفت: «عزیزم، فقط اجازه بده حقیقت را بگویم، بعد از آن هر کاری خواستی بکن. خواهش می کنم.»
ویتا گفت: «من نمی خواهم بشنوم.»
در این هنگام دنیس آمد و ویولت را از ویتا جدا کرد، ویتا به اتاقش رفت و وسایلش را جمع کرد، هارولد نیز که در آنجا بود کمکش نمود.
از آن طرف ویولت به دنیس اصرار می کرد اجازه دهد بالا برود و با ویتا حرف بزند. پدر ویولت نیز از راه رسید. او و دنیس مراقب ویولت بودند.
ویتا از پله ها پایین آمد، هارولد نیز چمدان او را حمل می کرد و در ضمن مراقب او بود که به ویولت نزدیک نشود. هارولد آهسته به ویتا گفت: «زود برویم، نگاهش نکن، او یک شیطان است.»
ولی ویتا به ویولت نگاه کرد، ویولت نمی توانست نگاه ویتا را تحمل کند، آخر ویتای پرغرورش گریه می کرد، ویولت آخرین باری که گریه ویتا را دیده بود زمانی بود که ویتا شانزده ساله بود و به خاطر مرگ پدربزرگش که خیلی دوستش می داشت گریه کرده بود. ویولت میدانست چقدر ویتا آشفته است که حتی نمی تواند جلو هارولد و رقیبش دنیس از جاری شدن اشکهایش جلوگیری کند. ویولت آرزو می کرد کاش می مرد و اندوه ویتا را نمی دید. ویولت قادر به حرف زدن نبود، تنها با نگاهی سرشار از حسرت و تمنا به ویتا نگاه می کرد.
ویتا و هارولد از هتل بیرون رفتند، وقتی هارولد وسایل را تحویل راننده تاکسی می داد ویتا که از پشت درب شیشه ای ویولت را نگاه می کرد، با عجله وارد هتل شد و به طرف ویولت دوید. ویولت تعجب کرد، ویتا در برابر چشمان حیرت زده دنیس، «پاپا» و هارولد که پشت سر او وارد شده بود ویولت را محکم در آغوش کشید و در حالی که گریه می کرد گفت: «تو را خیلی دوست داشتم، خیلی زیاد، ولی تو مرا ناامید کردی. تو همه زندگی من شده بودی، من امروز همه اش را باختم.»
ویولت با هق هق گریه اظهار داشت: «تو در مورد من اشتباه می کنی محبوب من، اجازه بده حقیقت را به تو بگویم.»
«من باید بروم، من دیگر به تو اعتماد ندارم، کاش می توانستم همه اش را فراموش کنم، کاش قلبی نداشتم که اینطور به درد آید...»
«عزیزم، میتیا، تو اشتباه می کنی، من به کسی جز تو تعلق نداشتم.»
ویتا گونه ویولت را بوسید و سپس دربرابر نگاه های شگفت زده مردمی که فکر می کردند این اشراف زاده های انگلیسی چقدر عجیب هستند لبش را بر لبهای ویولت نهاد و آنها با اشتیاق یکدیگر را بوسیدند گویی دیگر فرصتی برای بوسیدن هم نداشتند. دنیس و هارولد آنها را از هم جدا کردند، و ویتا در حالی که مرتب نگاهش را به عقب برمی گرداند تا ویولت را ببیند که پاپا و دنیس مراقبش بودند، همراه هارولد از هتل بیرون رفت و با بی میلی سوار اتوموبیل شد. او در اتوموبیل شعری سرود که به خوبی احساساتش را بیان می کند:
مرارت
آری، آنها بی نهایت مهربان بودند، بیش از همه ملایم،
حتی به هنگامه خشم، آنها دست کسی را گرفتند که
بسان یک کودک از آنها اطاعت کرد،
تسلیم در برابر قانونی که درکش نمی کرد.
آنها نمی خواستند گناهانی را سرزنش کنند که عشق و اشتیاق شدید او به بار آورده بود،
نه، آنها بردبار و مسیح وار بودند، می گفتند
«ما تنها دلسوزی می کنیم...» می گفتند آنها تنها جستجو کردند و درصدد برآمدند
تا او را یاری دهند، به او نیرو بخشند، بر او عشق را نمایان سازند؛ ولی او
درحالیکه با گامهای غیرسرکش و رام، آرام آنها را دنبال می کرد،
آنها را که او را به سوی شهرکشان می کشاندند، شهرک اسارتهای ملایم، شهرک بردگی اندیشه،
درحالیکه سرشار از تمردی سرکوب شده بود، مدام سرش را بر فراز شانه اش برمی گرداند،
هنوز آرام با نگاه های فرومانده و بیچاره اش پیکر بی حرکت آن دختر را بر جاده می پایید،
هنوز نغمه عشق میان آنها طنین انداز بود،
ناقوس مرتعش، پرطراوت و چالاکی تا جوابگوی ناقوس دیگر باشد،
سرشار از شکوه و زیبایی جوانی، پربار از مباهات و سرافرازی، بسان شیپوری، قدرتمند،
هنوز پرشهامت، غیور و بیباک، حال بسان ضجه «خداحافظی» مرغی دریایی درهم می شکست.
و آنها، آنها به مهربانی با او نجوا می کردند «بیا!
کنون ما تو را نجات بخشیده ایم. بگذار قلبت التیام یابد. فراموش کن!
آن زن، خطر تو و روحیه شرور و شیطانی تو بود.» او زبان بسته و بی صدا گوش فرا داد،
و آنها گمان کردند تسلیم شده و اعتراضی ندارد. ولی، باز هم،
(با اینکه می دانست آنها خیلی مهربان هستند)
خاطره در درونش طنین می افکند، مصرانه از او تقاضا می کرد: «آن دختر وحشی، شیفته و آزاد بود،
 به هنگام بخشش، پرشکوه و بزرگمنش، آن دختر در بردن یا باختن بی بصیرت بود،
 و مهربان و شفیق، تنها به من عشق ورزید- تنها به من!
آن دختر شجاع و نیرومند بود، و خودمانی، یاری دهنده، جسور، غیور، بامروت و سرزنده،
او بلند همت و پرحرارت بود، تمام اندیشه های او، یک مبارزه، یک حق طلبی بود،
بسان جهازهای پرنشاط، ماجراجو و مخاطره طلب، با گنجینه ای که در دست او بود.
من با او ملاقات نمودم با آن درس که بر لبانم قرار داده بودند،
با او مستدل سخن گفتم، و او سر فرود آورد،
او هیچ استدلال نکرد و از نزاع دست کشید.
او اظهار داشت من باید آزاد باشم، من فکر می کنم او اظهار داشت
به محض آنکه من طلب کنم، همه زندگیش را به خاطر من فدا خواهد کرد.»
و هنوز آنها، او را به پیش می بردند و او هنوز
به عقب، به سوی آن دختر می نگریست که آنجا ایستاده بود، و آنها، راضی و خرسند
او را ترغیب می کردند و او را می ستودند که مطابق اراده شان عمل نموده است.
دوری تدریجی، آنها را از نظر پنهان نمود و آن دختر برگشت و رهسپار گشت.
این داستان ادامه دارد...
شرح عکس: ویتا سکویل وست در حال اجرای برنامه ای برای رادیو بی بی سی. من این عکس از ویتا را خیلی دوست دارم، شما چطور؟ آن اندوهی که درنگاهش است مناسب این قسمت داستان است بنابراین برای این قسمت این عکس را انتخاب کردم.

گذری بر یک رابطه عاشقانه سافویی- قسمت چهل و سوم




به قلم ویتا عثمانی
14 فوریه 1919 بود. صبح بعد وقتی ویتا از خواب برخاست، ویولت هنوز در خواب بود. بیماری ویولت هنوز برطرف نشده بود و برعکس چیزی که ویتا حس می کرد ویولت واقعا قادر به سفر در آن شرایط جسمانی نبود. ویولت دوست نداشت زیاد بی تابی کند و ویتا فکر می کرد حال او بهتر شده است. ویتا گونه ویولت که در خوابی عمیق فرو رفته بود را آرام بوسید، لباس پوشید و از اتاق بیرون رفت. او قصد داشت برای آن روز بعد از ظهر بلیط قطار بگیرد. آنها می خواستند به پاریس بروند و از آنجا عازم سیسیلی گردند. وقتی ویتا به پایین پلکان رسید هارولد و دنیس را با هم دید. او خیلی شگفت زده شد. سعی کرد بدون آنکه آنها او را ببینند به اتاقش برگردد، ولی دیگر دیر شده بود. هارولد و دنیس او را تا اتاقش دنبال کردند و وارد اتاق شدند. ویولت در اثر سروصدا از خواب بیدار شد. ویتا گفت: «خواهش می کنم از اینجا بیرون بروید، ویولت نیاز به استراحت دارد.»
هارولد بی توجه به ویولت به ویتا گفت: «وسایلت را جمع کن برویم.»
ویتا گفت: «از اینجا بیرون برو.» سپس رو به ویولت که مبهوتانه نگاه می کرد اظهار داشت: «بخواب عزیزم، من می گویم بیرون بروند.»
ولی نه هارولد و نه دنیس از جایشان تکان نخوردند. ویتا ادامه داد: «از اینجا خارج شوید، ویولت نیاز به استراحت دارد.»
هارولد دوباره گفت: «خواهش می کنم وسایلت را جمع کن.»
ویتا گفت: «ما قبلا در این مورد با هم صحبت کرده ایم، خواهش می کنم از اینجا برو.»
هارولد صدایش را بلند کرد: «ویتا، تو باید برگردی.»
«من نمی خواهم برگردم.»
«بن افسردگی گرفته است.»
ویتا گفت: «متاسفم این را می شنوم.»
هارولد با عصبانیت گفت: «اگر واقعا راست می گویی باید هم متاسف باشی، ویتا به این ویولت نگاه کن، آیا ارزش آنرا دارد...»
ویتا حرف او را قطع کرد: «در برابر ویولت مودب باش، من در این مورد فکر کرده ام، خیلی زیاد و می دانم ارزش ویولت بیشتر از همه اینهاست.» سپس به ویولت که کنار پنجره ایستاده بود نزدیک شد. ویولت دستش را در دست او حلقه کرد.
هارولد با تنفر و تحقیر نگاهی به ویولت انداخت، سپس رو به ویتا اظهار داشت: «ویولت عقل و هوش تو را برده است، نگاهش کن، عین دخترکهای دلقک و مسخره است، بدجنس، شریر...»
ویتا با عصبانیت گفت: «خجالت بکش، خودت شریر هستی و خیلی بدتر از آن. اگر یک بار دیگر تکرار کنی زبانت را از حلقومت بیرون می کشم.»
هارولد آرام تر گفت: «من ممکن است خیلی بدیها داشته باشم ولی شریر نیستم.»
ویتا ادامه داد: «تو شریر هستی، و سطحی نگر، تو نمی خواهی من و ویولت آزاد زندگی کنیم. تو برو به سیاست برس. بگذار ما هم آنگونه که دوست داریم زندگی کنیم.»
«پس خانه مان چه می شود عزیزم؟ باغمان؟ بچه هایمان؟»
ویتا هنوز عصبانی بود: «تو می خواهی تا آخر عمرم در آن خانه بمانم و گل و گیاه پرورش دهم؟ چرا خودت آنجا کار نمی کنی؟»
«ویتا با من بیا بیرون، می خواهم با تو حرف بزنم.»
«هرچه می خواهی بگویی همینجا بگو.»
«فقط چند دقیقه، خواهش می کنم.»
«همینجا بگو.»
هارولد این بار رو به ویولت گفت: «کاش تو کمی وجدان داشتی...»
ویتا گفت: «خفه شو، با ویولت اینگونه حرف نزن.»
در اینجا دنیس نیز که ساکت بود اظهار داشت: «هارولد تو خیلی بد در مورد ویولت فکر می کنی.»
هارولد رو به ویولت ادامه داد: «تو ویتا را مسموم کردی، تو همه ما را رنجاندی، تو دو خانواده را آشفته کردی، ویتا مهربان بود، ویتا احساس مسوولیت می کرد، ویتا به من و پسرها عشق می ورزید، تو او را گمراه کردی...»
ویتا می خواست حرف بزند، ولی ویولت آرام گفت: «اجازه بده حرفش را تمام کند.»
هارولد ادامه داد: «دنیس تو را دوست دارد، من و ویتا یکدیگر را دوست داریم، بگذار ما به زندگی خودمان ادامه دهیم. بن دلش برای مادرش تنگ شده است. تو هم با دنیس بمان.»
ویولت شروع کرد: «شما به چه حقی وارد اتاق من شدید؟ شما چرا اصرار دارید ما برگردیم؟ هارولد، می دانی چرا ویتا تو را ترک کرد؟ چون تو یک کرم پست و حقیر هستی که لیاقت آنرا نداری که حتی چکمه های ویتا را بلیسی! نه، حتی لیاقت آنرا نداری که زیر چکمه های او قرار گیری! و تو دنیس، تو زیادی مبادی آداب، زیادی قهرمان منش هستی، و من هیچ علاقه ای به تو ندارم، هیچوقت نمی خواستم با تو ازدواج کنم. علاوه بر اینها، هارولد اگر فکر می کنی من بدجنس، شیطان، دلقک و بی ارزشم، این را هم بدان که برای من نظر تو و آدمهایی مثل تو پشیزی نمی ارزد و من همیشه آنگونه که دوست دارم رفتار می کنم و زندگی می کنم. من آزادم و ویتا هم دوست دارد آزاد زندگی کند، حالا بهتر است با آرامش و محترمانه اینجا را ترک کنید و به سراغ زندگیتان بروید.»
دنیس چیزی نگفت و آرام از اتاق خارج شد. او به لابی رفت، در حالی که خیلی ناراحت بود، او در آنجا آرام گریه کرد. اما هارولد در اتاق ماند. او شروع کرد: «ویتا وسایلت را جمع کن.»
ویتا گفت: «تو هم مثل آقای ترفیوسیز بیرون برو.»
هارولد گفت: «ویتا، تو کی می خواهی واقعیت را ببینی؟ این فقط مثل رویای یک دختر مدرسه ای می ماند.»
ویتا عصبانی شد و گفت: «تو نمی توانی تشخیص دهی چه چیزی درست است، برو به کار خودت برس.» و سپس از اتاق بیرون رفت. او ساعتی در خیابانهای اطراف هتل بی هدف پرسه زد، تا بتواند بر خشم و ناآرامی اش غلبه کند. هارولد با ویولت در اتاق ماند. ویولت یک بار به او گفت بیرون برود، اما هارولد بیرون نرفت. ویولت از اتاق بیرون رفت تا ویتا را پیدا کند. او از هتل بیرون رفت و اطراف را به دنبال ویتا جستجو می کرد. ویتا او را دید، به طرف او دوید و گفت: «اوه لوشکا، تو اینجا چکار می کنی؟»
«میتیا عزیزم، تو کجا بودی؟»
«همین حوالی، زود به هتل برگرد، تو باید استراحت کنی. حالت چطور است پری من؟» ویتا گونه های ویولت را نوازش کرد.
«هارولد از اتاق بیرون نرفت، من مجبور شدم بیرون بروم.»
«بیا برویم، با او صحبت می کنم.»
«میتیا، تو خیلی خوب جواب هارولد را دادی، به تو افتخار می کنم.»
ویتا لبخند زد و گفت: «تو هم همینطور لوشی. امروز می توانی سفر کنی؟»
ویولت گفت: «البته، من حالم بهتر است.»
«پس با هم صبحانه می خوریم، بعد از آن من می روم بلیط بگیرم، تو هم کمی استراحت کن.»
ویولت گفت: «اطاعت می کنم.»
پس از آن ویولت به رستوران رفت و ویتا نیز به اتاق رفت تا کیفش را بردارد و در ضمن به هارولد بگوید از آنجا برود.
این داستان ادامه دارد...
عکس: ویولت کپل