کل نماهای صفحه

۱۳۸۹ فروردین ۱۱, چهارشنبه

ویولت و ویتا (دوران رابطه سافویی) 1

اواخر سال 1917 بود. تقریبا یک سال از تولد آخرین فرزند نیکولسونها می گذشت. هارولد بر ویتا فاش ساخت که وقتی در سفر بوده با یکی از کارمندان سفارتخانه رابطه برقرار نموده است. او اظهار داشت که قبل از ازدواج با ویتا با افرادی از جنس خودش رابطه داشته است، اما این اولین باری است که گس از ازدواج به چنین رابطه ای مبادرت ورزیده است. ویتا اگر چه خود تمایلات همجنسگرایانه داشت تا آن زمان هیچ فکر نمی کرد در میان اطرافیانش کسانی با چنین گرایشی یافت شوند. او همواره فکر کرده بود خودش یک استثنا است و سعی کرده بود نسبت به این تمایلات بی اعتنا باشد. او تن به ازدواج با یک مرد داده بود، تن به ایجاد رابطه ای که از آن هیچ لذتی نمی برد. همواره سعی کرده بود عشق و کشش شدیدی که از اوایل نوجوانی نسبت به ویولت داشت را در خود سرکوب سازد و حال می دید این تنها خودش نیست که چنین احساس می کند بلکه همسرش نیز چنین تمایلاتی دارد. برایش زیاد مهم نبود که هارولد خیانت کرده بود بلکه خیلی راحت او را بخشید، اما اظهار داشت که دیگر هیچگاه با او معاشقه نخواهد کرد. آن هنگام هارولد زیاد اهمیت نداد چون تصور می کرد ویتا عصبانی و همینکه خشمش فروکش کند بار دیگر حاضر به معاشقه خواهد شد. ویتا که پس از ازدواج سعی کرده بود با ویولت ارتباطی کمرنگتر برقرار نماید، دوباره تلاش نمود به این اولین دوستش نزدیکتر شود. ویولت به وجد آمد. در طول آن زمستان به ویتا نامه می نوشت و او را ترغیب می کرد تا از همه چیز و همه کس دل بکند و آزاد و کولی وار زندگی کند، چون روحیه او چنین حیاتی را می طلبدروزی به ویتا تلفن کرد و گفت دوست دارد برای دو هفته ای به خانه ویتا بیاید. ویتا با اینکه بسیار مشغول بود پذیرفت. ماه آوریل 1918 بود که ویولت به منزل ویتا آمد. ویتا نمی دانست چطور باید او را سرگرم سازد. با وجود آن کشش شدیدی که از همان دوران کودکی میان آنها وجود داشت، علایق و سلایق آنها از بعضی لحاظ بسیار متفاوت بود. روزها ویتا معمولا در باغ مشغول بود، او عاشق گرورش گل و گیاه بود، در حالیکه ویولت به آن هیچ علاقه نشان نمی داد، لذا غالب اوقات به لندن می رفت، اما عصرها برمی گشت و شب را خانه ویتا می ماند. 18 آوریل بود، پنج روز از آمدن ویولت می گذشت. آن روز ویتا برای اولین بار شلوار مردانه پوشید تا موفع کار در باغ راحتتر باشد. در آن زمان پوشیدن شلوار در میان زنان مرسوم نبود و با پوشیدن آن، ویتا همانطور که خودش نوشته است روحیه ای وحشی پیدا کرد. او در جنگل و مزارع می دوید، از حصارها و درختان بالا می رفت، از روی پرچین ها می پرید، او احساس پسرکی مدرسه ای را داشت که در یک روز تعطیل برای تفریح و بازی رها شده باشد. اگرچه این کارها با روحیه ویولت سازگار نبود ولی عاشقانه او را همراهی می کرد. ویتا می گوید: «او [ویولت] به ندرت با من حرف می زد اما نگاهش را از من بر نمی داشت و در اوج آن فیض و نعمت فراوانم ملتفت شدم که تمام آن زیرموج قدیمی و آن احساساتی که همیشه در مورد او داشتم خیلی قویتر از همیشه بازگشته است.»
آن شب آنها تنها با هم شام خوردند و پس از آن تا پاسی گذشته از نیمه شب با هم صحبت کردند. در واقع بیشتر ویتا گفت و ویولت گوش سپرد. ویتا از احساساتی پرده برداشت که پیش از آن برهیچ ذی نفسی فاش نکرده بود. از تمایلات همجنسگرایانه اش سخن گفت، آنچنان صادقانه و به قدری صمیمانه که پیش از آن با هیچکس چنین صادقانه و صمیمانه نگفته بود و حتی هیچوقت پیش از آن، چنان صداقتی با خودش هم نداشت. پس از آن ویولت از دلباختگی درازمدتش سخن گفت، از اینکه چطور همیشه به او عشق ورزیده است و آنگاه دست دوستش را در دست گرفت و بر انگشتان خود ویتا دلایل عشق ورزیدن به او را برشمرد. ویولت جامه ای از مخمل قرمزرنگ در برداشت، که با یاری بوی خوشش، او را چون گل سرخ دوستداشتنی ساخته بود . صدای دلپذیر و عمیق او همراه با لطافت سرانگشتانش هنگام ابراز عشق، ویتا را سرمست ساخت، نتوانست در برابر آن همه دلربایی مقاومت کند و لبهای او را بوسید. ویولت خونسرد بود، تنها اظهار داشت که دیروقت است و باید به رختخواب برود. آنگاه بلند شد و به اتاقش رفت. ویتا با فانوس او را دنبال نمود و در اتاق ویولت پس از آنکه فانوس را خاموش کرد دوباره او را بوسید، در کنارش دراز کشید و او را در آغوش گرفت. ویولت به خواب رفت اما ویتا تا صبح بیدار ماند، اگرچه چیزی به سپیده دم نمانده بود.

۱۳۸۸ اسفند ۱۰, دوشنبه

وفات ویولت ترفیوسیز



امروز سی و هشتمین سالگرد درگذشت ویولت ترفیوسیز است. او پس از دو ماه تقلا با بیماری در بامداد نخستین روز ماه مارچ 1972 در سن 77 سالگی از دنیا رفت. قبل از مرگ قلم به دست گرفت تا سه سطر زیر را بر کاغذ مرقوم نماید:



My heart was more disgraceful, more alone
And more courageous than the world has known.
O passer-by my heart was like your own.



و آنگاه از این دنیا رهسپار شد تا برای همیشه به تنها معشوقش ویتا بپیوندد که 10 سال زودتر عزیمت کرده بود. بنا بر وصیتش، جسدش را سوزاندند، نیمی از خاکسترش را در کنار مادرش در فلورانس به خاک سپردند و نیمه دیگر را در اطراف صومعه قدیمی سنت لوپ پراکندند.

۱۳۸۸ بهمن ۲۵, یکشنبه

A Letter to My Beloved

Oh darling, I want to see you. I want to hear your voice. I want to put my hand on your shoulder and cry my heart out. Beloved, my beautiful beloved, I have never told you the whole truth. You shall have it now, as a little Valentine gift from me: I have loved you all my life, a long time without even knowing you, loved you as my ideal, my inspiration, my perfection.
Ah and you think it is a flirting fickle flimsy frail falsehood. And I am telling you the truth, as though I only had another hour of life in which to tell it to you. And the supreme truth is this: I can never be happy without you. Ah, I want you, I want you, my own, my own beautiful nymph. You are the grand passion of my life. What could I care as long as we could be together?



Come to me, I've waited so long for you.
I'll make the life a wonderful song for you.




Always, always your
M.

۱۳۸۸ بهمن ۱۹, دوشنبه

چالش



«چالش» یا Challenge نوشته ویتا سکویل وست، تعبیر خیالی یک عشقبازی واقعی است، کتابی که برای محبوب، در مورد محبوب و به جانب محبوب نگارش یافته، آنگاه محبوب خود قلم به دست گرفته و سطر سطر آن را ویرایش نموده است. جولیان رمانتیک، خود ویتا سکویل وست جوان و اوای آزاد و سنت شکن، اولین دوست و محبوبه او، ویولت کپل می باشد.
«چالش» ستایشی از جانب ویتا و ویولت در بزرگداشت آن پیوند شگفت سافویی است، پیوندی که تا آنجا پیش رفت که هر دو را از هر کس و هر چیز دیگر جدا کند تا در دنیایی از زیبایی، آنها را برای همیشه یکی سازد. آن ستایشی ادبی و پرپیرایه نیست، بلکه ویتا آشکارا رو به تمام منتقدانش استدلال می کند و دلایل عشق ورزی اش به ویولت را توجیه می نماید. او از ویولت تصویری بدیع و دل انگیز ارائه می دهد. اوا کامل نیست، بلکه سرشار از کاستی هاست ولی ویتا به گونه ای او را ساخته و پرداخته است که هرکس را جذب می کند، در واقع ویتا خود ویولت را بی هیچ اغراقی توصیف می نماید ولی چون با قلم عاشقانه اش می نگارد، برای ما دوستداشتنی است. وقتی ما، «چالش» را می خوانیم، ویولت را از منظر ویتا به نظاره می نشینیم. این دقیقا نقطه مقابل تصویر ویرجینیا وولف از ویتاست. وولف در رمان «اورلاندو» که برای ویتا و در مورد ویتا نگاشت، ویتا را از هر عیب و گناهی مبرا ساخت و تصویری خیالی و ماورایی از او ارائه نمود.
«چالش» در زمره بهترین آثار سکویل وست قرار ندارد، وقتی او، این کتاب را نگاشت هنوز خیلی جوان بود و تجربه چندانی در قلم زنی نداشت، اما به دلیل ارزش بیوگرافیکی آن از سال 1973 یعنی زمانی که پسر کوچک ویتا، «نایجل نیکولسون» شجاعانه و بسیار بجا یادداشتهای محرمانه مادرش در مورد اشتیاق پرشور سافویی اش نسبت به ویولت را منتشر ساخت، بسیار مورد توجه قرار گرفته است.
«چالش» همراه با «اورلاندو» ویرجینیا وولف و «قلابدوزی انگلیسی» ویولت ترفیوسیز مثلث ادبیات داستانی ویتا و ویولت را تشکیل می دهد و بدون جانبداری، می توانم بگویم اثری است که بیشتر از آن دو اثر دیگر با واقعیت مطابقت دارد.
متاسفانه در میان این سه کتاب تنها «اورلاندو» به زبان فارسی منتشر شده است. من حدود دو سال پیش فصلهایی از «چالش» را ترجمه کردم و اکنون به برگردان «قلابدوزی انگلیسی» مشغولم.
در اینجا دوست دارم برگردان یکی از بخشهای زیبای چالش را ارائه کنم:




غزل روزهای اولیه عشق ورزی آنها، واضح، پاک و شیرین برفراز بهارخوابهای آفروس صفیر زد.
پیرامون آنها همراه با جوانی آنها قدم به درون توطئه ای سرورآمیز نهاد. در میان آسمان آرام و دریا، جزیره با درخشندگی آرمیده بود؛ گویی آزادانه معلق بود، بسان یک رنگین کمان، رنگین و با افسون انزوایش، مسحور. حبابهای آشنا که در اطراف تخته سنگهای همیشگی شکسته می شدند، با حاشیه قیطانی سپیده دم به وسعت قلمرویی سحرآمیز معنا می یافتند. خلوت و زیبایی، ماورای تمام رؤیاهای عاشقان به آنها ارزانی شده بود. آنها اطمینان حاصل کرده بودند که هیچ مزاحمی نمی تواند آشفته شان سازد –چنین مزاحمانی نگه داشته می شدند تا در نبردی نیرومند و صریح مغلوب گردند- هیچ مزاحمی از دنیای بیرونی مگر آنها که به مدد بالها از راه می رسیدند، در حالی که به سرعت از آسمان فرود می آمدند، برای لحظه ای بر جزیره، آن جایگاه غیر مداوم در آغوش دریا، درنگ می کردند و دوباره با بانگ و خروشهای بی قرار به پرواز در می آمدند. پرندگان دریا تنها آشوبگران آرامش و صفای آنها بودند. در سایه درختان زیتون یا سایه کاج ها و صنوبرهای کوتاه قامت، کاجها و صنوبرهایی که مخروطهای کوچکشان بسان گلوله های سیاه رنگ مخملین با نقش و نگارهای شفاف شاخه ها همچون تزئینات سنگی پنجره های گوتیک، در مقابل آسمان آویزان بودند، آنها با تنبلی دراز می کشیدند، در حالی که مرغان نوروزی را نظاره می کردند و ابرهای کوچک سپیدفام که تقریبا همیشه آسمان نیلگون بواسطه آنها منقش بود. سکنه جزیره در هماهنگی با طبیعت، همچون درختان، صخره ها و تخته سنگها یا رمه های سرگردان گوسفندان و گله های بزغاله ها، درآمیخته بودند. اوا و جولیان با حس کنجکاوی و حیرت مواجه نمی شدند، تنها با رضایت و سکوت روبرو بودند. روز به روز همانطور که آنها از جاده دهکده عبور می کردند که در مسیرهای استررو سرگردان گردند تا آنگاه که به درون آفروس درآیند، با لبخندها، دعا و صمیمیتی مواجه می شدند که بسان سایه درختان و آوای دلنشین چلپ چلوپ آب، مسلم و تسلی بخش بود؛ و هر شب، هنگامی که آنها تنها با هم در سرایشان مسکن می گزیدند، سرایی تاریک که با ستارگان مسقف بود، منزلی آرام و خاموش که آوایی مگر صدای حرکت مواج فواره سکوت آن را درهم نمی شکست، آنها می توانستند باور کنند که با دستانی نامرئی مواظبت می شوند، در جزیره، جایی که با اختیار مطلق و قدرت منفرد حکمفرمایی می کردند.
آنها خودشان را تسلیم عشق ورزی افسانه ای نمودند. جولیان به راستی اما مردد می کوشید، ولی اوا با تمام توانایی ذاتی اش، با حق شناسی، نخیر، پرسروصدا به پیش می راند، در حالی که بابت شکیبایی اش، طلب پاداش می نمود و خواستار حقوقش بود. او از به کنار افکندن قیدها و موانعی به وجد می آمد که اگرچه مصممانه آنها را تا جایی که امکان داشت تجاهل می کرد، همواره او را با حضور پنهانشان آزرده می ساختند. سرانجام او توانسته بود عقیده اش در زیستن به خاطر و به جانب محبوب در دنیایی از زیبایی، جایی که مادیات اجازه ورود نداشتند را به کمال برساند. در چنین رؤیایی، چنین خلسه ای از انفراد، آنها به طرزی حیرت انگیز در چشمان یکدیگر، پیروز بودند. اوا تمام حوزه تفاوت، شگفتی و یکتایی اش را بر جولیان آشکار ساخت. با وجود تمام صمیمیت آنها به معنای انسانی، بعضی اوقات جولیان با وحشتی نشاط انگیز به این احساس دست می یافت که دارد در مجاورت یک پریزاد زندگی می کند، آفریده ای که به طور تصادفی از مستوایی دیگر سرگردان شده است. اخلاقیات ناچیز و عطوفت و محبت نوع بشر برای اوا هیچ معنایی در بر نداشت. آنها به طور پیوسته با زبانه آتش ویرانگر آرمانهای خود او می سوختند. حال جولیان به صورتی انکارناپذیر درک می کرد که اوا تمام عمرش را بی هیچ تماسی مگر تماس ظاهری با محیطش زیسته است.
شهوت پرستی اوا که حتی در گزینش هنرهایی که او دوست می داشت خودش را فاش می ساخت، نشانی از شایستگی او برای علاقه و اشتیاق شدید انسانی را ظاهر می ساخت. جولیان غریزه اوا را ملاحظه کرده بود که خود را برای لذت او می آراست؛ جولیان بر تزکیه و تهذیب مشکل پسند و نکته گیری مغرورانه ای آگاهی یافته بود که اوا با آنها، بدن خودش را محاصره می کرد. جولیان به غریزه پیشرفته تر اوا این نشان شایستگی را داده بود که سلوک عاشقانه آنها را به هنری زیبا، لطیف و ناب بدل سازد. اوا ارج و بهای مدارا و خودداری اش، گریز و تجاهلش، و ارزش بی پروایی تند و غیرمنتظره اش را به جولیان آموخته بود. جولیان هرگز کشف نکرد، و از آنجا که کمتر از اوا، اپیکوری و خوشگذران نبود، هیچوقت جستجو نکرد که دریابد اصول اخلاقی اوا تا کجا جبلی و ناخودآگاه یا تا کجا تعمدی و سنجیده هستند. هر دو آنها به آرامی و سکوت، مستوری قدری ناچیز راز و معما را برای ملایم ساختن تندی خودآشکارسازی شان محترم می شمردند.
جولیان شهامت آنرا نداشت که از صداقت و راستی ناخویشتن دار یاری بطلبد تا ارزشها را میان پیوستگی جسمانی و نزدیکی روحی آنها تقسیم کند.
این چه بود، این قید و زنجیر شهوت؟ آنقدر مادی و جسمانی، باز هم آنقدر الزام آور، آنقدر اجباری، گویی می رود تا تقریبا یک پیوند و ایجاب روحانی شود، نه یک نیاز جسمانی؟ آنقدر ناپایدار و باز هم آنقدر عودکننده؟ بسان یک شعله خاموش می گردد تا دوباره زنده شود؟ آنچنان بی اهمیت، آنچنان وقیحانه پیش پا افتاده، ولی در عین حال صمیمیتی چنان دقیق، محکم، کمیاب و تحریردار را بوجود می آورد؟ آن جادویی که در اوقات تابش آفتاب دستهای آنها را بسان پروانه هایی که دسته جمعی بال و پر می زنند به سوی هم می کشید ودر ساعات شب، رها از سلطه و تسلیم آنها را به هم پیوند می داد؟ آن افسونی که آن پرورش محتاط، فردی و موروثی را کنار می زد و غروری را با غروری دیگر جایگزین می کرد؟ آن راز دونفره منحصر به فرد؟ آن جریان آنها را با چنان نیروی کیهانی با هم لگدمال می کرد که در حصار چنبره جوهر شکننده و فانی بشری، تندباد قانونی سنگدل از طبیعت، خشم آلود هجوم می آورد؟
آنها نسبت به یکدیگر هیچ شفقتی نداشتند. مقصود آنگونه شفقتی است که ممکن بود در رابطه ای بخزد که آنها در آن همدستی می کردند در فنا شدن، با گزینش سکونت در هوای پاک و پرمایه قلل کوهستان، با اجتناب از سهولت وادی ها. خشونت و جور هرگز خیلی دور، خارج از رؤیت نبود. آنها با مناعت و سرافرازی عشق می ورزیدند، با شعله ای از شور عشق که هر چیزی را جز آن اصل جبلی لاینفک عشق، آن اشتیاق و هیجان شدید آرمانی را از عشقشان می زدود.
جولیان در حالی که دستانش را دراز می کرد و انگشتانش را در گیسوان لطیف اوا فرو می برد تا آنها را در نرمی آن گیسوان غسل دهد، اظهار داشت: «من با یک مائناد زندگی می کنم.»
از پناهگاه ناهموار قصبها و بوریا، که آن موقع آنها در آنجا در میان تاکستانهایی با ردیف بهارخوابها وقت گذرانی می کردند، گلبندهای درختان مو و برگهای پهن به رنگهای زرد و قرمز روشن، زیبایی، فریبندگی و ظرافت هماهنگ اوا را همچون الماسی مشعشع در برابر آفتاب قاب می گرفتند. سایه های قشنگ ملیله دوزی تاکها، زمین را منقش می نمود و مارمولکهای چابک بر حصارهای ناهموار بهارخواب، به سرعت در تکاپو بودند.
جولیان در حالی که افکارش را دنبال می کرد، گفت:
«تو هیچوقت آرزوی دیگر زنان را در سر نداری... ثبات؟ خانه ای مشترک با من؟ هیچگاه به چنین خواسته ای اشاره نکرده ای؟»
اوا پاسخ داد: «پابندها، من همیشه از دارایی و ثروت بیزار بوده ام.»
جولیان برای مدتی طولانی در او دقیق شد، در حالی که به او می اندیشید، با گیسوانش بازی می کرد، انگشتانش را در انبوه موجدار آن می گنجاند، گونه اش را بر لطافت نازک و شیرین گونه او قرار می داد و می خندید.
سپس اظهار داشت: «پریزاد من، حوری بسیار زیبای من.»
اوا آرام دراز کشیده بود، دستانش را پشت سرش حلقه کرده و نگاهش به جولیان بود، آنگاه که جولیان ادامه داد تا جملات بی ربط و گسسته اش را بر زبان آورد.
«اوای هراکلئون کجاست؟ نقابی که تو پوشیده بودی! من تنها بر پوچی ناچیز تو اصرار می کردم و تو بخاطر غرورت هیچ دفاعی نمی کردی. والاترین مباهات مستتر! پاکدامنی و نجابت افسانه ای ذهن! روح معتبر و دست نخورده، نزد همه همین است. مصون، هتک حرمت نشدنی. کمیاب ترین و لطیفترین خودداری! فراتر و منزه تر از عوامیت، پستی و وحشیگری انبوه مردم! اوای من...»
او دوباره شروع کرد:
«آنقدر کمیاب، آنقدر استثنایی، آنقدر لطیف، آنقدر پاکدامن، آنقدر بی آلایش و بی لکه و ننگ به من تعلق دارد. ماورای آرزوهای فناپذیر. تو به همه رخصت دادی در مورد تو بد قضاوت کنند، خود من هم شامل می شوم. تو لبخند زدی، نه حتی با دقت و توجه، مبادا تو را لو دهد، و هیچ نگفتی. تو خودت را کنار کشیدی. تو زندگی ظاهری ات را به کمال رساندی. آن مشرب بابصیرت، آن شوخ طبعی عمیق... نمی توانستم فکر کنم تو سطحی و کم مایه هستی –و نه همه آن تظاهر و خودنمایی تو می توانست راز و معمای تو را پنهان دارد- ولی ممکن است من بخشوده شوم، من گمان می کردم تو در هر چیزی مگر شیطنت، شرارت و بدجنسی، سطحی و کم مایه هستی. من برای تو پیش بینی کردم» -او خندید و ادامه داد- «حرفه مهمی به عنوان یک ویرانگر مردان. یک فاحشه بزرگ. اما در عوض تو را یک عاشق بزرگ و بسیار خوب یافتم. یک عاشق بزرگ.»
اوا گفت: «اگر هم بدجنس و شیطان باشم، عشق من در برابر تو از بدجنسی و شیطنت فراتر می رود؛ آن جلوی هر گناه و تقصیری را می گیرد.»
جولیان برای لحظه ای صورتش را میان دستانش قرار داد.
«من به تو ایمان دارم، من این را می دانم.»
اوا در حالیکه راست می نشست و موهایش را از چشمانش کنار می زد اظهار داشت: «من شیوه دیگری برای عشق ورزی نمی شناسم،» او ادامه داد: «من بی ریا و وفادار هستم. این عشقی خودپسند است. من برای تو جان می دهم، با خوشحالی، از روی میل، بدون ذره ای تأمل، ولی ادعایی را که نسبت به تو دارم برای هیچکس و هیچ چیز قربانی نخواهم کرد. همه آن افراطی است. من مطالبات هنگفتی دارم. من بایستی تو را دربست برای خودم داشته باشم.»
جولیان سربسر او گذاشت:
«تو ازدواج با مرا قبول نکردی.»
اوا جدی بود.
«آزادی، جولیان! رمانس! دنیا پیش روی ماست تا موافق میل در آن سرگردان شویم؛ نمایشگاه هایی تا در آنها پایکوبی کنیم، مردمان ناشناسی که مصاحبشان شویم، تا لبخند را در چشمان آنها نظاره کنیم و "عاشقان" آزاده و بامدارایی که بر لبهایشان پرورده می شوند. تا پوزه آداب دانی را به خاک بمالیم، تا کرسی ای که بر آن جلوس کرده را برباییم! چه کسی از آنها با تمام آن حواس پنجگانه شان خواهد توانست اسب تندرو خدایی را به ارابه چاپار افسار کند؟»
به نظر جولیان آمد که اوا با تشعشع و پرتویی باطنی و فرامادی منور شده است، نوری که از چشمانش می تابید و حقا باشکوه و پرمایه در تبسمش مشتعل و سرخ فام بود.
او اظهار داشت: «ولگرد! آیا زندگی یک کارناوال طولانی است؟»
«و یک صداقت و راستکاری طولانی. من ترا پیش روی جهان از آن خود خواهم دانست و نارضایتی آن را طلب خواهم کرد. من ترا آزاد خواهم کرد... نه، وقتی از من خسته شدی ترا ترک خواهم کرد. من بالهای طلایی عشق را نخواهم چید. ترا با پیمانها نخواهم رنجاند، که ترا تهدید به نقض عهد نمایم، به زور از تو سوگندی بستانم که هر دو باید بدانیم تنها ادا شده تا شکسته شود. ما آن را برای میانسالی باقی خواهیم گذاشت. میانسالی... به من گفته شده چنین چیزی وجود دارد؟ بعضی اوقات فربه است، بعضی اوقات رنگ پریده، یقینا همواره مایه افسردگی است! ممکن است معقول، کامیاب و خشنود باشد. بعضی اوقات، به من گفته شده حتی عشق می ورزد. ما جوان هستیم. جوانی!» در اینجا صدایش را پایین آورد، «بالدار، آسمانی، یزدانی و مقدس.»

وقتی جولیان در مورد جزیره ها با اوا صحبت می کرد، او گوش فرا نمی داد، اگرچه جرأت نمی کرد جلوی جولیان را بگیرد. جولیان صحبت می کرد، می کوشید او را علاقمند سازد، تلاش می کرد تا در او اشتیاق و هواخواهی برانگیزد. جولیان در حال گفتگو همواره چشمانش را به دریا می دوخت چون غریزه ای غامض به او هشدار می داد نگاهش را به سوی رخساره اوا منحرف نکند؛ گاهی اوقات آنها در میان تاکها بودند، تاکهایی که در سرخی برنزی و کهربایی ماه سپتامبرشان به شرابی می مانستند که از ثمره آنها روان بود، و از آنجا دریا سوسو می زد، زمخت و بیرحمانه آبی در میان آن برگهای پرتب و تاب، دریا که به درون حصارهای هموار صدفی تموج داشت؛ بعضی وقتها آنها بر صخره های سطوح پایینی بودند، در یک روز بادخیزتر، وقتی که طره های سپید از خیزابها بالا می جهیدند و حبابهای ریز با شدتی قیطانی در برابر جزیره بر کناره کم ژرفای سبزرنگ درهم می شکستند؛ و گاهی وقتها پس از هوای گرگ و میش غروب، آنها به بالای بهارخوابهای زیتونی می رفتند زیر نور ماه که از میان درختان در دنیایی بطور غریب خاکستری و نقره ای بالا می رفت، دنیایی بطور غریب و متباین بی نصیب از رنگ. جولیان همچنانکه بر زمین دراز کشیده بود، سخن می گفت در حالیکه دستانش سخت به خاک آفروس فشار وارد می کرد. تماس با آن به جولیان شهامتی می بخشید که به آن نیاز داشت... او سرسخت و خودسرانه سخن می گفت؛ در نخستین هفته با آتش الهام، پس از آن با استقامت وفاداری. این سخنگویی های تک نفره همیشه به یک نحو به پایان می رسید. جولیان نگاهش را از دریا به رخساره اوا می دوخت، سخنش را از وسط موقوف می ساخت و بطور غیرمنتظره به سوی اوا می شتافت و گیسوان او، گلوی او و دهان او را هدف بوسه هایش قرار می داد. آنگاه اوا مسرورانه و با خوشگذرانی بسوی او برمی گشت، و در میان بازوان او انعطاف می یافت و بزودی زیبایی و ظرافت گفتار زمزمه گر او، جولیان را دوباره افسون می کرد، تا وقتی که برفراز لبان اوا، منازعه آفروس را به دست فراموشی می سپرد.

۱۳۸۸ بهمن ۳, شنبه

نامه ای از ویتا به ویولت

نامه زیر را ویتا در 58 سالگی برای ویولت نگاشته است:


3 سپتامبر 1950
محبوب من،
آن پیشامدی پرمعنا و راستین در زندگانی من و در قلب من بود برای اینکه آنروز همراه تو باشم. ما برای هم خیلی اهمیت داریم، اینطور نیست؟ هر چقدر هم زیاد مسیرهای ما ممکن است از هم دور شود. من فکر می کنم ما چیزی فناناپذیر را میان خودمان به دست آورده ایم، درست نمی گویم؟ مدام به گذشته ها برمی گردم، به نیمکت جایگاه مطالعه در اتاق پدرت در خیابان گروسونور- و سپس در دونتریث- و آنگاه به همه آن وقایعی که پس از آن اتفاق افتادند. Glissons, mortels1... اما این چه قید و زنجیری است، لوشکا، محبوب من، این چه عهد و میثاقی است، عهد و میثاقی از دوران کودکی و قید و زنجیر آن شور و اشتیاق و علاقه شدیدی که متعاقب آن شکل گرفت، به گونه ای که هیچکدام از ما هرگز با هیچکس دیگری نداشته ایم و نخواهیم داشت.
آن، ارتباطی بس عجیب بود، تنها متعلق به ما بود، در بعضی اوقات ناکام و در دیگر اوقات شاد و سعادتمند، اما در نوع خود بی نظیر، و برای من بی نهایت عزیز، پرارزش و فوق العاده بود و (اجازه دارم بگویم؟) برای تو نیز چنین بوده است.
آنچه من در مورد آن دوست می دارم این است که همواره ما دوباره به هم می رسیم، هرچقدر هم میان ملاقاتهای ما وقفه های طولانی ایجاد شود. به نظر می رسد زمان نمی تواند هیچ تفاوتی را به وجود آورد. من گمان می کنم این یک جور نامه عاشقانه است. عجیب است که بایستی برای تو یک نامه عاشقانه بنگارم بعد از این همه سال- وقتیکه ما آن همه نامه های عاشقانه سرشار از مهر و محبت برای یکدیگر نوشته ایم. اما خوب، چون تو، تویی و من، منم.
اوه، تو برای من کتابی در مورد الیزابت برت برونینگ ارسال داشتی. از تو سپاسگزارم لوشکای محبوب من، لوشکای باگذشت و بلندنظر من، و تو به من یک قالب زغال سنگ سیاه هدیه کردی. آن قالب با شور و هیجان عشق و محبت که همواره هرگاه به تو می اندیشم، قلبم را شعله ور می سازد، روشن می گردد. تو گفتی آن سه ماه دوام خواهد آورد، و لیکن عشق و محبت ما، چهل سال و بیشتر است که پابرجا مانده است.
میتیای تو
1. عبارت صحیح، نقل قولی از Pierre-Charles Roy به صورت زیر است:
“Glissez, mortels, n’appuyes pas” معنای آن چنین است: «مردان فناپذیر، بگذارید آهسته بگریزیم و خودمان را اینجا معطل نکنیم.»


( The Other Woman by John Phillips ترجمه ویتا عثمانی)

۱۳۸۸ دی ۲۷, یکشنبه

نامه ای از ویولت ترفیوسیز به ویتا سکویل وست

22 جولای 1918
... برای 16 شب منتظرانه گوش به صدای باز شدن درم بودم، برای شنیدن صدای نجواکنان تو که بگویی «لوشکا»، درست همانگونه که وقتی وارد اتاقم می شدی، زمزمه می کردی، و امشب تنها هستم. باید چکار کنم؟ چطور بتوانم به خواب روم؟ ... نمی خواهم بخوابم، از ترس اینکه با این اندیشه که تو نزدیک من، در کنار منی، از خواب بیدار شوم و بازوانم را دراز کنم تا ... جای خالی تو را در آغوش گیرم.

میتیا، این را به خاطر می آوری؟

همه آنچه از عشق و محبت می دانم را از تو آموخته ام
و بر همه آنچه عاشقان می توانند بشناسند، آگاهی دارم
از زمانی که عشق ورزی پرشور و اشتیاق بوجود آمد، به تو عشق ورزیدم
لطافت و ظرافت تن فرزانه تو، احساسات مرا به سوی یک حس غریب سوق داد
و قلب خردمند تو، خودش را برای من آراسته کرد و زینت بخشید.
آیا این تو نبودی که به من آموختی چگونه به تو عشق بورزم،
چطور تو را به دست آورم، بر تو پیروز شوم،
چطور اکنون به خاطر تو درد و رنج را تحمل کنم.
از وقتی تو پیدا شده ای، تا زمانی که حیات من دوام آورد،
تمام عواطف عینی من، تمام نیرو و توان من،
تمام احساسات و مشاعر واقعی من متعلق به تو باشد؟
کنون من به خاطر تو رنج می برم و درد می کشم
با همان مهارتی از خلسه و وجد خودسوز که مرا به هیجان و تپش می آورد،
(شاید روزی مرگ اندیشه آن را برچیند!)
تو از دستان واقعی عشق، مرا به دست آورده ای.

من فکر می کنم حالا تو تصدیق می کنی که این نوع زندگی را نمی توان به پیش برد، که ما بایستی یک بار دیگر و برای همیشه، همه شجاعت و دلاوری مان را در دو دست بگیریم و با هم به خارج عزیمت کنیم. کنون ما چه جور حیاتی را به پیش می بریم؟ مال تو، یک زندگی ننگین، پست، نفرت انگیز و رسوا و دروغی تنزل دهنده به عالم، در حالی که به صورت رسمی مجاور کسی هستی که برایش هیچ اهمیتی قائل نیستی، نه به او توجه و علاقه داری و نه دلواپس و غمخوار او هستی، مدام با آن شخص هستی، شخصی که در ذات خودش مرا سخت عصبانی می کند، دائما نظارت می کند و سوال می پرسد، مراقب است تا ببیند آیا عکس العمل مورد انتظارش وقوع نمی یابد، سوال می پرسد تا کاملا مطمئن شود کس دیگری در زندگانی تو نیست!

من برای هیچ کسی غیر از تو ذره ای اهمیت قائل نیستم و علاقه ندارم، مطلقا گمشده، شکست خورده، به صورتی نکبت بار ناتمام و ناقص، محکوم به پیشبرد حیاتی پوچ و بی هدف، که دیگر برای من کوچکترین جذابیتی ندارد...
تصویر دلگشایی است، اینطور نیست؟ و تو می دانی چطور آن حقیقت دارد. در هر حال، من از تو درخواست می کنم که افسانه اچ.ان. {هارولد نیکولسون همسر ویتا} را به سوی مرگ برانی. این تنها راهی است که می تواند ما را نجات دهد و آزادی بخشد، تنها مسیری است که آرامش، صفا و آسایش هر دو ما را تضمین خواهد کرد.
ای کسی که من و تو تنها به هم تعلق داریم و تنها باید سرپرست، همراه، مصاحب و پرستار یکدیگر باشیم، من فکر می کنم "چیزهای بسیار زیادی است که گفته شود تا انسان (بطور موقت) بمیرد". آنچه مرا بسان یک چاقو زخمی می کند این است که به خاطر آورم تو را در اینجا در این اتاق در حالیکه بر آخرین چیزهایی نظارت می کردی که بسته بندی می شدند تا همراه تو رهسپار گردند، دو هفته پیش. وقتی به آن فکر می کنم و اینکه تو بر پله ها منتظر منی، از درد و رنج همه آن کاملا و واقعا احساس ضعف و غش به من دست می دهد. خدای من، ما چقدر شاد و سرورآمیز بودیم و کنون، زندگانی در میوه خاکستر دارد. هیچی نیست که انتظارش را بکشی، به استقبالش بروی، هیچی.
من هرگز فکر نمی کردم بخواهم (یا بتوانم) اینگونه عشق و محبت بورزم...



(متن انگلیسی از کتاب Violet to Vita، ترجمه ویتا عثمانی)

۱۳۸۷ اسفند ۱۹, دوشنبه

سالروز تولد ویتا سکویل وست



امروز، 9 مارچ، صد و هفده امین سالروز تولد شاعر بزرگ، ویتا سکویل وست است. قبلا در مورد او نوشته ام، در آینده نیز انشاء الله خواهم نوشت.

روز جهانی زن

دیروز روز جهانی زن بود. 152 سال پیش در چنین روزی، زنان کارگر کارگاه های پار چه بافی و لباس دوزی در نیو یورک به خیابانها ریختند و خواهان افزایش دستمزد، کاهش ساعات کار و بهبود شرایط بسیار نامناسب شغلی زنان شدند. این تظاهرات با حمله پلیس و کتک زدن زنان به هم خورد.
سال ۱۹۱۳ "دبیرخانه بین المللی زنان" (یکی از نهادهای انترناسیونال سوسیالیستی دوم)، هشتم مارس را با خاطره مبارزه زنان کارگر در آمریکا، به‌عنوان «روز جهانی زن» انتخاب کرد. در همان سال، زنان زحمتکش و زنان روشنفکر انقلابی در روسیه تزاری و در سراسر اروپا، مراسم «۸ مارس» را بشکل تظاهرات و میتینگ برگزار کردند.
هشتم مارچ بزرگداشت همه آن زنانی است که برای بدست آوردن حقوق خود مبارزه کرده اند. هشتم مارچ روز بزرگداشت ارزشهای انسانی است، روز در هم شکستن فاصله هاست، روز ستایش آزادی و آزادگی است.

۱۳۸۷ بهمن ۲۲, سه‌شنبه

ویولت و ویتا ( دوران کودکی و نوجوانی ) بخش 3


رزاموند چهار سال بزرگتر از ویتا بود. اولین بار وقتی ویتا 6 ساله بود رزاموند به Knole آمد تا او را سرگرم سازد، زیرا ویتا تک فرزند بود. بعد از آن، او سر کلاس درس معلم سرخانه ویتا حاضر می شد و با وجود تفاوت سنی، آن دو همدرس بودند. ویتا در 12 سالگی به مدرسه فرستاد شد و پس از آشنایی با ویولت، رزاموند و دیگر همبازی هایش را به فراموشی سپرد. وقتی دوره نقاهت را در مونت کارلو سپری می کرد، مادرش از رزاموند دعوت کرد تا برای مدتی با ویتا بماند. ویتا ناراضی بود اما پس از گذشت یک هفته نسبت به رزاموند میل پیدا کرد. رزاموند همیشه ویتا را خیلی دوست داشته بود و چون بسیار مهربان و باگذشت بود با وجود آنکه دختری معمولی بود ویتا را جذب کرد. ویتا در دستنوشته محرمانه اش اظهار می دارد که هرگز راجع به پسرها آنگونه فکر نکرده و تنها دخترها هستند که او را جذب می کنند. آنگاه از ویولت و رزاموند می گوید ولی خاطرنشان می سازد که هرگز با رزاموند معاشقه نداشته است. در همان دوران با هارولد نیکلسون آشنا شد. پسری که 6 سال از او بزرگتر بود. هارولد شغلی را در سفارت بریتانیا در مادرید عهده دار بود. ویتا نوشته است هارولد برای او یک همبازی خوب بوده است و اگر چه آنگونه پرشور به رزاموند علاقمند بوده، از گفتگو با هارولد بیشتر لذت می برده است. گفتگو با رزاموند، سطحی و معمولی بود و با اینکه ویتا شیفته او بود، گاهی از گفتگو با او خسته می شد. نامه های رزاموند به ویتا همه تکراری هستند بر عکس نامه های ویولت که بسیار متفاوت و شیوا می باشند. در همین دوران بود که هارولد به ویتا پیشنهاد ازدواج داد و ویتا آن را رد کرد. او بیشتر وقتش را با رزاموند می گذراند. هارولد به مادرید رفت و وقتی برگشت دوباره پیشنهاد داد. ویتا رد کرد، ولی مادرش دوست داشت ویتا این پیشنهاد را بپذیرد. ویتا به مادرش گفت دوست دارد در یک برج تنها با کتابهایش زندگی کند، جایی که پای هیچ مردی به آنجا نرسد. مادرش در یادداشتهای روزانه اش می نویسد که ویتا دختری عجیب و غریب است، او به پسرها علاقه نشان نمی دهد، و هیچ پسری هم جز هارولد از او خوشش نیامده است. مادر ویتا فکر می کرد هارولد پسر خوبی است حتما باید ویتا پیشنهاد او را بپذیرد. در همان هنگام رزاموند با اجبار خانواده اش نامزد کرد و پس از آن وقتی هارولد برای بار سوم به ویتا پیشنهاد داد ویتا آن را پذیرفت. اما خواست کسی از نامزدی آنها باخبر نشود. رزاموند که نامزدی خودش را به هم زده بود کمی غیرتی شده بود اما زیاد اهمیت نمی داد چون نامزدی ویتا و هارولد بسیار مبهم بود و او می دانست که اگر چه ویتا به هارولد علاقه دارد اما با شور و اشتیاق به خود او عشق می ورزد. ویتا، هارولد و رزاموند با هم به ایتالیا رفتند. در آنجا ویتا و رزاموند بیشتر وقتشان را با هم می گذراندند و به هارولد توجهی نداشتند. هارولد پی برد رابطه ویتا و رزاموند بالاتر از یک دوستی معمولی ولی چیزی نگفت تا آنکه ویتا از او خواست آنها را تنها بگذارد. هارولد به قسطنطینیه برگشت. او در سفرت بریتانیامشغول بود و مرتب به ویتا نامه می نوشت، نامه های ویتا مختصرتر و سردتر می شدند. غالب اوقات به نامه های هارولد پاسخ نمی داد. هارولد از او خواست لااقل زمانی که رزاموند استراحت می کند به نامه های او جواب دهد.

در این دوران بود که ویولت به لندن برگشت. رابطه او و ویتا خیلی کرنگ شده بو و او می ترسید مبادا ویتا خیال ازدواج در سر دارد. تقریبا یک ماه از برگشتن کپلها به انگلستان می گذشت که خانواده ویتا آنها را به یک مهمانی بزرگ دعوت کردند. ویولت که در آن مدت خودش را در خانه حبس کرده بود و از بی تفاوتی ویتا رنجیده بود، این فرصت را مغتنم شمرد و به Knole رفت. آنجا پس از حدود دو سال دوری دوستش را دید که بسیار بلندقد و زیبا شده بود. او 41 سال بعد دراتوبیوگرافی اش نوشت: " هیچکس به من نگفته بود ویتا به یک زیبایی تبدیل شده است. تمام آن کاستی های ظاهری اش از بین رفته بود، او بلند قد و برازنده بود نگاه های عمیق او که از اجدادش به ارث برده بود بسان آبگیری بود که از آن مه صبحگاهی بلند شده باشد. شاید هلو به رنگ چهره او حسودی می کرد. " او سپس می نویسد همه مردان جوان به ویتا توجه داشتند. رفتار ویتا با ویولت نسبتا سرد بود، ولی هنگام صرف شام آمد و دقیقا روبروی ویولت نشست. ویولت سعی کرد صمیمیتشان را به او یادآور شود لذا طبق عادت گذشته با او به زبان فرانسه سخن گفت. "ویتا، آیا من زیبا شده ام؟" ویتا لبخند زد و به فرانسه پاسخ داد : " درست به زیبایی همیشه". مردی کنار ویولت نشسته بود و بااو شروع به صحبت نمود. ویولت برای آنکه غیرت ویتا را به جوش آورد از او استقبال کرد و پس از صرف شام، قبل از آنکه ویتا متوجه شود به باغ رفتند و تا نیمه شب بازنگشتند. ویولت آن مرد را دست انداخت و دست آخر از مرد جدا شد در حالی که او را ناامید و عصبانی ساخته بود. ویتا منتظر ویولت ماند، او را جستجو کرد و سپس در حالی که سخت رنجیده و غیرتی بود، مجلس را ترک کرد و به اتاق خوابش رفت. او بیدار در اتاق تاریک دراز کشید و به ویولت اندیشید. ساعت از نیمه شب گذشته بود که ویولت به عمارت برگشت. او راهروهای طولانی را پشت سر گذاشت و به اتاق ویتا رسید. از آنجا که فکر میکرد ممکن است ویتا به خواب رفته باشد، در نزد، بلکه خیلی آهسته در را باز کرد و وارد شد. ویتا خواب نبود و گفت: " سلام ویولت، تو کجا بودی؟" ویولت دانست نقشه اش خوب جواب داده است، او به طرف ویتا رفت، ویتا بلند شد و از لبان هم بوسه گرفتند. ویتا دوباره پرسید: " تو کجا رفته بودی؟" ویولت هم پیروزی اش در ناامید نمودن آن مرد جوان را برای دوستش تعریف کرد، اما ویتا برعکس همیشه اهمیت نداد، ویولت لبان ویتا را بوسید و پرسید: "تو عاشق شده ای؟ " ویتا همانطور که در دستنوشته محرمانه اش نوشته است پاسخ منفی داد، چون فکر می کرد با وجود دوری از ویولت، باز او را بیشتراز رزاموند دوست دارد. سپس از ویولت خواست کنارش بماند و آنها بر یک تختخواب به خواب رفتند. اگر چه ویولت فکر می کرد ویتا دیگر آن احساسات گذشته را نسبت به او ندارد ولی ویتا فقط به او می اندیشید. دیگر نامه های هارولد بی پاسخ ماندند و هارولد فکر می کرد این رزاموند است که ویتا را از او دور می سازد. پس از آن، ویتا و ویولت چند بار به دیدار هم رفتند. یک بار ویتا به لندن رفت و آنها با هم به تئاتر رفتند، پس از آن کنار هاید پارک پیاده شدند و شروع به قدم زدن و گفتگو نمودند. تمام آن شور و اشتیاقی را که ویتا در قبال ویولت داشت برگشته بود، آنها زمان را فراموش کردند و وقتی به خود آمدند دیروقت بود و سه بار هاید پارک را دور زده بودند. وقتی ویتا به خانه برگشت در دفتر وقایع روزنه اش از احساسات پرشورش نسبت به ویولت نوشت و اینکه قادر نیست به ازدواج با هارولد تن در دهد. فردا صبح، برای هارولد نامه نوشت که اگر همین حالا تمامش کنند و از هم جدا شوند بهتر است تا اینکه بعدا این اتفاق بیفتد. هارولد عصبانی شد و در پاسخ، رزاموند را متهم نمود. او به ویتا خاطرنشان کرد که این رفتارش درقبال او غیراخلاقی است، بعلاوه از او خواست که به محض دریافت نامه، پاسخ نهایی را برایش بفرستد که آیا واقعا می خواهد از او جدا شد یا خیر. وقتی نامه هارولد به دست ویتا رسید که ویولت برای غیرتی کردن او زمزمه نامزد شدن با یکی از خواستگارانش را سر داده بود. ویتا از دست او عصبانی بود و لذا با هارولد موافقت نمود. اما هنوز به ویولت نگفته بود که نامزد دارد. ویولت برای شرکت در مهمانیها به Knole می رفت و همیشه در نیمه شب به اتاق ویتا وارد می شد تا با هم صحبت کنند و همواره قبل از خارج شدن، لبان او را می بوسید. هارولد به انگلستان برگشت و تاریخ برگزاری مراسم ازدواج در روزنامه چاپ شد. ویولت آن را خواند و سپس نامه ای طولانی برای ویتا نوشت که ضمن شکایت ازپنهانکاری ویتا، با تمسخر و کنایه از دست دادن آزادی اش را به او تبریک بگوید. او به مراسم ازدواج نرفت ولی رزاموند با اینکه خیلی دلش شکسته بود در مراسم حاضر شد و قبل از شروع مراسم در حالی که سعی می کرد در برابر جاری شدن اشکهایش مقاومت کند، ویتا را که به شدت به خاطر از دست دادن آزادی اش گریه می کرد آرام نمود. ویتا 21 ساله بود که ازدواج کرد. او در شب ازدواجش شعری طولانی و مرثیه وار در مورد از دست دادن آزادی اش و خانه پدریش سرود که در اولین مجموعه شعری اش به چاپ رسید. پس از ازدواج، به مدت چهار سال با ویولت یک رابطه دوستانه معمولی داشت. آنها به هم نامه می نوشتند و گاهگاهی ویولت برای چند روزی با ویتا در منزل جدیدش Long Barn می ماند. اما رابطه ویتا و رزاموند خیلی کمرنگ شد، زیرا ویتا دیگر به او علاقه ای نداشت. ویتا 4 ماه اول زندگی مشترک را با هارولد در قسطنطینیه ماند اما به زودی دلش برای انگلستان تنگ شد و به وطن برگشت. لذا آن دو غالب اوقات از هم دور بودند. در طول این 4 سال آنها دارای دو فرزند پسر به نامهای بندیکت (1914) و نایجل (1917) شدند.

قطعه منتخبی از یک نامه از ویولت 16 ساله به ویتای 18 ساله



8 اکتبر 1910

از خود می پرسم آیا بایستی به پرسش تو پاسخ گویم؟ پرسشی که گذشته از اینکه خیلی تند و بی ملاحظه و فاقد حس تشخیص می باشد، سزاوار سرزنشی سخت و زننده است.پاسخ بده، پاسخ نده، پاسخ بده! اوه به شیطان با حزم و با بصیرت!

خوب، تو رک و بی پرده از من می پرسی چرا به تو عشق می ورزم... ویتا، من به تو عشق می ورزم چون خیلی سخت مبارزه کرده ام تا تو را به دست آورم... ویتا، من به تو عشق می ورزم زیرا هرگز حلقه ام را به من برنگرداندی. تو را دوست می دارم چون هیچوقت در هیچ امری تسلیم نشده ای، به تو عشق می ورزم زیرا هرگز پیمان تسلیم نمی بندی. من به تو عشق می ورزم به خاطر بینش و فراست شگفت آور تو، به خاطر روح پاک و فرهیخته تو، به خاطر عروج ادبی تو، به خاطر عشوه گری های ناخودآگاهانه تو، من به تو عشق می ورزم زیرا به نظر می رسد هرگز در عشق ورزیدن به من دچار شک و تردید نمی شوی! من در تو چیزهایی را دوست دارم که در خود من نیز وجود دارد: تخیل، ابتکار، موهبتی برای سخنگویی، ذوق، سلیقه، فراست، شهود، اشراق و دسته ای از صفت دیگر...

ویتا، تو را دوست می دارم، چون روح تو را شناخته ام.

ویولت و ویتا (دوران کودکی و نوجوانی) بخش 2


رابطه آن دو پس از این دومین دیدار روز به روز قوی تر و صمیمی تر شد، در طول آن زمستان ویولت چند بار به ملک بزرگ اجدادی ویتا Knole که عمارتش به قرن 14 تعلق داشت، دعوت شد. آنها بیشتر وقتشان را با هم می گذراندند، با هم به مدرسه می رفتند، با هم کتاب می خواندند و با هم به کنسرت می رفتند . تابستان 1908 ویتا را پس از مرگ پدربزرگش نزد کپلها می فرستند تا راحتتر بتواند آن فقدان را تحمل کند. آن موقع کپلها در قلعه ای در اسکاتلند اقامت داشتند و ویتا می نویسد که چطور ویولت هر روز اتاق او را مملو از گلهای خوشبو و رنگارنگ می ساخت و در طول راهروهای طولانی آن قلعه با خنجر او را دنبال می کرد. ویتا به یاد ندارد تا آن موقع شبی را با کسی گذرانده باشد ولی می گوید همان شبهای اسکاتلند تنهایی شبهای 16 سال گذشته زندگیش را جبران می کرد، زیرا او و ویولت کنار هم در تاریکی دراز می کشیدند و با هم صحبت می کردند و این بیداری تا سپیده دم امتداد می یافت، در طول شب صدایی جز صدای جغدها خلوت صمیمانه آنها را به هم نمی زد و 15 سال بعد نوشت: "هنوز صدای جغدها برای من یادآور حضور شیرین و لطیف او در آن اتاق تاریک است که با لحنی ملایم و دوستداشتنی با من سخن می گفت صدایی که مرا از خود بی خود و سرمست می ساخت. "
آن سال زمستان ویولت به ایتالیا رفت، اما قبل از عزیمت بر ویتا فاش ساخت که عاشق اوست، ویتا دست و پایش را گم کرد و با لکنت برای اولین بار او را "محبوب من" خطاب نمود، در آن موقعیت قادر نبود احساسش را شرح دهد، ولی بعدا اظهار داشت که دقیقا همین احساس عاشقانه را در قبال ویولت داشته، اما ترسیده اگر آشکار سازد با بی تفاوتی ویولت مواجه گردد. او نتوانست دوری ویولت را تحمل کند و همراه با پرستارش به ایتالیا رفت تا به او بپیوندد. وقتی ویتا خواست به انگلستان برگردد ویولت به خاطر جدایی از او بی تابی نمود و در حالی که اشک می ریخت دوباره عشقش را اظهار نمود و انگشتری را به عنوان میثاقی از عشق و تعهد به او پیشکش نمود. این انگشتری به سده 15 تعلق داشت. ویتا آن را پذیرفت و از هم جدا شدند. ویتا خود به خاطر این جدایی خیلی ناراحت بود، ولی اشک نریخت. بعدا برای مادرش نوشت که هرگز به یاد ندارد به خاطر جدایی از کسی اینقدر بی تاب شده باشد. به علاوه از احساس ویولت و انگشتری اهدایی برای مادرش تعریف نمود. سال بعد ویتا برای دیدار با ویولت به پاریس رفت. آنجا نمایشنامه ای که ویتا به زبان فرانسه نوشته بود را در پنج پرده با هم بازی کردند. در آن نمایش نامه هر دو نقش پسر را بازی نمودند. ویتا از بازی ویولت خیلی راضی بود و دوست داشت باز هم آن نمایش را اجرا کنند، اما ویولت که در خود استعداد نمایشی نمی دید حاضر نشد باز روی سن ظاهر شود. ازهمان دوران آنها تصمیم گرفتند به زبان فرانسه با هم سخن بگویند تا بر دیگران آشکار سازند که چه دوستان نزدیکی هستند و صمیمیتی در مکالماتشان باشد که زبان انگلیسی گنجایش آن را ندارد.
در سال 1910 مادر ویولت تصمیم گرفت دخترانش را به سیلان ببرد تا با زبان و فرهنگ تمیل آشنا شوند. این سفر که معلوم نبود چقدر به طول می انجامد ویولت و ویتا را وحشتزده کرد. ویولت از ویتا خواست آنها را همراهی کند، اما ویتا نپذیرفت زیرا هم مادرش مخالف بود و هم خودش نمی توانست مدتی طولانی از خانه و خانواده اش دور باشد. شب قبل از عزیمت آنها برای خدا حافظی به هاید پارک رفتند. آنجا دوباره ویولت از دوستش خواست آنها را همراهی کند ولی ویتا بازهم نپذیرفت. ویتا به او عشقش را ابراز نمود و او را بوسید اما در عین حال تهدیدش کرد که اگر باخبر شود در طول سفر وفادار نمانده، او را به قتل می رساند. ویولت رنجیده شد و پس از آن نامه ای سرزنش آمیز برای دوستش نوشت، چون ویتا بی دلیل بدبین بود و ویولت به کسی جز او توجهی نداشت.
ویولت و خانواده اش عزیمت کردند. او و ویتا هر روز نامه های پر محبت و صمیمانه می نوشتند، اما با گذشت زمان نامه های ویولت کمی مختصر تر شدند، در هر حال او به سرزمینی دوردست قدم نهاده بود و چیزهای زیادی وجود داشت که او را مشغول سازد. بهار سال آینده ویتا به سختی به ذات الریه مبتلا شد، ویولت که با شنیدن گزارشی اغراق آمیز در مورد بیماری دوستش، وحشتزده شده بود دوباره نوشتن نامه های طولانی را از سر گرفت، نامه هایی که سرشار از غم عشق و هجران بود و نشان می داد چقدر ویولت نگران است. ویتا که دوره نقاهت را در Monte Carlo می گذراند به او نامه نوشت که جایی برای نگرانی وجود ندارد و حالش رو به بهبود است. در هر حال این بیماری باعث شد نامه نویسی را از سر گیرند. ویولت به مادرش اصرار کرد که به اروپا برگردند. دلش برای دوستش خیلی تنگ شده بود. آنها برگشتند. ویولت بلافاصله به مونت کارلو رفت و چند روزی با ویتا ماند. آنجا مادر ویتا، یک ویلا داشت که اطرافش را باغی احاطه کرده بود. سالها بعد ویتا نوشت: " ما ساعتهای طولانی درباغ پرسه می زدیم و با هم صحبت می کردیم ولی چه می دانستیم در آینده در همان مکان دوباره گرد می آییم. " او 10 سال بعد نوشت: " خوب به یاد دارم که روزی من و ویولت زیر سایه یک درخت زیتون ایستاده بودیم و من با خودم موهایش را تحسین میکردم که بی اغراق لطیف ترین و زیبا ترین موهایی است که دیده ام."
ویولت آنگاه به پاریس رفت. به زودی ویتا به او ملحق شد. پس از آنکه ویولت به مونیخ رفت تا به مادر و خواهرش بپیوندد به نوشتن نامه های روزانه و طولانی ادامه دادند. تمام زمستان را دور از هم بودند. ویولت از از ویتا خواست به آنها ملحق شود. ویتا نپذیرفت ولی همچنان به نامه نگاری ادامه دادند تا آنکه ویتا عاشق دختری به نام Rosamond Grosvenor شد.

۱۳۸۷ بهمن ۲۰, یکشنبه

ویولت و ویتا ( دوران کودکی و نوجوانی ) بخش 1



داستانی که در ادامه ذکر می کنم شرح حال دو زن عاشق است که تحت فشارهای اطرافیان ناخواسته از هم جدا شدند. آنها هر دو به طبقه اشراف انگلستان تعلق داشتند، هر دو شاعر و نویسنده بودند، هر دو جذاب و خوش سیما بودند و هر دو از حس زیبایی شناختی والایی برخوردار بودند.
ویتا سکویل وست، شاعر و نویسنده انگلیسی در 9 مارچ 1892 در شهر کنت به دنیا آمد. اگرچه به طبقه اشراف تعلق داشت ولی مادربزرگش یک رقاص کولی از دیار عشق و موسیقی، از سرزمین زیبای اندلس بود و ویتا خود همواره به آن خون کولی که در رگهایش تعلق داشت بیشتر می نازید تا نسبنامه خانوادگی اش که قدمت 1000 ساله داشت. او ادیبی توانا بود که با چهره های پر آوازه ای همچون ویرجینیا وولف، تی.اس. الیوت و ای.ام.فورستر معاشرت داشت. او تنها چهره ادبی است که طی تاریخ نود ساله جایزه معتبر "هاتورندن" Hawthornden Priz توانسته است بیش از یک بار برنده این جایزه گردد. اولین بار در سال 1926 به خاطر مجموعه شعری بسیار زیبا و خلاقانه اش با نام "سرزمین" The Land این جایزه را به خود اختصاص داد. بار دوم در سال 1933 به خاطر مجموعه دیگرش با عنوان "چکامه های جمع آوری شده" Collected Poems برنده شد. او در سالهای 1926 و 27 دو بار به ایران سفر نمود و حاصل این دو سفر، دو سفرنامه دل انگیز و صمیمی به نامهای "مسافر تهران" و "12 روز سفر به سرزمین بختیاری" می باشد که هر دو به فارسی ترجمه و توسط نشر نی منتشر شده اند. او با ویرجینیا وولف رابطه ای صمیمانه و طولانی داشت و خانم وولف، کتاب وزین و جاودانه "اورلاندو" را برای او و بر اساس شخصیت او نوشت.
ویولت کپل رمان نویسی که به هر دو زبان انگلیسی و فرانسه می نوشت در 6 جون 1994 در لندن زاده شد. اگرچه او نیز اشرافی بود ولی مادرش آلیس کپل معشوقه شاه ادوارد هفتم بود. ویولت ل*ز*ب*ی*ن*ی بسیار صادق و شجاع بود و همانطور که خواهیم دید به خاطر عشقش یک تنه در برابر خانواده و اجتماع مقاومت نمود. آثار ادبی او شیوا، کنایه دار و کوتاه است و از لفاظی های بی مورد پرهیز نموده است. برتر از همه، نامه های گرم و بی نظیر او به ویتا می باشد که در شمار بهترین نامه های عاشقانه دنیا قرار دارند. گزیده ای از این نامه ها پس از درگذشت او با عنوان "ویولت به ویتا" Violet to Vita به چاپ رسید. نامه های عاشقانه ویتا به ویولت از بین رفته اند، اما در عوض ویتا از خود یادداشتی 90 صفحه ای در مورد عشقش به ویولت بر جای گذاشت که پس از مرگش، پسرش آنرا یافت و منتشر نمود. به علاوه نامه های ویتا به ویولت که در سنین میانسالی و کهولت نگارش یافته اند بر جای مانده است و نشان می دهند که این عشق هرگز از بین نرفته است. من آن یادداشت و شماری از نامه ها را دارم و آنچه در ادامه ذکر می کنم بیشتر بر اساس همین آثار بر جای مانده از این دو عاشق به علاوه یادداشتهای روزانه ویتا و اتوبیوگرافی ویولت کپل با عنوان "به اطراف نگاه نکن" Don't Look Round می باشد.


زمستان 1904 بود. ویتا به دیدار همبازی اش رفت که پایش شکسته بود. ویولت کپل آنجا حضور داشت. او قبلا ویتا را در مدرسه دیده و به او علاقمند بود. این اولین فرصتی بود که نگاهش با نگاه او تلاقی می کرد، مدتها منتظر فرصتی بود که بتواند سر صحبت را با آن دختر گوشه گیر باز کند و حال به آن دست یافته بود. لذا در مورد گلهای موجود اتاق اظهار نظر نمود ولی آنگاه که از ویتا نظرش را جویا شد، ویتا پاسخ نداد. ویولت تازه متوجه شد که ویتا به سخنان او گوش نمی داده است. او رنجیده شد ولی بعدا از مادرش خواست ویتا را به صرف چای دعوت کند و در کمال شگفتی ویتا دعوت را پذیرفت. ویتا به منزل کپلها رفت و ساعتها در حالی که بر نیمکت کنار بخاری نشست بودند با هم گفتگو کردند، از اجدادشان گفتند و از سفرهایشان، علایقشان، سلایقشان و خیلی موضوعات دیگر. بعدها ویتا نوشت: "خیلی عجیب بود، من که بدترین شخص در دوستیابی بودم، بصورت آنی یا تقریبا آنی در دوستی با ویولت صمیمی شدم. دقیق بگویم دومین باری بود که همدیگر را می دیدیم... " او سپس می نویسد که چطور وقتی می خواست برود ویولت در راهرو نیمه تاریک، او را بوسید. ویتا به خانه برگشت و آن شب در حمام ترانه ای درمورد این رابطه و این دوست جدیدش سرود. تقریبا 50 سال بعداز این واقعه ویتا در نامه ای برای ویولت در مورد این سرآغاز دوستی شان می نویسد که چطور آن روز مانند یک ورد افسونگری با خود تکرار می نموده که "من یک دوست پیدا کردم... من یک دوست پیدا کردم" زیرا قبل از آن با کسی دوست نبوده است.

الکات


در فراسو در بطن تابش خورشید،

والاترین الهامات من مأوا یافته اند.

شاید نتوانم به آنها دست یابم

ولی می توانم جستجوگر آنها باشم

و زیبایی آنها را به نظاره بنشینم

باورشان کنم

و بکوشم مقصدی را که رهنمونند،

پی گیرم.

لوییزا می الکات