به قلم ویتا عثمانی
ویتا و دنیس قرار گذاشتند که به محض رسیدن به
آمیین، آن موضوع مهم را با ویولت در میان گذارند و پس از انتخاب ویولت، "فرد
شکست خورده" بی هیچ اعتراضی ویولت را با "فرد پیروز" تنها بگذارد.
در بولون ویولت هیچ توجهی به دنیس نداشت و خیلی وقتها در حضور دنیس با ویتا درگوشی
صحبت می کرد. آنها یک روز در بولون ماندند و سپس به طرف آمیین حرکت کردند.
در قطار
آنها به نوشتن شعر عامیانه و لطیفه برای یکدیگر مشغول شدند. وقتی نوبت به دنیس
رسید که برای ویتا چیزی بنویسد، او که فکر می کرد بهتر است قبل از شکست خودش را
کنار بکشد برای ویتا نوشت می داند نظر ویولت چیست و به محض آنکه به آمیین برسند
آنها را ترک خواهد گفت و به پاریس خواهد رفت و هرگز ویولت را نخواهد دید. دوباره
پس از آنکه دشمنی ها کنار رفته بود و آن دو مسالمت آمیز در کنار ویولت بودند، بار
دیگر همه چیز غم انگیز شده بود. ویتا پیروز بود ولی به هر حال دلش به حال دنیس می
سوخت، او اندوه دنیس را درک می کرد، او می توانست تصور کند اگر قضیه برعکس بود و
ویولت به جای دنیس به خود او توجهی نداشت چه حالی داشت. ویتا نمی توانست چیزی
بگوید و هنوز تا آمیین بیشتر از دو ساعت راه مانده بود. ویتا می دانست این دو ساعت
برای دنیس خیلی دردناک خواهد بود، دوست نداشت دنیس با دیدن او – رقیبش- بیشتر عذاب
بکشد، بنابراین بی آنکه چیزی بگوید بلند شد و به کوپه بغلی رفت. دنیس تا وقتی به
آمیین رسیدند یکسره گریه می کرد و ویتا صدای هق هق او را می شنید. طولی نکشید که
ویولت نیز دنیس را ترک گفت و به کوپه بغلی رفت. ویتا سیگار می کشید و ظاهرا مناظر
بیرون را تماشا می کرد ولی حواسش جای دیگر بود. ویولت در حالی که دستش را دور گردن
ویتا حلقه می کرد شروع کرد: «بالاخره با هم تنها شدیم عزیزم.»
ویتا رویش را به طرف او برگرداند و گفت: «دنیس
گریه می کند، خیلی دلم به حالش می سوزد.»
ویولت اظهار داشت: «من هیچوقت او را دوست نداشته
ام، مرا مجبور کردند با او ازدواج کنم، من هیچوقت با رضایت خودم به او قول نداده
ام با او بمانم.»
«ولی او تو را دوست دارد.»
«کاریش نمی شود کرد. مطمئن باش او به زودی زنی
پیدا می کند که واقعا دوستش داشته باشد و برعکس من برای او مایه خوشی و شادی باشد
و نه عذاب.»
ویتا گفت: «لوشکا، هیچوقت فکر نمی کردم کسی غیر
از من واقعا تو را دوست داشته باشد، ولی دنیس دوستت دارد، خیلی زیاد. او تو را
خیلی بیشتر از آنقدر که هارولد مرا دوست دارد، دوست دارد. تو هیچوقت به من نگفته
بودی.»
«چون برایم اهمیتی نداشت، البته دنیس بهترین
مردی است که می شناسم ولی به یاد داشته باش او خودش یک قربانی است. مادرم مرا و او
را با هم قربانی کرد. بگذار آزاد شود. اگر مردی پیدا شود که به عنصری تعلق داشته
باشد که من و تو از آن آفریده شده ایم آن مرد بدون شک دنیس است. او برای یک زندگی
کولی وار ساخته شده است، آزاد و هنرمند.»
«من هیچوقت از کسی به اندازه دنیس نفرت نداشته
ام، در صورتی که او صدبار بیشتر از من حق دارد به خاطر کارهایی که با او کرده ام
از من متنفر باشد.»
«نه میتیا، نه. او هیچ حقی ندارد. ما اولین دوست
و عاشق و معشوق هم بوده ایم. میتیا به روزهای خوشی فکر کن که پیش رو داریم. محبت
دنیس نسبت به من چیزی سطحی و کاذب است. او زود فراموش می کند و یک زن خیلی خوب
پیدا می کند که واقعا برازنده یکدیگر باشند.»
ویتا به ویولت لبخند زد، پیشانی اش را بوسید و
گفت: «لوشی، اگر دلواپس دنیس هستم فقط به خاطر این است که تو را دوست دارم و می
دانم کسی که تو را دوست داشته باشد نمی تواند دوری تو را تحمل کند.»
ویولت گفت: «دنیس آنگونه مرا دوست ندارد. او می
تواند به راحتی مرا فراموش کند.»
ویتا دیگر چیزی نگفت و سیگاری دیگر را روشن کرد.
ویولت نزدیکتر به ویتا نشست و دست چپ ویتا را در دست گرفت و شروع به بازی با آن
انگشتر قدیمی لاوا کرد، سپس سرش را خم کرد و آن دست را بوسید و آنگاه سرش را بلند
کرد و در حالی که به ویتا لبخند می زد گفت: «تو هنوز نمی دانی این انگشتر را از
کجا به دست آورده ام.»
ویتا به ویولت نگاه کرد، در نگاه ویولت نوعی
شیطنت موج می زد، ویتا بی اختیار خندید و گفت: «نه نمی دانم. می خواهی به چه گناهی
اعتراف کنی پریزاد من؟» و در حالی که کنجکاو شده بود ویولت را محکم به آغوش فشرد.
ویولت سرش را بر سینه او قرار داد و گفت: «وقتی
شش سالم بود روزی همراه با مادرم به مغازه آقای هتفیلد رفتم. او عتیقه فروش و دوست
مادرم بود. او از من خیلی خوشش آمد و به من گفت یکی از اجناس مغازه اش را به خاطر
آنکه دختر باهوش و دوستداشتنی هستم به عنوان هدیه بردارم. من هم دست روی این
انگشتر گذاشتم. مادرم گفت منظور او این است که یک عروسک یا اسباب بازی دیگر
برداری، نه این انگشتر! ولی آقای هتفیلد آن انگشتر را به من داد. وقتی به خانه
برگشتیم مادرم انگشتر را از من گرفت و گفت این به درد تو نمی خورد. او باز به آن
مغازه رفته بود و گفته بود آن را با یک عروسک عوض کند ولی آن مرد نپذیرفته بود.
مادرم آنرا به من داد و گفت خوب از آن مراقبت کنم، چون خیلی ارزشمند و زمانی در
دست کاترین کبیر بوده است.»
ویتا با تعجب پرسید: «واقعا؟»
«بله، واقعا. من بعدها که بزرگ شدم آن را از
آقای هتفیلد پرسیدم و او نیز تایید کرد. البته در قدمتش که شکی نیست، حتی کاترین
کبیر اولی کسی نبوده که از آن استفاده کرده است.»
ویتا کمی آن انگشتر را برانداز کرد، سپس گفت:
«تو چرا آن را انتخاب کردی؟ آن برای تو خیلی بزرگ بود؟»
ویولت خندید و گفت: «هنوز هم برای من خیلی بزرگ
است.»
ویتا آن را از انگشتش به درآورد و در انگشتان
ظریف ویولت امتحان کرد، ولی حتی برای انگشت شست ویولت هم بزرگ بود، سپس خندید و
گفت: «حتما آرزو می کردی زود بزرگ شوی و آن را بپوشی، ولی دستانت کوچک ماند و
مجبور شدی آن را به من هدیه کنی.» سپس دست ویولت را محکم در دستش فشرد و آنرا در
برابر نور خورشید گرفت و ادامه داد: «دستان تو نازک و شفاف هستند، آنها مثل عقیق
قرمز در برابر نور می باشند.» ویتا دیگر به صدای گریه دنیس اصلا توجهی نداشت.
ویولت سرش را بلند کرد و اظهار داشت: «من تو را
می پرستم محبوب من، من تو را می پرستم.»
ویتا پرده را کشید و لبش را بر لبان ویولت قرار
داد و او را بوسید: «لوشکا، ما به زودی آزاد می شویم، به زودی.» آنگاه ویولت را
محکمتر در آغوش گرفت، شروع به نوازش موهای لطیف و پرپشت او کرد و ادامه داد: «این
دو سال که بیشتر از گذشته با تو بودم باعث شد بهتر تو را بشناسم. من همیشه فکر می
کردم تو یک دختر اغواگر هستی، من می توانم به عنوان یک سرگرمی برای تو جالب باشم،
تو خوشت می آمد با همه لاس بزنی، هر وقت در مهمانی ها تو را می دیدم عصبانی می
شدم. وقتی اپریل دو سال پیش به خانه ام آمدی، من از هارولد عصبانی بودم، من همیشه
به او وفادار بودم و او به من خیانت کرده بود. من همیشه به تو گرایشی داشتم که به
هیچ کس دیگری نداشتم. به همین دلیل وقتی تو ابراز علاقه کردی، تو را بوسیدم. اجازه
بده یک اعتراف کنم. اوایل فکر می کردم من برای تو فقط یک سرگرمی هستم، مثل
خواستگاران بیچاره ات که یکی پس از دیگری با ناامیدی عقب نشینی می کردند. ولی من
بیشترین لذت را با تو یافته بودم. با خود فکر می کردم من در این رابطه چیزی از دست
نمی دهم، تا وقتی با من هستی از تو لذت می برم و وقتی دنبال یک سرگرمی دیگر رفتی
فراموشت می کنم. اما خیلی زود فهمیدم چقدر اشتباه کرده ام. وقتی قرار شد با دنیس
ازدواج کنی متوجه شدم بدون تو نمی توانم ادامه دهم.»
ویولت لبخند زد و گفت: «میتیا، تو هنوز خیلی
چیزها را نمی دانی.»
ویتا خندید و گفت: «من خیلی چیزها را نمی دانم،
چون فراست تو را ندارم ولی حداقل این را می دانم که کسی جز تو نمی تواند مرا
پایبند خودش کند، تو عجیب با بقیه تفاوت داری.»
ویولت خندید و گفت: «تو آزادتر از آن هستی که
پایبند کسی باشی.»
ویتا گونه ویولت را بوسید و گفت: «ولی من پایبند
تو هستم پریزاد من.»
ویولت در حالی که ویتا را نوازش می کرد اظهار
داشت: «این بزرگترین افتخار من است که تو مرا دوست داشته باشی.»
آنگاه ویتا شعری نوشت، شعری که پسرش نایجل آن را
در کتابش چاپ کرده است. شعر در مورد مسیری بود که پیش رو داشتند و شعفشان از اینکه
انگلستان و اطرافیان سطحی نگرشان را پشت سر گذاشته اند و آزاد زندگی خواهند کرد.
(من در حال حاضر کتاب نایجل را در دسترس ندارم، اما در اولین فرصت که کتاب را به
دست آورم، شعر را ترجمه کرده و در این داستان قرار خواهم داد.)
وقتی به آمیین رسیدند دنیس بی آنکه با آنها حرفی
بزند مسیر خودش را در پیش گرفت و ویولت و ویتا نیز به هتلی رفتند که وسایل ویولت
در آنجا بود. ویتا از ویولت خواست محض احتیاط هتلشان را عوض کنند، چون ممکن بود
دنیس برگردد. آنها به جایی دیگر رفتند و خوشحال بودند که کسی محل اقامت آنها را
نمی داند. ویولت هنوز کاملا خوب نشده بود، بنابراین از ویتا خواست چند روزی آنجا
بمانند. ویتا کمی دلواپس بود و دوست داشت زودتر به یونان بروند ولی بالاخره تسلیم شد.
آنها دو روز خیلی خوب را با هم گذراندند. از آن
طرف هارولد در همان روزی که ویتا با دنیس به فرانسه رفته بود، در جهت عکس آنها از
فرانسه به انگلستان رفته بود تا دنبال ویتا بگردد. او فکر می کرد ویتا و ویولت
هنوز در انگلستان هستند. مادر ویتا او را به شدت سرزنش می کرد و او را مسوول فرار
ویتا می دانست. او فکر می کرد هارولد نتوانسته ویتا را از لحاظ احساسی و جنسی راضی
نگه دارد و به این علت ویتا به ویولت پناه برده است. از طرفی دنیس عصبانی و شکست
خورده به انگلستان برگشت، او نزد هارولد رفت و ناراحتی اش از فرار ویولت را ابراز
کرد. هارولد تا آن وقت طبق اظهارات ویتا فکر می کرد هیچ تعلق خاطری میان دنیس و
ویولت وجود ندارد و آن ازدواج صرفا یک ازدواج صوری است.
شب دومی که ویتا و ویولت در آمیین اقامت داشتند،
وقتی برای صرف شام به رستوران هتل رفتند با کمال تعجب، «پاپا» (پدر ویولت) را
دیدند. پاپا آنها را به خاطر تصمیمشان توبیخ کرد و آنها با قاطعیت در برابر او
ایستادند. پاپا آنجا نماند. ویتا از ویولت خواست همان شب از آنجا بروند، ولی ویولت
که معمولا در این گونه موارد سهل انگار بود گفت تا فردا صبر کنند، ویتا واقعا
دلواپس بود، او سعی کرد ویولت را راضی کند که همان شب حداقل به هتلی دیگر بروند،
اما ویولت که فکر می کرد پاپا خیلی به این تصمیمشان اهمیت نمی دهد با ویتا همراه
نشد. آنها شب را در همانجا به سر بردند.
این داستان ادامه دارد...
عکس: ویتا 18 ساله با پدر و مادرش.




