کل نماهای صفحه

۱۳۹۰ آذر ۲۸, دوشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش چهل و دوم






به قلم ویتا عثمانی
ویتا و دنیس قرار گذاشتند که به محض رسیدن به آمیین، آن موضوع مهم را با ویولت در میان گذارند و پس از انتخاب ویولت، "فرد شکست خورده" بی هیچ اعتراضی ویولت را با "فرد پیروز" تنها بگذارد. در بولون ویولت هیچ توجهی به دنیس نداشت و خیلی وقتها در حضور دنیس با ویتا درگوشی صحبت می کرد. آنها یک روز در بولون ماندند و سپس به طرف آمیین حرکت کردند.
 در قطار آنها به نوشتن شعر عامیانه و لطیفه برای یکدیگر مشغول شدند. وقتی نوبت به دنیس رسید که برای ویتا چیزی بنویسد، او که فکر می کرد بهتر است قبل از شکست خودش را کنار بکشد برای ویتا نوشت می داند نظر ویولت چیست و به محض آنکه به آمیین برسند آنها را ترک خواهد گفت و به پاریس خواهد رفت و هرگز ویولت را نخواهد دید. دوباره پس از آنکه دشمنی ها کنار رفته بود و آن دو مسالمت آمیز در کنار ویولت بودند، بار دیگر همه چیز غم انگیز شده بود. ویتا پیروز بود ولی به هر حال دلش به حال دنیس می سوخت، او اندوه دنیس را درک می کرد، او می توانست تصور کند اگر قضیه برعکس بود و ویولت به جای دنیس به خود او توجهی نداشت چه حالی داشت. ویتا نمی توانست چیزی بگوید و هنوز تا آمیین بیشتر از دو ساعت راه مانده بود. ویتا می دانست این دو ساعت برای دنیس خیلی دردناک خواهد بود، دوست نداشت دنیس با دیدن او – رقیبش- بیشتر عذاب بکشد، بنابراین بی آنکه چیزی بگوید بلند شد و به کوپه بغلی رفت. دنیس تا وقتی به آمیین رسیدند یکسره گریه می کرد و ویتا صدای هق هق او را می شنید. طولی نکشید که ویولت نیز دنیس را ترک گفت و به کوپه بغلی رفت. ویتا سیگار می کشید و ظاهرا مناظر بیرون را تماشا می کرد ولی حواسش جای دیگر بود. ویولت در حالی که دستش را دور گردن ویتا حلقه می کرد شروع کرد: «بالاخره با هم تنها شدیم عزیزم.»
ویتا رویش را به طرف او برگرداند و گفت: «دنیس گریه می کند، خیلی دلم به حالش می سوزد.»
ویولت اظهار داشت: «من هیچوقت او را دوست نداشته ام، مرا مجبور کردند با او ازدواج کنم، من هیچوقت با رضایت خودم به او قول نداده ام با او بمانم.»
«ولی او تو را دوست دارد.»
«کاریش نمی شود کرد. مطمئن باش او به زودی زنی پیدا می کند که واقعا دوستش داشته باشد و برعکس من برای او مایه خوشی و شادی باشد و نه عذاب.»
ویتا گفت: «لوشکا، هیچوقت فکر نمی کردم کسی غیر از من واقعا تو را دوست داشته باشد، ولی دنیس دوستت دارد، خیلی زیاد. او تو را خیلی بیشتر از آنقدر که هارولد مرا دوست دارد، دوست دارد. تو هیچوقت به من نگفته بودی.»
«چون برایم اهمیتی نداشت، البته دنیس بهترین مردی است که می شناسم ولی به یاد داشته باش او خودش یک قربانی است. مادرم مرا و او را با هم قربانی کرد. بگذار آزاد شود. اگر مردی پیدا شود که به عنصری تعلق داشته باشد که من و تو از آن آفریده شده ایم آن مرد بدون شک دنیس است. او برای یک زندگی کولی وار ساخته شده است، آزاد و هنرمند.»
«من هیچوقت از کسی به اندازه دنیس نفرت نداشته ام، در صورتی که او صدبار بیشتر از من حق دارد به خاطر کارهایی که با او کرده ام از من متنفر باشد.»
«نه میتیا، نه. او هیچ حقی ندارد. ما اولین دوست و عاشق و معشوق هم بوده ایم. میتیا به روزهای خوشی فکر کن که پیش رو داریم. محبت دنیس نسبت به من چیزی سطحی و کاذب است. او زود فراموش می کند و یک زن خیلی خوب پیدا می کند که واقعا برازنده یکدیگر باشند.»
ویتا به ویولت لبخند زد، پیشانی اش را بوسید و گفت: «لوشی، اگر دلواپس دنیس هستم فقط به خاطر این است که تو را دوست دارم و می دانم کسی که تو را دوست داشته باشد نمی تواند دوری تو را تحمل کند.»
ویولت گفت: «دنیس آنگونه مرا دوست ندارد. او می تواند به راحتی مرا فراموش کند.»
ویتا دیگر چیزی نگفت و سیگاری دیگر را روشن کرد. ویولت نزدیکتر به ویتا نشست و دست چپ ویتا را در دست گرفت و شروع به بازی با آن انگشتر قدیمی لاوا کرد، سپس سرش را خم کرد و آن دست را بوسید و آنگاه سرش را بلند کرد و در حالی که به ویتا لبخند می زد گفت: «تو هنوز نمی دانی این انگشتر را از کجا به دست آورده ام.»
ویتا به ویولت نگاه کرد، در نگاه ویولت نوعی شیطنت موج می زد، ویتا بی اختیار خندید و گفت: «نه نمی دانم. می خواهی به چه گناهی اعتراف کنی پریزاد من؟» و در حالی که کنجکاو شده بود ویولت را محکم به آغوش فشرد.
ویولت سرش را بر سینه او قرار داد و گفت: «وقتی شش سالم بود روزی همراه با مادرم به مغازه آقای هتفیلد رفتم. او عتیقه فروش و دوست مادرم بود. او از من خیلی خوشش آمد و به من گفت یکی از اجناس مغازه اش را به خاطر آنکه دختر باهوش و دوستداشتنی هستم به عنوان هدیه بردارم. من هم دست روی این انگشتر گذاشتم. مادرم گفت منظور او این است که یک عروسک یا اسباب بازی دیگر برداری، نه این انگشتر! ولی آقای هتفیلد آن انگشتر را به من داد. وقتی به خانه برگشتیم مادرم انگشتر را از من گرفت و گفت این به درد تو نمی خورد. او باز به آن مغازه رفته بود و گفته بود آن را با یک عروسک عوض کند ولی آن مرد نپذیرفته بود. مادرم آنرا به من داد و گفت خوب از آن مراقبت کنم، چون خیلی ارزشمند و زمانی در دست کاترین کبیر بوده است.»
ویتا با تعجب پرسید: «واقعا؟»
«بله، واقعا. من بعدها که بزرگ شدم آن را از آقای هتفیلد پرسیدم و او نیز تایید کرد. البته در قدمتش که شکی نیست، حتی کاترین کبیر اولی کسی نبوده که از آن استفاده کرده است.»
ویتا کمی آن انگشتر را برانداز کرد، سپس گفت: «تو چرا آن را انتخاب کردی؟ آن برای تو خیلی بزرگ بود؟»
ویولت خندید و گفت: «هنوز هم برای من خیلی بزرگ است.»
ویتا آن را از انگشتش به درآورد و در انگشتان ظریف ویولت امتحان کرد، ولی حتی برای انگشت شست ویولت هم بزرگ بود، سپس خندید و گفت: «حتما آرزو می کردی زود بزرگ شوی و آن را بپوشی، ولی دستانت کوچک ماند و مجبور شدی آن را به من هدیه کنی.» سپس دست ویولت را محکم در دستش فشرد و آنرا در برابر نور خورشید گرفت و ادامه داد: «دستان تو نازک و شفاف هستند، آنها مثل عقیق قرمز در برابر نور می باشند.» ویتا دیگر به صدای گریه دنیس اصلا توجهی نداشت.
ویولت سرش را بلند کرد و اظهار داشت: «من تو را می پرستم محبوب من، من تو را می پرستم.»
ویتا پرده را کشید و لبش را بر لبان ویولت قرار داد و او را بوسید: «لوشکا، ما به زودی آزاد می شویم، به زودی.» آنگاه ویولت را محکمتر در آغوش گرفت، شروع به نوازش موهای لطیف و پرپشت او کرد و ادامه داد: «این دو سال که بیشتر از گذشته با تو بودم باعث شد بهتر تو را بشناسم. من همیشه فکر می کردم تو یک دختر اغواگر هستی، من می توانم به عنوان یک سرگرمی برای تو جالب باشم، تو خوشت می آمد با همه لاس بزنی، هر وقت در مهمانی ها تو را می دیدم عصبانی می شدم. وقتی اپریل دو سال پیش به خانه ام آمدی، من از هارولد عصبانی بودم، من همیشه به او وفادار بودم و او به من خیانت کرده بود. من همیشه به تو گرایشی داشتم که به هیچ کس دیگری نداشتم. به همین دلیل وقتی تو ابراز علاقه کردی، تو را بوسیدم. اجازه بده یک اعتراف کنم. اوایل فکر می کردم من برای تو فقط یک سرگرمی هستم، مثل خواستگاران بیچاره ات که یکی پس از دیگری با ناامیدی عقب نشینی می کردند. ولی من بیشترین لذت را با تو یافته بودم. با خود فکر می کردم من در این رابطه چیزی از دست نمی دهم، تا وقتی با من هستی از تو لذت می برم و وقتی دنبال یک سرگرمی دیگر رفتی فراموشت می کنم. اما خیلی زود فهمیدم چقدر اشتباه کرده ام. وقتی قرار شد با دنیس ازدواج کنی متوجه شدم بدون تو نمی توانم ادامه دهم.»
ویولت لبخند زد و گفت: «میتیا، تو هنوز خیلی چیزها را نمی دانی.»
ویتا خندید و گفت: «من خیلی چیزها را نمی دانم، چون فراست تو را ندارم ولی حداقل این را می دانم که کسی جز تو نمی تواند مرا پایبند خودش کند، تو عجیب با بقیه تفاوت داری.»
ویولت خندید و گفت: «تو آزادتر از آن هستی که پایبند کسی باشی.»
ویتا گونه ویولت را بوسید و گفت: «ولی من پایبند تو هستم پریزاد من.»
ویولت در حالی که ویتا را نوازش می کرد اظهار داشت: «این بزرگترین افتخار من است که تو مرا دوست داشته باشی.»
آنگاه ویتا شعری نوشت، شعری که پسرش نایجل آن را در کتابش چاپ کرده است. شعر در مورد مسیری بود که پیش رو داشتند و شعفشان از اینکه انگلستان و اطرافیان سطحی نگرشان را پشت سر گذاشته اند و آزاد زندگی خواهند کرد. (من در حال حاضر کتاب نایجل را در دسترس ندارم، اما در اولین فرصت که کتاب را به دست آورم، شعر را ترجمه کرده و در این داستان قرار خواهم داد.)
وقتی به آمیین رسیدند دنیس بی آنکه با آنها حرفی بزند مسیر خودش را در پیش گرفت و ویولت و ویتا نیز به هتلی رفتند که وسایل ویولت در آنجا بود. ویتا از ویولت خواست محض احتیاط هتلشان را عوض کنند، چون ممکن بود دنیس برگردد. آنها به جایی دیگر رفتند و خوشحال بودند که کسی محل اقامت آنها را نمی داند. ویولت هنوز کاملا خوب نشده بود، بنابراین از ویتا خواست چند روزی آنجا بمانند. ویتا کمی دلواپس بود و دوست داشت زودتر به یونان بروند ولی بالاخره تسلیم  شد.
آنها دو روز خیلی خوب را با هم گذراندند. از آن طرف هارولد در همان روزی که ویتا با دنیس به فرانسه رفته بود، در جهت عکس آنها از فرانسه به انگلستان رفته بود تا دنبال ویتا بگردد. او فکر می کرد ویتا و ویولت هنوز در انگلستان هستند. مادر ویتا او را به شدت سرزنش می کرد و او را مسوول فرار ویتا می دانست. او فکر می کرد هارولد نتوانسته ویتا را از لحاظ احساسی و جنسی راضی نگه دارد و به این علت ویتا به ویولت پناه برده است. از طرفی دنیس عصبانی و شکست خورده به انگلستان برگشت، او نزد هارولد رفت و ناراحتی اش از فرار ویولت را ابراز کرد. هارولد تا آن وقت طبق اظهارات ویتا فکر می کرد هیچ تعلق خاطری میان دنیس و ویولت وجود ندارد و آن ازدواج صرفا یک ازدواج صوری است.
شب دومی که ویتا و ویولت در آمیین اقامت داشتند، وقتی برای صرف شام به رستوران هتل رفتند با کمال تعجب، «پاپا» (پدر ویولت) را دیدند. پاپا آنها را به خاطر تصمیمشان توبیخ کرد و آنها با قاطعیت در برابر او ایستادند. پاپا آنجا نماند. ویتا از ویولت خواست همان شب از آنجا بروند، ولی ویولت که معمولا در این گونه موارد سهل انگار بود گفت تا فردا صبر کنند، ویتا واقعا دلواپس بود، او سعی کرد ویولت را راضی کند که همان شب حداقل به هتلی دیگر بروند، اما ویولت که فکر می کرد پاپا خیلی به این تصمیمشان اهمیت نمی دهد با ویتا همراه نشد. آنها شب را در همانجا به سر بردند.
این داستان ادامه دارد...
عکس: ویتا 18 ساله با پدر و مادرش. 


۱۳۹۰ آذر ۱۳, یکشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش چهل و یکم


به قلم ویتا عثمانی
به خاطر طوفان قایق آنها با چند ساعت تاخیر در دریای پرتلاطم به راه افتاد. آنها شب به کلیس رسیدند. در اسکله دنیس از ویتا خواست با او شام بخورد، ویتا نیز قبول کرد. دنیس گفت: «ویتا، من چمدانها را تحویل می گیرم، تو برو یک میز در بوفه بگیر.»
ویتا به بوفه رفت، آنجا خیلی شلوغ بود، ولی ناگهان زنی او را در آغوش کشید، او ویولت بود. ویتا گفت: «پناه بر خدا! تو اینجا چکار می کنی؟ چرا در آمیین منتظرم نماندی؟»
ویولت ضعیف و صورتش رنگ پریده بود، و به شدت می لرزید، او گفت: «من نگرانت شدم، صبح تلگرام تو را که دریافت کردم به اینجا آمدم، عزیزم، خیلی نگرانت بودم.» آنگاه ویتا را بوسید. ویتا در حالی که او را آرام کنار می زد اظهار داشت: «دنیس با من است لوشکا، من به او گفته ام تو در آمیین هستی، حالا او فکر می کند من دروغ گفته ام.»
ویولت پرسید: «او اینجا چکار می کند؟»
ویتا گفت: «بعدا برایت توضیح می دهم.»
ویولت گفت: «پس من می روم، او نباید مرا ببیند.» ویتا او را نگهداشت و به طرف یک میز هدایتش کرد و او را بر صندلی نشاند، آنگاه در حالی که مواظب درب ورودی بود، مبادا دنیس وارد شود، گونه های ویولت را نوازش کرد و ادامه داد: «عزیزم، تو نباید بروی. تو زیاد حالت خوب نیست؟ تب داری، می لرزی، رنگت پریده، به من بگو چه شده است؟»
ویولت گفت: «من خیلی نگرانت بودم. اما حالا حالم خوب است.» ولی مشخص بود او به شدت مریض است.
ویتا اظهار داشت: «تو نباید نگران من می شدی، به خاطر طوفان قایق دیر به راه افتاد و به همین دلیل دیر رسیدم، تو باید در آمیین می ماندی. صبح چه ساعتی از آمیین حرکت کردی؟»
«به محض آنکه تلگرام تو را دریافت کردم، حتی صبحانه نخوردم.»
«اینجا چه خوردی؟»
«هیچ.»
«لوشکا، منظورت این نیست که امروز هیچی نخوردی؟»
«نه، من امروز هیچی نخوردم، اشتها نداشتم، بعد از عصرانه دیروز هیچی نخوردم.»
ویتا گفت: «همینجا بنشین، من الان برایت غذا سفارش می دهم.» آنگاه قبل از آنکه برود گفت: «چه دوست داری بخوری؟»
ویولت گفت: «برایم فرقی نمی کند میتیا.»
همینکه ویتا می خواست برود، دنیس از راه رسید. ویتا به طرف او رفت، خیلی مختصر حال ویولت را برای او توضیح داد. دنیس کنار ویولت نشست، ویتا برای ویولت خوراک جوجه و شامپاین سفارش داد، سپس بازگشت و به دنیس گفت: «من نگران ویولت بودم، حتی یادم رفت از تو بپرسم چه دوست داری بخوری؟»
دنیس بلند شد و اظهار داشت: «خودم سفارش می دهم، برای خودت چیزی سفارش دادی؟»
ویتا که به خاطر اینکه نگران ویولت بود تمام اشتهایش را از دست داده بود گفت: «من اشتها ندارم، برای خودم فقط شامپاین سفارش دادم.»
دنیس رفت و آنها برای چند دقیقه با هم تنها شدند. ویولت پرسید: «او برای چه آمده است؟»
ویتا گفت: «تو که رفتی، دنیس مرا دید، و مرا رها نکرد تا وقتی به او گفتم تو در آمیین هستی و من می خواهم صبح بعد به تو ملحق شوم، او هم گفت با من می آید تا در یک وقت مناسب به تو حق انتخاب بدهیم تا یکی از ما را انتخاب کنی.»
ویولت گفت: «من قبلا تو را انتخاب کرده ام، او نباید می آمد، میتیا تو نباید اجازه می دادی او بیاید.»
«اشکالی ندارد، او قول داده به محض آنکه تو مرا انتخاب کنی، ما را ترک کند.»
پس از شام ویولت گفت: «وسایل من در آمیین است، امشب باید برگردم.»
ویتا اظهار داشت: «تو نمی توانی برگردی، تو باید اینجا خوب استراحت کنی تا حالت بهتر شود.»
دنیس اضافه کرد: «و یک دکتر باید تو را ببیند عزیزم.»
آنها سپس سوار تاکسی شدند و دنبال یک جای خالی از هتلی به هتل دیگر رفتند، تا آنکه بالاخره یک مسافرخانه قدیمی پیدا کردند. ویتا و دنیس به ویولت کمک کردند تا از پله های کثیف آن بالا رود، ولی رختخواب به قدری کثیف بود که آنها نتوانستند آنجا بماند و جایی دیگر پیدا کردند. آنجا سه اتاق گرفتند، دو اتاق در کنار یکدیگر بود و دری برای رفت و آمد بین آن دو اتاق قرار داشت و دیگری دورتر بود. ویتا دوست داشت خودش و ویولت در آن دو اتاق با در مشترک اقامت کنند، اما دنیس در حالی که همراه با ویتا به ویولت که در دستان آنها کاملا مطیع بود کمک می کرد تا به اتاقش برود، او را به اتاق سومی برد. آنها او را درتختخواب خواباندند و به او آب داغ و سوپ دادند. بزودی دکتر آمد و پس از معاینه گفت ویولت به خاطر کم خوابی و استرس بیمار شده است و باید چند روزی خوب استراحت کند تا حالش خوب شود. پس از آن ویولت به خواب رفت. ویتا و دنیس هر دو در اتاق او ماندند، چون از طرفی نمی توانستند او تنها بگذارند، و از طرف دیگر هیچکدام حاضر نبودند به نفع رقیبشان بیرون بروند! آنها با هم حرف نمی زدند، بلکه هر دو پس از دلواپسی های ساعات قبل، حال با خیال راحت به ویولت- ویولت دوستداشتنی شان- که آرام به خواب رفته بود چشم دوخته بودند. ویتا با اینکه شب قبل نیز نخوابیده بود به قدری در هیجان آنچه پیش رو داشتند غرق شده بود که نتوانست بخوابد، ولی دنیس همانجا به خواب رفت. اول صبح بود که ویتا کنار ویولت بر تختخواب نشست و آرام شروع به نوازش موهای لطیف و پرپشت او کرد، ویولت در رختخواب غلتی زد و چشمانش را گشود و با دیدن ویتا بالای سرش لبخند زد. ویتا نیز متقابلا لبخند زد و زمزمه کرد: «به نظر می رسد پری زیبای من حالش بهتر است.»
ویولت خواست حرف بزند. ویتا گفت: «آهسته عزیزم، دنیس اینجا خوابیده است.»
ویولت زمزمه کزد: «بهترم عشق من، مرا ببخش که باعث دردسر شدم.»
ویتا لبخند زد و دست ویولت را فشار داد.
دنیس بیدار شد و پس از آن ویولت با شرح ماجراهایی که در این سفر برایش پیش آمده بود آنها را سرگرم کرد.
تا اینجا داستان خیلی طولانی شده است، هدف من در ابتدا آن بود که آن را در حدود پنجاه قسمت به پایان رسانم ولی از آنجا که هر دو عاشق، به خصوص ویولت را واقعا دوست دارم و تحسین می کنم خیلی به تفصیل آن را نوشتم. از طرفی می دانم خوانندگان داستان دوست دارند زودتر پایان داستان را بدانند، بنابراین سعی می کنم در آینده کمتر خودم ابراز نظر نکنم و به داستان زیاد شاخ و برگ ندهم، و در عوض به نوشته های خود ویتا و ویولت بپردازم. در اینجا قسمتی از یادداشتی که ویتا سکویل وست در مورد آن روز نوشته است را ترجمه می کنم. لازم به ذکر است که ویتا در یادداشت محرمانه اش وقایع چند روز آینده را بر عکس اتفاقات پیشین خیلی مفصل توضیح داده است، بطوریکه چیزی حدود 15% کل این یادداشت را در بر دارد:
«هر دو ما بسیار دلواپس ویولت بودیم و به هیچ چیز دیگر جز دلخوشی اینکه او را دوباره سالم و سرحال بیابیم توجهی نداشتیم. حداقل می دانم احساس من این بود و با توجه به رفتار دنیس یقین دارم که او نیز این حس را داشت. مساله بزرگی که هر سه ما باید آن را فیصله می دادیم و رنج عظیم و حسادتی که برای یکی از ما در پی خواهد داشت، همه با موافقت سه گانه باید پذیرفته می شد. همه ما خوشحال بودیم، حتی امیدوار بودیم، نه منفی گرایانه، بلکه واقع گرایانه، گویی زمان معلق بود و همه روابط انسانی نیز دچار وقفه شده بود مگر عشق مشترک من و دنیس نسبت به ویولت. فکر می کنم ما هیچ دشمنی با یکدیگر نداشتیم، ما رقبایی یودیم که در حالی که عداوتمان به حالت تعلیق درآمده بود، آماده می شدیم تا یکدیگر را دوست بداریم. عداوت ما مبدا خارجی داشت و در ذات ما نبود. ما در مورد موضوعات بی ربطی با هم بحث و گفتگو کردیم، موضوعاتی که همانقدر که برای من عزیز بود برای دنیس نیز عزیز بود: از موسیقی، شعر و جاودانگی گفتیم و در تمام مدت ویولت در حالی که بسان یک شاهزاده روی یک تخت بزرگ بر بالش لم داده بود با شگفتی و تحیر به حرفهای ما گوش می داد و نشان می داد که چقدر از این موضوع ها که بی ربط به هم بودند و از مسالمتی که میان ما بود لذت می برد. این بعد از شام بود. ما هر سه در اتاق ویولت شام خوردیم و دنیس و من، به نوبت در خدمت او بودیم. ویولت آن شامگاه یکسره دلربا، دوستداشتنی و سرگرم کننده بود. اول شام سر یک گفتگوی خصوصی لبان من و ویولت منقبض شد تا با صدای بلند بخندیم و ویولت به تنهایی توانست هر دو ما را نجات دهد. پس از شام، همانطور که گفتم دنیس و من با هم حرف زدیم. آن شب مشاهده کردم که او چقدر باهوش است و چقدر جذب امور والا می شود. حتی با تاسف پی بردم که ما تحت شرایط دیگر می توانستیم چه دوستان خوبی برای یکدیگر باشیم. بالاتر از همه من تحت تاثیر شادی و شعف بسیار ساده و بی تکلفش به خاطر آنکه ویولت را سالم و حاضر یافته است قرار گرفتم، من خیلی تحت تاثیر این یکی قرار گرفتم، چون در این احساس با او شریک بودم و آن را خوب درک می کردم.
صبح روز بعد حال ویولت بهتر بود و ما سه تایی با هم صبحانه خوردیم. پس از آن یک اتوموبیل کرایه کردیم تا به بولون برویم.»
این داستان ادامه دارد...
شرح عکس: ویتا (راست) و ویولت (چپ)

۱۳۹۰ آذر ۷, دوشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش چهلم



به قلم ویتا عثمانی
ویتا و ویولت تصمیم گرفته بودند در دوور زیاد توقف نکنند، بنابراین یکراست به طرف اسکله رفتند، اما آنجا متوجه شدند برگ عبور ویتا اشکال دارد و بایستی یک روز دیگر در انگلستان بماند. ویتا به ویولت گفت: «عزیزم، امشب را در همان خانه کوچکی می مانیم که در سفر قبلی به آنجا رفتیم.»
ویولت گفت: «نه، من باید بروم میتیا، همین امروز باید بروم.»
«امروز که من نمی توانم سفر کنم!»
«میتیا من نمی توانم بمانم، باید بروم.»
ویتا پرسید: «بدون من؟»
ویولت گفت: «عزیزم، من چاره ای ندارم، مجبورم تنها بروم. قطعا دنیس می آید و از رفتن من ممانعت می کند.»
ویتا اظهار داشت: «او نمی آید، اگر هم بیاید نمی تواند ما را پیدا کند.»
ویولت گفت: «تو دنیس را نمی شناسی میتیا، اجازه بده تنها بروم، چون در این صورت کمتر اهمیت می دهد، او خیلی نسبت به تو حسود است، من باید قبل از اینکه او ما را پیدا کند به فرانسه بروم.»
ویتا اظهار داشت: «دنیس نمی آید، حتی هارولد مرا دنبال نکرد، چطور دنیس ما را دنبال کند در صورتی که هیچ صمیمیتی بین شما وجود نداشته است؟»
«میتیا، محبوب من، تو دنیس را نمی شناسی و مادرم... اگر او به مادرم گفته باشد ما چه تصمیمی گرفته ایم...» آخر هیچکدام آنها در مورد سفرشان به مادرانشان چیزی نگفته بودند، چون می دانستند آنها از رفتنشان جلوگیری می کنند.
ویولت ادامه داد: «میتیا، خواهش می کنم اجازه بده بروم.»
ویتا گفت: «اگر می خواهی بروی، در همان هتل همیشگی مان در آمیین منتظرم بمان، من فردا حرکت می کنم.» آنگاه ویتا برای گرفتن بلیط رفت، وقتی بازگشت اظهار داشت: «لوشکا، امروز کشتی برای فرانسه ندارند، فقط از آن قایقهای وحشتناک که یکبار با هم با آن سفر کردیم.»
اما ویولت مصمم بود: «من امروز باید بروم، با همان قایق می روم.» ولی ویتا می دانست ویولت از تنها سفر کردن با آن می ترسد، او در حالی که گونه های ویولت را نوازش می کرد گفت: « پریزاد من، تو واقعا غیر قابل پیش بینی هستی، ولی می توانم از تو یک خواهش بکنم؟ خودت می دانی هیچوقت اینگونه با تو حرف نزده ام، همیشه به تو دستور داده ام، ولی این بار یک خواهش دارم و آن اینکه تنها نرو، آن هم با آن قایق، من واقعا دلواپس تو خواهم شد.»
ویولت لبخند زد و اظهار داشت: «اجازه بده بزرگ شوم، یاد بگیرم بدون کمک تو پرواز کنم.» ولی ویتا می دانست ویولت واقعا می ترسد، اگرچه سعی می کرد ترسش را پنهان کند.
ویتا لبخند زد و گفت: «منظور من این نیست، تو واقعا در خیلی موارد از من بزرگتر و بالغ تری و من از تو خیلی چیزها یاد گرفته ام. اگر اصرار داری بروی برو.»
آنگاه ویتا برای او بلیط گرفت، سپس اظهار داشت: «چمدانت را اینجا بگذار، فقط وسایلی که لازم داری ببر، در آمیین سعی کن در هتل بمانی و استراحت کنی.»
«من در کلیس منتظرت می مانم.»
«نه، آمیین بهتر است، من به محض رسیدن به طرف آمیین حرکت می کنم.» آنگاه ویولت را در آغوش گرفت و گفت: «عزیزم، باید زودتر سوار شوی.»
ویتا تا محل قایق ویولت را همراهی کرد. ویولت سوار شد. ویتا همانجا در اسکله ماند. حتی وقتی قایق حرکت کرد نیز آنجا را ترک نگفت. او آنقدر ماند که قایق کاملا از نظرش ناپدید شد، آنگاه به یک مسافرخانه رفت و در آنجا اتاقی را برای شب کرایه کرد، وقتی به آنجا رسید وقت ناهار بود، او ناهار خورد و به اتاقش رفت که استراحت کند، ولی خیلی دلواپس ویولت بود و علاوه بر آن دلش می خواست او را کنارش داشته باشد، بلند شد، لباس پوشید و به اسکله رفت، او آنجا ایستاده بود و دریا که به سوی فرانسه امتداد داشت را نظاره می کرد و به ویولت می اندیشید، سپس همانجا شروع به نوشتن یک نامه عاشقانه کرد، آن وقت تنها به ویولت و پیوستنش به او فکر می کرد، چیزی که در آن لحظه اصلا برایش مهم نبود این بود که فردا انگلستان و همه تعلقاتش در آنجا را شاید برای همیشه ترک می کند. چطور در طول این دو سال اینقدر تغییر کرده بود؟ او اکنون آرامش داشت، می دانست چه می خواهد، هدفش در زندگی مشخص بود، او همه اینها را به ویولت مدیون بود.
وقتی از اسکله بازمی گشت دنیس را دید، دنیس آشفته و عصبانی بود، او پرسید: «ویولت کجاست؟»
ویتا گفت: «تو چرا به اینجا آمده ای؟» در حالی که فکر می کرد حق با ویولت بود، او می دانست دنیس می آید.
دنیس پرسید: «ویولت کجاست؟ به پاریس رفته است؟»
ویتا به راه خودش ادامه داد، دنیس گفت: «تو باید به من بگویی او کجاست.»
ویتا اظهار داشت: «من نمی گویم، خود تو با رفتنش موافقت کردی.»
«ولی او زن من است.»
ویتا پیروزمندانه گفت: «او دیگر زن تو نیست، او تو را تنها گذاشته.»
ولی دنیس تا مسافرخانه ویتا را دنبال کرد، آنجا به اتاق ویتا رفت و در حالی که آشفته در اتاق قدم می زد گفت: «من می دانم که تو می روی تا به او ملحق شوی، من اینجا می مانم و با تو می آیم، حتی اگر بخواهی به آن سر دنیا بروی.»
دنیس خیلی اصرار کرد، او ادامه داد: «خواهش می کنم به من بگو، من قول می دهم دیگر تو را تعقیب نکنم.»
ویتا گفت: «من فردا حرکت می کنم، ویولت در آمیین منتظر من است.»
دنیس اظهار داشت: «متشکرم ویتا، من با تو می آیم و آنجا از او می پرسیم دلش می خواهد با کدامیک از ما دو نفر بماند.»
ویتا با تعجب اظهار داشت: «ولی او انتخابش را کرده است.»
دنیس گفت: «من با تو می آیم. باید به ویولت حق انتخاب بدهیم در حضور هر دو ما.»
ویتا که شکی در انتخاب ویولت نداشت با آمدن دنیس مخالفت نکرد: «بسیار خوب، او قبلا هم در حضور ما انتخابش را کرده است، ولی اشکالی ندارد، باز به او فرصت می دهیم. قول می دهم با نظر ویولت مخالفت نکنم.»
دنیس گفت: «من هم همینطور.»
آنها با هم به اداره پست رفتند و برای خانواده های ویولت و ویتا تلگرام فرستادند که نگرانشان نباشند، ویتا آن وقت نسبت به دنیس زیاد حس نفرت نداشت، تنها برای او متاسف بود، چون می دید چطور به ویولت اهمیت می دهد ولی ویولت آنقدر نسبت به او بی اعتناست. آنها در اداره پست  از هم جدا شدند، چنان که ویتا بعدها نوشت «با نهایت ترشرویی»، چون ویتا با اینکه از انتخاب ویولت مطمئن بود ولی تصور اینکه دنیس در کنار او به عنوان خاطرخواه ویولت قرار بگیرد برایش خیلی سخت بود. شامگاه ویتا تلگرامی وحشتزده از ویولت دریافت کرد که در مورد آن به دنیس تلفن کرد.
در تمام طول آن شب طوفانی سخت در جریان بود و ویتا در حالی که در تختخواب بیدار دراز کشیده بود حس می کرد تمام مسافرخانه –که قدیمی و سست بود- در زیر او می لرزد. او اصلا نتوانست بخوابد. در یک کابوس میان خواب و بیداری بر تخت دراز کشیده بود. در یک لحظه فکر کرد خانه آتش گرفت و از آنجا که اتاقش در بالاترین طبقه واقع بود راهی برای فرار نداشت. او لباس پوشید، از پلکان پایین رفت و در هوای طوفانی از مسافرخانه خارج شد، ولی نتوانست زیاد بیرون بماند، به مسافرخانه برگشت، در اتاقش تا صبح بیدار ماند، او شاهد بود که چطور طوفان لحظه به لحظه بر شدتش می افزود، با خود فکر کرد اگر این طوفان ادامه پیدا کند... اگر نتواند فردا به فرانسه برود...
سیگارش را روشن کرد و کنار پنجره ایستاد و در تاریکی شب بیرون را نظاره می کرد. سیگار دوم، سوم، چهارم و... نیز آتش زده شدند. پس از مونت کارلو خیلی کمتر سیگار می کشید، ولی امشب او خیلی آشفته بود.
صبح به سختی تندباد و باران در جریان بود. ویتا به اسکله رفت، دنیس هم به زودی رسید، خیلی از قایق ها و کشتی ها به خاطر طوفان، حرکت نمی کردند بنابراین آنها نتوانستند برای قبل از ساعت دو بعد از ظهر بلیط تهیه کنند. ویتا بلافاصله به ویولت تلگرام زد تا به او ساعت حرکتش را اطلاع دهد، چون می دانست دلواپسش خواهد شد، اما چیزی در مورد دنیس و همراهی اش با او ننوشت.
این داستان ادامه دارد....

عکس: ویولت (من این عکس را خیلی دوست دارم، شما چطور؟ البته بهترین عکس ویولت نیست.)

۱۳۹۰ آبان ۲۸, شنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش سی و نهم



به قلم ویتا عثمانی
صبح روز بعد ویتا تنها چند دقیقه پس از آنکه دنیس خانه را ترک کرد به خانه ویولت و دنیس در ساسکس رسید. ویولت با دیدن او که همان یونیفورم نظامی آشنا پوشیده بود لبخند زد و گفت: «چقدر زود آمدی میتیا.»
ویتا پس از آنکه ویولت را بوسید اظهار داشت: «عزیزم، اگر آماده نیستی می توانم به راننده تاکسی بگویم برود.»
«نه، من آماده ام.»
ویتا پرسید: «چمدانت کجاست؟»
ویولت گفت: «در اتاق خوابم.»
ویتا باسرعت از پله ها بالا رفت و بزودی با چمدان ویولت برگشت. خوشبختانه خدمتکارها در خواب بودند و کسی متوجه ویتا با آن یونیفورم نظامی نشد. آنها به ایستگاه راه آهن و از آنجا با قطار به لندن رفتند. پس از ناهار با قطار عازم لینکلن شدند. ویتا به نظر خسته می آمد ولی این خستگی فقط جسمانی بود، اما ویولت روحش خسته به نظر می رسید. ویتا با اینکه در اینگونه موارد گیرایی قوی نداشت ولی متوجه شد ویولت مثل همیشه سرحال نیست. او در حالی که ویولت را در آغوش می کشید گفت: «لوشکا، تو زیاد خوشحال به نظر نمی رسی.»
ویولت اظهار داشت: «میتیا، من تو را خیلی دوست دارم.»
«من هم تو را دوست دارم پری من.» پس از مکثی کوتاه ادامه داد: «به من بگو، چرا ناراحتی؟»
ویولت کمی مکث کرد، سپس گفت: «میتیا، محبوب من، تو خیلی خوبی، خیلی زیبا، خیلی عزیز، خیلی باهوش، خیلی باشکوه، بخصوص بعد از مونت کارلو خیلی خوب بودی تا دو هفته پیش. دو هفته پیش رفتار تو غیرقابل پیش بینی بود. تو هنوز در مورد زندگی کردن با من مرددی.»
«نه، اینطور نیست.»
«تو هنوز به من اعتماد نداری.»
«نه لوشکا، تو در اشتباهی.»
«میتیا، تو حتی برایت مهم نبود که دنیس قولهایش را زیر پا بگذارد.»
«من می دانستم دنیس چنین کاری نمی کند.»
«میتیا، اگر به تو بگویم وقتی تو با هارولد بودی دنیس آن کار را کرده است.»
ویتا فریاد زد: «این حقیقت ندارد.»
ویولت گفت: «یعنی من دروغ می گویم؟»
ویتا جواب نداد، ویولت هم دیگر چیزی نگفت. اما چند دقیقه بعد ویتا پرسید: «آنچه گفتی واقعا اتفاق افتاده است؟»
ویولت گفت: «اگر واقعا اتفاق افتاده باشد چکار می کنی؟»
«دیگر به تو نگاه هم نمی کنم.» ویتا عصبانی بود.
ویولت گفت: «خیلی حرفها گفتنش آسان است ولی...»
ویتا فریاد زد: «دنیس به قولش وفادار مانده یا نه؟» ویولت جواب نداد، ویتا ادامه داد: «من تو را می کشم، قسم می خورم تو را می کشم مگر آنکه واقعیت را به من بگویی.»
«عزیزم میتیا، آرام باش، من فقط امتحانت کردم، دنیس نمی تواند چنین جسارتی بکند، آن هم بعد از آنکه نامه های تو را خوانده و از جزئیات رابطه ما باخبر است ولی این رفتار تو مرا می ترساند.» او مکثی کرد، دستان ویتا را که هنوز می لرزیدند در دست گرفت و ادامه داد: «میتیای خوب من، اگر وقتی به فرض محال خیانت کردم، می توانی هرطور می خواهی مرا مجازات کنی، می توانی حتی مرا بکشی، من به تو حق می دهم، ولی اگر واقعا خیانت کرده باشم. میتیا ما در مورد هم مسوؤلیم، تو نمی توانی مرا به عنوان مثال با دنیس تنها بگذاری و بعد اگر اتفاقی افتاد مرا مقصر بدانی.»
ویتا پرسید: «واقعا اتفاقی نیفتاده است؟»
«نه عزیزم، نه.»
آنها به لینکلن رسیدند و در خانه ای کوچک مسکن گزیدند. ویولت هنوز آشفته بود، او پس از آنکه لباسش را عوض کرد به ویتا گفت: «میتیا من خسته ام، می روم کمی استراحت کنم.»
«عزیزم برو. برای شام صدایت می کنم.»
ویولت ویتا را بوسید و به اتاق خواب رفت. ویتا برای خرید از خانه بیرون رفت، اما وقتی برگشت صدای گریه ویولت را شنید، او سراسیمه وارد اتاق شد و پرسید: «عزیزم، چرا گریه می کنی؟»
«میتیا، بعضی وقتها فکر می کنم خیلی از هم فاصله داریم.»
ویتا لبخند زد و گفت: «من هم همینطور فکر می کنم.»
ویولت اظهار داشت: «به من اعتماد کن میتیا و من ثابت می کنم چقدر تو را دوست دارم و به تو وفادارم.»
ویتا او را در آغوش گرفت و در حالی که با نوک انگشتانش اشکهای او را پاک می کرد گفت: «من به تو اعتماد دارم، اگر اعتماد نداشتم هرگز به زندگی با تو فکر نمی کردم، تو دیگر فقط یک دوست یا یک معشوقه نیستی، تو کسی هستی که به خاطر او حاضرم از همه چیز بگذرم، از خانواده ام، از بچه ها، از خانه ام، از کشورم. من تو را دوست دارم لوشکا، بیشتر از آنچه که تو فکر می کنی، بیشتر از آنقدر که خودم فکر می کردم بتوانم کسی را دوست داشته باشم.» آنگاه گونه ویولت را بوسید و ادامه داد: «تو پری دوستداشتنی من هستی، من تو را با هیچکس و هیچ چیز دیگر عوض نمی کنم.»
ویولت سرش را بر شانه ویتا قرار داد و زمزمه کرد: «من تو را می پرستم میتیا.»
ویتا گفت: «الان بهتری؟»
ویولت اظهار داشت: «البته، خیلی بهتر.»
آنها پس از شام خیلی زود به رختخواب رفتند، ویتا در حالی که ویولت را در آغوش کشیده بود و موهای او را نوازش می کرد گفت: «فردا صبح کلیسای جامع را می بینیم.»
ویولت خیلی زود به خواب رفت، ویتا بلند شد، قلم و دفترش را برداشت و شروع به نوشتن شعر کرد.
روز بعد وقتی ویولت بیدار شد، ویتا هنوز در خواب بود، حدود ساعت نه او ویتا را بیدار کرد: «بلند شو عزیزم، صبحانه را حاضر کرده ام.»
ویتا با کسالت گفت: «من سرما خورده ام.»
ویولت اظهار داشت: «می خواهی دکتر را خبر کنم؟»
«نه لوشکا، من خوب می شوم.»
ویولت برای ویتا صبحانه آورد و سپس برای او سوپ درست کرد. ویتا پس از آنکه سوپش را خورد به ویولت گفت: « لوشکا، دوست داری شعر جدیدم را برایت بخوانم؟»
«البته عزیزم.»
ویتا دفترش را آورد و شروع کرد: «برای اوای گریان
تو خندیدی و تمام سرچشمه های خاورزمین،
با بارش الماس وارشان به بالا خیز برداشتند،
تا بر نور بیاویزند، و آنگاه که از خنده باز ایستادی،
دوباره پیکانهای شکسته شان را بر خاک فرو ریختند.
تو خندیدی و از جرس خانه های زمین،
موسیقی بسان امواج کوچک برکه ای لرزان به صدا درآمد؛
و بیرقهای بی میل در نسیم نشاط انگیز شمال،
ناگهان در لنگرگاه ها به هیجان و هیاهو آمدند، جسور و بی پروا شدند.
تو گریستی، و همه نغمه های نسیم،
-بسان زمانی که دستی بر ناقوسی قرار گیرد-
خاموش گشتند، و حوریان جنگلی با گیسوان مواج، دستپاچه و شرمسار
به درون دره تنگ و مکتوم خزیدند.»

ویولت خندید و گفت: «این را دیشب سرودی؟»
«بله، وقتی تو خواب بودی.»
آنها آن روز به کلیسای جامع نرفتند، در واقع آنها چهار روز از جایی دیدن نکردند و بیشتر در خانه ماندند تا حال هر دوشان خوب شود (زیرا ویولت هم متعاقب ویتا سرما خورده بود.) پس از آن یازده روز دیگر در لینکلن ماندند و مکانهای مختلفی را دیدند زیرا داستان جدید ویتا در لینکلن اتفاق می افتاد و ویتا می خواست با آن شهر آشنایی کامل داشته باشد. این بهترین سفر آنها بود، آنها دیگر شریک زندگی یکدیگر بودند اگرچه هنوز به خانه شان در یونان منتقل نشده بودند. ویتا در دفتر یادداشتهای روزانه اش حتی در مورد آن چهار روز اول که بیمار بودند خیلی خوب نوشته است، به این دلیل که اگرچه مجبور بودند در خانه بمانند ولی یکدیگر را داشتند و گرمای عشقی که ساده و پاک نثار یکدیگر می کردند.
پس از بازگشت زیاد در خانه هاشان توقف نکردند، بلکه همه وسایل لازمشان، کتابهایشان، جواهراتشان، و پس انداز مشترکشان که همه اش در حساب بانکی ویتا بود به صورت نقد برداشتند، چون احتمال می دادند با شکایت خانواده هایشان آن حساب بانکی مسدود شود. آنها به شهر ساحلی دوور رفتند تا با کشتی عازم فرانسه شوند.
این داستان ادامه دارد...

۱۳۹۰ آبان ۲۷, جمعه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش سی و هشتم

به قلم ویتا عثمانی

روز بعد ویتا با ویولت ملاقات کرد، ویتا که به خاطر رفتار شب قبلش عذاب وجدان داشت به ویولت گفت: «من نمی توانم امروز با تو به لینکلن بروم.»

ویولت پرسید: «چرا؟»
«هارولد بیمار است، باید با او بمانم.»

ویولت با صدای بلند گفت: «نه! اگر امروز نیایی هیچوقت نمی توانیم برویم.»

ویتا اظهار داشت: «من نمی توانم. با دنیس صحبت کن، بگو دو هفته فرصت بدهد.»

«دنیس قبول نمی کند.»

ویتا با صدای بلند گفت: «برایم مهم نیست، اصلا نمی رویم. من همینجا می مانم.»

ویولت اظهار داشت: «میتیا، تو به من قول داده ای، نمی توانی شانه خالی کنی.»

ویتا گفت: «من هر کاری دوست دارم می کنم.»

ویولت اظهار داشت: «دوست داری دیگر مرا نبینی؟»

«لوشکا، این چه حرفی است که می زنی.»

«میتیا، اگر بخواهی قولهایی که به من دادی را زیر پا بگذاری ترجیح می دهم دیگر تو را نبینم.»

ویتا با خونسردی گفت: «برایم مهم نیست.»

ویولت در حالی که سعی می کرد جلوی جاری شدن اشکهایش بگیرد ادامه داد: «عزیزم، شاید برای تو مهم نباشد، ولی می توانم خواهش کنم تنها به عنوان یک دوست، اولین دوستم، کسی که شانزده سال با تمام وجودم به یاد او نفس کشیده ام.» ویولت مکث کرد.

ویتا به او نزدیک شد، دستش را دور گردن او حلقه کرد و گفت: «ادامه بده لوشی، من باید چکار کنم؟»

«میتیا، من در شرایط بدی هستم، دنیس گفته اگر بیشتر بمانم ممکن است نتواند به قراردادمان وفادار بماند.»

ویتا عصبانی شد: «تو این را جدی نمی گویی.»

ویولت گفت: «این دقیقا چیزی است که دنیس دیشب به من گفت، خواهش می کنم کمکم کن میتیا، مرا نجات بده.»

ویتا اظهار داشت: «من حرف تو را باور نمی کنم.»

ویولت گفت: «عزیزم چرا؟ آن هم بعد از این همه سال؟ من هیچوقت به تو دروغ نگفته ام، خودت هم این را می دانی.»

«مواظب خودت باش. او هیچ کاری نمی کند. من باید بروم با هارولد بمانم.» آنگاه بلند شد، ویولت التماس کرد: «میتیا، خواهش می کنم بمان، خواهش می کنم.» ولی ویتا اعتنا نکرد و بیرون رفت. او نزد هارولد رفت. هارولد با لبخند به او گفت: «می دانستم برمی گردی.»

ویتا اظهار داشت: «نمی دانم چکار کنم. ویولت می گوید باید امروز برویم اما...»

هارولد گفت: «اگر دوست نداری بروی اهمیت نده.»

«ویولت را دوست دارم، ولی از طرفی دوست دارم چند روزی با تو بمانم که حالت بهتر شود.»

«عزیزم ویتا، اینجا بمان.»

ویتا گفت: «ویولت قبول نمی کند.»

«اجازه می دهی خود من با او صحبت کنم؟»

ویتا گفت: «فکر نکنم سودی داشته باشد ولی می توانیم این کار را بکنیم.»

آنها به خانه ویولت رفتند. ویتا به هارولد که عصا به دست داشت کمک کرد از اتومبیل پیاده شود. آنگاه او را به اتاق نشیمن برد و خودش از پله ها بالا دوید و بدون آنکه در بزند وارد اتاق ویولت شد. ویولت با دیدن او لبخند زد و گفت: «می دانستم برمی گردی.»

ویتا اظهار داشت: «لوشکا، هارولد پایین منتظر است، او با تو کار دارد.»

ویولت پرسید: «با من؟ چرا؟»

ویتا جواب او را نداد، اما گفت: «لوشکا، سعی کن موقعیت مرا درک کنی. من در شرایط سختی قرار گرفته ام.»

ویولت با لبخند اظهار داشت: «من دوست ندارم کوچکترین ناخوشی متوجه تو شود. حاضرم جانم را بدهم اما این اتفاق نیفتد.»

ویتا لبخند زد و گفت: «من مهربانی تو را دوست دارم، ولی امروز صبح خیلی مهربان نبودی.»

ویولت با تعجب پرسید: «من مهربان نبودم؟ این تو بودی که تهدیدم کردی مرا تنها می گذاری.»

ویتا گفت: «تو گفتی اگر با تو نیایم دیگر نمی خواهی مرا ببینی.»

ویولت اظهار داشت: «من معذرت می خواهم محبوب من، من واقعا منظوری نداشتم، چطور می توانم در حالی که بدون تو این زندگی برای من هیچ معنایی ندارد.»

ویتا گفت: «بیا برویم، هارولد منتظر ماست.»

بالاخره هارولد توانست ویولت را متقاعد کند که اجازه دهد ویتا دوهفته ای با او بماند و اگر بعد از آن مدت ویتا هنوز مایل باشد با او به سفر برود می تواند این کار را بکند.

طی آن دو هفته ویتا اکثر روزها با ویولت ملاقات می کرد، ویولت از او می خواست زودتر به سفر بروند و می گفت دنیس ممکن است به قولهایش وفادار نماند، ولی ویتا اهمیت نمی داد. از طرفی هارولد تا روز آخر حتی یک کلمه در مورد تصمیم ویتا حرف نزد، ظاهرا آن را جدی نگرفته بود. اما روز آخر ویتا به او گفت هنوز نظرش در مورد زندگی با ویولت تغییر نکرده است. به هر حال هارولد اهمیت نداد و ظاهرا باآرامش عازم پاریس شد. ویتا همان صبح وسایلش را جمع کرد و به خانه ویولت رفت. ویولت او را به اتاق خودش برد و پس از آنکه در را بست او را محکم در آغوش کشید و لبان او را بوسید: «عزیزم، من منتظر این روز بودم.»

ویتا در حالی که هیجان داشت گفت: «چمدانت آماده است؟»

ویولت اظهار داشت: «همه چیز آماده است محبوب من.» آنگاه شروع به باز کردن دکمه های پالتو ویتا کرد. ویتا لبخند زد، شال و کلاه و پالتویش را درآورد و بر کاناپه انداخت، چکمه هایش را در آورد، آنگاه به سراغ ویولت که لباسهای ویتا را بر جالباسی آویزان می کرد رفت، با اشتیاق او را درآغوش کشید: «لوشی، دوست دارم...» اما قبل از آنکه ادامه دهد ویولت خندید و گفت: «می دانم، من هم آن را دوست دارم.»

ساعتی بعد آنها برتختخواب دراز کشیده بودند، ویتا در حالی که ویولت را در آغوش کشیده بود و موهای او را نوازش می کرد گفت: «لوشکا تو برای لذت ساخته شده ای. آدم وقتی با توست فکر می کند فقط به دنیا آمده تا لذت ببرد.»

«عزیزم، همه وجودم متعلق به توست، هرچقدر می خواهی لذت ببر، تنها مرا دوست داشته باش.»

ویتا خندید و گفت: «بیشتر از اینقدر که الان دوستت دارم؟ من هیچوقت فکر نمی کردم بتوانم تا این حد کسی را دوست داشته باشم.» آنگاه در حالی که گونه ها و گردن ویولت را می بوسید زمزمه کرد: «اوه لوشکای دوستداشتنی من، بگو فقط مال منی.»

«همه وجودم برای توست جولیان اسطوره ای من، روحم، جسمم، ذهنم.»

ویتا او را محکمتر در آغوش گرفت و زمزمه کرد: «بخواب عشق من، بخواب.» ویولت به خواب نرفت، اما ویتا چون شب قبل دیر خوابیده بود و صبح هم زود بیدار شده بود خیلی زود به خواب رفت. ویولت برای ناهار او را بیدار نکرد، خودش هم ناهار نخورد، به مادرش گفت ویتا خوابیده است و صبر می کند با او بخورد تا تنها نباشد. ویتا حدود ساعت دو بیدار شد. ویولت به او لبخند زد و گفت: «چقدر عمیق خوابیده بودی، نمی خواستم خوابت را برهم بزنم، برای ناهار بیدارت نکردم.» ویتا بلند شد و در حالی که به طرف میز شستشو می رفت خندید و گفت: «مادرت نگفت این دختر سکویل چقدر می خوابد؟» ویولت خندید، پارچ پر از آب را برداشت و به ویتا کمک کرد دست و صورتش را بشوید. ویتا در حالی که دستها و صورتش را با حوله خشک می کرد گفت: «مادرت می داند داریم می رویم؟»

ویولت گفت: «سفر لینکلن را می داند ولی یونان را نه. کاش می توانستم به او بگویم.»

«نه لوشی نگو، اینقدر روراست بودن خوب نیست، جلوی رفتن ما را می گیرند. مادر من هم نمی داند و فکر نکنم بتوانم به او بگویم.»

ویولت گفت: «هرچه تو بگویی من همانطور عمل می کنم. بالاخره که آنها می فهمند.» سپس لباس ویتا را به دستش داد. ویتا لباس پوشید و آنها با هم ناهار خوردند. آنگاه ویتا گفت: «فکر کنم باید برویم.»

ویولت پرسید: «کجا؟»

ویتا گفت: «برویم ایستگاه راه آهن. هنوز کاری برایت مانده است؟»

«نه محبوب من، ولی صبح یادم رفت به تو بگویم دیشب به دنیس قول داده ام که امشب با او سر یک موضوع شغلی صحبت کنم.»

ویتا با تعجب گفت: «ولی امروز قرار بود برویم، تو دیروز به من گفتی برای سفر لینکلن به لندن بیایم.»

«درست است عزیزم، من معذرت می خواهم. مهم نیست، می توانیم برویم.»

«نه، مهم است، تو به آن مرد قول داده ای، امشب را اینجا بمان.»

«دوست ندارم بمانم، ولی دنیس گفت چون دیگر می روم باید قبل از رفتنم در آن مورد صحبت کنیم. من می خواهم با تو بیایم.»

«نه بمان لوشکا.»

«من عذرخواهی می کنم. من تو را به دردسر انداختم.»

ویتا لبخند زد و گفت: «اشکالی ندارد عزیزم، من به لانگ بارن می روم. فکر می کنی فردا برای رفتن خوب است؟»

«البته محبوب من، فردا صبح منتظرت هستم.»

ویولت ویتا را تا ایستگاه راه آهن همراهی کرد، در آنجا اصرار کرد با ویتا به کنت برود. ویتا که فکر می کرد درست نیست ویولت زیر قولش بزند از او خواست آن شب در خانه اش بماند، چون به دنیس قول داده است. اما ویولت بدون آنکه توضیح دهد اصرار می کرد باید با ویتا به کنت بیاید. بالاخره وقتی قطار می خواست حرکت کند ویتا به سختی توانست ویولت را از خودش جدا کند و سوار شود.

پس از آنکه ویتا به لانگ بارن رسید، چندین بار ویولت به او تلفن کرد و اصرار کرد که دوست ندارد با دنیس به ساسکس برود. ویتا از او خواست به قولش عمل کند. حتی ویولت به او گفت می خواهد به یک هتل برود ولی دنیس را نبیند. ویتا از رفتار او تعجب کرد ولی اهمیت نداد، چون خیلی از رفتارهای ویولت برای او عجیب بود، او همیشه ویولت را به عنوان یک آدم تکانشی می شناخت، و آن روز اصرار ویولت بر گریز از دنیس برای او عجیب نمی نمود....

این داستان ادامه دارد....



تصویر: ویولت در 32 سالگی، اثر جی. بلینچ.