کل نماهای صفحه

۱۳۹۰ شهریور ۲۵, جمعه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش سی و دوم




به قلم ویتا عثمانی
آن شب دیروقت بود که ویتا به خانه برگشت، ویولت خیلی دلواپس شده بود، ولی وقتی چهره شاداب و خندان محبوبش را دید با خود فکر کرد بهتر است شبی که می تواند زیبا و پرنشاط باشد را با استنطاق از ویتا خراب نکند. او ویتا را بوسید و پرسید: «به تو خوش گذشت محبوب من؟»
ویتا متقابلا او را بوسید و اظهار داشت: «لوشکا، هر لحظه که کنارم نیستی دلم برایت تنگ می شود، تو از آن آدمهایی هستی که همین که کسی ترکت کند دوست دارد باز به سویت برگردد.»
ویولت گفت: «تو هم همینطور عزیزم.» آنگاه در حالی که کت ویتا را برمی داشت تا آن را سرجای همیشگی اش آویزان کند ادامه داد: «شام خورده ای؟»
ویتا پاسخ داد: «نه. تو چطور؟»
«من منتظر تو بودم محبوب من. الان می گویم میز را آماده کنند.»
پس از شام آنها به باغ رفتند. ویتا دستش را دور گردن ویولت حلقه کرده بود و با هم قدم می زدند. شبی مهتابی و روشن بود، در آغاز هر دو ساکت بودند ولی ویتا شروع کرد: «لوشکا، حالا شانزده سال از دوستی ما می گذرد، دوستی ما که از همان اول با هیجان همراه بود. اولین بار که به خانه ات آمدم، وقتی با هم روی صندلی چرمی کنار شومینه نشستیم و ساعتها با هم صحبت کردیم، از کتابهایی که خوانده بودیم، از سفرهایی که کرده بودیم، از اجدادمان، از موسیقی، شعر، هنر.... من به یاد نداشتم با کسی آن گونه صمیمانه حرف زده باشم، به یاد نداشتم آن همه نزدیک به کسی نشسته باشم. ران هایمان کاملا به هم چسبیده بود... آن وقت تو دوست من شدی. قبل از آن من فقط با سگها و خرگوش هایم دوست بودم، با باغچه ام که در آن گل می کاشتم، با نول و با آن درخت بلوط همیشگی ام که غروبها را در زیر سایه اش سپری می کردم. تنها چیزی که مرا به هیجان می آورد و حس شاعرانگی مرا برمی انگیخت طبیعت بود و گاهگاهی هم نول و عظمت آن. برایم بودن در دنیای آدمها جذابیت نداشت، آن وقت تو را پیدا کردم، شاید تو واقعا آدم نبودی، پدرت مشخص نبود، می گویند پدرت شاه ادوارد هفتم بوده، بعضی دیگر می گویند ارنست بکت پدر توست، ولی تو به یقین از کپل ها نیستی. همانطور که یک بار گفتی شاید پدرت از دنیایی دیگر بوده، به انسانیت تعلق نداشته است. تو برای خودت اصول اخلاقی خارج از اصول اخلاقی اینجا داری، به این دلیل است که آدمهای اینجا تو را اخلاقمند نمی دانند، خود من هم همینطور در مورد تو فکر می کردم، درست مثل بقیه. اینکه تو بیایی دوستت را -بهترین دوستت را- از خانواده اش جدا سازی، با او که همجنس توست معاشقه کنی، نسبت به همسرت بی اعتنا باشی، هر کدام از اینها با قوانین اخلاقی آنها مغایرت دارد.»
ویولت گفت: «خدا ما را از اصول اخلاقی آنها مصون دارد...»
ویتا لبخند زد و ادامه داد: «من تو را، دنیای تو را عجیب ولی دوست داشتنی یافتم. برای آنکه به آن وارد شوم، برای آنکه به کیش تو درآیم باید هر چه قبل از آن آموخته بودم را فراموش می کردم، باید هر کیش قابل قبولی را کنار می زدم.»
ویولت اظهار داشت: «گویا مدت زیادی در مورد آن مردد بودی.»
ویتا آهی کشید و گفت: «درست است. رهایی از آنچه آموخته بودم خیلی سخت بود و هرآنچه در این مورد به دست آوردم را به تو مدیونم.»
آنها اکنون به انتهای باغ رسیده بودند، خدمتکارها همه درخواب بودند و ویولت با سرانگشتانش شروع به لمس لبهای ویتا کرد، جلوتر آمد و در روشنایی مهتاب لبهای او را بوسید، آنگاه به زبان کولیان اسپانیا به او گفت: «Chapescar! » [گریز با معشوق!]
ویتا زمزمه کرد: «Chapescar men Lushka!» [گریز با معشوق لوشکای من!]
ویولت گفت: «Lushka sin tiro, Dmitri.» [لوشکا متعلق به توست، دمیتری.]
ویتا او را بوسید و گفت: «Man quiero tuti men chuajani!» [تو را می خواهم افسونگر من!]
آنها به پرچین انتهای باغ رسیده بودند، ویتا از روی پرچین ها پایین جست و ویولت را نیز کمک کرد تا پایین بیاید، ویتا راه ساحل را در پیش گرفت و ویولت او را همراهی می کرد. ویتا ادامه داد: «لوشکا، وقتی به سیلان رفتی، من فکر کردم بهترین راه برای غلبه بر تو، تقویت رابطه ام با رزاموند است. می دانی رزاموند از بچگی مرا آنگونه دوست داشت. من دوستش داشتم، با اینکه چهار سال از من بزرگتر بود هر وقت او را می دیدم معصومیت او مرا تحت تاثیر قرار می داد، خیلی بی آلایش بود و خیلی مهربان. سعی کردم او را جایگزین تو کنم ولی نتوانستم. چه کسی می تواند جای تو را بگیرد لوشکا؟ آیا ازدواجم با هارولد توانست اشتیاقم را نسبت به تو از بین ببرد؟ نه، حتی آن را عمیق تر کرد. فکر می کنم اگر بیست سال تو را نبینم، بیست سال از تو بی خبر باشم و بعد از آن همه سال باز تو را ببینم حتی یک ذره از اشتیاقی که نسبت به تو دارم کم نشود. به همین دلیل است که می گویم تو از آن آدمهایی هستی که همین که ترکت کنند دوست دارند باز به سویت برگردند.»
ویولت گفت: «محبوب من، ما دیگر نباید از هم جدا شویم. ما به هم تعلق داریم.»
ویتا چیزی نگفت، اما با اشاره سر آنرا تایید کرد.
آنها مدت طولانی بدون آنکه چیزی بگویند با هم قدم زدند، صدایی جز صدای امواج دریا سکوت شب را در هم نمی شکست. ویتا باز شروع کرد، این بار پرسید: «اگر من یک مرد بودم با من ازدواج می کردی؟»
ویولت پاسخ داد: «اگر تو یک مرد بودی آیا باز می توانستی این همه جذاب و دوستداشتنی باشی؟ من که با مردها میانه خوبی ندارم.»
ویتا خندید و گفت: «پس در آن صورت پیشنهاد ازدواج مرا رد می کردی؟»
ویولت اظهار داشت: «اگر منظورت آنگونه ازدواجی است که بین تو و هارولد یا بین من و دنیس صورت گرفته است باید بگویم کاش دیگر برای هیچ کدام از ما اتفاق نیفتد. حتی الان که تو زنی هستی که با تمام وجودم می پرستمش، اگر می توانستیم با هم ازدواج کنیم آنگونه که یک مرد و یک زن می توانند ازدواج کنند باز آنرا رد می کردم. دو عاشق که نیاز به پیمان نامه ندارند، آنها مثل دو کبوتر دلداده ای هستند که اگرچه ممکن است اول صبح برای ادامه زندگی از هم جدا شوند ولی در آخر روز به سوی هم باز می گردند، نه قراردادی را امضا کرده اند و نه کسی شاهد بر عشقشان بوده است. عشق است که آنها را در لانه شان در کنار یکدیگر نگاه می دارد.»
ویتا با لبخند گفت: «حق با توست.» آنگاه در حالی که کمی مردد بود که آیا زمان برای اظهارات بعدی اش مناسب است ادامه داد: «من آماده ام لوشکا.»
«برای چه چیزی محبوب من؟»
ویتا در حالی که موهای ویولت را نوازش می کرد گفت: «برای آنکه لانه کبوتری مان را بسازیم.»
ویولت به هیجان آمد و اظهار داشت: «عزیزم، عشق من، تو بالاخره مصمم شدی؟»
ویتا گفت: «بله لوشکا. ما با هم زندگی می کنیم، ما راهی جز آن نداریم، آن برای هر دو ما بهتر است.»
ویولت اظهار داشت: «من به تو افتخار می کنم میتیا، تو باشکوه هستی، باشکوه و پرشهامت. ما با هم زندگی می کنیم و آنرا به همه دنیا نشان می دهیم، عشقمان، زندگی زیبا و کولی وارمان.»
ویتا در حالی که گونه های او را نوازش می کرد گفت: «نه محبوب من، ما با هم زندگی نمی کنیم تا آن را به دنیا نشان دهیم و به همه بگوییم ما چه گرایشی داریم بلکه با هم زندگی می کنیم، چون این حق ماست، ما نباید از حقمان بگذریم، راه سختی در پیش خواهیم داشت ولی عشق آنرا دل انگیز می سازد.»
ویولت در حالی که از شدت شوق اشکش جاری شده بوده گفت: «دور از انگلستان، در پاریس...»
ویتا حرف او را قطع کرد: «نه، نه لوشکا، پاریس نه. ما به یونان خواهیم رفت، به دیار سافو، خیلی دور از انگلستان. اگر به پاریس برویم آنها می آیند و ما را پیدا می کنند. بگذار به یونان برویم، به سیسیلی، بگذار مثل کتابمان تمامش کنیم، من با یکی از دوستانم در سیسیلی صحبت کرده ام و با پولی که داریم می توانیم یک زندگی تازه را در آنجا آغاز کنیم، البته شاید مجبور شویم از یک اتاق کوچک زیرشیروانی شروع کنیم، ولی اشکالی ندارد، من سخت کار می کنم و به زودی کتابهایم پرفروش خواهند شد و می توانیم یک خانه سفید و زیبا کنار ساحل داشته باشیم.»
ویولت چیزی نگفت ولی دست ویتا را در دست گرفت و شروع به بوسیدن سرانگشتان او کرد. آنها در جایی قرار داشتند که امواج دریا به پاهایشان برخورد می کرد ویتا موهای ویولت را کنار زد و پیشانی او را بوسید، آنگاه گونه های خیس او را نوازش کرد، خوشحال بود از اینکه این بار اشکهایی که از چهره ویولت می زدود اشکهای شادی بودند. ساعت از نیمه شب گذشته بود و پیرامون آنها هیچ کس نبود. ویتا لبانش را بر لبان ویولت قرار داد و او را با تمام وجودش بوسید، دست چپ ویولت را در دست گرفت، آنرا نوازش کرد، سپس انگشتری را از جیبش بیرون آورد و در انگشت دوم آن قرار داد. انگشتر شباهت ظاهری زیادی به انگشتر لاوایی داشت که ویتا همیشه می پوشید، انگشتری که وقتی شانزده ساله بود از ویولت هدیه گرفته بود، با این تفاوت که این یکی نگینش از یاقوت سرخ بود. آنگاه زمزمه کرد: «تا هر وقت مرا دوست داری آن را از خودت جدا نکن.»
ویولت به آن نگاه کرد و آنرا بوسید، سپس گفت: «آن همیشه با من خواهد بود میتیا.»
ویتا زمزمه کرد: «تو را دوست دارم لوشی، بگو متعلق به من هستی.»
ویولت گفت: «متعلق به توام جولیان، تا ابد... بین من و تو هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند فاصله اندازد.»
ویتا اظهار داشت: «از وقتی ما یک بچه بودیم تا الان، هر وقت از هم دور می شدیم حسودیم می شد، می دانستم تو وفاداری، می دانستم کسی جز من نمی تواند تو را به دست آورد، پای آدمی در میان نبود، ولی به زمان حسودیم می شد که بر لحظات تو سایه می افکند و به مکانی که تو را احاطه می کرد، به اینکه آنها می توانند شاهد زیبایی تو، ظرافت تو و روزهایی از زندگی تو باشند که من آنها را نمی توانستم ببینم.»
ویولت گفت: «دیگر هیچ چیز نباید ما را از هم جدا سازد. میتیا، هر طور دوست داری با من رفتار کن ولی هیچگاه مرا رها نکن. هر وقت در کنارم نبودی، زندگی برایم خیلی پوچ و خسته کننده بوده است. من با تمام وجودم تو را می پرستم میتیا، همواره برایم با همه تفاوت داشته ای، همیشه تو را تقریبا یک خدا پنداشته ام، تو خیلی باشکوه هستی میتیا، به طرز خیره کننده ای زیبا و پراستعداد، دنیا ذره ای ناچیز زیر پاهای توست، من هم جزئی از این دنیای ناچیز در برابر وجود باشکوه تو هستم. من مباهات می کنم که معشوقه تو و کاملا تسلیم تو هستم میتیا.»
ویتا در حالی که باملایمت موهای ویولت را چنگ می زد زمزمه کرد: «تو همراه من هستی محبوب من، دنیا در برابر هر دو ما ناچیز است، دنیا در برابر عشقی که به وجود ما گرمی می بخشد ناچیز است. من لوشی زیبا و پراستعدادم را دوست دارم، او رنگین کمان روزهای من است،» آنگاه خنده موذیانه ای کرد و ادامه داد: «اگرچه خیلی هم زیبا نیست، لبهایش زیادی قرمز و زیادی بزرگ است...»
ویولت از این دو جمله آخر ویتا رنجیده نشد، او ویتا را خوب می شناخت، وقتی ویتا آن جملات را بر زبان می آورد منظورش آن بود که به ویژه از لبهای ویولت خوشش می آید، و به راستی لبهای برآمده و سرخ فام ویولت یکی از زیباترین اعضای چهره اش بود.
ویتا انگشتش را بر لبهای ویولت نهاد و در حالی که با آن لبهای ویولت را نوازش می کرد ادامه داد: «من نمی توانم در برابر زیبایی تو مقاومت کنم، من تو را می خواهم پریزاد من.» آنگاه لبانش را بر لبان ویولت قرار داد و او را بوسید...
ساعتی بعد آنها نیمه عریان در حالی که یکدیگر را در آغوش کشیده بودند بر شنهای ساحل دراز کشیده بودند و با یکدیگر عاشقانه نجوا می کردند. آن شب ویتا نتوانسته بود ویولت را به جایی ببرد که به قصد رفتن به آنجا از ویولت خواسته بود بیرون بروند، ولی به خاطر این عاشقانه های کنار ساحل خیلی خوشحال بود.
این داستان ادامه دارد...



عکس: ویتا سکویل وست

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر