کل نماهای صفحه

۱۳۹۰ آبان ۲۸, شنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش سی و نهم



به قلم ویتا عثمانی
صبح روز بعد ویتا تنها چند دقیقه پس از آنکه دنیس خانه را ترک کرد به خانه ویولت و دنیس در ساسکس رسید. ویولت با دیدن او که همان یونیفورم نظامی آشنا پوشیده بود لبخند زد و گفت: «چقدر زود آمدی میتیا.»
ویتا پس از آنکه ویولت را بوسید اظهار داشت: «عزیزم، اگر آماده نیستی می توانم به راننده تاکسی بگویم برود.»
«نه، من آماده ام.»
ویتا پرسید: «چمدانت کجاست؟»
ویولت گفت: «در اتاق خوابم.»
ویتا باسرعت از پله ها بالا رفت و بزودی با چمدان ویولت برگشت. خوشبختانه خدمتکارها در خواب بودند و کسی متوجه ویتا با آن یونیفورم نظامی نشد. آنها به ایستگاه راه آهن و از آنجا با قطار به لندن رفتند. پس از ناهار با قطار عازم لینکلن شدند. ویتا به نظر خسته می آمد ولی این خستگی فقط جسمانی بود، اما ویولت روحش خسته به نظر می رسید. ویتا با اینکه در اینگونه موارد گیرایی قوی نداشت ولی متوجه شد ویولت مثل همیشه سرحال نیست. او در حالی که ویولت را در آغوش می کشید گفت: «لوشکا، تو زیاد خوشحال به نظر نمی رسی.»
ویولت اظهار داشت: «میتیا، من تو را خیلی دوست دارم.»
«من هم تو را دوست دارم پری من.» پس از مکثی کوتاه ادامه داد: «به من بگو، چرا ناراحتی؟»
ویولت کمی مکث کرد، سپس گفت: «میتیا، محبوب من، تو خیلی خوبی، خیلی زیبا، خیلی عزیز، خیلی باهوش، خیلی باشکوه، بخصوص بعد از مونت کارلو خیلی خوب بودی تا دو هفته پیش. دو هفته پیش رفتار تو غیرقابل پیش بینی بود. تو هنوز در مورد زندگی کردن با من مرددی.»
«نه، اینطور نیست.»
«تو هنوز به من اعتماد نداری.»
«نه لوشکا، تو در اشتباهی.»
«میتیا، تو حتی برایت مهم نبود که دنیس قولهایش را زیر پا بگذارد.»
«من می دانستم دنیس چنین کاری نمی کند.»
«میتیا، اگر به تو بگویم وقتی تو با هارولد بودی دنیس آن کار را کرده است.»
ویتا فریاد زد: «این حقیقت ندارد.»
ویولت گفت: «یعنی من دروغ می گویم؟»
ویتا جواب نداد، ویولت هم دیگر چیزی نگفت. اما چند دقیقه بعد ویتا پرسید: «آنچه گفتی واقعا اتفاق افتاده است؟»
ویولت گفت: «اگر واقعا اتفاق افتاده باشد چکار می کنی؟»
«دیگر به تو نگاه هم نمی کنم.» ویتا عصبانی بود.
ویولت گفت: «خیلی حرفها گفتنش آسان است ولی...»
ویتا فریاد زد: «دنیس به قولش وفادار مانده یا نه؟» ویولت جواب نداد، ویتا ادامه داد: «من تو را می کشم، قسم می خورم تو را می کشم مگر آنکه واقعیت را به من بگویی.»
«عزیزم میتیا، آرام باش، من فقط امتحانت کردم، دنیس نمی تواند چنین جسارتی بکند، آن هم بعد از آنکه نامه های تو را خوانده و از جزئیات رابطه ما باخبر است ولی این رفتار تو مرا می ترساند.» او مکثی کرد، دستان ویتا را که هنوز می لرزیدند در دست گرفت و ادامه داد: «میتیای خوب من، اگر وقتی به فرض محال خیانت کردم، می توانی هرطور می خواهی مرا مجازات کنی، می توانی حتی مرا بکشی، من به تو حق می دهم، ولی اگر واقعا خیانت کرده باشم. میتیا ما در مورد هم مسوؤلیم، تو نمی توانی مرا به عنوان مثال با دنیس تنها بگذاری و بعد اگر اتفاقی افتاد مرا مقصر بدانی.»
ویتا پرسید: «واقعا اتفاقی نیفتاده است؟»
«نه عزیزم، نه.»
آنها به لینکلن رسیدند و در خانه ای کوچک مسکن گزیدند. ویولت هنوز آشفته بود، او پس از آنکه لباسش را عوض کرد به ویتا گفت: «میتیا من خسته ام، می روم کمی استراحت کنم.»
«عزیزم برو. برای شام صدایت می کنم.»
ویولت ویتا را بوسید و به اتاق خواب رفت. ویتا برای خرید از خانه بیرون رفت، اما وقتی برگشت صدای گریه ویولت را شنید، او سراسیمه وارد اتاق شد و پرسید: «عزیزم، چرا گریه می کنی؟»
«میتیا، بعضی وقتها فکر می کنم خیلی از هم فاصله داریم.»
ویتا لبخند زد و گفت: «من هم همینطور فکر می کنم.»
ویولت اظهار داشت: «به من اعتماد کن میتیا و من ثابت می کنم چقدر تو را دوست دارم و به تو وفادارم.»
ویتا او را در آغوش گرفت و در حالی که با نوک انگشتانش اشکهای او را پاک می کرد گفت: «من به تو اعتماد دارم، اگر اعتماد نداشتم هرگز به زندگی با تو فکر نمی کردم، تو دیگر فقط یک دوست یا یک معشوقه نیستی، تو کسی هستی که به خاطر او حاضرم از همه چیز بگذرم، از خانواده ام، از بچه ها، از خانه ام، از کشورم. من تو را دوست دارم لوشکا، بیشتر از آنچه که تو فکر می کنی، بیشتر از آنقدر که خودم فکر می کردم بتوانم کسی را دوست داشته باشم.» آنگاه گونه ویولت را بوسید و ادامه داد: «تو پری دوستداشتنی من هستی، من تو را با هیچکس و هیچ چیز دیگر عوض نمی کنم.»
ویولت سرش را بر شانه ویتا قرار داد و زمزمه کرد: «من تو را می پرستم میتیا.»
ویتا گفت: «الان بهتری؟»
ویولت اظهار داشت: «البته، خیلی بهتر.»
آنها پس از شام خیلی زود به رختخواب رفتند، ویتا در حالی که ویولت را در آغوش کشیده بود و موهای او را نوازش می کرد گفت: «فردا صبح کلیسای جامع را می بینیم.»
ویولت خیلی زود به خواب رفت، ویتا بلند شد، قلم و دفترش را برداشت و شروع به نوشتن شعر کرد.
روز بعد وقتی ویولت بیدار شد، ویتا هنوز در خواب بود، حدود ساعت نه او ویتا را بیدار کرد: «بلند شو عزیزم، صبحانه را حاضر کرده ام.»
ویتا با کسالت گفت: «من سرما خورده ام.»
ویولت اظهار داشت: «می خواهی دکتر را خبر کنم؟»
«نه لوشکا، من خوب می شوم.»
ویولت برای ویتا صبحانه آورد و سپس برای او سوپ درست کرد. ویتا پس از آنکه سوپش را خورد به ویولت گفت: « لوشکا، دوست داری شعر جدیدم را برایت بخوانم؟»
«البته عزیزم.»
ویتا دفترش را آورد و شروع کرد: «برای اوای گریان
تو خندیدی و تمام سرچشمه های خاورزمین،
با بارش الماس وارشان به بالا خیز برداشتند،
تا بر نور بیاویزند، و آنگاه که از خنده باز ایستادی،
دوباره پیکانهای شکسته شان را بر خاک فرو ریختند.
تو خندیدی و از جرس خانه های زمین،
موسیقی بسان امواج کوچک برکه ای لرزان به صدا درآمد؛
و بیرقهای بی میل در نسیم نشاط انگیز شمال،
ناگهان در لنگرگاه ها به هیجان و هیاهو آمدند، جسور و بی پروا شدند.
تو گریستی، و همه نغمه های نسیم،
-بسان زمانی که دستی بر ناقوسی قرار گیرد-
خاموش گشتند، و حوریان جنگلی با گیسوان مواج، دستپاچه و شرمسار
به درون دره تنگ و مکتوم خزیدند.»

ویولت خندید و گفت: «این را دیشب سرودی؟»
«بله، وقتی تو خواب بودی.»
آنها آن روز به کلیسای جامع نرفتند، در واقع آنها چهار روز از جایی دیدن نکردند و بیشتر در خانه ماندند تا حال هر دوشان خوب شود (زیرا ویولت هم متعاقب ویتا سرما خورده بود.) پس از آن یازده روز دیگر در لینکلن ماندند و مکانهای مختلفی را دیدند زیرا داستان جدید ویتا در لینکلن اتفاق می افتاد و ویتا می خواست با آن شهر آشنایی کامل داشته باشد. این بهترین سفر آنها بود، آنها دیگر شریک زندگی یکدیگر بودند اگرچه هنوز به خانه شان در یونان منتقل نشده بودند. ویتا در دفتر یادداشتهای روزانه اش حتی در مورد آن چهار روز اول که بیمار بودند خیلی خوب نوشته است، به این دلیل که اگرچه مجبور بودند در خانه بمانند ولی یکدیگر را داشتند و گرمای عشقی که ساده و پاک نثار یکدیگر می کردند.
پس از بازگشت زیاد در خانه هاشان توقف نکردند، بلکه همه وسایل لازمشان، کتابهایشان، جواهراتشان، و پس انداز مشترکشان که همه اش در حساب بانکی ویتا بود به صورت نقد برداشتند، چون احتمال می دادند با شکایت خانواده هایشان آن حساب بانکی مسدود شود. آنها به شهر ساحلی دوور رفتند تا با کشتی عازم فرانسه شوند.
این داستان ادامه دارد...

۱۳۹۰ آبان ۲۷, جمعه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش سی و هشتم

به قلم ویتا عثمانی

روز بعد ویتا با ویولت ملاقات کرد، ویتا که به خاطر رفتار شب قبلش عذاب وجدان داشت به ویولت گفت: «من نمی توانم امروز با تو به لینکلن بروم.»

ویولت پرسید: «چرا؟»
«هارولد بیمار است، باید با او بمانم.»

ویولت با صدای بلند گفت: «نه! اگر امروز نیایی هیچوقت نمی توانیم برویم.»

ویتا اظهار داشت: «من نمی توانم. با دنیس صحبت کن، بگو دو هفته فرصت بدهد.»

«دنیس قبول نمی کند.»

ویتا با صدای بلند گفت: «برایم مهم نیست، اصلا نمی رویم. من همینجا می مانم.»

ویولت اظهار داشت: «میتیا، تو به من قول داده ای، نمی توانی شانه خالی کنی.»

ویتا گفت: «من هر کاری دوست دارم می کنم.»

ویولت اظهار داشت: «دوست داری دیگر مرا نبینی؟»

«لوشکا، این چه حرفی است که می زنی.»

«میتیا، اگر بخواهی قولهایی که به من دادی را زیر پا بگذاری ترجیح می دهم دیگر تو را نبینم.»

ویتا با خونسردی گفت: «برایم مهم نیست.»

ویولت در حالی که سعی می کرد جلوی جاری شدن اشکهایش بگیرد ادامه داد: «عزیزم، شاید برای تو مهم نباشد، ولی می توانم خواهش کنم تنها به عنوان یک دوست، اولین دوستم، کسی که شانزده سال با تمام وجودم به یاد او نفس کشیده ام.» ویولت مکث کرد.

ویتا به او نزدیک شد، دستش را دور گردن او حلقه کرد و گفت: «ادامه بده لوشی، من باید چکار کنم؟»

«میتیا، من در شرایط بدی هستم، دنیس گفته اگر بیشتر بمانم ممکن است نتواند به قراردادمان وفادار بماند.»

ویتا عصبانی شد: «تو این را جدی نمی گویی.»

ویولت گفت: «این دقیقا چیزی است که دنیس دیشب به من گفت، خواهش می کنم کمکم کن میتیا، مرا نجات بده.»

ویتا اظهار داشت: «من حرف تو را باور نمی کنم.»

ویولت گفت: «عزیزم چرا؟ آن هم بعد از این همه سال؟ من هیچوقت به تو دروغ نگفته ام، خودت هم این را می دانی.»

«مواظب خودت باش. او هیچ کاری نمی کند. من باید بروم با هارولد بمانم.» آنگاه بلند شد، ویولت التماس کرد: «میتیا، خواهش می کنم بمان، خواهش می کنم.» ولی ویتا اعتنا نکرد و بیرون رفت. او نزد هارولد رفت. هارولد با لبخند به او گفت: «می دانستم برمی گردی.»

ویتا اظهار داشت: «نمی دانم چکار کنم. ویولت می گوید باید امروز برویم اما...»

هارولد گفت: «اگر دوست نداری بروی اهمیت نده.»

«ویولت را دوست دارم، ولی از طرفی دوست دارم چند روزی با تو بمانم که حالت بهتر شود.»

«عزیزم ویتا، اینجا بمان.»

ویتا گفت: «ویولت قبول نمی کند.»

«اجازه می دهی خود من با او صحبت کنم؟»

ویتا گفت: «فکر نکنم سودی داشته باشد ولی می توانیم این کار را بکنیم.»

آنها به خانه ویولت رفتند. ویتا به هارولد که عصا به دست داشت کمک کرد از اتومبیل پیاده شود. آنگاه او را به اتاق نشیمن برد و خودش از پله ها بالا دوید و بدون آنکه در بزند وارد اتاق ویولت شد. ویولت با دیدن او لبخند زد و گفت: «می دانستم برمی گردی.»

ویتا اظهار داشت: «لوشکا، هارولد پایین منتظر است، او با تو کار دارد.»

ویولت پرسید: «با من؟ چرا؟»

ویتا جواب او را نداد، اما گفت: «لوشکا، سعی کن موقعیت مرا درک کنی. من در شرایط سختی قرار گرفته ام.»

ویولت با لبخند اظهار داشت: «من دوست ندارم کوچکترین ناخوشی متوجه تو شود. حاضرم جانم را بدهم اما این اتفاق نیفتد.»

ویتا لبخند زد و گفت: «من مهربانی تو را دوست دارم، ولی امروز صبح خیلی مهربان نبودی.»

ویولت با تعجب پرسید: «من مهربان نبودم؟ این تو بودی که تهدیدم کردی مرا تنها می گذاری.»

ویتا گفت: «تو گفتی اگر با تو نیایم دیگر نمی خواهی مرا ببینی.»

ویولت اظهار داشت: «من معذرت می خواهم محبوب من، من واقعا منظوری نداشتم، چطور می توانم در حالی که بدون تو این زندگی برای من هیچ معنایی ندارد.»

ویتا گفت: «بیا برویم، هارولد منتظر ماست.»

بالاخره هارولد توانست ویولت را متقاعد کند که اجازه دهد ویتا دوهفته ای با او بماند و اگر بعد از آن مدت ویتا هنوز مایل باشد با او به سفر برود می تواند این کار را بکند.

طی آن دو هفته ویتا اکثر روزها با ویولت ملاقات می کرد، ویولت از او می خواست زودتر به سفر بروند و می گفت دنیس ممکن است به قولهایش وفادار نماند، ولی ویتا اهمیت نمی داد. از طرفی هارولد تا روز آخر حتی یک کلمه در مورد تصمیم ویتا حرف نزد، ظاهرا آن را جدی نگرفته بود. اما روز آخر ویتا به او گفت هنوز نظرش در مورد زندگی با ویولت تغییر نکرده است. به هر حال هارولد اهمیت نداد و ظاهرا باآرامش عازم پاریس شد. ویتا همان صبح وسایلش را جمع کرد و به خانه ویولت رفت. ویولت او را به اتاق خودش برد و پس از آنکه در را بست او را محکم در آغوش کشید و لبان او را بوسید: «عزیزم، من منتظر این روز بودم.»

ویتا در حالی که هیجان داشت گفت: «چمدانت آماده است؟»

ویولت اظهار داشت: «همه چیز آماده است محبوب من.» آنگاه شروع به باز کردن دکمه های پالتو ویتا کرد. ویتا لبخند زد، شال و کلاه و پالتویش را درآورد و بر کاناپه انداخت، چکمه هایش را در آورد، آنگاه به سراغ ویولت که لباسهای ویتا را بر جالباسی آویزان می کرد رفت، با اشتیاق او را درآغوش کشید: «لوشی، دوست دارم...» اما قبل از آنکه ادامه دهد ویولت خندید و گفت: «می دانم، من هم آن را دوست دارم.»

ساعتی بعد آنها برتختخواب دراز کشیده بودند، ویتا در حالی که ویولت را در آغوش کشیده بود و موهای او را نوازش می کرد گفت: «لوشکا تو برای لذت ساخته شده ای. آدم وقتی با توست فکر می کند فقط به دنیا آمده تا لذت ببرد.»

«عزیزم، همه وجودم متعلق به توست، هرچقدر می خواهی لذت ببر، تنها مرا دوست داشته باش.»

ویتا خندید و گفت: «بیشتر از اینقدر که الان دوستت دارم؟ من هیچوقت فکر نمی کردم بتوانم تا این حد کسی را دوست داشته باشم.» آنگاه در حالی که گونه ها و گردن ویولت را می بوسید زمزمه کرد: «اوه لوشکای دوستداشتنی من، بگو فقط مال منی.»

«همه وجودم برای توست جولیان اسطوره ای من، روحم، جسمم، ذهنم.»

ویتا او را محکمتر در آغوش گرفت و زمزمه کرد: «بخواب عشق من، بخواب.» ویولت به خواب نرفت، اما ویتا چون شب قبل دیر خوابیده بود و صبح هم زود بیدار شده بود خیلی زود به خواب رفت. ویولت برای ناهار او را بیدار نکرد، خودش هم ناهار نخورد، به مادرش گفت ویتا خوابیده است و صبر می کند با او بخورد تا تنها نباشد. ویتا حدود ساعت دو بیدار شد. ویولت به او لبخند زد و گفت: «چقدر عمیق خوابیده بودی، نمی خواستم خوابت را برهم بزنم، برای ناهار بیدارت نکردم.» ویتا بلند شد و در حالی که به طرف میز شستشو می رفت خندید و گفت: «مادرت نگفت این دختر سکویل چقدر می خوابد؟» ویولت خندید، پارچ پر از آب را برداشت و به ویتا کمک کرد دست و صورتش را بشوید. ویتا در حالی که دستها و صورتش را با حوله خشک می کرد گفت: «مادرت می داند داریم می رویم؟»

ویولت گفت: «سفر لینکلن را می داند ولی یونان را نه. کاش می توانستم به او بگویم.»

«نه لوشی نگو، اینقدر روراست بودن خوب نیست، جلوی رفتن ما را می گیرند. مادر من هم نمی داند و فکر نکنم بتوانم به او بگویم.»

ویولت گفت: «هرچه تو بگویی من همانطور عمل می کنم. بالاخره که آنها می فهمند.» سپس لباس ویتا را به دستش داد. ویتا لباس پوشید و آنها با هم ناهار خوردند. آنگاه ویتا گفت: «فکر کنم باید برویم.»

ویولت پرسید: «کجا؟»

ویتا گفت: «برویم ایستگاه راه آهن. هنوز کاری برایت مانده است؟»

«نه محبوب من، ولی صبح یادم رفت به تو بگویم دیشب به دنیس قول داده ام که امشب با او سر یک موضوع شغلی صحبت کنم.»

ویتا با تعجب گفت: «ولی امروز قرار بود برویم، تو دیروز به من گفتی برای سفر لینکلن به لندن بیایم.»

«درست است عزیزم، من معذرت می خواهم. مهم نیست، می توانیم برویم.»

«نه، مهم است، تو به آن مرد قول داده ای، امشب را اینجا بمان.»

«دوست ندارم بمانم، ولی دنیس گفت چون دیگر می روم باید قبل از رفتنم در آن مورد صحبت کنیم. من می خواهم با تو بیایم.»

«نه بمان لوشکا.»

«من عذرخواهی می کنم. من تو را به دردسر انداختم.»

ویتا لبخند زد و گفت: «اشکالی ندارد عزیزم، من به لانگ بارن می روم. فکر می کنی فردا برای رفتن خوب است؟»

«البته محبوب من، فردا صبح منتظرت هستم.»

ویولت ویتا را تا ایستگاه راه آهن همراهی کرد، در آنجا اصرار کرد با ویتا به کنت برود. ویتا که فکر می کرد درست نیست ویولت زیر قولش بزند از او خواست آن شب در خانه اش بماند، چون به دنیس قول داده است. اما ویولت بدون آنکه توضیح دهد اصرار می کرد باید با ویتا به کنت بیاید. بالاخره وقتی قطار می خواست حرکت کند ویتا به سختی توانست ویولت را از خودش جدا کند و سوار شود.

پس از آنکه ویتا به لانگ بارن رسید، چندین بار ویولت به او تلفن کرد و اصرار کرد که دوست ندارد با دنیس به ساسکس برود. ویتا از او خواست به قولش عمل کند. حتی ویولت به او گفت می خواهد به یک هتل برود ولی دنیس را نبیند. ویتا از رفتار او تعجب کرد ولی اهمیت نداد، چون خیلی از رفتارهای ویولت برای او عجیب بود، او همیشه ویولت را به عنوان یک آدم تکانشی می شناخت، و آن روز اصرار ویولت بر گریز از دنیس برای او عجیب نمی نمود....

این داستان ادامه دارد....



تصویر: ویولت در 32 سالگی، اثر جی. بلینچ.

۱۳۹۰ آبان ۲۶, پنجشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش سی و هفتم






به قلم ویتا عثمانی



آن شامگاه هارولد به لندن آمد و در خانه پدر و مادرش با ویتا ملاقات کرد. او می خواست آن شب را آنجا بماند تا روز بعد همراه با ویتا و بچه ها به لانگ بارن بروند. هنوز یک ساعتی از آمدن هارولد نگذشته بود که ویتا به اتاق او رفت. هارولد با لبخند گفت: «بن کجاست؟»



ویتا پاسخ داد: «بچه ها امشب خانه مادرم می مانند.»



هارولد گفت: «فکر نمی کنی بهتر است دو روزی در لندن بمانیم و بچه ها را با خودمان بیرون ببریم؟ بن خیلی دوست دارد.»



ویتا جواب نداد، هارولد متوجه شد ویتا آشفته است. او پرسید: «ویتا، اتفاقی افتاده است؟»



ویتا باز ساکت ماند. هارولد ادامه داد: «موضوع چیست؟»



ویتا پس از یک مکث طولانی گفت: «من نمی توانم بمانم.»



هارولد با آرامش پرسید: «چرا؟»



ویتا گفت: «من قصد سفر دارم.»



هارولد با لبخند پرسید: «چرا؟ آن هم الان؟ به کجا می روی؟»



ویتا گفت: «سعی کن موقعیت مرا درک کنی، من امشب با ویولت می روم، من و ویولت تصمیم گرفته ایم با هم زندگی کنیم.»



هارولد آن را جدی نگرفت: «تو با من شوخی می کنی عزیزم؟ من که می دانم تو نمی روی. ویولت برایت فقط یک سرگرمی است.»



ویتا قاطعانه اظهار داشت: «من با تو جدی حرف می زنم. من و ویولت وقتی در مونت کارلو بودیم این تصمیم را گرفتیم. در پاریس می خواستم به تو بگویم، ولی چون حالت خوب نبود آن وقت نگفتم.»



هارولد در حالی که شگفت زده بود اظهار داشت: «من باورم نمی شود... واقعا باورم نمی شود، پس ما چه؟ بچه ها؟ همه ما را ترک می کنی که با ویولت باشی؟»



ویتا جواب نداد. هارولد ادامه داد: «چطور می توانی از بچه ها جدا شوی؟»



ویتا گفت: «همانطور که تو چند ماه چند ماه آنها را ترک می کنی.»



هارولد گفت: «آن فرق می کند، من به خاطر کارم مجبورم بروم.»



ویتا اظهار داشت: «آدم هر جایی می تواند کار کند، اما هر جایی نمی تواند عشق بورزد و واقعا زندگی کند. تو می توانی اینجا کار کنی، ولی من نمی توانم ویولت را رها کنم. سعی کردم او را دوست نداشته باشم، سعی کردم اینجا بمانم، ولی نتوانستم. ازدواج من و تو از اول اشتباه بود.»



هارولد گریه کرد، او با هق هق گفت: «من باورم نمی شد، این ویولت با تو چه کرده است؟ تو که همیشه خیلی مهربان، خیلی نازکدل بودی.»



ویتا همچنان قاطع بود. او گفت: «این خود واقعی من است. من همیشه سعی می کردم آنگونه باشم که جامعه از یک زن شوهردار و یک مادر انتظار دارد، ویولت تنها کمکم کرد تا یاد بگیرم آنگونه زندگی کنم که طبیعتم اقتضا می کند. من واقعا متاسفم، اما مطمئن باش به زودی زنی را پیدا می کنی که واقعا تو را دوست داشته باشد.»



هارولد هنوز گریه می کرد، او اظهار داشت: «من بیشتر دلم به حال آن مرد بی گناه می سوزد. منظورم ترفیوسیز است، هنوز یک سال از ازدواجش با ویولت نمی گذرد. می دانم یعنی مطمئنم که تو بازمی گردی. بچه ها، خانه مان، باغمان، انگلستان، شش سالی که با هم زندگی کرده ایم... اینها همه رابطه من و تو را آنقدر محکم ساخته اند که حتی زن شریر و حیله گری مثل ویولت...»



ویتا با عصبانیت حرفش را قطع کرد: «به ویولت توهین نکن. او برتر از همه شما آدمهای مبتذلی است که در موردش بد فکر می کنید. گناه او فقط این است که می خواهد خودش باشد: بی ریا و آزاد.»



هارولد با صدای بلند گفت: «ویتا، این کار را نکن. ترفیوسیز... تو فقط می خواهی ویولت را از آن مرد بیچاره جدا کنی.»



ویتا گفت: «من و ویولت مسوؤل کارهای بیجای خانم کپل نیستیم. ویولت نمی خواست با دنیس ازدواج کند، مجبورش کردند.»



هارولد گفت: «ولی آن وقت تو ویولت را تنها گذاشتی، فکر می کردی کار درستی نیست در مورد تصمیم خانواده اش دخالت کنی.»



«آن وقت شهامتش را نداشتم...»



هارولد با عصبانیت گفت: «آن وقت هنوز زیاد تحت تاثیر ویولت قرار نگرفته بودی. آرزو می کنم ویولت بمیرد.»



ویتا عصبانی شد و اظهار داشت: «آرزو می کنم هیچوقت تو را نبینم، برای خودم متاسفم که زمانی فکر می کردم دوستت دارم.» و خواست از اتاق خارج شود، اما قبل از بیرون رفتنش مادر هارولد که سر و صدای آنها را شنیده بود وارد شد. هارولد سعی کرد اشکهایش را پاک کند، مادرش پرسید چرا آنها دعوا می کنند، ویتا جواب نداد، اما هارولد خیلی کوتاه گفت: «ویتا می خواهد امشب ما را برای همیشه ترک کند تا با ویولت زندگی کند.»



خانم نیکولسون رو به ویتا با ملایمت پرسید: «آنچه هارولد می گوید حقیقت دارد؟»



ویتا مصمم جواب داد: «بله، کاملا.»



خانم نیکولسون گفت: «ویتا، عزیزم، چرا؟»



«من ویولت را دوست دارم، من با او بودن را دوست دارم، من از این زندگی خسته شدم.»



خانم نیکولسون کلاه گیسش را کشید، طوری که از سرش به زمین افتاد، اما در حالی که سعی می کرد آرام به نظر برسد پرسید: «عزیزم، بچه ها... آنها را رها می کنی؟»



ویتا گفت: «من مجبورم یکی را انتخاب کنم، یا ویولت را، یا زندگیم در انگلستان را... ویولت بیشتر نمی تواند اینجا بماند. دنیس گفته اگر بیشتر بماند اجازه نمی دهد مثل سابق با هم باشیم. من ویولت را انتخاب کردم.»



خانم نیکولسون با مهربانی او را در آغوش کشید و در حالی که اشکهایش جاری شده بود اظهار داشت: «ویتا عزیزم، اگر این تصمیم توست، اگر این کاری است که تو دوست داری بکنی، پس این نمی تواند کار بدی باشد، چون من تو را خیلی قبول دارم، اما شاید به خاطر بعضی شرایط کمی اشتباه می کنی. اگر رفتی فقط به یاد داشته باش همه ما منتظرت هستیم که برگردی.»



ویتا تحت تاثیر مهربانی او قرار گرفت، فکر کرد بهتر است بیشتر نماند و از خانه بیرون رفت. او به هتلی رفت که قبلا اتاقی در آن رزرو کرده بود. ویولت اتاق او را با یاسهای سفید انباشته بود، روی میز، روی تختخواب، کنار پنجره و .... مملو از یاسهای سفید بود. روی میز نامه هایی قرار داشت که ویولت برایش نوشته بود. او در حالی که سعی می کرد به آنچه در خانه گذشته بود فکر نکند قلم به دست گرفت و شروع به نامه نوشتن برای ویولت کرد.



این داستان ادامه دارد....



عکس: ویتا سکویل وست

۱۳۹۰ آبان ۸, یکشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش سی و ششم




به قلم ویتا عثمانی
سه روز پس از ملاقات با دنیس، هارولد قرار بود به انگلستان برگردد، ویولت آن روز صبح به ویتا تلفن کرد و در حالی که آشفته به نظر می رسید گفت: «دنیس می گوید اگر قصد داریم برویم بایستی تا فرداشب حرکت کنیم، در غیر این صورت اجازه نمی دهد با تو به سفر بروم.»
«ولی این امکان ندارد لوشکا.»
«چرا؟ ما می توانیم اول به لینکلن برویم و پس از آن برای رفتن به فرانسه آماده شویم.»
«امروز هارولد می آید، من خیلی وقت است او را ندیده ام، نمی توانم همین روز اول او را ترک کنم.»
«میتیا تو شش سال با او بوده ای، هنوز برایت کافی نیست؟»
ویتا با لحن تندش گفت: «تو در مورد رابطه من و هارولد دخالت نکن.»
ویولت اظهار داشت: «من معذرت می خواهم میتیا، من قصد دخالت در روابط تو را ندارم، ولی تو به من قول داده ای که با من زندگی خواهی کرد.»
«من قول نداده ام از فردا با تو زندگی کنم.»
ویولت از روشهای ویتا برای شانه خالی کردن از مسوولیتش در قبال او و توجیه پیمان شکنی هایش آگاه بود، او خیلی احساس درماندگی می کرد، چون هیچوقت نمی دانست در اینگونه مواقع چه عکس العملی نشان دهد تا ویتا با او همراه شود، او پس از مکثی کوتاه گفت: «میتیا، عزیزم، خواهش می کنم خوب باش، اگر فردا نرویم، دنیس دیگر اجازه نمی دهد بروم.»
ویتا هنوز عصبانی بود: «دنیس یک هفته به تو مهلت داد، او زیر قولش می زند، این مسوولیت من نیست، خودت سعی کن درستش کنی.»
«من نمی توانم عزیزم، سعی کردم اما نتوانستم، تو دنیس را نمی شناسی.»
ویتا گفت: «این به من مربوط نیست، خودت درستش کن، یادت باشد این همان مردی بود که با او ازدواج کردی.»
ویتا خیلی عصبانی بود، ویولت اظهار داشت: «من به خاطر هر کاری که باعث ناراحتی تو شده است عذرخواهی می کنم میتیا، ولی لحن امروز تو خیلی بد است، تو مرا می ترسانی.»
ویتا هیچ جوابی نداد. ویولت ادامه داد: «امروز باید همدیگر را ببینیم.»
ویتا گفت: «به من دستور نده.»
«این دستور نیست عزیزم، این یک خواهش است از طرف کسی که تمام وجودش متعلق به توست.» ویولت سعی کرد از بزرگترین سلاحش برای جلب عنایت ویتا، یعنی حالت مطیعانه و زیردست مآبانه اش استفاده کند، ولی ویتا جواب داد: «من خواهش تو را رد می کنم.»
ویولت گفت: «من دو ساعت دیگر در رستوران خیابان لیورپول منتظرت خواهم بود، آن وقت هنوز حدود شش ساعت تا آمدن هارولد وقت داری.»
«ولی من نمی آیم.»
«حتی اگر نمی خواهی بیایی، باز من آنجا منتظرت خواهم ماند، شاید نظرت عوض شود.»
ویتا گفت: «بهتر است نروی، چون من نمی آیم.»
ویولت مصمم گفت: «حتی اگر نیایی محبوب من، حتی اگر نیایی.»
«تو دیوانه ای لوشکا.»
«من دیوانه توام میتیا، من دیوانه ام چون عاشقم. عزیزم، بین عشق و جنون هیچ مرزی نیست.»
مکالمه آنها تمام شد. ساعتی بعد ویتا در اتاقش قدم می زد و بیقرار بود. او به هارولد در مورد تصمیمش برای زندگی کردن با ویولت حتی یک کلمه هم چیزی نگفته بود. او نمی دانست چطور همه آن را یک شبه به هارولد بگوید. از طرفی از جانب دنیس احساس خطر می کرد. او می دانست حق با ویولت است، می دانست دنیس ممکن است از رفتن ویولت جلوگیری کند، دنیس شوهر ویولت بود و از لحاظ قانونی می توانست از سفر ویولت ممانعت کند. او نگاهی به ساعتش انداخت، بیش از نیم ساعت از زمانی که ویولت گفته بود در رستوران لیورپول منتظرش می ماند گذشته بود، او لباس پوشید و بیرون رفت. باران به شدت می بارید، او چترش را با خودش نبرده بود و وقتی به رستوران رسید مثل موش آب کشیده شده بود. ویولت با دیدن او، بلافاصله بلند شد و به طرفش رفت: «میتیا، عزیزم، من بیشتر از یک ساعت منتظر تو ماندم، چون می دانستم می آیی.» سپس با لبخندی شیرین و طولانی به ویتا نگاه کرد، دست ویتا را در دست گرفت، دستکشش را بیرون آورد، خم شد و پشت دست او را بوسید. ویتا اطراف را از نظر گذراند و آهسته گفت: «لوشکا، اینجا ممکن است کسی ما را بشناسد.» و دستش را کنار کشید.
ویولت خندید و گفت: «آن آشنایان اشرافی ما به رستوران ارزان قیمتی مثل اینجا نمی آیند، پس خیالت راحت باشد.»
ویتا اظهار داشت: «خودشان نمی آیند، ولی خدمتکارهایشان شاید بیایند.»
آنها با هم پشت یک میز نشستند. ویتا ادامه داد: «چرا نگفتی به خانه ات بیایم؟ چرا اینجا؟»
ویولت گفت: «دنیس غیر قابل پیشبینی است، بهتر است تو را آن اطراف نبیند.» آنگاه خندید و ادامه داد: «او حسابی حسود است.»
ویتا گفت: «چرا به من گفتی به اینجا بیایم؟ با من چه حرفی داشتی که پشت تلفن نگفتی؟»
ویولت حرفی برای گفتن نداشت، او تنها می خواست ویتا او را ببیند، چون می دانست وقتی او را ببیند، جدایی از او برایش سخت تر می شود. ویولت می دانست چقدر برای ویتا جذاب و دوستداشتنی است، او می دانست ویتا هر وقت بخواهد در برابر جذابیتش مقاومت کند سعی می کند از او دور بماند، و ویولت بالاخره با پافشاری اش ویتا را وادار کرده بود در آن روز مهم با او ملاقات کند. او اظهار داشت: «تو هارولد را دوست داری؟»
ویتا جوابش را نداد. ویولت دوباره سوالش را پرسید. ویتا گفت: «فکر کنم جوابش را می دانی.»
ویولت اظهار داشت: «می دانم دوستش داری، و برایم عجیب است چطور می توانی دو نفر را با هم دوست داشته باشی!»
ویتا سیگارش را روشن کرد و پس از دو پک که به آن زد، گفت: «این خیلی طبیعی است، چون به دو گونه متفاوت تو و هارولد را دوست دارم.»
«تو هنوز به هارولد در مورد تصمیممان چیزی نگفته ای؟»
ویتا با اشاره سر پاسخ منفی داد.
ویولت گفت: «عزیزم، اگر او مخالفت کند چکار می کنی؟»
ویتا جواب نداد. ویولت ادامه داد: «میتیا، من نمی دانم چه در سر تو می گذرد، ممکن است دنبال راهی می گردی تا به قولت عمل نکنی...» ویتا خواست اعتراض کند ولی ویولت ادامه داد: «اجازه بده حرفم را تمام کنم، میتیا، با اینکه خیلی دوستت دارم، با اینکه بدون تو این زندگی جز یک همراه کسل کننده برای من نخواهد بود، ولی هرگز اجازه نمی دهم تو هارولد را نگهداری و مرا هم برای اوقاتی بخواهی که از او خسته می شوی. من ترجیح می دهم در آن صورت تنها بمانم.»
ویتا سیگارش را خاموش کرد و گفت: «لوشکا، تو حرفهای سنگینی می زنی!»
ویولت دست ویتا را در دست گرفت و اظهار داشت: «میتیا، عشق من، زندگی من، به من قول بده هیچ چیز و هیچ کس حتی هارولد نمی تواند تو را از تصمیمت منصرف سازد.»
ویتا به او لبخند زد و دستش را فشرد. ویولت نیز متقابلا لبخند زد و پرسید: «فردا می توانیم به لینکلن برویم؟»
ویتا کمی بی میل گفت: «امشب باید به هارولد همه چیز را بگویم، فکر کنم راه دیگری نداشته باشم.»
ویولت گونه او را بوسید و گفت: «می دانم خوب تمامش می کنی میتیا، باید یک اتاق رزرو کنی، چون ممکن است شب بخواهی بیرون از خانه بمانی.»
آنها پس از ناهار رفتند و یک اتاق در یک هتل کوچک رزرو کردند و سپس از هم جدا شدند تا ویتا ماموریتش را به انجام رساند...
این داستان ادامه دارد...

شرح تصویر: ویتا در روز ازدواجش

۱۳۹۰ مهر ۲۶, سه‌شنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش سی و پنجم

به قلم ویتا عثمانی
دوازدهم ژانویه 1919، ویتا در دفتر یادداشتهای روزانه اش نوشت: «برای تمام روز به لندن رفتم و لوشکا و همچنین دی.تی. [دنیس ترفیوسیز] را دیدم. مذاکره ای دلپذیر نبود.» این تمام چیزی است که ویتا در آن دفتر در مورد 12 ژانویه 1919 نوشته است. پس برخلاف آنچه در قسمت پیشین نوشتم ویتا، دنیس را نه در یک روز یکشنبه در ساسکس، بلکه در یک روز کاری در لندن دیده است. اگرچه وقتی داستان را می نوشتم این نکته کوچک و بی اهمیت از نظرم دور ماند در عوض سعی خواهم کرد مذاکره آنها را تا آنجا که ممکن است به گونه ای که قریب یک سده پیش اتفاق افتاده است بازگو نمایم. بدیهی است من به جزئیات داستان دسترسی ندارم و مجبورم از تخیلم کمک بگیرم ولی سعی خواهم کرد آنرا به گونه ای بیارایم که مطابق با شناختی باشد که از شخصیت و روحیات قهرمانان داستانم دارم:
11 ژانویه پس از یک روز دل انگیز که ویتا و ویولت با هم سپری کرده بودند پس از آنکه ویتا، ویولت را به خانه مادرش بازگرداند، خود به خانه پدرش رفت تا شب را آنجا بماند. بدبختانه پدرش آن وقت خانه نبود، اما دوست پدرش که نامش کنت کمپبل بود آنجا حضور داشت. کنت از دیدن ویتا خوشحال شد، ولی ویتا با دیدن او آشفته شد. طبق رسمی که در آن زمان در میان اشراف انگلستان مرسوم بود، هر نوزادی هنگام تولد به نام یک یا چند نفر از آشنایان می شد، به این معنا که آنها پدرخوانده ها و مادرخوانده های آن نوزاد می گشتند. کنت پدرخوانده ویتا بود و ویتا از او خاطرات خیلی بدی داشت. وقتی ویتا شانزده ساله بود کنت سعی کرده بود به او تجاوز کند، اما ویتا مقاومت کرده و او را ناکام گذاشته بود. آن شب کنت که آوازه سفرهای ویتا و ویولت و عشقبازی شان به گوشش رسیده بود و می دانست ویتا نسبت به شوهرش سرد شده است، فرصت را غنیمت شمرد و باز پیشنهادهای وقیح سابقش را تکرار کرد. او مانند خیلی از مردان همزمانش فکر می کرد زنانی که به معاشقه با همجنسان خویش می پردازند به این دلیل است که از معاشقه با مردان محروم مانده اند! او فکر می کرد ویتا ممکن است او را- که هم سن مادرش بود- بر ویولت- ویولت باهوش، ویولت هنرمند، ویولت زیبا، ویولت استثنایی، ویولت کولی صفت- ترجیح دهد، چون اصل را بر دگرجنسگرایی می دانست. ویتا درنگ را جایز ندانست و از خانه بیرون رفت، کمی در خیابانها بی هدف رانندگی کرد، دوست داشت ویولت را ببیند، تنها بودن با ویولت می توانست آن پیشنهادهای سخیف کنت کمپبل را از ذهنش بزداید، ولی دنیس حتما خانه بود، او نمی خواست آن شب دنیس را ببیند، بنابراین به یک مسافرخانه رفت و شب را در آنجا به سر برد.
روز بعد ویتا به خانه ویولت رفت، قبل از ملاقات با دنیس، ویولت با او صحبت کرد: «میتیا، من دیشب با دنیس صحبت کردم و حالا بی نهایت عصبانی است، ولی تو قوی باش عزیزم و سرسخت. این یک مبارزه است، خوب باش و پیروز بیرون بیا.» آنگاه لبخند زد و در حالی که دست ویتا را نوازش می کرد ادامه داد: «من به تو ایمان دارم، به تو افتخار می کنم.»
ویتا گفت: «من از دیدن او منزجرم، ولی کاریش نمی شود کرد.» آنگاه مکثی کرد و پس از قدری تردید گفت: «تو هم آنجا باش، می خواهم حرفهای ما را بشنوی.»
ویولت اظهار داشت: «البته خواهم بود محبوب من.»
آنگاه با دنیس ملاقات کردند. همانطور که ویتا نوشته است دنیس نمایی چون مرگ داشت و حتی با ویتا دست نداد، ویتا عصبانی شد، و بدون مقدمه چینی اظهار داشت: «ویولت و من تصمیم گرفته ایم با هم زندگی کنیم.»
دنیس گفت: «این را می دانم، ولی شما دو زن، چطور می خواهید با هم زندگی کنید؟»
ویتا پرسید: «منظورت چیست؟»
دنیس گفت: «چطور مخارج زندگیتان را تامین می کنید؟»
«خوب کار خواهیم کرد و ...»
دنیس حرف او را قطع کرد و باصدای بلند گفت: «یعنی ویولت بخواهد برای یک نان بخورونمیر همه عمرش در تقلا و زحمت باشد!»
ویتا مکث کرد و سپس در حالی که سعی می کرد خونسرد باشد اظهار داشت: «می دانم نگران هستی، من خودم کار می کنم و مخارج زندگیمان را تامین می کنم، قول می دهم.»
«چه کاری می توانی انجام دهی؟»
«خیلی کارها.»
دنیس با تمسخر گفت: «دختر لرد سکویل را ببینیم که روزنامه فروشی می کند!»
ویتا عصبانی شد، برای یک لحظه خواست بگوید: «بهتر از یک سرباز عامی که خودش را به اشراف زاده ها چسبانده.» ولی زبانش را نگاه داشت. بر عکس ویولت، در او هنوز روحیه اشرافیت و تحقیر طبقه متوسط وجود داشت، اگرچه ویولت برای از بین بردن آن خیلی تلاش کرده بود.
اینجا ویولت مداخله کرد: «بس کن دنیس، روزنامه فروشی بهتر از آن است که از دیگران پول بگیری و برده آنها باشی.»
اما دنیس ادامه داد: «ویتا، هر کاری دوست داری انجام بده ولی بگو ببینم چقدر می توانی پول به دست آوری؟»
ویتا صادقانه پاسخ داد: «نمی دانم.»
دنیس با تحقیر گفت: «زن! تو حتی نمی دانی چقدر پول احتیاج دارید...»
ویتا برای اولین بار صدایش را بلند کرد: «ظاهرا خبر نداری کتاب من امسال پرفروشترین شده است، من می توانم کتاب بنویسم.»
دنیس پرسید: «چقدر فروش کرده؟»
ویتا پاسخ داد: «صدها پوند.»
دنیس گفت: «چقدر؟ سیصد پوند؟ پانصد پوند؟»
ویتا پاسخ نداد، دنیس ادامه داد: «می دانی که ویولت پرخرج است، تو با پولت حتی نمی توانی برایش یک کلاه نو بگیری.»
ویولت دخالت کرد: «دنیس دیگر کافی است، تو به چه مسایل ناچیزی اهمیت می دهی؟»
دنیس پاسخ داد: «من در مورد تو مسوؤلم. ویتا نمی تواند زندگی راحتی برای تو فراهم کند و حتی اگر خودش برای امرار معاش کار کند باز تو مجبور خواهی بود در عوضش صبح تا شب در خانه کار کنی، آن هم آن خانه محقری که زنی مثل ویتا می تواند برای تو فراهم کند.»
دنیس خیلی حسابگر به نظر می رسید، گویی سر یک معامله تجاری بحث می کرد، ویتا احساس پسری را داشت که به خواستگاری دختری رفته که دوستش دارد و حال از طرف پدرش مورد سوال قرار می گیرد، ولی ویتا جز عشق چیزی نداشت که عرضه دارد، دنیس او را تحقیر کرده بود و حال نوبت ویولت بود که به دفاع از او برخیزد، او با لحنی پرحرارت اظهار داشت: «من از ویتا حتی آن خانه محقری که تو می گویی هم نمی خواهم، خانه برای آدمهایی مثل توست دنیس که به مالکیت اهمیت می دهند، ولی من فکر می کنم چقدر حقیر هستند آدمهایی که هنرشان در آن است که خانه ای فراهم کنند با صد اتاق یا دویست اتاق، در حالی که همه زمین می تواند خانه آنها باشد اگر بسان یک کولی بیندیشند. خدا مرا و ویتا را از هرآنچه سطحی نگری اشرافی که پیرامون ماست مصون بدارد.»
ویتا ادامه داد: «دنیس، اگر موضوع را با تو درمیان می گذاریم به این معنی نیست که بخواهیم با تو مشورت کنیم. من و ویولت تصمیم خود را گرفته ایم و بر آن ثابت قدم هستیم.»
دنیس پرسید: «هارولد از این تصمیم خبر دارد؟»
«هنوز نه. ولی او به من آزادی می دهد تا هرطور بخواهم زندگی کنم.»
دنیس دیگر چیزی نگفت، از اتاق بیرون رفت و بعد از مدتی برگشت و پس از مکثی طولانی رو به ویولت گفت: «تو ویتا را دوست داری، به خاطر او حاضری از همه چیزهایی که در انگلستان داری دست بکشی، ولی عشق همیشه باقی نمی ماند، قبل از تصمیمت باید خوب فکر کنی. ویولت به من بگو، آیا حاضری همه چیز را در اینجا رها کنی، خانواده ات، مادرت، آبرویت، زندگی راحتت... تا با ویتا در شرایطی سخت زندگی کنی؟»
ویولت جوابش را نداد. ویتا به ویولت نگاه کرد و در شگفت بود چرا دوستش ساکت مانده است؟ دنیس ادامه داد: «اگر از آن زندگی کولی وارت خسته شدی، دیگر برنگرد، نه من تو را می پذیرم و نه مادرت.»
ویولت باز ساکت ماند. دنیس پرسید: «تصمیم تو چیست؟»
ویولت گفت: «یک هفته فرصت بده تا خوب فکر کنم، بعد از آن به تو خواهم گفت با تو خواهم ماند یا با ویتا.»
دنیس موافقت کرد ولی ویتا از این عکس العمل ویولت شگفت زده بود، او که دیگر حرفی برای گفتن نداشت خداحافظی کرد و از اتاق بیرون رفت، ولی ویولت او را دنبال کرد و قبل از آنکه از خانه بیرون رود گفت: «میتیا، صبر کن، من می خواهم با تو بیایم.»
ویتا عصبانی بود و گفت: «تو به من دروغ گفتی لوشکا، تو هنوز مصمم نیستی.»
ویولت اظهار داشت: «من مصمم هستم عزیزم، تمام زندگی من تو هستی، فقط تو، ولی مجبور شدم به دنیس دروغ بگویم، دنیس خیلی عصبانی بود، باید آرامش می کردم وگرنه دست به هرکاری می زد تا از رفتن ما جلوگیری کند.» آنگاه دست ویتا را در دست گرفت، ولی ویتا دستش را کنار کشید و اظهار داشت: «تو همیشه همه چیز را خراب می کنی، من به تو اعتماد ندارم.» و از خانه بیرون رفت.
ویولت او را دنبال کرد و گفت: «میتیا، عشق من، اجازه بده با تو بیایم.» ویتا سوار اتوموبیلش شد، اما ویولت هم متعاقب آن سوار شد و گفت: «تو باید به من گوش دهی.»
ویتا گفت: «پیاده شو، می خواهم تنها باشم.»
ویولت ادامه داد: «و می خواهی مرا با دنیس تنها بگذاری!» و پیاده شد.
ویتا حرکت کرد ولی چندمتر جلوتر توقف کرد و برگشت. ویولت هنوز بیرون ایستاده بود. ویتا به او گفت: «به خانه برگرد، اینجا بمانی سرما می خوری.»
ویولت اظهار داشت: «من همینجا می مانم تا وقتی به من گوش دهی.» ویولت گریه می کرد.
ویتا لبخند زد و گفت: «دوست ندارم سرما بخوری، سوار شو.»
ویولت سوار شد، ویتا شالش را دور گردن او حلقه کرد و در حالی که اشکهای او را پاک می کرد گفت: «گریه می کنی؟ آن هم برای این موضوع بی اهمیت؟»
ویولت اظهار داشت: «واقعا فکر می کنی این موضوع بی اهمیت است؟! شاید رابطه من با تو برای تو بی اهمیت باشد، ولی همه زندگی من است، میتیا مرا ببخش، ولی من سعی کردم به دنیس چیزی بگویم که برای آینده ما بهتر است.»
«گریه نکن لوشکا، آرام باش.»
ویولت گفت: «عزیزم، چرا به من اعتماد نداری؟»
ویتا کمی مکث کرد و سپس اظهار داشت: «بعضی وقتها فکر می کنم تو به نوعی دنیس را دوست داری، و این فکر مرا می کشد، به خدا قسم اگر روزی بدانم این حقیقت دارد هم دنیس را می کشم، هم تو را، هم خودم را...»
ویولت متوجه شد ویتا ناآرام است، ولی نمی توانست آن همه سؤظن را تحمل کند، بنابراین گفت: «میتیا، اگر تو آنقدر مرا حقیر می دانی که فکر می کنی دل به آدم عامی و سطحی و بی سر و پایی مثل دنیس ببندم، من خودم را می کشم، میتیا، به من بگو دنیس چه مزیتی دارد که او را دوست داشته باشم؟»
ویتا زیرلب گفت: «خودم هم نمی دانم.»
ویولت شروع به نوازش گونه های ویتا کرد، او را بوسید و اظهار داشت: «میتیا، زندگی من، نفس من، تو فکر می کنی چون این همه پرشور تو را دوست دارم می توانم دیگران را هم به همین آسانی دوست داشته باشم، ولی تو نمی دانی چرا این همه دلباخته تو هستم، چون هنوز نمی دانی چقدر زیبا، چقدر بااستعداد، چقدر جذاب، چقدر باشکوه هستی، اگر این را می دانستی هیچوقت فکر نمی کردی دنیس بتواند رقیب تو باشد. میتیا تو تنها کسی هستی که در برابرت می توانم سر فرود بیاورم. همه برتری های زنان و مردان بزرگ تاریخ در تو جمع شده است، همه آنها در برابر تو و عظمت وجودی تو محو می شوند. تو از نژاد خدایان هستی.»
ویتا لبخند زد و گفت: «و تمام دلبری همراه با رازگونگی پریان در تو جمع شده است لوشکا.»
ویولت اظهار داشت: «تو خیلی خوب هستی میتیا، خیلی خوب، خیلی شجاع، خیلی ثابت قدم، من به تو افتخار می کنم، خیلی زیاد. همین طور خوب بمان، به قولهایت وفادار باش، من هر وقت تو بخواهی برای سفر آماده ام.»
ویتا جواب نداد، با خودش فکر می کرد وقتی همراه ویولت عازم یونان شود، چه مدت زمانی طول خواهد کشید تا باز به انگلستان برگردد؟ آیا باز پسرهایش را خواهد دید؟ هارولد را؟ مادرش را؟ نول قدیمی و عزیزش را؟ و باغ زیبایش را؟ ولی باوجود این کفه ترازو به جانب عشق می چربید، عشقی که اکنون پس از سالهای طولانی دوستی اش با ویولت، خیلی عمیق در قلبش جای گرفته بود، ویولت استحقاق آن را و خیلی بیشتر از آن را داشت، ویولت یکی از پرشهامت ترین، آزادترین و صریح ترین انسانهایی بود که تاریخ به خود دیده بود. من اسطوره نمی بافم، من دوست دارم شخصیتهای داستانم معمولی باشند، ولی از بازگویی حقیقت گریزی نیست، ویولت متفاوت بود.
همانطور که در مقدمه داستانم ذکر کردم منابع بسیاری را برای نقل این داستان مطالعه کرده ام و سعی کرده ام شخصیتها را آنگونه که واقعا بوده اند به تصویر کشم، بعلاوه خط سیر کلی داستان را هم حفظ کرده ام، ولی در مورد این قسمت اخیر خیلی فکر کردم، اینجا یک تناقض می بینیم. ویولت که همواره خیلی صریح و صادق بود، این بار به دنیس دروغ گفت. راستی چرا دروغ گفت؟ آن هم زمانی که ویتا- ویتایی که همواره مردد، دودل و کم شهامت بود- دیگر مصمم شده بود؟
تنها منبعی که به این موضوع اشاره می کند، دستنوشته محرمانه ویتا در مورد رابطه اش با ویولت است که پس از مرگش پیدا می شود. این دستنوشته را بعدها نایجل نیکولسون- پسر ویتا- چاپ می کند و اصل آن ظاهرا نزد خانواده ویتا می ماند، زیرا آن را در فهرست کتابخانه های لیلی و دانشگاه دوک از دستنوشته های ویتا نیافته ام و دستنوشته های ویتا در جای دیگری جز در قلعه اش نگهداری نمی شود. محققان و زندگی نامه نویسان ویتا (و ویولت) راجع به دستنوشته های ویتا که در قصرش موجود است مطلب نوشته اند ولی کسی به این جنجالی ترین دستنوشته ویتا اشاره ای نکرده است. سوال این است که چرا نایجل آن را حتی برای مهمترین زندگینامه نویس ویتا یعنی ویکتوریا گلندنینگ آشکار نساخته است؟
در جای خودش توضیح خواهم داد که روایت نایجل از نیکولسون چقدر مغرضانه و همراه با جانبداری از پدرش، مقصر شمردن مادرش در برابر پدرش و تبرئه نمودن او در مقابل ویولت است، و چطور تنفرش از ویولت در کتابش بارز است، این جای یک حدس را باقی می گذارد، فقط به عنوان یک حدس.. و آن اینکه آیا نایجل امانت را در مورد دستنوشته مادرش رعایت کرده است؟ البته من کسی را متهم نمی کنم، و قصد جانبداری از ویولت را هم ندارم (اگرچه خیلی دوستش دارم و تحسینش می کنم)، قبل از من انتقاداتی به کتاب نایجل نیکولسون وارد شده است، ولی کسی این مساله را عنوان نکرده است. آیا واقعا ویتا نوشت ویولت در آن روز یک هفته مهلت خواست؟ البته در آن متنی که نایجل به چاپ رسانده است، ویتا می گوید فکر می کند ویولت از دنیس ترسید و به همین خاطر مهلت خواست. نایجل دیگر در قید حیات نیست، ولی خیلی دوست دارم بدانم آن دستنوشته محرمانه ویتا اکنون کجاست؟
این داستان ادامه دارد...



۱۳۹۰ مهر ۱۶, شنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش سی و چهارم



به قلم ویتا عثمانی
ویتا در پاریس متوجه شد که هارولد در بیمارستان بستری است، او زانویش را عمل کرده بود. مادر ویتا هم آنجا بود و ویتا را خیلی سرزنش کرد و خاطرنشان نمود از آنجا که هارولد نیاز به مراقبت داشته، مجبور شده بچه ها را با پرستارشان به پدربزرگشان در لندن بسپارد تا به پاریس نزد هارولد بیاید. ویتا تنها یک شب در پاریس ماند و روز دیگر به سوی انگلستان رهسپار شد، زیرا تاب شنیدن سرزنشهای مادرش را نداشت و از طرفی دلواپس بچه هایش بود. او قبل از حرکت برای ویولت نامه نوشت که به چه علت به انگلستان برمی گردد، به علاوه توضیح داد از آنجا که هارولد بیمار است در مورد تصمیمشان برای زندگی مشترک به او هیچ اشاره ای نکرده است.
ویتا پس از آن در یک شب مهتابی عازم انگلستان شد، او تقریبا تنها بر عرشه کشتی نشسته بود و کتابی می خواند که وقتی نوجوان بود با ویولت خوانده بود. دوست داشت ویولت نیز در آن شب زیبا با او همسفر بود، ولی با وجود تنهایی اش باز سفرش پرنشاط بود زیرا ویولت به زودی به او می پیوست و آنها روزهایی خوش در پیش داشتند (حداقل آن وقت که ویتا تنها بر عرصه کشتی نشسته بود و به صدای امواج دریا گوش می داد اینچنین فکر می کرد.)
ویولت به محض آنکه نامه ویتا را دریافت کرد به دنیس اصرار کرد که به انگلستان برگردند. دنیس مایل بود بیشتر بماند ولی ناچار به خواسته ویولت عمل کرد و آنها شش روز پس از بازگشت ویتا به انگلستان آمدند. وقتی به لندن رسیدند ساعت حدود نیمه شب بود ولی با این حال ویولت به ویتا تلفن کرد. ویتا بیدار شد و با صدای خواب آلودش گفت: «ویتا سکویل وست هستم، شما؟»
ویولت با نگرانی پرسید: «من تو را بیدار کردم محبوب من؟ من عذرخواهی می کنم.»
ویتا با شنیدن صدای عمیق و زیبای دوستش به کلی خواب از سرش پرید: «لوشی، کجا هستی؟ دلم برایت تنگ شده است. زودتر برگرد، اینجا خیلی کارها داریم که با هم انجامش دهیم.»
ویولت گفت: «من برگشته ام میتیا، مرا ببخش که زودتر نتوانستم برگردم.»
ویتا خیلی خوشحال شد: «کجا هستی؟ آیا دنیس با توست؟»
«من خانه مادرم هستم میتیا، ما تازه رسیده ایم و امشب را اینجا می مانیم.»
ویتا گفت: «اگر می توانی تا دو ساعت دیگر بیدار بمانی من الان می آیم که با تو بمانم.»
ویولت از اینکه می دید ویتا دیگر کمتر سعی در پنهان کردن اشتیاقش نسبت به او دارد خیلی خوشحال شد. او با گرمترین و پراحساس ترین لحنش گفت: «خیلی دوست دارم تو را در کنارم داشته باشم عشق من، میتیای اسطوره ای من، میتیای زیبای من، باور کن دوست دارم نفسم را بدهم تا نگاه عمیقت با نگاه من تلاقی کند، گرمی وجودت به من گرمی بخشد، سنگینی بدن تو را بر خودم حس کنم، بازوان قویت که مرا در بر گرفته اند، بوسه های داغ تو که مرا از خود بیخود می کنند و صدای پرهوس تو که زمزمه می کنی: "لوشی، بگو فقط مال منی"... ولی من آنقدر خودخواه نیستم که به خاطر آن تو را این وقت شب راهی لندن کنم. تو خواب بودی من بیدارت کردم، برو بخواب، فردا منتظرت هستم محبوب من.»
ویتا گفت: «اگر گفته بودی امشب می رسی، من در لندن می ماندم. به هر حال فردا صبح می آیم، خوب استراحت کن عزیزم، برو بخواب ولی یادت باشد قبل از خواب به من فکر کنی، فکر کن چقدر دوست دارم کنارت باشم و آنقدر نوازشت کنم تا خوابت ببرد.»
«تو تمام وجود منی میتیا. شب بخیر.»
«شب بخیر عزیزم، شب بخیر.»
روز بعد هنوز سپیده ندمیده بود که ویتا بیدار شد. وقتی به خانه ویولت رسید هنوز اول صبح بود، «نانا» پرستار دوران کودکی ویولت در را باز کرد، ویتا با دیدن او لبخند زد. «صبح بخیر نانا.»
«صبح بخیر بانو سکویل وست، خیلی خوش آمدید.»
«نانا، چند سال است تو را ندیده ام، آیا باز می خواهی اینجا کار کنی؟»
«بله خانم. برای بچه جدیدی که در راه است.»
ویتا بهت زده نانا را نگاه کرد، سپس از فکری که به ذهنش رسید عصبانی شد، در حالی که سعی می کرد خشمش را پنهان کند پرسید: «بچه ویولت؟»
نانا که از خدمتکاران حرفهایی راجع به رابطه عجیب ویتا و ویولت شنیده بود نگاه معناداری کرد و گفت: «نه خانم، ویولت که باردار نیست. منظورم بچه سونیاست.»
ویتا پرسید: «ویولت کجاست؟»
«خوابیده است. اجازه دهید بیدارش کنم.»
ویتا لبخند معناداری زد و گفت: «اگر به یاد داشته باشی هیچوقت کسی میان من و ویولت واسطه نشده است، خودم بیدارش می کنم.»
سپس از پله ها بالا رفت و بدون آنکه در بزند وارد اتاق ویولت شد. ویولت بیدار بود و با دیدن ویتا بلند شد و او را محکم در آغوش گرفت. برای چند دقیقه هیچکدام حرفی نزدند، سپس ویولت گفت: «خوشحالم که آمدی محبوب من، این چند روز برایم خیلی سخت بود، کاش اجازه داده بودی با تو به پاریس بروم.» سپس گونه ویتا را بوسید.
ویتا به آرامی موهای ویولت را چنگ زد و در حالی که به چشمان او خیره شده بود پرسید: «نانا را دیده ای؟»
«بله عزیزم. چرا این سوال را می پرسی؟»
ویتا گفت: «چرا او برگشته است؟»
«برای بچه سونیا، میتیا. ما آنقدر درگیر زندگی خودمان بوده ایم که هنوز به تو نگفته ام سونیا باردار است.»
«تو چطور؟»
ویولت ترسید، کمی مکث کرد و پرسید: «منظورت چیست؟»
ویتا پرسید: «دوست داری بچه داشته باشی؟»
«اگر امکان داشت، خیلی زیاد. دوست داشتم دختری از تو به دنیا می آوردم که درست مثل تو زیبا، پراستعداد و اسطوره ای بود عشق من.»
ویتا پرسید: «دوست نداری بچه ای داشته باشی که به خودت تعلق داشته باشد؟»
ویولت مصمم جواب داد: «به خودم و تو. اگر تو می توانستی پدر او باشی. میتیا، عشق من، زندگی من، تو می دانی تنها تعلق من به این دنیا تو هستی، عشقی که نسبت به تو دارم؟ قسم می خورم اگر تو نبودی، در تنهایی خودم زندگی را به سر می بردم تا وقتی مرگ مرا می ربود. زندگی من فقط گنجایش تو را دارد، و من هیچکس را به جز تو در قلبم نمی پذیرم. من تو را می پرستم میتیا، فقط تو را...» دست ویتا را بوسید و سپس زمزمه کرد: «میتیا، تو هنوز به من اعتماد نداری، امروز از آن روزهای سخت است، ولی من نهایت سعی خودم را می کنم تا بر تو ثابت کنم اشتباه می کنی.»
ویتا خندید و گفت: «سونیا تازه بیست سالش شده است، به خاطر همین برایم عجیب بود.» سپس دست ویولت را در دست گرفت و فشار داد، سرانگشت کوچک ویولت را آرام گاز گرفت و گفت: «چند روز مرا تنها گذاشتی؟»
«من تو را تنها نگذاشتم عزیزم، من که هر لحظه تو را می خواهم، چطور تو را تنها گذرم؟ تو از من خواستی با دنیس بمانم و من هم با اینکه مایل نبودم راهی جز اطاعت تو نداشتم. قبلا هم به تو گفتم، دوست داشتم با تو به پاریس بروم.»
ویتا گفت: «شش روز و اگر بیشتر طولش می دادی...» آنگاه کمی مکث کرد، ویولت از فرصت استفاده کرد و ادامه داد: «تو با آن خدمتکار جوانت، که دو صفحه کامل از زیبایی و جذابیتش برای من نوشته بودی می خوابیدی.»
ویتا خندید و گفت: «آن که مربوط به یک سال و نیم پیش از این است، آن را دنیس سوزانده ولی تو هنوز فراموشش نکرده ای.»
«میتیا عزیزم، تک تک کلمات نامه های تو در قلب و ذهنم جا دارند.»
ویتا در حالی که گونه های ویولت را نوازش می کرد اظهار داشت: «فکر نمی کردم اینقدر اهمیت بدهی، من فقط از زیبایی او نوشتم، چون واقعا زیباست، خودت هم می دانی کسی بعد از تو نمی تواند جای تو را در قلبم پرکند.»
ویولت گفت: «می دانم عزیزم، ولی همیشه می ترسم که روزی با دختری دیگر وارد رابطه شوی. میتیا، من تو را می شناسم، با تو بزرگ شده ام، می دانم راحت عاشق نمی شوی، نمی دانم تو عاشق من هستی یا نه؟ ولی هرچه باشد این رابطه ات با من به قدری عمیق است که دیگر هرگز مثل آن را تجربه نخواهی کرد، ولی اگر روزی من دیگر نباشم، تو قطعا با دختران دیگر رابطه خواهی داشت، نه عاشقانه، ولی رابطه جنسی را حتما خواهی داشت.»
ویتا گفت: «تو اشتباه می کنی لوشکا، اشتباه! اشتباه!»
«نه میتیا، من تو را بهتر از حتی خودت می شناسم، امیدوارم هیچ چیز ما را از هم جدا نسازد، هیچوقت.»
ویتا لبخند زد و گفت: «هیچ چیز نمی تواند ما را از هم جدا سازد، هرگز.» سپس در حالی که ویولت را در آغوش می گرفت ادامه داد: «من و تو خیلی متفاوت یکدیگر را دوست داریم، ولی نمی توانی بگویی تو بیشتر مرا دوست داری تا من تو را. من عاشق تو هستم لوشکا، هیچکس نمی تواند آنگونه تو را دوست بدارد که من دوستت دارم.» سپس لب ویولت را بوسید و ادامه داد: «باید زودتر بیرون برویم، کارهای زیادی داریم که بایستی امروز انجامشان دهیم.»
آنها با هم بیرون رفتند. ابتدا داستان عشقشان که نام «طغیان» بر آن نهاده بودند را به انتشاراتی «کالینز» بردند، ناشر گفت می تواند آن را تا ماه می آینده منتشر کند.
آنها پس از ناهار به خانه مادر ویتا رفتند تا ویتا عکسهای مادربزرگ کولی اش را که تازه روز قبل برای اولین بار آنها را در کتابخانه شان دیده بود را به ویولت نشان دهد.
آن شب دیروقت بود که ویتا ویولت را به خانه مادرش برگرداند و خودش نیز در خانه مادرش در لندن ماند، آنها هر دو به هم نامه های عاشقانه نوشتند. روز بعد هنوز آفتاب ندمیده بود که ویتا با صدای باران از خواب بیدار شد، او کنار پنجره نشست و بارش باران را نظاره کرد، وقتی خورشید بالا آمد لباس پوشید، صبحانه خورد، وسایلش را جمع کرد و به طرف خانه ویولت حرکت کرد. او در خانه ویولت زیاد توقف نکرد و با وجود بارانی که به شدت می بارید هر دو با اتوموبیل ویتا به سوی کنت حرکت کردند. خانه ویتا در کنت مثل یک گودال گل آلود شده بود، ویتا از آنجا وسایلی که لازم داشت برداشت و در حالی که هنوز باران به شدت می بارید به طرف ساسکس حرکت کردند، چون آنها در خانه ویولت بیشتر از خانه ویتا که محل رفت و آمد اقوام و آشنایان بود احساس راحتی می کردند. در ساسکس آنها هیچ فامیلی نداشتند و تنها تعداد اندکی خدمتکار که به رتق و فتق امور خانه می پرداختند، کس دیگری خلوت عاشقانه آنها را برهم نمی زد. ویتا طبق معمول گذشته در طول هفته آنجا ماند، اما عصر شنبه آنجا را ترک کرد، چون دنیس از لندن می آمد. آن شب ویولت طبق قراری که با ویتا گذاشته بود به دنیس گفت ویتا دوست دارد فردا او را ببیند و در مورد تصمیمشان در مورد زندگی مشترکشان با او حرف بزند.
این داستان ادامه دارد....

عکس: ویولت و مادرش

۱۳۹۰ مهر ۱, جمعه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش سی و سوم




به قلم ویتا عثمانی
قبل از آنکه به خواب روند ویتا بلند شد و در حالی که دکمه های پیراهنش را می بست گفت: «بلند شو لوشکا، لباسهایت را بپوش، باید به خانه برویم.»
ویولت با تنبلی گفت: «بیا همینجا بخوابیم، میتیا.»
ویتا اظهار داشت: «هوا سرد است، سرما می خوری، بیا اینجا یک خانه سراغ دارم، لازم نیست به خانه مادرم برگردیم.» آنگاه آرام ویولت را بلند کرد.
آنها به یک خانه کوچک ساحلی رفتند، ویتا آتش را روشن کرد و هر دو خیلی زود در آغوش یکدیگر به خوابی عمیق فرو رفتند. روز بعد ویولت در مورد آن خانه از ویتا پرسید، ویتا اظهار داشت: «دیروز با دختردایی ام اینجا را دیدم، فکر می کنم جای خوبی است و بهتر است قبل از بازگشت به انگلستان مدتی اینجا بمانیم دور از آن خانه بزرگ، خدمتکارها و تشریفات آنجا. اینجا باید خودمان کارهایمان را انجام دهیم و می تواند ما را برای زندگی آینده مان در سیسیلی آماده کند.»
ویولت لبخند زد و گفت: «من خودم همه کارهای خانه را انجام می دهم محبوب من، تو هم می توانی شعر بسرایی و به من دستور دهی.»
ویتا خندید و گفت: «فکر می کنم هر شاعری به موش کوچکی مثل تو نیاز دارد.» آنگاه ادامه داد: «من می روم چمدان هایمان را بیاورم، تو هم اگر دوست داری می توانی با من بیایی.»
آنها ناهار را در خانه مادر ویتا خوردند اما خیلی زود برگشتند تا زندگی مشترک و ساده شان را در آن خانه کوچک ساحلی آغاز کنند. مونت کارلو که همیشه برای آنها یادآور خاطرات زیبای دوران کودکی مشترکشان و پس از آن رابطه پرشور و عاشقانه شان بود اکنون برای آنها به قطعه ای از بهشت تبدیل شده بود، زیرا دیگر تاریکی تردید و دودلی بر زندگی عاشقانه آنها سایه نمی افکند.
ویولت بیشتر از همیشه ویتای محبوبش را می پرستید و با تمام وجودش حاضر بود همه چیز را به خاطر او فدا کند، او می دانست ویتا بیشتر از خود او به انگلستان وابسته است، ویتا یک وطن پرست بود، به عنوان یک نویسنده و شاعر جوان و پراستعداد در آنجا شناخته شده بود، ویتا به خانواده اش وابستگی بیشتری داشت، ویتا یک مادر بود که مجبور شده بود میان فرزندانش و معشوقش یکی را انتخاب کند و معشوقش را برگزیده بود. ویولت همه آنها را می دانست و به خاطر آنها خیلی سپاسگزار ویتا بود.
ویتا نیز طی این دوسال رابطه عاشقانه پرتلاطم شان ویولت را بیشتر شناخته بود، او بیشتر از هر زمان دیگری به ارزش ویولت، صداقتش، شهامتش و محبتی که بی حساب نثارش می کرد پی برده بود. او می دانست چه جواهر بی نظیری به دست آورده است و می خواست آن را همیشه برای خودش نگه دارد.
آنها روزهای زیبا و روشنی در پیش داشتند، روزهایی که می توانست تاریکی بدرفتاریهای ویتا و عهدشکنی هایش را در زمانی که میان دلش و سنت مرسوم اجتماعش مردد بود را محو سازد.
شبی پس از آنکه از کنسرت برگشتند ویولت خسته بود و خیلی زود به خواب رفت، اما ویتا که هنوز بیدار بود آرام از آغوش ویولت بیرون خزید، قلم به دست گرفت و شروع به نوشتن کرد، او پس از به پایان رساندن داستان اوا و جولیان خیال داشت عاشقانه ای دیگر را در مورد خودش و ویولت بیافریند.
روز بعد آنرا به ویولت نشان داد، ویولت آنرا دوست داشت و پس از آن- درست مثل داستان جولیان و اوا- آنرا در حالی می نوشت که ویولت کنارش نشسته بود. البته آنها وقتی در مونت کارلو بودند زیاد به آن داستان نپرداختند، زیرا سرگرمی های دیگری داشتند. آنها در آنجا علاوه بر آن داستان، چند شعر عاشقانه را با هم سرودند.
آنها قریب دو ماه آنجا ماندند، روزی پستچی برایشان یک نامه آورد، ویتا آن را گرفت، از طرف دنیس برای ویولت بود، آنرا باز کرد و با هم آنرا خواندند، دنیس نوشته بود هفته دیگر به کن می آید و دوست دارد ویولت را ببیند. ویتا پرسید: «لوشکا، می خواهی چکار کنی؟»
ویولت مصمم پاسخ داد: «همین جا می مانم، دوست ندارم او را ببینم.»
ویتا کمی مکث کرد، سپس گفت: «من فکر می کنم بهتر است او را ببینی.»
ویولت اظهار داشت: «می توانم بپرسم چرا اینطور فکر می کنی؟»
ویتا ساکت ماند، با وجود تمام تنفری که نسبت به دنیس داشت، دلش به حال او می سوخت. فکر می کرد اگر دنیس به کن می آید تا ویولت را ببیند و ویولت نرود او را ببیند خیلی برایش تحقیرآمیز است.
ویولت ادامه داد: «عزیزم، میتیا، چرا فکر می کنی من باید مردی را ببینم که از او بدم می آید، چرا اینطور فکر می کنی در حالی که او رقیب توست؟»
ویتا گفت: «من تو را به کن می برم، او را ببین و برایش توضیح بده ما چه تصمیمی گرفته ایم، من هم به پاریس نزد هارولد می روم تا به او بگویم چه قصدی داریم. چند روز بیشتر طول نمی کشد، پس از آن هرجا باشی به سراغت می آیم تا با هم به انگلستان برگردیم.»
ویولت گفت: «لزومی ندارد به آنها بگوییم، آنها ممکن است ما را از رفتن بازدارند.»
ویتا اظهار داشت: «ولی باید به آنها بگوییم، آن مهربانانه تر است لوشکا، اگر هم بخواهند جلوی رفتن ما را بگیرند، من اجازه نمی دهم. به من اعتماد کن.»
ویولت با آنکه متقاعد نشده بود پذیرفت. هفته بعد وقتی آنها چمدانهایشان را می بستند هر دو خیلی ناراحت و افسرده بودند، با اینکه می دانستند این جدایی چند روز بیشتر طول نمی کشد. ویتا، ویولت را تا کن همراهی کرد و یک شب نیز آنجا با او ماند، روزی که می خواست به پاریس برود، ویولت او را در آغوش کشید و گفت: «خواهش می کنم مرا با دنیس تنها نگذار، من خیلی احساس تنهایی می کنم محبوب من، خواهش می کنم.»
ویتا گفت: «من باید بروم لوشکا.» آخر او نمی توانست حضور دنیس را تحمل کند.
ویولت در حالی که اشکهایش جاری شده بود اظهار داشت: «خواهش می کنم با من بمان عزیزم، بعد از آن با هم به پاریس می رویم تا هارولد را ببینی.»
ویتا در حالی که اشکهای ویولت را پاک می کرد گفت: «گریه نکن لوشی کوچک من، فقط چند روز بیشتر طول نمی کشد، زود برمی گردم، قول می دهم.»
ویولت همچنان گریه می کرد. ویتا دیگر چیزی نگفت، به اتاق خودش رفت، لباس پوشید، چمدانش را برداشت و آماده رفتن شد، آنوقت نزد ویولت برگشت: «لوشکا، من باید بروم.»
ویولت اشکهایش را پاک کرد و گفت: «می توانم تا ایستگاه با تو بیایم؟»
ویتا لبخند زد و گفت: «البته که می توانی.»
...
لحظه خداحافظی ویولت گریه می کرد، ولی ویتا با وجود آنکه جدایی از ویولت برایش سخت بود، مقاومت کرد، اما وقتی قطار به راه افتاد و دیگر ویولت او را نمی دید، او نیز گریست، زیرا اشتیاق او برای بودن با ویولت کمتر از اشتیاق خود ویولت برای بودن با او نبود.
این داستان ادامه دارد...


شرح تصویر: ویتا (ایستاده سمت چپ) همراه با مادر، پدر و بچه هایش بن و نایجل

۱۳۹۰ شهریور ۲۵, جمعه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش سی و دوم




به قلم ویتا عثمانی
آن شب دیروقت بود که ویتا به خانه برگشت، ویولت خیلی دلواپس شده بود، ولی وقتی چهره شاداب و خندان محبوبش را دید با خود فکر کرد بهتر است شبی که می تواند زیبا و پرنشاط باشد را با استنطاق از ویتا خراب نکند. او ویتا را بوسید و پرسید: «به تو خوش گذشت محبوب من؟»
ویتا متقابلا او را بوسید و اظهار داشت: «لوشکا، هر لحظه که کنارم نیستی دلم برایت تنگ می شود، تو از آن آدمهایی هستی که همین که کسی ترکت کند دوست دارد باز به سویت برگردد.»
ویولت گفت: «تو هم همینطور عزیزم.» آنگاه در حالی که کت ویتا را برمی داشت تا آن را سرجای همیشگی اش آویزان کند ادامه داد: «شام خورده ای؟»
ویتا پاسخ داد: «نه. تو چطور؟»
«من منتظر تو بودم محبوب من. الان می گویم میز را آماده کنند.»
پس از شام آنها به باغ رفتند. ویتا دستش را دور گردن ویولت حلقه کرده بود و با هم قدم می زدند. شبی مهتابی و روشن بود، در آغاز هر دو ساکت بودند ولی ویتا شروع کرد: «لوشکا، حالا شانزده سال از دوستی ما می گذرد، دوستی ما که از همان اول با هیجان همراه بود. اولین بار که به خانه ات آمدم، وقتی با هم روی صندلی چرمی کنار شومینه نشستیم و ساعتها با هم صحبت کردیم، از کتابهایی که خوانده بودیم، از سفرهایی که کرده بودیم، از اجدادمان، از موسیقی، شعر، هنر.... من به یاد نداشتم با کسی آن گونه صمیمانه حرف زده باشم، به یاد نداشتم آن همه نزدیک به کسی نشسته باشم. ران هایمان کاملا به هم چسبیده بود... آن وقت تو دوست من شدی. قبل از آن من فقط با سگها و خرگوش هایم دوست بودم، با باغچه ام که در آن گل می کاشتم، با نول و با آن درخت بلوط همیشگی ام که غروبها را در زیر سایه اش سپری می کردم. تنها چیزی که مرا به هیجان می آورد و حس شاعرانگی مرا برمی انگیخت طبیعت بود و گاهگاهی هم نول و عظمت آن. برایم بودن در دنیای آدمها جذابیت نداشت، آن وقت تو را پیدا کردم، شاید تو واقعا آدم نبودی، پدرت مشخص نبود، می گویند پدرت شاه ادوارد هفتم بوده، بعضی دیگر می گویند ارنست بکت پدر توست، ولی تو به یقین از کپل ها نیستی. همانطور که یک بار گفتی شاید پدرت از دنیایی دیگر بوده، به انسانیت تعلق نداشته است. تو برای خودت اصول اخلاقی خارج از اصول اخلاقی اینجا داری، به این دلیل است که آدمهای اینجا تو را اخلاقمند نمی دانند، خود من هم همینطور در مورد تو فکر می کردم، درست مثل بقیه. اینکه تو بیایی دوستت را -بهترین دوستت را- از خانواده اش جدا سازی، با او که همجنس توست معاشقه کنی، نسبت به همسرت بی اعتنا باشی، هر کدام از اینها با قوانین اخلاقی آنها مغایرت دارد.»
ویولت گفت: «خدا ما را از اصول اخلاقی آنها مصون دارد...»
ویتا لبخند زد و ادامه داد: «من تو را، دنیای تو را عجیب ولی دوست داشتنی یافتم. برای آنکه به آن وارد شوم، برای آنکه به کیش تو درآیم باید هر چه قبل از آن آموخته بودم را فراموش می کردم، باید هر کیش قابل قبولی را کنار می زدم.»
ویولت اظهار داشت: «گویا مدت زیادی در مورد آن مردد بودی.»
ویتا آهی کشید و گفت: «درست است. رهایی از آنچه آموخته بودم خیلی سخت بود و هرآنچه در این مورد به دست آوردم را به تو مدیونم.»
آنها اکنون به انتهای باغ رسیده بودند، خدمتکارها همه درخواب بودند و ویولت با سرانگشتانش شروع به لمس لبهای ویتا کرد، جلوتر آمد و در روشنایی مهتاب لبهای او را بوسید، آنگاه به زبان کولیان اسپانیا به او گفت: «Chapescar! » [گریز با معشوق!]
ویتا زمزمه کرد: «Chapescar men Lushka!» [گریز با معشوق لوشکای من!]
ویولت گفت: «Lushka sin tiro, Dmitri.» [لوشکا متعلق به توست، دمیتری.]
ویتا او را بوسید و گفت: «Man quiero tuti men chuajani!» [تو را می خواهم افسونگر من!]
آنها به پرچین انتهای باغ رسیده بودند، ویتا از روی پرچین ها پایین جست و ویولت را نیز کمک کرد تا پایین بیاید، ویتا راه ساحل را در پیش گرفت و ویولت او را همراهی می کرد. ویتا ادامه داد: «لوشکا، وقتی به سیلان رفتی، من فکر کردم بهترین راه برای غلبه بر تو، تقویت رابطه ام با رزاموند است. می دانی رزاموند از بچگی مرا آنگونه دوست داشت. من دوستش داشتم، با اینکه چهار سال از من بزرگتر بود هر وقت او را می دیدم معصومیت او مرا تحت تاثیر قرار می داد، خیلی بی آلایش بود و خیلی مهربان. سعی کردم او را جایگزین تو کنم ولی نتوانستم. چه کسی می تواند جای تو را بگیرد لوشکا؟ آیا ازدواجم با هارولد توانست اشتیاقم را نسبت به تو از بین ببرد؟ نه، حتی آن را عمیق تر کرد. فکر می کنم اگر بیست سال تو را نبینم، بیست سال از تو بی خبر باشم و بعد از آن همه سال باز تو را ببینم حتی یک ذره از اشتیاقی که نسبت به تو دارم کم نشود. به همین دلیل است که می گویم تو از آن آدمهایی هستی که همین که ترکت کنند دوست دارند باز به سویت برگردند.»
ویولت گفت: «محبوب من، ما دیگر نباید از هم جدا شویم. ما به هم تعلق داریم.»
ویتا چیزی نگفت، اما با اشاره سر آنرا تایید کرد.
آنها مدت طولانی بدون آنکه چیزی بگویند با هم قدم زدند، صدایی جز صدای امواج دریا سکوت شب را در هم نمی شکست. ویتا باز شروع کرد، این بار پرسید: «اگر من یک مرد بودم با من ازدواج می کردی؟»
ویولت پاسخ داد: «اگر تو یک مرد بودی آیا باز می توانستی این همه جذاب و دوستداشتنی باشی؟ من که با مردها میانه خوبی ندارم.»
ویتا خندید و گفت: «پس در آن صورت پیشنهاد ازدواج مرا رد می کردی؟»
ویولت اظهار داشت: «اگر منظورت آنگونه ازدواجی است که بین تو و هارولد یا بین من و دنیس صورت گرفته است باید بگویم کاش دیگر برای هیچ کدام از ما اتفاق نیفتد. حتی الان که تو زنی هستی که با تمام وجودم می پرستمش، اگر می توانستیم با هم ازدواج کنیم آنگونه که یک مرد و یک زن می توانند ازدواج کنند باز آنرا رد می کردم. دو عاشق که نیاز به پیمان نامه ندارند، آنها مثل دو کبوتر دلداده ای هستند که اگرچه ممکن است اول صبح برای ادامه زندگی از هم جدا شوند ولی در آخر روز به سوی هم باز می گردند، نه قراردادی را امضا کرده اند و نه کسی شاهد بر عشقشان بوده است. عشق است که آنها را در لانه شان در کنار یکدیگر نگاه می دارد.»
ویتا با لبخند گفت: «حق با توست.» آنگاه در حالی که کمی مردد بود که آیا زمان برای اظهارات بعدی اش مناسب است ادامه داد: «من آماده ام لوشکا.»
«برای چه چیزی محبوب من؟»
ویتا در حالی که موهای ویولت را نوازش می کرد گفت: «برای آنکه لانه کبوتری مان را بسازیم.»
ویولت به هیجان آمد و اظهار داشت: «عزیزم، عشق من، تو بالاخره مصمم شدی؟»
ویتا گفت: «بله لوشکا. ما با هم زندگی می کنیم، ما راهی جز آن نداریم، آن برای هر دو ما بهتر است.»
ویولت اظهار داشت: «من به تو افتخار می کنم میتیا، تو باشکوه هستی، باشکوه و پرشهامت. ما با هم زندگی می کنیم و آنرا به همه دنیا نشان می دهیم، عشقمان، زندگی زیبا و کولی وارمان.»
ویتا در حالی که گونه های او را نوازش می کرد گفت: «نه محبوب من، ما با هم زندگی نمی کنیم تا آن را به دنیا نشان دهیم و به همه بگوییم ما چه گرایشی داریم بلکه با هم زندگی می کنیم، چون این حق ماست، ما نباید از حقمان بگذریم، راه سختی در پیش خواهیم داشت ولی عشق آنرا دل انگیز می سازد.»
ویولت در حالی که از شدت شوق اشکش جاری شده بوده گفت: «دور از انگلستان، در پاریس...»
ویتا حرف او را قطع کرد: «نه، نه لوشکا، پاریس نه. ما به یونان خواهیم رفت، به دیار سافو، خیلی دور از انگلستان. اگر به پاریس برویم آنها می آیند و ما را پیدا می کنند. بگذار به یونان برویم، به سیسیلی، بگذار مثل کتابمان تمامش کنیم، من با یکی از دوستانم در سیسیلی صحبت کرده ام و با پولی که داریم می توانیم یک زندگی تازه را در آنجا آغاز کنیم، البته شاید مجبور شویم از یک اتاق کوچک زیرشیروانی شروع کنیم، ولی اشکالی ندارد، من سخت کار می کنم و به زودی کتابهایم پرفروش خواهند شد و می توانیم یک خانه سفید و زیبا کنار ساحل داشته باشیم.»
ویولت چیزی نگفت ولی دست ویتا را در دست گرفت و شروع به بوسیدن سرانگشتان او کرد. آنها در جایی قرار داشتند که امواج دریا به پاهایشان برخورد می کرد ویتا موهای ویولت را کنار زد و پیشانی او را بوسید، آنگاه گونه های خیس او را نوازش کرد، خوشحال بود از اینکه این بار اشکهایی که از چهره ویولت می زدود اشکهای شادی بودند. ساعت از نیمه شب گذشته بود و پیرامون آنها هیچ کس نبود. ویتا لبانش را بر لبان ویولت قرار داد و او را با تمام وجودش بوسید، دست چپ ویولت را در دست گرفت، آنرا نوازش کرد، سپس انگشتری را از جیبش بیرون آورد و در انگشت دوم آن قرار داد. انگشتر شباهت ظاهری زیادی به انگشتر لاوایی داشت که ویتا همیشه می پوشید، انگشتری که وقتی شانزده ساله بود از ویولت هدیه گرفته بود، با این تفاوت که این یکی نگینش از یاقوت سرخ بود. آنگاه زمزمه کرد: «تا هر وقت مرا دوست داری آن را از خودت جدا نکن.»
ویولت به آن نگاه کرد و آنرا بوسید، سپس گفت: «آن همیشه با من خواهد بود میتیا.»
ویتا زمزمه کرد: «تو را دوست دارم لوشی، بگو متعلق به من هستی.»
ویولت گفت: «متعلق به توام جولیان، تا ابد... بین من و تو هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند فاصله اندازد.»
ویتا اظهار داشت: «از وقتی ما یک بچه بودیم تا الان، هر وقت از هم دور می شدیم حسودیم می شد، می دانستم تو وفاداری، می دانستم کسی جز من نمی تواند تو را به دست آورد، پای آدمی در میان نبود، ولی به زمان حسودیم می شد که بر لحظات تو سایه می افکند و به مکانی که تو را احاطه می کرد، به اینکه آنها می توانند شاهد زیبایی تو، ظرافت تو و روزهایی از زندگی تو باشند که من آنها را نمی توانستم ببینم.»
ویولت گفت: «دیگر هیچ چیز نباید ما را از هم جدا سازد. میتیا، هر طور دوست داری با من رفتار کن ولی هیچگاه مرا رها نکن. هر وقت در کنارم نبودی، زندگی برایم خیلی پوچ و خسته کننده بوده است. من با تمام وجودم تو را می پرستم میتیا، همواره برایم با همه تفاوت داشته ای، همیشه تو را تقریبا یک خدا پنداشته ام، تو خیلی باشکوه هستی میتیا، به طرز خیره کننده ای زیبا و پراستعداد، دنیا ذره ای ناچیز زیر پاهای توست، من هم جزئی از این دنیای ناچیز در برابر وجود باشکوه تو هستم. من مباهات می کنم که معشوقه تو و کاملا تسلیم تو هستم میتیا.»
ویتا در حالی که باملایمت موهای ویولت را چنگ می زد زمزمه کرد: «تو همراه من هستی محبوب من، دنیا در برابر هر دو ما ناچیز است، دنیا در برابر عشقی که به وجود ما گرمی می بخشد ناچیز است. من لوشی زیبا و پراستعدادم را دوست دارم، او رنگین کمان روزهای من است،» آنگاه خنده موذیانه ای کرد و ادامه داد: «اگرچه خیلی هم زیبا نیست، لبهایش زیادی قرمز و زیادی بزرگ است...»
ویولت از این دو جمله آخر ویتا رنجیده نشد، او ویتا را خوب می شناخت، وقتی ویتا آن جملات را بر زبان می آورد منظورش آن بود که به ویژه از لبهای ویولت خوشش می آید، و به راستی لبهای برآمده و سرخ فام ویولت یکی از زیباترین اعضای چهره اش بود.
ویتا انگشتش را بر لبهای ویولت نهاد و در حالی که با آن لبهای ویولت را نوازش می کرد ادامه داد: «من نمی توانم در برابر زیبایی تو مقاومت کنم، من تو را می خواهم پریزاد من.» آنگاه لبانش را بر لبان ویولت قرار داد و او را بوسید...
ساعتی بعد آنها نیمه عریان در حالی که یکدیگر را در آغوش کشیده بودند بر شنهای ساحل دراز کشیده بودند و با یکدیگر عاشقانه نجوا می کردند. آن شب ویتا نتوانسته بود ویولت را به جایی ببرد که به قصد رفتن به آنجا از ویولت خواسته بود بیرون بروند، ولی به خاطر این عاشقانه های کنار ساحل خیلی خوشحال بود.
این داستان ادامه دارد...



عکس: ویتا سکویل وست

۱۳۹۰ شهریور ۲۳, چهارشنبه

Violet to Vita 3

June 30, 1918

Men tilich, it was Hell leaving you today. God how I adore you and want you. You can't know how much. ... Last night was perfection. ... I am so proud of you, my sweet, I revel in your beauty, your beauty of form and feature. I exult in my surrender, today, not always though. Darling, had your novel been in French, it must inevitably have been christened 'Domptée'. [Mastered]
Mitya, I miss you so -- I don't care what I say -- I love belonging to you -- I glory in it, that you alone ... have bent me to your will, shattered my self-possession, robbed me of my mystery, made me yours, yours, so that away from you I am nothing but a useless puppet! an empty husk. Alushka need not have been ashamed of being Dmitri's mistress ... on the contrary! ...
What do I care what I say to you? I have, if anything, added a few 'curtains' to my manners for other people's benefit, but for you there are no curtains, not even gossamer ones! I exult in the knowledge of how little we have in common with the world.....
Your Lushka
BURN THIS! Promise.