
ویتا به ویولت قول داد که او را نجات دهد اما از طرفی دودل بود. ویولت به این تردید ویتا پی برده بود لذا از نامزدی اش استفاده می نمود تا ویتا را ترغیب کند برای همیشه انگسلتان را ترک گویند. ویتا با وجود قولی که به ویولت داده بود هیچوقت بطور جدی به ترک وطن و خانواده اش فکر نکرده بود. ویتا ویولت را دوست داشت اما دلبستگی های دیگری هم در انگلستان داشت. ویتا نمی خواست ویولت ازدواج کند اما خودش هم نمی توانست از هارولد و بچه ها جدا شود. ویتا فکر می کرد تا خود ویولت نخواهد ازدواجش با دنیس صورت نخواهد گرفت لذا ویولت را تهدید نمود که به پاریس نزد هارولد خواهد رفت، ویولت جواب داد: «اگر به پاریس بروی دیگر هیچگاه مرا نخواهی دید.» ویتا گفت ازدواج ویولت موضوعی نیست که به خاطر آن از همه چیز دست بکشد زیرا تصمیم گیری نهایی با ویولت است، و ویولت خودش می تواند مراسم ازدواج را بر هم زند. ولی فشار از طرف خانواده ویولت زیاد بود. مادر ویولت دیگر به او هیچ پولی نمی داد و گفته بوذ اگر ازدواج نکند به کلی او را طرد خواهد کرد. ویولت می دانست مادرش این کار را خواهد کرد. ویولت به وبتا عهدهایش را یادآور می شد، ولی ویتا خیلی بی تفاوت بود. او فقط سر ویولت داد می کشید و عصبانی می شد، چون می دانست که منطقا حق با ویولت است. بالاخره پس از یکی از مشاجراتشان در جواب نامه ویولت نوشت که دیگر نمی خواهد هیچگاه او را ببیند. دیگر همه چیز تمام شده است. نامه ویتا را ندارم ولی یکی از پاسخهای ویولت به این نامه را در اینجا می آورم:
من دوباره نامه ات را خواندم- نامه تو با همان دستخطی نوشته شده است که زمانی که تو چهارده ساله و من دوازده ساله بودم می نوشتی...
همان دستخط دوستداشتنی و آشنا که همیشه مرا به عنوان یک بچه به هیجان می آورد. تقریبا همیشه با اشک چشمانم تار می شد، گویی همه نامه هایی را می بینم که تو به من نوشته ای- آنها که مربوط به زمانی هستند که چهارده ساله بودی خجالتی، محبت آمیز، بااعتماد و صمیمی هستند. در ١۶ سالگی افسوس! آنها بی تفاوت، محتاط و خوددار شدند: ولی در آن میان یکی دوتا استثنا تسلی بخش وجود داشت... در ١٨ و ١٩ سالگی، آنها، نامه های تو، طبق روال معمول نبودند. آنها کم بودند و بینشان فاصله زمانی زیاد بود، باعجله نوشته می شدند و تعهدآمیز نبودند، اما گاه اینجا و آنجا جمله ای سرگردان بود تا آن احساسی را فاش سازد که هیچگاه فراموشش نکرده بودی... آنها کمتر و کمتر شدند تا در ٢١ سالگی که دیگر خیلی رسمی شده بودند. پس از آن متوقف شدند...
برای ۴ سال آزگار آنها متوقف شدند...
یک سال پیش دوباره از سرگرفته شدند. آن یکی که پس از بازگشتمان از پالپرو برایم نوشتی با «محبوب من» شروع شده بود... من خدا را سپاس گفتم و فکر کردم از شدت شکرگزاری خواهم مرد. و از آن وقت، آه، میتیا!.... آنها چه شگفت انگیز شده اند! آنها نامه های عاشقانه بوده اند، از طرف تو، از طرف همان تویی که به عنوان یک کودک به من عشق ورزیدی، کسی که به من نامه می نوشت وقتی چهارده ساله بود- با همان دستخط تمیز و متقارن عزیزش... عملا در تمام زندگیم او را می شناخته ام، او با من بزرگ شده است، با من شروع به پوشیدن دامنهای بلند نمود و با من موهایش را آرایش کرد. با هم رمزگونه سخن می گفتیم. با هم مانوس و خودمانی بودیم. به هم عشق می ورزیدیم و یکدیگر را تحسین می کردیم.
خدای من! میتیا! چطور می توانم به این فکر کنم که تو را برای همیشه از دست بدهم؟ حتی اگر تو تنها یک دوست معمولی بودی که از کودکی تو را می شناخته ام این فقدان غیر قابل تحمل می شد، ولی ما که خیلی بیشتر از دوست معمولی بوده ایم. من حتی با فکر این فقدان نیمه دیوانه می شوم. خیلی دلم برایت تنگ شده است- حال دیگر به واضح ترین و ظالمانه ترین حالت، هر پنج دقیقه یکبار سفرمان به پاریس در جلو دیدگانم تداعی می شود. من جزئیات آن را تک تک به خاطر می آورم، و از شدت درد و رنج باید با صدای بلند گریه کنم. چرا باید عاشقان به جدایی ادامه دهند؟ چطور می توانند آن را تحمل کنند؟
تو همیشه در زندگی من بوده ای، همیشه هدف زندگی من، آرمان من و الهام بخش من بوده ای.
«زیباترین شخصی که در تمام زندگیم شناخته ام،» «باهوشترین انسانی که می شناسم» «عزیزترین». تو همان قدر جزئی از من هستی که بازوی من یا دست من. آیا دست خودت علیه تو اقدام می کند؟ از ضرباتی که از دست خودم می خورم و مرا مجروح می کند متحیرم. من سردرگم و وحشت زده هستم. دیگر از کجا بدانم او مرا نخواهد کشت؟ چکار می توانم بکنم تا ویرانگری تاریک او را فرونشانم؟ با این اوصاف طوری به نظر میرسد که گویی مدت کوتاهی است که تو را می شناسم، ولی همه زندگی من تو اینجا بوده ای. به یاد دارم اولین باری که به ویلای مادرت در مونت کارلو رفتم تو به من گفتی: «ممکن است برای مدتی کوتاه از هم جدا شویم، حتی شاید برای یکسال، ولی همواره در طول زندگیمان به سوی هم بازخواهیم گشت.»
و تو مرا تهدید کردی که برای همیشه مرا ترک می کنی!
مگر من با تو چه کرده ام، میتیا، جز اینکه به تو عشق ورزیده ام؟ من چه کرده ام، جز آنکه تمامی وجودم را به تو تقدیم کرده ام؟
محبوب من، دوباره به نامه ات نگاه می کنم ، و کتاب رونوشتی را به خاطر می آورم که وقتی کوچک بودی از تو گرفتم، و در آخر کتاب با همان دستخط آشنا در مورد سوت زدن با پسر خدمتکار نوشته بودی.
و من فکر می کنم، چطور کسی که از کودکی او را می شناخته ام، کسی که با من بزرگ شده و در زندگی من سهیم بوده می تواند چنین بدی وحشتناکی به من بکند؟
من واقعا از درد عذاب می کشم. من به سفر تو به پاریس با شخصی دیگر فکر می کنم، صمیمیت و یا حتی رابطه جنسی که آن ایجاب می کند، و آرزو می کنم هرگز از مادر زاده نشده بودم. آیا هیچوقت در این دنیا خوشبختی وجود داشته است؟ من شک دارم. با این حال، اگر کسی خوشبخت بوده است، آن آدم خوشبخت من بوده ام. تو مرا خوشبخت کردی. آیا این وحشتناک نیست که دریابی با یک کلمه تو می توانی تمام آن خوشبختی مرا برگردانی ولی از آن خودداری کنی؟ تو می توانی مرا از خواب مرگ بیدار کنی.
هرگز چنین قدرتی به هیچ موجود انسانی داده نشده است که بتواند زندگی شخصی دیگر را کاملا در هم شکند یا آنرا بی عیب و والا و شاد سازد، نه تنها شاد بلکه کامیاب، به طرزی باشکوه عالی و بخشنده، و یک شاعر.
این قدرت در دستان توست. من نه تو را مقصر می دانم و نه سرزنشت میکنم، میتیا. همه آنچه از تو خواهش می کنم قدری شفقت است. تو با من به خارج سفر نکن، ولی آه! خدای بخشنده، مرا ترک نکن. مرا رها نکن. با من قطع مراوده نکن. این تقاضای خیلی زیادی نیست.
حس ترحم داشته باش.
این داستان ادامه دارد...














