کل نماهای صفحه

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۷, شنبه

گذری یر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش چهاردهم





به قلم ویتا عثمانی






ویتا و ویولت پاریس را خیلی دوست داشتند ولی دنیس در آنجا یک مزاحم بود بنابراین پس از یک هفته ای به مونت کارلو رفتند. مادر ویتا در مونت کارلو خانه ای داشت، که باغی زیبا از درختان زیتون و پرتقال آنرا احاطه کرده بود. آنها در آن خانه مسکن گزیدند. آن خانه نیز همانند پاریس پر از خاطره بود. ویتا خوب به یاد داشت که زیر یک درخت زیتون در آن باغ موهای لطیف و پرپشت ویولت کوچک را تحسین کرده بود، ویولتی که اکنون به تمام معنا به خود او تعلق داشت. برایش عجیب می نمود که چطور تک تک خاطرات کودکی مشترکش با ویولت برایش چنان زنده بود که گویی تنها ساعتی پیش به وقوع پیوسته اند. او دیگر اهمیتی نمی داد که آیا به انگلستان برگردد یا نه، مادامی که ویولت را داشت. دیگر حتی نامه هایی که از هارولد می رسید را با هم می خواندند و ویتا هرگز به آنها جواب نمی داد. هارولد روزانه به آدرس خانه ویتا در مونت کارلو نامه می نوشت، اما در حقیقت نمی دانست ویتا کجاست. ویتا و ویولت به ماندن در مونت کارلو اکتفا نکردند و از شهرهای دیگر هم دیدن نمودند و باز به پاریس برگشتند بدون آنکه دنیس از بودن آنها در پاریس باخبر شود.
پس از مدتی آنها با بی پولی مواجه شدند، آنها مجبور شدند از یکی از آشنایان ویتا که در واقع دوست هارولد بود پول قرض کنند. هارولد که ماجرا را شنید عصبانی شد و در نامه اش ویتا را سرزنش نمود که چرا از خود او طلب پول نکرده است؟ سپس برایشان ٣٠٠ پوند فرستاد.
کریسمس نزدیک بود ولی ویتا خیال بازگشت نداشت. مادر ویتا خیلی عصبانی بود. او نمی دانست به مردم وقتی از او می پرسند چرا دخترش حتی برای کریسمس به خانه بازنگشته است چه جوابی دهد . این اولین باری بود که مادر ویتا به رابطه ویتا با ویولت واقعا توجه کرد. او هارولد را سرزنش نمود. فکر می کرد هارولد نسبت به ویتا سرد است و همین باعث شده ویتا به ویولت روی آورد. او از هارولد خواست به پاریس برود و ویتا را از ویولت جدا سازد. هارولد به پاریس نرفت. ولی همچنان به نامه نگاری روزانه برای ویتا ادامه داد. نامه هایی که گاه محبت آمیز و گاه سرزنش کننده بود. او ویولت را گناهکار می دانست.
کریسمس از راه رسید و ویتا برنگشت، او کریسمس را با ویولت در مونت کارلو سپری نمود. ویتا و ویولت قصد بازگشت نداشتند. آنها که دیگر پولی نداشتند، مجبور شدند بخشی از جواهراتشان را بفروشند و با قمار بازی (چون معمولا خوش شانس بودند!) هزینه زندگیشان را تامین کنند. آنها در مسافرخانه های خیلی ارزان به سر می بردند و گاه مجبور می شدند حتی شب را در خیابان به صبح برسانند. در یکی از نامه های ویولت به شبی در پاریس اشاره شده است که او در آغوش ویتا در ایستگاه راه آهن به خواب رفت. آنها این زندگی کولی وار اما سرشار از آزادی را دوست می داشتند، در هر دو آنها تمایلی آشکار به گریز از تشریفات اشراف زادگان وجود داشت. آنها به زندگی کولی ها علاقه داشتند و حتی یکی از زبانهای کولیان اسپانیا با عنوان زینکالی را یاد گرفته بودند و در نامه هایشان بخصوص جملات خیلی عاشقانه را به آن زبان بیان می کردند. در واقع ویتا آن زبان را به ویولت یاد داده بود.
پس از کریسمس هارولد به پاریس و مونت کارلو رفت تا شاید آنها را پیدا کند ولی نتوانست آنها را بیابد. حدود سه ماه بعد آنها به مونت کارلو برگشتند. ویتا نامه ای را از مادرش دریافت نمود که در آن نوشته بود دیگر مسوولیت بچه های ویتا را نمی پذیرد و آنها را همراه با پرستارشان به خانه ویتا برمی گرداند. این زمانی بود که ویتا دنبال کاری ثابت و همچنین خانه ای کوچک برای شروع زندگی مشترکشان بود. ویتا ناچار بود برگردد، البته ویولت مخالفت کرد ولی بالاخره ویتا او را متقاعد کرد که برگردند. ویولت می دانست با بازگشتشان سختگیریهای مادرش دوباره شروع خواهد شد.
آنها در حالی که هر دو خیلی ناراحت بودند به لندن برگشتند. وقتی ویتا، ویولت را به خانه اش رساند و خود بسوی خانه مادرش راه افتاد در طول راه آرام اشک می ریخت. آن شب ویتا به سختی خوابش برد، در رختخواب دراز کشیده بود و فقط به ویولت فکر می کرد، و اینکه عاقبت آنها چه خواهد شد. ویولت که آن شب ابدا خوابش نبرد، مادرش بینهایت او را سرزنش کرد و از او خواست تا داستان رسوایی شان بیشتر از این منتشر نشده است با دنیس ازدواج کند. ویولت فردای آن روز برای ویتا تلگرام زد:
«من دارم می میرم، بسوی من برگرد. زندگی مرا نجات بده. لوشکا»
ویتا آن شب هنوز خانه مادرش بود. به مادرش گفت باید نزد ویولت برگردد، مادرش بینهایت عصبانی شد و از او انتقاد کرد که چرا اهمیت نمی دهد مردم در موردش چه می گویند، ویتا می خواست همان شب به لندن برود ولی با اصرار مادرش شب را در خانه مادرش ماند، او در اتاق نیمه تاریک نشست و به ویولت فکر کرد و پشت سر هم سیگار کشید و در همان حال تلگرام ویولت را هر از گاهی مرور می کرد. صبح هنوز هوا روشن نشده بود که با اتوموبیل شخصی اش به طرف خانه ویولت راه افتاد...






شرح تصویر: ویتا در سن 32 سالگی.




این داستان ادامه دارد...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر