
به قلم ویتا عثمانی
ویتا از ایستگاه راه آهن مستقیم به سوی خانه ویولت رفت. ساعت ٢ بعد از ظهر بود. یکی از خدمتکاران در را گشود و ویولت را خبر کرد. ویولت با دیدن ویتا که ۵ روز بود از او خبر نداشت خیلی خوشحال شد و خواست او را در آغوش گیرد. ویتا او را کنار زد و با عصبانیت اظهار داشت: «این آخرین باری است که همدیگر را می بینیم. دیگر همه چیز تمام شده است. تو به من دروغ گفتی، تو با من بازی کردی.»
ویولت بهت زده او را نگاه می کرد، خواست چیزی بگوید: «میتیا، من...»
ویتا حرف او را قطع کرد و فریاد زد: «میتیا دیگر وجود ندارد. بگو ببینم چرا به من دروغ گفتی؟ ریاکار دورنگ! اگر نمی خواهی هم نگو ولی دیگر هیچوقت مرا نخواهی دید.» و آنگاه خواست برود. ویولت او را نگاه داشت، ویتا باز او را کنار زد ولی ویولت اظهار داشت: «عزیزم من خیلی گیج شده ام، منظور تو را نمی فهمم. من به تو دروغ نگفته ام... میتیا، تو حالت خوب است؟ خیلی خسته به نظر می رسی. این پنج روز کجا رفته بودی؟ من خیلی نگرانت شده بودم»
ویتا اعتنا نکرد و از پله ها پایین می رفت، ویولت در حالی که دنبالش می کرد ادامه داد: «اگر از من خسته شده ای و می خواهی مرا ترک کنی چرا با صراحت این را بیان نمی کنی؟ چرا دنبال بهانه ای می گردی که مرا متهم کنی؟» در اینجا ویتا رویش را به طرف ویولت برگرداند و گفت: «تو برو با دنیس مشغول باش. دیگر برای من هیچ ارزشی نداری.»
ویولت عصبانی شد: «تو می دانی چقدر از او متنفرم. این تو هستی که هر وقت بخواهی با من می مانی و هر وقت بخواهی با آقای نیکولسون. حالا آمده ای مرا متهم به خیانت می کنی؟» ویتا گفت: «تو به من دروغ گفتی، تو وانمود کردی که از ازدواج با دنیس ناراضی هستی، تا آن وقت که خودم خبرش را در روزنامه خواندم. تو مرا شکستی، خداحافظ...» ویولت پرسید مگر در روزنامه چیزی چاپ شده است؟ ویتا روزنامه را به دست او داد. ویولت می دانست مادرش در نظر داشته آن را چاپ کند. عکسی که با اجبار از او گرفته بودند تا برای دفتر روزنامه بفرستند تا چاپ کنند، عکسی که دلشکستگی و اندوه ویولت در آن به خوبی نمایان بود.
ویولت شگفت زده و ناراحت روزنامه را دید و اظهار داشت: «من راجع به آن اطلاعی نداشتم میتیا. آنها به من چیزی نگفته اند.» ویتا پرسید: «واقعا؟»
«من دروغ نمی گویم عزیزم... اوه میتیا، عشق من، زندگی من، من به هر کسی ممکن است دروغ بگویم ولی به تو هرگز.» آنگاه در حالی که صورت رنگ پریده ویتا و لبانش را نوازش می کرد ادامه داد: «چقدر خسته به نظر می رسی، بیا بالا ببینم این چند روز کجا بودی؟»
آنها به اتاق ویولت رفتند. ویتا برای ویولت توضیح داد که به کجا رفته اما علتش را نگفت. ویولت برایش غذا آورد و از او خواست هرچه زودتر به مادرش اطلاع دهد چون خیلی نگران اوست. ویتا به مادرش تلفن کرد. آنگاه چون خیلی خسته بود و آن چند روز نتوانسته بود بخوابد خوابش برد. شب از ویولت پرسید که می خواهد چکار کند؟ آیا تسلیم می شود؟ ویولت پاسخ داد: «مسلم است که نه، اما تو هم باید به جانب من بایستی و حمایتم کنی. میتیا تو انتظار داری من همه چیز را به خاطر تو از دست بدهم، اما خودت حاضر نیستی به خاطر من خطر کنی. ما باید با هم بگریزیم. ما باید نشان دهیم آنها نمی توانند با سنت و عرف مزخرفشان ما را به بند بکشند. ما آزادتر از آن هستیم که آنها در مورد ما فکر می کنند. میتیا، من نمی توانم شاهد باشم دیگران تو را همسر هارولد نیکولسون بدانند حتی اگر بدانم تمام قلب و جسمت به من تعلق دارد. تو مرا جای خودت قرار بده. چطور با درج یک خبر در روزنامه این همه آشفته می شوی؟ من بیشتر از آن آشفته می شوم وقتی می بینم مرا ترک می کنی تا با هارولد باشی.»
«لوشکا، من قبل از این با هارولد ازدواج کرده ام، ولی تو الان به من تعلق داری، این خیانت است که حتی به ظاهر به نام دیگری باشی.»
«پس مرا نجات بده.»
ویتا چیزی نگفت. ویولت تکرار نمود: «مرا نجات بده.»
ویتا جواب داد: «من نمی توانم.»
ویولت گفت: «تو می توانی، تو هر کاری می توانی انجام دهی.» آنگاه نزدیکتر به ویتا نشست و در حالی که دستان ویتا را نوازش می کرد ادامه داد: «عزیزم چرا این همه زندگی خودت و مرا ناشاد می سازی؟ به خاطر سنت؟ به خاطر عرف؟ به خاطر اصول اخلاقی که غیر اخلاقی هستند؟ فردا می خواهی به زندگی و جوانی از دست رفته خودت چه بگویی؟ میتیا من می دانم چقدر مرا دوست داری، می دانم خودت هم روزهای ناآرامی پشت سر گذاشته ای و باز پیش رو خواهی داشت، چرا اینگونه خودت و من را آزار می دهی؟» در اینجا ویولت سکوت نمود و سپس ادامه داد: «شاید من اشتباه می کنم، شاید واقعا مرا نمی خواهی، در این صورت آن را با صراحت به من بگو و من هرگز دیگر از تو انتظاری نخواهم داشت...»
ویتا حرف او را قطع کرد: «خودت می دانی چقدر دوستت دارم پریزاد من.» آنگاه ویولت را در آغوش کشید و او را بوسید. «بعضی وقتها نمی دانم چکار کنم، لوشکای من، واقعا نمی دانم.»
«اگر من بخواهم با دنیس ازدواج کنم...»
«در این صورت خودم را خواهم کشت...»
ویولت ادامه داد: «وقتی مرا رها می کنی تا به هارولد بپیوندی، گویی تمام وجودم را زخمی می کنی. میتیا، به من شهامتت را نشان بده. اگر مرا دوست داری مرا از این سرنوشت شوم نجات بده و به آن فکر نکن که چند نفر که سر به تنشان نمی ارزد در مورد تو چه خواهند گفت. تو خیلی برتر از آن هستی که سنت و عرف حقیر آنها را اساس تصمیم گیریهایت قرار دهی.»
ویتا که متقاعد شده بود، پرسید: «تو چه پیشنهاد می کنی؟»
ویولت جواب داد: «همان چیزی که قبلا به من قول دادی. ما باید روز جشن ازدواج اینجا نباشیم. اما بایستی دقیقا شامگاه قبل از ازدواج سفر کنیم و نه زودتر از آن، چون ممکن است دنبال ما بفرستند و ما را پیدا کنند.»
ویتا لبخند زد، و گفت «پیشنهاد خوبی است.»
ویولت اظهار داشت: «با انجام این کار به قولت نیز عمل می کنی. تو قبلا این را به من قول داده ای.»
«درست است. من حتما این کار را خواهم کرد. قول می دهم.»
ویولت او را بوسید و گفت: «با این کارت من بیش از پیش به تو و اینکه به تو تعلق دارم مباهات خواهم کرد میتیا.»
این داستان ادامه دارد....
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر