
به قلم ویتا عثمانی
ویتا بی اعتنا به ویولت به پاریس رفت. ویتا نمی خواست در مورد ازدواج ویولت دخالت کند و فکر می کرد ویولت خودش باید در برابر خانواده اش بایستد. ویولت خیلی درمانده بود. او روزی چند نامه به ویتا می نوشت و او را ترغیب می نمود که برگردد. نامه هایی که گاه از عشق می گفتند گاه ناامیدی، گاه تهدید به خودکشی بود و گاه دقیقا حیطه ای را نشانه می گرفت که ویتا خیلی در مورد آن حساس بود: یاذآوری اینکه او به عنوان یک زن ازدواج کرده هیچ هویتی برای خودش ندارد: «آیا فکر می کنی... من می خواهم تو به عنوان بانوی هارولد نیکولسون بزرگ و مشهور شوی؟ تو فکر نمی کنی همین الان هم با این عنوان به قدر کافی مشهور شده ای؟ همسر زیبا و قابل آقای نیکولسون، همسر دوستداشتنی و پراستعداد یکی از دیپلماتهای جوان و متعهد.»
پس از آن نامه هایی که برای ویتا فانتزی های دلپذیر به ارمغان می آورد:
«تو برای شهوت ساخته شده ای، بدن کاملا متناسب تو، چشمانت با پلکهای سنگین و حالت متفکرانه شان، دهان بی پرده هوسران تو.... این بهترین سالهای زندگانی توست. ... تو که می توانستی باشی و هنوز می توانی باشی! یکی از بزرگترین اشخاض قرن خودت- یک جرج ساند، یک کاترین روسیه، یک هلن تروا، سافو! ... این جامه های بی رنگ احترام و سنت را به کنار افکن، مرغ بهشتی زیبای من... در غیر این صورت، میتیا، تو یک شکست خورده ای- تو که می توانی در زمره برزگترین، بارقه دارترین و شاعرانه ترین اشخاص تمامی اعصار قرار گیری، تو «خانم نیکولسون» خواهی شد...»
در ٣٠ مارچ ویولت باز در نامه ای شرایط ازدواجش را تکرار نمود: «دنیس به من به عنوان یک جنتلمن قول داده که هیچگاه مرتکب کاری نشود که مرا ناخشنود سازد- تو می دانی منظور من چیست» ویتا اعتنا نکرد. ویولت ادامه داد: «من تنم را زمان بعد از زمان به تو بخشیده ام تا آنگونه که ترا خشنود می سازد و برایت دلپذیر می باشد با آن معامله کنی، تا آن را به قطعات کوچک بدری اگر میل و اراده ات چنین خواسته باشد. تمام اندوخته های تخیلم را برای تو آشکار ساخته ام. هیچ فرورفتگی ای در مغزم نیست که تو به درون آن نفوذ نکرده باشی. من به تو وفادار بوده ام، به تو پیوسته ام، تو را نوازش کرده ام، از تو دلجویی کرده ام، ترا در آغوش کشیده ام و با تو خوابیده ام و دوست دارم به تمام عالم بگویم مصرانه به خاطر تو فریاد می زنم، از تو تقاضا می کنم... تو خاطرخواه منی و من دلبر توام و قلمروهای پادشاهی و امپراتوری ها و حکومتها قبل از این نسبت به این اتحاد نیرومند و این آمیزش قوی تردید کرده و در برابر آن سر فرود آورده اند... مقتدرترین پیوستگی در جهان.»
ویتا برنگشت. خانواده ویولت حتی تاریخ ازدواج هم تعیین کردند. ویولت که دیگر صبرش تمام شده بود برای ویتا نوشت: «اگر تو نمی توانی (و شاید نمی خواهی) تا چهارشنبه دیگر برگردی، محبوب من، دیگر هیچوقت برنگرد.» و متعاقب آن نوشت: «تو یک نالایق بیشعور هستی میتیا. عجیب نیست من به دنیس می توانم اعتماد کنم ولی به تو نمی توانم. دیروز پت 1گفت تو گفته ای اگر برایت مناسب باشد زودتر برمی گردی!... آه خدایا، چقدر تو را حقیر می دانم میتیا!» ویولت وقتی این جملات را می نگاشت خیلی از عدم تعهد ویتا عصبانی بود. ولی بعد از پست کردن آن پشیمان شد، و در نامه بعدی نوشت: «اوه میتیا، زندگی من، عشق من، برگرد. تو باید برگردی. بعضی وقتها، قبل از آنکه به خواب روم، از شدت اشتیاقی که برای تو دارم، بدن تو را حس می کنم که کنار من دراز کشیده است، حرارت تن لرزان تو، بوسه های لبانت، نوازش انگشتانت، و من احساس ضعف می کنم، حس می کنم دارم می میرم.»
ویولت همه زه های چنگ عشق ورزی را به خوبی می شناخت و همه آنها را به صدا درمی آورد. ویتا بالاخره به انگستان برگشت، نه تنها به خاطر ویولت، بلکه به خاطر انتشار اولین رمانش با عنوان «میراث» که موفقیت آمیز بود. وقتی ویتا بعد از یک ماه دوری ویولت را دید همه آن اشتیاقش برگشت، ولی فکر می کرد ویولت خودش باید در برابر خانواده اش بایستد. ویولت خیلی ناراحت بود، به ویتا می گفت چطور تو این همه راحت از من می گذری؟ چرا از خودت، از آنچه متعلق به خود توست دفاع نمی کنی؟ ویولت سعی می کرد با نشان دادن نامه های دنیس به ویتا غیرت او را به جوش آورد. ویتا از طرفی شهامت آن را نداشت که ویولت را از آن ازدواج اجباری نجات دهد، نمی توانست در برابر خانواده ویولت بایستد، اما از طرفی بینهایت عصبی بود. او نمی توانست تصور کند که ویولت حتی به ظاهر به عنوان زن کسی دیگر شناخته شود.
ویتا در شرایط روحی خیلی بدی بود. او دیگر به پاریس برنگشت. او بدون آنکه به ویولت و دیگران اطلاع دهد به یکی از شهرهای ساحلی رفت و اتاقی در طبقه بالای یکی از خانه های کنار دریا اجاره نمود. کسی از او خبر نداشت، در لندن و کنت دنبال او می گشتند. هارولد هم در پاریس او راجستجو می کرد. ویتا شبها بیدار در اتاقش دراز می کشید و در حالی که صدای امواج دریا را می شنید، چشمانش را در روشنایی کمرنگ شب به سقف بیروح اتاق می دوخت. صبحها همه روزنامه ها را می خرید و صفحات آنها را به دنبال یک خبر بخصوص جستجو می کرد، بعد از آن به خانه می آمد و روز را با سیگار کشیدن و شمردن ته سیگارهایش به شب می رساند، آخر راهی بهتر از آن برای غلبه بر بیقراری اش پیدا نمی کرد، اما راهی بسیار بهتر وجود داشت، او می توانست با معشوقه اش بگریزد، ولی شهامت آن را نداشت. در طول آن چند روز نه خوابش برد و نه لب به غذا زد. گریه و اشک تنهایش نمی گذاشتند. تا آنکه روز پنجم وقتی در کنار دکه روزنامه فروشی توقف کرد تا روزنامه ها را خریداری کند با دیدن عکس ویولت [عکس بالا] بر صفحه اول یک روزنامه درجا خشکش زد، می دانست آن خبری که آرزو می کرد هیچوقت نشنود در آن روزنامه درج شده است، روزنامه را گرفت و خبر را یافت آنجا اعلام شده بود که ویولت کپل و دنیس ترفیوسیز در تاریخ ١۶ جون با هم ازدواج خواهند کرد. با خواندن آن نزدیک بود غش کند و خودش را بر یک نیمکت انداخت. وقتی کمی به خود آمد با اولین قطار به لندن رفت، در ایستگاه لندن چندتا از دوستانش او را دیدند، آنها با دیدن او که رنگ پریده و لاغر شده بود، تعجب کردند و اظهار دشتند آیا او مریض شده است؟ او در شرایط روحی خیلی بدی بود و به دوستانش گفت عجله دارد و راه خود را در پیش گرفت. او یکراست به خانه ویولت رفت.
این داستان ادامه دارد...
1. مارگارت دنسی دوست ویولت، که ویتا و ویولت او را پت می نامیدند. او هم یک اشراف زاده همجنسگرا و پدرش دوک بروکلی بود. او قبل از آنکه ویولت با ویتا وارد رابطه شود به ویولت پیشنهاد رابطه داده بود.
پس از آن نامه هایی که برای ویتا فانتزی های دلپذیر به ارمغان می آورد:
«تو برای شهوت ساخته شده ای، بدن کاملا متناسب تو، چشمانت با پلکهای سنگین و حالت متفکرانه شان، دهان بی پرده هوسران تو.... این بهترین سالهای زندگانی توست. ... تو که می توانستی باشی و هنوز می توانی باشی! یکی از بزرگترین اشخاض قرن خودت- یک جرج ساند، یک کاترین روسیه، یک هلن تروا، سافو! ... این جامه های بی رنگ احترام و سنت را به کنار افکن، مرغ بهشتی زیبای من... در غیر این صورت، میتیا، تو یک شکست خورده ای- تو که می توانی در زمره برزگترین، بارقه دارترین و شاعرانه ترین اشخاص تمامی اعصار قرار گیری، تو «خانم نیکولسون» خواهی شد...»
در ٣٠ مارچ ویولت باز در نامه ای شرایط ازدواجش را تکرار نمود: «دنیس به من به عنوان یک جنتلمن قول داده که هیچگاه مرتکب کاری نشود که مرا ناخشنود سازد- تو می دانی منظور من چیست» ویتا اعتنا نکرد. ویولت ادامه داد: «من تنم را زمان بعد از زمان به تو بخشیده ام تا آنگونه که ترا خشنود می سازد و برایت دلپذیر می باشد با آن معامله کنی، تا آن را به قطعات کوچک بدری اگر میل و اراده ات چنین خواسته باشد. تمام اندوخته های تخیلم را برای تو آشکار ساخته ام. هیچ فرورفتگی ای در مغزم نیست که تو به درون آن نفوذ نکرده باشی. من به تو وفادار بوده ام، به تو پیوسته ام، تو را نوازش کرده ام، از تو دلجویی کرده ام، ترا در آغوش کشیده ام و با تو خوابیده ام و دوست دارم به تمام عالم بگویم مصرانه به خاطر تو فریاد می زنم، از تو تقاضا می کنم... تو خاطرخواه منی و من دلبر توام و قلمروهای پادشاهی و امپراتوری ها و حکومتها قبل از این نسبت به این اتحاد نیرومند و این آمیزش قوی تردید کرده و در برابر آن سر فرود آورده اند... مقتدرترین پیوستگی در جهان.»
ویتا برنگشت. خانواده ویولت حتی تاریخ ازدواج هم تعیین کردند. ویولت که دیگر صبرش تمام شده بود برای ویتا نوشت: «اگر تو نمی توانی (و شاید نمی خواهی) تا چهارشنبه دیگر برگردی، محبوب من، دیگر هیچوقت برنگرد.» و متعاقب آن نوشت: «تو یک نالایق بیشعور هستی میتیا. عجیب نیست من به دنیس می توانم اعتماد کنم ولی به تو نمی توانم. دیروز پت 1گفت تو گفته ای اگر برایت مناسب باشد زودتر برمی گردی!... آه خدایا، چقدر تو را حقیر می دانم میتیا!» ویولت وقتی این جملات را می نگاشت خیلی از عدم تعهد ویتا عصبانی بود. ولی بعد از پست کردن آن پشیمان شد، و در نامه بعدی نوشت: «اوه میتیا، زندگی من، عشق من، برگرد. تو باید برگردی. بعضی وقتها، قبل از آنکه به خواب روم، از شدت اشتیاقی که برای تو دارم، بدن تو را حس می کنم که کنار من دراز کشیده است، حرارت تن لرزان تو، بوسه های لبانت، نوازش انگشتانت، و من احساس ضعف می کنم، حس می کنم دارم می میرم.»
ویولت همه زه های چنگ عشق ورزی را به خوبی می شناخت و همه آنها را به صدا درمی آورد. ویتا بالاخره به انگستان برگشت، نه تنها به خاطر ویولت، بلکه به خاطر انتشار اولین رمانش با عنوان «میراث» که موفقیت آمیز بود. وقتی ویتا بعد از یک ماه دوری ویولت را دید همه آن اشتیاقش برگشت، ولی فکر می کرد ویولت خودش باید در برابر خانواده اش بایستد. ویولت خیلی ناراحت بود، به ویتا می گفت چطور تو این همه راحت از من می گذری؟ چرا از خودت، از آنچه متعلق به خود توست دفاع نمی کنی؟ ویولت سعی می کرد با نشان دادن نامه های دنیس به ویتا غیرت او را به جوش آورد. ویتا از طرفی شهامت آن را نداشت که ویولت را از آن ازدواج اجباری نجات دهد، نمی توانست در برابر خانواده ویولت بایستد، اما از طرفی بینهایت عصبی بود. او نمی توانست تصور کند که ویولت حتی به ظاهر به عنوان زن کسی دیگر شناخته شود.
ویتا در شرایط روحی خیلی بدی بود. او دیگر به پاریس برنگشت. او بدون آنکه به ویولت و دیگران اطلاع دهد به یکی از شهرهای ساحلی رفت و اتاقی در طبقه بالای یکی از خانه های کنار دریا اجاره نمود. کسی از او خبر نداشت، در لندن و کنت دنبال او می گشتند. هارولد هم در پاریس او راجستجو می کرد. ویتا شبها بیدار در اتاقش دراز می کشید و در حالی که صدای امواج دریا را می شنید، چشمانش را در روشنایی کمرنگ شب به سقف بیروح اتاق می دوخت. صبحها همه روزنامه ها را می خرید و صفحات آنها را به دنبال یک خبر بخصوص جستجو می کرد، بعد از آن به خانه می آمد و روز را با سیگار کشیدن و شمردن ته سیگارهایش به شب می رساند، آخر راهی بهتر از آن برای غلبه بر بیقراری اش پیدا نمی کرد، اما راهی بسیار بهتر وجود داشت، او می توانست با معشوقه اش بگریزد، ولی شهامت آن را نداشت. در طول آن چند روز نه خوابش برد و نه لب به غذا زد. گریه و اشک تنهایش نمی گذاشتند. تا آنکه روز پنجم وقتی در کنار دکه روزنامه فروشی توقف کرد تا روزنامه ها را خریداری کند با دیدن عکس ویولت [عکس بالا] بر صفحه اول یک روزنامه درجا خشکش زد، می دانست آن خبری که آرزو می کرد هیچوقت نشنود در آن روزنامه درج شده است، روزنامه را گرفت و خبر را یافت آنجا اعلام شده بود که ویولت کپل و دنیس ترفیوسیز در تاریخ ١۶ جون با هم ازدواج خواهند کرد. با خواندن آن نزدیک بود غش کند و خودش را بر یک نیمکت انداخت. وقتی کمی به خود آمد با اولین قطار به لندن رفت، در ایستگاه لندن چندتا از دوستانش او را دیدند، آنها با دیدن او که رنگ پریده و لاغر شده بود، تعجب کردند و اظهار دشتند آیا او مریض شده است؟ او در شرایط روحی خیلی بدی بود و به دوستانش گفت عجله دارد و راه خود را در پیش گرفت. او یکراست به خانه ویولت رفت.
این داستان ادامه دارد...
1. مارگارت دنسی دوست ویولت، که ویتا و ویولت او را پت می نامیدند. او هم یک اشراف زاده همجنسگرا و پدرش دوک بروکلی بود. او قبل از آنکه ویولت با ویتا وارد رابطه شود به ویولت پیشنهاد رابطه داده بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر