
به قلم ویتا عثمانی
شامگاهی ویتا دور از انظار خدمتکاران و ساکنان خانه مادرش همراه با ویولت به اسطبل رفت و در آنجا لباس زنانه اش را با یک دست یونیفورم نظامی عوض نمود و آنگاه پنهانی همراه با ویولت از خانه بیرون زدند. آنها سوار تاکسی شدند تا به لندن بروند. باز سفری دیگر در پیش داشتند. ویولت می خواست چمدانش را از خانه اش بردارد، بنابراین ویتا در نزدیکی هایدپارک توقف کرد و منتظر ویولت ماند تا برگردد، زیرا با آن سر و وضع نمی توانست حوالی خانه ویولت آفتابی شود.
ویتا شروع به قدم زدن در خیابان پیکادلی نمود، تاریکی شب به او شهامت بخشیده بود. هیچ کسی دو بار نگاهش نمی کرد و او مطمئن بود که اگر با مادرش نیز روبرو شود قادر به شناسایی او نخواهد بود. او هیچوقت تا آن اندازه احساس آزادی نکرده بود. سیگارش را روشن کرد و به قدم زدن در عرض پیکادلی ادامه داد، از پسرکی که او را «آقا» می نامید روزنامه خرید و چندبار از جانب زنان خیابانی به او پیشنهاد داده شد!
ویتا از آنجا به خیابان بوند رفت و آنگاه همراه با ویولت به ایستگاه راه آهن رفتند. حتی در روشنایی ایستگاه کسی پی به جنسیت ویتا نبرد. او به خوبی توانست صدایش را بم و مردانه کند و قد بلندش هم مزیتی بود. آنها به اورپینگتون رفتند و اتاقی را در خانه ای کرایه کردند. ویتا ویولت را به عنوان زن خود به صاحبخانه معرفی نمود. روز بعد ویتا کمی می ترسید. چون در روشنایی صبح خیلی راحت ممکن بود رازش آشکار شود، ولی خوشبختانه باز کسی متوجه نشد. آنها به خانه مادر ویتا برگشتند، اول به اسطبل رفتند و ویتا لباس زنانه اش پوشید و آنگاه به خانه وارد شدند. این تجربه بی خطر به ویتا شهامت آنرا بخشید که باز با پوشش مردانه همراه با ویولت به سفر برود و او بارها آنرا تکرار کرد. حتی در سفرشان به پاریس که به آن خواهیم پرداخت کاملا در نقش یک مرد همراه با ویولت به عنوان زن یا معشوقه اش زندگی نمود. ویولت او را جولیان صدا می کرد. ویتا هم ویولت را به خاطر زنانگی اش اوا می نامید. البته آنها غالب اوقات با نامهایی روسی یکدیگر را صدا می زدند، ویتا ویولت را لوشکا (عشق) می نامید و ویولت ویتا را میتیا (رویا) صدا می کرد.
پیش از پرداختن به سفر پاریس بهتر است کمی راجع به عکس العمل دو خانواده بگویم. خانواده ویتا در ابتدا این رابطه را جدی نمی گرفتند و فکر می کردند به زودی اشتیاق ویتا به ویولت کمرنگ خواهد شد و به خانواده اش برخواهد گشت و نقشش را به عنوان مادر و همسر به خوبی ایفا خواهد کرد. البته هارولد کمی بیشتر از مادر ویتا نگران بود. برعکس خانواده ویتا، مادر ویولت بیشتر سختگیری می کرد، او تاب شنیدن شایعات در مورد همجنسگرایی دخترش را نداشت، لذا اصرار داشت ویولت محبت یکی از خواستگارانش به نام دنیس ترفیوسیز را در خود تقویت کند و با او ازدواج نماید. او ویولت را تهدید نمود که اگر به ازدواج با دنیس تن در ندهد به او هیچ پولی نخواهد پرداخت. در میان خواستگاران ویولت دنیس بیشتر به ویولت شباهت داشت، چون او هم هنردوست بود. دنیس برخلاف خانواده ویولت فردی از طبقه متوسط بود، اما به خاطر شجاعتش در جنگ جهانی اول نشان گرفته بود. مادر ویولت به او وعده داده بود که در صورتی که با ویولت ازدواج کند یک خانه و یک شغل خوب با درآمد عالی برایش فراهم نماید، البته گذشته از این وعده ها دنیس ویولت را واقعا دوست داشت.
وقتی نام دنیس به میان آمد همه چیز برای این دو عاشق عوض شد. ویولت با ویتا صحبت کرد. ویتا چنانکه خودش نوشته است آن زمان بود که متوجه شد چقدر رابطه اش با ویولت عمیق است. نمی توانست تصور کند حتی نام فردی دیگر بر ویولت باشد، حتی اگر هیچ رابطه ای بین ویولت و دنیس واقعا وجود نداشته باشد.
ویولت اصرار داشت آنها به یک کشور دیگر مهاجرت کنند بدون آنکه خانواده هایشان بدانند و آنجا هرطور شده، با فقر اما عاشقانه و آزاد زندگی کنند. ویتا اگرچه می دانست حق با ویولت است اما نمی توانست برای همیشه با کشوری که دوستش می داشت با خانه و خانواده اش وداع گوید؛ بنابراین راهی دیگر را جستجو می کرد.
او از ویولت خواست ظاهرا با دنیس ازدواج کند ولی هیچ رابطه ای از آن نوع بین آنها نباشد. دنیس هم به این شرط رضایت داد اما ویولت مخالف بود. ویولت بسیار صادق و بی ریا بود و فکر می کرد به جای پنهان داشتن عشقشان در لفاف ازدواج باید آن را با افتخار به دنیا اعلام کنند، بعلاوه عقیده داشت این گناهی نابخشودنی است که با تظاهر به همرنگی با دیگران بخواهند از ثروت آنها بهره بگیرند و نزد آنها محترم بمانند.
ویتا ویولت را خیلی قبول داشت، برای اینکه بدانیم تا چه اندازه ویتا فلسفه و شیوه زندگی ویولت را ارج می نهاد بایستی به نوشته های ویتا رجوع کنیم، ویتا هیچگاه به طور مستقیم این دیدگاهش را به ویولت عنوان نمی کرد، اما نیازی نبود، چون ویولت خوب می دانست ویتا چقدر تحسینش می کند. همانطور که گفتیم ویتا ویولت را «پریزاد من» می نامید، و عقیده داشت او موجودی فراانسانی است.
ویتا نمی توانست برای همیشه خانواده اش را ترک گوید اما به ویولت پیشنهاد کرد عجالتا به مسافرت بروند تا شاید بعدا که برگشتند بتوانند مادر ویولت را قانع کنند که ازدواج اجباری راه درستی نیست. آن وقت جنگ تازه به پایان رسیده بود و آنها می توانستند به خارج از انگلستان سفر کنند. آنها به پاریس رفتند. آنها پاریس را انتخاب کردند چون آن زمان دنیس در پاریس بود و هر جای دیگر را که می خواستند انتخاب کنند مادر ویولت مخالفت می کرد. هارولد با روی خوش آنها را بدرقه نمود اما از ویتا قول گرفت که قبل از کریسمس برگردد. تا کریسمس یک ماه و نیم بیشتر نمانده بود.
این داستان ادامه دارد...
شامگاهی ویتا دور از انظار خدمتکاران و ساکنان خانه مادرش همراه با ویولت به اسطبل رفت و در آنجا لباس زنانه اش را با یک دست یونیفورم نظامی عوض نمود و آنگاه پنهانی همراه با ویولت از خانه بیرون زدند. آنها سوار تاکسی شدند تا به لندن بروند. باز سفری دیگر در پیش داشتند. ویولت می خواست چمدانش را از خانه اش بردارد، بنابراین ویتا در نزدیکی هایدپارک توقف کرد و منتظر ویولت ماند تا برگردد، زیرا با آن سر و وضع نمی توانست حوالی خانه ویولت آفتابی شود.
ویتا شروع به قدم زدن در خیابان پیکادلی نمود، تاریکی شب به او شهامت بخشیده بود. هیچ کسی دو بار نگاهش نمی کرد و او مطمئن بود که اگر با مادرش نیز روبرو شود قادر به شناسایی او نخواهد بود. او هیچوقت تا آن اندازه احساس آزادی نکرده بود. سیگارش را روشن کرد و به قدم زدن در عرض پیکادلی ادامه داد، از پسرکی که او را «آقا» می نامید روزنامه خرید و چندبار از جانب زنان خیابانی به او پیشنهاد داده شد!
ویتا از آنجا به خیابان بوند رفت و آنگاه همراه با ویولت به ایستگاه راه آهن رفتند. حتی در روشنایی ایستگاه کسی پی به جنسیت ویتا نبرد. او به خوبی توانست صدایش را بم و مردانه کند و قد بلندش هم مزیتی بود. آنها به اورپینگتون رفتند و اتاقی را در خانه ای کرایه کردند. ویتا ویولت را به عنوان زن خود به صاحبخانه معرفی نمود. روز بعد ویتا کمی می ترسید. چون در روشنایی صبح خیلی راحت ممکن بود رازش آشکار شود، ولی خوشبختانه باز کسی متوجه نشد. آنها به خانه مادر ویتا برگشتند، اول به اسطبل رفتند و ویتا لباس زنانه اش پوشید و آنگاه به خانه وارد شدند. این تجربه بی خطر به ویتا شهامت آنرا بخشید که باز با پوشش مردانه همراه با ویولت به سفر برود و او بارها آنرا تکرار کرد. حتی در سفرشان به پاریس که به آن خواهیم پرداخت کاملا در نقش یک مرد همراه با ویولت به عنوان زن یا معشوقه اش زندگی نمود. ویولت او را جولیان صدا می کرد. ویتا هم ویولت را به خاطر زنانگی اش اوا می نامید. البته آنها غالب اوقات با نامهایی روسی یکدیگر را صدا می زدند، ویتا ویولت را لوشکا (عشق) می نامید و ویولت ویتا را میتیا (رویا) صدا می کرد.
پیش از پرداختن به سفر پاریس بهتر است کمی راجع به عکس العمل دو خانواده بگویم. خانواده ویتا در ابتدا این رابطه را جدی نمی گرفتند و فکر می کردند به زودی اشتیاق ویتا به ویولت کمرنگ خواهد شد و به خانواده اش برخواهد گشت و نقشش را به عنوان مادر و همسر به خوبی ایفا خواهد کرد. البته هارولد کمی بیشتر از مادر ویتا نگران بود. برعکس خانواده ویتا، مادر ویولت بیشتر سختگیری می کرد، او تاب شنیدن شایعات در مورد همجنسگرایی دخترش را نداشت، لذا اصرار داشت ویولت محبت یکی از خواستگارانش به نام دنیس ترفیوسیز را در خود تقویت کند و با او ازدواج نماید. او ویولت را تهدید نمود که اگر به ازدواج با دنیس تن در ندهد به او هیچ پولی نخواهد پرداخت. در میان خواستگاران ویولت دنیس بیشتر به ویولت شباهت داشت، چون او هم هنردوست بود. دنیس برخلاف خانواده ویولت فردی از طبقه متوسط بود، اما به خاطر شجاعتش در جنگ جهانی اول نشان گرفته بود. مادر ویولت به او وعده داده بود که در صورتی که با ویولت ازدواج کند یک خانه و یک شغل خوب با درآمد عالی برایش فراهم نماید، البته گذشته از این وعده ها دنیس ویولت را واقعا دوست داشت.
وقتی نام دنیس به میان آمد همه چیز برای این دو عاشق عوض شد. ویولت با ویتا صحبت کرد. ویتا چنانکه خودش نوشته است آن زمان بود که متوجه شد چقدر رابطه اش با ویولت عمیق است. نمی توانست تصور کند حتی نام فردی دیگر بر ویولت باشد، حتی اگر هیچ رابطه ای بین ویولت و دنیس واقعا وجود نداشته باشد.
ویولت اصرار داشت آنها به یک کشور دیگر مهاجرت کنند بدون آنکه خانواده هایشان بدانند و آنجا هرطور شده، با فقر اما عاشقانه و آزاد زندگی کنند. ویتا اگرچه می دانست حق با ویولت است اما نمی توانست برای همیشه با کشوری که دوستش می داشت با خانه و خانواده اش وداع گوید؛ بنابراین راهی دیگر را جستجو می کرد.
او از ویولت خواست ظاهرا با دنیس ازدواج کند ولی هیچ رابطه ای از آن نوع بین آنها نباشد. دنیس هم به این شرط رضایت داد اما ویولت مخالف بود. ویولت بسیار صادق و بی ریا بود و فکر می کرد به جای پنهان داشتن عشقشان در لفاف ازدواج باید آن را با افتخار به دنیا اعلام کنند، بعلاوه عقیده داشت این گناهی نابخشودنی است که با تظاهر به همرنگی با دیگران بخواهند از ثروت آنها بهره بگیرند و نزد آنها محترم بمانند.
ویتا ویولت را خیلی قبول داشت، برای اینکه بدانیم تا چه اندازه ویتا فلسفه و شیوه زندگی ویولت را ارج می نهاد بایستی به نوشته های ویتا رجوع کنیم، ویتا هیچگاه به طور مستقیم این دیدگاهش را به ویولت عنوان نمی کرد، اما نیازی نبود، چون ویولت خوب می دانست ویتا چقدر تحسینش می کند. همانطور که گفتیم ویتا ویولت را «پریزاد من» می نامید، و عقیده داشت او موجودی فراانسانی است.
ویتا نمی توانست برای همیشه خانواده اش را ترک گوید اما به ویولت پیشنهاد کرد عجالتا به مسافرت بروند تا شاید بعدا که برگشتند بتوانند مادر ویولت را قانع کنند که ازدواج اجباری راه درستی نیست. آن وقت جنگ تازه به پایان رسیده بود و آنها می توانستند به خارج از انگلستان سفر کنند. آنها به پاریس رفتند. آنها پاریس را انتخاب کردند چون آن زمان دنیس در پاریس بود و هر جای دیگر را که می خواستند انتخاب کنند مادر ویولت مخالفت می کرد. هارولد با روی خوش آنها را بدرقه نمود اما از ویتا قول گرفت که قبل از کریسمس برگردد. تا کریسمس یک ماه و نیم بیشتر نمانده بود.
این داستان ادامه دارد...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر