«هارولد بیمار است، باید با او بمانم.»
تصویر: ویولت در 32 سالگی، اثر جی. بلینچ.
تصویر: ویولت در 32 سالگی، اثر جی. بلینچ.

به قلم ویتا عثمانی
آن شامگاه هارولد به لندن آمد و در خانه پدر و مادرش با ویتا ملاقات کرد. او می خواست آن شب را آنجا بماند تا روز بعد همراه با ویتا و بچه ها به لانگ بارن بروند. هنوز یک ساعتی از آمدن هارولد نگذشته بود که ویتا به اتاق او رفت. هارولد با لبخند گفت: «بن کجاست؟»
ویتا پاسخ داد: «بچه ها امشب خانه مادرم می مانند.»
هارولد گفت: «فکر نمی کنی بهتر است دو روزی در لندن بمانیم و بچه ها را با خودمان بیرون ببریم؟ بن خیلی دوست دارد.»
ویتا جواب نداد، هارولد متوجه شد ویتا آشفته است. او پرسید: «ویتا، اتفاقی افتاده است؟»
ویتا باز ساکت ماند. هارولد ادامه داد: «موضوع چیست؟»
ویتا پس از یک مکث طولانی گفت: «من نمی توانم بمانم.»
هارولد با آرامش پرسید: «چرا؟»
ویتا گفت: «من قصد سفر دارم.»
هارولد با لبخند پرسید: «چرا؟ آن هم الان؟ به کجا می روی؟»
ویتا گفت: «سعی کن موقعیت مرا درک کنی، من امشب با ویولت می روم، من و ویولت تصمیم گرفته ایم با هم زندگی کنیم.»
هارولد آن را جدی نگرفت: «تو با من شوخی می کنی عزیزم؟ من که می دانم تو نمی روی. ویولت برایت فقط یک سرگرمی است.»
ویتا قاطعانه اظهار داشت: «من با تو جدی حرف می زنم. من و ویولت وقتی در مونت کارلو بودیم این تصمیم را گرفتیم. در پاریس می خواستم به تو بگویم، ولی چون حالت خوب نبود آن وقت نگفتم.»
هارولد در حالی که شگفت زده بود اظهار داشت: «من باورم نمی شود... واقعا باورم نمی شود، پس ما چه؟ بچه ها؟ همه ما را ترک می کنی که با ویولت باشی؟»
ویتا جواب نداد. هارولد ادامه داد: «چطور می توانی از بچه ها جدا شوی؟»
ویتا گفت: «همانطور که تو چند ماه چند ماه آنها را ترک می کنی.»
هارولد گفت: «آن فرق می کند، من به خاطر کارم مجبورم بروم.»
ویتا اظهار داشت: «آدم هر جایی می تواند کار کند، اما هر جایی نمی تواند عشق بورزد و واقعا زندگی کند. تو می توانی اینجا کار کنی، ولی من نمی توانم ویولت را رها کنم. سعی کردم او را دوست نداشته باشم، سعی کردم اینجا بمانم، ولی نتوانستم. ازدواج من و تو از اول اشتباه بود.»
هارولد گریه کرد، او با هق هق گفت: «من باورم نمی شد، این ویولت با تو چه کرده است؟ تو که همیشه خیلی مهربان، خیلی نازکدل بودی.»
ویتا همچنان قاطع بود. او گفت: «این خود واقعی من است. من همیشه سعی می کردم آنگونه باشم که جامعه از یک زن شوهردار و یک مادر انتظار دارد، ویولت تنها کمکم کرد تا یاد بگیرم آنگونه زندگی کنم که طبیعتم اقتضا می کند. من واقعا متاسفم، اما مطمئن باش به زودی زنی را پیدا می کنی که واقعا تو را دوست داشته باشد.»
هارولد هنوز گریه می کرد، او اظهار داشت: «من بیشتر دلم به حال آن مرد بی گناه می سوزد. منظورم ترفیوسیز است، هنوز یک سال از ازدواجش با ویولت نمی گذرد. می دانم یعنی مطمئنم که تو بازمی گردی. بچه ها، خانه مان، باغمان، انگلستان، شش سالی که با هم زندگی کرده ایم... اینها همه رابطه من و تو را آنقدر محکم ساخته اند که حتی زن شریر و حیله گری مثل ویولت...»
ویتا با عصبانیت حرفش را قطع کرد: «به ویولت توهین نکن. او برتر از همه شما آدمهای مبتذلی است که در موردش بد فکر می کنید. گناه او فقط این است که می خواهد خودش باشد: بی ریا و آزاد.»
هارولد با صدای بلند گفت: «ویتا، این کار را نکن. ترفیوسیز... تو فقط می خواهی ویولت را از آن مرد بیچاره جدا کنی.»
ویتا گفت: «من و ویولت مسوؤل کارهای بیجای خانم کپل نیستیم. ویولت نمی خواست با دنیس ازدواج کند، مجبورش کردند.»
هارولد گفت: «ولی آن وقت تو ویولت را تنها گذاشتی، فکر می کردی کار درستی نیست در مورد تصمیم خانواده اش دخالت کنی.»
«آن وقت شهامتش را نداشتم...»
هارولد با عصبانیت گفت: «آن وقت هنوز زیاد تحت تاثیر ویولت قرار نگرفته بودی. آرزو می کنم ویولت بمیرد.»
ویتا عصبانی شد و اظهار داشت: «آرزو می کنم هیچوقت تو را نبینم، برای خودم متاسفم که زمانی فکر می کردم دوستت دارم.» و خواست از اتاق خارج شود، اما قبل از بیرون رفتنش مادر هارولد که سر و صدای آنها را شنیده بود وارد شد. هارولد سعی کرد اشکهایش را پاک کند، مادرش پرسید چرا آنها دعوا می کنند، ویتا جواب نداد، اما هارولد خیلی کوتاه گفت: «ویتا می خواهد امشب ما را برای همیشه ترک کند تا با ویولت زندگی کند.»
خانم نیکولسون رو به ویتا با ملایمت پرسید: «آنچه هارولد می گوید حقیقت دارد؟»
ویتا مصمم جواب داد: «بله، کاملا.»
خانم نیکولسون گفت: «ویتا، عزیزم، چرا؟»
«من ویولت را دوست دارم، من با او بودن را دوست دارم، من از این زندگی خسته شدم.»
خانم نیکولسون کلاه گیسش را کشید، طوری که از سرش به زمین افتاد، اما در حالی که سعی می کرد آرام به نظر برسد پرسید: «عزیزم، بچه ها... آنها را رها می کنی؟»
ویتا گفت: «من مجبورم یکی را انتخاب کنم، یا ویولت را، یا زندگیم در انگلستان را... ویولت بیشتر نمی تواند اینجا بماند. دنیس گفته اگر بیشتر بماند اجازه نمی دهد مثل سابق با هم باشیم. من ویولت را انتخاب کردم.»
خانم نیکولسون با مهربانی او را در آغوش کشید و در حالی که اشکهایش جاری شده بود اظهار داشت: «ویتا عزیزم، اگر این تصمیم توست، اگر این کاری است که تو دوست داری بکنی، پس این نمی تواند کار بدی باشد، چون من تو را خیلی قبول دارم، اما شاید به خاطر بعضی شرایط کمی اشتباه می کنی. اگر رفتی فقط به یاد داشته باش همه ما منتظرت هستیم که برگردی.»
ویتا تحت تاثیر مهربانی او قرار گرفت، فکر کرد بهتر است بیشتر نماند و از خانه بیرون رفت. او به هتلی رفت که قبلا اتاقی در آن رزرو کرده بود. ویولت اتاق او را با یاسهای سفید انباشته بود، روی میز، روی تختخواب، کنار پنجره و .... مملو از یاسهای سفید بود. روی میز نامه هایی قرار داشت که ویولت برایش نوشته بود. او در حالی که سعی می کرد به آنچه در خانه گذشته بود فکر نکند قلم به دست گرفت و شروع به نامه نوشتن برای ویولت کرد.
این داستان ادامه دارد....
عکس: ویتا سکویل وست

به قلم ویتا عثمانی


