کل نماهای صفحه

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۰, سه‌شنبه

Violet to Vita 1

1919

Men tiliche,

I have been talking all the evening about paris- paris when we first arrived there- Knoblock's flat- O Mitya! It makes me drunk to remember it, and the hoard of days, weeks and months we had ahead of us.

I shall never forget the mad exhilaration of the nights I spend wandering about with Julian as long as I live! Even Monte Carlo was not better. As good, but not better. It makes my brain reel to remember! The night we went to the Palais Royal and the night we went to "La Femme et le Pantin" were the happiest in my life. I was simply drunk with happiness. We were just bohemians, Julian and I, with barely enough to pay for our dinner, free, without a care or a relation in the world. O god! I was happy! I thought it would never come to an end. I was madly, insatiably in love with you.

Julian was a poet without a penny: I was Julian's mistress. One day julian would write great poetry and make money- but, en attendant, we just had enough to live on. I worshipped Julian. The Paris of Francois Villon, Louise, La Boheme, Alfred de Musset, all jumbled up, lay at our feet: we were part of it, essentially.

As much part of it as the hairy concierge and the camelots who wear canvas shoes and race down the boulevards nasally screaming, "La Petue! La Presse!" and "La Femme et le Pantin." I lay back in an abandonment of happiness and gave myself up to your scandalously indiscreet caresses, in full view of the whole theater!

Not ladylike perhaps! But then I had never known what it was like to be a lady!

Then we drove back in the dark taxi, and the chauffeur smiled knowingly and sympatheticly at you. I'm sure he thought: "It's not often that they must pay this [taxi fare], poor kids..." Then the flat, the deserted, unutterably romantic Palais Royal, Julian's impatience, Julian's roughness, Julian's clumsy, fumbling hands.... My God! I can't bear to think of it!

Mitya... Mitya... How I adored you! Our life, our blessed bohemian life! It can't be at an end! It can't. It can't. I love you with a passion that only increases, never diminishes.

As Professor Ross said to me tonight, you are made for passion, your perfectly proportioned body, your heavy-lidded brooding eyes, your frankly sensual mouth and chin. you are made for it and so am I.

I said to Professor Ross that I thought you were one of the most moral people I knew. He spat with derision: "Pah! With that mouth, with that chin. With those antecedents! Tell me another!" (Professor Ross cheered me up considerably while he was here.)

My beautiful, My lovely, I want you so.

These are the best years of your life. Soon you will be thirty. Youngish, but no longer young, Then thirty-eight, forty, middle-aged.

What will you have to show for your lost youth, your fading beauty, no longer exurberant and magnetic, but hard and austere and expressionless? You who might have been, who might still be! one of the greatest figures of your century- A George Sand, Catherine of Russia, a Helen of Troy, Sappho!

Listen to my voice, Mitya, for once I'm not thinking only of us. All the sublime, the magnificent figures of history hold out their hands to you. Nature and youth and joy of living, all supremely for you- everybody even here in London, acknowledges and clamours for the outer manifestations of your tremendous potentialities. You're huge, Mitya, blindingly beautiful and gifted. The world is tiny, Mitya, the word is at your feet.

By the world, I mean the world of Art- the other world doesn't even count. You don't belong to the other world. You owe yourself to the world of art, the world of colour, of adventure, of enterprise, of hazard, of free love.

The other world doesn't matter a row of pins. Dozens of immaculate ordinary people will fulfill your functions in the ordinary everyday world. Nobody can take the place you would fill in the world of Art.

You know I am speaking the truth- Mitya. I want you for myself, but I want you also for history. I want you for Immortality.

I want you for history as a person who has written dazzlingly and lived dazzlingly.

" Come to us, we're waited so long for you.

We'll make life a wonderful song for you."

Cast aside the drab garments of respectability and convention, my beautiful Bird of Paradise, they become you not. Lead the life Nature intended you to lead. Otherwie, Mitya, You'll be a failure- you, who might be among the greatest, the most scintillating and romantic figures of all time, you'll be "Mrs. Nicolson, who has written some charming verse. She is daughter of the- ? Lord Sackville (forgive my ignorance), and often appears in charity matinees."

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۷, شنبه

گذری یر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش چهاردهم





به قلم ویتا عثمانی






ویتا و ویولت پاریس را خیلی دوست داشتند ولی دنیس در آنجا یک مزاحم بود بنابراین پس از یک هفته ای به مونت کارلو رفتند. مادر ویتا در مونت کارلو خانه ای داشت، که باغی زیبا از درختان زیتون و پرتقال آنرا احاطه کرده بود. آنها در آن خانه مسکن گزیدند. آن خانه نیز همانند پاریس پر از خاطره بود. ویتا خوب به یاد داشت که زیر یک درخت زیتون در آن باغ موهای لطیف و پرپشت ویولت کوچک را تحسین کرده بود، ویولتی که اکنون به تمام معنا به خود او تعلق داشت. برایش عجیب می نمود که چطور تک تک خاطرات کودکی مشترکش با ویولت برایش چنان زنده بود که گویی تنها ساعتی پیش به وقوع پیوسته اند. او دیگر اهمیتی نمی داد که آیا به انگلستان برگردد یا نه، مادامی که ویولت را داشت. دیگر حتی نامه هایی که از هارولد می رسید را با هم می خواندند و ویتا هرگز به آنها جواب نمی داد. هارولد روزانه به آدرس خانه ویتا در مونت کارلو نامه می نوشت، اما در حقیقت نمی دانست ویتا کجاست. ویتا و ویولت به ماندن در مونت کارلو اکتفا نکردند و از شهرهای دیگر هم دیدن نمودند و باز به پاریس برگشتند بدون آنکه دنیس از بودن آنها در پاریس باخبر شود.
پس از مدتی آنها با بی پولی مواجه شدند، آنها مجبور شدند از یکی از آشنایان ویتا که در واقع دوست هارولد بود پول قرض کنند. هارولد که ماجرا را شنید عصبانی شد و در نامه اش ویتا را سرزنش نمود که چرا از خود او طلب پول نکرده است؟ سپس برایشان ٣٠٠ پوند فرستاد.
کریسمس نزدیک بود ولی ویتا خیال بازگشت نداشت. مادر ویتا خیلی عصبانی بود. او نمی دانست به مردم وقتی از او می پرسند چرا دخترش حتی برای کریسمس به خانه بازنگشته است چه جوابی دهد . این اولین باری بود که مادر ویتا به رابطه ویتا با ویولت واقعا توجه کرد. او هارولد را سرزنش نمود. فکر می کرد هارولد نسبت به ویتا سرد است و همین باعث شده ویتا به ویولت روی آورد. او از هارولد خواست به پاریس برود و ویتا را از ویولت جدا سازد. هارولد به پاریس نرفت. ولی همچنان به نامه نگاری روزانه برای ویتا ادامه داد. نامه هایی که گاه محبت آمیز و گاه سرزنش کننده بود. او ویولت را گناهکار می دانست.
کریسمس از راه رسید و ویتا برنگشت، او کریسمس را با ویولت در مونت کارلو سپری نمود. ویتا و ویولت قصد بازگشت نداشتند. آنها که دیگر پولی نداشتند، مجبور شدند بخشی از جواهراتشان را بفروشند و با قمار بازی (چون معمولا خوش شانس بودند!) هزینه زندگیشان را تامین کنند. آنها در مسافرخانه های خیلی ارزان به سر می بردند و گاه مجبور می شدند حتی شب را در خیابان به صبح برسانند. در یکی از نامه های ویولت به شبی در پاریس اشاره شده است که او در آغوش ویتا در ایستگاه راه آهن به خواب رفت. آنها این زندگی کولی وار اما سرشار از آزادی را دوست می داشتند، در هر دو آنها تمایلی آشکار به گریز از تشریفات اشراف زادگان وجود داشت. آنها به زندگی کولی ها علاقه داشتند و حتی یکی از زبانهای کولیان اسپانیا با عنوان زینکالی را یاد گرفته بودند و در نامه هایشان بخصوص جملات خیلی عاشقانه را به آن زبان بیان می کردند. در واقع ویتا آن زبان را به ویولت یاد داده بود.
پس از کریسمس هارولد به پاریس و مونت کارلو رفت تا شاید آنها را پیدا کند ولی نتوانست آنها را بیابد. حدود سه ماه بعد آنها به مونت کارلو برگشتند. ویتا نامه ای را از مادرش دریافت نمود که در آن نوشته بود دیگر مسوولیت بچه های ویتا را نمی پذیرد و آنها را همراه با پرستارشان به خانه ویتا برمی گرداند. این زمانی بود که ویتا دنبال کاری ثابت و همچنین خانه ای کوچک برای شروع زندگی مشترکشان بود. ویتا ناچار بود برگردد، البته ویولت مخالفت کرد ولی بالاخره ویتا او را متقاعد کرد که برگردند. ویولت می دانست با بازگشتشان سختگیریهای مادرش دوباره شروع خواهد شد.
آنها در حالی که هر دو خیلی ناراحت بودند به لندن برگشتند. وقتی ویتا، ویولت را به خانه اش رساند و خود بسوی خانه مادرش راه افتاد در طول راه آرام اشک می ریخت. آن شب ویتا به سختی خوابش برد، در رختخواب دراز کشیده بود و فقط به ویولت فکر می کرد، و اینکه عاقبت آنها چه خواهد شد. ویولت که آن شب ابدا خوابش نبرد، مادرش بینهایت او را سرزنش کرد و از او خواست تا داستان رسوایی شان بیشتر از این منتشر نشده است با دنیس ازدواج کند. ویولت فردای آن روز برای ویتا تلگرام زد:
«من دارم می میرم، بسوی من برگرد. زندگی مرا نجات بده. لوشکا»
ویتا آن شب هنوز خانه مادرش بود. به مادرش گفت باید نزد ویولت برگردد، مادرش بینهایت عصبانی شد و از او انتقاد کرد که چرا اهمیت نمی دهد مردم در موردش چه می گویند، ویتا می خواست همان شب به لندن برود ولی با اصرار مادرش شب را در خانه مادرش ماند، او در اتاق نیمه تاریک نشست و به ویولت فکر کرد و پشت سر هم سیگار کشید و در همان حال تلگرام ویولت را هر از گاهی مرور می کرد. صبح هنوز هوا روشن نشده بود که با اتوموبیل شخصی اش به طرف خانه ویولت راه افتاد...






شرح تصویر: ویتا در سن 32 سالگی.




این داستان ادامه دارد...

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش سیزدهم





به قلم ویتا عثمانی






ویتا و ویولت به پاریس رفتند. ویولت پاریس را خیلی دوست داشت، در یکی از نامه هایش به ویتا گفته است همه آن احساسات پرشوری که هیچگاه نسبت به هیچ انسانی نداشته است نسبت به پاریس دارد. پاریس برای آنها رهایی بود. نخستین سفری که پس از رابطه سافویی شان به خارج انگلستان داشتند، همین سفرشان به پاریس بود.
ویتا بعدها نوشت: «هنوز سرمستی برخی لحظات پاریسی مرا از خود بیخود می کند.» البته ویتا از ساعاتی نیز نوشته است که برایشان سخت بود. ساعاتی که مجبور بودند با دنیس بگذرانند و ویتا ویولت را فقط برای خودش می خواست. ولی شامگاه همیشه به خودشان اختصاص داشت. باز ویتا جولیان بود و ویولت اوا. آنها در کافه ها با هم شام می خوردند و معمولا به تاتر یا کنسرت می رفتند. ویولت شیفته معاشقه در اماکن عمومی بود و وقتی ویتا جولیان می شد آنها تا دلشان می خواست می توانستند در کافه، و سالن های تاتر و موسیقی همدیگر را ببوسند و نوازش کنند. نامه های ویولت پر است از شرح این عشق بازی های آشکار، عشق بازی هایی که سنت و عرف اجتماع آن را برای دو زن روا نمی داشت. پس از تاتر و موسیقی نوبت به قدم زدن آهسته و عاشقانه بر بلوارها می رسید، و آنگاه در آپارتمانشان تنها می شدند، آنجا دیگر نیازی نبود ویتا برای پنهان داشتن جنسیتش لباس پسرانه بپوشد. آنجا او برای ویولت برهنه می شد و ویولت برای او، نه تنها جسمانی، بلکه همچنین روحانی و ذهنی. میان آن دو هیچ چیز فاصله نمی انداخت. آنها هر دو پیش از آن چنین احساس خوشبختی نکرده بودند. برای آنها این یک رابطه عاشقانه یک ساله نبود، آنها پانزده سال بود که شیفته هم بودند، از آغاز دوستی آنها یک دوستی معمولی نبود، بخصوص ویولت که با اولین نگاه دلباخته ویتا شده بود. اولین ارتباط عمیق و صمیمی هرکدام از آنها با دنیای انسانها، رابطه دوستانه کودکی شان بود. هنوز نامه های کودکانه شان باقی بود، و گاهی اوقات آنها دوست داشتند با هم آن نامه ها را مرور کنند:
«از خود می پرسم آیا بایستی به پرسش تو پاسخ گویم؟ پرسشی که علاوه بر اینکه خیلی بی ملاحظه و فاقد حس تشخیص است، سزاوار سرزنشی سخت می باشد. پاسخ بده، پاسخ نده، پاسخ بده! اوه برای شیطان بابصیرت!
بسیار خوب، تو رک و بی ملاحظه، مستقیم از من می پرسی چرا به تو عشق می ورزم ... ویتا من به تو عشق می ورزم زیرا خیلی سخت مبارزه کرده ام تا تو را به دست آورم ... ویتا، تو را دوست می دارم، چون هرگز حلقه ام که به تو عاریه دادم را به من بازنگرداندی. من عاشق توام بخاطر اینکه هیچوقت در هیچ امری تسلیم نشده ای؛... من به تو عشق می ورزم به خاطر هوش و فراست شگفت آور تو، به خاطر روح پاک و فرهیخته تو، به خاطر بینش و آگاهی حیرت انگیز تو، به خاطر عروج ادبی تو، به خاطر عشوه گری های ناخودآگاهانه و معصومانه تو.
من به تو عشق می ورزم چون ابدا در عشق ورزیدن به من دچار شک و تردید نمی شوی! من صفاتی را در تو دوست می دارم که در خود من نیز وجود دارد: تخیل، ابتکار، موهبت سخنوری، ذوق، سلیقه، شهود، مکاشفه، فراست و دسته ای از صفات دیگر ...
ویتا، من به تو عشق می ورزم، چون روح تو را شناخته ام.»
در دیگر اوقات به خواندن شعر و سرودن آن مشغول می شدند، اما اینها کافی نبود، آنها باید تمامی احساسات پرشورشان را در یک کتاب جاودانه می کردند، ویتا شاعر بود و اگر برای این بزرگترین شور زندگیش دست به قلم نمی برد عجیب می نمود. در واقع ویتا این کتاب را شروع کرد، خیلی زود هم شروع نمود، یعنی زمانی که هنوز یک ماه از رابطه شان نمی گذشت. ویتا از همان اول ویولت را از نگارش کتاب باخبر نمود و پس از آن سطر سطر آن با مشورت ویولت نوشته شد. نگارش این کتاب نیز در پاریس ادامه یافت. البته چون از ابتدا قصد داشتند کتاب را به چاپ برسانند ناچار شدند آن را در قالب یک داستان عاشقانه دگرجنسگرایانه بنگارند. آنها این کتاب را «طغیان» نام نهادند.
«طغیان» داستان عشق ورزی یک پسر خاله و یک دختر خاله با نامهای جولیان و اوا است. آنها به یکی از فرقه های پروتستان تعلق دارند که بنابر قوانین مذهبی شان حق ازدواج با یکدیگر را ندارند، و جولیان با یک چالش فکری مواجه است که آیا بایستی از کشورش و تمامی دلبستگی های دیگرش دل بکند تا اوا را بدست آورد یا تسلیم هنجارهای اجتماع شود و عشقش را کنار زند. او سعی می کند در رابطه اش با اوا محتاطانه جلو رود اما بدون آنکه متوجه شود حسابی درگیر اوا می شود. بعدا بیشتر به این کتاب خواهم پرداخت. من بخشهایی از این کتاب را چند سال پیش ترجمه نموده ام و شاید بعضی دوستان ترجمه یکی از بخشهای آن با عنوان «چالش» را در وبلاگ پیشینم خوانده باشند. به هر حال این کتاب اگرچه با ظاهر دگرجنسگرایانه نوشته شده است، در ادبیات سافیسم ارزشی بسیار دارد، چون بر اساس یک رابطه سافویی حقیقی نگارش یافته است. شاید به همین دلیل باشد که ناشران سافویی همچون «ویراگو» آن را در عصر حاضر به چاپ رسانده اند. بعلاوه بر خواننده دقیق پوشیده نیست که جولیان با وجود اینکه خیلی صفات مردانه دارد باز از بعضی جنبه ها زنانه می نماید، و تصویرش به عنوان یک بوچ و نه یک پسر در ذهن خواننده می ماند. شاید اگر زنانگی مفرط اوا نبود به راحتی می شد در پسر بودن جولیان شک کرد، جولیان صرفا به این دلیل مردانه می نماید که در برابر یک زن واقعا زنانه قرار داده شده است.






شرح تصویر: ویولت در سن 39 سالگی.
این داستان ادامه دارد...

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش دوازدهم









به قلم ویتا عثمانی

شامگاهی ویتا دور از انظار خدمتکاران و ساکنان خانه مادرش همراه با ویولت به اسطبل رفت و در آنجا لباس زنانه اش را با یک دست یونیفورم نظامی عوض نمود و آنگاه پنهانی همراه با ویولت از خانه بیرون زدند. آنها سوار تاکسی شدند تا به لندن بروند. باز سفری دیگر در پیش داشتند. ویولت می خواست چمدانش را از خانه اش بردارد، بنابراین ویتا در نزدیکی هایدپارک توقف کرد و منتظر ویولت ماند تا برگردد، زیرا با آن سر و وضع نمی توانست حوالی خانه ویولت آفتابی شود.
ویتا شروع به قدم زدن در خیابان پیکادلی نمود، تاریکی شب به او شهامت بخشیده بود. هیچ کسی دو بار نگاهش نمی کرد و او مطمئن بود که اگر با مادرش نیز روبرو شود قادر به شناسایی او نخواهد بود. او هیچوقت تا آن اندازه احساس آزادی نکرده بود. سیگارش را روشن کرد و به قدم زدن در عرض پیکادلی ادامه داد، از پسرکی که او را «آقا» می نامید روزنامه خرید و چندبار از جانب زنان خیابانی به او پیشنهاد داده شد!
ویتا از آنجا به خیابان بوند رفت و آنگاه همراه با ویولت به ایستگاه راه آهن رفتند. حتی در روشنایی ایستگاه کسی پی به جنسیت ویتا نبرد. او به خوبی توانست صدایش را بم و مردانه کند و قد بلندش هم مزیتی بود. آنها به اورپینگتون رفتند و اتاقی را در خانه ای کرایه کردند. ویتا ویولت را به عنوان زن خود به صاحبخانه معرفی نمود. روز بعد ویتا کمی می ترسید. چون در روشنایی صبح خیلی راحت ممکن بود رازش آشکار شود، ولی خوشبختانه باز کسی متوجه نشد. آنها به خانه مادر ویتا برگشتند، اول به اسطبل رفتند و ویتا لباس زنانه اش پوشید و آنگاه به خانه وارد شدند. این تجربه بی خطر به ویتا شهامت آنرا بخشید که باز با پوشش مردانه همراه با ویولت به سفر برود و او بارها آنرا تکرار کرد. حتی در سفرشان به پاریس که به آن خواهیم پرداخت کاملا در نقش یک مرد همراه با ویولت به عنوان زن یا معشوقه اش زندگی نمود. ویولت او را جولیان صدا می کرد. ویتا هم ویولت را به خاطر زنانگی اش اوا می نامید. البته آنها غالب اوقات با نامهایی روسی یکدیگر را صدا می زدند، ویتا ویولت را لوشکا (عشق) می نامید و ویولت ویتا را میتیا (رویا) صدا می کرد.
پیش از پرداختن به سفر پاریس بهتر است کمی راجع به عکس العمل دو خانواده بگویم. خانواده ویتا در ابتدا این رابطه را جدی نمی گرفتند و فکر می کردند به زودی اشتیاق ویتا به ویولت کمرنگ خواهد شد و به خانواده اش برخواهد گشت و نقشش را به عنوان مادر و همسر به خوبی ایفا خواهد کرد. البته هارولد کمی بیشتر از مادر ویتا نگران بود. برعکس خانواده ویتا، مادر ویولت بیشتر سختگیری می کرد، او تاب شنیدن شایعات در مورد همجنسگرایی دخترش را نداشت، لذا اصرار داشت ویولت محبت یکی از خواستگارانش به نام دنیس ترفیوسیز را در خود تقویت کند و با او ازدواج نماید. او ویولت را تهدید نمود که اگر به ازدواج با دنیس تن در ندهد به او هیچ پولی نخواهد پرداخت. در میان خواستگاران ویولت دنیس بیشتر به ویولت شباهت داشت، چون او هم هنردوست بود. دنیس برخلاف خانواده ویولت فردی از طبقه متوسط بود، اما به خاطر شجاعتش در جنگ جهانی اول نشان گرفته بود. مادر ویولت به او وعده داده بود که در صورتی که با ویولت ازدواج کند یک خانه و یک شغل خوب با درآمد عالی برایش فراهم نماید، البته گذشته از این وعده ها دنیس ویولت را واقعا دوست داشت.
وقتی نام دنیس به میان آمد همه چیز برای این دو عاشق عوض شد. ویولت با ویتا صحبت کرد. ویتا چنانکه خودش نوشته است آن زمان بود که متوجه شد چقدر رابطه اش با ویولت عمیق است. نمی توانست تصور کند حتی نام فردی دیگر بر ویولت باشد، حتی اگر هیچ رابطه ای بین ویولت و دنیس واقعا وجود نداشته باشد.
ویولت اصرار داشت آنها به یک کشور دیگر مهاجرت کنند بدون آنکه خانواده هایشان بدانند و آنجا هرطور شده، با فقر اما عاشقانه و آزاد زندگی کنند. ویتا اگرچه می دانست حق با ویولت است اما نمی توانست برای همیشه با کشوری که دوستش می داشت با خانه و خانواده اش وداع گوید؛ بنابراین راهی دیگر را جستجو می کرد.
او از ویولت خواست ظاهرا با دنیس ازدواج کند ولی هیچ رابطه ای از آن نوع بین آنها نباشد. دنیس هم به این شرط رضایت داد اما ویولت مخالف بود. ویولت بسیار صادق و بی ریا بود و فکر می کرد به جای پنهان داشتن عشقشان در لفاف ازدواج باید آن را با افتخار به دنیا اعلام کنند، بعلاوه عقیده داشت این گناهی نابخشودنی است که با تظاهر به همرنگی با دیگران بخواهند از ثروت آنها بهره بگیرند و نزد آنها محترم بمانند.
ویتا ویولت را خیلی قبول داشت، برای اینکه بدانیم تا چه اندازه ویتا فلسفه و شیوه زندگی ویولت را ارج می نهاد بایستی به نوشته های ویتا رجوع کنیم، ویتا هیچگاه به طور مستقیم این دیدگاهش را به ویولت عنوان نمی کرد، اما نیازی نبود، چون ویولت خوب می دانست ویتا چقدر تحسینش می کند. همانطور که گفتیم ویتا ویولت را «پریزاد من» می نامید، و عقیده داشت او موجودی فراانسانی است.
ویتا نمی توانست برای همیشه خانواده اش را ترک گوید اما به ویولت پیشنهاد کرد عجالتا به مسافرت بروند تا شاید بعدا که برگشتند بتوانند مادر ویولت را قانع کنند که ازدواج اجباری راه درستی نیست. آن وقت جنگ تازه به پایان رسیده بود و آنها می توانستند به خارج از انگلستان سفر کنند. آنها به پاریس رفتند. آنها پاریس را انتخاب کردند چون آن زمان دنیس در پاریس بود و هر جای دیگر را که می خواستند انتخاب کنند مادر ویولت مخالفت می کرد. هارولد با روی خوش آنها را بدرقه نمود اما از ویتا قول گرفت که قبل از کریسمس برگردد. تا کریسمس یک ماه و نیم بیشتر نمانده بود.
این داستان ادامه دارد...

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش یازدهم





به قلم ویتا عثمانی






(ظاهرا داستانهای عاشقانه حقیقی طرفداری ندارد، آمار پایین وبلاگم مبین این ادعا است، من همان وبلاگ نویسی هستم که وقتی در مورد یک رابطه ناعاشقانه می نوشتم، رابطه ای که یک طرفش آدمی پلی آموروس و طرف دیگرش شخصی درگیر با اندیشه هایی ایدالیستیک بود که به خاطر فلسفه اش سعی می کرد به خود بقبولاند واقعا عاشق است آمار بازدید وبلاگم خیلی بالا بود. این هم دلیلی بر آنکه این روزها عشق حقیقی جذابیت ندارد. ولی من به هر حال ادامه می دهم، اول به خاطر خودم که هم نوشتن را دوست دارم و هم عشق را، دوم به خاطر دوستان خوبی که دنبال می کنند به خصوص نازنین عزیز که نظراتش را هم به یادگار می گذارد، و سوم به خاطر ویتا و ویولت عزیز که رموز عشق ورزی را خوب می دانستند و واقعا دوست دارم این داستان تلخ و شیرین عشقشان را برای فارسی زبانان بازگویم.)
در مسیر بازگشت از سفرشان، ویولت، ویتا را نزد یکی از اساتید نقاشی اش برد تا یک پرتره از ویتا بکشد (تصویری که در بالا ملاحظه می کنید).
پس از آن ویتا و ویولت همواره با هم دیده می شدند. عشق و محبت آنها بازار شایعات را گرم کرد. ویولت دیگر کمتر در مهمانی ها ظاهر می شد و ویتا هم ناگهان از یک زن غم گرفته کمرو به موجودی شاد و پرانرژی تبدیل شده بود. ویتا دیگر در پنهان کردن علاقه اش نسبت به ویولت نمی کوشید، حتی آنها یک بار در یک مجلس رقص در برابر چشمان بهت زده کسانی که فکر می کردند ویتا رقص بلد نیست با هم رقصیدند. این اتفاق چنان همهمه ای در جامعه اشراف زادگان انگلستان بر پا کرد که به زودی خبرش به گوش هارولد در پاریس نیز رسید. هارولد که سخت از بی پروایی ویتا عصبانی بود نامه ای سرزنش آمیز به او نوشت. او در نامه خاطرنشان کرده بود که شایعات را باور ندارد، چون می داند ویتا رقص بلد نیست!!! اما می خواهد بداند ویتا با دوستش در منظر عموم چکار کرده است که چنین شایعه ای بر سر زبانها انداخته است؟
ویتا هنوز شهامت آن را نداشت که به هارولد بگوید رابطه او و ویولت به چه صورت است. ویولت او را تشویق می کرد تا از تمامی احساساتش نزد هارولد پرده بردارد، چون او از ریاکاری متنفر بود. ویتا اگرچه دیگر با هارولد معاشقه نمی کرد اما برای هارولد توضیح نداده بود رابطه او و ویولت یک رابطه از آن نوع می باشد. هارولد در نامه ای از ویتا پرسید که چرا دیگر با او معاشقه نمی کند و ویتا پاسخ داد این به این معنا نیست که دوستش ندارد فقط برای مدتی نمی تواند با او معاشقه داشته باشد!!!!
پس از آن ویتا و ویولت مرتب به مسافرت می رفتند، از آنجا که هنوز جنگ جهانی اول جریان داشت نمی توانستند از انگلستان خارج شوند اما در خود انگلستان سفرهای شیرینی داشتند. ویتا وقتی با ویولت بود، چه در سفر، چه در لندن و چه در کنت، به نامه های هارولد پاسخ نمی داد، ولی هارولد گویی انتظار پاسخ نداشته باشد روزی 3-4 نامه برای او می نوشت، در برخی نامه ها نفرت او از ویولت به خوبی هویداست، او ویولت را یک دختر مسخره، یک شرور، یک افسونگر پوچ می دانست که آفتابی ترین و شیرین ترین چیز را از زندگی او گرفته است. او فکر می کرد ویتا از موجودی مهربان و دلسوز به زنی خشن و خودخواه تبدیل شده است و ویولت را در این مورد مقصر می دانست. ویتا به نامه های او جواب نمی داد، یک بار در جواب هارولد که خیلی از بی تفاوتی او شاکی بود نوشت که فکر می کند کاری نانجیبانه باشد که در حالی که با ویولت است بخواهد به او نامه بنویسد، با این حال هارولد به نامه نگاری روزانه اش ادامه داد. هارولد به ویتا وفادار نبود، او در پاریس دوست پسری داشت که جدیدا با یکدیگر زندگی می کردند، برای او مهم نبود که ویتا با ویولت یا هر دختر دیگر بخوابد یا نه، ولی دوست داشت این رابطه پنهانی بماند و بر رابطه ای که ویتا و هارولد به عنوان زن و شوهر داشتند تاثیری نگذارد. او پس از آنکه فهمید رابطه ویتا و ویولت به چه صورت است، از ویتا خواست هر وقت بخواهد با ویولت بماند، هر وقت بخواهد با ویولت به سفر برود، اما وقتی در خانه است به هارولد و بچه ها فکر کند، زندگیش را به دو بخش تقسیم کند که این دو بخش با هم تداخل پیدا نکنند، ویتا به او پاسخ داد که اگر واقعا می دانست ماهیت رابطه او و ویولت چیست دیگر چنین پیشنهادی نمی داد. او به هارولد خاطرنشان کرد که آنچه او را درگیر ویولت کرده است با آنچه هارولد را به دوست پسرش پیوند داده است خیلی تفاوت دارد...
اگر بخواهیم سخن را کوتاه کنیم باید بگوییم ویتا به اعتراضهای هارولد اهمیت نمی داد و قلبش را راهنمای خویش ساخته بود. او بیشتر وقتش را با ویولت سپری می کرد و هرگاه دور از یکدیگر بودند نامه های عاشقانه طولانی می نوشتند، نامه هایی که آنچه از آنها باقی مانده است تا همیشه بر تارک تاریخ عشق ورزی پاک و راستین سافویی خواهد درخشید، ولی افسوس که نامه های یک طرف باقی مانده است، زیرا همانطور که در ادامه داستان خواهیم گفت نامه های ویتا از بین رفته اند.
اما ویتا نیز از خود نوشته هایی به یادگار گذاشته است که می تواند از احساسات پرشور او نسبت به ویولت پرده بردارد. آنها هر دو در ادبیات غنی سافویی سهم دارند و نامشان با عشقشان جاودانه خواهد ماند.
یکی از جنبه های ویتا که احتمالا تاکنون متوجه آن شده اید اشتیاق او به مبدل پوشی است. این اشتیاق با علاقه ویولت به دیدن او در ظاهر پسرانه شکوفا شد. بگذارید راجع به این جنبه در قسمت بعدی بگویم...
این داستان ادامه دارد....

۱۳۸۹ اسفند ۲۱, شنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش دهم





به قلم ویتا عثمانی

ویتا و ویولت صبحگاه عازم سفری شدند که یک هفته برای آن نقشه کشیده بودند. هارولد سعی کرد تظاهر کند که برایش مهم نیست که ویتا او را تنها می گذارد، ولی برایش مهم بود، خیلی هم مهم بود. ویتا هم می دانست هارولد ناراضی است ولی آن وقت اهمیت نداد. او در اشتیاق بودن با ویولت بود و سعی کرد زیاد برای هارولد دلسوزی نکند و از فرصتی که برای بودن با محبوب دارد بهره گیرد. اگرچه می دانست هارولد زیاد هم تنها نخواهد بود ولی به او آموخته بودند که تحت هر شرایطی زن باید به شوهرش وفادار بماند. ویولت این را می دانست، ویولت هیچ شکی نداشت که ویتا او را از هر کس دیگری بیشتر دوست دارد و طی آن سالها وقتی ویتا ازدواج کرد و سعی نمود از ویولت فاصله بگیرد باز ویولت در محبوبیتش نزد ویتا دچار تردید نشد. اما ویولت می ترسید روزی تعلق ویتا به آن اجتماع و باورهایش او را از عشقش جدا سازد، ویولت سعی داشت ویتا را آزاد کند و همانطور که در ادامه داستان خواهیم دید نهایت تلاشش را برای رهایی ویتا از آنچه به او القا شده بود به کار گرفت.
آنها به کرنوال رفتند و در سرایی مسکن گزیدند که زمانی متعلق به یکی از ادبای با ذوق آن دیار بود. آنها آن خانه، فضای ادیبانه آن و سادگی آنرا دوست می داشتند. قفسه های آن از کتابهایی انباشته بود که همدم کودکی مشترک آنها بود. آنها با هم عاشقانه های لرد بایرون را می خواندند و گاه چنان در وجد عاشقانه فرو می رفتند که از بر زبان آوردن احساسات شورانگیزشان عاجز بودند و به این اکتفا می کردند که همچنان که روبروی یکدیگر نشسته بودند به یکدیگر خیره شوند زیرا زبان نگاه گاه بسیار گویاتر از هر حرف و کلمه ای است.
آنها خودشان را تسلیم عشق ورزی افسانه ای نمودند. ویتا به راستی اما مردد می کوشید اما ویولت با تمام توانایی ذاتی اش و با باوری راسخ و با افتخار به پیش می رفت.
آنها نسبت به یکدیگر هیچ شفقتی نداشتند. مقصود آنگونه شفقتی است که ممکن بود در رابطه ای بخزد که آنها در آن همدستی می کردند در فنا شدن، با گزینش سکونت در هوای پاک و پرمایه قلل کوهستان، با اجتناب از سهولت وادی ها. خشونت و جور هرگز خیلی دور، خارج از رؤیت نبود. آنها با مناعت و سرافرازی عشق می ورزیدند، با شعله ای از شور عشق که هر چیزی را جز آن اصل جبلی لاینفک عشق، آن اشتیاق و هیجان شدید آرمانی را از عشقشان می زدود.
از منظر ویتا، ویولت یک موجود فراانسانی بود، موجودی که به طور تصادفی از مستوایی دیگر، از بعدی متفاوت با ابعاد بشری پای به دنیای آدمها نهاده است، برای او کیش ویولت، باورها و عقایدش عجیب و غریب می نمود. ویولت به عشق چنان اعتقاد داشت که خیلی ها فکر می کنند تنها مربوط به افسانه هاست. او اعتقاد داشت تمام زندگی یک انسان بایستی تحت تاثیر عشقش باشد، او به عشق در نگاه نخست اعتقاد داشت، او باور داشت آنکه بیشتر عشق می ورزد و بیشتر در رابطه عاشقانه می بخشد انسانی بزرگتر است. او اعتقاد داشت عاشق با بخشش کوچک نمی شود، چون عاشق به بینهایت پیوند دارد و هر چه ببخشد باز عظمتش لایتناهی است. ویولت به راحتی و با مباهات به سنتهای غلط جامعه و خانواده پشت پا می زد. برای ویولت بدترین گناه ریاکاری و دورویی بود و از مردمان متظاهر و متولون پیرامونش بیزار بود. ویولت از ویتا نیز می خواست تا به سلک و کیش او درآید و در برابر افراد آن جامعه ویولت را از آن خود بداند. برای ویتا جاری شدن با این ویولت عجیب و غریب، دشوار می نمود اگرچه در اعماق قلبش تمام باورهای ویولت را قبول داشت و تحسین می کرد.
ویتا به همین دلیل نامی تازه بر ویولت نهاد، او گاهی ویولت را «پریزاد من» صدا می کرد. ویولت این نام را خیلی دوست می داشت.
شبی پس از آنکه روز را با گردش در اماکن تاریخی گذراندند و غروب را به کنسرت رفتند قدم زنان زیر نور مهتاب به خانه برگشتند. ویولت میز شام را آماده می کرد که ویتا سراغ صفحات موسیقی رفت، یک صفحه موزیک از برامز را انتخاب کرد، او کارهای برامز را خیلی دوست داشت، دست ویولت را گرفت و با او آغاز به رقص نمود. آنها هر دو به زیبایی رقصیدند. برای ویتا رقص ویولت چیز تازه ای نبود، همه می دانستند ویولت چقدر رقص را دوست دارد و تا چه اندازه در آن مهارت دارد، ولی برای ویولت مشاهده رقص ویتا چیزی تازه بود. او هیچگاه فکر نمی کرد ویتا رقص را دوست داشته باشد یا بتواند به آن زیبایی برقصد، زیرا ویتا هرگز در مهمانی ها نمی رقصید.
ویولت با شگفتی اظهار داشت: «هیچگاه فکر نمی کردم تو رقص را دوست داشته باشی.»
ویتا خندید و گفت: «امکان ندارد یک کولی رقص را دوست نداشته باشد، مادربزرگ من یک رقاص دوره گرد بوده است.»
ویولت پرسید: «پس چرا قبلا رقص تو را ندیده ام؟»
«همانطور که هیچ کس دیگر ندیده است، من همیشه دوست داشته ام اولین کسی که رقصم را می بیند عشقم باشد، به همین خاطر همیشه وانمود کرده ام به رقص علاقه ندارم.»
ویولت پرسید: «یعنی هیچگاه با هارولد هم نرقصیده ای؟»
ویتا پاسخ داد: «به من اعتماد کن همانطور که به تو اعتماد دارم عزیزم، هارولد فکر می کند من رقصیدن بلد نیستم.» آنگاه دست ویولت را گرفت و باز با نوای برامز رقصیدند.
سر شام ویولت اظهار داشت: «تو خیلی برامز را دوست داری ولی من کاری می کنم که دباسی را هم مثل برامز دوست داشته باشی. محبوب من، اگر تو هم مثل من اجرای خود دباسی را از La Mer ببینی حتما طرفدارش می شوی.»
«پس سفر بعدی ما پاریس خواهد بود...»
ویولت حرف او را قطع کرد: «نه عزیزم، خانه ما در پاریس خواهد بود.»
«ولی من یونان را بیشتر دوست دارم.»
«هر جا من و تو بتوانیم با هم باشیم محبوب من.»
ویتا به فکر فرو رفت. او وابستگی های بسیاری در انگلستان داشت، مادرش، همسرش، فرزندانش، خانه ای که آنرا دوست داشت. او در انگلستان به عنوان ادیبی جوان شناخته شده بود. چند کتاب از او به چاپ رسیده بود و آینده ای روشن پیش رو داشت، از طرفی می دانست نمی تواند در انگلستان آشکارا به رابطه عاشقانه اش با ویولت ادامه دهد، او باید از همه دلبستگی هایش در انگلستان جدا می شد تا بتواند وجودش را وقف عشقی کند که اکنون تازه شکفته شده بود.
او به ویولت گفت خسته است و می خواهد بخوابد، آنگاه بلند شد که برود. ویولت پرسید که بدون آنکه او را ببوسد می خوابد؟ ویتا برگشت، پیشانی ویولت را بوسید و شب بخیر گفت، آنگاه به اتاقش رفت. نیم ساعتی گذشته بود که ویولت وارد شد. ویتا هنوز خوابش نبرده بود، به آینده شان فکر می کرد، ویولت آرام به طرف او رفت. کنار تختش بر کف اتاق نشست و زمزمه کرد: «می دانم هنوز خوابت نبرده است، می دانم منتظر حضور من در کنارت بودی، پس بگذار برایت قصه ای تعریف کنم تا بعد آن راحت بخوابی.» مکث کرد، دست ویتا را در دستانش گرفت، آنرا بوسید و ادامه داد: «اجازه دارم برایت تعریف کنم محبوب باارزش من؟»
«بگو ویولت»
ویولت لبخند زد و در حالی که دست ویتا را همچنان در دستانش نگه داشته بود و نوازش می کرد شروع کرد: «یکی بود یکی نبود، روزی روزگاری یک زن و یک هنرمند زندگی می کردند، در واقع آن زن و آن هنرمند یک نفر بودند، اما زمانی که گذشت زن ازدواج کرد، او با شاهزاده رویاهایش ازدواج نمود، و به آن زندگی قناعت کرد. هنرمند به دست فراموشی سپرده شد، در قنداق پیچیده شد و به خواب رفت، و زن در زنانگی اش و خوشبختی که می توانست به مردش ببخشد در منظر عموم درخشید.
روزی هنرمند از خواب برخاست و متوجه شد اتاقش تغییر شکل یافته است، پنجره ها بسیار کوچک شده اند، او به سختی می توانست از ورای آنها مناظر بیرون را نظاره کند. اثاثیه اتاق رنگ باخته بودند، با وحشت به طرف پنجره اتاقش دوید، آنسوی پنجره زنی را دید که با کودکی خندان بازی می کرد. آنگاه آنها با هم روبرو شدند: زن متین، بامحبت و خونسرد بود، هنرمند جسور، غیور و مقاوم بود. هنرمند ایستاد و به زن طعنه زد... بیچاره هنرمند، یک کولی بی مسوولیت... چیزی که می دید سنگین تر از آن بود که بتواند تاب بیاورد، کنون زن قلب و روحش را وقف شوهر و بچه هایش کرده بود، ولی هنرمند به کسی تعلق نداشت، او آزاد آزاد بود، شاید به انسانیت نیز تعلق نداشت، او یک موجود رویایی بود، امروز اینجا روی زمین انسانها بود، فردا در ناکجاآباد بود، زمین خانه اش نبود تا به آن دل ببندد، بلکه خط سیر او بود.
ترکیب هنرمند و زن ذهنی را بوجود آورده بود که هم نادر و هم باشکوه بود، یک هنرمند بایستی به دو جنس تعلق داشته باشد...»
به اینجا که رسید ویتا داستان ویولت را قطع کرد: «مگر می شود در برابر تو مقاومت کرد پریزاد من؟ می خواهم مرد تو باشم.»
آنگاه چنان بوسه ای از لبان ویولت گرفت که ویولت دنباله داستانش را به فراموشی سپرد....



این داستان ادامه دارد...






شرح تصویر:



تصویر فوق ویولت کپل را نشان می دهد.

۱۳۸۹ اسفند ۱۴, شنبه

۱۳۸۹ اسفند ۱, یکشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش نهم











به قلم ویتا عثمانی







ویولت و ویتا یک هفته در نول ماندند، ویتا نوشته است که طی آن یک هفته معاشقه اندکی میان آنها صورت گرفت و آنها بیشتر به دنبال راهی برای گریز بودند، گریز از آن شیوه زندگی که دوست نمی داشتند.




ویولت ازدواج نکرده بود و آزادی بیشتری داشت، اما ویتا نه تنها اکنون چهار سال بود که زن هارولد بود بلکه مادر دو پسر بچه نیز بود، مادری و مسوولیتهایش، جدایی او را از خانه ای که با هارولد و بچه هایشان داشتند دشوار می ساخت. علاوه بر آن ویتا برخلاف ویولت شهامت آنرا نداشت تا در جهت عکس آنچه مورد پذیرش اجتماع بود حرکت کند.




ویولت می دانست ویتا ممکن است در برابر خانواده و اجتماع ضعف نشان دهد، لذا سعی می کرد همواره به او یادآور سازد که چطور آنها هر دو توانایی آنرا دارند که در برابر آنچه به آنها تحمیل می شود مقاومت کنند.




همانطور که می دانیم مادربزرگ ویتا یک کولی بود، ویولت همواره بر کولی بودن ویتا و بی تعلقی اش به اشراف زادگان بریتانیا تاکید می کرد. ویولت، ویتا را یک کولی می دانست که اشراف زادگان او را ربوده اند، آستینهایش را پایین زده اند، او را از موهبت خوابیدن در زیر سقف آسمان پرستاره باز داشته اند و در قلاع غم گرفته و بیروحشان به بند کشیده اند.




ویتا نیز با تمام قلبش اظهارات ویولت را قبول داشت، او در شعری که خطاب به ویولت سروده است چنین گفته است:




بیا، همدم من، آیا از این غار، از این بودباش جانوران عزیمت خواهیم کرد؟




جایی که کذب حکمفرمایی می کند و ما در آن مدت زیادی وقت را به بیهودگی سپری کرده ایم؟




آیا اباطیل و مزخرفات غریب این آدمها را




با معبرهای آزادی و با جهازهای ترانه مبادله خواهیم کرد؟




ما به عنوان غریبه آمدیم، آمدیم که بیاموزیم و جستجو کنیم،




به موسیقی آنها گوش فرا دهیم، شرابی را که آنها می دهند بنوشیم.




هان، بیا پس از این، دگربار، جوی خوشبختی،




باید عطش اشتیاق و آرزومندیمان را فرونشانیم، موسیقی ما، خیزاب هیجان باشد.




بیا! آنها ضیافت برپاکرده اند، بیا ما نهانی و آهسته رهسپار گردیم،




آن سوی درها شب منتظر ماست، شیرین من.




فردا، طلوع روز را نظاره خواهیم کرد،




و نی انبان بزچرانها، گامهای تکاپوگر ما را راهنما خواهد بود.







شوق گریز در هر دو وجود داشت، آنها می دانستند کنت یا لندن جایی نیست که آنها بتوانند به راحتی به زندگی عاشقانه شان بپردازند. هارولد به خانه برمی گشت و ویتا مجبور بود به عنوان یک همسر وفادار، ویولت را ترک گوید و به هارولد و خانه مشترکشان مشغول شود.




آنها در نول ماندند. یک هفته بعد هارولد به کنت برگشت. ویتا به قدری درگیر ویولت شده بود که تاریخ بازگشت هارولد را فراموش کرده بود. هارولد برعکس همیشه ویتا را در ایستگاه نیافت؛ ویتایی که هرگز فراموش نمی کرد به استقبال هارولد بیاید. وقتی به خانه رفت بیشتر شگفت زده شد، زیرا خدمتکاران گفتند ویتا بیش از یک هفته است که به نول رفته و برنگشته است. هارولد می دانست مادر ویتا در لندن است، او در آنجا با لیدی سکویل ملاقات کرده بود، لذا دلیلی نمی دید که که ویتا آن همه وقت در نول بماند. او کسی را دنبال ویتا فرستاد. ویتا و ویولت از هم جدا نشدند، آنها با هم به خانه برگشتند. هارولد انتظار نداشت ویولت با ویتا باشد، از ویتا پرسید ویولت از وقتی دوهفته پیش به اینجا آمده دیگر بر نگشته است؟ و ویتا جواب مثبت داد.







آن روز عصر ویتا و ویولت هارولد را تنها گذاشتند و با هم به تئاتر رفتند، وقتی شب به خانه برگشتند، ویتا اظهار داشت که می خواهد برای دو هفته با ویولت به کورنوال برود. هارولد تعجب کرد. او برای دو هفته آمده بود و ویتا همان دو هفته را می خواست با دوستش به مسافرت برود. از ویتا خواست این دو هفته را خانه بماند، ویتا هم بر رفتن پافشاری نمود. هارولد اصرار نکرد و کوتاه آمد.










این داستان ادامه دارد....

۱۳۸۹ بهمن ۲۲, جمعه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش هشتم




به قلم ویتا عثمانی






آن صبح ویتا با شور و اشتیاقی تازه برخاست، شور و اشتیاقی که خواب شب را از او ربود و او را برای سیر در سرزمین زیبای عشق ورزی آماده نمود. ساعتی بعد ویولت نیز از خواب شیرینش که روزهایی دل انگیز را نوید میداد به در آمد و به محض گشودن دیدگانش نگاهش با نگاه ویتا تلاقی نمود. آنها به هم لبخند زدند و بی آنکه چیزی بگویند برای یک دقیقه به هم خیره شدند، آنگاه ویتا جلو آمد، موهای دوستش را از پیشانیش کنار زد و آرام او را بوسید، پس از آن بوسه بود که دست چپ ویتا نگاه ویولت را جلب نمود. ویتا دیگر حلقه ازواجش را در انگشت نداشت بلکه انگشتری قدیمی جای آن را گرفته بود. ویولت آن انگشتر را به خوبی می شناخت، آن انگشتری تاریخی بود، انگشتری که زمانی به کاترین کبیر تعلق داشت و یک عتیقه فروش که دوست مادر ویولت بود، آن را زمانی به ویولت 11 ساله هدیه داده بود. انگشتری که وقتی 14 ساله بود به عنوان نشانی از عشق و تعهدش به ویتا هدیه کرده بود. نگین آن انگشتر از لاوای قرمز بود. با دیدن آن انگشتر ویولت خندید و گفت: «بالاخره تصمیم گرفتی خودت را آزاد کنی؟» ویتا خودش را به نشنیدن زد و گفت: «بعد از صبحانه وسایلت را جمع کن تا چند روزی به نول [قلعه بزرگ و قدیمی متعلق به خانواده ویتا] برویم.» زیرا فکر می کرد برای شروع روزهای عاشقانه شان نول بهترین مکان باشد، زیرا آنجا پر از خاطرات روزهای اولیه آشنایی شان بود، برعکس این خانه جدید که در آن بیشتر با هارولد ماجرا داشت تا با ویولت.



بنابر اصرار ویولت، ویتا با همان پوشش روز قبل یعنی شلوار به خانه مادرش رفت و آنچه آنان را شگفت زده نمود استقبال لیدی سکویل از این پوشش جدید بود. هنگام ناهار مادر ویتا اظهار داشت که دخترش با شلوار بسیار جذابتر به نظر می رسد و آنگاه به سخنرانی طولانی و همیشگی اش پرداخت مبنی بر اینکه ویتا بر اثر اشتباهی در خلقت، دختر به دنیا آمده است و ای کاش او یک پسر بود و می توانست نول را به جای آن پسر عموی علیلش به ارث ببرد، ویتا که می خواست مادرش سخن را کوتاه کند از او پرسید: «اگر من پسر بودم با چه دختری ازدواج می کردم؟» و مادرش بی آنکه متوجه منظور او شود بلافاصله پاسخ داد: «قطعا با ویولت» و با شنیدن آن، ویولت و ویتا هر دو با صدای بلند خندیدند. پس از چند دقیقه سکوت ویتا با لحنی تغییریافته ادامه داد: «با این اشتباه طبیعت من از دو موهبت بزرگ محروم شدم نه می توانم با دختری که دوستش دارم ازدواج کنم و نه خانه پدری ام را به ارث برم.» ولی باز مادر ویتا متوجه نشد، چون او از همجنسگرایی چیزی نمی دانست.



آن روز مادر ویتا به خانه اش در لندن رفت و این دو دلباخته خوشحال بودند که بدون حضور او می توانند اوقات بیشتری را به هم اختصاص دهند. آنها عصر را در زمینهای خانوادگی به گردش پرداختند.



آن شب پس از شام با هم نشستند و صحبت کردند، ولی دلشوره و ترس عجیبی بر ویولت غالب شده بود. در اتاق تنها نور دو شمع بود و صدایی جز صدای خودشان به گوش نمی رسید. ویولت می دانست چه در سر ویتا می گذرد و به خاطر آن می ترسید. سعی می کرد ذهن او را منحرف سازد، راجع به موضوعاتی که هیچ ربطی به خودشان نداشت صحبت می کرد، حتی از رزاموند. ویتا ساکت بود گویی اصلا کلمات او را نمی شنید، ولی نگاهش را عمیق به ویولت دوخته بود، نگاهی که باعث می شد کلمات از ذهن ویولت بگریزند و جملات فراموش شوند. ویولت حتی سعی می کرد او را بخنداند ولی ویتا تنها با لبخند جوابش را می داد. ویولت فکر می کرد حتی اگر یک بار صدای خنده ویتا را بشنود ترسش فروکش کند، اما ویتا نمی خندید. در نگاه ویولت ترس و شرم یک دختر باکره همراه با اشتیاق یک عاشق واقعی برای یکی شدن یا معشوق نهفته بود.
ویولت بی هدف برای گریز از ترسش از هر دری سخن می گفت تا آنکه ویتا در حالی که حس پیروزی و سلطه در لحنش موج می زد خیلی خلاصه گفت: «بیا ویولت».




ویولت فهمید وقتش فرا رسیده است، بدون هیچ کلمه ای اطاعت کرد، نگاهش را به ویتا دوخت، و در حالی که می لرزید به نفس زدن افتاد. می ترسید، اما اشتیاقش برای آنچه پیش رو داشت کمتر از ویتا نبود.



ویتا شمع را برداشت و با همان لحن سابقش گفت: «ویولت، می دانی ما در این خانه تنها هستیم.»



ویولت زمزمه کرد: «می دانم» با اینکه دلیلی نداشت آهسته صحبت کند.



ویتا ادامه داد: «من هنوز درست و حسابی تو را نبوسیده ام.»



ویولت از طرفی نزدیک بود غش کند، حس عجیبی آمیخته با ترس و اشتیاق داشت، اما محکم جواب داد: «نه»



ویتا بازویش را دور او حلقه کرد و سعی کرد او را از پلکان بالا ببرد. اما ویولت کمی مقاومت کرد و آهسته اظهار داشت: «اجازه بده بروم»



ویتا جواب داد نه و او را محکمتر به خود فشرد و از پلکان بالا برد.



«ویتا، تو مرا کجا می بری؟»



ویتا اعتنا نکرد و ویولت را بالا برد، ویولت دیگر چشمانش را بست و مقاومت نکرد.



آنها به اتاق پادشاه رسیدند. اتاقی که زمانی متعلق به چارلز دوم شاه انگلستان بود. اتاق تاریک بود، اما پنجره ها باز بودند و آنسوی آنها در دوردستها دریا با نور مهتاب می درخشید. ویتا با صدایی سرشار از وجد و شادی زمزمه کرد:



«ویولت... ویولت خودم...»






این داستان ادامه دارد....






توصیه می کنم ویدئوی زیر را ببینید:






توضیحات:





اجازه دهید اینجا توضیحی در مورد نول ارائه دهم: نول بنایی مربوط به قرن 14 میلادی است که در اصل به خانواده سلطنتی انگلستان تعلق داشته است. ملکه الیزابت اول آنرا به جد بزرگ ویتا اهدا نمود و پس از آن تا کنون به خانواده سکویل تعلق داشته است.




شرح عکس:



عکس این قسمت ویولت را در سال 1905 نشان می دهد.





۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش هفتم










به قلم ویتا عثمانی






پس از ازدواج ویتا به عثمانی رفت زیرا هارولد در سفارت انگلستان در قسطنطینیه کار می کرد. در ابتدا فضای آنجا را خیلی دوست داشت. هارولد به سیاست مشغول بود و ویتا می توانست روزها را با قدم زدن در شهر و سپری نمودن وقتش با مردم کوچه و بازار سپری کند. او زبانهای ترکی، فارسی و عربی را تا حدودی یاد گرفت و به فرهنگ و آداب و رسوم آنجا علاقه نشان داد، اما چیزی که بیشتر از همه او را جذب می نمود مساجد باشکوه قسطنطینیه همراه با مناره های بلند آنها و صدای اذانی بود که روزی پنج بار از آنها به گوش می رسید. ویتا بارها در در اشعارش از نوای اذان به عنوان زیباترین و باشکوه ترین موسیقی یاد کرده است. او دوست داشت در مراسم عبادت مساجد حاضر شود اما غیر مسلمانان حق حضور در مراسم عبادت مساجد را نداشتند، لذا بی آنکه کسی متوجه شود یک دست لباس مردانه ترکی تهیه نمود و با پوشیدن آن به عنوان یک مرد مسلمان ترک بارها در نماز جماعت مسجد ایاصوفیا شرکت نمود. او دوست داشت بیشتر با آن پوشش ظاهر شود، لذا وقتی هارولد در سفارت مشغول بود، گاهی دور از انظار آشنایان، با آن پوشش از خانه بیرون می آمد و در شهر قدم می زد.


او چهار ماه در عثمانی ماند، در این مدت کم و بیش با ویولت مکاتبه داشت اما با رزاموند کمتر در ارتباط بود. بالاخره تمایل به اگزوتیک در او کمرنگ شد و دلش باز هوای وطن نمود، چون این طبیعت ماست که شوق گریز همین که فروکش کرد جا به شوق بازگشت می نهد.


او این موضوع را با هارولد مطرح نمود و هارولد اگرچه با رفتن او مخالف بود چون اشتیاق ویتا را دید سرانجام راضی شد او برگردد.


ویتا به انگلستان بازگشت. دیگر هارولد در کنار ویتا نبود و ویتا فرصت داشت تا مانند سابق با ویولت وقتگذرانی کند. هارولد بنابر تقاضای خودش به مادرید منتقل شد تا بیشتر بتواند به دیدن ویتا برود، اما هرگاه به انگلستان می رفت، از اینکه ویتا وقت زیادی را با ویولت صرف می کرد ناراحت می شد. نامه های او به ویتا نشان می دهد که او از این وضعیت خیلی ناراضی بوده است. او در نامه هایش از ویتا می خواست این را درک کند که او اکنون یک زن ازدواج کرده است و برعکس سابق مسئولیتهایی دارد و ویولت نیز باید این را بفهمد. ویتا هم پاسخ می داد که او نباید نسبت به ویولت حس حسادت داشته باشد، و این حق آنهاست که به عنوان بهترین دوستان یکدیگر اوقاتی را با هم سپری کنند. تنفر هارولد نسبت به ویولت و حس حسادتش در نامه هایی که به ویتا نوشته است کاملا مشهود است. البته هارولد یک سیاستمدار بود و همانطور که در عرصه حرفه اش به عنوان یک دیپلمات با سیاست برخورد می نمود در خانه نیز همین رویه را در پیش گرفت. او ویتا را محدود نمی کرد، او را آزاد می گذاشت، چون می دانست در این صورت وضعیت بدتر می شود. کم کم ویتا سعی نمود وقتی هارولد خانه است بیشتر به او اهمیت دهد و کمتر وقتش را با ویولت سپری کند، اما هرگاه هارولد به مادرید می رفت آنها بیشتر با هم بودند و بعضی اوقات ویولت برای چند روزی در خانه ویتا می ماند.


ویتا و هارولد در طول چهار سال صاحب دو فرزند پسر با نامهای بندیکت (1914) و نایجل (1917) شدند. دیگر ویتا و ویولت کمتر یکدیگر را می دیدند تا آنکه اتفاقی مهم افتاد.


اواخر سال 1917 بود. تقریبا یک سال از تولد آخرین فرزند نیکولسونها می گذشت. شبی هارولد بر ویتا فاش ساخت که وقتی در سفر بوده با یکی از کارمندان سفارتخانه رابطه برقرار نموده است. او اظهار داشت که قبل از ازدواج با ویتا با افرادی از جنس خودش رابطه داشته است، اما این اولین باری است که پس از ازدواج به چنین رابطه ای مبادرت ورزیده است. ویتا اگر چه خود تمایلات همجنسگرایانه داشت تا آن زمان هیچ فکر نمی کرد در میان اطرافیانش کسانی با چنین گرایشی یافت شوند. او همواره فکر کرده بود خودش یک استثنا است، یک آدم غیر نرمال و مریض است لذا سعی کرده بود نسبت به این تمایلات بی اعتنا باشد. او تن به ازدواج با یک مرد داده بود، تن به ایجاد رابطه ای که از آن هیچ لذتی نمی برد. همواره سعی کرده بود عشق و کشش شدیدی که از اوایل نوجوانی نسبت به ویولت داشت را در خود سرکوب سازد و حال می دید این تنها خودش نیست که چنین احساس می کند بلکه همسرش نیز چنین تمایلاتی دارد. برایش زیاد مهم نبود که هارولد خیانت کرده بود چون نسبت به هارولد هیچگاه واقعا حس مالکیت و تعلق نداشت، بنابراین خیلی راحت او را بخشید، اما اظهار داشت که دیگر هیچگاه با او معاشقه نخواهد کرد. آن هنگام هارولد زیاد اهمیت نداد چون تصور می کرد ویتا عصبانی است و همین که خشمش فروکش کند بار دیگر حاضر به معاشقه خواهد شد.


ویتا که پس از ازدواج سعی کرده بود با ویولت ارتباطی کمرنگتر برقرار نماید، دوباره تلاش نمود به این اولین دوستش نزدیکتر شود. ویولت به وجد آمد. در طول آن زمستان به ویتا نامه می نوشت و او را ترغیب می کرد تا از همه چیز و همه کس دل بکند و آزاد و کولی وار زندگی کند، چون روحیه او چنین حیاتی را می طلبد. ویولت با کلمات مسحور کننده اش تمایل ویتا به بی تعلقی و آزادی را تقویت می نمود اما ویتا هنوز از معاشقه با یک همجنس هراس داشت.


روزی به ویتا تلفن کرد و گفت دوست دارد برای دو هفته ای به خانه ویتا بیاید. ویتا با اینکه بسیار مشغول بود پذیرفت. ماه آوریل 1918 بود که ویولت به منزل ویتا آمد. ویتا نمی دانست چطور باید او را سرگرم سازد. با وجود آن کشش شدیدی که از همان دوران کودکی میان آنها وجود داشت، علایق و سلایق آنها از بعضی لحاظ بسیار متفاوت بود. روزها ویتا معمولا در باغ مشغول بود، او عاشق پرورش گل و گیاه بود، در حالیکه ویولت به آن هیچ علاقه نشان نمی داد، لذا غالب اوقات به لندن می رفت، اما عصرها برمی گشت و شب را خانه ویتا می ماند.


18 آوریل بود، پنج روز از آمدن ویولت می گذشت. آن روز ویتا برای اولین بار شلوار مردانه پوشید تا موقع کار در باغ راحتتر باشد. در آن زمان پوشیدن شلوار در میان زنان مرسوم نبود و با پوشیدن آن، ویتا همانطور که خودش نوشته است روحیه ای وحشی پیدا کرد. او در جنگل و مزارع می دوید، از حصارها و درختان بالا می رفت، از روی پرچین ها می پرید، او احساس پسرکی مدرسه ای را داشت که در یک روز تعطیل برای تفریح و بازی رها شده باشد. اگرچه این کارها با روحیه ویولت سازگار نبود ولی عاشقانه او را همراهی می کرد. ویتا بعدها نوشت: «او [ویولت] به ندرت با من حرف می زد اما نگاهش را از من بر نمی داشت و در اوج آن فیض و نعمت فراوانم ملتفت شدم که تمام آن زیرموج قدیمی و آن احساساتی که همیشه در مورد او داشتم خیلی قویتر از همیشه بازگشته است.»
آن شب آنها تنها با هم شام خوردند و پس از آن تا پاسی گذشته از نیمه شب با هم صحبت کردند. در واقع بیشتر ویتا گفت و ویولت گوش سپرد. ویتا از احساساتی پرده برداشت که پیش از آن برهیچ ذی نفسی فاش نکرده بود. از تمایلات همجنسگرایانه اش سخن گفت، آنچنان صادقانه و به قدری صمیمانه که پیش از آن با هیچکس چنین صادقانه و صمیمانه سخن نگفته بود و حتی هیچوقت پیش از آن، چنان صداقتی با خودش هم نداشت. آن شب نقطه عطفی در شناخت ویتا از هویت خویش بود و این ویولت بود که در طول آن همه مدت او را کمک نموده بود تا سایه هراس از همجنسگرایی را از سر خویش دور سازد و هویت و گرایشش را بپذیرد. حال که ویتا این را پذیرفته بود وقتش فرا رسیده بود که ویولت نیز بی هیچ نقابی سخن گوید، لذا ویولت از دلباختگی درازمدتش سخن گفت، از اینکه چطور همیشه به ویتا عشق ورزیده است و آنگاه دست دوستش را در دست گرفت و بر انگشتان خود ویتا دلایل عشق ورزیدن به او را برشمرد.


ویولت جامه ای از مخمل قرمزرنگ در برداشت، که با یاری بوی خوشش، او را چون گل سرخ دوستداشتنی ساخته بود. صدای دلپذیر و عمیق او همراه با لطافت سرانگشتانش هنگام ابراز عشق، ویتا را سرمست ساخت، نتوانست در برابر آن همه دلربایی مقاومت کند و لبهای او را بوسید. ویولت خونسرد بود، تنها اظهار داشت که دیروقت است و باید به رختخواب برود. آنگاه بلند شد و به اتاقش رفت. ویتا با فانوس او را دنبال نمود و در اتاق ویولت پس از آنکه فانوس را خاموش کرد دوباره او را بوسید، در کنارش دراز کشید و او را در آغوش گرفت. ویولت ظاهرا به خواب رفت اما ویتا تا صبح بیدار ماند، اگرچه چیزی به سپیده دم نمانده بود. هیجان پذیرش هویت خویش و ابراز عشق بی پرده به کسی که محبتش را سالها در قلبش زندانی کرده بود، خواب را از چشمان او ربوده بود. او تا صبح به ویولت فکر می کرد و به مسیر تازه ای که پیش رو داشت.





این داستان ادامه دارد...





۱۳۸۹ بهمن ۱۹, سه‌شنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش ششم









به قلم ویتا عثمانی







زمانی نامه هارولد به دست ویتا رسید که ویولت برای غیرتی کردن او زمزمه نامزد شدن با یکی از خواستگارانش را سر داده بود. ویتا از دست ویولت عصبانی بود و در برابر هارولد عذاب وجدان داشت لذا با هارولد موافقت نمود. اما آن را از ویولت پنهان نمود، چون یقین داشت ویولت با آن مخالفت می نمود و سعی می کرد او را منصرف سازد. ویتا خودش از درستی تصمیمش مطمئن نبود ولی جسارت آن را نداشت که خلاف جریان، جاری شود. او می دانست اگر ویولت آگاه شود با استدلالهای بینظیرش او را از تصمیمش منصرف می سازد، او دنبال یک زندگی متعارف بود، او شهامت خارج شدن از عرف و سنت را نداشت. به او آموخته بودند که کمال یک زن در وصلتش با یک مرد، خانه داری و بچه داری است، برای او سخت بود که به دید یک دختر عجیب و غریب خانه مانده به او نگریسته شود.




ویولت بی خبر از نامزدی ویتا، برای شرکت در مهمانیها به Knole می رفت و همیشه در نیمه شب پس از پراکنده شدن میهمانها به اتاق ویتا وارد می شد تا با هم صحبت کنند و همواره قبل از خارج شدن، لبان او را می بوسید.




چندی بعد هارولد به انگلستان برگشت و تاریخ برگزاری مراسم ازدواج در روزنامه چاپ شد. ویولت با خواندن آن شوکه شد، باورش نمی شد ویتا آن همه زود از او جدا شود، ویتا 21 سال بیشتر نداشت. او خودش را برای یک روز در اتاقش حبس نمود و بی آنکه کسی بداند برای از دست دادن دوستش اشک ریخت. سپس نامه ای طولانی برای ویتا نوشت و در آن ضمن شکایت ازپنهانکاری ویتا، با تمسخر و کنایه از دست دادن آزادی اش را به او تبریک گفت. از آن طرف ویتا هر شب صدای گریه رزاموند را از اتاقش که کنار اتاق ویتا بود می شنید، رزاموند در تنهایی اشک می ریخت اما هرگز به ویتا چیزی نمی گفت.




روز جشن ازدواج فرا رسید، ویولت که شخصی صریح و قاطع بود به مراسم ازدواج نرفت اما رزاموند با اینکه خیلی دلش شکسته بود در مراسم حاضر شد و قبل از شروع مراسم در حالی که سعی می کرد در برابر جاری شدن اشکهایش مقاومت کند، ویتا را که به شدت به خاطر از دست دادن آزادی اش گریه می کرد آرام نمود.




ویتا دل دو دختر را به خاطر ازدواجش با هارولد شکست، اما بر خود او چه گذشت؟




ویتا یک شاعر بود و احساساتش را با شعر بیان می نمود. او در شب ازدواجش شعری طولانی و مرثیه وار در مورد از دست دادن آزادی اش و خانه پدریش سرود که در اولین مجموعه شعری اش به چاپ رسید. این شعر می تواند بیانگر نارضایتی او باشد.






این داستان ادامه دارد....






شرح عکس:






ویتا 36 ساله. این عکس را برای کتاب «اورلاندو» ویرجینیا وولف گرفت و همراه با چند عکس دیگر از ویتا در آن به چاپ رسید.





۱۳۸۹ بهمن ۱۸, دوشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش پنجم




به قلم ویتا عثمانی








رابطه ویتا و رزاموند به اوج خودش رسیده بود که ویولت به لندن برگشت. ویولت خیلی زود متوجه شد رابطه او و ویتا کمرنگ شده است، او می ترسید مبادا ویتا خیال ازدواج در سر داشته باشد.




تقریبا یک ماه از برگشتن کپلها به انگلستان می گذشت که خانواده ویتا آنها را به یک مهمانی بزرگ دعوت کردند. ویولت که در آن مدت خودش را در خانه حبس کرده بود و از بی تفاوتی ویتا رنجیده بود، این فرصت را غنیمت شمرد و به Knole رفت. آنجا پس از حدود دو سال دوری دوستش را دید که بسیار بلندقد و زیبا شده بود. او 41 سال بعد دراتوبیوگرافی اش نوشت: " هیچکس به من نگفته بود ویتا به یک دختر زیبا تبدیل شده است. تمام آن کاستی های ظاهری اش از بین رفته بود، او بلند قد و برازنده بود و نگاه های عمیق او که از اجدادش به ارث برده بود به برکه ای می ماند که از آن مه صبحگاهی بلند شده باشد. شاید هلو به رنگ چهره او حسودی می کرد. " او سپس می نویسد همه مردان جوان به ویتا توجه داشتند. رفتار ویتا با ویولت نسبتا سرد بود، ولی هنگام صرف شام آمد و دقیقا روبروی ویولت نشست. ویولت سعی کرد صمیمیتشان را به او یادآور شود لذا طبق عادت گذشته با او به زبان فرانسه سخن گفت. "ویتا، آیا من زیبا شده ام؟" ویتا لبخند زد و به فرانسه پاسخ داد : " درست به زیبایی همیشه".




مرد جوانی کنار ویولت نشسته بود و با او شروع به صحبت نمود. ویولت برای آنکه غیرت ویتا را به جوش آورد از او استقبال کرد و پس از صرف شام، قبل از آنکه ویتا متوجه شود به باغ رفتند و تا نیمه شب بازنگشتند. ویولت آن مرد را دست انداخت و دست آخر از مرد جدا شد در حالی که او را ناامید و عصبانی ساخته بود. ویتا منتظر ویولت ماند، او را جستجو کرد و سپس در حالی که سخت رنجیده و غیرتی بود، مجلس را ترک کرد و به اتاق خوابش رفت. او بیدار در اتاق تاریک دراز کشید و به ویولت اندیشید. ساعت از نیمه شب گذشته بود که ویولت به عمارت برگشت. او راهروهای طولانی را پشت سر گذاشت تا به اتاق ویتا رسید. از آنجا که فکر میکرد ممکن است ویتا به خواب رفته باشد، در نزد، بلکه خیلی آهسته در را باز کرد و وارد شد. ویتا خواب نبود و بلافاصله برخاست و پرسید: " سلام ویولت، تو کجا بودی؟" ویولت دانست نقشه اش خوب جواب داده است، او به طرف ویتا رفت، ویتا بلند شد و از لبان هم بوسه گرفتند، این اولین بار بود که آنها از لبان هم بوسه می گرفتند. ویتا دوباره پرسید: " تو کجا رفته بودی؟" ویولت هم پیروزی اش در ناامید نمودن آن مرد جوان را برای دوستش تعریف کرد، اما ویتا برعکس همیشه اهمیت نداد، ویولت لبان ویتا را بوسید و پرسید: "تو عاشق شده ای؟" ویتا همانطور که در دستنوشته محرمانه اش نوشته است پاسخ منفی داد، چون فکر می کرد با وجود دوری از ویولت، باز او را بیشتر از رزاموند دوست دارد. سپس از ویولت خواست کنارش بماند و آنها بر یک تختخواب به خواب رفتند.




اگر چه ویولت فکر می کرد ویتا دیگر آن احساسات گذشته را نسبت به او ندارد ولی ویتا فقط به او می اندیشید. دیگر نامه های هارولد بی پاسخ ماندند و هارولد فکر می کرد این رزاموند است که ویتا را از او دور می سازد. پس از آن، ویتا و ویولت چند بار به دیدار هم رفتند. یک بار ویتا به لندن رفت و آنها با هم به تئاتر رفتند، پس از آن کنار هاید پارک پیاده شدند و شروع به قدم زدن و گفتگو نمودند. تمام آن شور و اشتیاقی را که ویتا در قبال ویولت داشت برگشته بود، آنها زمان را فراموش کردند و وقتی به خود آمدند دیروقت بود و سه بار هاید پارک را دور زده بودند. وقتی ویتا به خانه برگشت در دفتر وقایع روزنه اش از احساسات پرشورش نسبت به ویولت نوشت و اینکه قادر نیست به ازدواج با هارولد تن در دهد. فردا صبح، برای هارولد نامه نوشت که اگر همین حالا تمامش کنند و از هم جدا شوند بهتر است تا اینکه بعدا این اتفاق بیفتد. هارولد عصبانی شد و در پاسخ، رزاموند را متهم نمود. او به ویتا خاطرنشان کرد که این رفتارش درقبال او غیراخلاقی است، بعلاوه از او خواست که به محض دریافت نامه، پاسخ نهایی را برایش بفرستد که آیا واقعا می خواهد از او جدا شد یا خیر.






این داستان ادامه دارد...




توضیح عکس:




این عکس مربوط به 4 جولای 1913 یعنی زمانی است که ویتا و هارولد نامزد بودند.


از چپ به راست: هارولد 27 ساله، ویتا 21 ساله، رزاموند 25 ساله و لرد لیونل سکویل وست (پدر ویتا)

۱۳۸۹ بهمن ۱۳, چهارشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش چهارم











به قلم ویتا عثمانی






ویولت و خانواده اش عزیمت کردند. او و ویتا هر روز نامه های پر محبت و صمیمانه می نوشتند، اما با گذشت زمان نامه های ویولت کمی مختصر تر شدند، در هر حال او به سرزمینی دوردست قدم نهاده بود و چیزهای زیادی وجود داشت که او را مشغول سازد. بهار سال آینده ویتا به سختی به ذات الریه مبتلا شد، ویولت که با شنیدن گزارشی اغراق آمیز در مورد بیماری دوستش، وحشتزده شده بود دوباره نوشتن نامه های طولانی را از سر گرفت، نامه هایی که سرشار از غم عشق و هجران بود و نشان می داد چقدر ویولت نگران است. ویتا که دوره نقاهت را در مونت کارلو می گذراند به او نامه نوشت که جایی برای نگرانی وجود ندارد و حالش رو به بهبود است. در هر حال این بیماری باعث شد نامه نویسی را از سر گیرند. ویولت به مادرش اصرار کرد که به اروپا برگردند. دلش برای دوستش خیلی تنگ شده بود. آنها برگشتند. ویولت بلافاصله به مونت کارلو رفت و چند روزی با ویتا ماند. آنجا مادر ویتا، یک ویلا داشت که اطرافش را باغی احاطه کرده بود. سالها بعد ویتا نوشت: " ما ساعتهای طولانی درباغ پرسه می زدیم و با هم صحبت می کردیم ولی چه می دانستیم در آینده در همان مکان دوباره گرد می آییم. " او 10 سال بعد نوشت: "خوب به یاد دارم که روزی من و ویولت زیر سایه یک درخت زیتون ایستاده بودیم و من با خودم موهایش را تحسین میکردم که بی اغراق لطیف ترین و زیبا ترین موهایی است که دیده ام."




پس از آن ویولت به پاریس رفت. به زودی ویتا که دیگر حاش کاملا خوب شده بود به او ملحق شد، آنها اوقات خوشی در پاریس داشتند، روزهای روشنی که با بازدید از کلیساها و موزه ها و قدم زدن در کنار یکدیگر به شب می رساندند و شبهای زیبایی که پس از بازگشت از تئاتر یا کنسرت تا دیروقت با نجواهای دوستانه کوتاهش می کردند.




اما این روزهای خوش با هم بودن خیلی کتاه بود زیرا حال مادر ویولت به اروپا برگشته بود و از ویولت خواسته شد به مونیخ برود تا به مادر و خواهرش بپیوندد. آنها باز به نوشتن نامه های روزانه و طولانی ادامه دادند. تمام زمستان را دور از هم بودند. ویولت از از ویتا خواست به آنها ملحق شود. ویتا نپذیرفت ولی همچنان به نامه نگاری ادامه دادند تا آنکه ویتا عاشق دختری به نام Rosamond Grosvenor شد. نامه های ویتا کوتاه و کوتاه تر و تعدادشان کم و کمتر شد و ویولت بیچاره نمی دانست چه خبر است. البته او همیشه می ترسید روزی مردی بیاید و ویتا را از او جدا سازد اما هیچگاه فکر نکرده بود ویتایی که قبل از او هیچ دوست صمیمی نداشت روزی با دختری دیگر صمیمی شود، آن هم صمیمیتی که رابطه عمیق ویولت با او را خدشه دار کند.




رزاموند چهار سال بزرگتر از ویتا بود. اولین بار وقتی ویتا 6 ساله بود رزاموند به Knole آمد تا او را سرگرم سازد، زیرا ویتا تک فرزند بود. بعد از آن، او سر کلاس درس معلم سرخانه ویتا حاضر می شد و با وجود تفاوت سنی، آن دو همدرس بودند. ویتا در 12 سالگی به مدرسه فرستاد شد و پس از آشنایی با ویولت، رزاموند و دیگر همبازی هایش را به فراموشی سپرد.




وقتی دوره نقاهت را در مونت کارلو سپری می کرد، مادرش از رزاموند دعوت کرد تا برای مدتی با ویتا بماند. ویتا ناراضی بود اما پس از گذشت یک هفته نسبت به رزاموند میل پیدا کرد. رزاموند همیشه ویتا را خیلی دوست داشته بود و چون بسیار مهربان و باگذشت بود با وجود آنکه دختری معمولی بود ویتا را جذب کرد. ویتا در دستنوشته محرمانه اش اظهار می دارد که هرگز راجع به پسرها آنگونه فکر نکرده و تنها دخترها هستند که او را جذب می کنند. آنگاه از ویولت و رزاموند می گوید ولی خاطرنشان می سازد که هرگز با رزاموند معاشقه نداشته است.




اتفاقی دیگر که در غیاب ویولت عاشق برای ویتا افتاد آشنایی اش با دیپلمات جوانی به نام هارولد نیکولسون بود. هارولد 6 سال از او بزرگتر بود. هارولد شغلی را در سفارت بریتانیا در مادرید عهده دار بود. ویتا نوشته است هارولد برای او یک همبازی خوب بوده است و اگر چه آنگونه پرشور به رزاموند علاقمند بوده، از گفتگو با هارولد بیشتر لذت می برده است. گفتگو با رزاموند، سطحی و معمولی بود و با اینکه ویتا شیفته او بود، گاهی از گفتگو با او خسته می شد. نامه های رزاموند به ویتا همه تکراری هستند بر عکس نامه های ویولت که بسیار متفاوت و شیوا می باشند. در همین دوران بود که هارولد به ویتا پیشنهاد ازدواج داد و ویتا آن را رد کرد. او بیشتر وقتش را با رزاموند می گذراند. هارولد به مادرید رفت و وقتی برگشت دوباره پیشنهاد داد. ویتا رد کرد، ولی مادرش دوست داشت ویتا این پیشنهاد را بپذیرد زیرا در آن همه مدت هارولد تنها خواستگار ویتا بود و مادرش می ترسید دیگر موقعیتی برای دخترش پیدا نشود. ویتا ظاهری مردانه داشت و برای مردان چندان جذابیت نداشت. ویتا به مادرش گفت دوست دارد در یک برج تنها با کتابهایش زندگی کند، جایی که پای هیچ مردی به آنجا نرسد. مادرش در یادداشتهای روزانه اش نوشته است که ویتا دختری عجیب و غریب است، او به پسرها علاقه نشان نمی دهد، و هیچ پسری هم جز هارولد از او خوشش نیامده است. مادر ویتا فکر می کرد هارولد پسر خوبی است و بایستی ویتا پیشنهاد او را بپذیرد.




همزمان رزاموند با اجبار خانواده اش نامزد کرد و شاید به این دلیل پس از آن وقتی هارولد برای بار سوم به ویتا پیشنهاد داد ویتا آن را پذیرفت. اما خواست کسی از نامزدی آنها باخبر نشود. رزاموند که نامزدی خودش را به هم زده بود کمی غیرتی شده بود اما زیاد اهمیت نمی داد چون نامزدی ویتا و هارولد بسیار مبهم بود و او می دانست که اگر چه ویتا به هارولد علاقه دارد اما با شور و اشتیاق به خود او عشق می ورزد.




ویتا، هارولد و رزاموند با هم به ایتالیا رفتند. در آنجا ویتا و رزاموند بیشتر وقتشان را با هم می گذراندند و به هارولد توجهی نداشتند. هارولد پی برد رابطه ویتا و رزاموند بالاتر از یک دوستی معمولی است ولی چیزی نگفت تا آنکه ویتا از او خواست آنها را تنها بگذارد! و هارولد هم پذیرفت! هارولد به قسطنطینیه برگشت. او در سفارت بریتانیا مشغول بود و مرتب به ویتا نامه می نوشت، نامه های ویتا مختصرتر و سردتر می شدند. غالب اوقات به نامه های هارولد پاسخ نمی داد. هارولد در نامه هایش التماس می کرد که حداقل وقتی رزاموند حمام است یا استراحت می کند ویتا چند سطری برایش نامه بنویسد.




آیا هارولد می توانست حدس بزند رابطه ویتا و رزاموند چیست؟ او از همجنسگرایی چقدر می دانست؟ منتظر قسمت پنجم باشید...




توضیحی در مورد تصاویر استفاده شده در این چهار بخش:




تصویر بخش اول مربوط به مینی سریالی است که بی بی سی در سال 1990 ساخت. سمت چپ جنت مک تیر در نقش ویتا و سمت راست کاترین هریسون در نقش ویولت را نشان می دهد.


تصویر بخش دوم ویولت سه ساله در آغوش مادرش می باشد.


تصویر بخش سوم ویولت نوجوان با مادرش است.


تصویر این بخش نمایانگر ویتا را در سن 18 سالگی یعنی زمانی که ویولت به سیلان عزیمت نمود می باشد.




این مطلب ادامه دارد...

۱۳۸۹ بهمن ۱۱, دوشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش سوم











به قلم ویتا عثمانی








رابطه آن دو پس از این دومین دیدار روز به روز قوی تر و صمیمی تر شد، در طول آن زمستان ویولت چند بار به ملک بزرگ اجدادی ویتا Knole که عمارتش به قرن 14 تعلق داشت، دعوت شد. آنها بیشتر وقتشان را با هم می گذراندند، با هم به مدرسه می رفتند، با هم کتاب می خواندند و با هم به کنسرت می رفتند .




تابستان 1908 ویتا را پس از مرگ پدربزرگش نزد کپلها فرستادند تا راحتتر بتواند آن فقدان را تحمل کند. آن موقع کپلها در قلعه ای در اسکاتلند اقامت داشتند و ویتا بعدها نوشت که چطور ویولت هر روز اتاق او را مملو از گلهای خوشبو و رنگارنگ می ساخت و در طول راهروهای طولانی آن قلعه با خنجر دنبالش می کرد. ویتا به یاد نداشت تا آن موقع شبی را با کسی گذرانده باشد ولی می گفت همان شبهای اسکاتلند تنهایی شبهای 16 سال گذشته زندگیش را جبران می کرد، زیرا او و ویولت کنار هم در تاریکی دراز می کشیدند و با هم صحبت می کردند و این بیداری تا سپیده دم امتداد می یافت، در طول شب صدایی جز صدای جغدها خلوت صمیمانه آنها را به هم نمی زد و 15 سال بعد ویتا نوشت: "هنوز صدای جغدها برای من یادآور حضور شیرین و لطیف او در آن اتاق تاریک است که با لحنی ملایم و دوستداشتنی با من سخن می گفت صدایی که مرا از خود بی خود و سرمست می ساخت."




آن سال زمستان ویولت به ایتالیا رفت، اما قبل از عزیمت بر ویتا فاش ساخت که عاشق اوست، ویتا دست و پایش را گم کرد و با لکنت برای اولین بار او را "محبوب من" خطاب نمود، در آن موقعیت قادر نبود احساسش را شرح دهد، ولی بعدا نامه ای نوشت و اظهار داشت دقیقا همین احساس عاشقانه را در قبال ویولت داشته، اما ترسیده اگر آشکار سازد با بی تفاوتی ویولت مواجه گردد. ویولت در پاسخ ویتا خودش و ویتا را با هم سرزنش کرد: «اوه ویتا، این مرا خیلی ناشاد می سازد وقتی فکر می کنم چطور ما بسان دو قمارباز هستیم، هر دو حریص به پیروزی، هیچکدام خطر نمیکند کارتی را بیندازد مگر آنکه دیگری همزمان کارتش را بیندازد. تو به من نمی گویی مرا دوست داری از آنجا که می ترسی (به اشتباه، در اغلب مواقع) که من در همان لحظه اظهار عشق مشابه آن را به انجام نرسانم!»




ویولت رفت اما ویتا نتوانست دوری او را تحمل کند و همراه با پرستارش به ایتالیا رفت تا به او بپیوندد. وقتی ویتا خواست به انگلستان برگردد ویولت به خاطر جدایی از او بی تابی نمود و در حالی که اشک می ریخت دوباره عشقش را اظهار نمود و انگشتری را به عنوان میثاقی از عشق و تعهد به او پیشکش نمود. این انگشتری به سده 15 تعلق داشت. ویتا آن را پذیرفت و از هم جدا شدند. ویتا خود به خاطر این جدایی خیلی ناراحت بود، ولی اشک نریخت. ویتا برای مادرش نوشت که هرگز به یاد ندارد به خاطر جدایی از کسی اینقدر بی تاب شده باشد. به علاوه از احساس ویولت و انگشتری اهدایی برای مادرش تعریف نمود.




سال بعد ویولت با مادرش به پاریس رفت و ویتا برای دیدار با ویولت رهسپار آنجا شد. آنها در پاریس نمایشنامه ای که ویتا به زبان فرانسه نوشته بود را در پنج پرده با هم بازی کردند. در آن نمایش نامه هر دو ملبس به پوشش پسرانه در نقش دو پسر ظاهر شدند. ویتا از بازی ویولت خیلی راضی بود و دوست داشت باز هم آن نمایش را اجرا کنند، اما ویولت که در خود استعداد نمایشی نمی دید حاضر نشد باز در صحنه نمایش ظاهر شود. ازهمان دوران آنها تصمیم گرفتند به زبان فرانسه با هم سخن بگویند تا بر دیگران آشکار سازند که چه دوستان نزدیکی هستند و صمیمیتی در مکالماتشان باشد که زبان انگلیسی گنجایش آن را ندارد.




در سال 1910 مادر ویولت تصمیم گرفت دخترانش را به سیلان ببرد تا با زبان و فرهنگ تمیل آشنا شوند. این سفر که معلوم نبود چقدر به طول می انجامد ویولت و ویتا را وحشتزده کرد. ویولت از ویتا خواست آنها را همراهی کند، اما ویتا نپذیرفت زیرا هم مادرش مخالف بود و هم خودش نمی توانست مدتی طولانی از خانه و خانواده اش دور باشد. شب قبل از عزیمت آنها برای خدا حافظی به هاید پارک لندن رفتند. آنجا دوباره ویولت از دوستش خواست آنها را همراهی کند ولی ویتا بازهم نپذیرفت. ویتا به او عشقش را ابراز نمود و او را بوسید اما در عین حال تهدیدش کرد که اگر باخبر شود ویولت در طول سفر وفادار نمانده، او را به قتل می رساند. ویولت رنجیده شد و پس از آن نامه ای سرزنش آمیز برای دوستش نوشت، چون ویتا بی دلیل بدبین بود و ویولت به کسی جز او توجهی نداشت. ویولت علاوه بر آن در نامه اش ویتا را مورد پرسش قرار داد که به چه شیوه ای در نظر دارد او را به قتل برساند؟ سپس خودش راه های مختلفی برای کشتن برشمرد از فرود آوردن یک خنجر در تاریکی شب گرفته تا ریختن سم در چای در یک روز روشن تا در خلال جملات ویولت، ویتا به ناشایستگی کلمات تهدیدی که بر زبان آورده بود پی ببرد.




این مطلب ادامه دارد...

۱۳۸۹ دی ۲۵, شنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش دوم




به قلم ویتا عثمانی






زمستان 1904 بود. ویتا به دیدار همبازی اش رفت که پایش شکسته بود. ویولت کپل آنجا حضور داشت. او قبلا ویتا را در مدرسه دیده و به او شدیدا علاقمند شده بود. این اولین فرصتی بود که نگاهش با نگاه او تلاقی می کرد، مدتها منتظر فرصتی بود که بتواند سر صحبت را با آن دختر گوشه گیر باز کند و حال به آن دست یافته بود. لذا در مورد گلهای موجود اتاق اظهار نظر نمود ولی آنگاه که از ویتا نظرش را جویا شد، ویتا پاسخ نداد. ویولت تازه متوجه شد که ویتا به سخنان او گوش نمی داده است. او رنجیده شد اما کنار نکشید بلکه بعدا از مادرش خواست ویتا را به صرف چای دعوت کند و در کمال شگفتی ویتا دعوت را پذیرفت.



ویتا به منزل کپلها رفت و ساعتها در حالی که بر نیمکت کنار بخاری نشسته بودند با هم گفتگو کردند، از اجدادشان گفتند و از سفرهایشان، علایقشان، سلایقشان و خیلی موضوعات دیگر. بعدها ویتا نوشت: "خیلی عجیب بود، من که بدترین شخص در دوستیابی بودم، بصورت آنی یا تقریبا آنی در دوستی با ویولت صمیمی شدم. دقیق بگویم دومین باری بود که همدیگر را می دیدیم... " گفتگوی آنها ساعتها به طول انجامید ساعتهایی که ویتای انزواطلب و خجالتی را به سخن گفتن و گوش سپردن واداشت و ویولت گریزان و طفره زن در حضور ویتا شاید برای اولین بار جنبه هایی از عالم پررمز و رازش را آشکار ساخت. وقتی ویتا بلند شد که برود ویولت در راهرو نیمه تاریک او را همراهی نمود و قبل از آنکه ویتا آنجا را ترک گوید از ته دل گونه ویتا را بوسید، بوسه ای که شیرینی آن را ویتا با تمام قلب و روحش حس نمود.



ویتا با حسی زیبا آنجا را ترک گفت، حال دیگر آن کودک تنهای پیشین نبود بلکه دوستی را به دست آورده بود که می توانست از محبت لبریزش سازد و اوقات ملال آور بی کسی اش را به موسم شادی های کودکانه بدل نماید. او به شکرانه این اتفاق عظیم و یافتن اولین دوست بسان یک ورد افسونگری زمزمه می کرد که من یک دوست بدست آورده ام من یک دوست بدست آورده ام... و این زمزمه شاد تا وقتی به خانه خودش رسید ادامه داشت. آن شب وقتی ویتا در حال استحمام بود به قدری لبریز از احساس شد که همانجا ترانه ای در مورد ویولت و رابطه اش با او سرود، ترانه ای که همیشه آنرا به یاد داشت.






این مطلب ادامه دارد...

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش اول




به قلم ویتا عثمانی






داستان جدید من همان داستان قدیمی دو سال پیش است که به خاطر مشغله های دیگر نیمه کاره رهایش نمودم. این داستان شرح حال دو زن عاشق است که تحت فشارهای اطرافیان ناخواسته از هم جدا شدند. آنها هر دو به طبقه اشراف انگلستان تعلق داشتند، هر دو شاعر و نویسنده بودند، هر دو جذاب و خوش سیما بودند و هر دو از حس زیبایی شناختی والایی برخوردار بودند.



ویتا سکویل وست، شاعر و نویسنده انگلیسی در 9 مارچ 1892 در شهر کنت به دنیا آمد. اگرچه به طبقه اشراف تعلق داشت ولی مادربزرگش یک رقاص کولی از دیار عشق و موسیقی، از سرزمین زیبای اندلس بود و ویتا خود همواره به آن خون کولی که در رگهایش تعلق داشت بیشتر می نازید تا نسبنامه خانوادگی اش که قدمت 1000 ساله داشت. او ادیبی توانا بود که با چهره های پر آوازه ای همچون ویرجینیا وولف، تی.اس. الیوت و ای.ام. فورستر معاشرت داشت. او تنها چهره ادبی است که طی تاریخ نود ساله جایزه معتبر "هاتورندن" Hawthornden Prize توانسته است بیش از یک بار برنده این جایزه گردد. اولین بار در سال 1926 به خاطر مجموعه شعری بسیار زیبا و خلاقانه اش با نام "سرزمین" The Land این جایزه را به خود اختصاص داد. بار دوم در سال 1933 به خاطر مجموعه دیگرش با عنوان "چکامه های جمع آوری شده" Collected Poems برنده شد. او در سالهای 1926 و 27 دو بار به ایران سفر نمود و حاصل این دو سفر، دو سفرنامه دل انگیز و صمیمی به نامهای "مسافر تهران" و "12 روز سفر به سرزمین بختیاری" می باشد که هر دو به فارسی ترجمه و توسط نشر نی منتشر شده اند. او با ویرجینیا وولف رابطه ای صمیمانه و طولانی داشت و ویرجینیا، کتاب وزین و جاودانه "اورلاندو" را برای او و بر اساس شخصیت او نوشت.



ویولت کپل رمان نویسی که به هر دو زبان انگلیسی و فرانسه می نوشت در 6 جون 1894 در لندن زاده شد. اگرچه او نیز اشرافی بود ولی مادرش آلیس کپل معشوقه شاه ادوارد هفتم بود. ویولت ل*ز*ب*ی*ن*ی بسیار صادق و شجاع بود و همانطور که خواهیم دید به خاطر عشقش یک تنه در برابر خانواده و اجتماع مقاومت نمود. آثار ادبی او شیوا، کنایه دار و کوتاه است و از لفاظی های بی مورد پرهیز نموده است. برتر از همه، نامه های گرم و بی نظیر او به ویتا می باشد که در شمار بهترین نامه های عاشقانه دنیا قرار دارند. گزیده ای از این نامه ها پس از درگذشت او با عنوان "ویولت به ویتا" Violet to Vita به چاپ رسید.



نامه های عاشقانه ویتا به ویولت از بین رفته اند، اما در عوض ویتا از خود یادداشتی 90 صفحه ای در مورد عشقش به ویولت بر جای گذاشت که پس از مرگش، پسرش آنرا یافت و منتشر نمود. به علاوه نامه های ویتا به ویولت که در سنین میانسالی و کهولت نگارش یافته اند بر جای مانده است و نشان می دهند که این عشق هرگز از بین نرفته است. من آن یادداشت ویتا و نامه های ویولت را دارم و آنچه در ادامه ذکر می کنم بیشتر بر اساس همین آثار بر جای مانده از این دو عاشق به علاوه یادداشتهای روزانه ویتا و اتوبیوگرافی ویولت کپل با عنوان "به اطراف نگاه نکن" Don't Look Round و دیگر آثار این دو زن می باشد که به این رابطه می پردازد. فهرست دقیق کتابهای مرجع را در آخرین قسمت این داستان ذکر خواهم نمود.



قبل از شروع این داستان لازم می دانم به سوالی که چندین بار از من پرسیده شده است پاسخ گویم. دوستان بارها از من پرسیده اند آیا داستان ویتا و ویولت که در وبلاگم نوشته ام یک ترجمه است یا خودم آنرا نوشته ام؟ باید بگویم این داستان یک ترجمه نیست، بلکه انشای خودم است اما دقیقا بر اساس آنچه خوانده ام نوشته ام، من بیشتر از 10 کتاب و تعداد زیادی مقاله در این مورد خوانده ام و دوست داشته ام آنچه خوانده ام را به زبان خودم بنویسم تا فارسی زبانان با این دو عاشق تاریخی بیشتر آشنا شوند. در این راستا سعی کرده ام به روایتهای اصلی داستان وفادار بمانم، هرگز واقعه ای مهم را از پیش ذهن خود نساخته ام، اما گاهی صحنه ای را که خیلی مختصر ذکر شده بود در قلمرو بی منتهای خیال بسط داده و از یک جمله که خوانده ام دهها سطر نگاشته ام.



این مطلب ادامه دارد...

۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه

I Make A Resolution

I make a resolution: I will write the most mad, striking, relentless book that ever starttled the world. It shall be more than a book. It shall be all passion, insanity, drunkenness, sobriety, sanity, purity, good and evil that ever fought and struggled in human anguish. It shall be more than a book. It shall be the eternal strife between Good and Evil. It shall be Truth.
There can be no genius without truth. Genius is truth- truth as it appears, violent and irresistable and inevitable to the artist. Light has broken on me. The whole humanity finds its echo on me. Thank God for my own revelation!

۱۳۸۹ آذر ۲۹, دوشنبه

آخرین تیر تفنگ من

من قسم نخورده ام این وبلاگ را به نوشته های خودم اختصاص دهم، این بار دوست دارم متنی را قرار دهم که اگر چه از خود من نیست اما از دوران کودکی با آن همدم بوده ام.
بهترین اثر لامارتین از دیدگاه من «ابدیت» اوست، اما به دلیل طولانی بودن آن، این داستان کوتاه را در عوض برای دوستان نقل میکنم به امید آنکه بر من خرده نگیرند و به یاد داشته باشند این اولین باری است که در وبلاگم اثری غیر از نوشته های خودم قرار داده ام چون این اثر برای من بینهایت عزیز است:
آلفونس دو لامارتین
روزی ترجمه انگليسی يک جلد کتاب سانسکريت، زبان مقدس هندی‌ها، را با خودم به شکار برده بودم. ناگاه آهوی با طراوت و خوش خط و خالي در سوسنبرهاي ژاله زده صبح شروع به جست و خيز نمود.
من طبيعتاً از کشتار متنفر بودم، ولی بی اختيار تفنگ خالی شد، آهو افتاد و کتف او از يک گلوله شکسته بود.
با رنگ پريده نزديک او رفتم. حيوان بيچاره و دل‌ربا هنوز نمرده بود و مرا مي نگريست، سر خود را روي سبزه گذاشته و دور چشم‌هايش از اشک حلقه زده بود.
من هرگز فراموش نخواهم کرد اين نگاه عميقی که حسرت و درد در آن هويدا بود و در انسان مانند حرف موثر نفوذ داشت: زيرا چشم نيز زبانی دارد، خصوصاً زبانی که برای آخرین دفعه مي‌خواهد بسته شود.
اين نگاه با سرزنش جانگدازی، بي رحمی بدون سبب مرا آشکارا به خودم مي‌گفت:
« تو کي هستی؟ تو را نمي‌شناسم. من به تو آزاری نکرده‌ام . شايد اگر تو را می ديدم تو را دوست مي‌داشتم. برای چه به من زخم مهلک زدی؟ چرا از هواي آزاد، نور خورشيد، دوره جوانی، مرا محروم کردی؟ آيا چه به سر مادر من، جفت من، برادر و فرزندان من خواهد آمد که در بيشه انتظار مرا مي‌کشند و به جز يک مشت پشم بدن مرا که گلوله پراکنده نموده، و قطرات خوني که روي علفزار ريخته، اثر ديگری از من نخواهند ديد؟ آيا در آسمان انتقام گيرنده‌ای براي من و داوری براي تو وجود ندارد؟
لکن من تو را مي‌بخشم. در چشم‌هاي من خشم و کينه وجود ندارد؛ طبيعت من به قدری سليم و بي‌آزار است که جانی خودم را عفو مي‌کنم . به غير از تعجب، درد و گريه، چيز ديگري در چشم من نمي‌بينی.»
اين است تمام آنچه نگاه آهوی زخمی به من می‌گفت. من می فهميدم و عذرخواهي می‌کردم.
از شکايت چشم‌های افسرده و لرزش طولاني بدن او به نظر مي‌آمد التماس مي‌کرد: که زود «خلاصم کن». خواستم به هر قیمتی که شده او را معالجه نمايم. لکن دوباره تفنگ را برداشته، اما اين دفعه از روی رحم صورت خودم را برگردانيده و جان کندن او را با يک تير ديگر تمام کردم.
تفنگ را با انزجار دور انداختم. اين مرتبه اقرار می نمايم گريه می‌کردم. سگ من هم غمناک بود، خون را بو نکرد و نزديک جسد نرفت. دل‌تنگ کنار من خوابيد و مدتي هرسه ما در سکوت محض مانديم.
از اين روز به بعد من هيچ برای شکار گردش نکردم. براي هميشه اين لذت وحشيانه کشتار، اين استبداد و خونريزي شکارچيان را، که بدون لزوم، بدون حق و بي‌رحمانه جان موجودي را می گيرند که نمي‌توانند دوباره به او رد کنند، ترک کردم. سوگند ياد نمودم که هيچ‌وقت از براي هوا وهوس، يک ساعت آزادی اين ساکنين بيشه‌ها، يا اين پرندگان آسمان را، که مثل ما از عمر کوتاه خودشان خرسند هستند، خراب و ضايع نکنم.

۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه

یک نامه سافویی تاریخی

ویولت ترفیوسیز به ویتا سکویل وست- ترجمه ویتا عثمانی


کانتیننتال پلاس
سان سباستین
(بی تاریخ) جولای
1919

اینجا من در دیار تو هستم، میتیا، و در سرزمین همزبان با تو. در برابر این کشور کج خلق، متعصب و سرکش، من با تمام قلبم همدردی میکنم! در برابر این سامانه باشکوه، بی نهایت تحقیرآمیز، که به غریبه ها یا اینکه غریبه ها در موردش چگونه فکر کنند، هیچ توجهی ندارد، و هرگز هیچ تلاشی در این مورد به انجام نمی رساند، اگر بخواهی او را بشناسی، مساعدتهای دوستانه ارائه نمی کند. نه، آن با توست! آنگاه، برای آنانی که به شناسایی آن نائل می شوند، چه شگفتی های حیرت آوری در آستین دارد!
تو فکر می کنی او سرد و متکبر است، ولی صبر کن تا زمانی که تو را دوست بدارد! آنوقت است که او خرقه سخت و تلخش از سلسله جبال تند و دندانه دار بی رنگ و دشتهای متروک را دور می اندازد. اوه میتیا! او دیگر سرد و بی تفاوت نیست. لبهایش سرخ فام و متبسم است. او میخکی قرمز در گیسویش دارد. او بادبزنی در دست دارد. پاهایش علیرغم میل خودش به پایکوبی آغاز می کنند. رشته کوههای تند و دندانه دار و سردی غم افزای باد ناپدید شده است. درختان انار و پرتقال، و پرحرارت ترین و هوس آلودترین چشم انداز جهان جای آنها را گرفته است – اندلس!
آه میتیا، و اسپانیا خیلی زیاد شبیه توست!
اسپانیا توست، تو، تو! مغرور و خاموش، و دور از دسترس تا وقتیکه – عشق بورزی!
اگرچه من اسپانیا را خیلی خوب نمی شناسم، پرشور به اسپانیا عشق می ورزم!
چقدر ایتالیا به جانب اسپانیا معمولی به نظر می رسد. چقدر پیش پا افتاده! درست شبیه یک زن جوان بداخلاق و جلف... یک زن جوان بداخلاق جلف خوشنما، من این را تصدیق می کنم، ولی جای شگفتی ندارد که اسپانیا آنرا دو شقه می کند... خیلی دلم برایت تنگ شده است- هیچوقت تو اینقدر واضح و روشن به نظر نیامده ای. من احساس شخصی را دارم که به خانه ای وارد شده در حالیکه صاحب خانه غایب است...