ویتا قبل از آنکه ویولت حرف بزند پاسخ داد: «این کار کودکانه نیست، من و ویولت همدیگر را دوست داریم، هیچ کس به اندازه شما نمی تواند درک کند ما چقدر به هم تعلق داریم، من قبل از او هیچ دوستی نداشتم و فکر می کنم او هم قبل از من دوستی نداشته است.» آنگاه رو به ویولت با لبخند پرسید: «درست می گویم؟»
ویولت پاسخ داد: «کاملا.»
ویتا ادامه داد: «خانم کپل، فکر می کنید کجای کار اشتباه است؟ اینکه دو نفر واقعا همدیگر را دوست داشته باشند و برای هم زندگی کنند؟ یا اینکه دو نفر مجبور باشند به خاطر دیگران با هم زندگی کنند در حالی که هیچ به یکدیگر تمایل نداشته باشند؟»
آلیس بی اعتنا به ویتا رو به ویولت گفت: «دنیس چند ساعتی پیش اینجا بود و خیلی هم عصبانی بود، اگر او را به عنوان یک شوهر قبول نداری حداقل به عنوان یک دوست با او خوب رفتار کن، مگر خودت ازدواج با او را قبول نکردی؟»
ویولت پاسخ داد: «من نمی خواستم با او ازدواج کنم، شما مرا مجبور کردید این کار را بکنم، بعلاوه قراری بین من و او بوده که آن را زیر پا گذاشته است، او قول داده بود در مورد دوستی من با ویتا دخالت نکند ولی دخالت کرد، او نامه های ویتا را خواند و همه آنها را از بین برد.»
آلیس رو به ویتا گفت: «می توانم خواهش کنم مرا با ویولت تنها بگذاری؟»
ویولت اظهار داشت: «مادر، دلیلی ندارد او بیرون برود، من چیزی را از او پنهان نمی کنم.» ولی ویتا از اتاق بیرون رفت.
آلیس مکثی کرد و سپس ادامه داد: «پدرت وقتی به خانه آمد وحشت زده بود، بین تو و ویتا چه بوده است؟ دنیس بعضی نامه ها را به او داده بود تا بخواند. پدرت می گفت ویتا معشوق توست، شاید هم شوهر توست. می گفت هر چه در یک رابطه عاشقانه بین یک مرد و یک زن وجود دارد، بین شما دو تا وجود دارد، ویولت اجازه نده ویتا تو را اغوا کند، او کسی نیست که به تو وفادار بماند.»
«مادر، حتی اگر آنگونه که تو فکر می کنی وفادار هم نباشد من او را دوست دارم و به او وفادار خواهم ماند. خوشحالم که شما واقعا می دانید رابطه من و ویتا از آن دوستی دوران کودکی خیلی فراتر رفته است، من خوشحالم که چنان حس زیبایی شناختی قویی دارم که جذب زنی مانند ویتا شده ام عوض آنکه بخواهم به یک مرد عشق بورزم.»
آلیس فریاد زد: «تو بیمار هستی دختر، تو باید درمان شوی.»
ویولت با خونسردی پاسخ داد: «اگر این یک بیماری است، دوست دارم همیشه بیمار باشم. من خوشحالم که زیباترین و شگفت انگیزترین زن دنیا به من تعلق دارد. من به او و خودم مباهات می کنم. من ویتا را می پرستم، وقتی در کنارم نیست دلتنگم، وقتی با من است خودم را در بهشت احساس می کنم. خواهش می کنم مادر، به دنیس بگویید بی دلیل نسبت به من احساس مسوولیت نکند، من از او متنفرم.»
«ویولت، عزیزم تو هنوز در دنیای کودکی ات با ویتا مانده ای ولی حتی اگر تو از دنیس متنفر باشی، ویتا شوهر و بچه هایش را دوست دارد، تو نباید به او به عنوان یک مرد نگاه کنی.»
«مادر، من هیچ وقت به او به عنوان یک مرد نگاه نکرده ام، اینکه او در مقایسه با من مردانه تر به نظر می رسد دلیل بر این نمی شود که او را یک مرد می بینم. مادر برای شما عجیب است یک زن جذب زنی دیگر شود ولی من اولین زنی نیستم که اینگونه آفریده شده ام.»
«این بیماری است، این فکر را از ذهن خودت بیرون کن، تو نباید با ویتا چنین رابطه ای داشته باشی.»
«ولی زنان بزرگ اینگونه زندگی کرده اند، سافو، ژاندارک، کریستینا... من نمی توانم از ویتا دست بکشم. من به او تعلق دارم، جسمم، روحم و فکرم.»
آنگاه به مادرش نزدیکتر شد و آرامتر گفت: «مادر عزیزم، من زاییده یک رابطه ممنوع هستم، تو آن را پنهان کردی، پاپا آن را پنهان کرد، پدر اصلی ام آن را انکار کرد، چرا؟ چون مردم آن را بد می دانستند، من هم جایی عاشق شده ام که مردم بد می دانند، نظر آنها برایم مهم نیست، حتی نظر پاپا و سونیا، اما تو برایم مهم هستی. دوست دارم تو ما را درک کنی و آن را بپذیری. تو ویتا را خوب می شناسی، او با من بزرگ شده است، می دانی چقدر مرا دوست دارد. در مورد این رابطه فکر کن.» آنگاه مادرش را بوسید و از اتاق خارج شد.
آنها به لانگ بارن برگشتند. سه روز بعد دنیس به لانگ بارن آمد. ویولت مایل نبود او را ببیند، به همین خاطر ویتا به تنهایی با او ملاقات کرد. دنیس به خاطر خواندن نامه ها عذرخواهی کرد و خواستار دیدار با ویولت شد. ویتا او را به خاطر رفتار بدش با ویولت سرزنش کرد و گفت ویولت به آنجا برنمی گردد. دنیس آنچه ویولت گفته بود را انکار کرد و اظهار داشت کسی که به ویولت سیلی زده پاپا بوده است و نه خود او. ویتا عصبانی به سراغ ویولت رفت: «تو به من دروغ گفتی؟ دنیس به تو سیلی زده است یا پاپا؟»
ویولت پاسخ داد: «پاپا.»
ویتا عصبانی بود، فریاد زد: «تو باز به من دروغ گفتی! بلند شو برو دنیس را ببین. به خانه ات برگرد. امشب می خواهم تنها باشم.»
ویولت با تعجب پرسید: «یعنی این موضوع اینقدر مهم است؟»
ویتا پاسخ داد: «فکر می کنی مهم نیست؟ چرا به من دروغ می گویی؟ این خیلی بد است که آدم به کسی که عاشقش است دروغ بگوید.»
«میتیا، من نمی خواهم به آنجا برگردم، من از او متنفرم. تو اگر عاشق من هستی برایم خطر کن. با اینکه بدم می آید به آنجا برگردم، با اینکه متنفرم از اینکه لبخند پیروزمندانه او را ببینم که باز مرا به دست آورده است فقط چون تو می خواهی از اینجا می روم.»
آنگاه از اتاق بیرون رفت. ویولت خیلی خوب با جملات اخیرش حس غیرت ویتا را بیدار کرد، ویتا او را دنبال کرد و گفت: «لوشکا، برگرد. من خودم با دنیس صحبت می کنم.»
ویولت اطاعت کرد. ویتا به دنیس گفت ویولت امشب را در لانگ بارن می ماند اما فردا به خانه اش برخواهد گشت. دنیس قانع شد.
ویولت آنجا ماند. ویتا خیلی کم با او حرف می زد و مشغول نوشتن کتابشان بود، ولی وقتی با هم به رختخواب رفتند ویولت را در آغوش گرفت و با سرزنشی ملایم پرسید: «چرا به من دروغ گفتی لوشکا؟ تو که به هیچ کس دروغ نمی گویی. چرا به من دروغ گفتی؟»
ویولت پاسخ داد: «مرا ببخش محبوب من، کار خیلی بدی کردم، واقعا پشیمانم.»
ویتا دوباره پرسید: «چرا دروغ گفتی؟»
«چون تو اهمیت نمی دهی من با آن مرد زندگی کنم مگر آنکه فکر کنی ممکن است مرا کتک بزند یا به من تجاوز کند.»
«لوشکا، تو چقدر در مورد من اشتباه می کنی، من آن روز آمدم تو را ببرم، چون می دانستم فقدان نامه ها حسابی برایت سخت است. دوست نداشتم در آن شرایط تنها باشی. لازم نبود به من دروغ بگویی، در هر حال اجازه نمی دادم با دنیس بمانی.»
«من واقعا عذرخواهی می کنم میتیا محبوب من. مرا ببخش.» آنگاه دست ویتا که دور گردنش حلقه شده بود را بوسید.
ویتا ادامه داد: «اگر در عشقت نسبت به من ثابت قدم باشی، اگر به من وفادار بمانی و با من روراست باشی، قول می دهم تو را ز این موقعیت نجات دهم، تنها کمی به من فرصت بده لوشکا.»
«من تو را می پرستم میتیا، خودت می دانی، بارها مرا آزموده ای و می دانی چطور حاضرم همه زندگیم را برای تو قربانی کنم.»
ویتا خندید و در گوشش زمزمه کرد: «تو پری زیبای منی... اوا... و من جولیان، فرمانروای آفروس. کتابمان رو به اتمام است. ولی آن دروغت باعث شد در بخشی از کتاب در مورد دروغگویی اوا بنویسم.» آنگاه خندید.
ویولت با لبخند گفت: «واقعا که خیلی سختگیر هستی جولیان.» سپس در حالی که گونه های ویتا را نوازش می کرد آهسته تر گفت: «اوا متعلق به توست، بیشتر از آفروس، بیشتر از هر چیز دیگر. بر او فرمانروایی کن.»
ویتا در حالی که نگاهش را به چشمان او دوخته بود گفت: «اوا نباید به فرمانروا دروغ بگوید.»
ویولت دست ویتا را در دست گرفت و گفت: «اطاعت می کنم.»
«اوا نباید به او خیانت کند.»
«اطاعت می کنم.»
«اوا نباید چیزی را که فکر می کند برای فرمانروا مهم است، از او پنهان دارد.»
«اطاعت می کنم.»
«اوا نباید به دختر یا پسری دیگر نگاه کند.»
«وقتی تمام وجودش را جولیان و عشقش نسبت به او فرا گرفته دیگر نمی تواند کسی دیگر را ببیند.»
ویتا گفت: «فکر می کنم خوب است همین ها پیمان نامه میان من و تو باشد. تو که آنها را نقض نمی کنی؟»
«فکر نمی کنم هیچوقت از عشق تو دست بکشم.» سپس پرسید: «عزیزم، می توانم یک سوال بپرسم؟»
ویتا با اشاره سر پاسخ مثبت داد. ویولت گفت: «می خواهم بدانم اگر به فرمانروا وفادار نمانم او چه مجازاتی برای من در نظر می گیرد؟»
ویتا پرسید: «منظورت چیست؟»
ویولت در حالی که به لکنت افتاده بود اظهار داشت: «من به تو وفادار هستم، من محال است به تو خیانت کنم، ولی فرض کن اوای دیگری بود، که مثل من نبود، بعد از مدتی بعضی از شرایط پیمان نامه را نقض می کرد، با او چه می کردی؟»
ویتا پاسخ داد: «او را می کشتم،» آنگاه کمی مکث کرد و ادامه داد: «شاید هم نمی کشتم، نمی توانم پیش بینی کنم، ولی با اطمینان می توانم بگویم او را برای همیشه فراموش می کردم.»
«نه نمی توانستی، وقتی واقعا عاشق شوی، نمی توانی فراموش کنی حتی اگر به تو وفادار نماند.» آنگاه با یادآوری آن چند سالی که با وجود بی وفایی ویتا و رابطه اش با رزاموند و هارولد، نتوانسته بود و حتی نخواسته بود ویتا را فراموش کند اندکی چهره اش اندوهگین شد.
ویتا متوجه آن اندوه شد اگرچه علت آن را نمی دانست. او موهای ویولت را نوازش کرد و پرسید: «تو چطور؟ تو شرطی برای من نمی گذاری؟»
ویولت لبخند زد و جواب داد: «تو فرمانروا هستی، به فرمانروا که نمی شود دستور داد!»
ویتا خندید. ویولت در حالی که دست ویتا را نوازش می کرد ادامه داد: «عزیزم، عشق من، زندگی من، برای عشق ورزی که نمی توان قانون تصویب کرد، پیرامون قلب که نمی توان بارو ساخت. تو هنوز به خیلی چیزها حتی در مورد رابطه مان طبق عرف و قراردادهای معمول نگاه می کنی، ولی من تو را آزاد می گذارم، هر وقت از من سیر شدی،هر وقت فکر کردی دیگر این شور و اشتیاق از بین رفته، هر وقت فکر کردی جایی دیگر با کسی دیگر بیشتر برایت لذت بخش است، آن را صادقانه به من بگو و مرا رها کن، من دوست ندارم فقط به خاطر اینکه فکر می کنی این رابطه برای تو تعهد می آورد به من وفادار بمانی.»
«تو عجیب هستی لوشکا، بعضی وقتها فکر می کنم من و تو از یک عنصر خلق شده ایم ولی طولی نمی کشد که می فهمم ما به دو سیاره دور از هم تعلق داریم، به دو کهکشان.»
ویولت لبخند زد و گفت:«تو درگیر عرف و مناسبات عجیب آدمهای پیرامونت هستی، دنبال طبیعتت باش.» سپس خندید و گفت: «این دستور نیست، این فقط یک پیشنهاد است چون تو فرمانروا هستی.»
ویتا خندید و گفت: «تو خوب بلدی فرمانروایی کنی، طوری رفتار می کنی که آدم فکر می کند برده هستی، ولی دست آخر آنچه می خواهی به دست می آوری، چون فرمانروای آفروس دلباخته توست.» آنگاه ویولت را محکمتر در آغوش گرفت، پیشانی او را بوسید و او را آنقدر نوازش کرد تا به خواب رفت.
این داستان ادامه دارد....










