
ویتا واقعا قصد داشت ویولت را در سفرش همراهی کند، حداقل این چیزی است که در یادداشت محرمانه اش در مورد رابطه اش با ویولت نوشته است. آنها خوشحال بودند، چون اگرچه موعد ازدواج نزدیک و نزدیکتر می شد، آنها می دانستند که روز موعود هیچکدام در لندن نخواهند بود. آنها خوب نقشه کشیدند. و حتی بلیت کشتی را هم تهیه نمودند. ویتا نوشته است: «اگرچه ویولت با دنیس نامزد کرده بود اما خیالم راحت بود که به جای ازدواج با او با من به سفر خواهد رفت... تنها امید به آن سفر بود که آن روزهای دشوار را برای من آسان نمود...»
با وجود اینکه ویتا به ویولت قول داده بود تا او را در سفرش برای فرار از ازدواج اجباری همراهی کند، اما باز ویولت نگران بود، چون از شک و تردیدهای ویتا باخبر بود. نگرانی ویولت به جا بود. ویتا که به خاطر نزدیک شدن ازدواج ویولت، ذهنی آشفته داشت برای هارولد نامه ای نوشت که اگر در انگلستان بماند کاری ناشایست انجام خواهد داد. او اضافه کرد تنها راه مهار نمودن خشمش این است که او را در اتاقی زندانی کنند و در را محکم به رویش ببندد. پنج روز قبل از روز ازدواج هارولد که خطر را حس کرده بود برای ویتا سه نامه نوشت، برای ویتا از عواقب آن کار نوشت. بعلاوه به او هشدار داد که از لحاظ اخلاقی نیز تصمیم او نادرست است و این خانواده ویولت هستند که بایستی در مورد دخترشان تصمیم بگیرند! زمانی که نامه ها به دست ویتا رسید ویولت خانه ویتا بود و از جریان با خبر شد. ویتا که باز تحت تاثیر قرار گرفته بود به ویولت گفت: «این کار ما درست نیست، من نمی توانم تو را به خارج ببرم.» ویولت از ویتا خواهش کرد. سعی نمود به هر طریقی شده او را متقاعد کند، اما ویتا همانطور که خودش بعدها نوشت با سنگدلی مقاومت کرد. بعد از آن آنها با هم به خانه ویولت در لندن رفتند. ویولت خیلی بی قرار و ذهنش آشفته بود، اما ویتا با خود عبارات نامه های هارولد را تکرار می کرد تا در برابر وسوسه های ویولت!! مقاومت کند. او برای هارولد یک تلگرام فرستاد که می خواهد به پاریس بیاید. او نوشته است: «تنها یک فکر به ذهنم رسید، با تمام سرعتی که می توانم بگریزم، تا میان خودم و وسوسه رفتن با ویولت فاصله بیاندازم.» پس از آن دو بار ویولت را دید. یکبار روز بعدش که ویولت به خانه ویتا رفت، او خیلی بیمار و آشفته به نظر می رسید. ویتا از او خواست شب را در خانه اش بماند، ویولت که از ویتا دلخوری داشت نماند. فردای آن روز ویتا می خواست به پاریس نزد هارولد برود. او صبح زود قبل از رفتن به ایستگاه، به خانه ویولت رفت تا خداحافظی کند. با اینکه خیلی زود بود اما ویولت بیدار بود. ویولت سعی کرد ویتا را منصرف سازد، اما نتوانست. ویتا خیلی عجله داشت، او خداحافظی کرد. ویولت که ناامید شده بود گفت: «من تا لحظه ازدواجم منتظرت می مانم، شاید نظرت عوض شود. تو با یک تلگرام یا یک تلفن می توانی مرا دوباره به دست آوری. هر جا باشی تحت هر شرایطی به تو خواهم پیوست.» ویتا جوابش را نداد. خداحافظی کرد و رفت. او همچنان جملات هارولد را در ذهنش تکرار می کرد تا آنکه برایش خیلی بیروح شدند. وقتی قطار حرکت کرد، او دچار تردید شد. خواست به لندن برگردد. حتی در یکی از ایستگاه های بین راه خیال داشت پیاده شود، اما باز منصرف شد. وقتی سوار کشتی شد بیشتر دلش هوای ویولت نمود. هنوز کشتی حرکت نکرده بود، او می خواست پیاده شود، اما پل را بلند می کردند و به او اجازه ندادند پیاده شود. او تا وقتی به پاریس رسید پیوسته گریه می کرد، نتوانست چیزی بخورد. خودش نوشته است تا آن زمان به یاد نداشت آنقدر اشک ریخته باشد. هیچ وقت به یاد نداشت سفری آنقدر برایش طولانی به نظر رسد. این سفر چون کابوسی وحشتناک برای همیشه در ذهن او نقش بست. او قصد داشت همین که به فرانسه رسید، برگردد، ولی در اسکله هارولد منتظرش بود. هارولد به او اجازه نداد که برگردد و او را به آپارتمانش برد. تمام روز را هم در خانه کنار ویتا ماند تا از بازگشت او جلوگیری کند. ویتا خیلی آشفته بود. صبح روز بعد که هارولد خانه نبود، وسایلش را جمع کرد و به یک مسافرخانه کوچک رفت. او به ویولت تلگرام زد و آدرس مسافرخانه را به او داد. ویولت طی آن سه روز مرتب به ویتا نامه می نوشت و او را تشویق می کرد که برگردد. ویتا در تنهایی مقاومت می کرد. او خیلی مردد بود، او می خواست به ویولت بپیوندد ولی از طرفی فکر می کرد این کار درست نیست. او فکر می کرد ویولت به هیچ عنوان ازدواج نخواهد کرد، حتی اگر او در لندن نباشد. هرچه زمان ازدواج ویولت نزدیکتر می شد ویتا بیقرارتر می شد. از روز قبل هر چند دقیقه یکبار ساعتش را نگاه می کرد و حس می نمود عقربه ها چه با سرعت در حرکتند. اما باز مقاومت کرد. نامه ها و تلگرامهای ویولت یکی پس از دیگری از راه می رسیدند تا آنکه نامه ای دریافت نمود که ویولت ساعتی قبل از رفتن به کلیسا برای ازدواج نوشته بود. نامه یک سطر بیشتر نبود:
«تو قلب مرا شکستی. خداحافظ.»
ویتا عصبانی شد، ولی توانست آنقدر خودش را کنترل کند که نامه را پاره نکند، او حتی کوچکترین و کم اهمیت ترین یادداشتهای ویولت را از دوران کودکی تا آنوقت نگاه داشته بود، چطور می توانست این نامه را از بین ببرد؟ و اکنون این نامه نیز در کنار دیگر اسناد این رابطه عاشقانه تاریخی باقی مانده است، اگرچه ظاهر مچاله شده اش نشان می دهد ویتا آن را در میان انگشتانش فشرده است...
این داستان ادامه دارد...












