
اجازه دهید در این بخش به جای شرح وقایع، مروری بر نامه های ویولت، این قهرمان دوستداشتنی داستانمان داشته باشیم، گزیده نامه هایی که در آن یک ماه که با دنیس در فرانسه و اسپانیا به مانند یک کابوس سپری کرد، برای ویتا نوشت. شاید خوانندگان داستان دوست داشته باشند نامه های ویتا را نیز بخوانند ولی به دلیلی که در ادامه خواهم گفت نمی توانم آن نامه ها را در داستانم بگنجانم. البته شاید اینطور بهتر باشد، چون می توانید طرح نامه های ویتا را به قوه تخیلتان واگذار کنید.
گزیده نامه های ویولت به ویتا:
23 جون 1919
هتل ریتز، پاریس
شنبه
امشب وحشتناک ترین اتفاق افتاد: من به یک نمایش رفتم.... آنجا آن دو «دوست» را دیدم که قبلا در مونت کارلو آنها را دیده بودیم که با هم تانگو می رقصیدند. آنها یکدیگر را می بوسیدند. تو باید آنها را به یاد داشته باشی؟ آنها جدایی ناپذیر بودند.
نمی دانم چرا، این بیش از هرچیز دیگری که تاکنون آزارم داده مرا جریحه دار کرد- فکر اینکه ما جدا هستیم و آنها هنوز می توانند با هم باشند، اوه و آنها می توانند هرچقدر بخواهند به هم عشق بورزند بدون آنکه کسی باشد که آنها را نهی کند. این صحنه، شعله ای شیرین از اشتیاق در من برافروخت: چرا من نباید قادر باشم مانند غالب مردم میلم را ارضا کنم؟ چرا همیشه باید آن را سرکوب کرده، محدود و محرومش کنم؟ این مرا دیوانه می کند.... تو مرا دوست داری، تو آن را به من مدیونی.
یکشنبه
... من خسته ام، آه میتیا، وقتی من فعالانه ناراحت نیستم، من خسته ام، خسته- این تنها مهلتی است که می توانم میان ساعتهای طولانی از بدبختی شدید داشته باشم، وقتی که فکر می کنم... ولی لازم است بگویم؟ تو که می دانی به چه فکر می کنم. تو شعر سالی پرادوم را می دانی که با این بیت تمام می شود: «از ویرانه های کاخ... من کلبه کاهگلی ام را بنا نمودم.» خوب، این کاری است که آنها وادارم می کنند انجامش دهم.
انگار صدایی بی وقفه می گوید: «اندیشه های تو زیادی بزرگ است، افق فکری تو زیادی گسترده است، آرمانهای تو زیادی بلند و مغرورانه است. آنها باید هرس و پیراسته شوند تا با زندگی روزمره متناسب گردند! تو باید به چیزهای مادی پیش پا افتاده قانع باشی: سعی کن درست باشی، اجتماعی، خوش برخورد، ملایم: آنوقت همه با تو خوب می شوند، ولی در غیر این صورت هیچ خبری نیست. عاشق بیرحم، مغرور، وحشی، سختگیر و ستمگرت را فراموش کن. همه آن صفات مشترکی که با هم دارید را به فراموشی بسپار. فراموش کن که شما دو تا ممکن است بهترین و شگفت انگیزترین زندگی دنیا را با هم داشته باشید! فراموش کن که یک شاعر هستی. فراموش کن که یک هنرمندی. فراموش کن که پرحرارت، جوان و عاشق هستی! همه این چیزها را فراموش کن. سعی کن فقط به مهمانیهای ناهار فکر کنی، به لباس، به تجمل، به کامیابی های اجتماعی، به لاس زنی. کوچک باش. تو که خیلی نامحدود بودی. اینطوری خیلی بهتر است: کوچک بودن برداشت می کند.
تو که می خواهی همه هستی ات را به یک عشق تقدیم کنی، کاری چنین احمقانه انجام نده! قلبت را به تکه های کوچک تقسیم کن و هر تکه را به یک آدم متفاوت بده. تاهیتی را با دیویل عوض کن، عشق و شور عاشقانه را با روابط هوس آلود بی عشق، افسانه را با زندگی راحت و بی ذوق... واگنر را با موزارت.
من نمی توانم. من نمی توانم. هیچوقت نمی توانم تا وقتی زنده ام. اوه آزادی ام را به من برگردان و شور زندگی و شادی ام را. زمانی من شاد و خوشبخت بودم، خیلی بی مسوولیت و آزاد. کنون من چه هستم؟ یک دلشکسته بی وجود، چکاوکی قفسی با بالهای چیده شده. من احساس ناامیدی می کنم....
23 جون 1919
نازنین من، من در حالت فروپاشی مطلق قرار دارم. تمام صبح را گریه کرده ام- ساده بگویم نمی توانم جدا از تو تاب بیاورم میتیا. من به دنیس گفتم چرا ناراحت هستم، او اینجا مانده است، اگر امشب نروم تا 6 جولای قطار نیست، پس من امشب باید بروم....
میتیا، تو نمی توانی تصور کنی من در چه حالی هستم. تمام صبح جلوی دنیس با هق هق گریه کرده ام. او هرکاری انجام می دهد تا از ناراحتی من بکاهد. اوه عشق من، من می خواهم تو به سنت ژان دو لوز بیایی، او ما را تنها خواهد گذاشت- میتیا، تو باید بیایی!
من مطمئنم اگر هارولد بداند اجازه می دهد تو بیایی... از او بخواه اجازی دهد به سنت ژان دو لوز بیایی... من قسم می خورم هیچ اتفاقی نمی افتد که به تو کوچکترین حس حسادت بدهد، و دنیس هرچقدر که ما بخواهیم ما را تنها خواهد گذاشت. اگر دنیس حاضر است به خاطر من این فداکاری کند، مطمئنم هارولد هم به خاطر تو این کار را خواهد کرد.
سان سباستین
جولای 1919
اینجا من در دیار تو هستم، میتیا، و در سرزمین همزبان با تو. در برابر این کشور کج خلق، متعصب و سرکش، من با تمام قلبم همدردی میکنم! در برابر این سامانه باشکوه، بی نهایت تحقیرآمیز، که به غریبه ها یا اینکه غریبه ها در موردش چگونه فکر کنند، هیچ توجهی ندارد، و هرگز هیچ تلاشی در این مورد به انجام نمی رساند، اگر بخواهی او را بشناسی، مساعدتهای دوستانه ارائه نمی کند. نه، آن، زحمت شناسایی آن، همه اش برعهده خود توست! آنگاه، برای آنانی که به شناسایی اش نائل می شوند، چه شگفتی های حیرت آوری در آستین دارد!
تو فکر می کنی او سرد و متکبر است، ولی صبر کن تا زمانی که تو را دوست بدارد! آنوقت است که او خرقه سخت و تلخش از سلسله جبال تند و دندانه دار بی رنگ و دشتهای متروک را دور می اندازد. اوه میتیا! او دیگر سرد و بی تفاوت نیست. لبهایش سرخ فام و متبسم است. او میخکی قرمز در گیسویش دارد. او بادبزنی در دست دارد. پاهایش علیرغم میل خودش به پایکوبی آغاز می کنند. رشته کوههای تند و دندانه دار و سردی غم افزای باد ناپدید شده است. درختان انار و پرتقال، و پرحرارت ترین و هوس آلودترین چشم انداز جهان جای آنها را گرفته است – اندلس!
آه میتیا، و اسپانیا خیلی زیاد شبیه توست!
اسپانیا توست، تو، تو! مغرور و خاموش، و دور از دسترس تا وقتیکه – عشق بورزی!
اگرچه من اسپانیا را خیلی خوب نمی شناسم، پرشور به اسپانیا عشق می ورزم!
چقدر ایتالیا به جانب اسپانیا معمولی به نظر می رسد. چقدر پیش پا افتاده! درست شبیه یک زن جوان بداخلاق و جلف... یک زن جوان بداخلاق جلف خوشنما، من اعتراف می کنم که خوشنماست، ولی جای شگفتی ندارد که اسپانیا آنرا دو شقه می کند... خیلی دلم برایت تنگ شده است- هیچوقت تو اینقدر واضح و روشن به نظر نیامده ای. من احساس شخصی را دارم که به خانه ای وارد شده در حالیکه صاحب خانه غایب است...
هتل ریتز، پاریس
14 جولای 1919
فوری
من به پاریس برگشته ام، پاریسی که کنون به عنوان یک زندان به آن می نگرم میتیا. جایی که زمانی برای من نمایانگر همه آن چیزهای بود که از هر چیز دیگر در زندگی لذت بخش تر هستند: عشق، شور زندگی، شادی و آزادی.
من هرگز نمی توانم شادی ام را در لحظه ای که در نوامبر گذشته به پاریس وارد شدیم فراموش کنم: آن اوج همه آمال من بود، اینکه در پاریس باشم، جایی که از وقتی یک کودک بودم آن را از هر جای دیگری بیشتر دوست داشتم! آن شادترین روز زندگی من بود. بعد از آن، زوال، زوال تدریجی و سنگدلانه شرایط آغاز شد. ما در مارچ اینجا بودیم اما تنها نبودیم... آنگاه، آن روز، در حالی که شرایط نوامبربه طرز نفرت آوری کاملا وارونه شده بود. در نوامبر ما با هم بودیم. دنیس آن وقت یک دوست غیر جدی بود، یک بیرونی، یک غریبه. او گاهگاهی با ما ناهار و شام صرف می کرد- مهمان ما بود. آن روز، جایگاه ها معکوس شد. تو مهمان بودی، یک ملاقات کننده- آه خدای من، چقدر مسخره است! و حال بدتر از همه، من در پاریس هستم، تنها با او.
شک دارم فردا بتوانم برگردم: می گویند قطار تکمیل است. اوه خدا می داند، من آسمان و زمین را به هم می زنم تا از این اینجا بیرون روم. این تمسخر آور و تلخ است، زیرا اینجا جایی است که زمانی فکر می کردم الهام آور و زیباست.
درکنار تمام ناشادی ها و بدبختیهایی که بر سر ما نازل شد، میتیا، من همیشه به پاریس به عنوان یکی از سرسخت ترین چیزهایی که می توان آن را برای خود داشت، نگاه می کردم.
آن یک هتک حرمت بود.
پاریس یکی از تابناک ترین ملکوتی های من بود: پاریس نمی توانست به خطا رود... دیگر مکانها ممکن بود خرده شیشه داشته باشند، ولی پاریس نمی توانست.
پاریس مقدس بود، پاریس کمال بود... میتیا، تو هیچوقت درک نمی کنی، همه آن محبتی که هرگز برای هیچ موجود انسانی نداشتم، بی حساب به پای پاریس می ریختم، پاریس همیشه در نظر من زیبا بود؛ در نوامبر دیگر ملکوتی شد.
پاریس و جولیان... جولیان و پاریس... زندگی کولی وار... هیچ مسوولیتی در جهان نبود... من فکر می کردم روزی ممکن است اینجا با جولیان زندگی کنم... ممکن است آپارتمانی در «رایو گوچه» داشته باشیم... اوه! نه فوری! یک اتاق زیرشیروانی برای شروع کافی است. ما کار خواهیم کرد. من جولیان را خوشبخت خواهم کرد... هیچ فداکاریی چنین بزرگ نخواهد بود... ما جوان و بی پول خواهیم بود و بی حد و سخت عاشق یکدیگر.... دو هنرمند... دو انسان آزاد.
و حال، خدا تو را ببخشاید میتیا! من جولیان را از دست دادم. من دیگر هنرمند نیستم و من آزادی ام را باختم! این جنایتی است که تو مرتکبش شدی. خودت را در جای من قرار بده.












