کل نماهای صفحه

۱۳۹۰ شهریور ۱۵, سه‌شنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش سی و یکم



به قلم ویتا عثمانی
ویتا و ویولت دوهفته بیشتر در پاریس نماندند و به مونت کارلو رفتند. همانطور که قبلا نوشتم مادر ویتا در مونت کارلو ویلایی داشت که باغی بزرگ آن را احاطه کرده بود، آنها به آن خانه رفتند و در آنجا مسکن گزیدند، جایی که برایشان یادآور خاطرات دو سفر دل انگیز بود.
چند روزی از آمدنشان به مونت کارلو می گذشت که ویتا به ویولت گفت: «لوشکا، فکر می کنم باید به آنها نامه بنویسیم، مادرم، هارولد و دنیس.»
ویولت با تعجب پرسید: «چرا باید این کار را بکنیم میتیا؟! تو اگر دوست داری برای هارولد نامه بنویس ولی من با دنیس کاری ندارم.»
ویتا خندید، نزدیکتر به او نشست و در حالی که موهایش را نوازش می کرد اظهار داشت: «آنها نباید فکر کنند ما فرار کرده ایم یا در جبهه مقابل آنها قرار داریم. ما باید با آنها دوستانه رفتار کنیم و اگر این کار را نکنیم آنها ما را از هم جدا می کنند.»
«ولی تو همیشه می گفتی فکر می کنی از نجابت به دور است که وقتی با من هستی به نامه های هارولد جواب دهی، به یاد ندارم هیچوقت این کار را کرده باشی به جز آن دوبار که با هم برای او نامه نوشتیم.»
ویتا گفت: «تو چقدر حسودی! من که نمی خواهم برای او نامه عاشقانه بنویسم.»
«من غیرتی هستم، وقتی غیرتی می شوم تمام شب را بیدار می مانم و قلبم به درد می آید. تو هم همیشه دوست داری مرا غیرتی کنی. دیگر برایم مهم نیست، هر طور دوست داری عمل کن، ولی من به دنیس نامه نمی دهم. من از ریاکاری متنفرم میتیا.»
ویتا بلند شد و به اتاق خودش رفت، او برای مادرش نامه ای طولانی و برای هارولد نامه ای کوتاه و خیلی سرد نوشت و برای هر دو توضیح داد که با ویولت در مونت کارلو به سر می برد. سپس نامه ها را در پاکت گذاشت و تمبر به آنها چسباند، اما قبل از پست کردن آنها به سراغ ویولت رفت.
«عزیزم برای دنیس نامه نوشتی؟»
«دلیلی ندارد برای او نامه بنویسم.»
«باید بنویسی، همانطور که من برای هارولد نوشته ام.»
ویولت مصمم بود: «حتی اگر تو بخواهی نمی نویسم.»
ویتا کنار او نشست و گفت: «به دنیس نامه بنویس، اگر ننویسی مجبور می شوم خودم به جای تو برایش نامه بنویسم. لوشکا، عزیزم، من دوست ندارم ما را از هم جدا سازند، من نمی خواهم رفت و آمدهای ما را محدود کنند.»
«میتیا ما باید با هم زندگی کنیم در پاریس دور از لندن و کنت، آنها هم باید آن را بپذیرند.»
ویتا چیزی نگفت، تنها او را در آغوش گرفت و گونه لطیف او را بوسید.
ویولت ادامه داد: «عزیزم، به زودی این روزها تمام می شود و تو به خانه ات برمی گردی، نزد هارولد و بچه هایت، و من، منی که تو را پنجاه بار بیشتر از زندگیم دوست دارم باید لحظه های تنهایی را مثل یک کابوس طولانی تحمل کنم.»
«بدتر از آن لوشکا، اگر برای همیشه ما را از هم جدا سازند، آن وقت چه خواهی کرد؟»
«میتیا، تو می توانی در برابر همه آنها بایستی و مقاومت کنی، تو آن قدرت را داری، من با تمام وجودم به آن ایمان دارم، شهامتش را نیز داشته باش، آنها اگر تو نخواهی هیچ وقت نمی توانند ما را از هم جدا سازند.»
ویتا او را محکمتر در آغوش کشید و گفت: «برای دنیس یک نامه کوتاه بنویس، تنها به او بگو با من در مونت کارلو هستی، او نگرانت می شود. من هم قول می دهم برای نجات تو، برای آزاد کردن تو و خودم هر کاری از دستم بربیاید انجام دهم.»
«برای هارولد چه نوشته ای؟»
«حسادت!»
«من می خواهم بدانم، میتیا نامه را به من بده.»
ویتا عصبانی شد، ویولت را رها کرد و گفت: «تو به چه حقی به من دستور می دهی، من به هر کس دوست داشته باشم نامه می نویسم و هر چه دلم بخواهد می نویسم. تو چرا آزادی را از من می گیری؟»
ویولت گفت: «من معذرت می خواهم عزیزم. حق با توست ولی آنقدر دوستت دارم که می ترسم تو را از دست بدهم، هارولد همانطور که می گویی فقط دوست توست، ولی قبل از این شوهر تو بوده است، تو چهار سال با او زندگی کردی و با او خوابیدی، از او سه تا بچه به دنیا آوردی، به خاطر او به نامه های من جواب نمی دادی، به خاطر او با من سرد شدی، بعد از آن او به تو خیانت کرد در حالی که تو به او وفادار بودی، آن وقت بود که یاد دوست قدیمی ات افتادی و رابطه ما دوباره شروع شد، باز هم با اینکه بیشتر اوقات با هم بودیم، گاه گاهی صحنه هایی می دیدم که آرزو می کردم کاش می مردم و آنها را نمی دیدم، روزی به لانگ بارن آمده بودم و هارولد آنجا بود و شما را دیدم که آنچنان صمیمانه در باغ قدم می زدید که برای یک لحظه فکر کردم دست تو دور گردن او حلقه شده است، قسم می خورم که اگر آن صحنه ای که تصور کردم واقعیت داشت همانجا خودم را می کشتم. من خیلی تو را دوست دارم، من تو را فقط برای خودم می خواهم میتیا. من هیچ وقت تو را محدود نکردم، به یاد داری برایت نوشتم تو کسی هستی که نمی توان او را به یک عشق محدود کرد، هر کسی باید به اینکه معشوقه توست افتخار کند حتی اگر پس از مدتی دورش بیندازی و فراموش کنی و با آدمی تازه عوضش کنی. وقتی آن را می نوشتم دستانم می لرزید، از تصور اینکه روزی برسد که تو مرا دور بیندازی و یکی دیگر را جایگزین کنی مو بر بدنم راست می شود، ولی با این حال برایت نوشتم، همیشه فکر کرده ام نباید تو را دربند کنم، تو که باید آزادترین آدم در جهان باشی. چطور می توانم ببینم هارولد، هارولدی که حتی لیاقت آن را ندارد که چکمه های تو را بلیسد چنین بر تو نفوذ داشته باشد؟ تو، تو که همیشه در موردت به عنوان سرسخت ترین و سلطه جوترین آدمی که می شناسم فکر کرده بودم، تو در برابر او رام شدی، مرا رها کردی تا به او در پاریس بپیوندی، با اینکه می دانستم، یقین داشتم تو آن را نمی خواهی. تو هارولد را دوست داری، شاید بیشتر از من... ولی او لیاقت تو را ندارد.»
ویتا گفت: «تو حسود هستی لوشکا، من در مورد تو و دنیس حسادت نمی کنم، اگر اصرار داری نامه هارولد را بخوان، چیزی در آن نیست که بخواهم آن را از تو پنهان کنم. ولی عدم اعتماد به یکدیگر، حسادت بی مورد، خیلی بد است، دوستی ما را خراب می کند.»
ویولت که آرام شده بود اظهار داشت: «حق با توست میتیا ولی خود تو هم به وقت خودش خیلی حسود هستی، هر چه در من وجود دارد در تو هم وجود دارد.»
ویتا خندید و گفت: «برای دنیس نامه بنویس و بعد از آن حرفهای خیلی مهمی با تو دارم.»
ویولت قبول کرد. او نامه ای سرد و مختصر برای دنیس نوشت و آنرا بدون آنکه در پاکت بگذارد تحویل ویتا داد، ویتا بلافاصله آنرا خواند، ویولت لبخند زد و اظهار داشت: «اگر به من کاملا اعتماد داشتی آن را نمی خواندی.»
ویتا گفت: «من به تو ایمان دارم لوشکا، ولی ترسیدم در آن چیزی از رابطه مان گفته باشی که نباید الان بگویی.»
ویتا نامه ها را پست کرد، سپس نزد ویولت برگشت و اظهار داشت: «کتابمان تمام شد، جولیان جزیره ها را به دست می آورد و اوا و جولیان در آفروس با هم زندگی می کنند اما هیچوقت ازدواج نمی کنند چون اوا، اوای عجیب و سنت شکن من از رسم دیرین ازدواج نفرت دارد.» آنگاه کتابش را به ویولت داد. ویولت در حالی که آنرا ورق می زد گفت: «آنرا چاپ می کنی؟»
ویتا مصممانه پاسخ داد: «قطعا.»
ویولت پرسید: «در مورد طرح روی جلد چه فکر می کنی؟ هنوز با آن طرحی که سه ماه پیش به تو دادم مشکل داری؟» [تصویری که در بالا ملاحظه می کنید.]
ویتا جوابش را نداد. ویولت ادامه داد: «عزیزم، من خوب روی آن کار می کنم، نهایت تلاشم را می کنم که چیزی خوب از آن دربیاورم که شایستگی کتاب تو را داشته باشد. میتیا نگاه کن: درست شبیه جولیان است، قد بلندش و دولا راه رفتنش خیلی شبیه توست، دقیقا مثل تو، دولا راه رفتنش ناشی از سستی است و نه از تواضع. ببین آنها زیر یک تیر چراغ برق در پاریس هستند، جولیان می خواهد یک نخ سیگار روشن کند و اوا او را به عقب می کشد تا توجه اش را به چیزی دیگر جلب کند. نگاه کن زاویه های بدنشان چقدر متباین هستند، و وقار و تمرکز جولیان بلندبالا با آن دست و پاهای شل و ولش چقدر با خودسری و هوس اوا تناسب دارد، اوایی که از اینکه جولیان حتی جذب یک نخ سیگار هم شود منزجر است.»
ویتا خندید.
ویولت ناامیدانه گفت: «آن را دوست نداری؟»
ویتا پاسخ داد: «نه، دوستش دارم، طرح زیبایی است، ولی فکرش را بکن کتاب نوشته ویتا سکویل وست، طرح روی جلد از ویولت کپل، بعلاوه هم شخصیتهای کتاب و هم طرح روی جلد این همه شبیه اوا و جولیان واقعی هستند. مادرم خیلی عصبانی می شود.»
ویولت با خونسردی اظهار داشت: «مادر من هم خیلی عصبانی می شود ولی اشکالی ندارد، همین حالا هم اسم من و تو نقل محافل اشرافی های انگلستان است.» آنگاه کمی سکوت کرد و ادامه داد: «میتیا، به یاد داری اولین بار که با هم در آن مهمانی رقصیدیم؟ کسی باورش نمی شد ویتا سکویل وست رقص بلد باشد، آن وقت برایت مهم نبود در موردت چه بگویند، فقط به من فکر می کردی.»
ویتا شروع به نوازش موهای ویولت کرد، او پس از یک سکوت طولانی گفت: «آن وقت هنوز زیاد به تو دل نبسته بودم لوشکا، فکر می کردم شاید یک هوس زودگذر باشد، مثل رزاموند. تو می دانی زمانی چقدر دوستش داشتم.»
«بله می دانم.»
ویتا ادامه داد: «مدتی کوتاه طول کشید و بعد تمام شد، الان حتی به ندرت او را می بینم، ماهها می گذرد و برایم مهم نیست او کجاست، در چه حال است. اوایل رابطه مان فکر می کردم هم خودم، هم تو بعد از مدتی از این بازی خسته می شویم، من به خانواده ام برمی گردم تو هم جایی دیگر مشغول می شوی، فکر می کردم اگر خانواده ها ما را از هم جدا سازند زیاد مهم نیست، من می توانم بدون تو ادامه دهم. اولین تابستان را به یاد داری؟ بیشتر در سفر به سر بردیم، آن وقت روز به روز دلبستگی ام نسبت به تو ژرفای بیشتری پیدا می کرد و من خودم درک نمی کردم که در درون من، در قلب من چه در حال رخ دادن است، فکر نمی کردم روزی رابطه ام با تو چنین عمیق و طولانی شود. وقتی ازدواج کردی با خود گفتم دیگر تمامش می کنم، ولی نتوانستم. من تو را دوست دارم، خیلی متفاوت، از اول نباید تو را با رزاموند مقایسه می کردم، چون تو از همان آغاز برای من متفاوت بودی، وقتی تو را پیدا کردم شش سال بود که با رزاموند همبازی و همدرس بودم ولی تو اولین کسی بودی که او را دوست خود نامیدم اولین کسی که برایش شعر سرودم، اولین کسی که مرا به هیجان آورد.»
ویولت سرش را بر شانه ویتا قرار داد، ویتا او را بوسید و ادامه داد: «من نمی توانم مثل گذشته ها باشم در حالی که می دانم هر حرکت نابجا از طرف ما می تواند آینده ما را خراب کند. تو محبوب من هستی، ولی لزومی ندارد آن را همه جا اعلام کنم. فرض کن ما بخواهیم با هم زندگی کنیم، وقتی هنوز برای آن آمادگی نداریم نباید آن را به دیگران بگوییم، قدری پنهانکاری برای رسیدن به آنچه دوست داریم لازم است.»
ویولت چیزی نگفت، تنها ویتای محبوبش را بوسید.
ویتا بلند شد و اظهار داشت: «لوشکا، من امروز باید به دختردایی ام سر بزنم، آنجا زیاد نمی مانم، زود برمی گردم.»
ویولت گفت: «دختردایی ات را دوست دارم، حس می کنم او بیشتر از برادرانش که در پاریس زندگی می کنند کولی است.»
ویتا گفت: «کاش در انگلستان خویشاوندی مثل او داشتم.»
ویولت خندید و اظهار داشت: «همین که انگلستان توانسته دو آدم وحشی مثل من و تو آن هم در یک قرن پرورش دهد خودش خیلی عجیب است، بیشتر از آن از کشور متمدنی مثل انگلستان نمی توان انتظار داشت.»
ویتا خندید و گفت: «سافوی پاریس را فراموش نکن، او هم سومین یا بهتر بگویم اولین وحشی انگلستان در عصر ما بود.»
ویولت اظهار داشت: «اگر منظور تو رنه ویوین است باید بگویم او با ما تفاوت داشته، او وقتی بچه بود از انگلستان خارج شد...»
ویتا خندید، او را بوسید و بیرون رفت.
این داستان ادامه دارد...



شرح تصویر: جولیان و اوا. اثر ویولت کپل ترفیوسیز. سپتامبر 1919

۱۳۹۰ شهریور ۴, جمعه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش سی ام



به قلم ویتا عثمانی
طولانی ترین نامه عاشقانه ویتا برای ویولت

قبل از این چند بار به کتابی که ویتا با کمک ویولت در مورد رابطه عاشقانه شان می نوشت اشاره کردم، آنها وقتی در مونت کارلو بودند آن را به پایان رساندند. کتاب شامل سه بخش است: جولیان، اوا، آفروس.
چهار سال پیش بخشهایی از این کتاب را ترجمه کردم، و از آنجا که نامه های عاشقانه ویتا از بین رفته اند و در کنار نامه های ویولت نمی توانستم آنها را ذکر کنم، دوست دارم در عوض قطعه ای از بخش آفروس کتاب را در اینجا نقل کنم:
غزل روزهای اولیه عشق ورزی آنها، واضح، پاک و شیرین برفراز بهارخوابهای آفروس صفیر زد.پیرامون آنها همراه با جوانی آنها قدم به درون توطئه ای سرورآمیز نهاد. در میان آسمان آرام و دریا، جزیره با درخشندگی آرمیده بود؛ گویی آزادانه معلق بود، بسان یک رنگین کمان، رنگین و با افسون انزوایش، مسحور. حبابهای آشنا که در اطراف تخته سنگهای همیشگی شکسته می شدند، با حاشیه قیطانی سپیده دم به وسعت قلمرویی سحرآمیز معنا می یافتند. خلوت و زیبایی، ماورای تمام رؤیاهای عاشقان به آنها ارزانی شده بود. آنها اطمینان حاصل کرده بودند که هیچ مزاحمی نمی تواند آشفته شان سازد –چنین مزاحمانی نگه داشته می شدند تا در نبردی نیرومند و صریح مغلوب گردند- هیچ مزاحمی از دنیای بیرونی مگر آنها که به مدد بالها از راه می رسیدند، در حالی که به سرعت از آسمان فرود می آمدند، برای لحظه ای بر جزیره، آن جایگاه غیر مداوم در آغوش دریا، درنگ می کردند و دوباره با بانگ و خروشهای بی قرار به پرواز در می آمدند. پرندگان دریا تنها آشوبگران آرامش و صفای آنها بودند. در سایه درختان زیتون یا سایه کاج ها و صنوبرهای کوتاه قامت، کاجها و صنوبرهایی که مخروطهای کوچکشان بسان گلوله های سیاه رنگ مخملین با نقش و نگارهای شفاف شاخه ها همچون تزئینات سنگی پنجره های گوتیک، در مقابل آسمان آویزان بودند، آنها با تنبلی دراز می کشیدند، در حالی که مرغان نوروزی را نظاره می کردند و ابرهای کوچک سپیدفام که تقریبا همیشه آسمان نیلگون بواسطه آنها منقش بود. سکنه جزیره در هماهنگی با طبیعت، همچون درختان، صخره ها و تخته سنگها یا رمه های سرگردان گوسفندان و گله های بزغاله ها، درآمیخته بودند. اوا و جولیان با حس کنجکاوی و حیرت مواجه نمی شدند، تنها با رضایت و سکوت روبرو بودند. روز به روز همانطور که آنها از جاده دهکده عبور می کردند که در مسیرهای مال رو سرگردان گردند تا آنگاه که به درون آفروس درآیند، با لبخندها، دعا و صمیمیتی مواجه می شدند که بسان سایه درختان و آوای دلنشین ریزش آب، مسلم و تسلی بخش بود؛ و هر شب، هنگامی که آنها تنها با هم در سرایشان مسکن می گزیدند، سرایی تاریک که با ستارگان مسقف بود، منزلی آرام و خاموش که آوایی مگر صدای حرکت مواج فواره سکوت آن را درهم نمی شکست، آنها می توانستند باور کنند که با دستانی نامرئی مواظبت می شوند، در جزیره، جایی که با اختیار مطلق و قدرت منفرد حکمفرمایی می کردند.
آنها خودشان را تسلیم عشق ورزی افسانه ای نمودند. جولیان به راستی اما مردد می کوشید، ولی اوا با تمام توانایی ذاتی اش، با حق شناسی، نخیر، پرسروصدا به پیش می راند، در حالی که بابت شکیبایی اش، طلب پاداش می نمود و خواستار حقوقش بود. او از به کنار افکندن قیدها و موانعی به وجد می آمد که اگرچه مصممانه آنها را تا جایی که امکان داشت تجاهل می کرد، همواره او را با حضور پنهانشان آزرده می ساختند. سرانجام او توانسته بود عقیده اش در زیستن به خاطر و به جانب محبوب در دنیایی از زیبایی، جایی که مادیات اجازه ورود نداشتند را به کمال برساند. در چنین رؤیایی، چنین خلسه ای از انفراد، آنها به طرزی حیرت انگیز در چشمان یکدیگر، قهرمان بودند. اوا تمام حوزه تفاوت، شگفتی و یکتایی اش را بر جولیان آشکار ساخت. با وجود تمام صمیمیت آنها به معنای انسانی، بعضی اوقات جولیان با وحشتی نشاط انگیز به این احساس دست می یافت که دارد در مجاورت یک پریزاد زندگی می کند، آفریده ای که به طور تصادفی از مستوایی دیگر سرگردان شده است. اخلاقیات ناچیز و عطوفت و محبت نوع بشر برای اوا هیچ معنایی در بر نداشت. آنها به طور پیوسته با زبانه آتش ویرانگر آرمانهای خود او می سوختند. حال جولیان به صورتی انکارناپذیر درک می کرد که اوا تمام عمرش را بی هیچ تماسی مگر تماس ظاهری با محیط اطرافش زیسته است.
شهوت پرستی اوا که حتی در گزینش هنرهایی که او دوست می داشت خودش را فاش می ساخت، نشانی از شایستگی او برای اشتیاق شدید انسانی را ظاهر می ساخت. جولیان غریزه اوا را ملاحظه کرده بود که خود را برای لذت او می آراست؛ جولیان بر تزکیه و تهذیب مشکل پسند و نکته گیری مغرورانه ای آگاهی یافته بود که اوا با آنها، بدن خودش را محاصره می کرد. جولیان به غریزه پیشرفته تر اوا این نشان شایستگی را داده بود که سلوک عاشقانه آنها را به هنری زیبا، لطیف و ناب بدل سازد. اوا ارج و بهای مدارا و خودداری اش، گریز و تجاهلش، و ارزش بی پروایی تند و غیرمنتظره اش را به جولیان آموخته بود. جولیان هرگز کشف نکرد، و از آنجا که کمتر از اوا، اپیکوری و خوشگذران نبود، هیچوقت جستجو نکرد که دریابد اصول اخلاقی اوا تا کجا جبلی و ناخودآگاه یا تا کجا تعمدی و سنجیده هستند. هر دو آنها به آرامی و سکوت، مستوری قدری ناچیز راز و معما را برای ملایم ساختن تندی خودآشکارسازی شان محترم می شمردند.
جولیان شهامت آنرا نداشت که از صداقت و راستی ناخویشتن دار یاری بطلبد تا ارزشها را میان پیوستگی جسمانی و نزدیکی روحی آنها تقسیم کند.
این چه بود، این قید و زنجیر شهوت؟ آنقدر مادی و جسمانی، باز هم آنقدر الزام آور، آنقدر اجباری، گویی می رفت تا تقریبا یک پیوند و ایجاب روحانی شود، و نه تنها یک نیاز جسمانی؟ آنقدر ناپایدار و باز هم آنقدر عودکننده؟ بسان یک شعله خاموش می گشت تا دوباره زنده شود؟ آنچنان بی اهمیت، آنچنان وقیحانه پیش پا افتاده، ولی در عین حال صمیمیتی چنان دقیق، محکم، کمیاب و تحریردار را بوجود می آورد؟ آن جادویی که در اوقات تابش آفتاب دستهای آنها را بسان پروانه هایی که دسته جمعی بال و پر می زنند به سوی هم می کشید ودر ساعات شب، رها از سلطه و تسلیم آنها را به هم پیوند می داد؟ آن افسونی که آن پرورش محتاط، فردی و موروثی را کنار می زد و غروری را با غروری دیگر جایگزین می کرد؟ آن راز دونفره منحصر به فرد؟ آن جریان آنها را با چنان نیروی کیهانی با هم لگدمال می کرد که در حصار چنبره جوهر شکننده و فانی بشری، تندباد قانونی سنگدل از طبیعت، خشم آلود هجوم می آورد؟آنها نسبت به یکدیگر هیچ شفقتی نداشتند. مقصود آنگونه شفقتی است که ممکن بود در رابطه ای بخزد که آنها در آن همدستی می کردند در فنا شدن، با گزینش سکونت در هوای پاک و پرمایه قلل کوهستان، با اجتناب از سهولت وادی ها. خشونت و جور هرگز خیلی دور، خارج از رؤیت نبود. آنها با مناعت و سرافرازی عشق می ورزیدند، با شعله ای از شور عشق که هر چیزی را جز آن اصل جبلی لاینفک عشق، آن اشتیاق و هیجان شدید آرمانی را از عشقشان می زدود.
جولیان در حالی که دستانش را دراز می کرد و انگشتانش را در گیسوان لطیف اوا فرو می برد تا آنها را در نرمی آن گیسوان تعمید دهد، اظهار داشت: «من با یک مائناد زندگی می کنم.»از پناهگاه ناهموار قصبها و بوریا، که آن موقع آنها در آنجا در میان تاکستانهایی با ردیف بهارخوابها وقت گذرانی می کردند، گلبندهای درختان مو و برگهای پهن به رنگهای زرد و قرمز روشن، زیبایی، فریبندگی و ظرافت هماهنگ اوا را همچون الماسی مشعشع در برابر آفتاب قاب می گرفتند. سایه های قشنگ ملیله دوزی تاکها، زمین را منقش می نمود و مارمولکهای چابک بر حصارهای ناهموار بهارخواب، به سرعت در تکاپو بودند.
جولیان در حالی که افکارش را دنبال می کرد، گفت:
«تو هیچوقت آرزوی دیگر زنان را در سر نداری... ثبات؟ خانه ای مشترک با من؟ هیچگاه به چنین خواسته ای اشاره نکرده ای؟»
اوا پاسخ داد: «پابندها، من همیشه از دارایی و ثروت بیزار بوده ام.»
جولیان برای مدتی طولانی در او دقیق شد، در حالی که به او می اندیشید، با گیسوانش بازی می کرد، انگشتانش را در انبوه موجدار آن می گنجاند، گونه اش را بر لطافت نازک و شیرین گونه او قرار می داد و می خندید.
سپس اظهار داشت: «پریزاد من، حوری بسیار زیبای من.»
اوا آرام دراز کشیده بود، دستانش را پشت سرش حلقه کرده و نگاهش به جولیان بود، آنگاه که جولیان ادامه داد تا جملات بی ربط و گسسته اش را بر زبان آورد.
«اوای هراکلئون کجاست؟ نقابی که تو پوشیده بودی! من تنها بر پوچی ناچیز تو اصرار می کردم و تو بخاطر غرورت هیچ دفاعی نمی کردی. والاترین مباهات مستتر! پاکدامنی و نجابت افسانه ای ذهن! روح معتبر و دست نخورده، نزد همه همین است. مصون، هتک حرمت نشدنی. کمیاب ترین و لطیفترین خودداری! فراتر و منزه تر از عوامیت، پستی و وحشیگری انبوه مردم! اوای من...»
او دوباره شروع کرد:
«آنقدر کمیاب، آنقدر استثنایی، آنقدر لطیف، آنقدر پاکدامن، آنقدر بی آلایش به من تعلق دارد. ماورای آرزوهای فناپذیر. تو به همه رخصت دادی در مورد تو بد قضاوت کنند، خود من هم شامل می شوم. تو لبخند زدی، نه حتی با دقت و توجه، مبادا تو را لو دهد، و هیچ نگفتی. تو خودت را کنار کشیدی. تو زندگی ظاهری ات را به کمال رساندی. آن مشرب بابصیرت، آن شوخ طبعی عمیق... نمی توانستم فکر کنم تو سطحی و کم مایه هستی –و نه همه آن تظاهر و خودنمایی تو می توانست راز و معمای تو را پنهان دارد- ولی ممکن است من بخشوده شوم، من گمان می کردم تو در هر چیزی مگر شیطنت، شرارت و بدجنسی، سطحی و کم مایه هستی. من برای تو پیش بینی کردم» -او خندید و ادامه داد- «حرفه مهمی به عنوان یک ویرانگر مردان. یک فاحشه بزرگ. اما در عوض تو را یک عاشق بزرگ و بسیار خوب یافتم. یک عاشق بزرگ.»
اوا گفت: «اگر هم بدجنس و شیطان باشم، عشق من در برابر تو از بدجنسی و شیطنت فراتر می رود؛ آن جلوی هر گناه و تقصیری را می گیرد.»
جولیان برای لحظه ای صورتش را میان دستانش قرار داد.
«من به تو ایمان دارم، من این را می دانم.»
اوا در حالیکه راست می نشست و موهایش را از چشمانش کنار می زد اظهار داشت: «من شیوه دیگری برای عشق ورزی نمی شناسم،» او ادامه داد: «من بی ریا و وفادار هستم. این عشقی خودپسند است. من برای تو جان می دهم، با خوشحالی، از روی میل، بدون ذره ای تأمل، ولی ادعایی را که نسبت به تو دارم برای هیچکس و هیچ چیز قربانی نخواهم کرد. همه آن افراطی است. من مطالبات هنگفتی دارم. من بایستی تو را دربست برای خودم داشته باشم.»
جولیان سربه سر او گذاشت:
«تو ازدواج با مرا قبول نکردی.»
اوا جدی بود.
«آزادی، جولیان! رمانس! دنیا پیش روی ماست تا موافق میل در آن سرگردان شویم؛ نمایشگاه هایی تا در آنها پایکوبی کنیم، مردمان ناشناسی که مصاحبشان شویم، تا لبخند را در چشمان آنها نظاره کنیم و "عاشقان" آزاده و بامدارایی که بر لبهایشان پرورده می شوند. تا پوزه آداب دانی را به خاک بمالیم، تا کرسی ای که بر آن جلوس کرده را برباییم! چه کسی از آنها با تمام آن حواس پنجگانه شان خواهد توانست اسب تندرو خدایی را به ارابه چاپار افسار کند؟»
به نظر جولیان آمد که اوا با تشعشع و پرتویی باطنی و فرامادی منور شده است، نوری که از چشمانش می تابید و حقا باشکوه و پرمایه در تبسمش مشتعل و سرخ فام بود.
او اظهار داشت:
«ولگرد! آیا زندگی یک کارناوال طولانی است؟»
«و یک صداقت و راستکاری طولانی. من ترا پیش روی جهان از آن خود خواهم دانست و نارضایتی آن را طلب خواهم کرد. من ترا آزاد خواهم کرد... نه، وقتی از من خسته شدی ترا ترک خواهم کرد. من بالهای طلایی عشق را نخواهم چید. ترا با پیمانها نخواهم رنجاند، که ترا تهدید به نقض عهد نمایم، به زور از تو سوگندی بستانم که هر دو باید بدانیم تنها ادا شده تا شکسته شود. ما آن را برای میانسالی باقی خواهیم گذاشت. میانسالی... به من گفته شده چنین چیزی وجود دارد؟ بعضی اوقات فربه است، بعضی اوقات رنگ پریده، یقینا همواره مایه افسردگی است! ممکن است معقول، کامیاب و خشنود باشد. بعضی اوقات، به من گفته شده حتی عشق می ورزد. ما جوان هستیم. جوانی!» در اینجا صدایش را پایین آورد، «بالدار، آسمانی، خدایی و مقدس.»
وقتی جولیان در مورد جزیره ها با اوا صحبت می کرد، او گوش فرا نمی داد، اگرچه جرأت نمی کرد جلوی جولیان را بگیرد. جولیان صحبت می کرد، می کوشید او را علاقمند سازد، تلاش می کرد تا در او اشتیاق و هواخواهی برانگیزد. جولیان در حال گفتگو همواره چشمانش را به دریا می دوخت چون غریزه ای غامض به او هشدار می داد نگاهش را به سوی رخساره اوا منحرف نکند؛ گاهی اوقات آنها در میان تاکها بودند، تاکهایی که در سرخی برنزی و کهربایی ماه سپتامبرشان به شرابی می مانستند که از ثمره آنها روان بود، و از آنجا دریا سوسو می زد، زمخت و بیرحمانه آبی در میان آن برگهای پرتب و تاب، دریا که به درون حصارهای هموار صدفی تموج داشت؛ بعضی وقتها آنها بر صخره های سطوح پایینی بودند، در یک روز بادخیزتر، وقتی که طره های سپید از خیزابها بالا می جهیدند و حبابهای ریز با شدتی قیطانی در برابر جزیره بر کناره کم ژرفای سبزرنگ درهم می شکستند؛ و گاهی وقتها پس از هوای گرگ و میش غروب، آنها به بالای بهارخوابهای زیتونی می رفتند زیر نور ماه که از میان درختان در دنیایی بطور غریب خاکستری و نقره ای بالا می رفت، دنیایی بطور غریب و متباین بی نصیب از رنگ. جولیان همچنانکه بر زمین دراز کشیده بود، سخن می گفت در حالیکه دستانش سخت به خاک آفروس فشار وارد می کرد. تماس با آن به جولیان شهامتی می بخشید که به آن نیاز داشت... او سرسخت و خودسرانه سخن می گفت؛ در نخستین هفته با آتش الهام، پس از آن با استقامت وفاداری. این سخنگویی های تک نفره همیشه به یک نحو به پایان می رسید. جولیان نگاهش را از دریا به رخساره اوا می دوخت، سخنش را از وسط متوقف می ساخت و بطور غیرمنتظره به سوی اوا می شتافت و گیسوان او، گلوی او و دهان او را هدف بوسه هایش قرار می داد. آنگاه اوا مسرورانه و با خوشگذرانی بسوی او برمی گشت، و در میان بازوان او انعطاف می یافت و بزودی زیبایی و ظرافت گفتار زمزمه گر او، جولیان را دوباره افسون می کرد، تا وقتی که برفراز لبهای اوا، منازعه آفروس را به دست فراموشی می سپرد.
این داستان ادامه دارد...

۱۳۹۰ شهریور ۲, چهارشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش بیست و نهم




به قلم ویتا عثمانی


روز بعد ویتا و ویولت به فولکستون رفتند، تا از آنجا با کشتی به فرانسه بروند، آغاز سفرشان زیاد دوستداشتنی نبود چون ویولت سخت مریض شد و آنها مجبور شدند شب را در فولکستون بمانند، ولی همین که به پاریس رسیدند همه چیز عوض شد. ویتا که قبلا قصد داشت در پاریس با هارولد دیدار کند چنان تحت جذبه ویولت و خاطرات شیرین پاریسی شان قرار گرفت که از آن ملاقات منصرف شد. ویتا بعدها در مورد آن نوشت: «ما درست مثل سال قبل زندگی می کردیم، زندگی در کافه ها، تئاترها و "جولیان". هیچ از عشق، غم خواری و علاقه مان نسبت به یکدیگر کاسته نشده بود، بلکه برعکس بیشتر از سال قبل به هم علاقمند بودیم. حتی از اشتیاق من به حس آزادی که این زندگی در برداشت، هیچ کم نشده بود. من در بلوارها با پوشش مردانه پرسه می زدم، همانطور که در پیکادلی اولین بار قدم زدم، من با همان ظاهر در کافه ها می نشستم و قهوه می خوردم و مردم را تماشا می کردم که در رفت و آمد بودند؛ بعضی اوقات اشخاصی را می دیدم که آنها را می شناختم و در شگفت بودم که آنها چه فکر خواهند کرد اگر واقعیت را در مورد این پسر دست و پا چلفتی و تنبل بدانند که سرش را با نوار زخم بسته است و اگر او را بشناسند و بدانند او همان زن تقریبا اهانت آمیز و مغروری است که شاید در یک مهمانی شام یا یک مجلس رقص با او ملاقات کرده اند؟»
آنها پس از پاریس به مونت کارلو رفتند تا از آنجا به یونان بروند. ویتا نوشته است: «مونت کارلو دیگر ملکوت بود... بازگشت به مونت کارلو، جایی که قبلا در آن اوقات خیلی شادی گذرانده بودیم... ما کنار پنجره های قدیمی و آشنای آنجا می ایستادیم و از ورای آن پنجره های باز روشنایی روز را نظاره می کردیم، و خاموشی شب و دریا، به راستی آن یکی از آن لحظه هایی بود که آدم باور می کند فقط برای خوشبختی مطلق و حس شادی زنده است.»


این داستان ادامه دارد...
شرح عکس: جنت مک تیر در نقش ویتا (نشسته) و کاترین هریسون در نقش ویولت (ایستاده).

۱۳۹۰ شهریور ۱, سه‌شنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش بیست و هشتم






به قلم ویتا عثمانی
ویتا همانطور که به دنیس قول داده بود، ویولت را به خانه اش در ساسکس برگرداند، اما خودش نیز آنجا ماند. او طبق معمول همه اوقات به جز آخر هفته ها را با ویولت می گذراند. آنها با هم بخشهای پایانی کتابشان را می نوشتند. ویولت در مورد سفر دیگر اصرار نمی کرد، تا آنکه روزی ویتا گفت: «فکر می کنم وقتش رسیده است.»
«منظورت چیست میتیا؟»
«فکر می کنم وقتش رسیده تا به یونان برویم. من باید سیسیلی و لزبوس را ببینم، کتابمان در مورد یونان است، آفروس همان لزبوس است.»
ویولت که مشتاق این سفر بود لبخند زد و گفت: «خیلی وقت بود منتظر بودم این را از تو بشنوم. هر وقت تو بخواهی من آماده ام.»
ویتا گفت: «من امشب به لانگ بارن می روم. اگر بتوانم برای پس فردا بلیط تهیه کنم خوب است.»
ویولت خندید و گفت: «فردا هم می توانیم برویم.»
«نه، من نمی توانم. ما اول به فرانسه می رویم، پاریس. تو پاریس را خیلی دوست داری، من هم خاطرات قشنگی از آن دارم.» آنگاه کمی مکث کرد و سپس ادامه داد: «البته همه آن خوب نیست، ازدواج تو، سفرت با دنیس به آنجا... چقدر برای من سخت بود.»
ویولت او را بوسید و گفت: «مرا ببخش میتیای محبوب من، من اشتباه کردم، من با آن ازدواج تو را و خودم را اذیت کردم، من نباید آن کار را می کردم، من خیلی پشیمانم.»
ویتا چیزی نگفت، تنها با اشاره سر حرفهای ویولت را تایید کرد. ویولت ادامه داد: «عزیزم، من اشتباه کردم ولی قول می دهم از حالا به بعد کاری نکنم که کمترین نارضایتی برای تو به دنبال داشته باشد. عهد می بندم هرطور تو دوست داری عمل کنم. قول می دهم.»
آنگاه دست ویتا را در دست گرفت و آنرا نوازش کرد. ویتا لبخند زد، دست او را فشار داد و گفت: «دستان تو چقدر نرم و کوچک هستند. انگار یک پرنده کوچک را میان انگشتانم فشار می دهم.» آنگاه خندید.
ویولت پرسید: «تو این کار را خیلی دوست داری محبوب من؟»
ویتا در حالی که گونه ویولت را نوازش می کرد گفت: «من با تو بودن را دوست دارم پریزاد من.»
آنگاه با تردید ادامه داد: «لوشکا، تو چقدر پول داری؟»
ویولت گفت: «برای سفر یونان به قدر کافی پول دارم عزیزم.»
«نه، من خودم هم پول دارم، خوشبختانه رمانم خیلی خوب فروش داشته است، ولی لوشکا، فکر می کنم از حالا به بعد بهتر است سعی کنی پولهایت را نگهداری، ما آنها را لازم داریم.»
ویولت خوشحال شد، حدس زد ویتا می خواهد یک زندگی مستقل ترتیب دهد. لبخند زد و پرسید: «برای چه کاری لازم داری؟»
ویتا گفت: «الان چقدر داری؟»
«فکر کنم بیشتر از چهارصد پوند.»
ویتا لبخند زد و گفت: «عالی است، آنها را فردا، قبل از سفر، به حساب من منتقل کن.»
ویولت گفت: «حتما این کار را می کنم ولی هنوز نمی خواهی بگویی برای چه کاری آنها را لازم داری؟»
ویتا خندید و گفت: «مهم نیست، بعدا می فهمی.» آنگاه ویولت را در آغوش کشید و گفت: «من باید بروم، امشب تنهایی برایم سخت است، ولی برایت نامه می نوسیم پری دوستداشتنی من.»
«برای من سخت تر است محبوب شیرینم، سعی کن فردا بیایی. منتظرت هستم.»
«فردا می خواهم به دیدن مادرم بروم، شاید سفر ما طولانی شود، حتما باید مادرم را ببینم.»
«حق با توست میتیا، اما امیدوارم مادرت با سفرمان مخالفت نکند.»
ویتا لبخند زد و گفت: «مخالفت هم بکند باز به سفر خواهیم رفت، ولی سعی می کنم او را قبل از رفتن راضی کنم.» آنگاه کت، کلاه و چکمه هایش را پوشید، ویولت را بوسید و بیرون رفت.
ویتا روز بعد به لندن رفت. ابتدا بلیط قطار را تهیه کرد و سپس به خانه مادرش رفت. او به مادرش گفت: «من فردا به فرانسه می روم.»
مادرش با لهجه فرانسه اش پرسید: «تنها می روی؟»
«نه، با ویولت می روم.»
لیدی سکویل گفت: «ویولت حالا یک زن ازدواج کرده است، او نباید با تو سفر کند.»
ویتا اظهار داشت: «سفر ما طولانی نخواهد بود، هارولد را هم می بینم، خیلی وقت است او را ندیده ام.»
لیدی سکویل با صدای بلند گفت: «نه، تو نباید بروی، دیگر با ویولت تمام کن، او شوهر دارد...»
«مادر، او دنیس را دوست ندارد، او فقط مرا دوست دارد.»
«پس چرا با دنیس ازدواج کرد؟»
«چون مجبورش کردند.» مکث کرد و سپس ادامه داد: «مادر، بگذار یک اعتراف کنم من او را دوست دارم، از وقتی یک بچه کوچک بود خیلی بیشتر از یک دوست معمولی دوستش داشتم اما همیشه سعی می کردم احساسم را از او و دیگران پنهان کنم، حتی خودم آن را انکار می کردم، ولی این حس همیشه بوده، یک حس دوست داشتن عجیب همراه با حس مالکیت، همیشه ویولت را متعلق به خودم دانسته ام، فقط متعلق به خودم. چطور بتوانم تحمل کنم او به نام شخص دیگر باشد؟»
«نگذار کسی این را بداند. ویتا، اگر تو یک مرد را جز هارولد دوست داشتی اشکالی نداشت، ولی دوست داشتن یک زن، آن هم به این صورت جالب نیست. اگر می خواهی عاشق زنی باشی خوب عاشق من باش.»
ویتا خندید و گفت: «شما خیلی خوب هستید مادر، من شما را خیلی دوست دارم.»
لیدی سکویل ادامه داد: «ویولت را فراموش کن، عزیزم من تو را درک می کنم، تو مثل من هستی، پرحرارت، ولی هارولد سرد است، نمی تواند تو را راضی کند. اشکالی ندارد، تو با کسی باش که تو را راضی کند ولی نه یک دختر، یک مرد انتخاب کن! زن سالم که با یک دختر معاشقه نمی کند!»
«مادر، شما هیچی در مورد من و هارولد و ویولت نمی دانید. چرا شما، هارولد و بقیه همه فکر می کنید من به خاطر سکس با ویولت هستم؟! من او را دوست دارم، همه وجودش را.»
لیدی سکویل عصبانی شد و اظهار داشت: «این ویولت تو را اغوا کرده است، ویتا، زنان خانواده سکویل بدکاره نبوده اند، از ویولت هرچه سر بزند بعید نیست، مادرش روسپی شاه بوده است، خودش هم...»
ویتا به شدت عصبانی شد، او حرف مادرش را قطع کرد: «اگر رابطه مادر ویولت با شاه روسپیگری است، پس رابطه شما با آقای سیری را چه بنامیم؟ چرا آقای سیری بیشتر املاکش را با وجود آن همه فرزندی که داشت برای شما به ارث گذاشت؟ چرا من باید او را بیشتر از پدرم می دیدم؟ چرا پدرم باید بیشتر اوقات را در لندن سپری می کرد؟ مادر، وقتی بچه بودم و به خانه ویولت می رفتم، معمولا کالسکه شش اسبه پادشاه را می دیدم که بیرون منتظر است، خدمتکار به من می گفت به طبقه بالا نروم، چون آقای محترمی آنجاست- آخر اتاق ویولت در طبقه بالا بود و در مواقع دیگر یکراست به طرف اتاقش می رفتم- آن وقت طولی نمی کشید که ویولت می آمد و مرا به کتابخانه می برد تا زمانی که شاه بیرون می رفت. همین صحنه وقتی او به نول می آمد در مورد آقای سیری تکرار می شد. کودکی ما گذشته از آنکه با هم گذشت، به طرز عجیبی به هم شباهت داشت، هر دو اشراف زاده بودیم اما هر دو مادربزرگ هایمان غیر اشرافی بودند. او می نوشت، من می نوشتم، او می خواند، من می خواندم. او فکر می کرد، من فکر می کردم، با هم بازی می کردیم، با هم می خوابیدیم، با هم بیدار می شدیم... در باغچه ام گلهای رنگارنگ می کاشتم تا وقتی به نول می آید بهترین دسته گلها و تاج گلها برایش درست کنم. او نقاشی می کرد و بهترین هایش را به من هدیه می داد، او به تمام معنای کلمه به من تعلق داشت. آن وقت او به سیلان رفت، دو سال از هم دور بودیم، من به اندازه او قوی نبودم، با جریان مرسوم جامعه جاری شدم، ازدواج کردم، به خودم و ویولت خیانت کردم، دیگر نمی خواهم خودم را فریب دهم، دیگر نمی خواهم به کسی دروغ بگویم، من هارولد را دوست دارم، ولی عاشق ویولت هستم، من به راحتی می توانم هارولد را با معشوق هایش ببینم ولی نمی توانم حتی بپذیرم نام ترفیوسیز بر ویولت باشد. اگر پسر به دنیا می آمدم قطعا با ویولت ازدواج می کردم و با هارولد دوست بودم، حال که دختر هستم هم دوست دارم دوست دارم ویولت معشوقه من باشد.»
«ویولت دختر آلیس است، او یک اغواگر است، مواظب خودت باش.»
«ویولت آخرین دختری است که می توان او را اغواگر یا بدکاره دانست. تمام جسم و روح و فکرش فقط به من تعلق دارد. مادر، شما نمی دانید، شما هیچی نمی دانید، بین او و دنیس هیچ رابطه ای نیست، آنها فقط به ظاهر زن و شوهرند.»
مادرش گفت: «تو هم حرف او را باور داری؟ تو چه می دانی در خانه آنها چه می گذرد.»
«مادر، من به او ایمان دارم، او با همه تفاوت دارد، او قوانینی برای زندگی دارد که خیلی عجیب هستند، کسی نمی تواند او را بشناسد، او وفاداری تعریف شده معمول را به باد تمسخر می گیرد ولی با تمام وجودش به من وفادار است، نه به خاطر تعهدی که بین ماست، بلکه به خاطر عشقی که دارد، عجیب ترین عشقی که دیده ام. مادر، سالهای سال به او کم اعتنایی کرده ام، او را تحقیر کرده ام، با او بد رفتار کرده ام و از طرفی دیگر او را دوست داشته ام، به او محبت کرده ام، از بعضی چیزهایی که دوست داشتم به خاطر او صرفنظر کرده ام و هیچ کدام از اینها تاثیری در محبت او نسبت به من نداشته است، این عشق در او مدام در حال افزایش است، از ده سالگی، چون او برعکس من از همان اول مرا عاشقانه دوست داشت. آیا بیشتر از این باید امتحانش کنم؟»
«ویتا، او تو را اغوا کرده است، او شوهر دارد، تو شوهر و بچه داری. شما نباید با هم به سفر بروید. اگر می خواهی هارولد را ببینی، خودت به تنهایی برو. می دانی هارولد چقدر از ویولت نفرت دارد.»
«مادر، ویولت که با من و هارولد نمی ماند. سفرم زیاد طول نمی کشد. قول می دهم زود برگردم.»
«من با این سفر مخالفم.»
ویتا مصمم جواب داد: «اگرچه دوست دارم رضایت شما را به دست آورم ولی مخالفت شما مرا منصرف نمی کند.» آنگاه خداحافظی کرد و بیرون رفت.



این داستان ادامه دارد....

۱۳۹۰ مرداد ۲۷, پنجشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- قسمت بیست و هفتم


به قلم ویتا عثمانی

ویتا و ویولت دو روز در لندن ماندند، آنها قبل از بازگشت به کنت، به خانه کپل ها رفتند، زیرا ویتا اصرار داشت مادر ویولت را ببیند، وقتی به آنجا رسیدند آلیس کپل خیلی عصبانی بود، او گفت: «شما چه زمانی می خواهید از این بازی کودکانه دست بکشید؟ شما هر دو ازدواج کرده اید، ویتا تو دو بچه داری، چه زمانی می خواهید احساس مسوولیت کنید؟»
ویتا قبل از آنکه ویولت حرف بزند پاسخ داد: «این کار کودکانه نیست، من و ویولت همدیگر را دوست داریم، هیچ کس به اندازه شما نمی تواند درک کند ما چقدر به هم تعلق داریم، من قبل از او هیچ دوستی نداشتم و فکر می کنم او هم قبل از من دوستی نداشته است.» آنگاه رو به ویولت با لبخند پرسید: «درست می گویم؟»
ویولت پاسخ داد: «کاملا.»
ویتا ادامه داد: «خانم کپل، فکر می کنید کجای کار اشتباه است؟ اینکه دو نفر واقعا همدیگر را دوست داشته باشند و برای هم زندگی کنند؟ یا اینکه دو نفر مجبور باشند به خاطر دیگران با هم زندگی کنند در حالی که هیچ به یکدیگر تمایل نداشته باشند؟»
آلیس بی اعتنا به ویتا رو به ویولت گفت: «دنیس چند ساعتی پیش اینجا بود و خیلی هم عصبانی بود، اگر او را به عنوان یک شوهر قبول نداری حداقل به عنوان یک دوست با او خوب رفتار کن، مگر خودت ازدواج با او را قبول نکردی؟»
ویولت پاسخ داد: «من نمی خواستم با او ازدواج کنم، شما مرا مجبور کردید این کار را بکنم، بعلاوه قراری بین من و او بوده که آن را زیر پا گذاشته است، او قول داده بود در مورد دوستی من با ویتا دخالت نکند ولی دخالت کرد، او نامه های ویتا را خواند و همه آنها را از بین برد.»
آلیس رو به ویتا گفت: «می توانم خواهش کنم مرا با ویولت تنها بگذاری؟»
ویولت اظهار داشت: «مادر، دلیلی ندارد او بیرون برود، من چیزی را از او پنهان نمی کنم.» ولی ویتا از اتاق بیرون رفت.
آلیس مکثی کرد و سپس ادامه داد: «پدرت وقتی به خانه آمد وحشت زده بود، بین تو و ویتا چه بوده است؟ دنیس بعضی نامه ها را به او داده بود تا بخواند. پدرت می گفت ویتا معشوق توست، شاید هم شوهر توست. می گفت هر چه در یک رابطه عاشقانه بین یک مرد و یک زن وجود دارد، بین شما دو تا وجود دارد، ویولت اجازه نده ویتا تو را اغوا کند، او کسی نیست که به تو وفادار بماند.»
«مادر، حتی اگر آنگونه که تو فکر می کنی وفادار هم نباشد من او را دوست دارم و به او وفادار خواهم ماند. خوشحالم که شما واقعا می دانید رابطه من و ویتا از آن دوستی دوران کودکی خیلی فراتر رفته است، من خوشحالم که چنان حس زیبایی شناختی قویی دارم که جذب زنی مانند ویتا شده ام عوض آنکه بخواهم به یک مرد عشق بورزم.»
آلیس فریاد زد: «تو بیمار هستی دختر، تو باید درمان شوی.»
ویولت با خونسردی پاسخ داد: «اگر این یک بیماری است، دوست دارم همیشه بیمار باشم. من خوشحالم که زیباترین و شگفت انگیزترین زن دنیا به من تعلق دارد. من به او و خودم مباهات می کنم. من ویتا را می پرستم، وقتی در کنارم نیست دلتنگم، وقتی با من است خودم را در بهشت احساس می کنم. خواهش می کنم مادر، به دنیس بگویید بی دلیل نسبت به من احساس مسوولیت نکند، من از او متنفرم.»
«ویولت، عزیزم تو هنوز در دنیای کودکی ات با ویتا مانده ای ولی حتی اگر تو از دنیس متنفر باشی، ویتا شوهر و بچه هایش را دوست دارد، تو نباید به او به عنوان یک مرد نگاه کنی.»
«مادر، من هیچ وقت به او به عنوان یک مرد نگاه نکرده ام، اینکه او در مقایسه با من مردانه تر به نظر می رسد دلیل بر این نمی شود که او را یک مرد می بینم. مادر برای شما عجیب است یک زن جذب زنی دیگر شود ولی من اولین زنی نیستم که اینگونه آفریده شده ام.»
«این بیماری است، این فکر را از ذهن خودت بیرون کن، تو نباید با ویتا چنین رابطه ای داشته باشی.»
«ولی زنان بزرگ اینگونه زندگی کرده اند، سافو، ژاندارک، کریستینا... من نمی توانم از ویتا دست بکشم. من به او تعلق دارم، جسمم، روحم و فکرم.»
آنگاه به مادرش نزدیکتر شد و آرامتر گفت: «مادر عزیزم، من زاییده یک رابطه ممنوع هستم، تو آن را پنهان کردی، پاپا آن را پنهان کرد، پدر اصلی ام آن را انکار کرد، چرا؟ چون مردم آن را بد می دانستند، من هم جایی عاشق شده ام که مردم بد می دانند، نظر آنها برایم مهم نیست، حتی نظر پاپا و سونیا، اما تو برایم مهم هستی. دوست دارم تو ما را درک کنی و آن را بپذیری. تو ویتا را خوب می شناسی، او با من بزرگ شده است، می دانی چقدر مرا دوست دارد. در مورد این رابطه فکر کن.» آنگاه مادرش را بوسید و از اتاق خارج شد.
آنها به لانگ بارن برگشتند. سه روز بعد دنیس به لانگ بارن آمد. ویولت مایل نبود او را ببیند، به همین خاطر ویتا به تنهایی با او ملاقات کرد. دنیس به خاطر خواندن نامه ها عذرخواهی کرد و خواستار دیدار با ویولت شد. ویتا او را به خاطر رفتار بدش با ویولت سرزنش کرد و گفت ویولت به آنجا برنمی گردد. دنیس آنچه ویولت گفته بود را انکار کرد و اظهار داشت کسی که به ویولت سیلی زده پاپا بوده است و نه خود او. ویتا عصبانی به سراغ ویولت رفت: «تو به من دروغ گفتی؟ دنیس به تو سیلی زده است یا پاپا؟»
ویولت پاسخ داد: «پاپا.»
ویتا عصبانی بود، فریاد زد: «تو باز به من دروغ گفتی! بلند شو برو دنیس را ببین. به خانه ات برگرد. امشب می خواهم تنها باشم.»
ویولت با تعجب پرسید: «یعنی این موضوع اینقدر مهم است؟»
ویتا پاسخ داد: «فکر می کنی مهم نیست؟ چرا به من دروغ می گویی؟ این خیلی بد است که آدم به کسی که عاشقش است دروغ بگوید.»
«میتیا، من نمی خواهم به آنجا برگردم، من از او متنفرم. تو اگر عاشق من هستی برایم خطر کن. با اینکه بدم می آید به آنجا برگردم، با اینکه متنفرم از اینکه لبخند پیروزمندانه او را ببینم که باز مرا به دست آورده است فقط چون تو می خواهی از اینجا می روم.»
آنگاه از اتاق بیرون رفت. ویولت خیلی خوب با جملات اخیرش حس غیرت ویتا را بیدار کرد، ویتا او را دنبال کرد و گفت: «لوشکا، برگرد. من خودم با دنیس صحبت می کنم.»
ویولت اطاعت کرد. ویتا به دنیس گفت ویولت امشب را در لانگ بارن می ماند اما فردا به خانه اش برخواهد گشت. دنیس قانع شد.
ویولت آنجا ماند. ویتا خیلی کم با او حرف می زد و مشغول نوشتن کتابشان بود، ولی وقتی با هم به رختخواب رفتند ویولت را در آغوش گرفت و با سرزنشی ملایم پرسید: «چرا به من دروغ گفتی لوشکا؟ تو که به هیچ کس دروغ نمی گویی. چرا به من دروغ گفتی؟»
ویولت پاسخ داد: «مرا ببخش محبوب من، کار خیلی بدی کردم، واقعا پشیمانم.»
ویتا دوباره پرسید: «چرا دروغ گفتی؟»
«چون تو اهمیت نمی دهی من با آن مرد زندگی کنم مگر آنکه فکر کنی ممکن است مرا کتک بزند یا به من تجاوز کند.»
«لوشکا، تو چقدر در مورد من اشتباه می کنی، من آن روز آمدم تو را ببرم، چون می دانستم فقدان نامه ها حسابی برایت سخت است. دوست نداشتم در آن شرایط تنها باشی. لازم نبود به من دروغ بگویی، در هر حال اجازه نمی دادم با دنیس بمانی.»
«من واقعا عذرخواهی می کنم میتیا محبوب من. مرا ببخش.» آنگاه دست ویتا که دور گردنش حلقه شده بود را بوسید.
ویتا ادامه داد: «اگر در عشقت نسبت به من ثابت قدم باشی، اگر به من وفادار بمانی و با من روراست باشی، قول می دهم تو را ز این موقعیت نجات دهم، تنها کمی به من فرصت بده لوشکا.»
«من تو را می پرستم میتیا، خودت می دانی، بارها مرا آزموده ای و می دانی چطور حاضرم همه زندگیم را برای تو قربانی کنم.»
ویتا خندید و در گوشش زمزمه کرد: «تو پری زیبای منی... اوا... و من جولیان، فرمانروای آفروس. کتابمان رو به اتمام است. ولی آن دروغت باعث شد در بخشی از کتاب در مورد دروغگویی اوا بنویسم.» آنگاه خندید.
ویولت با لبخند گفت: «واقعا که خیلی سختگیر هستی جولیان.» سپس در حالی که گونه های ویتا را نوازش می کرد آهسته تر گفت: «اوا متعلق به توست، بیشتر از آفروس، بیشتر از هر چیز دیگر. بر او فرمانروایی کن.»
ویتا در حالی که نگاهش را به چشمان او دوخته بود گفت: «اوا نباید به فرمانروا دروغ بگوید.»
ویولت دست ویتا را در دست گرفت و گفت: «اطاعت می کنم.»
«اوا نباید به او خیانت کند.»
«اطاعت می کنم.»
«اوا نباید چیزی را که فکر می کند برای فرمانروا مهم است، از او پنهان دارد.»
«اطاعت می کنم.»
«اوا نباید به دختر یا پسری دیگر نگاه کند.»
«وقتی تمام وجودش را جولیان و عشقش نسبت به او فرا گرفته دیگر نمی تواند کسی دیگر را ببیند.»
ویتا گفت: «فکر می کنم خوب است همین ها پیمان نامه میان من و تو باشد. تو که آنها را نقض نمی کنی؟»
«فکر نمی کنم هیچوقت از عشق تو دست بکشم.» سپس پرسید: «عزیزم، می توانم یک سوال بپرسم؟»
ویتا با اشاره سر پاسخ مثبت داد. ویولت گفت: «می خواهم بدانم اگر به فرمانروا وفادار نمانم او چه مجازاتی برای من در نظر می گیرد؟»
ویتا پرسید: «منظورت چیست؟»
ویولت در حالی که به لکنت افتاده بود اظهار داشت: «من به تو وفادار هستم، من محال است به تو خیانت کنم، ولی فرض کن اوای دیگری بود، که مثل من نبود، بعد از مدتی بعضی از شرایط پیمان نامه را نقض می کرد، با او چه می کردی؟»
ویتا پاسخ داد: «او را می کشتم،» آنگاه کمی مکث کرد و ادامه داد: «شاید هم نمی کشتم، نمی توانم پیش بینی کنم، ولی با اطمینان می توانم بگویم او را برای همیشه فراموش می کردم.»
«نه نمی توانستی، وقتی واقعا عاشق شوی، نمی توانی فراموش کنی حتی اگر به تو وفادار نماند.» آنگاه با یادآوری آن چند سالی که با وجود بی وفایی ویتا و رابطه اش با رزاموند و هارولد، نتوانسته بود و حتی نخواسته بود ویتا را فراموش کند اندکی چهره اش اندوهگین شد.

ویتا متوجه آن اندوه شد اگرچه علت آن را نمی دانست. او موهای ویولت را نوازش کرد و پرسید: «تو چطور؟ تو شرطی برای من نمی گذاری؟»
ویولت لبخند زد و جواب داد: «تو فرمانروا هستی، به فرمانروا که نمی شود دستور داد!»
ویتا خندید. ویولت در حالی که دست ویتا را نوازش می کرد ادامه داد: «عزیزم، عشق من، زندگی من، برای عشق ورزی که نمی توان قانون تصویب کرد، پیرامون قلب که نمی توان بارو ساخت. تو هنوز به خیلی چیزها حتی در مورد رابطه مان طبق عرف و قراردادهای معمول نگاه می کنی، ولی من تو را آزاد می گذارم، هر وقت از من سیر شدی،هر وقت فکر کردی دیگر این شور و اشتیاق از بین رفته، هر وقت فکر کردی جایی دیگر با کسی دیگر بیشتر برایت لذت بخش است، آن را صادقانه به من بگو و مرا رها کن، من دوست ندارم فقط به خاطر اینکه فکر می کنی این رابطه برای تو تعهد می آورد به من وفادار بمانی.»
«تو عجیب هستی لوشکا، بعضی وقتها فکر می کنم من و تو از یک عنصر خلق شده ایم ولی طولی نمی کشد که می فهمم ما به دو سیاره دور از هم تعلق داریم، به دو کهکشان.»
ویولت لبخند زد و گفت:«تو درگیر عرف و مناسبات عجیب آدمهای پیرامونت هستی، دنبال طبیعتت باش.» سپس خندید و گفت: «این دستور نیست، این فقط یک پیشنهاد است چون تو فرمانروا هستی.»
ویتا خندید و گفت: «تو خوب بلدی فرمانروایی کنی، طوری رفتار می کنی که آدم فکر می کند برده هستی، ولی دست آخر آنچه می خواهی به دست می آوری، چون فرمانروای آفروس دلباخته توست.» آنگاه ویولت را محکمتر در آغوش گرفت، پیشانی او را بوسید و او را آنقدر نوازش کرد تا به خواب رفت.
این داستان ادامه دارد....

شرح عکس: ویتا در سن 18 سالگی (1910)

۱۳۹۰ مرداد ۲۰, پنجشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش بیست و ششم


به قلم ویتا عثمانی

عصر آن روز ویولت به ویتا تلفن کرد، او گریه می کرد، ویتا با نگرانی پرسید: «لوشکا، چه اتفاقی افتاده است؟»
ویولت با هق هق پاسخ داد: «نامه ها، میتیا، نامه های تو، همه آنها را از بین بردند.»
ویتا پرسید: «چه کسانی این کار را کرده اند؟»
«دنیس و پاپا. من آنها را در سه جای متفاوت نگهداری می کردم، تا حتی اگر بعضی را پیدا کنند، بقیه محفوظ بمانند، ولی ظاهرا خیلی وقت بوده مکانهای آنها را کشف کرده اند، دیشب که من نبودم، پاپا اینجا آمده و همراه با دنیس همه نامه ها را از بین برده اند.»
ویولت هنوز گریه می کرد. ویتا خودش هم خیلی ناراحت بود ولی سعی کرد آن را به ویولت نشان ندهد، تنها با مهربان ترین لحنش گفت: «گریه نکن محبوب شیرین من، من جبرانش می کنم، آنقدر برایت عاشقانه می نویسم که جای همه آنها را بگیرد.»
ویولت ادامه داد: «میتیا، عزیزم، هر کدام جای خود دارد، دیگر تو در آن موقعیتها قرار نمی گیری که آن نامه ها را بنویسی. آنها حتی نامه های کودکی مان را از بین برده اند، فکر می کنم دنیس همه آنها را خوانده است، چون امروز بی نهایت عصبانی است. حالا او همه چیز را می داند، از ریزترین جزئیات رابطه مان خبر دارد. میتیا، حداقل زحمت فاش ساختن همه آنچه میان من و توست از دوش من برداشته شد.»
ویولت سعی کرد دیگر گریه نکند، ویتا در حالی که آشفته بود گفت: «او نباید همه آن را بداند، عزیزم، نمی خواهم تو را سرزنش کنم، تو باید از نامه ها خوب محافظت می کردی، ولی این کار را نکردی.»
ویولت گفت: «من بیشتر نمی توانم حرف بزنم، باید بروم محبوب من، دنیس نباید بداند به تو تلفن کرده ام.»
ویتا متوجه هراسی شد که در صدای ویولت نهفته بود، بنابراین گفت: «لوشکا من الان می آیم تو را ببرم، تو نباید آنجا بمانی.»
ویولت خوشحال شد و گفت: «این عالی است، من از پنجره بیرون را نگاه می کنم، هر وقت رسیدی بدون آنکه او بفهمد بیرون می آیم.»
ویتا در عرض پنج دقیقه لباس پوشید و به طرف خانه ویولت به راه افتاد. ویولت با دیدن اتوموبیل ویتا از خانه خارج شد. ویتا پیاده شد و با مهربانی او را در آغوش کشید.
«عزیزم، دیر که نکردم؟»
«درست به موقع آمدی میتیا.»
ویتا او را بوسید اما ناگهان متوجه شد لباس سفید رنگ ویولت در ناحیه شانه هایش قرمز شده است، عصبانی شد و پرسید: «آن مردک چکار کرده است؟ چرا لباست خونی شده است؟ اگر دست روی تو بلند کرده باشد او را می کشم.»
«نه، چیزی نیست محبوب من، این خون نیست، فقط ظرف انگور را به طرف من پرت کرد، لباسم رنگی شد، وقت نکردم عوضش کنم.»
ویتا گونه او را بوسید و در حالی که نوازشش می کرد گفت: «عزیزم، صورتت سرخ شده است، او به تو سیلی زده است؟»
ویولت جواب نداد. ویتا ادامه داد: «به من بگو لوشکا، او با تو چه کرده است؟ به تو سیلی زده است؟»
ویولت پاسخ داد: «بله. کاش تو بودی میتیا، او دیگر جرات نمی کرد با من اینطور رفتار کند.»
ویتا خیلی عصبانی بود، دستهایش از شدت عصبانیت می لرزیدند، او از ویولت خواست داخل اتوموبیل بنشیند و خودش به طرف خانه ویولت رفت، ویولت او را نگه داشت: «میتیا، ما باید از اینجا برویم، او نباید تو را ببیند.»
ویتا با صدای بلند اظهار داشت: «او هر کاری دلش می خواهد با تو بکند و ما ساکت بمانیم، واقعا که این مرد خیلی بی شرف است.»
ویولت گفت: «میتیا، خواهش می کنم این کار را نکن.» آنگاه دستان او را در دست گرفت، آنها را نوازش کرد و بوسید، سپس ادامه داد: «دستانت می لرزند، آرام باش محبوب من، آرام باش.» با آن نوازشها و بوسه ها گویی آرامش ویولت تا حدی به او منتقل شد، ویولت باز ادامه داد: «ما باید از اینجا برویم عزیزم، تو که دوست نداری امشب با او تنها بمانم؟ باید زودتر از اینجا برویم، اگر مرا در اتاقم نیابد، دنبالم می گردد.»
ویتا با اینکه هنوز قانع نشده بود، در حالی که در اتوموبیل را برای ویولت باز می کرد، گفت: «سوار شو لوشکا.»
آنها حرکت کردند، ویتا با صدای بلند گفت: «این دو مرد با تو و نامه های من چکار دارند، دنیس که شوهر واقعی تو نیست، پاپا هم پدر تو نیست.»
ویولت خندید و گفت: «فکر کنم از خوش اقبالی من است که پدر نداشته ام.»
ویتا گفت: «عزیزم، تو شاهزاده ای، تو دختر پادشاهی! تو زاده یک عشق ممنوع هستی، شاید به همین دلیل اینقدر عجیبی، با همه تفاوت داری!»
ویولت با تمسخر گفت: «دختر پادشاه! پاپا را بیشتر از پادشاه قبول دارم. پادشاه مرا انکار کرد با اینکه واقعا پدر من بود، ولی پاپا با اینکه می دانست بچه او نیستم مرا پذیرفت.»
ویتا لبخند زد و با اشاره سر حرف ویولت را تایید کرد.
ویولت ادامه داد: «اینجا هر کس را شریف تر می دانند، ناکس تر است، فکر می کنی من و تو به خاطر خانواده سلطنتی و سکویلها عاشق، آزاده، شاعر و هنرمند شدیم؟ نه، هرگز. تو به خاطر مادربزرگ کولی ات که در خیابانها رقص اجرا می کرده است و من به خاطر مادربزرگ یونانی ام که به طبقه متوسط سیسیلی تعلق داشته است.»
ویتا باز لبخند زد. ویولت ادامه داد: «بگذار مثل آنها باشیم، مثل مادربزرگ هایمان، مثل آنها زندگی کنیم.»
ویتا گفت: «مثل مادربزرگ تو. ما هم در سیسیلی یک خانه کوچک داشته باشیم، بی پول ولی آزاد. لوشکا، من دارم از تو تاثیر می پذیرم.»
«نه عزیزم، طبیعت تو آن را طلب می کند، تو به اصل خودت باز می گردی، تو یک کولی هستی.»
وقتی به کنت رسیدند ویتا گفت: «ما نباید در لانگ بارن بمانیم، او به محض آنکه بداند از خانه بیرون رفته ای، به لانگ بارن می آید، امشب دوست ندارم او را ببینم، بگذار چند روزی بگذرد، بعد از آن می خواهم او را ببینم و خیلی حرفها با او دارم. حالا به لانگ بارن می رویم تا تو لباست را عوض کنی و وسایلت را برداری، آن وقت به یک جای دیگر خواهیم رفت.»
ویولت پرسید: «به نول؟»
«نه لوشکا، مادرم الان در نول است، فکر می کنم می توانیم به خانه مادرم در لندن برویم.»
غروب بود که آنها به لانگ بارن رسیدند، ویولت لباسش را عوض کرد و ویتا وسایلی که لازم داشتند را برداشت، وقتی می خواست آنها را بر صندلی عقب اتوموبیلش قرار دهد، در آنجا فلوت ویولت را دید، او با خوشحالی گفت: «عزیزم، امروز صبح فلوتت را اینجا جا گذاشتی، چقدر خوب شد، چون دوست دارم به صدای آن گوش دهم.»
ویولت فلوت را برداشت و شروع به نواختن کرد، قطعه ای از چایکوفسکی را نواخت، ویتا با تمامی وجودش به آن گوش داد، آنها آن قطعه را خیلی دوست داشتند و علاوه بر آن برای آنها یادآور لحظات زیبای پاریسی شان بود، شبی که با هم به اجرای چایکوفسکی رفتند، آنجا ویولت تنش را بی هیچ هراسی در معرض نوازشهای بی پروای ویتا قرار داده بود، آنها آنجا آزاد بودند، می توانستند در تالارهای کنسرت هرچقدر دوست دارند یکدیگر را ببوسند و نوازش کنند؛ ولی در انگلستان وضع متفاوت بود.
ویتا گفت: «من صدای فلوت را بیش از هر موسیقی دیگری دوست دارم و تنها موسیقی که با آن برابری می کند، صدای اذان مسلمانان است.» آنگاه خندید و ادامه داد: «ما بایستی با هم به قسطنطنیه برویم، آنجا روزی پنج بار صدای موذن ها شهر را فرا می گیرد، بعضی وقتها فکر می کنم کنت و خانه من واقعا آن را کم دارد.»
ویولت خندید و گفت: «خانه تو خیلی چیزها کم دارد... اذان مسلمانها، رقص کولیان، تاهیتی، جامائیکا، سیلان، عشق آزاد، شادی و شور زندگی. من فکر می کنم تاهیتی خیلی بهتر از قسطنطنیه است، میتیا، فکر نمی کنی چه خوب می شود اگر این زمستان به تاهیتی برویم؟»
ویتا بی میل پاسخ داد: «با این سفرها فقط اوضاع ما بدتر می شود، با هم به فرانسه رفتیم، وقتی برگشتیم فشارها برای ازدواج تو بیشتر شد لوشکا.»
ویولت دیگر ادامه نداد.
ویتا گفت: «سوار شو برویم، بیشتر از این نباید اینجا بمانیم.»
آنها به لندن رفتند و در خانه مادر ویتا ماندند. ویتا هنوز به خاطر آنچه پیش آمده بود، کمی آشفته بود. پس از شام از ویولت پرسید: «وقتی دنیس با تو بد رفتار کرد، پاپا حضور داشت؟»
«نه، او رفته بود.»
ویتا گفت: «به یاد داری وقتی بچه بودیم و در خانه تو می ماندم، پاپا همیشه قبل از اینکه برگردم به من یک جعبه بزرگ شکلات می داد؟ آن وقت مرا خیلی دوست داشت، همیشه فکر می کردم چه مرد مهربانی است. دوست دارم بدانم حالا که نامه ها را خوانده است راجع به من چه نظری دارد؟»
«میتیا، همه عوض شده اند، همه چیز عوض شده است. مادرم، پاپا، سونیا... مادر تو! فقط پدر تو به نظر نمی آید تغییر کرده باشد.»
«مادرم همیشه همینطور بود.» آنگاه با یادآوری رفتار مادرش وقتی که بچه بود غبار اندوه بر چهره اش نشست.
ویولت بلافاصله متوجه شد و دست او را در دست گرفت و در حالی که آنرا نوازش می کرد گفت: «تو درست می گویی، مادرت همیشه همینطور بود.»
«لوشکا، پدرم خیلی خوب بود ولی او را خیلی کم می دیدم. مادرم فقط دوست داشت تحقیرم کند، من تنها بودم، دوست نداشتم با آدمها باشم، چون فکر می کردم همه مثل او هستند. لوشکا، مادرم به من می گفت به قدری زشت و بدقواره هستم که نمی تواند زیاد به من نگاه کند.»
ویولت گفت: «این را جدی نمی گویی!»
«دلیلی ندارد شوخی کنم، او واقعا این را می گفت.»
ویولت باحرارت پاسخ داد: «تو زیباترین آدمی هستی که می شناسم، من حتی قبل از آنکه با تو دوست شوم گاهگاهی که تو را در مدرسه می دیدم، با خود فکر می کردم چه نگاه های عمیقی داری، چه اندام زیبا و متناسبی داری، همیشه برای من تو بهترین بودی، زیباترین، باهوشترین. از وقتی بچه بودم به دوستی با موجود شگفت انگیزی مثل تو خیلی مباهات می کردم.» آنگاه لبخند زد و ادامه داد: «به مادرت بگو آیا او هیچوقت دلباخته ای مثل ویولت کپل داشته است؟»
ویتا خندید و گفت: «تو هم به مادرت بگو شاه نتوانست به قدری درگیر او شود که من درگیر تو شده ام لوشکا.» آنگاه در حالی که ویولت را در بر می گرفت ادامه داد: «من دیوانه توام، شیفته و دیوانه تو، بگذار امشب به دیگران فکر نکنیم، بگذار تنها خودمان باشیم و به خودمان بیندیشیم.»
آنگاه با اشتیاق لبانش را بر لبان ویولت قرار داد و او را بوسید، سپس ادامه داد: «کولی! برای جولیان آماده ای؟»
ویولت گفت: «برای عشقت چه چیزی را قربانی می کنی؟»
«هر چه او طلب کند.»
ویولت خوشحال شد و پرسید: «آیا هارولد را برای من قربانی می کنی؟»
ویتا در حالی که دکمه های ویولت را باز می کرد گفت: «صد بار به تو گفته ام وقتی با هم هستیم اسم دیگری را نبر، او ارزش قربانی شدن برای این عشق را ندارد، وقتی در اول مسیر بودم او را رها کردم. او دیگر شوهر من نیست، من او را طلاق داده ام.» آنگاه ویولت را بر تخت خواباند و با هم معاشقه کردند....

این داستان ادامه دارد...

۱۳۹۰ مرداد ۱۴, جمعه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش بیست و پنجم

به قلم ویتا عثمانی


ویولت و دنیس به انگلستان برگشتند. ویتا به استقبال ویولت تا دوور رفت، وقتی ویولت او را دراسکله دید خیلی خوشحال شد، آنها محکم یکدیگر را در آغوش کشیدند و ویتا در گوش ویولت زمزمه کرد که خیلی دلش برایش تنگ شده است. آنها به لندن رفتند. ویولت و دنیس به خانه آلیس کپل (مادر ویولت) رفتند و ویتا هم نزد پدرش که مدتی بود از مادرش جدا شده و در لندن زندگی می کرد ماند. روز بعد ویتا قبل از بازگشت به کنت به خانه کپل ها رفت و چند ساعتی با ویولت سپری نمود. ویولت گفت: «میتیا، تو باید به سنت ژان دو لوز می آمدی، این را به خاطر خودم نمی گویم، به خاطر خودت می گویم، سنت ژان دو لوز قطعه ای از بهشت بود.» آنگاه خندید و ادامه داد: «من مطمئن هستم در آن دنیای دیگر من و تو با هم از سنت ژان دو لوز دیدن خواهیم کرد، می دانی چرا؟ چون آنجا لازم نیست آنچه دلت می خواهد را از هارولد و دیگران پنهان کنی، آنها از آن باخبرند- فکر کنم این را چند سال پیش در یک کتاب مذهبی خواندم. ما با هم به آنجا خواهیم رفت و بی ملاحظه دیگران به هم عشق خوهیم ورزید ولی آن یکی سنت ژان دو لوز با نمونه این دنیایی اش متفاوت است، تو این یکی را از دست دادی!»
ویتا گفت: «شاید باز فرصتی به دست آوریم که به آنجا برویم.»
«من که شک دارم. میتیا تو این اواخر خیلی عوض شده ای، میتیا اگر چیزی را از من پنهان می کنی؟ اگر با هارولد رابطه ای صمیمانه داری؟ اگر به ماندن با من فکر نمی کنی؟ تو این اواخر زیاد با هارولد بوده ای.»
ویتا عصبانی شد و جواب داد: «این تو بودی که با دنیس به سفر رفتی، آن هم برای یک ماه. من سه هفته اینجا تنها بودم.»
«تو باعث شدی من یک ماه با او مثل یک کابوس طولانی سپری کنم.» آنگاه کمی مکث کرد، سپس با ملایمت ادامه داد: «میتیا، عزیزم، عشق من، اگر واقعا مرا دوست داری، حس مسوولیت داشته باش، اگر مرا دوست نداری یا می خواهی با هارولد بمانی، به من بگو، بگذار یک بار بمیرم، آن بهتر از این روشی است که این اواخر با من در پیش گرفته ای، تو مرا دچار مرگ تدریجی می کنی.»
ویتا جواب نداد. ویولت ادامه داد: «میتیا، تو مرا دوست داری، من مطمئنم هنوز دوستم داری، ولی نه مثل سابق، اینطور نیست؟»
ویتا جواب داد:«نه لوشکا، زود قضاوت نکن. اگر به دلایلی نخواسته ام با تو به سنت ژان دو لوز بروم، این دلیل نمی شود که کمتر از گذشته تو را دوست دارم. لوشکا، من تو را دوست دارم، خیلی بیشتر از گذشته ها، خیلی بیشتر.» آنگاه لبخند زد و ادامه داد: «برای من هیچی تغییر نکرده، ازدواج تو هیچی را عوض نکرد، برای من تو همان کسی هستی که قبل از ازدواجت بودی.»
«میتیا، با هارولد در مورد رابطه مان حرف زدی؟»
ویتا به ویولت نزدیکتر شد، او را در آغوش گرفت و گفت: «البته. همان شب آخری که در سوئیس بودم.»
ویولت پرسید: «او چه گفت؟»
«عزیزم، من نتوانستم مستقیم به او بگویم ولی در عوض بخشهایی از کتابم را به او دادم تا در لابلای آن به احساس من و آنچه در زندگی می خواهم پی ببرد.»
ویولت گفت: «میتیا، چرا این کار را کردی؟ چرا؟ نباید کتاب را به هارولد می دادی.»
«چرا؟»
«چون وقتی می خواهیم آن را چاپ کنیم او مخالفت می کند.»
ویتا اظهار داشت: «هرچقدر بخواهد مخالفت کند. برای من که یک ذره اهمیت ندارد. فکر می کنی نظر هارولد برای من مهم است؟ من آن را می نویسم تا چاپش کنم، قسم می خورم چاپش می کنم حتی اگر مادرم مخالفت کند.»
آنگاه لبانش را بر لبان ویولت نهاد و او را بوسید.
ویولت پرسید: «نظر هارولد چه بود؟»
ویتا خندید و گفت: «هارولد همه ماجرا را فهمید، او در نامه نوشت که چقدر از اوا متنفر است، چون بی نهایت به تو شباهت دارد.»
ویولت خندید، سپس دست چپ ویتا را در دست گرفت، کمی آنرا نوازش کرد، آنگاه انگشتر قدیمی کاترین کبیر را از انگشت دوم آن بیرون آورد و در انگشت دست راست ویتا جای داد، آنوقت انگشتری را که در سنت ژان دو لوز خریده بود را به جای آن انگشتر قدیمی در انگشت دوم دست چپ ویتا قرار داد و اظهار داشت: «از این ساعت به بعد این انگشتر را به عنوان عشق و تعهدت نسبت به من در انگشت خواهی داشت.»
ویتا به آن نگاه کرد، طرح زیبایی داشت و روی آن نام هر دو آنها حک شده بود. ویتا گفت: «خیلی قشنگ اما دردسرساز است، لوشکا، فکر کنم آن انگشتر لاوا بهتر باشد، من به آن عادت کرده ام.»
ویولت با قاطعیت گفت: «نه، حالا وقتش فرا رسیده تا نقاب را کنار زنیم، بگذار همه بدانند آنچه به جای حلقه ازدواجت می پوشی به چه کسی تعلق دارد.»
ویتا کمی مکث کرد، سپس آهی کشید و ادامه داد: «تو خیلی صریح، خیلی صادق هستی پریزاد من، ولی این اجتماع خیلی بیرحم است، اگر بخواهیم نقاب را کاملا کنار زنیم، اگر بخواهیم خودمان را آنطور که واقعا هستیم به آنها نشان دهیم، آنها توطئه می کنند، آنها زندگی ما را غم انگیز می سازند، آنها ما را از هم جدا می سازند، عزیزم، تو فکر می کنی به خاطر آنها پنهانکاری می کنم، در حالی که این به خاطر خودمان است لوشکا، فقط خودمان.»
ویولت گفت: «ما نباید در این اجتماع بمانیم، باید بگریزیم.»
ویتا خندید و ادامه داد: «تا زمانی که اینجا، با این آدمها هستیم باید آنها را تا حدی راضی نگه داریم، بگذار از بودن با هم لذت ببریم، اگرچه پنهانی باشد، من هر روز با تو خواهم بود محبوب من.»
...
شاید تا حدی حق با ویتا بود، زیرا مادر ویولت برای ویولت و دنیس خانه ای در ساسکس خریداری کرده بود؛ جایی که تنها بیست مایل از خانه ویتا فاصله داشت. این در حالی بود که محل کار دنیس در لندن بود و بنابراین او در طول هفته در لندن می ماند و تنها برای تعطیلی آخر هفته به ساسکس می آمد. ویتا و ویولت در شگفت بودند که مادر ویولت، به چه سبب ساسکس را به عنوان محل زندگی او انتخاب کرده است در حالی که همه خانواده ویولت در لندن زندگی می کردند و محل کار دنیس هم در لندن بود. ظاهرا مادر ویولت که فکر می کرد حتی این ازدواج نیز نمی تواند فکر ویتا را از سر دخترش بیرون کند، مایل بود ویولت را در شرایطی قرار دهد تا خیلی آرام بیشتر وقتش را با ویتا سپری کند، او می خواست دخترش در کنار ویتا باشد تا با گریز از خانه رسوایی به بار نیاورد.
پس از آن ویتا هر دوشنبه صبح به خانه ویولت می رفت و هر شنبه عصر قبل از رسیدن دنیس آنجا را ترک می گفت. برای ویتا این ترتیب جدید عالی بود، چون ویولت در کنارش بود و لازم نبود برای بودن با او دزدانه سفر کند. ویولت با اینکه شرایط را بهتر از سابق می دید ولی به آن قانع نبود. او دوست نداشت نام ترفیوسیز را یدک بکشد، دوست نداشت مردم به عنوان همسر دنیس به او بنگرند در حالی که ذره ذره وجودش به ویتا تعلق داشت.
پس از آن رابطه آنها که به خاطر نامزدی و ازدواج ویولت کمی تیره شده بود به جای اول برگشت، آنها شش روز از هفته را با هم می گذراندند و آخر هفته با بیقراری و نوشتن نامه های عاشقانه طولانی و به امید دمیدن صبح دوشنبه جدا از هم به سر می بردند.
پس از چند هفته، دیگر تنهایی شبهای شنبه و یکشنبه برای آنها خیلی دشوار شده بود، ویتا عصر یک روز شنبه قبل از آنکه آنجا را ترک گوید از ویولت خواست با او همراه شود، ویولت وسایلش را در یک ساک قرار داد و سر ساعت معمول خارج شدند، ویتا تازه اتوموبیلش را روشن کرده بود و می خواست حرکت کند که دنیس بر عکس هفته های پیش زود از راه رسید، ویتا نوشته است: «من هرگز کسی را آن اندازه عصبانی ندیده ام که دنیس آن روز عصبانی بود. او مثل میت سفید شده بود و لبانش می لرزیدند. من سعی کردم ویولت را راضی کنم که برگردد، چون فکر می کردم این کار ما برای آن مرد زیادی تحقیرآمیز است، ولی او برنگشت.»
آن شب آنها در خانه ویتا ماندند، در همان اتاقی با هم خوابیدند که اولین بار با هم معاشقه کرده بودند. ویولت از ویتا خواست انگلستان را برای همیشه ترک گویند، اما ویتا هنوز مردد بود، چون او برعکس ویولت کشورش را دوست داشت، خانه اش را، پسرهایش را. نمی توانست دور از آنها به سر برد. او فکر می کرد حال که خانوده ها این رابطه را تا حدی پذیرفته اند دیگر دلیلی وجود ندارد که آنها آنجا را ترک گویند.
صبح روز بعد او از ویولت خواست به خانه اش برگردد، چون از عصبانیت دنیس می ترسید، او می ترسید شرایط برای او و ویولت دشوارتر شود، می ترسید دنیس رفت و آمد آنها را محدود سازد.
ویولت با اکراه پذیرفت. ویتا او را به خانه اش برد و بدون آنکه دنیس را ببیند آنجا را ترک گفت.
این داستان ادامه دارد...


۱۳۹۰ مرداد ۱۱, سه‌شنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش بیست و چهارم




به قلم ویتا عثمانی

ویتا به انگلستان برگشت، آنجا انبوهی نامه و تلگرام ناخوانده انتظارش را می کشیدند. ویتا نامه ها را با دقت خواند، او در لابلای آنها به دلتنگی پی برد که قلب ویولت را به درد می آورد، او می دانست ویولت روزهای سختی را گذرانده است، بلافاصله برای ویولت تلگرام فرستاد که به انگلستان برگشته است. ویولت آن روز به ویتا تلفن کرد، او از ویتا خواست به فرانسه برگردد، ولی ویتا نپذیرفت، ویتا فکر می کرد از طرفی نمی تواند ویولت و دنیس را با هم ببیند و از طرفی ویولت بایستی به خاطر ازدواجش با دنیس تنبیه شود، ولی در مدتی که ویولت انگلستان نبود، نامه نگاری های طولانی روزانه میان آنها برقرا بود.
اجازه دهید در این بخش به جای شرح وقایع، مروری بر نامه های ویولت، این قهرمان دوستداشتنی داستانمان داشته باشیم، گزیده نامه هایی که در آن یک ماه که با دنیس در فرانسه و اسپانیا به مانند یک کابوس سپری کرد، برای ویتا نوشت. شاید خوانندگان داستان دوست داشته باشند نامه های ویتا را نیز بخوانند ولی به دلیلی که در ادامه خواهم گفت نمی توانم آن نامه ها را در داستانم بگنجانم. البته شاید اینطور بهتر باشد، چون می توانید طرح نامه های ویتا را به قوه تخیلتان واگذار کنید.
گزیده نامه های ویولت به ویتا:
23 جون 1919
هتل ریتز، پاریس
شنبه
امشب وحشتناک ترین اتفاق افتاد: من به یک نمایش رفتم.... آنجا آن دو «دوست» را دیدم که قبلا در مونت کارلو آنها را دیده بودیم که با هم تانگو می رقصیدند. آنها یکدیگر را می بوسیدند. تو باید آنها را به یاد داشته باشی؟ آنها جدایی ناپذیر بودند.
نمی دانم چرا، این بیش از هرچیز دیگری که تاکنون آزارم داده مرا جریحه دار کرد- فکر اینکه ما جدا هستیم و آنها هنوز می توانند با هم باشند، اوه و آنها می توانند هرچقدر بخواهند به هم عشق بورزند بدون آنکه کسی باشد که آنها را نهی کند. این صحنه، شعله ای شیرین از اشتیاق در من برافروخت: چرا من نباید قادر باشم مانند غالب مردم میلم را ارضا کنم؟ چرا همیشه باید آن را سرکوب کرده، محدود و محرومش کنم؟ این مرا دیوانه می کند.... تو مرا دوست داری، تو آن را به من مدیونی.
یکشنبه
... من خسته ام، آه میتیا، وقتی من فعالانه ناراحت نیستم، من خسته ام، خسته- این تنها مهلتی است که می توانم میان ساعتهای طولانی از بدبختی شدید داشته باشم، وقتی که فکر می کنم... ولی لازم است بگویم؟ تو که می دانی به چه فکر می کنم. تو شعر سالی پرادوم را می دانی که با این بیت تمام می شود: «از ویرانه های کاخ... من کلبه کاهگلی ام را بنا نمودم.» خوب، این کاری است که آنها وادارم می کنند انجامش دهم.
انگار صدایی بی وقفه می گوید: «اندیشه های تو زیادی بزرگ است، افق فکری تو زیادی گسترده است، آرمانهای تو زیادی بلند و مغرورانه است. آنها باید هرس و پیراسته شوند تا با زندگی روزمره متناسب گردند! تو باید به چیزهای مادی پیش پا افتاده قانع باشی: سعی کن درست باشی، اجتماعی، خوش برخورد، ملایم: آنوقت همه با تو خوب می شوند، ولی در غیر این صورت هیچ خبری نیست. عاشق بیرحم، مغرور، وحشی، سختگیر و ستمگرت را فراموش کن. همه آن صفات مشترکی که با هم دارید را به فراموشی بسپار. فراموش کن که شما دو تا ممکن است بهترین و شگفت انگیزترین زندگی دنیا را با هم داشته باشید! فراموش کن که یک شاعر هستی. فراموش کن که یک هنرمندی. فراموش کن که پرحرارت، جوان و عاشق هستی! همه این چیزها را فراموش کن. سعی کن فقط به مهمانیهای ناهار فکر کنی، به لباس، به تجمل، به کامیابی های اجتماعی، به لاس زنی. کوچک باش. تو که خیلی نامحدود بودی. اینطوری خیلی بهتر است: کوچک بودن برداشت می کند.
تو که می خواهی همه هستی ات را به یک عشق تقدیم کنی، کاری چنین احمقانه انجام نده! قلبت را به تکه های کوچک تقسیم کن و هر تکه را به یک آدم متفاوت بده. تاهیتی را با دیویل عوض کن، عشق و شور عاشقانه را با روابط هوس آلود بی عشق، افسانه را با زندگی راحت و بی ذوق... واگنر را با موزارت.
من نمی توانم. من نمی توانم. هیچوقت نمی توانم تا وقتی زنده ام. اوه آزادی ام را به من برگردان و شور زندگی و شادی ام را. زمانی من شاد و خوشبخت بودم، خیلی بی مسوولیت و آزاد. کنون من چه هستم؟ یک دلشکسته بی وجود، چکاوکی قفسی با بالهای چیده شده. من احساس ناامیدی می کنم....
23 جون 1919
نازنین من، من در حالت فروپاشی مطلق قرار دارم. تمام صبح را گریه کرده ام- ساده بگویم نمی توانم جدا از تو تاب بیاورم میتیا. من به دنیس گفتم چرا ناراحت هستم، او اینجا مانده است، اگر امشب نروم تا 6 جولای قطار نیست، پس من امشب باید بروم....
میتیا، تو نمی توانی تصور کنی من در چه حالی هستم. تمام صبح جلوی دنیس با هق هق گریه کرده ام. او هرکاری انجام می دهد تا از ناراحتی من بکاهد. اوه عشق من، من می خواهم تو به سنت ژان دو لوز بیایی، او ما را تنها خواهد گذاشت- میتیا، تو باید بیایی!
من مطمئنم اگر هارولد بداند اجازه می دهد تو بیایی... از او بخواه اجازی دهد به سنت ژان دو لوز بیایی... من قسم می خورم هیچ اتفاقی نمی افتد که به تو کوچکترین حس حسادت بدهد، و دنیس هرچقدر که ما بخواهیم ما را تنها خواهد گذاشت. اگر دنیس حاضر است به خاطر من این فداکاری کند، مطمئنم هارولد هم به خاطر تو این کار را خواهد کرد.
سان سباستین
جولای 1919
اینجا من در دیار تو هستم، میتیا، و در سرزمین همزبان با تو. در برابر این کشور کج خلق، متعصب و سرکش، من با تمام قلبم همدردی میکنم! در برابر این سامانه باشکوه، بی نهایت تحقیرآمیز، که به غریبه ها یا اینکه غریبه ها در موردش چگونه فکر کنند، هیچ توجهی ندارد، و هرگز هیچ تلاشی در این مورد به انجام نمی رساند، اگر بخواهی او را بشناسی، مساعدتهای دوستانه ارائه نمی کند. نه، آن، زحمت شناسایی آن، همه اش برعهده خود توست! آنگاه، برای آنانی که به شناسایی اش نائل می شوند، چه شگفتی های حیرت آوری در آستین دارد!
تو فکر می کنی او سرد و متکبر است، ولی صبر کن تا زمانی که تو را دوست بدارد! آنوقت است که او خرقه سخت و تلخش از سلسله جبال تند و دندانه دار بی رنگ و دشتهای متروک را دور می اندازد. اوه میتیا! او دیگر سرد و بی تفاوت نیست. لبهایش سرخ فام و متبسم است. او میخکی قرمز در گیسویش دارد. او بادبزنی در دست دارد. پاهایش علیرغم میل خودش به پایکوبی آغاز می کنند. رشته کوههای تند و دندانه دار و سردی غم افزای باد ناپدید شده است. درختان انار و پرتقال، و پرحرارت ترین و هوس آلودترین چشم انداز جهان جای آنها را گرفته است – اندلس!
آه میتیا، و اسپانیا خیلی زیاد شبیه توست!
اسپانیا توست، تو، تو! مغرور و خاموش، و دور از دسترس تا وقتیکه – عشق بورزی!
اگرچه من اسپانیا را خیلی خوب نمی شناسم، پرشور به اسپانیا عشق می ورزم!
چقدر ایتالیا به جانب اسپانیا معمولی به نظر می رسد. چقدر پیش پا افتاده! درست شبیه یک زن جوان بداخلاق و جلف... یک زن جوان بداخلاق جلف خوشنما، من اعتراف می کنم که خوشنماست، ولی جای شگفتی ندارد که اسپانیا آنرا دو شقه می کند... خیلی دلم برایت تنگ شده است- هیچوقت تو اینقدر واضح و روشن به نظر نیامده ای. من احساس شخصی را دارم که به خانه ای وارد شده در حالیکه صاحب خانه غایب است...
هتل ریتز، پاریس
14 جولای 1919
فوری
من به پاریس برگشته ام، پاریسی که کنون به عنوان یک زندان به آن می نگرم میتیا. جایی که زمانی برای من نمایانگر همه آن چیزهای بود که از هر چیز دیگر در زندگی لذت بخش تر هستند: عشق، شور زندگی، شادی و آزادی.
من هرگز نمی توانم شادی ام را در لحظه ای که در نوامبر گذشته به پاریس وارد شدیم فراموش کنم: آن اوج همه آمال من بود، اینکه در پاریس باشم، جایی که از وقتی یک کودک بودم آن را از هر جای دیگری بیشتر دوست داشتم! آن شادترین روز زندگی من بود. بعد از آن، زوال، زوال تدریجی و سنگدلانه شرایط آغاز شد. ما در مارچ اینجا بودیم اما تنها نبودیم... آنگاه، آن روز، در حالی که شرایط نوامبربه طرز نفرت آوری کاملا وارونه شده بود. در نوامبر ما با هم بودیم. دنیس آن وقت یک دوست غیر جدی بود، یک بیرونی، یک غریبه. او گاهگاهی با ما ناهار و شام صرف می کرد- مهمان ما بود. آن روز، جایگاه ها معکوس شد. تو مهمان بودی، یک ملاقات کننده- آه خدای من، چقدر مسخره است! و حال بدتر از همه، من در پاریس هستم، تنها با او.
شک دارم فردا بتوانم برگردم: می گویند قطار تکمیل است. اوه خدا می داند، من آسمان و زمین را به هم می زنم تا از این اینجا بیرون روم. این تمسخر آور و تلخ است، زیرا اینجا جایی است که زمانی فکر می کردم الهام آور و زیباست.
درکنار تمام ناشادی ها و بدبختیهایی که بر سر ما نازل شد، میتیا، من همیشه به پاریس به عنوان یکی از سرسخت ترین چیزهایی که می توان آن را برای خود داشت، نگاه می کردم.
آن یک هتک حرمت بود.
پاریس یکی از تابناک ترین ملکوتی های من بود: پاریس نمی توانست به خطا رود... دیگر مکانها ممکن بود خرده شیشه داشته باشند، ولی پاریس نمی توانست.
پاریس مقدس بود، پاریس کمال بود... میتیا، تو هیچوقت درک نمی کنی، همه آن محبتی که هرگز برای هیچ موجود انسانی نداشتم، بی حساب به پای پاریس می ریختم، پاریس همیشه در نظر من زیبا بود؛ در نوامبر دیگر ملکوتی شد.
پاریس و جولیان... جولیان و پاریس... زندگی کولی وار... هیچ مسوولیتی در جهان نبود... من فکر می کردم روزی ممکن است اینجا با جولیان زندگی کنم... ممکن است آپارتمانی در «رایو گوچه» داشته باشیم... اوه! نه فوری! یک اتاق زیرشیروانی برای شروع کافی است. ما کار خواهیم کرد. من جولیان را خوشبخت خواهم کرد... هیچ فداکاریی چنین بزرگ نخواهد بود... ما جوان و بی پول خواهیم بود و بی حد و سخت عاشق یکدیگر.... دو هنرمند... دو انسان آزاد.
و حال، خدا تو را ببخشاید میتیا! من جولیان را از دست دادم. من دیگر هنرمند نیستم و من آزادی ام را باختم! این جنایتی است که تو مرتکبش شدی. خودت را در جای من قرار بده.
این داستان ادامه دارد...

شرح عکس: ویولت کپل

۱۳۹۰ تیر ۲۹, چهارشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش بیست و سوم





به قلم ویتا عثمانی


ویتا به آپارتمان هارولد رفت، هارولد تنها نبود، بلکه دوست پسر جدیدش، ادوارد مولینکس که یک طراح مشهور لباس بود نیز آنجا حضور داشت. هارولد با دیدن ویتا خوشحال شد، او گفت قطارشان صبح حرکت خواهد کرد، ویتا اظهار داشت که خسته است و می خواهد استراحت کند، سپس به اتاقش رفت، او علاقمند نبود با آنها بماند. هارولد از او نپرسید این یک هفته را کجا بوده است،. او می دانست با ویتا چگونه رفتار کند. ویتا هنوز به خواب نرفته بود که صدای آن دو مرد را شنید که در اتاق کناری مشغول معاشقه بودند. او برعکس برخوردش با ویولت، از اینکه هارولد با شخصی دیگر خوش بود، اصلا عصبانی نشد، او همیشه به هارولد نه به چشم یک عاشق یا یک معشوق بلکه به چشم یک دوست، یک شوهر و پدر فرزندانش نگریسته بود. او آرزو کرد کاش ادوارد با آنها همراه می شد تا سر هارولد را گرم کند، آنها قرار بود ده روزی در سوئیس بمانند و برای ویتا ده روز همصحبتی با هارولد خیلی طولانی و خسته کننده می نمود.
فردا صبح آنها رهسپار شدند، ولی برخلاف میل ویتا، ادوارد فقط تا ایستگاه راه آهن آنها را همراهی کرد. بگذارید حال که ویتا و ویولت از هم جدا و با شوهرانشان هستند به رابطه آنها با شوهرانشان نظری بیفکنیم. من دوست دارم شبی خاص را برای این قسمت داستانم انتخاب کنم، شب 22 جون 1919. آن شب دومین شب اقامت ویتا و هارولد در سوئیس بود. آنها نیز مانند ویولت و دنیس در یک هتل اما در دو اتاق جداگانه اقامت داشتند. ویتا هنوز نتوانسته بود به هارولد چیزی در مورد رابطه اش با ویولت بگوید و تنها مجبور شده بود طی آن دو روز به بحثهای سیاسی هارولد، شوخی های بیمزه اش و گاهی نقدهای ادبی اش که که در قیاس با آنچه ویولت می گفت خیلی خسته کننده بود گوش دهد، ویتا با هارولد خیلی مهربان بود و هارولد که ویتا را مطیع تر از همیشه می دید وقتی شب در اتاقش با او تنها شد گفت: «بانوی من، نمی خواهی مثل آن روزهای خوش مرا خواب کنی؟»
ویتا مضطرب شد، در حالی که صدایش می لرزید گفت: «نه امشب نمی توانم، منظورم این است که فقط امشب آمادگی این کار را ندارم.» سپس از ترس آنکه مبادا هارولد ناراحت شود ادامه داد: «ولی من تو را خیلی دوست دارم عزیزم، حتی بیشتر از خودم، بیشتر از زندگی، بیشتر از هر چیزی که دوست دارم.»
«بیشتر از ویولت؟!»
«حتی بیشتر از ویولت، خیلی بیشتر، من علیرغم میل او با تو ازدواج کردم، و اصلا به اعتراض او توجه نکردم.»
هارولد گفت: «ویتا تو یکسال و نیم است که با من نمی خوابی، هر بار هم همین حرف را می زنی، ویتا آیا واقعا به من اهمیت می دهی؟»
ویتا می دانست هارولد خودش دوجنسگراست و دوجنسگرایی را طبیعی اما همجنسگرایی را نوعی نقص می داند، او حاضر نبود نزد هارولد اعتراف کند که تنها به زنان گرایش دارد، ویتا هنوز خودش با گرایشش مشکل داشت، فکر می کرد زنی که به مردان گرایش ندارد نمی تواند کامل باشد، اگرچه ویولت سعی می کرد دیدگاه او را راجع به این موضوع عوض کند.
ویتا ترجیح داد عوض آنکه به هارولد واقعیت را در مورد همجنسگرایی خودش بگوید، ویولت را مقصر بداند، لذا با حالتی مادرانه صورت او را نوازش کرد و گفت: «عزیزم، معلوم است که به تو اهمیت می دهم، خیلی زیاد، ولی من به ویولت قول داده ام، من باید وفادار بمانم.»
هارولد با تعجب اظهار داشت: «من نمی توانم درک کنم، اصلا نمی توانم، حدس می زدم رابطه تو با ویولت تا این حد باشد، ولی او چطور به خودش اجازه می دهد تو را در رابطه ات با من محدود کند؟ من شوهر تو هستم، قبل از آنکه او با تو باشد، من با تو بوده ام. ویتا این دوست تو خیلی شیطان است، از روز اول از او خوشم نمی آمد. من که برایم مهم نیست تو روزی دو بار هم بخواهی با او یا هر کس دیگری سکس کنی، او دیگر چرا تو را محدود می کند؟»
«حاجی [ویتا به تقلید از مسلمانها، شوهرش را «حاجی» می نامید.] تو ویولت را نمی شناسی.»
هارولد خندید و گفت: «من از ویولت بدم می آید، تو چطور او را تحمل می کنی؟ دختره لوس، او جز زیبایی هیچی ندارد، مثل یک عروسک، پوچ و تهی.»
ویتا می توانست ریاکارانه دروغ بگوید و با هارولد همساز شود، او به دروغ گفتن به هارولد عادت کرده بود، ولی اهانت به ویولت بخشودنی نبود، لذا پس از این حرف هارولد، با عصبانیت فریاد زد: «تو ویولت را نمی شناسی مرد. اگر او را می شناختی، اگر می دانستی چه گوهر گرانبهایی است، در موردش اینطور حرف نمی زدی.» آنگاه بلند شد که برود.
هارولد دست ویتا را در دست گرفت، آن را نوازش کرد و بوسید، سپس گفت: «بانو، مرا تنها نگذار، امشب حاجی خیلی تنهاست، چطور خوابش ببرد؟»
ویتا اعتنا نکرد. هارولد ادامه داد: «من معذرت می خواهم. من اشتباه کردم. خواهش می کنم مرا تنها نگذار.»
ویتا دلش سوخت، او تمام دلسوزی که هیچوقت نسبت به ویولت نداشت، نسبت به هارولد داشت، هارولد همانطور که در بیرون، یک سیاستمدار بود، در خانه نیز می دانست چطور رفتار کند تا بتواند زنش را، که خیلی هم جسور و خودخواه بود نگاه دارد. ویتا با مهربانی صورت او را نوازش کرد و پیشانی او را بوسید، سپس تنها به خاطر آنکه هارولد را خشنود سازد، با اینکه خودش به این کار علاقه ای نداشت، لبانش را بر لبان هارولد قرار داد. هارولد با اشتیاق او را بوسید، اما ویتا ناگهان خودش را کنار کشید، در حالی که نگین انگشتر اهدایی ویولت را که حتی در حضور هارولد به جای حلقه ازدواجش پوشیده بود، لمس می کرد گفت: «حاجی من معذرت می خواهم، نمی توانم، ویولت اگر بداند خودش را می کشد.»
هارولد دستش را دور گردن ویتا حلقه کرد و گفت: «او هیچوقت نمی داند.»
«حتی اگر نداند... من نباید قولم را فراموش کنم. او به من اعتماد دارد، هیچوقت فکر نمی کند من ممکن است با کسی جز خودش بخوابم، من اگر با تو بخوابم باید به ویولت واقعیت را بگویم، آن وقت او خودش را می کشد.»
«ویولت الان در آغوش دنیس خوابیده است، آنها با هم به ماه عسل رفته اند، و تو می آیی به این فکر می کنی که مبادا کاری کنی که خیانت به ویولت باشد؟! این خیلی خنده دار است.»
ویتا که از تصور اینکه ویولت اکنون با دنیس است غیرتی شده بود فریاد زد: «نه.... او نمی تواند چنین کاری بکند، او فقط مرا دوست دارد، او به مردها هیچ گرایشی ندارد.»
«ویتا، هر چه او می گوید را باور نکن، او نزدیک دوسال است که تو را پایبند خودش کرده، تو را از من، از بچه ها ربوده، ولی خودش پایبند نیست، او با دنیس ازدواج کرده است.»
«حاجی تو نمی دانی، تو خیلی چیزها را نمی دانی، ویولت برای من جان می دهد، من اوایل فکر می کردم بازیچه هستم، فکر می کردم عشقی به این تندی زیاد دوام نمی آورد، ولی اهمیت نمی دادم، چون با خود می گفتم، حتی اگر مرا رها کند، من در این رابطه حسابی لذت برده ام، از خودم مطمئن بودم که به او وابسته نمی شوم، ولی گذشت زمان به من نشان داد که عشق او به من خیلی عمیق تر از چیزی است که در ابتدا فکر می کردم، او حاضر است همه زندگیش را فدا کند، تا با من باشد، حتی اگر بداند من به او وفادار نیستم، من او را آزموده ام، یک بار وقتی با او قهر کردم، واقعا رضایت داد به اینکه من با هر کسی دوست دارم باشم، فقط با او رابطه معمولی ام را حفظ کنم.»
هارولد خندید و گفت: «من از چنین آدمهای بدبخت و نیازمند بیزارم.»
ویتا عصبانی شد و با صدای بلند گفت: «من نباید اینجا بمانم، چون تو واقعا آدم بیشعوری هستی، ادب و نزاکت تو کجا رفته است؟ با اینکه لیاقت آن را نداری که بیشتر از این اینجا بمانم ولی می خواهم قبل از رفتنم چیزی به تو بگویم.» آنگاه مکث کرد و سپس آهسته تر ادامه داد: «در مورد ویولت اشتباه نکن، او بی نیازترین آدمهاست، اگر بخواهم به دوستی با کسی افتخار کنم بدون شک آن شخص، ویولت است، اگر بخواهم کسی را تحسین کنم، آن شخص ویولت است. تو نمی توانی او را ببینی، نمی توانی زیباییهای وجودی او را درک کنی، چون تو در سطحی دیگر هستی، او در سطح ما آدمهای معمولی ظاهربین و نیازمند نیست، ما که آنقدر بدبخت هستیم که به تصویب دیگران نیاز داریم، او آنگونه که ذاتش می طلبد زندگی می کند، او آزاد است، آزادتر از پرندگان آسمان. او در مستوایی فراتر از اینجاست، من هم، که نزدیکترین کس او هستم خیلی وقتها درکش نمی کنم، با اینکه سالها سعی کرده ام تا او را بشناسم، با اینکه او صبورانه تلاش کرده است تا مرا با آن دنیای دیگر پیوند دهد.»
ویتا این را گفت و به اتاق خودش رفت.
در همان زمانی که گفتگوی میان ویتا و هارولد جریان داشت، دنیس در اتاق ویولت بود، او از ویولت که خیلی افسرده بود پرسید: «به چه فکر میکنی؟»
ویولت پاسخ داد: «به ویتا.»
«آیا آرزو می کنی ویتا اینجا بود؟»
«البته.»
«تو زیاد اهمیت نمی دهی که با مردها باشی؟ از مردها خوشت نمی آید، اینطور نیست؟»
ویولت محکم جواب داد: «نه، من زنان را بی نهایت ترجیح می دهم.»
«تو آدم عجیبی هستی، اینطور نیست؟»
«عجیب تر از آنچه تو بتوانی تصوری از آن داشته باشی. من باید به ویتا نامه بنویسم، تو هم بهتر است به اتاق خودت بروی.»
دنیس بیرون نرفت، بلکه پرسید: «ویتا به انگلستان برگشته است؟»
ویولت جواب داد: «این دیگر به تو ربطی ندارد، فکر کنم باید بیرون بروی.»
«ویولت، تو حتی نمی دانی او کجاست! فکر نکن من خبر ندارم او با تو چه می کند، هر روز می بینم به سراغ صندوق پستی می روی و ناامید برمی گردی. او وقتی با هارولد است، تو را فراموش می کند.»
«بخود حرف نزن، تو ویتا را نمی شناسی.»
«ویولت! این چندمین نامه است که برای او می نویسی؟ او حتی به یکی از نامه های تو جواب نداده است!»
«دنیس، ویتا هیچوقت نامه های مرا بی جواب نگذاشته است، و حتی اگر بخواهد روزی جواب مرا هم ندهد، باز او را درست مثل الان دوست خواهم داشت. دنیس تو نمی دانی عشق واقعی یعنی چه. من عاشق ویتا هستم، دیوانه او.»
دنیس چیزی نگفت و از اتاق بیرون رفت، ویولت نیز که از ویتا هیچ خبری نداشت ، سیزدهمین نامه اش را طی این سه روز برای ویتا نوشت. او نامه ها را به آدرس خانه ویتا در کنت می فرستاد. او بی نهایت نگران بود، حتی به کنت تلفن کرده بود، شاید از ویتا اطلاعی داشته باشند، اما خدمتکار ویتا گفته بود از ویتا خبر ندارد. ویولت می توانست از مادر ویتا بپرسد، قطعا او خبر داشت ویتا کجاست، ولی نمی خواست با مادر ویتا حرف بزند، مادر ویتا از آن اشراف زاده هایی بود که ویولت یک لحظه هم نمی توانست تحملشان کند، بسیار مغرور، از خودراضی، سطحی و بی مایه. ویولت از همان کودکی در شگفت بود که چطور زنی چنین پوچ و تهی، ویتا را زاده است؟
ویولت چندین صفحه را برای ویتا سیاه کرد، در همان اثنا ویتا در اتاقش نامه های ویولت را شاید برای دهمین بار مرور می کرد، نامه هایی که طی چند روزی که در پاریس بود به دستش رسیده بود، او دوست داشت برای ویولت نامه بنویسد، ولی این کار را نکرد، او می دانست ویولت به آدرس کنت نامه می نویسد، دوست داشت بداند ویولت چقدر به او اهمیت می دهد، چقدر به فکر اوست، دوست داشت وقتی به کنت می رود با انبوهی نامه مواجه شود که دلنگرانی های ویولت را منعکس می کنند، بنابراین بجای نامه نوشتن به ویولت به سراغ کتابشان رفت ومتوجه یادداشتی شد که ویولت ظاهرا در لحظات قبل از خداحافظی در لابلای آن به جا گذاشته بود:
«میتیا، شهامت داشته باش، سعی کن برای هارولد آنچه در دل داری توضیح دهی، فکر نکن او را با این کارت ناراحت می کنی، با او صادق باش محبوب من، این مهربانانه تر است، بگذار آلوشکا مثل همیشه به میتیا محبوبش مباهات کند. لوشکای همیشگی تو.»
این چند سطر ساده او را به فکر فرو برد، چرا نمی توانست مثل ویولت، شجاع و رو راست باشد؟ کتاب را ورق زد، ناگهان فکری به ذهنش رسید، فکری که لبخند بر لبان او نشاند. او خوابید، اما صبح خیلی زود بیدار شد، رونوشتی از بخشهای آغازین کتابش را همراه داشت، او آن را به بخش پذیرش هتل داد تا به هارولد بدهند و در یادداشتی برای هارولد نوشت:
«حاجی، من به انگلستان برمی گردم، چون دیگر نمی توانم اینجا را تحمل کنم. می دانی من هیچگاه کتابهایم را قبل از چاپ به کسی نشان نمی دهم، ولی این بار دوست دارم فصلهایی از کتابم را بخوانی، شاید در لابلای آن به جنبه هایی از شخصیتم پی ببری که زیاد برایت خوشایند نباشد، ولی هر چه باشد از پنهانکاری بهتر است، متاسفم که هیچگاه نتوانستم آن جنبه ها را صریحا بیان کنم.
ویتا سکویل وست.»
سپس وسایلش را جمع کرد و بی آنکه از هارولد خداحافظی کند، به راه افتاد.
اگر چه ویتا سعی کرد صادقانه بنویسد، باز چیزی را پنهان نمود، او همیشه نوشته هایش را قبل از چاپ به ویولت، و فقط به ویولت نشان می داد.
این داستان ادامه دارد...



شرح عکس: هارولد نیکولسون، همسر ویتا

۱۳۹۰ تیر ۲۸, سه‌شنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش بیست و دوم










به قلم ویتا عثمانی

روز بعد ویولت و ویتا با دنیس ملاقات نمودند، دنیس که طی آن سه روز از ویولت بی خبر بود، با دیدن او خوشحال شد، او پرسید: «این سه روز کجا بودی؟»
ویولت پاسخ داد: «فکر می کنی لازم است بگویم؟ این که کاملا معلوم است، من با ویتا بوده ام.»
دنیس که روحش خبر نداشت چه بین ویتا و ویولت گذشته است، لبخندزنان رو به ویتا گفت: «ویولت هنوز بچه است، او احساس مسوولیت نمی کند، فکر می کنم شما باید کمکش کنید تا موقعیت خود به عنوان یک زن شوهردار و وظایفش را بهتر بشناسد خانم نیکولسون.»
ویتا جواب داد: «من سکویل وست هستم نه نیکولسون!»
ویولت به شیرینی به او لبخند زد، نزدیکتر به او نشست و آهسته گفت: «الان وقتش است، برای او توضیح بده محبوب من.»
«تو شروع کن لوشکا.»
ویولت شروع کرد: «دنیس ما به اینجا آمده ایم تا چیزهایی را به تو بگوییم که فکر می کنیم تو بایستی بدانی، من و ویتا با هم بزرگ شدیم، او عزیزترین و بهترین دوست من است...»
دنیس با لبخند گفت: «اینها را که می دانم عزیزم...»
ویولت مصمم بود که کامل همه چیز را فاش کند، او ادامه داد: «اجازه بده حرفم را تمام کنم. من همیشه به او به عنوان تنها شریک زندگیم فکر کرده ام، تنها کسی که می تواند مرا از آن خود کند، تنها کسی که در برابرش سر فرود می آورم، حتی پس از ازدواجش با آقای نیکولسون. من نمی توانم کس دیگری را در زندگیم بپذیرم. دنیس بگذار با تو صادق باشم، من قصد داشتم روز ازدواجمان، به جای ازدواج با تو با ویتا به پاریس سفر کنم. من می خواستم به همه بگویم فقط ویتا را دوست دارم، مردها برای من هیچ جذابیتی ندارند، حتی ت....» در اینجا ویتا دست ویولت را فشار داد که تمام کند و آهسته گفت: «بس کن، کافی است.»
ویولت دیگر ادامه نداد، رنگ دنیس سفید شده بود و نزدیک بود غش کند، در حالی که صدایش می لرزید از ویتا پرسید: «آنچه ویولت می گوید واقعیت دارد؟ آیا می خواستید روز ازدواج با هم فرارکنید؟»
ویتا پیروزمندانه پاسخ داد: «بله، کاملا.»
دنیس رو به ویولت گفت: «پس چرا با من ازدواج کردی؟»
ویولت پاسخ داد: «چون آن وقت همه راههای دیگر به رویم بسته شده بود، من متاسفم که آن وقت نگفتم، ولی تو با توجه به شروطی که برای ازدواجمان گذاشتم بایستی حدس می زدی. حال این اتفاق افتاده ولی هنوز هم دیر نیست، ما می توانیم و بایستی از هم جدا شویم.»
دنیس پاسخ داد: «من نمی توانم. این یک قرارداد میان ماست، تو نمی توانی به این راحتی آن را نقض کنی.»
ویتا از اینکه می دید کسی جز خودش نسبت به ویولت ادعا دارد خیلی عصبانی بود، او دوست داشت به دنیس بگوید: «احمق بیشعور، مگر نمی دانی ویولت به تمام معنای کلمه فقط به من تعلق دارد؟» ولی ترسید با این گفته دنیس به قدری عصبانی شود که وقتی با ویولت تنها شد او را بکشد و به همین خاطر آن را بیان نکرد.
دنیس با صدای بلند رو به ویولت گفت: «تو نمی توانی فرار کنی، تو باید بمانی، من به تو اجازه نمی دهم، من نسبت به تو حس مسوولیت دارم.»
ویتا عصبانی شد: «تو به چه حقی صدایت را روی ویولت بلند می کنی؟ به چه حقی برای او تعیین تکلیف می کنی؟»
دنیس جواب داد: «همانطور که تو با آقای نیکولسون ازدواج کردی ویولت هم می تواند با من باشد، و در ضمن دوستی اش را با تو حفظ کند، ویولت با من پیمان بسته است، آن وقت تو نبودی، تو داری او را مجبور می کنی خلاف میلش عمل کند.»
ویولت محکم جواب داد: «دنیس، من خودم برای خودم تصمیم می گیرم، دیگران هیچ حقی ندارند برای من تعیین تکلیف کنند، چه مادرم، چه پدرم و چه شوهرم. من فقط یک نفر دارم که تمام زندگیم را با میل خودم به او تقدیم کرده ام و او هم ویتاست، ولی حتی ویتا نمی تواند بالاجبار مرا به کاری وادار کند که دوست ندارم، من آزاد هستم، آزادتر از آنچه در تصور مردانی مثل تو بگنجد.»
ویتا گفت: «دنیس، ممکن است تو ویولت را دوست داشته باشی، من هم ویولت را دوست دارم، خیلی بیشتر از آنچه بتوانی تصور کنی، خیلی بیشتر از آنقدر که یک مرد بتواند زنی را دوست بدارد، ولی هیچکدام از ما حق نداریم چون او را دوست داریم آزادی او را بگیریم.»
ویولت ادامه داد: «من نمی توانم با تو بمانم دنیس، من می خواهم با ویتا باشم، بگذار همین امروز تمامش کنیم.» ویتا حرف او را قطع کرد:«تا اینجا کافی است، ما آنچه باید دنیس می فهمید را به او گفتیم، بیا اتاقم من با تو کار دارم.»
آنگاه دست ویولت را گرفت و با هم به اتاق ویتا رفتند.
ویتا گفت: «چرا می خواهی یکدفعه همه چیز را بگویی؟ قرار بود فقط از رابطه مان بگویی؟ قرار نبود همین امروز از دنیس جدا شوی.»
«چرا؟»
«چون تو باید این یک ماه را با دنیس بمانی، من اینجا نیستم، امشب می خواهم به سوئیس بروم.»
«چرا؟ با چه کسی؟»
«با هارولد، به او قول داده ام.»
«میتیا، چطور؟ چطور می توانی مرا با او تنها بگذاری؟ چطور می توانی مرا رها کنی تا با هارولد باشی؟»
ویتا جواب داد: «تو حق اعتراض نداری، چون خودت با دنیس سفر کردی.»
ویولت در حالی که بغض گلویش را گرفته بود گفت: «من آمدم اینجا تا با تو باشم، و حالا تو داری مرا ترک می کنی؟ میتیا تو عوض شده ای، به من راست بگو، آیا هنوز مثل گذشته ها مرا دوست داری؟»
«بله، دوستت دارم، ولی همینطور دوست دارم به سوئیس بروم، قبلا آنجا نبوده ام.»
ویولت که تا این لحظه سعی کرده بود از جاری شدن اشکهایش جلوگیری کند دیگر طاقت نیاورد و در حالی که اشک می ریخت گفت: «میتیا، از تو خواهش می کنم، التماس می کنم مرا با دنیس تنها نگذار.» ویتا اعتنا نکرد. ویولت در برابر او زانو زد و ادامه داد: «خواهش می کنم، عشق من، زندگی من، مرا تنها نگذار، من سعی می کنم جبرانش کنم، هر کاری از من بخواهی انجام می دهم، سعی می کنم مثل یک برده مطیع تو باشم.»
«بلند شو لوشکا.» آنگاه ویتا دستان ویولت را گرفت و او را بلند کرد، با دیدن اشکهای او خیلی آشفته شد، ویولت بندرت در حضور ویتا گریه می کرد، ویتا در حالی که صدایش می لرزید گفت: «اوای خوب من، من تو را به گریه انداختم؟ چطور توانستم؟» آنگاه اشکهای او را پاک کرد، گونه او را بوسید و ادامه داد: «من دوست دارم با تو بمانم، یا با هم به سوئیس برویم، ولی پول ندارم، نمی خواهم به خاطر چیزی که هارولد دوست ندارد از او پول بگیرم، می دانی این کار درست نیست.»
ویولت جواهرات گرانقیمتش را درآورد و جلو ویتا ریخت: «من فکر می کنم اینها برای بیشتر از دو ماه کافی باشد، حتی اگر بخواهی در بهترین هتلها زندگی کنیم. اینها را بفروش.»
ویتا گفت: «بعد از دو ماه چطور؟ باید مثل دفعه قبل دست خالی برگردیم انگلستان و آنها باز به تو زور بگویند. لوشکا، عزیزم، به من فرصت بده تا خوب فکر کنم، دنبال خوشی های زودگذر هم نباش، ما باید از هر لحاظ آزاد شویم، مستقل شویم. ما از لحاظ مالی کاملا به آنها وابسته ایم و این خیلی بد است.»
«عزیزم، من حاضرم زندگی محقری داشته باشم، در اتاقی کوچک زیر شیروانی، فقط اگر بدانم تو کنارم هستی، من کار می کنم، این درست نیست که آنها ما را از لحاظ مالی تامین کنند، هارولد و مادرت و مادرم اگر واقعا بدانند رابطه ما به چه صورت است، یک پنی هم به ما نمی دهند. ما باید با آنها صادق باشیم. ما نباید به خاطر راحتی خودمان به آنها دروغ بگوییم. من حاضرم به سختی کار کنم تا زمانی که تو شاعر مشهور و پرفروشی شوی، من می دانم تو به زودی یکی از مشهورترین شاعران دنیا خواهی شد.»
«لوشکا، تو درست می گویی، حرفهایت قشنگ است، ولی واقعیت متفاوت است، به من فرصت بده، خواهش می کنم فکر نکن من عوض شده ام یا مثل سابق دوستت ندارم. صبر کن، ما پس از یک ماه همدیگر را می بینیم.»
«میتیا، مرا ترک نکن.»
«عزیزم، من تو را ترک نمی کنم، تو به من نامه بنویس، من هم به تو نامه می نویسم. من هارولد را زیاد نمی بینم، این سفر فرصت خوبی است تا برایش از رابطه مان بگویم.»
«من حتی نمی دانم به کجا نامه بنویسم...»
«هر جا اقامت کردیم، آدرسم را برایت تلگراف می کنم. در اولین فرصت هم به تو تلفن می کنم. لوشکا، دلم برایت تنگ می شود، خیلی زیاد.» آنگاه اشکهای ویولت را پاک کرد و گفت: «دیگر گریه نکن، دنیس نباید تو را اینگونه ببیند، قوی باش.» گونه ویولت را بوسید و ادامه داد: «من عجله دارم، باید چمدانم را آماده کنم.»
ویولت هنوز ناراحت بود، ویتا با اینکه می دانست ویولت قانع نشده است دیگر ادامه نداد، او عجله داشت و بلند شد تا چمدانش را آماده کند، ولی به خاطر ویولت ناآرام بود.
بعد از چند دقیقه ویولت گفت: «میتوانم کتابت را ببینم؟»
ویتا با لبخند جواب داد: «کتابمان، نه کتاب من.»
ویولت باز پرسید: «می توانم آن را بخوانم؟»
ویتا جواب داد: «البته که می توانی، می توانی آن را بخوانی و هرچه دوست داشتی به آن اضافه کنی، درست مثل همیشه.»
ویولت صفحاتی از آن را که ویتا در این روزهای اخیر نوشته بود، خواند، صفحاتی که از احساسات جولیان [ویتا] نسبت به اوا [ویولت] پر شده بود، او با خواندن جملات زیر لبخند زد:
«... جولیان برای آنکه جایگاهش را در جهان بینی اوا حفظ کند، آن جهان بینی که جولیان در اعماق قلبش آن را به عنوان نفیس ترین و پرارزشترین جهان بینی شناخته بود که به او تفویض شده است، جولیان می دانست برای حفظ خود در این جهان بینی لازم است علیه هر کتاب مقدس کهن و هر کیش مشهوری انقلاب کند. ارزش اوا نزد جولیان مقوله ای از ایمان، بخشی از عقیده دینی بود. صمیمیتش با اوا مزیتی بی نهایت فراتر از مزیت معمولی عشق بود. هر کاری که اوا ممکن بود انجام دهد، هر گناهی که ممکن بود مرتکب شود، هر فرومایگی که به انجام رساند، ارزش غائی او، هسته او، مغز او برای جولیان پاک، معتبر و دست نخورده باقی خواهد ماند. جولیان این را کورکورانه می دانست و آنگونه آن را می فهمید که عارف خدا را می شناسد. جولیان به حدی عمیق آن را باور داشت و درک می کرد که نمی توانست با هیچ استدلال عقلانی از آن دفاع کند....»
ویولت گفت: «کتاب را باید زودتر تمام و منتشر کنیم، این کتاب خیلی حرفها در خود دارد، حرفهایی که شاید نتوانیم راحت به خانواده ها و دوستانمان بزنیم.»
ویتا گفت: «فکر نکنم قبل از این دو عاشق با هم کتابی در مورد عشقشان نگاشته باشند، ما اولین هستیم.» آنگاه به ویولت نزدیک شد، دستانش را در دست گرفت و لبانش را بر لبان او قرار داد: «لوشکا، پریزاد من، این عشق ما با گذشت زمان عمیق تر می شود، فکر نکنم روزی برسد که دیگر شور و حالی در ما نمانده باشد.»
«من هم اینطور فکر نمی کنم محبوب من.»
ویتا بوسه ای دیگر از لبان ویولت گرفت، وقت زیادی نداشت، ولی نمی توانست بدون یک معاشقه حسابی با ویولت او را ترک گوید، آنها یک ماه همدیگر را نمی دیدند. پس از آن ویتا خداحافظی کرد و رفت شام بخورد، او از ویولت خواست به سراغ دنیس برود تا ببیند در چه حالی است. ویتا بعدها در مورد آن شب نوشت: «وقتی مشغول شام خوردن بودم، ویولت از پنجره ای که رو به من باز بود، مرا نگاه می کرد، و من او را نگاه می کردم و دنیس را که همانجا بود و گریه می کرد.»



این داستان ادامه دارد...




شرح تصویر: دنیس ترفیوسیز شوهر ویولت

۱۳۹۰ تیر ۲۶, یکشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش بیست و یکم












به قلم ویتا عثمانی



وقتی ویتا بیدار شد ویولت هنوز در خواب بود، ویتا به سراغ کتابشان رفت، کتابی که احساسات هر دو را در بر داشت زیرا اگرچه خود ویتا نوشته بود، اما در مورد سطر سطر آن با ویولت مشورت کرده بود. کتابی که خاطرات شیرین آنها را بازگو می کرد، بخشهایی از آن را مرور کرد، نمی دانست بعد از این چه اتفاقی خواهد افتاد اما دیروز روزی ناخوشایند بود. او فکر می کرد بهتر است اتفاقات دیروز را در کتابش نگنجاند. ویتا با کتابشان مشغول بود که ویولت بیدار شد. ویتا به ویولت لبخند زد و او را در آغوش کشید. ویولت پرسید: «چه می کنی؟»


ویتا پاسخ داد: «به کتابمان فکر می کنم.»


ویولت اظهار داشت: «تو نباید اتفاقات اخیر را به آن اضافه کنی، و اگر تو بخواهی، فقط اگر تو بخواهی، همه چیز دوباره درست خواهد شد.»
ویتا پرسید: «تو دنیس را ترک می کنی؟»
ویولت پاسخ داد: «بدون ذره ای تامل. تو چطور؟ هارولد را ترک می کنی؟»
ویتا که نمی خواست جواب سوال او را بدهد پرسید: «برنامه ات برای امروز چیست؟»
ویولت عصبانی شد: «من از تو سوال پرسیدم، منتظر جواب هستم: آیا هارولد را ترک می کنی؟»
ویتا ویولت را رها کرد و بلند شد. سیگارش را روشن کرد. چند دقیقه ای سکوت حاکم بود، سپس رو به ویولت گفت: «هارولد با دنیس خیلی تفاوت دارد، او دوست من است، من شش سال است که با او ازدواج کرده ام، من از او دو فرزند دارم، وقتی با او ازدواج کردم هنوز با تو این رابطه را نداشتم، ولی وقتی تو با دنیس ازدواج کردی به من تعهد داشتی، تو می توانستی ازدواج نکنی، اما این کار را نکردی. من نمی توانم و نمی خواهم هارولد را ترک کنم.»
«تو در حالی با هارولد ازدواج کردی که مرا تهدید می کردی که اگر بفهمی با کسی دیگر –چه پسر و چه دختر- رابطه برقرار کرده ام مرا خواهی کشت. من متقابلا از تو تعهد نمی گرفتم. می دانی چرا؟ چون نمی خواهم تو صرفا به خاطر تعهدی که به من داری با من بمانی، ولی خودت آن وقت می دانستی ما تنها دوست معمولی نبودیم و به همین خاطر بود که هم رابطه ات با رزاموند را از من پنهان می کردی و هم راجع به نامزدی ات با هارولد به من چیزی نگفتی تا یک هفته قبل از ازدواجت که خبرش را در روزنامه خواندم. حالا هم آزاد هستی، اگر نمی خواهی به قولهایی که به من دادی پایبند بمانی، من هم نمی خواهم با تو بمانم. نمی خواهم بمانم تا هر وقت بخواهی با هارولد باشی و هر وقت از او خسته شدی به سراغ من بیایی. فکر نکن این حرف را می زنم تا با دنیس یا هر کس دیگر باشم، من تنها خواهم ماند، چون عشقم، تنها عشق زندگیم به من وفادار نماند.»
ویتا برای اولین بار در رابطه ای که با ویولت داشت دچار ترس شد، ترس اینکه ویولت را از دست بدهد. قبل از این ویولت همواره حاضر بود تا هر وقت ویتا بخواهد با او باشد. ویتا کمی مکث کرد، سپس اظهار داشت: «من نمی توانم راحت کسی را دوست داشته باشم، منظورم این است که خیلی ها را دوست دارم، ولی نمی توانم آنگونه که تو مرا دوست داری تو را دوست داشته باشم. من وفادار هستم، ولی در آن حد که تو می خواهی از من ساخته نیست. تو نمی توانی مرا در هیچ جای دیگر جز در کنار خودت ببینی. لوشکا، هارولد دوست من است و تو هم بهترین دوست من، معشوقه من، من نمی توانم به خاطر تو دیگران را نادیده بگیرم. ولی دنیس دوست تو نیست، لوشکا تو باید موقعیت مرا درک کنی.»
«میتیا، امیدوارم فکری که می کنم حقیقت نداشته باشد ولی این اواخر به این فکر افتادم که شاید آنگونه که من این رابطه را جدی گرفته ام، تو آن را جدی نگرفته ای. تو تحت هیچ شرایطی حاضر نیستی قدم جلو بگذاری، همه اش من باید رابطه مان را نگه دارم، من باید از حق خودم بگذرم، من باید ببخشم. میتیا با من صادق باش، تصمیم تو چیست؟ تو به چه دلیلی با من ادامه می دهی؟»
ویتا سیگارش را خاموش کرد و نزدیکتر به ویولت نشست، آنگاه اظهار داشت: «لوشکا، من تو را دوست دارم، من هم این اواخر به اندازه تو اذیت شده ام خیلی زیاد. دیشب وقتی بیرون رفتم، در شرایط خیلی بدی قرار داشتم، از خودم، از زندگی متنفر بودم، وقتی در خیابانها قدم می زدم خاطرات آن پنج ماه قشنگی که اینجا بودیم در ذهنم تکرار می شد، آن وقت همه چیز دوستداشتنی بود، من تو را دوست داشتم، تو مرا دوست داشتی، ولی هیچکدام هنوز نمی دانستیم چقدر به هم وابسته شده ایم، پس از پنج ماه من از تو جدا شدم، مجبور شدم به انگلستان برگردم، در طول راه گریه می کردم با اینکه می دانستم باز تو را خواهم دید، باز با تو خواهم بود. تو با دنیس نامزد کردی، و از من خواستی تو را نجات دهم، این وظیفه من نبود، تو حق تصمیم گیری داشتی، قبول دارم از طرف مادرت تحت فشار بودی ولی به هر حال تو با او ازدواج کردی، در صورتی که می توانستی این کار را نکنی، من دیگر آرام و قرار نداشتم، لوشی من رفته بود، او دیگر متعلق به کسی دیگر بود، لوشی که همیشه ادعا می کرد فقط به من تعلق دارد. آیا تو می توانی درک کنی من چه روزهای سختی را پشت سر گذاشته ام؟ روزهایی که اکنون وقتی به آنها فکر می کنم واقعا از اینکه خودم را در آن شرایط دشوار نکشتم تعجب می کنم. لوشکا، من بدون تو نمی توانم ادامه دهم، دیشب وقتی فکر کردم تو را از دست داده ام فهمیدم دیگر زنده نخواهم ماند. در خیابانهای پاریس قدم می زدم اما این بار تنها بودم و به خاطرات خوشی فکر می کردم که با هم داشتیم.» آنگاه به ویولت نزدیکتر شد و در حالی که موهای ویولت را نوازش می کرد گفت: «من به تو نیاز دارم، من تو را می خواهم.»
ویولت دست او را کنار زد و گفت: «تو مرا می خواهی، هارولد را می خواهی، زندگی و خانه ات در کنت را می خواهی، بچه هایت را می خواهی، شهرتت را می خواهی، اشرافیتت را می خواهی، بگذار من کنار بروم تا بقیه را داشته باشی. بقیه با هم همسازند، اینجا فقط من دردسرسازم.» آنگاه بلند شد و از اتاق بیرون رفت.
ویولت به اتاق خودش رفت، او نهایت تلاشش را کرده بود تا جلو ویتا گریه نکند و حال که تنها شده بود اشک می ریخت. ویتا حالا دیگر واقعا برای آینده رابطه شان نگران بود، دو ساعتی که گذشت لباس پوشید و به سراغ ویولت رفت، ویولت که متوجه شد ویتاست در را باز نکرد، ویتا خواهش کرد: «عزیزم در را باز کن، من با تو کار دارم.»
ویولت در را باز نکرد. ویتا منتظر ماند، تا وقتی ویولت از اتاق بیرون آمد، ویتا او را به داخل اتاق کشاند و در را بست. ویولت گفت: «اجازه بده بروم.»
ویتا او را محکم در آغوش کشید و گفت: «اجازه بده حرف بزنم.» آنگاه با اشتیاق او را بوسید.
ویولت ویتا را خیلی دوست داشت و همیشه برای بخشیدن او آماده بود، سعی می کرد به او فرصت دهد، لذا او را پذیرفت: «عزیزم، من آماده هستم حرفهای تو را بشنوم.»
ویتا گفت: «تو با خودت صادق باش، تو بدون من نمیتوانی ادامه دهی.» آنگاه خندید و گفت: «ما هر دو طلسم شده ایم، هیچکدام نمی توانیم بدون دیگری شاد و خوشبخت باشیم، من باید مدتی فکر کنم، ازدواج تو اوضاع را خیلی خرابتر کرده، باید فکر کنم ببینم چه کاری می توانیم بکنیم.»
«میتیا با هارولد می خواهی چکار کنی؟»
«به من فرصت بده، من سعی می کنم با او صحبت کنم.»
«راجع به چی؟»
«راجع به رابطه من با تو، من نمی خواهم او اذیت شود، تا الان هم حسابی اذیت شده است، می خواهم کاری کنم که او شرایط ما را بپذیرد و با ما همراه شود.»
«میتیا، اشکالی ندارد، من در مورد هارولد عجله ای ندارم، ولی همین امروز باید برای دنیس شرح دهیم رابطه ما چه شکلی است، نه فقط من، بلکه تو هم باید آنجا، نزد دنیس حرف بزنی.»
ویتا گفت: «من نمی توانم.»
ویولت عصبانی شد: «عجیب نیست که به تو زیاد اعتماد ندارم، تو هیچ جا به خاطر رابطه مان خطر نمی کنی، اینجا که هارولد هم نیست تا دوستی چندساله تان به هم بخورد! تو با دنیس هیچ نسبتی نداری.»
«لوشکا صبر کن، ما نباید یکدفعه همه چیز را بگوییم، تو می توانی آن را به تدریج برایش توضیح دهی.»
«نه، امکان ندارد، نمی خواهم او روی من به عنوان زنش، شریک زندگیش حساب باز کند، بگذار حالا که زیاد با هم نبوده ایم همه چیز را بداند، اینطوری مهربانانه تر است، کمتر ضربه می بیند. میتیا شهامت داشته باش، اگر واقعا مرا دوست داری آن را به او نشان بده، درست نیست نزد او هیچ ادعایی نکنی، آن وقت مرا به باد انتقاد بگیری، با من بد رفتارکنی.»
ویتا لبخند زد و گفت: «تو با همه تفاوت داری، تو از عنصری دیگر آفریده شده ای، مثل دیگران فکر نمی کنی، منطقی هم نیستی، ولی نمی دانم چرا آنچه می گویی برای من جذابیت دارد. اگر خوب فکر کرده ای و مطمئنی بعدا پشیمان نخواهی شد، من با تو همراهم.»
«من پشیمان نخواهم شد، من از ریاکاری بیزارم، بگذار آنگونه که هستیم خودمان را اظهار کنیم، بگذار آزاد باشیم، تو چرا از اینکه دیگران بفهمند یک زن را دوست داری هراس داری؟ تو اولین زنی نیستی که اینگونه آفریده شده ای؟ به زنان بزرگی فکر کن که اینگونه زیستند، به سافوی لزبوس فکر کن، به افرا بن که دربندش کردند، او هم مثل تو بود، هم سافیک و هم شاعر، اما از اظهار خویش واهمه نداشت، او را در اتاقی تاریک زندانی کردند، قلم و معشوقه اش را از او ربودند ولی روحش آزاد زیست. به دیگران فکر کن، ژاندارک، ایمیلی دیکینسون، ژرژ ساند، هلن تروا، کریستینا روزتی و ملکه کریستینا..... کدامیک از سافیک بودن خویش شرمنده بودند که تو دومی شان باشی. آنها راه را برای ما هموار کردند و ما باید راه را برای زنان بعد از خود هموار کنیم. من فکر می کنم کمتر زن بزرگی در تاریخ بوده است که به زنی عشق نورزیده باشد، من دوست دارم با افتخار به همه بگویم من به کسی عشق می ورزم که از جنس من است، یک زن، یک شاعر، یک هنرمند، یک کولی، یک انسان آزاد...»
ویتا موهای ویولت را کنار زد و پیشانی او را بوسید.




این داستان ادامه دارد....

۱۳۹۰ تیر ۹, پنجشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش بیستم






به قلم ویتا عثمانی




ویولت برخلاف نامه خداحافظی که برای ویتا نوشت، هنوز می خواست با ویتا ادامه دهد. او در مسیر کلیسا، هنگام مراسم ازدواج و پس از آن آرام اشک می ریخت، دوست نداشت در این مراسم حاضر شود، او می خواست بگریزد، او می خواست نقاب را کنار زند و به همه بگوید تمامی قلبش و وجودش به ویتا تعلق دارد، او می خواست بگوید ویتا را دوست دارد و به آن افتخار می کند، ولی ویتا او را ترک کرده بود، چطور می توانست اعلام کند که به ویتا تعلق دارد در حالی که ویتا او را ترک کرده بود تا به شوهرش در پاریس بپیوندد؟ چطور می توانست از عشقشان بگوید در صورتی که ویتا نامه های پرشور او را با عباراتی کوتاه و سرد و بی روح جواب می داد؟ او تنها یک راه در پیش داشت و آن اینکه زیر بار ازدواج ریاکارانه اش با دنیس برود تا حداقل از حمایت مادرش برخوردار شود. او با دنیس ازدواج کرد و این ازدواج و عکس العمل ویتا در مقابل آن می توانست نشان دهد عشق و محبت ویتا در قبال ویولت تا چه حد راستین است؟
پس از بازگشت به خانه ویولت بلافاصله برای ویتا نامه نوشت و به خاطر آخرین نامه اش عذرخواهی کرد و طلب بخشش نمود. او عشقش را به ویتا یادآور شد و خاطرنشان کرد که هرگز از عشقش چیزی کاسته نشده و همچنان روند صعودی اش را ادامه می دهد. بعلاوه تاکید کرد اگر ویتا بخواهد، هر زمان که او بخواهد، هر جا که باشد به او خواهد پیوست. آنگاه اضافه نمود که مادرش از آنها خواسته به مدت حداقل یک ماه به «ماه عسل بروند» تا کسی در واقعی بودن این ازدواج شک نکند و او نیز از دنیس خواسته است به پاریس بروند تا اوقاتش را با ویتا سپری کند و دنیس نیز پذیرفته است. ویولت نوشت که آنها در هتل ریتز اقامت خواهند نمود و از ویتا خواهش کرد از فرصتی که به دست می آورند استفاده نموده و با هم فرار کنند.
ویتا به نامه او جواب نداد اما به هتل ریتز منتقل شد. او اتاقی را انتخاب نمود که پنجره اش رو به ورودی هتل باز می شد و از پنجره بیرون را نگاه می کرد و منتظر رسیدن آنها بود. او آنها را دید، صحنه ای که همیشه آرزو کرده بود نبیند، او از اتاق بیرون رفت و حوالی بخش پذیرش آنها را می پایید البته طوری که متوجه حضور او نشوند. او دست چپ ویولت را مشاهده کرد که بر آن اثری از حلقه ازدواج نبود ولی به هر حال صحنه بودن ویولت با دنیس برای عصبانی کردن او کافی بود. ویولت اطراف را نگاه می کرد گویی دنبال کسی می گشت، ولی ویتا توانست خودش را پنهان کند و ویولت متوجه حضور او نشد. او توانست شماره اتاقهای آنها را بداند. پس از آن به اتاق خودش برگشت، از اینکه ویولت با دنیس بود، از صمیمیتی که این سفر می توانست بین آنها ایجاد کند قلبش آتش می گرفت، چندبار تصمیم گرفت برود و ویولت را از دنیس جدا سازد، ولی شهامتش را نداشت. او از پنجره بیرون را نگاه می کرد که متوجه شد دنیس به تنهایی از هتل خارج شد. فرصت را غنیمت شمرد و به سراغ ویولت رفت، ولی در شرایط خوبی نبود. ویولت با دیدن او لبخند زد و خواست او را در آغوش بگیرد، اما ویتا او را کنار زد و با خشم گفت: «همراه من بیا.»
ویولت که کمی ترسیده بود پرسید: «کجا؟»
ویتا که خیلی آشفته و عصبی بود فریاد زد: «خفه شو و گرنه تو را می کشم، فقط اطاعت کن.»
ویولت دیگر چیزی نگفت و همراه ویتا که بازوی او را محکم گرفته بود راه افتاد. آنها در طول راه حتی یک کلمه هم با هم حرف نزدند، ویتا او را به اتاق خودش برد و در را محکم بست. وقت غروب و اتاق نیمه تاریک بود. ویتا با خشونت ویولت را به طرف دیوار هل داد، ویولت که باورش نمی شد ویتا واقعا عصبانی باشد پرسید: «جولیان، تو با من چه می کنی؟ آیا این یک بازی جدید است؟»
ویتا با عصبانیت پاسخ داد: «تو یک فاحشه هستی، یک فاحشه.» و آنگاه موهای ویولت را محکم چنگ زد، ویولت خواست بلند شود و برود، ولی ویتا اجازه نداد و در حالیکه موهای او را می کشید دو بار محکم به او سیلی زد، ویولت اول بهت زده بود و چیزی نمی گفت، ولی بعد در حالی که سعی می کرد خود را از دست ویتا رها کند با صدای بلند گفت: «تو حالت خوب نیست، بگذار بروم، هر وقت بهتر شدی مثل آدمهای متمدن با هم صحبت می کنیم.» ویتا در حالیکه موهای او را محکمتر می کشید جواب داد: «صدایت را روی من بلند نکن هرزه.» آنگاه او را رها کرد و بلند شد. سپس ادامه داد: «من حالم خوب بود تو بدحالم کردی، تو یک دروغگو رذل هستی، تو از اول به من دروغ گفتی، تو ریاکار و متلون هستی، من از تو متنفرم بی وفا، تو لیاقت مرا نداری، تو آن حرامزاده موبور را به من ترجیح دادی.» آنگاه یقه ویولت را محکم گرفت و پرسید: «او چه دارد که او را به من ترجیح دادی؟ امشب قرار بود مثل یک فاحشه تنت را به او تقدیم کنی؟»
ویولت اعتراض کرد: «جولیان بگذار بروم، تو پاک عقل و منطقت را از دست داده ای، این هارولد نفرت انگیز کثیف با تو چه کرده است؟ فکر نکن روزی برسد که من مثل تو با خواری و خفت با یک مرد بخوابم، من خیلی قویتر از آنی هستم که فکر می کنی، این تو بودی که چهار سال با هارولد خوابیدی تا رضایت یک مشت مردم پوچ و از خود راضی را به دست آوری. تو...» ویتا اجازه نداد ادامه دهد، به او سیلی زد و فریاد زد: «خفه شو، تو با او ازدواج کردی، با او سفر کردی، در حالی که همیشه می گفتی متعلق به منی، امشب می خواهم کاری کنم که قرار است او با تو بکند، می خواهم مثل یک فاحشه با تو رفتار کنم. به تو نشان می دهم حتی وقتی زن آقای ترفیوسیز هستی می توانی فاحشه من باشی.» آنگاه محکم لبان ویولت را بوسید و او را به طرف تختخواب برد. ویولت که چاره ای دیگر نداشت، به التماس افتاد: «خواهش می کنم اجازه بده بروم میتیا، تو مرا آزار می دهی، الان روح و فکرم برای این کار آماده نیست.» ولی ویتا اعتنا نکرد، او خیلی عصبانی بود، فکر می کرد در این بازی رقیبش –دنیس- برنده شده است، احساس حقارت می کرد. ویولت ادامه داد: «جولیان، اگر واقعا میدانستی چقدر دوستت دارم، اگر می دانستی چقدر از دنیس بدم می آید، اگر در مورد من طوری دیگر –منصفانه تر- فکر می کردی، با من اینگونه رفتار نمی کردی. فقط به من اجازه بده حرف بزنم.» ویتا باز اعتنا نکرد. او با خشونت با ویولت سکس کرد، سیل کلمات تحقیرآمیزش را نثار او می کرد، ولی اشتباه نکنید، ویتا از ویولت عصبانی نبود، می دانست ویولت وفادار است، می دانست ویولت فقط او را دوست دارد، اما او از دنیس عصبانی بود، او می خواست دنیس را با این کار آزار دهد با اینکه دنیس هیچگاه در مورد آن نمی فهمید. او نمی توانست بپذیرد دنیس می تواند ویولت را پیش روی مردم از آن خود کند، نامش را بر او نهد ولی خودش باید پنهانی ویولت را داشته باشد.
پس از آن ویتا دراز کشید، اما بیدار بود. ویولت هم در گوشه اتاق نشسته بود و آرام اشک می ریخت طوری که ویتا- که ویولت فکر می کرد به خواب رفته است- متوجه نشود، چون غرور ویولت اجازه نمی داد حتی در حضور ویتا که عشق و زندگیش بود گریه کند. ولی ویتا بیدار بود و متوجه شد. ساعتی از ماجرا گذشته بود، ویتا بلند شد و لامپ را روشن کرد، ویولت سعی کرد دیگر گریه نکند ولی دیر شده بود. ویتا کنار او که بر کف اتاق نشسته بود نشست، با نوک انگشتانش شروع به پاک کردن قطرات اشکی کرد که بر گونه ویولت نشسته بود ولی ویولت دست او را کنار زد. ویتا پشیمان بود، ولی عذرخواهی نکرد، بلند شد و لباس پوشید، همان لباس نظامی مردانه که از آن خاطرات خوبی داشتند، قبل از بیرون رفتن رو به ویولت پرسید: «با من کاری نداری لوشکا؟ چیزی لازم نداری؟» ویولت جوابش را نداد. ویتا خداحافظی کرد و بیرون رفت. مدتی که گذشت ویولت بیتاب شد، فکرهایی در مورد ویتا به مغزش خطور می کرد که او را آشفته می نمود. سپیده دم نزدیک بود و ویتا هنوز برنگشته بود. ویولت نگران بود و خواست برود و او را جستجو کند، ولی فکر کرد باز منتظر بماند بهتر است. او بر کاناپه دراز کشید ولی بیدار ماند، به خودش و ویتا می اندیشید.
هنوز سپیده ندمیده بود که ویتا آرام وارد شد. او که فکر می کرد ویولت به خواب رفته است لامپ را روشن نکرد، آرام به طرف ویولت رفت، پتو را روی او کشید و پیشانی او را بوسید، ولی وقتی دستش را برد تا گونه های لطیف دوستش را نوازش کند، متوجه شد گونه های او خیس هستند، بنابراین خیلی آهسته نامش را صدا کرد: «لوشکا؟ لوشکا، بیداری؟»
ویولت گفت: «کجا بودی؟»
ویتا پرسید: «بهتری؟»
ویولت جواب داد: «تو که ظاهرا بهتری! واضح است که حسابی به تو خوش گذشته!»
ویتا منظور او را نفهمید و با تعجب پرسید: «خوش گذشته؟ به من؟»
ویولت جواب داد: «لازم نبود شب را با آنها سپری کنی میتیا، آنها پول تو را می خواهند و در برابرش به تو لذت زودگذری می دهند، تو می توانستی عوض آن عشق را داشته باشی. ولی تو خیلی چیزها را می خواهی! نمی دانی که عشق واقعی برای احساس خوشبختی کافی است.»
ویتا با تعجب گوش داد، آنگاه خندید و گفت: «لوشکا، چطور؟ از کجا این فکر به مغزت خطور کرده؟ این آخرین چیزی است که باید به آن فکر می کردی؟»
ویولت جواب داد: «تنها چیزی که به ذهنم می رسد میتیا، فکر نکن من احمقم. اگر نه چه دلیلی داشت مردانه بپوشی؟»
ویتا جوابش را نداد فقط لبان او را بوسید و گفت: «برو در تختخواب بخواب عزیزم، خسته هستی، هیچوقت هم فکر نکن من به تو وفادار نیستم، من که با شیرین ترین دختر دنیا بوده ام دیگر نمی توانم با زنان خیابانی باشم. بیش از این با این فکرها مرا و خودت را دست کم نگیر.»
ویولت اطاعت کرد. ویتا هم لباسش را درآورد و کنار ویولت دراز کشید، او را در آغوش گرفت و چون خسته بودند طولی نکشید که هر دو به خواب رفتند، اگر چه برای هیچکدام این خواب مثل همیشه عمیق و خوشایند نبود.

این داستان ادامه دارد....




شرح عکس: ویتا در سال 1934

۱۳۹۰ تیر ۸, چهارشنبه

Violet to Vita 2

"Heaven preserve me from littleness and pleasantness and smoothness. Give me great glaring vices, and great glaring virtues, but preserve me from the neat little neutral ambiguities. Be wicked, be brave, be drunk, be reckless, be dissolute, be despotic, be a suffragette, be anything you like, but for pity's sake be it to the top of your bent. Live fully, live passionately, live disastrously. Let's live, you and I, as none have ever lived before."
Violet to Vita, October 25, 1918