کل نماهای صفحه

۱۳۹۰ تیر ۲۹, چهارشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش بیست و سوم





به قلم ویتا عثمانی


ویتا به آپارتمان هارولد رفت، هارولد تنها نبود، بلکه دوست پسر جدیدش، ادوارد مولینکس که یک طراح مشهور لباس بود نیز آنجا حضور داشت. هارولد با دیدن ویتا خوشحال شد، او گفت قطارشان صبح حرکت خواهد کرد، ویتا اظهار داشت که خسته است و می خواهد استراحت کند، سپس به اتاقش رفت، او علاقمند نبود با آنها بماند. هارولد از او نپرسید این یک هفته را کجا بوده است،. او می دانست با ویتا چگونه رفتار کند. ویتا هنوز به خواب نرفته بود که صدای آن دو مرد را شنید که در اتاق کناری مشغول معاشقه بودند. او برعکس برخوردش با ویولت، از اینکه هارولد با شخصی دیگر خوش بود، اصلا عصبانی نشد، او همیشه به هارولد نه به چشم یک عاشق یا یک معشوق بلکه به چشم یک دوست، یک شوهر و پدر فرزندانش نگریسته بود. او آرزو کرد کاش ادوارد با آنها همراه می شد تا سر هارولد را گرم کند، آنها قرار بود ده روزی در سوئیس بمانند و برای ویتا ده روز همصحبتی با هارولد خیلی طولانی و خسته کننده می نمود.
فردا صبح آنها رهسپار شدند، ولی برخلاف میل ویتا، ادوارد فقط تا ایستگاه راه آهن آنها را همراهی کرد. بگذارید حال که ویتا و ویولت از هم جدا و با شوهرانشان هستند به رابطه آنها با شوهرانشان نظری بیفکنیم. من دوست دارم شبی خاص را برای این قسمت داستانم انتخاب کنم، شب 22 جون 1919. آن شب دومین شب اقامت ویتا و هارولد در سوئیس بود. آنها نیز مانند ویولت و دنیس در یک هتل اما در دو اتاق جداگانه اقامت داشتند. ویتا هنوز نتوانسته بود به هارولد چیزی در مورد رابطه اش با ویولت بگوید و تنها مجبور شده بود طی آن دو روز به بحثهای سیاسی هارولد، شوخی های بیمزه اش و گاهی نقدهای ادبی اش که که در قیاس با آنچه ویولت می گفت خیلی خسته کننده بود گوش دهد، ویتا با هارولد خیلی مهربان بود و هارولد که ویتا را مطیع تر از همیشه می دید وقتی شب در اتاقش با او تنها شد گفت: «بانوی من، نمی خواهی مثل آن روزهای خوش مرا خواب کنی؟»
ویتا مضطرب شد، در حالی که صدایش می لرزید گفت: «نه امشب نمی توانم، منظورم این است که فقط امشب آمادگی این کار را ندارم.» سپس از ترس آنکه مبادا هارولد ناراحت شود ادامه داد: «ولی من تو را خیلی دوست دارم عزیزم، حتی بیشتر از خودم، بیشتر از زندگی، بیشتر از هر چیزی که دوست دارم.»
«بیشتر از ویولت؟!»
«حتی بیشتر از ویولت، خیلی بیشتر، من علیرغم میل او با تو ازدواج کردم، و اصلا به اعتراض او توجه نکردم.»
هارولد گفت: «ویتا تو یکسال و نیم است که با من نمی خوابی، هر بار هم همین حرف را می زنی، ویتا آیا واقعا به من اهمیت می دهی؟»
ویتا می دانست هارولد خودش دوجنسگراست و دوجنسگرایی را طبیعی اما همجنسگرایی را نوعی نقص می داند، او حاضر نبود نزد هارولد اعتراف کند که تنها به زنان گرایش دارد، ویتا هنوز خودش با گرایشش مشکل داشت، فکر می کرد زنی که به مردان گرایش ندارد نمی تواند کامل باشد، اگرچه ویولت سعی می کرد دیدگاه او را راجع به این موضوع عوض کند.
ویتا ترجیح داد عوض آنکه به هارولد واقعیت را در مورد همجنسگرایی خودش بگوید، ویولت را مقصر بداند، لذا با حالتی مادرانه صورت او را نوازش کرد و گفت: «عزیزم، معلوم است که به تو اهمیت می دهم، خیلی زیاد، ولی من به ویولت قول داده ام، من باید وفادار بمانم.»
هارولد با تعجب اظهار داشت: «من نمی توانم درک کنم، اصلا نمی توانم، حدس می زدم رابطه تو با ویولت تا این حد باشد، ولی او چطور به خودش اجازه می دهد تو را در رابطه ات با من محدود کند؟ من شوهر تو هستم، قبل از آنکه او با تو باشد، من با تو بوده ام. ویتا این دوست تو خیلی شیطان است، از روز اول از او خوشم نمی آمد. من که برایم مهم نیست تو روزی دو بار هم بخواهی با او یا هر کس دیگری سکس کنی، او دیگر چرا تو را محدود می کند؟»
«حاجی [ویتا به تقلید از مسلمانها، شوهرش را «حاجی» می نامید.] تو ویولت را نمی شناسی.»
هارولد خندید و گفت: «من از ویولت بدم می آید، تو چطور او را تحمل می کنی؟ دختره لوس، او جز زیبایی هیچی ندارد، مثل یک عروسک، پوچ و تهی.»
ویتا می توانست ریاکارانه دروغ بگوید و با هارولد همساز شود، او به دروغ گفتن به هارولد عادت کرده بود، ولی اهانت به ویولت بخشودنی نبود، لذا پس از این حرف هارولد، با عصبانیت فریاد زد: «تو ویولت را نمی شناسی مرد. اگر او را می شناختی، اگر می دانستی چه گوهر گرانبهایی است، در موردش اینطور حرف نمی زدی.» آنگاه بلند شد که برود.
هارولد دست ویتا را در دست گرفت، آن را نوازش کرد و بوسید، سپس گفت: «بانو، مرا تنها نگذار، امشب حاجی خیلی تنهاست، چطور خوابش ببرد؟»
ویتا اعتنا نکرد. هارولد ادامه داد: «من معذرت می خواهم. من اشتباه کردم. خواهش می کنم مرا تنها نگذار.»
ویتا دلش سوخت، او تمام دلسوزی که هیچوقت نسبت به ویولت نداشت، نسبت به هارولد داشت، هارولد همانطور که در بیرون، یک سیاستمدار بود، در خانه نیز می دانست چطور رفتار کند تا بتواند زنش را، که خیلی هم جسور و خودخواه بود نگاه دارد. ویتا با مهربانی صورت او را نوازش کرد و پیشانی او را بوسید، سپس تنها به خاطر آنکه هارولد را خشنود سازد، با اینکه خودش به این کار علاقه ای نداشت، لبانش را بر لبان هارولد قرار داد. هارولد با اشتیاق او را بوسید، اما ویتا ناگهان خودش را کنار کشید، در حالی که نگین انگشتر اهدایی ویولت را که حتی در حضور هارولد به جای حلقه ازدواجش پوشیده بود، لمس می کرد گفت: «حاجی من معذرت می خواهم، نمی توانم، ویولت اگر بداند خودش را می کشد.»
هارولد دستش را دور گردن ویتا حلقه کرد و گفت: «او هیچوقت نمی داند.»
«حتی اگر نداند... من نباید قولم را فراموش کنم. او به من اعتماد دارد، هیچوقت فکر نمی کند من ممکن است با کسی جز خودش بخوابم، من اگر با تو بخوابم باید به ویولت واقعیت را بگویم، آن وقت او خودش را می کشد.»
«ویولت الان در آغوش دنیس خوابیده است، آنها با هم به ماه عسل رفته اند، و تو می آیی به این فکر می کنی که مبادا کاری کنی که خیانت به ویولت باشد؟! این خیلی خنده دار است.»
ویتا که از تصور اینکه ویولت اکنون با دنیس است غیرتی شده بود فریاد زد: «نه.... او نمی تواند چنین کاری بکند، او فقط مرا دوست دارد، او به مردها هیچ گرایشی ندارد.»
«ویتا، هر چه او می گوید را باور نکن، او نزدیک دوسال است که تو را پایبند خودش کرده، تو را از من، از بچه ها ربوده، ولی خودش پایبند نیست، او با دنیس ازدواج کرده است.»
«حاجی تو نمی دانی، تو خیلی چیزها را نمی دانی، ویولت برای من جان می دهد، من اوایل فکر می کردم بازیچه هستم، فکر می کردم عشقی به این تندی زیاد دوام نمی آورد، ولی اهمیت نمی دادم، چون با خود می گفتم، حتی اگر مرا رها کند، من در این رابطه حسابی لذت برده ام، از خودم مطمئن بودم که به او وابسته نمی شوم، ولی گذشت زمان به من نشان داد که عشق او به من خیلی عمیق تر از چیزی است که در ابتدا فکر می کردم، او حاضر است همه زندگیش را فدا کند، تا با من باشد، حتی اگر بداند من به او وفادار نیستم، من او را آزموده ام، یک بار وقتی با او قهر کردم، واقعا رضایت داد به اینکه من با هر کسی دوست دارم باشم، فقط با او رابطه معمولی ام را حفظ کنم.»
هارولد خندید و گفت: «من از چنین آدمهای بدبخت و نیازمند بیزارم.»
ویتا عصبانی شد و با صدای بلند گفت: «من نباید اینجا بمانم، چون تو واقعا آدم بیشعوری هستی، ادب و نزاکت تو کجا رفته است؟ با اینکه لیاقت آن را نداری که بیشتر از این اینجا بمانم ولی می خواهم قبل از رفتنم چیزی به تو بگویم.» آنگاه مکث کرد و سپس آهسته تر ادامه داد: «در مورد ویولت اشتباه نکن، او بی نیازترین آدمهاست، اگر بخواهم به دوستی با کسی افتخار کنم بدون شک آن شخص، ویولت است، اگر بخواهم کسی را تحسین کنم، آن شخص ویولت است. تو نمی توانی او را ببینی، نمی توانی زیباییهای وجودی او را درک کنی، چون تو در سطحی دیگر هستی، او در سطح ما آدمهای معمولی ظاهربین و نیازمند نیست، ما که آنقدر بدبخت هستیم که به تصویب دیگران نیاز داریم، او آنگونه که ذاتش می طلبد زندگی می کند، او آزاد است، آزادتر از پرندگان آسمان. او در مستوایی فراتر از اینجاست، من هم، که نزدیکترین کس او هستم خیلی وقتها درکش نمی کنم، با اینکه سالها سعی کرده ام تا او را بشناسم، با اینکه او صبورانه تلاش کرده است تا مرا با آن دنیای دیگر پیوند دهد.»
ویتا این را گفت و به اتاق خودش رفت.
در همان زمانی که گفتگوی میان ویتا و هارولد جریان داشت، دنیس در اتاق ویولت بود، او از ویولت که خیلی افسرده بود پرسید: «به چه فکر میکنی؟»
ویولت پاسخ داد: «به ویتا.»
«آیا آرزو می کنی ویتا اینجا بود؟»
«البته.»
«تو زیاد اهمیت نمی دهی که با مردها باشی؟ از مردها خوشت نمی آید، اینطور نیست؟»
ویولت محکم جواب داد: «نه، من زنان را بی نهایت ترجیح می دهم.»
«تو آدم عجیبی هستی، اینطور نیست؟»
«عجیب تر از آنچه تو بتوانی تصوری از آن داشته باشی. من باید به ویتا نامه بنویسم، تو هم بهتر است به اتاق خودت بروی.»
دنیس بیرون نرفت، بلکه پرسید: «ویتا به انگلستان برگشته است؟»
ویولت جواب داد: «این دیگر به تو ربطی ندارد، فکر کنم باید بیرون بروی.»
«ویولت، تو حتی نمی دانی او کجاست! فکر نکن من خبر ندارم او با تو چه می کند، هر روز می بینم به سراغ صندوق پستی می روی و ناامید برمی گردی. او وقتی با هارولد است، تو را فراموش می کند.»
«بخود حرف نزن، تو ویتا را نمی شناسی.»
«ویولت! این چندمین نامه است که برای او می نویسی؟ او حتی به یکی از نامه های تو جواب نداده است!»
«دنیس، ویتا هیچوقت نامه های مرا بی جواب نگذاشته است، و حتی اگر بخواهد روزی جواب مرا هم ندهد، باز او را درست مثل الان دوست خواهم داشت. دنیس تو نمی دانی عشق واقعی یعنی چه. من عاشق ویتا هستم، دیوانه او.»
دنیس چیزی نگفت و از اتاق بیرون رفت، ویولت نیز که از ویتا هیچ خبری نداشت ، سیزدهمین نامه اش را طی این سه روز برای ویتا نوشت. او نامه ها را به آدرس خانه ویتا در کنت می فرستاد. او بی نهایت نگران بود، حتی به کنت تلفن کرده بود، شاید از ویتا اطلاعی داشته باشند، اما خدمتکار ویتا گفته بود از ویتا خبر ندارد. ویولت می توانست از مادر ویتا بپرسد، قطعا او خبر داشت ویتا کجاست، ولی نمی خواست با مادر ویتا حرف بزند، مادر ویتا از آن اشراف زاده هایی بود که ویولت یک لحظه هم نمی توانست تحملشان کند، بسیار مغرور، از خودراضی، سطحی و بی مایه. ویولت از همان کودکی در شگفت بود که چطور زنی چنین پوچ و تهی، ویتا را زاده است؟
ویولت چندین صفحه را برای ویتا سیاه کرد، در همان اثنا ویتا در اتاقش نامه های ویولت را شاید برای دهمین بار مرور می کرد، نامه هایی که طی چند روزی که در پاریس بود به دستش رسیده بود، او دوست داشت برای ویولت نامه بنویسد، ولی این کار را نکرد، او می دانست ویولت به آدرس کنت نامه می نویسد، دوست داشت بداند ویولت چقدر به او اهمیت می دهد، چقدر به فکر اوست، دوست داشت وقتی به کنت می رود با انبوهی نامه مواجه شود که دلنگرانی های ویولت را منعکس می کنند، بنابراین بجای نامه نوشتن به ویولت به سراغ کتابشان رفت ومتوجه یادداشتی شد که ویولت ظاهرا در لحظات قبل از خداحافظی در لابلای آن به جا گذاشته بود:
«میتیا، شهامت داشته باش، سعی کن برای هارولد آنچه در دل داری توضیح دهی، فکر نکن او را با این کارت ناراحت می کنی، با او صادق باش محبوب من، این مهربانانه تر است، بگذار آلوشکا مثل همیشه به میتیا محبوبش مباهات کند. لوشکای همیشگی تو.»
این چند سطر ساده او را به فکر فرو برد، چرا نمی توانست مثل ویولت، شجاع و رو راست باشد؟ کتاب را ورق زد، ناگهان فکری به ذهنش رسید، فکری که لبخند بر لبان او نشاند. او خوابید، اما صبح خیلی زود بیدار شد، رونوشتی از بخشهای آغازین کتابش را همراه داشت، او آن را به بخش پذیرش هتل داد تا به هارولد بدهند و در یادداشتی برای هارولد نوشت:
«حاجی، من به انگلستان برمی گردم، چون دیگر نمی توانم اینجا را تحمل کنم. می دانی من هیچگاه کتابهایم را قبل از چاپ به کسی نشان نمی دهم، ولی این بار دوست دارم فصلهایی از کتابم را بخوانی، شاید در لابلای آن به جنبه هایی از شخصیتم پی ببری که زیاد برایت خوشایند نباشد، ولی هر چه باشد از پنهانکاری بهتر است، متاسفم که هیچگاه نتوانستم آن جنبه ها را صریحا بیان کنم.
ویتا سکویل وست.»
سپس وسایلش را جمع کرد و بی آنکه از هارولد خداحافظی کند، به راه افتاد.
اگر چه ویتا سعی کرد صادقانه بنویسد، باز چیزی را پنهان نمود، او همیشه نوشته هایش را قبل از چاپ به ویولت، و فقط به ویولت نشان می داد.
این داستان ادامه دارد...



شرح عکس: هارولد نیکولسون، همسر ویتا

۱۳۹۰ تیر ۲۸, سه‌شنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش بیست و دوم










به قلم ویتا عثمانی

روز بعد ویولت و ویتا با دنیس ملاقات نمودند، دنیس که طی آن سه روز از ویولت بی خبر بود، با دیدن او خوشحال شد، او پرسید: «این سه روز کجا بودی؟»
ویولت پاسخ داد: «فکر می کنی لازم است بگویم؟ این که کاملا معلوم است، من با ویتا بوده ام.»
دنیس که روحش خبر نداشت چه بین ویتا و ویولت گذشته است، لبخندزنان رو به ویتا گفت: «ویولت هنوز بچه است، او احساس مسوولیت نمی کند، فکر می کنم شما باید کمکش کنید تا موقعیت خود به عنوان یک زن شوهردار و وظایفش را بهتر بشناسد خانم نیکولسون.»
ویتا جواب داد: «من سکویل وست هستم نه نیکولسون!»
ویولت به شیرینی به او لبخند زد، نزدیکتر به او نشست و آهسته گفت: «الان وقتش است، برای او توضیح بده محبوب من.»
«تو شروع کن لوشکا.»
ویولت شروع کرد: «دنیس ما به اینجا آمده ایم تا چیزهایی را به تو بگوییم که فکر می کنیم تو بایستی بدانی، من و ویتا با هم بزرگ شدیم، او عزیزترین و بهترین دوست من است...»
دنیس با لبخند گفت: «اینها را که می دانم عزیزم...»
ویولت مصمم بود که کامل همه چیز را فاش کند، او ادامه داد: «اجازه بده حرفم را تمام کنم. من همیشه به او به عنوان تنها شریک زندگیم فکر کرده ام، تنها کسی که می تواند مرا از آن خود کند، تنها کسی که در برابرش سر فرود می آورم، حتی پس از ازدواجش با آقای نیکولسون. من نمی توانم کس دیگری را در زندگیم بپذیرم. دنیس بگذار با تو صادق باشم، من قصد داشتم روز ازدواجمان، به جای ازدواج با تو با ویتا به پاریس سفر کنم. من می خواستم به همه بگویم فقط ویتا را دوست دارم، مردها برای من هیچ جذابیتی ندارند، حتی ت....» در اینجا ویتا دست ویولت را فشار داد که تمام کند و آهسته گفت: «بس کن، کافی است.»
ویولت دیگر ادامه نداد، رنگ دنیس سفید شده بود و نزدیک بود غش کند، در حالی که صدایش می لرزید از ویتا پرسید: «آنچه ویولت می گوید واقعیت دارد؟ آیا می خواستید روز ازدواج با هم فرارکنید؟»
ویتا پیروزمندانه پاسخ داد: «بله، کاملا.»
دنیس رو به ویولت گفت: «پس چرا با من ازدواج کردی؟»
ویولت پاسخ داد: «چون آن وقت همه راههای دیگر به رویم بسته شده بود، من متاسفم که آن وقت نگفتم، ولی تو با توجه به شروطی که برای ازدواجمان گذاشتم بایستی حدس می زدی. حال این اتفاق افتاده ولی هنوز هم دیر نیست، ما می توانیم و بایستی از هم جدا شویم.»
دنیس پاسخ داد: «من نمی توانم. این یک قرارداد میان ماست، تو نمی توانی به این راحتی آن را نقض کنی.»
ویتا از اینکه می دید کسی جز خودش نسبت به ویولت ادعا دارد خیلی عصبانی بود، او دوست داشت به دنیس بگوید: «احمق بیشعور، مگر نمی دانی ویولت به تمام معنای کلمه فقط به من تعلق دارد؟» ولی ترسید با این گفته دنیس به قدری عصبانی شود که وقتی با ویولت تنها شد او را بکشد و به همین خاطر آن را بیان نکرد.
دنیس با صدای بلند رو به ویولت گفت: «تو نمی توانی فرار کنی، تو باید بمانی، من به تو اجازه نمی دهم، من نسبت به تو حس مسوولیت دارم.»
ویتا عصبانی شد: «تو به چه حقی صدایت را روی ویولت بلند می کنی؟ به چه حقی برای او تعیین تکلیف می کنی؟»
دنیس جواب داد: «همانطور که تو با آقای نیکولسون ازدواج کردی ویولت هم می تواند با من باشد، و در ضمن دوستی اش را با تو حفظ کند، ویولت با من پیمان بسته است، آن وقت تو نبودی، تو داری او را مجبور می کنی خلاف میلش عمل کند.»
ویولت محکم جواب داد: «دنیس، من خودم برای خودم تصمیم می گیرم، دیگران هیچ حقی ندارند برای من تعیین تکلیف کنند، چه مادرم، چه پدرم و چه شوهرم. من فقط یک نفر دارم که تمام زندگیم را با میل خودم به او تقدیم کرده ام و او هم ویتاست، ولی حتی ویتا نمی تواند بالاجبار مرا به کاری وادار کند که دوست ندارم، من آزاد هستم، آزادتر از آنچه در تصور مردانی مثل تو بگنجد.»
ویتا گفت: «دنیس، ممکن است تو ویولت را دوست داشته باشی، من هم ویولت را دوست دارم، خیلی بیشتر از آنچه بتوانی تصور کنی، خیلی بیشتر از آنقدر که یک مرد بتواند زنی را دوست بدارد، ولی هیچکدام از ما حق نداریم چون او را دوست داریم آزادی او را بگیریم.»
ویولت ادامه داد: «من نمی توانم با تو بمانم دنیس، من می خواهم با ویتا باشم، بگذار همین امروز تمامش کنیم.» ویتا حرف او را قطع کرد:«تا اینجا کافی است، ما آنچه باید دنیس می فهمید را به او گفتیم، بیا اتاقم من با تو کار دارم.»
آنگاه دست ویولت را گرفت و با هم به اتاق ویتا رفتند.
ویتا گفت: «چرا می خواهی یکدفعه همه چیز را بگویی؟ قرار بود فقط از رابطه مان بگویی؟ قرار نبود همین امروز از دنیس جدا شوی.»
«چرا؟»
«چون تو باید این یک ماه را با دنیس بمانی، من اینجا نیستم، امشب می خواهم به سوئیس بروم.»
«چرا؟ با چه کسی؟»
«با هارولد، به او قول داده ام.»
«میتیا، چطور؟ چطور می توانی مرا با او تنها بگذاری؟ چطور می توانی مرا رها کنی تا با هارولد باشی؟»
ویتا جواب داد: «تو حق اعتراض نداری، چون خودت با دنیس سفر کردی.»
ویولت در حالی که بغض گلویش را گرفته بود گفت: «من آمدم اینجا تا با تو باشم، و حالا تو داری مرا ترک می کنی؟ میتیا تو عوض شده ای، به من راست بگو، آیا هنوز مثل گذشته ها مرا دوست داری؟»
«بله، دوستت دارم، ولی همینطور دوست دارم به سوئیس بروم، قبلا آنجا نبوده ام.»
ویولت که تا این لحظه سعی کرده بود از جاری شدن اشکهایش جلوگیری کند دیگر طاقت نیاورد و در حالی که اشک می ریخت گفت: «میتیا، از تو خواهش می کنم، التماس می کنم مرا با دنیس تنها نگذار.» ویتا اعتنا نکرد. ویولت در برابر او زانو زد و ادامه داد: «خواهش می کنم، عشق من، زندگی من، مرا تنها نگذار، من سعی می کنم جبرانش کنم، هر کاری از من بخواهی انجام می دهم، سعی می کنم مثل یک برده مطیع تو باشم.»
«بلند شو لوشکا.» آنگاه ویتا دستان ویولت را گرفت و او را بلند کرد، با دیدن اشکهای او خیلی آشفته شد، ویولت بندرت در حضور ویتا گریه می کرد، ویتا در حالی که صدایش می لرزید گفت: «اوای خوب من، من تو را به گریه انداختم؟ چطور توانستم؟» آنگاه اشکهای او را پاک کرد، گونه او را بوسید و ادامه داد: «من دوست دارم با تو بمانم، یا با هم به سوئیس برویم، ولی پول ندارم، نمی خواهم به خاطر چیزی که هارولد دوست ندارد از او پول بگیرم، می دانی این کار درست نیست.»
ویولت جواهرات گرانقیمتش را درآورد و جلو ویتا ریخت: «من فکر می کنم اینها برای بیشتر از دو ماه کافی باشد، حتی اگر بخواهی در بهترین هتلها زندگی کنیم. اینها را بفروش.»
ویتا گفت: «بعد از دو ماه چطور؟ باید مثل دفعه قبل دست خالی برگردیم انگلستان و آنها باز به تو زور بگویند. لوشکا، عزیزم، به من فرصت بده تا خوب فکر کنم، دنبال خوشی های زودگذر هم نباش، ما باید از هر لحاظ آزاد شویم، مستقل شویم. ما از لحاظ مالی کاملا به آنها وابسته ایم و این خیلی بد است.»
«عزیزم، من حاضرم زندگی محقری داشته باشم، در اتاقی کوچک زیر شیروانی، فقط اگر بدانم تو کنارم هستی، من کار می کنم، این درست نیست که آنها ما را از لحاظ مالی تامین کنند، هارولد و مادرت و مادرم اگر واقعا بدانند رابطه ما به چه صورت است، یک پنی هم به ما نمی دهند. ما باید با آنها صادق باشیم. ما نباید به خاطر راحتی خودمان به آنها دروغ بگوییم. من حاضرم به سختی کار کنم تا زمانی که تو شاعر مشهور و پرفروشی شوی، من می دانم تو به زودی یکی از مشهورترین شاعران دنیا خواهی شد.»
«لوشکا، تو درست می گویی، حرفهایت قشنگ است، ولی واقعیت متفاوت است، به من فرصت بده، خواهش می کنم فکر نکن من عوض شده ام یا مثل سابق دوستت ندارم. صبر کن، ما پس از یک ماه همدیگر را می بینیم.»
«میتیا، مرا ترک نکن.»
«عزیزم، من تو را ترک نمی کنم، تو به من نامه بنویس، من هم به تو نامه می نویسم. من هارولد را زیاد نمی بینم، این سفر فرصت خوبی است تا برایش از رابطه مان بگویم.»
«من حتی نمی دانم به کجا نامه بنویسم...»
«هر جا اقامت کردیم، آدرسم را برایت تلگراف می کنم. در اولین فرصت هم به تو تلفن می کنم. لوشکا، دلم برایت تنگ می شود، خیلی زیاد.» آنگاه اشکهای ویولت را پاک کرد و گفت: «دیگر گریه نکن، دنیس نباید تو را اینگونه ببیند، قوی باش.» گونه ویولت را بوسید و ادامه داد: «من عجله دارم، باید چمدانم را آماده کنم.»
ویولت هنوز ناراحت بود، ویتا با اینکه می دانست ویولت قانع نشده است دیگر ادامه نداد، او عجله داشت و بلند شد تا چمدانش را آماده کند، ولی به خاطر ویولت ناآرام بود.
بعد از چند دقیقه ویولت گفت: «میتوانم کتابت را ببینم؟»
ویتا با لبخند جواب داد: «کتابمان، نه کتاب من.»
ویولت باز پرسید: «می توانم آن را بخوانم؟»
ویتا جواب داد: «البته که می توانی، می توانی آن را بخوانی و هرچه دوست داشتی به آن اضافه کنی، درست مثل همیشه.»
ویولت صفحاتی از آن را که ویتا در این روزهای اخیر نوشته بود، خواند، صفحاتی که از احساسات جولیان [ویتا] نسبت به اوا [ویولت] پر شده بود، او با خواندن جملات زیر لبخند زد:
«... جولیان برای آنکه جایگاهش را در جهان بینی اوا حفظ کند، آن جهان بینی که جولیان در اعماق قلبش آن را به عنوان نفیس ترین و پرارزشترین جهان بینی شناخته بود که به او تفویض شده است، جولیان می دانست برای حفظ خود در این جهان بینی لازم است علیه هر کتاب مقدس کهن و هر کیش مشهوری انقلاب کند. ارزش اوا نزد جولیان مقوله ای از ایمان، بخشی از عقیده دینی بود. صمیمیتش با اوا مزیتی بی نهایت فراتر از مزیت معمولی عشق بود. هر کاری که اوا ممکن بود انجام دهد، هر گناهی که ممکن بود مرتکب شود، هر فرومایگی که به انجام رساند، ارزش غائی او، هسته او، مغز او برای جولیان پاک، معتبر و دست نخورده باقی خواهد ماند. جولیان این را کورکورانه می دانست و آنگونه آن را می فهمید که عارف خدا را می شناسد. جولیان به حدی عمیق آن را باور داشت و درک می کرد که نمی توانست با هیچ استدلال عقلانی از آن دفاع کند....»
ویولت گفت: «کتاب را باید زودتر تمام و منتشر کنیم، این کتاب خیلی حرفها در خود دارد، حرفهایی که شاید نتوانیم راحت به خانواده ها و دوستانمان بزنیم.»
ویتا گفت: «فکر نکنم قبل از این دو عاشق با هم کتابی در مورد عشقشان نگاشته باشند، ما اولین هستیم.» آنگاه به ویولت نزدیک شد، دستانش را در دست گرفت و لبانش را بر لبان او قرار داد: «لوشکا، پریزاد من، این عشق ما با گذشت زمان عمیق تر می شود، فکر نکنم روزی برسد که دیگر شور و حالی در ما نمانده باشد.»
«من هم اینطور فکر نمی کنم محبوب من.»
ویتا بوسه ای دیگر از لبان ویولت گرفت، وقت زیادی نداشت، ولی نمی توانست بدون یک معاشقه حسابی با ویولت او را ترک گوید، آنها یک ماه همدیگر را نمی دیدند. پس از آن ویتا خداحافظی کرد و رفت شام بخورد، او از ویولت خواست به سراغ دنیس برود تا ببیند در چه حالی است. ویتا بعدها در مورد آن شب نوشت: «وقتی مشغول شام خوردن بودم، ویولت از پنجره ای که رو به من باز بود، مرا نگاه می کرد، و من او را نگاه می کردم و دنیس را که همانجا بود و گریه می کرد.»



این داستان ادامه دارد...




شرح تصویر: دنیس ترفیوسیز شوهر ویولت

۱۳۹۰ تیر ۲۶, یکشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش بیست و یکم












به قلم ویتا عثمانی



وقتی ویتا بیدار شد ویولت هنوز در خواب بود، ویتا به سراغ کتابشان رفت، کتابی که احساسات هر دو را در بر داشت زیرا اگرچه خود ویتا نوشته بود، اما در مورد سطر سطر آن با ویولت مشورت کرده بود. کتابی که خاطرات شیرین آنها را بازگو می کرد، بخشهایی از آن را مرور کرد، نمی دانست بعد از این چه اتفاقی خواهد افتاد اما دیروز روزی ناخوشایند بود. او فکر می کرد بهتر است اتفاقات دیروز را در کتابش نگنجاند. ویتا با کتابشان مشغول بود که ویولت بیدار شد. ویتا به ویولت لبخند زد و او را در آغوش کشید. ویولت پرسید: «چه می کنی؟»


ویتا پاسخ داد: «به کتابمان فکر می کنم.»


ویولت اظهار داشت: «تو نباید اتفاقات اخیر را به آن اضافه کنی، و اگر تو بخواهی، فقط اگر تو بخواهی، همه چیز دوباره درست خواهد شد.»
ویتا پرسید: «تو دنیس را ترک می کنی؟»
ویولت پاسخ داد: «بدون ذره ای تامل. تو چطور؟ هارولد را ترک می کنی؟»
ویتا که نمی خواست جواب سوال او را بدهد پرسید: «برنامه ات برای امروز چیست؟»
ویولت عصبانی شد: «من از تو سوال پرسیدم، منتظر جواب هستم: آیا هارولد را ترک می کنی؟»
ویتا ویولت را رها کرد و بلند شد. سیگارش را روشن کرد. چند دقیقه ای سکوت حاکم بود، سپس رو به ویولت گفت: «هارولد با دنیس خیلی تفاوت دارد، او دوست من است، من شش سال است که با او ازدواج کرده ام، من از او دو فرزند دارم، وقتی با او ازدواج کردم هنوز با تو این رابطه را نداشتم، ولی وقتی تو با دنیس ازدواج کردی به من تعهد داشتی، تو می توانستی ازدواج نکنی، اما این کار را نکردی. من نمی توانم و نمی خواهم هارولد را ترک کنم.»
«تو در حالی با هارولد ازدواج کردی که مرا تهدید می کردی که اگر بفهمی با کسی دیگر –چه پسر و چه دختر- رابطه برقرار کرده ام مرا خواهی کشت. من متقابلا از تو تعهد نمی گرفتم. می دانی چرا؟ چون نمی خواهم تو صرفا به خاطر تعهدی که به من داری با من بمانی، ولی خودت آن وقت می دانستی ما تنها دوست معمولی نبودیم و به همین خاطر بود که هم رابطه ات با رزاموند را از من پنهان می کردی و هم راجع به نامزدی ات با هارولد به من چیزی نگفتی تا یک هفته قبل از ازدواجت که خبرش را در روزنامه خواندم. حالا هم آزاد هستی، اگر نمی خواهی به قولهایی که به من دادی پایبند بمانی، من هم نمی خواهم با تو بمانم. نمی خواهم بمانم تا هر وقت بخواهی با هارولد باشی و هر وقت از او خسته شدی به سراغ من بیایی. فکر نکن این حرف را می زنم تا با دنیس یا هر کس دیگر باشم، من تنها خواهم ماند، چون عشقم، تنها عشق زندگیم به من وفادار نماند.»
ویتا برای اولین بار در رابطه ای که با ویولت داشت دچار ترس شد، ترس اینکه ویولت را از دست بدهد. قبل از این ویولت همواره حاضر بود تا هر وقت ویتا بخواهد با او باشد. ویتا کمی مکث کرد، سپس اظهار داشت: «من نمی توانم راحت کسی را دوست داشته باشم، منظورم این است که خیلی ها را دوست دارم، ولی نمی توانم آنگونه که تو مرا دوست داری تو را دوست داشته باشم. من وفادار هستم، ولی در آن حد که تو می خواهی از من ساخته نیست. تو نمی توانی مرا در هیچ جای دیگر جز در کنار خودت ببینی. لوشکا، هارولد دوست من است و تو هم بهترین دوست من، معشوقه من، من نمی توانم به خاطر تو دیگران را نادیده بگیرم. ولی دنیس دوست تو نیست، لوشکا تو باید موقعیت مرا درک کنی.»
«میتیا، امیدوارم فکری که می کنم حقیقت نداشته باشد ولی این اواخر به این فکر افتادم که شاید آنگونه که من این رابطه را جدی گرفته ام، تو آن را جدی نگرفته ای. تو تحت هیچ شرایطی حاضر نیستی قدم جلو بگذاری، همه اش من باید رابطه مان را نگه دارم، من باید از حق خودم بگذرم، من باید ببخشم. میتیا با من صادق باش، تصمیم تو چیست؟ تو به چه دلیلی با من ادامه می دهی؟»
ویتا سیگارش را خاموش کرد و نزدیکتر به ویولت نشست، آنگاه اظهار داشت: «لوشکا، من تو را دوست دارم، من هم این اواخر به اندازه تو اذیت شده ام خیلی زیاد. دیشب وقتی بیرون رفتم، در شرایط خیلی بدی قرار داشتم، از خودم، از زندگی متنفر بودم، وقتی در خیابانها قدم می زدم خاطرات آن پنج ماه قشنگی که اینجا بودیم در ذهنم تکرار می شد، آن وقت همه چیز دوستداشتنی بود، من تو را دوست داشتم، تو مرا دوست داشتی، ولی هیچکدام هنوز نمی دانستیم چقدر به هم وابسته شده ایم، پس از پنج ماه من از تو جدا شدم، مجبور شدم به انگلستان برگردم، در طول راه گریه می کردم با اینکه می دانستم باز تو را خواهم دید، باز با تو خواهم بود. تو با دنیس نامزد کردی، و از من خواستی تو را نجات دهم، این وظیفه من نبود، تو حق تصمیم گیری داشتی، قبول دارم از طرف مادرت تحت فشار بودی ولی به هر حال تو با او ازدواج کردی، در صورتی که می توانستی این کار را نکنی، من دیگر آرام و قرار نداشتم، لوشی من رفته بود، او دیگر متعلق به کسی دیگر بود، لوشی که همیشه ادعا می کرد فقط به من تعلق دارد. آیا تو می توانی درک کنی من چه روزهای سختی را پشت سر گذاشته ام؟ روزهایی که اکنون وقتی به آنها فکر می کنم واقعا از اینکه خودم را در آن شرایط دشوار نکشتم تعجب می کنم. لوشکا، من بدون تو نمی توانم ادامه دهم، دیشب وقتی فکر کردم تو را از دست داده ام فهمیدم دیگر زنده نخواهم ماند. در خیابانهای پاریس قدم می زدم اما این بار تنها بودم و به خاطرات خوشی فکر می کردم که با هم داشتیم.» آنگاه به ویولت نزدیکتر شد و در حالی که موهای ویولت را نوازش می کرد گفت: «من به تو نیاز دارم، من تو را می خواهم.»
ویولت دست او را کنار زد و گفت: «تو مرا می خواهی، هارولد را می خواهی، زندگی و خانه ات در کنت را می خواهی، بچه هایت را می خواهی، شهرتت را می خواهی، اشرافیتت را می خواهی، بگذار من کنار بروم تا بقیه را داشته باشی. بقیه با هم همسازند، اینجا فقط من دردسرسازم.» آنگاه بلند شد و از اتاق بیرون رفت.
ویولت به اتاق خودش رفت، او نهایت تلاشش را کرده بود تا جلو ویتا گریه نکند و حال که تنها شده بود اشک می ریخت. ویتا حالا دیگر واقعا برای آینده رابطه شان نگران بود، دو ساعتی که گذشت لباس پوشید و به سراغ ویولت رفت، ویولت که متوجه شد ویتاست در را باز نکرد، ویتا خواهش کرد: «عزیزم در را باز کن، من با تو کار دارم.»
ویولت در را باز نکرد. ویتا منتظر ماند، تا وقتی ویولت از اتاق بیرون آمد، ویتا او را به داخل اتاق کشاند و در را بست. ویولت گفت: «اجازه بده بروم.»
ویتا او را محکم در آغوش کشید و گفت: «اجازه بده حرف بزنم.» آنگاه با اشتیاق او را بوسید.
ویولت ویتا را خیلی دوست داشت و همیشه برای بخشیدن او آماده بود، سعی می کرد به او فرصت دهد، لذا او را پذیرفت: «عزیزم، من آماده هستم حرفهای تو را بشنوم.»
ویتا گفت: «تو با خودت صادق باش، تو بدون من نمیتوانی ادامه دهی.» آنگاه خندید و گفت: «ما هر دو طلسم شده ایم، هیچکدام نمی توانیم بدون دیگری شاد و خوشبخت باشیم، من باید مدتی فکر کنم، ازدواج تو اوضاع را خیلی خرابتر کرده، باید فکر کنم ببینم چه کاری می توانیم بکنیم.»
«میتیا با هارولد می خواهی چکار کنی؟»
«به من فرصت بده، من سعی می کنم با او صحبت کنم.»
«راجع به چی؟»
«راجع به رابطه من با تو، من نمی خواهم او اذیت شود، تا الان هم حسابی اذیت شده است، می خواهم کاری کنم که او شرایط ما را بپذیرد و با ما همراه شود.»
«میتیا، اشکالی ندارد، من در مورد هارولد عجله ای ندارم، ولی همین امروز باید برای دنیس شرح دهیم رابطه ما چه شکلی است، نه فقط من، بلکه تو هم باید آنجا، نزد دنیس حرف بزنی.»
ویتا گفت: «من نمی توانم.»
ویولت عصبانی شد: «عجیب نیست که به تو زیاد اعتماد ندارم، تو هیچ جا به خاطر رابطه مان خطر نمی کنی، اینجا که هارولد هم نیست تا دوستی چندساله تان به هم بخورد! تو با دنیس هیچ نسبتی نداری.»
«لوشکا صبر کن، ما نباید یکدفعه همه چیز را بگوییم، تو می توانی آن را به تدریج برایش توضیح دهی.»
«نه، امکان ندارد، نمی خواهم او روی من به عنوان زنش، شریک زندگیش حساب باز کند، بگذار حالا که زیاد با هم نبوده ایم همه چیز را بداند، اینطوری مهربانانه تر است، کمتر ضربه می بیند. میتیا شهامت داشته باش، اگر واقعا مرا دوست داری آن را به او نشان بده، درست نیست نزد او هیچ ادعایی نکنی، آن وقت مرا به باد انتقاد بگیری، با من بد رفتارکنی.»
ویتا لبخند زد و گفت: «تو با همه تفاوت داری، تو از عنصری دیگر آفریده شده ای، مثل دیگران فکر نمی کنی، منطقی هم نیستی، ولی نمی دانم چرا آنچه می گویی برای من جذابیت دارد. اگر خوب فکر کرده ای و مطمئنی بعدا پشیمان نخواهی شد، من با تو همراهم.»
«من پشیمان نخواهم شد، من از ریاکاری بیزارم، بگذار آنگونه که هستیم خودمان را اظهار کنیم، بگذار آزاد باشیم، تو چرا از اینکه دیگران بفهمند یک زن را دوست داری هراس داری؟ تو اولین زنی نیستی که اینگونه آفریده شده ای؟ به زنان بزرگی فکر کن که اینگونه زیستند، به سافوی لزبوس فکر کن، به افرا بن که دربندش کردند، او هم مثل تو بود، هم سافیک و هم شاعر، اما از اظهار خویش واهمه نداشت، او را در اتاقی تاریک زندانی کردند، قلم و معشوقه اش را از او ربودند ولی روحش آزاد زیست. به دیگران فکر کن، ژاندارک، ایمیلی دیکینسون، ژرژ ساند، هلن تروا، کریستینا روزتی و ملکه کریستینا..... کدامیک از سافیک بودن خویش شرمنده بودند که تو دومی شان باشی. آنها راه را برای ما هموار کردند و ما باید راه را برای زنان بعد از خود هموار کنیم. من فکر می کنم کمتر زن بزرگی در تاریخ بوده است که به زنی عشق نورزیده باشد، من دوست دارم با افتخار به همه بگویم من به کسی عشق می ورزم که از جنس من است، یک زن، یک شاعر، یک هنرمند، یک کولی، یک انسان آزاد...»
ویتا موهای ویولت را کنار زد و پیشانی او را بوسید.




این داستان ادامه دارد....

۱۳۹۰ تیر ۹, پنجشنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش بیستم






به قلم ویتا عثمانی




ویولت برخلاف نامه خداحافظی که برای ویتا نوشت، هنوز می خواست با ویتا ادامه دهد. او در مسیر کلیسا، هنگام مراسم ازدواج و پس از آن آرام اشک می ریخت، دوست نداشت در این مراسم حاضر شود، او می خواست بگریزد، او می خواست نقاب را کنار زند و به همه بگوید تمامی قلبش و وجودش به ویتا تعلق دارد، او می خواست بگوید ویتا را دوست دارد و به آن افتخار می کند، ولی ویتا او را ترک کرده بود، چطور می توانست اعلام کند که به ویتا تعلق دارد در حالی که ویتا او را ترک کرده بود تا به شوهرش در پاریس بپیوندد؟ چطور می توانست از عشقشان بگوید در صورتی که ویتا نامه های پرشور او را با عباراتی کوتاه و سرد و بی روح جواب می داد؟ او تنها یک راه در پیش داشت و آن اینکه زیر بار ازدواج ریاکارانه اش با دنیس برود تا حداقل از حمایت مادرش برخوردار شود. او با دنیس ازدواج کرد و این ازدواج و عکس العمل ویتا در مقابل آن می توانست نشان دهد عشق و محبت ویتا در قبال ویولت تا چه حد راستین است؟
پس از بازگشت به خانه ویولت بلافاصله برای ویتا نامه نوشت و به خاطر آخرین نامه اش عذرخواهی کرد و طلب بخشش نمود. او عشقش را به ویتا یادآور شد و خاطرنشان کرد که هرگز از عشقش چیزی کاسته نشده و همچنان روند صعودی اش را ادامه می دهد. بعلاوه تاکید کرد اگر ویتا بخواهد، هر زمان که او بخواهد، هر جا که باشد به او خواهد پیوست. آنگاه اضافه نمود که مادرش از آنها خواسته به مدت حداقل یک ماه به «ماه عسل بروند» تا کسی در واقعی بودن این ازدواج شک نکند و او نیز از دنیس خواسته است به پاریس بروند تا اوقاتش را با ویتا سپری کند و دنیس نیز پذیرفته است. ویولت نوشت که آنها در هتل ریتز اقامت خواهند نمود و از ویتا خواهش کرد از فرصتی که به دست می آورند استفاده نموده و با هم فرار کنند.
ویتا به نامه او جواب نداد اما به هتل ریتز منتقل شد. او اتاقی را انتخاب نمود که پنجره اش رو به ورودی هتل باز می شد و از پنجره بیرون را نگاه می کرد و منتظر رسیدن آنها بود. او آنها را دید، صحنه ای که همیشه آرزو کرده بود نبیند، او از اتاق بیرون رفت و حوالی بخش پذیرش آنها را می پایید البته طوری که متوجه حضور او نشوند. او دست چپ ویولت را مشاهده کرد که بر آن اثری از حلقه ازدواج نبود ولی به هر حال صحنه بودن ویولت با دنیس برای عصبانی کردن او کافی بود. ویولت اطراف را نگاه می کرد گویی دنبال کسی می گشت، ولی ویتا توانست خودش را پنهان کند و ویولت متوجه حضور او نشد. او توانست شماره اتاقهای آنها را بداند. پس از آن به اتاق خودش برگشت، از اینکه ویولت با دنیس بود، از صمیمیتی که این سفر می توانست بین آنها ایجاد کند قلبش آتش می گرفت، چندبار تصمیم گرفت برود و ویولت را از دنیس جدا سازد، ولی شهامتش را نداشت. او از پنجره بیرون را نگاه می کرد که متوجه شد دنیس به تنهایی از هتل خارج شد. فرصت را غنیمت شمرد و به سراغ ویولت رفت، ولی در شرایط خوبی نبود. ویولت با دیدن او لبخند زد و خواست او را در آغوش بگیرد، اما ویتا او را کنار زد و با خشم گفت: «همراه من بیا.»
ویولت که کمی ترسیده بود پرسید: «کجا؟»
ویتا که خیلی آشفته و عصبی بود فریاد زد: «خفه شو و گرنه تو را می کشم، فقط اطاعت کن.»
ویولت دیگر چیزی نگفت و همراه ویتا که بازوی او را محکم گرفته بود راه افتاد. آنها در طول راه حتی یک کلمه هم با هم حرف نزدند، ویتا او را به اتاق خودش برد و در را محکم بست. وقت غروب و اتاق نیمه تاریک بود. ویتا با خشونت ویولت را به طرف دیوار هل داد، ویولت که باورش نمی شد ویتا واقعا عصبانی باشد پرسید: «جولیان، تو با من چه می کنی؟ آیا این یک بازی جدید است؟»
ویتا با عصبانیت پاسخ داد: «تو یک فاحشه هستی، یک فاحشه.» و آنگاه موهای ویولت را محکم چنگ زد، ویولت خواست بلند شود و برود، ولی ویتا اجازه نداد و در حالیکه موهای او را می کشید دو بار محکم به او سیلی زد، ویولت اول بهت زده بود و چیزی نمی گفت، ولی بعد در حالی که سعی می کرد خود را از دست ویتا رها کند با صدای بلند گفت: «تو حالت خوب نیست، بگذار بروم، هر وقت بهتر شدی مثل آدمهای متمدن با هم صحبت می کنیم.» ویتا در حالیکه موهای او را محکمتر می کشید جواب داد: «صدایت را روی من بلند نکن هرزه.» آنگاه او را رها کرد و بلند شد. سپس ادامه داد: «من حالم خوب بود تو بدحالم کردی، تو یک دروغگو رذل هستی، تو از اول به من دروغ گفتی، تو ریاکار و متلون هستی، من از تو متنفرم بی وفا، تو لیاقت مرا نداری، تو آن حرامزاده موبور را به من ترجیح دادی.» آنگاه یقه ویولت را محکم گرفت و پرسید: «او چه دارد که او را به من ترجیح دادی؟ امشب قرار بود مثل یک فاحشه تنت را به او تقدیم کنی؟»
ویولت اعتراض کرد: «جولیان بگذار بروم، تو پاک عقل و منطقت را از دست داده ای، این هارولد نفرت انگیز کثیف با تو چه کرده است؟ فکر نکن روزی برسد که من مثل تو با خواری و خفت با یک مرد بخوابم، من خیلی قویتر از آنی هستم که فکر می کنی، این تو بودی که چهار سال با هارولد خوابیدی تا رضایت یک مشت مردم پوچ و از خود راضی را به دست آوری. تو...» ویتا اجازه نداد ادامه دهد، به او سیلی زد و فریاد زد: «خفه شو، تو با او ازدواج کردی، با او سفر کردی، در حالی که همیشه می گفتی متعلق به منی، امشب می خواهم کاری کنم که قرار است او با تو بکند، می خواهم مثل یک فاحشه با تو رفتار کنم. به تو نشان می دهم حتی وقتی زن آقای ترفیوسیز هستی می توانی فاحشه من باشی.» آنگاه محکم لبان ویولت را بوسید و او را به طرف تختخواب برد. ویولت که چاره ای دیگر نداشت، به التماس افتاد: «خواهش می کنم اجازه بده بروم میتیا، تو مرا آزار می دهی، الان روح و فکرم برای این کار آماده نیست.» ولی ویتا اعتنا نکرد، او خیلی عصبانی بود، فکر می کرد در این بازی رقیبش –دنیس- برنده شده است، احساس حقارت می کرد. ویولت ادامه داد: «جولیان، اگر واقعا میدانستی چقدر دوستت دارم، اگر می دانستی چقدر از دنیس بدم می آید، اگر در مورد من طوری دیگر –منصفانه تر- فکر می کردی، با من اینگونه رفتار نمی کردی. فقط به من اجازه بده حرف بزنم.» ویتا باز اعتنا نکرد. او با خشونت با ویولت سکس کرد، سیل کلمات تحقیرآمیزش را نثار او می کرد، ولی اشتباه نکنید، ویتا از ویولت عصبانی نبود، می دانست ویولت وفادار است، می دانست ویولت فقط او را دوست دارد، اما او از دنیس عصبانی بود، او می خواست دنیس را با این کار آزار دهد با اینکه دنیس هیچگاه در مورد آن نمی فهمید. او نمی توانست بپذیرد دنیس می تواند ویولت را پیش روی مردم از آن خود کند، نامش را بر او نهد ولی خودش باید پنهانی ویولت را داشته باشد.
پس از آن ویتا دراز کشید، اما بیدار بود. ویولت هم در گوشه اتاق نشسته بود و آرام اشک می ریخت طوری که ویتا- که ویولت فکر می کرد به خواب رفته است- متوجه نشود، چون غرور ویولت اجازه نمی داد حتی در حضور ویتا که عشق و زندگیش بود گریه کند. ولی ویتا بیدار بود و متوجه شد. ساعتی از ماجرا گذشته بود، ویتا بلند شد و لامپ را روشن کرد، ویولت سعی کرد دیگر گریه نکند ولی دیر شده بود. ویتا کنار او که بر کف اتاق نشسته بود نشست، با نوک انگشتانش شروع به پاک کردن قطرات اشکی کرد که بر گونه ویولت نشسته بود ولی ویولت دست او را کنار زد. ویتا پشیمان بود، ولی عذرخواهی نکرد، بلند شد و لباس پوشید، همان لباس نظامی مردانه که از آن خاطرات خوبی داشتند، قبل از بیرون رفتن رو به ویولت پرسید: «با من کاری نداری لوشکا؟ چیزی لازم نداری؟» ویولت جوابش را نداد. ویتا خداحافظی کرد و بیرون رفت. مدتی که گذشت ویولت بیتاب شد، فکرهایی در مورد ویتا به مغزش خطور می کرد که او را آشفته می نمود. سپیده دم نزدیک بود و ویتا هنوز برنگشته بود. ویولت نگران بود و خواست برود و او را جستجو کند، ولی فکر کرد باز منتظر بماند بهتر است. او بر کاناپه دراز کشید ولی بیدار ماند، به خودش و ویتا می اندیشید.
هنوز سپیده ندمیده بود که ویتا آرام وارد شد. او که فکر می کرد ویولت به خواب رفته است لامپ را روشن نکرد، آرام به طرف ویولت رفت، پتو را روی او کشید و پیشانی او را بوسید، ولی وقتی دستش را برد تا گونه های لطیف دوستش را نوازش کند، متوجه شد گونه های او خیس هستند، بنابراین خیلی آهسته نامش را صدا کرد: «لوشکا؟ لوشکا، بیداری؟»
ویولت گفت: «کجا بودی؟»
ویتا پرسید: «بهتری؟»
ویولت جواب داد: «تو که ظاهرا بهتری! واضح است که حسابی به تو خوش گذشته!»
ویتا منظور او را نفهمید و با تعجب پرسید: «خوش گذشته؟ به من؟»
ویولت جواب داد: «لازم نبود شب را با آنها سپری کنی میتیا، آنها پول تو را می خواهند و در برابرش به تو لذت زودگذری می دهند، تو می توانستی عوض آن عشق را داشته باشی. ولی تو خیلی چیزها را می خواهی! نمی دانی که عشق واقعی برای احساس خوشبختی کافی است.»
ویتا با تعجب گوش داد، آنگاه خندید و گفت: «لوشکا، چطور؟ از کجا این فکر به مغزت خطور کرده؟ این آخرین چیزی است که باید به آن فکر می کردی؟»
ویولت جواب داد: «تنها چیزی که به ذهنم می رسد میتیا، فکر نکن من احمقم. اگر نه چه دلیلی داشت مردانه بپوشی؟»
ویتا جوابش را نداد فقط لبان او را بوسید و گفت: «برو در تختخواب بخواب عزیزم، خسته هستی، هیچوقت هم فکر نکن من به تو وفادار نیستم، من که با شیرین ترین دختر دنیا بوده ام دیگر نمی توانم با زنان خیابانی باشم. بیش از این با این فکرها مرا و خودت را دست کم نگیر.»
ویولت اطاعت کرد. ویتا هم لباسش را درآورد و کنار ویولت دراز کشید، او را در آغوش گرفت و چون خسته بودند طولی نکشید که هر دو به خواب رفتند، اگر چه برای هیچکدام این خواب مثل همیشه عمیق و خوشایند نبود.

این داستان ادامه دارد....




شرح عکس: ویتا در سال 1934

۱۳۹۰ تیر ۸, چهارشنبه

Violet to Vita 2

"Heaven preserve me from littleness and pleasantness and smoothness. Give me great glaring vices, and great glaring virtues, but preserve me from the neat little neutral ambiguities. Be wicked, be brave, be drunk, be reckless, be dissolute, be despotic, be a suffragette, be anything you like, but for pity's sake be it to the top of your bent. Live fully, live passionately, live disastrously. Let's live, you and I, as none have ever lived before."
Violet to Vita, October 25, 1918

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۱, شنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش نوزدهم






به قلم ویتا عثمانی







ویتا واقعا قصد داشت ویولت را در سفرش همراهی کند، حداقل این چیزی است که در یادداشت محرمانه اش در مورد رابطه اش با ویولت نوشته است. آنها خوشحال بودند، چون اگرچه موعد ازدواج نزدیک و نزدیکتر می شد، آنها می دانستند که روز موعود هیچکدام در لندن نخواهند بود. آنها خوب نقشه کشیدند. و حتی بلیت کشتی را هم تهیه نمودند. ویتا نوشته است: «اگرچه ویولت با دنیس نامزد کرده بود اما خیالم راحت بود که به جای ازدواج با او با من به سفر خواهد رفت... تنها امید به آن سفر بود که آن روزهای دشوار را برای من آسان نمود...»
با وجود اینکه ویتا به ویولت قول داده بود تا او را در سفرش برای فرار از ازدواج اجباری همراهی کند، اما باز ویولت نگران بود، چون از شک و تردیدهای ویتا باخبر بود. نگرانی ویولت به جا بود. ویتا که به خاطر نزدیک شدن ازدواج ویولت، ذهنی آشفته داشت برای هارولد نامه ای نوشت که اگر در انگلستان بماند کاری ناشایست انجام خواهد داد. او اضافه کرد تنها راه مهار نمودن خشمش این است که او را در اتاقی زندانی کنند و در را محکم به رویش ببندد. پنج روز قبل از روز ازدواج هارولد که خطر را حس کرده بود برای ویتا سه نامه نوشت، برای ویتا از عواقب آن کار نوشت. بعلاوه به او هشدار داد که از لحاظ اخلاقی نیز تصمیم او نادرست است و این خانواده ویولت هستند که بایستی در مورد دخترشان تصمیم بگیرند! زمانی که نامه ها به دست ویتا رسید ویولت خانه ویتا بود و از جریان با خبر شد. ویتا که باز تحت تاثیر قرار گرفته بود به ویولت گفت: «این کار ما درست نیست، من نمی توانم تو را به خارج ببرم.» ویولت از ویتا خواهش کرد. سعی نمود به هر طریقی شده او را متقاعد کند، اما ویتا همانطور که خودش بعدها نوشت با سنگدلی مقاومت کرد. بعد از آن آنها با هم به خانه ویولت در لندن رفتند. ویولت خیلی بی قرار و ذهنش آشفته بود، اما ویتا با خود عبارات نامه های هارولد را تکرار می کرد تا در برابر وسوسه های ویولت!! مقاومت کند. او برای هارولد یک تلگرام فرستاد که می خواهد به پاریس بیاید. او نوشته است: «تنها یک فکر به ذهنم رسید، با تمام سرعتی که می توانم بگریزم، تا میان خودم و وسوسه رفتن با ویولت فاصله بیاندازم.» پس از آن دو بار ویولت را دید. یکبار روز بعدش که ویولت به خانه ویتا رفت، او خیلی بیمار و آشفته به نظر می رسید. ویتا از او خواست شب را در خانه اش بماند، ویولت که از ویتا دلخوری داشت نماند. فردای آن روز ویتا می خواست به پاریس نزد هارولد برود. او صبح زود قبل از رفتن به ایستگاه، به خانه ویولت رفت تا خداحافظی کند. با اینکه خیلی زود بود اما ویولت بیدار بود. ویولت سعی کرد ویتا را منصرف سازد، اما نتوانست. ویتا خیلی عجله داشت، او خداحافظی کرد. ویولت که ناامید شده بود گفت: «من تا لحظه ازدواجم منتظرت می مانم، شاید نظرت عوض شود. تو با یک تلگرام یا یک تلفن می توانی مرا دوباره به دست آوری. هر جا باشی تحت هر شرایطی به تو خواهم پیوست.» ویتا جوابش را نداد. خداحافظی کرد و رفت. او همچنان جملات هارولد را در ذهنش تکرار می کرد تا آنکه برایش خیلی بیروح شدند. وقتی قطار حرکت کرد، او دچار تردید شد. خواست به لندن برگردد. حتی در یکی از ایستگاه های بین راه خیال داشت پیاده شود، اما باز منصرف شد. وقتی سوار کشتی شد بیشتر دلش هوای ویولت نمود. هنوز کشتی حرکت نکرده بود، او می خواست پیاده شود، اما پل را بلند می کردند و به او اجازه ندادند پیاده شود. او تا وقتی به پاریس رسید پیوسته گریه می کرد، نتوانست چیزی بخورد. خودش نوشته است تا آن زمان به یاد نداشت آنقدر اشک ریخته باشد. هیچ وقت به یاد نداشت سفری آنقدر برایش طولانی به نظر رسد. این سفر چون کابوسی وحشتناک برای همیشه در ذهن او نقش بست. او قصد داشت همین که به فرانسه رسید، برگردد، ولی در اسکله هارولد منتظرش بود. هارولد به او اجازه نداد که برگردد و او را به آپارتمانش برد. تمام روز را هم در خانه کنار ویتا ماند تا از بازگشت او جلوگیری کند. ویتا خیلی آشفته بود. صبح روز بعد که هارولد خانه نبود، وسایلش را جمع کرد و به یک مسافرخانه کوچک رفت. او به ویولت تلگرام زد و آدرس مسافرخانه را به او داد. ویولت طی آن سه روز مرتب به ویتا نامه می نوشت و او را تشویق می کرد که برگردد. ویتا در تنهایی مقاومت می کرد. او خیلی مردد بود، او می خواست به ویولت بپیوندد ولی از طرفی فکر می کرد این کار درست نیست. او فکر می کرد ویولت به هیچ عنوان ازدواج نخواهد کرد، حتی اگر او در لندن نباشد. هرچه زمان ازدواج ویولت نزدیکتر می شد ویتا بیقرارتر می شد. از روز قبل هر چند دقیقه یکبار ساعتش را نگاه می کرد و حس می نمود عقربه ها چه با سرعت در حرکتند. اما باز مقاومت کرد. نامه ها و تلگرامهای ویولت یکی پس از دیگری از راه می رسیدند تا آنکه نامه ای دریافت نمود که ویولت ساعتی قبل از رفتن به کلیسا برای ازدواج نوشته بود. نامه یک سطر بیشتر نبود:
«تو قلب مرا شکستی. خداحافظ.»
ویتا عصبانی شد، ولی توانست آنقدر خودش را کنترل کند که نامه را پاره نکند، او حتی کوچکترین و کم اهمیت ترین یادداشتهای ویولت را از دوران کودکی تا آنوقت نگاه داشته بود، چطور می توانست این نامه را از بین ببرد؟ و اکنون این نامه نیز در کنار دیگر اسناد این رابطه عاشقانه تاریخی باقی مانده است، اگرچه ظاهر مچاله شده اش نشان می دهد ویتا آن را در میان انگشتانش فشرده است...

این داستان ادامه دارد...








شرح عکس:




ویولت در 37 سالگی

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۷, سه‌شنبه

هموفوبیا و نقش آن در گسترش خشونت علیه زنان








به قلم ویتا عثمانی




خشونت علیه زنان از عدم توازن قدرت و سوء استفاده از آن نشأت می گیرد. خشونت علیه زنان ریشه در سلطه طلبی و کنترل دارد. خشونت علیه زنان در نظامی رخ می دهد که مبتنی بر نابرابری جنسیتی و اعتقاد به برتری/کهتری جنسیتی است.




تحقیقات در مورد خشونتهای فراتر از خشونتهای معمول علیه زنان نشان داده است آنچه باعث چنین خشونتهایی می شود تنشهای روانی، سوء مصرف مواد و الکل، خشونتهای دوران کودکی یا بیماریهای روانی نیست، بلکه خشونت علیه زنان بطور مستقیم با وضعیت زنان در جامعه ای ارتباط دارد که از قبول برابری میان آنها و مردان در پرداخت حقوق، دسترسی به منابع و دیگر موارد سرباز می زند. در چنین جامعه ای جنس مذکر نسبت به زنان حس مالکیت پیدا می کند، بر زنان غلبه دارد و حق خود می داند که برای مقاصد خودش زنان را کنترل کند. وقتی مردان چنین حقوقی از سلطه و کنترل برای خود قائل باشند و برتری خود را بر گروه دیگر که صرفا بخاطر جنسیتشان کهتر پنداشته شده اند را بپذیرند، خشونت آنها با چنین تفکراتی تغذیه شده و مجال برای رشد و نمو می یابد.



برای پایان دادن به خشونت علیه زنان بایسستی برای حقوق برابر زنان در تمامی حیطه ها تلاش نمود. ارتباط میان پرداخت حقوق نابرابر، کار خانگی بدون حقوق، نقش کتابهای ادبی و تمام جنبه های دیگر نظام تبعیض آمیز با خشونت علیه زنان پذیرفته شده است. می دانیم که تا زنان به حقوق برابر در تمامی حیطه ها طبق قانون دست نیابند مردان سلطه و کنترل زنان را حق خود خواهند دانست.



حال بایستی بدانیم عامل تبعیض جنسیتی در جامعه چیست؟



در واقع تبعیض جنسیتی ریشه در کلیشه نقشهای جنسیتی دارد که از بدو تولد شروع می شود و در طول زندگی ادامه پیدا می کند.



از دوران کودکی و نوجوانی به ما آموخته می شود که چه رفتارهایی برای جنس ما مناسب است و از ما انتظار می رود. هنوز پسران را تشویق می کنند تا آمرانه، خودپسند و متمایل به کار در بیرون خانه باشند و به دختران می آموزند تا همساز، خوشایند و متمایل به خانواده و کار در خانه باشند.



زنانی که تسلیم چنین آموزه هایی نمی شوند حتی قدرت و مزیت اندکی که جامعه به عنوان زن شایسته- زن زنانه و مورد تایید مردان- به زنان می دهد نیز از دست می دهند. اسطوره می گوید زن باید نقشها را پاس دارد. او بایستی دلپذیر، دهنده، پرورنده و نگهدارنده ای باشد که برای خودش اندک تقاضا کند. زن باید با مردی باشد که بر او اختیار داشته باشد، به او امنیت اقتصادی بخشد، برای او تصمیم بگیرد و او را هدایت کند. کسی که از این نقشها اجتناب کند سرگردان، مختل و خارج از حیطه صحیح انگاشته می شود. زنی که فکر می کند می تواند بدون ملاحظه آنچه از او انتظار می رود به پیش رود تهدیدی برای جامعه به حساب می آید. او اگر چنین کند از خط خارج شده است. او که مرزهای ساختگی اجتماع را پشت سر نهاده است، احساس آزادی و نشاط می کند. او می داند اگر برگردد آن آزادی را از دست خواهد داد ولی او همچنین می داند که اگر آزاد بماند دیگر خیلی مزیتها را در اجتماع نخواهد داشت.



به نظر من دو عامل اصلی تقویت کننده کلیشه نقشهای جنسیتی، هموفوبیا و هتروسکسیزم هستند.



این تصادفی نیست که وقتی کودکان و نوجوانان در اوایل بلوغ نسبت به مسایل جنسی تا حدودی آگاهی می یابند یکدیگر را با عباراتی مانند «لوطی»، «اواخواهر» یا «همجنسباز» دست می اندازند. آنها به خوبی می دانند بزرگترها به آنها چه آموخته اند. بزرگترها پیامشان را خوب منتقل کرده اند. کودکان می دانند اگر نقشها را بشکنند طرد خواهند شد. برای یک نوجوان هیچ چیز بدتر از این نیست که بیگانه شناخته شود. آنها که متفاوت هستند خیلی مزیتها را از دست می دهند. بعلاوه در همین دوره بلوغ است که زن ستیزی در میان پسران آشکار می شود و دختران برای سازگاری با هنجارهای جامعه بیشتر تحت فشار قرار می گیرند که این به آنها اجازه نمی دهد خود را و موهبتهای درونی خود را کامل بشناسند.



زمانی دو اتهام «فاحشه» و «طبق زن» [لزبین] بودن بیش از هر اتهام دیگری وجهه زن را در انظار عموم مخدوش می نمود. انقلاب جنسی و تغییر افکار مردم در مورد رفتارهای جنسی هتروسکچوال از قدرت محکوم کنندگی واژه «فاحشه» کاست اما همچنان اتهام «لزبین» بودن تهدیدی جدی برای از دست دادن قدرت و مزیت در اجتماع است. کسی که به لزبین بودن متهم شود، فاسد و مطرود از حمایت جامعه انگاشته خواهد شد.



کسی که لزبین است کسی است که از خط قرمز فراتر رفته است، کسی است که از وابستگی جنسی/ اقتصادی به مردان شانه خالی کرده است. او کسی است که می تواند بدون مردان زندگی کند و درنتیجه (هرچند به عنوان یک نتیجه غیر منطقی) او ضد مرد است. یک لزبین از نظم معمول و قابل قبول پا را فرتر نهاده است. یک لزبین کسی است که هیچ نهاد اجتماعی برای حمایت از او وجود ندارد و با این حال ترجیح داده است مورد حمایت افراد جنس مذکر قرار نگیرد. یک لزبین در جهت مخالف فداکاری های زنان هتروسکچوال ایستاده است. پس یک لزبین تهدیدی برای جامعه است.



لزبین بیتینگ تلاشی است برای کنترل زنان، تا هر زنی که رفتارش قابل قبول اجتماع نباشد را لزبین بنامند یعنی وقتی یک زن مستقل باشد، راه خود را در پیش گیرد، برای احقاق حقوقش مبارزه کند، به خشونت نه بگوید، خودش را قبول داشته باشد، به جمع زنان پیوسته و آنها را دوست بدارد و برای بدنش حقوقی قائل باشد به او برچسب لزبین می زنند. لزبین بیتینگ زمانی رخ می دهد که به زنان به خاطر آنکه از خط مشی معمول خارج می شوند، برچسب لزبین می زنند. لزبین بیتینگ در خیلی موارد اثر می کند و زنان را به هنجارهای جامعه برمی گرداند. البته این مسلم است، چون زنان گاه و بیگاه مجازاتهایی را می بینند که جامعه بر لزبینها اعمال می کند: از دست دادن اجتماع، از دست دادن شغل و امنیت اقتصادی، از دست دادن فرزندان، خانواده و حتی زندگی. این بهایی است که به خاطر خارج شدن از خط، به خاطر زدودن نقش القا شده از طرف جامعه، به خاطر جستجوی آزادی می پردازند. زنان از چنین فقدانهایی می ترسند و برای اجتناب از آنها نه تنها از به رسمیت شناختن لزبینها و حمایت از آنها سرباز می زنند بلکه خود را سرکوب می سازند تا مورد تایید و حمایت قرار گیرند. تمامی صنایع در این جهت تاسیس شده اند تا نیاز زنان را به ماندن در نقشهای تایید شده برآورده سازند. به عنوان دو مثال صنعت مد و صنعت تولید وسایل آرایش را ملاحظه کنید. فکر کنید چه چیزی زنان را برمی انگیزد تا کفشهای نوک تیز با پاشنه های میخی 3 اینچی بپوشند؟! آیا در آن احساس راحتی می کنند؟!



مساله این نیست که آیا زنان می توانند آرایش کنند و کفشهای پاشنه بلند بپوشند اما همچنان مستقل و آزاد بمانند بلکه مساله این است که آیا زنان استقلال و آزادی شان را پس می زنند تا به درجه بالایی از تایید و حمایت در جامعه برسند؟ موضوع این نیست که همه زنان برای نیل به آزادی و استقلال بایستی لزبین شوند ولی می دانیم که تمام خصوصیات آزادی طلبی، استقلال طلبی و خودمختاری طبق استراتژی لزبین بیتینگ مترادف با لزبین بودن شناخته شده اند و اینکه همه ما بعنوان زن باید فکر کنیم که چه چیزی باعث انسداد دستیابی ما به قدرت و باعث عدم واکنش ما نسبت به لزبین بیتینگ شده است.




ما بایستی دلایل قصور و شکست خودمان در تلاش برای رهایی خود و تقاضا برای مساوات را بررسی کنیم. با توجه به آنچه گفتم، هموفوبیا قطعا یکی از این دلایل است. هموفوبیا تنها به لزبینها زیان نمی رساند بلکه به همه زنان خسارت وارد می کند. هموفوبیا یکی از ابزارهای حفظ کنترل زنان در جامعه است و ارتباط میان کنترل و خشونت بر کسی پوشیده نیست. این هموفوبیاست که ما را در خطی مشی مصوب جامعه قرار می دهد و ما را از جنبش برای رسیدن به آزادی باز می دارد. حتی اگر هیچ لزبینی وجود نداشته باشد، حتی برای زنانی که نسبت به حقوق لزبینها بی اعتنا هستند باز مبارزه با هموفوبیا بایستی مهم باشد، زیرا هموفوبیاست که زنان را از آزادی و اختیار محروم کرده و آنها را در برابر خشونت و بدرفتاری آسیب پذیر ساخته است. مبارزه با هموفوبیا مبارزه با خشونت علیه تمامی زنان است.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۰, سه‌شنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- قسمت هجدهم





به قلم ویتا عثمانی





ویتا از ایستگاه راه آهن مستقیم به سوی خانه ویولت رفت. ساعت ٢ بعد از ظهر بود. یکی از خدمتکاران در را گشود و ویولت را خبر کرد. ویولت با دیدن ویتا که ۵ روز بود از او خبر نداشت خیلی خوشحال شد و خواست او را در آغوش گیرد. ویتا او را کنار زد و با عصبانیت اظهار داشت: «این آخرین باری است که همدیگر را می بینیم. دیگر همه چیز تمام شده است. تو به من دروغ گفتی، تو با من بازی کردی.»
ویولت بهت زده او را نگاه می کرد، خواست چیزی بگوید: «میتیا، من...»
ویتا حرف او را قطع کرد و فریاد زد: «میتیا دیگر وجود ندارد. بگو ببینم چرا به من دروغ گفتی؟ ریاکار دورنگ! اگر نمی خواهی هم نگو ولی دیگر هیچوقت مرا نخواهی دید.» و آنگاه خواست برود. ویولت او را نگاه داشت، ویتا باز او را کنار زد ولی ویولت اظهار داشت: «عزیزم من خیلی گیج شده ام، منظور تو را نمی فهمم. من به تو دروغ نگفته ام... میتیا، تو حالت خوب است؟ خیلی خسته به نظر می رسی. این پنج روز کجا رفته بودی؟ من خیلی نگرانت شده بودم»
ویتا اعتنا نکرد و از پله ها پایین می رفت، ویولت در حالی که دنبالش می کرد ادامه داد: «اگر از من خسته شده ای و می خواهی مرا ترک کنی چرا با صراحت این را بیان نمی کنی؟ چرا دنبال بهانه ای می گردی که مرا متهم کنی؟» در اینجا ویتا رویش را به طرف ویولت برگرداند و گفت: «تو برو با دنیس مشغول باش. دیگر برای من هیچ ارزشی نداری.»
ویولت عصبانی شد: «تو می دانی چقدر از او متنفرم. این تو هستی که هر وقت بخواهی با من می مانی و هر وقت بخواهی با آقای نیکولسون. حالا آمده ای مرا متهم به خیانت می کنی؟» ویتا گفت: «تو به من دروغ گفتی، تو وانمود کردی که از ازدواج با دنیس ناراضی هستی، تا آن وقت که خودم خبرش را در روزنامه خواندم. تو مرا شکستی، خداحافظ...» ویولت پرسید مگر در روزنامه چیزی چاپ شده است؟ ویتا روزنامه را به دست او داد. ویولت می دانست مادرش در نظر داشته آن را چاپ کند. عکسی که با اجبار از او گرفته بودند تا برای دفتر روزنامه بفرستند تا چاپ کنند، عکسی که دلشکستگی و اندوه ویولت در آن به خوبی نمایان بود.
ویولت شگفت زده و ناراحت روزنامه را دید و اظهار داشت: «من راجع به آن اطلاعی نداشتم میتیا. آنها به من چیزی نگفته اند.» ویتا پرسید: «واقعا؟»
«من دروغ نمی گویم عزیزم... اوه میتیا، عشق من، زندگی من، من به هر کسی ممکن است دروغ بگویم ولی به تو هرگز.» آنگاه در حالی که صورت رنگ پریده ویتا و لبانش را نوازش می کرد ادامه داد: «چقدر خسته به نظر می رسی، بیا بالا ببینم این چند روز کجا بودی؟»
آنها به اتاق ویولت رفتند. ویتا برای ویولت توضیح داد که به کجا رفته اما علتش را نگفت. ویولت برایش غذا آورد و از او خواست هرچه زودتر به مادرش اطلاع دهد چون خیلی نگران اوست. ویتا به مادرش تلفن کرد. آنگاه چون خیلی خسته بود و آن چند روز نتوانسته بود بخوابد خوابش برد. شب از ویولت پرسید که می خواهد چکار کند؟ آیا تسلیم می شود؟ ویولت پاسخ داد: «مسلم است که نه، اما تو هم باید به جانب من بایستی و حمایتم کنی. میتیا تو انتظار داری من همه چیز را به خاطر تو از دست بدهم، اما خودت حاضر نیستی به خاطر من خطر کنی. ما باید با هم بگریزیم. ما باید نشان دهیم آنها نمی توانند با سنت و عرف مزخرفشان ما را به بند بکشند. ما آزادتر از آن هستیم که آنها در مورد ما فکر می کنند. میتیا، من نمی توانم شاهد باشم دیگران تو را همسر هارولد نیکولسون بدانند حتی اگر بدانم تمام قلب و جسمت به من تعلق دارد. تو مرا جای خودت قرار بده. چطور با درج یک خبر در روزنامه این همه آشفته می شوی؟ من بیشتر از آن آشفته می شوم وقتی می بینم مرا ترک می کنی تا با هارولد باشی.»
«لوشکا، من قبل از این با هارولد ازدواج کرده ام، ولی تو الان به من تعلق داری، این خیانت است که حتی به ظاهر به نام دیگری باشی.»
«پس مرا نجات بده.»
ویتا چیزی نگفت. ویولت تکرار نمود: «مرا نجات بده.»
ویتا جواب داد: «من نمی توانم.»
ویولت گفت: «تو می توانی، تو هر کاری می توانی انجام دهی.» آنگاه نزدیکتر به ویتا نشست و در حالی که دستان ویتا را نوازش می کرد ادامه داد: «عزیزم چرا این همه زندگی خودت و مرا ناشاد می سازی؟ به خاطر سنت؟ به خاطر عرف؟ به خاطر اصول اخلاقی که غیر اخلاقی هستند؟ فردا می خواهی به زندگی و جوانی از دست رفته خودت چه بگویی؟ میتیا من می دانم چقدر مرا دوست داری، می دانم خودت هم روزهای ناآرامی پشت سر گذاشته ای و باز پیش رو خواهی داشت، چرا اینگونه خودت و من را آزار می دهی؟» در اینجا ویولت سکوت نمود و سپس ادامه داد: «شاید من اشتباه می کنم، شاید واقعا مرا نمی خواهی، در این صورت آن را با صراحت به من بگو و من هرگز دیگر از تو انتظاری نخواهم داشت...»
ویتا حرف او را قطع کرد: «خودت می دانی چقدر دوستت دارم پریزاد من.» آنگاه ویولت را در آغوش کشید و او را بوسید. «بعضی وقتها نمی دانم چکار کنم، لوشکای من، واقعا نمی دانم.»
«اگر من بخواهم با دنیس ازدواج کنم...»
«در این صورت خودم را خواهم کشت...»
ویولت ادامه داد: «وقتی مرا رها می کنی تا به هارولد بپیوندی، گویی تمام وجودم را زخمی می کنی. میتیا، به من شهامتت را نشان بده. اگر مرا دوست داری مرا از این سرنوشت شوم نجات بده و به آن فکر نکن که چند نفر که سر به تنشان نمی ارزد در مورد تو چه خواهند گفت. تو خیلی برتر از آن هستی که سنت و عرف حقیر آنها را اساس تصمیم گیریهایت قرار دهی.»
ویتا که متقاعد شده بود، پرسید: «تو چه پیشنهاد می کنی؟»
ویولت جواب داد: «همان چیزی که قبلا به من قول دادی. ما باید روز جشن ازدواج اینجا نباشیم. اما بایستی دقیقا شامگاه قبل از ازدواج سفر کنیم و نه زودتر از آن، چون ممکن است دنبال ما بفرستند و ما را پیدا کنند.»
ویتا لبخند زد، و گفت «پیشنهاد خوبی است.»
ویولت اظهار داشت: «با انجام این کار به قولت نیز عمل می کنی. تو قبلا این را به من قول داده ای.»
«درست است. من حتما این کار را خواهم کرد. قول می دهم.»
ویولت او را بوسید و گفت: «با این کارت من بیش از پیش به تو و اینکه به تو تعلق دارم مباهات خواهم کرد میتیا.»
این داستان ادامه دارد....

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- قسمت هفدهم






به قلم ویتا عثمانی




ویتا بی اعتنا به ویولت به پاریس رفت. ویتا نمی خواست در مورد ازدواج ویولت دخالت کند و فکر می کرد ویولت خودش باید در برابر خانواده اش بایستد. ویولت خیلی درمانده بود. او روزی چند نامه به ویتا می نوشت و او را ترغیب می نمود که برگردد. نامه هایی که گاه از عشق می گفتند گاه ناامیدی، گاه تهدید به خودکشی بود و گاه دقیقا حیطه ای را نشانه می گرفت که ویتا خیلی در مورد آن حساس بود: یاذآوری اینکه او به عنوان یک زن ازدواج کرده هیچ هویتی برای خودش ندارد: «آیا فکر می کنی... من می خواهم تو به عنوان بانوی هارولد نیکولسون بزرگ و مشهور شوی؟ تو فکر نمی کنی همین الان هم با این عنوان به قدر کافی مشهور شده ای؟ همسر زیبا و قابل آقای نیکولسون، همسر دوستداشتنی و پراستعداد یکی از دیپلماتهای جوان و متعهد.»
پس از آن نامه هایی که برای ویتا فانتزی های دلپذیر به ارمغان می آورد:
«تو برای شهوت ساخته شده ای، بدن کاملا متناسب تو، چشمانت با پلکهای سنگین و حالت متفکرانه شان، دهان بی پرده هوسران تو.... این بهترین سالهای زندگانی توست. ... تو که می توانستی باشی و هنوز می توانی باشی! یکی از بزرگترین اشخاض قرن خودت- یک جرج ساند، یک کاترین روسیه، یک هلن تروا، سافو! ... این جامه های بی رنگ احترام و سنت را به کنار افکن، مرغ بهشتی زیبای من... در غیر این صورت، میتیا، تو یک شکست خورده ای- تو که می توانی در زمره برزگترین، بارقه دارترین و شاعرانه ترین اشخاص تمامی اعصار قرار گیری، تو «خانم نیکولسون» خواهی شد...»
در ٣٠ مارچ ویولت باز در نامه ای شرایط ازدواجش را تکرار نمود: «دنیس به من به عنوان یک جنتلمن قول داده که هیچگاه مرتکب کاری نشود که مرا ناخشنود سازد- تو می دانی منظور من چیست» ویتا اعتنا نکرد. ویولت ادامه داد: «من تنم را زمان بعد از زمان به تو بخشیده ام تا آنگونه که ترا خشنود می سازد و برایت دلپذیر می باشد با آن معامله کنی، تا آن را به قطعات کوچک بدری اگر میل و اراده ات چنین خواسته باشد. تمام اندوخته های تخیلم را برای تو آشکار ساخته ام. هیچ فرورفتگی ای در مغزم نیست که تو به درون آن نفوذ نکرده باشی. من به تو وفادار بوده ام، به تو پیوسته ام، تو را نوازش کرده ام، از تو دلجویی کرده ام، ترا در آغوش کشیده ام و با تو خوابیده ام و دوست دارم به تمام عالم بگویم مصرانه به خاطر تو فریاد می زنم، از تو تقاضا می کنم... تو خاطرخواه منی و من دلبر توام و قلمروهای پادشاهی و امپراتوری ها و حکومتها قبل از این نسبت به این اتحاد نیرومند و این آمیزش قوی تردید کرده و در برابر آن سر فرود آورده اند... مقتدرترین پیوستگی در جهان.»
ویتا برنگشت. خانواده ویولت حتی تاریخ ازدواج هم تعیین کردند. ویولت که دیگر صبرش تمام شده بود برای ویتا نوشت: «اگر تو نمی توانی (و شاید نمی خواهی) تا چهارشنبه دیگر برگردی، محبوب من، دیگر هیچوقت برنگرد.» و متعاقب آن نوشت: «تو یک نالایق بیشعور هستی میتیا. عجیب نیست من به دنیس می توانم اعتماد کنم ولی به تو نمی توانم. دیروز پت 1گفت تو گفته ای اگر برایت مناسب باشد زودتر برمی گردی!... آه خدایا، چقدر تو را حقیر می دانم میتیا!» ویولت وقتی این جملات را می نگاشت خیلی از عدم تعهد ویتا عصبانی بود. ولی بعد از پست کردن آن پشیمان شد، و در نامه بعدی نوشت: «اوه میتیا، زندگی من، عشق من، برگرد. تو باید برگردی. بعضی وقتها، قبل از آنکه به خواب روم، از شدت اشتیاقی که برای تو دارم، بدن تو را حس می کنم که کنار من دراز کشیده است، حرارت تن لرزان تو، بوسه های لبانت، نوازش انگشتانت، و من احساس ضعف می کنم، حس می کنم دارم می میرم.»
ویولت همه زه های چنگ عشق ورزی را به خوبی می شناخت و همه آنها را به صدا درمی آورد. ویتا بالاخره به انگستان برگشت، نه تنها به خاطر ویولت، بلکه به خاطر انتشار اولین رمانش با عنوان «میراث» که موفقیت آمیز بود. وقتی ویتا بعد از یک ماه دوری ویولت را دید همه آن اشتیاقش برگشت، ولی فکر می کرد ویولت خودش باید در برابر خانواده اش بایستد. ویولت خیلی ناراحت بود، به ویتا می گفت چطور تو این همه راحت از من می گذری؟ چرا از خودت، از آنچه متعلق به خود توست دفاع نمی کنی؟ ویولت سعی می کرد با نشان دادن نامه های دنیس به ویتا غیرت او را به جوش آورد. ویتا از طرفی شهامت آن را نداشت که ویولت را از آن ازدواج اجباری نجات دهد، نمی توانست در برابر خانواده ویولت بایستد، اما از طرفی بینهایت عصبی بود. او نمی توانست تصور کند که ویولت حتی به ظاهر به عنوان زن کسی دیگر شناخته شود.
ویتا در شرایط روحی خیلی بدی بود. او دیگر به پاریس برنگشت. او بدون آنکه به ویولت و دیگران اطلاع دهد به یکی از شهرهای ساحلی رفت و اتاقی در طبقه بالای یکی از خانه های کنار دریا اجاره نمود. کسی از او خبر نداشت، در لندن و کنت دنبال او می گشتند. هارولد هم در پاریس او راجستجو می کرد. ویتا شبها بیدار در اتاقش دراز می کشید و در حالی که صدای امواج دریا را می شنید، چشمانش را در روشنایی کمرنگ شب به سقف بیروح اتاق می دوخت. صبحها همه روزنامه ها را می خرید و صفحات آنها را به دنبال یک خبر بخصوص جستجو می کرد، بعد از آن به خانه می آمد و روز را با سیگار کشیدن و شمردن ته سیگارهایش به شب می رساند، آخر راهی بهتر از آن برای غلبه بر بیقراری اش پیدا نمی کرد، اما راهی بسیار بهتر وجود داشت، او می توانست با معشوقه اش بگریزد، ولی شهامت آن را نداشت. در طول آن چند روز نه خوابش برد و نه لب به غذا زد. گریه و اشک تنهایش نمی گذاشتند. تا آنکه روز پنجم وقتی در کنار دکه روزنامه فروشی توقف کرد تا روزنامه ها را خریداری کند با دیدن عکس ویولت [عکس بالا] بر صفحه اول یک روزنامه درجا خشکش زد، می دانست آن خبری که آرزو می کرد هیچوقت نشنود در آن روزنامه درج شده است، روزنامه را گرفت و خبر را یافت آنجا اعلام شده بود که ویولت کپل و دنیس ترفیوسیز در تاریخ ١۶ جون با هم ازدواج خواهند کرد. با خواندن آن نزدیک بود غش کند و خودش را بر یک نیمکت انداخت. وقتی کمی به خود آمد با اولین قطار به لندن رفت، در ایستگاه لندن چندتا از دوستانش او را دیدند، آنها با دیدن او که رنگ پریده و لاغر شده بود، تعجب کردند و اظهار دشتند آیا او مریض شده است؟ او در شرایط روحی خیلی بدی بود و به دوستانش گفت عجله دارد و راه خود را در پیش گرفت. او یکراست به خانه ویولت رفت.
این داستان ادامه دارد...
1. مارگارت دنسی دوست ویولت، که ویتا و ویولت او را پت می نامیدند. او هم یک اشراف زاده همجنسگرا و پدرش دوک بروکلی بود. او قبل از آنکه ویولت با ویتا وارد رابطه شود به ویولت پیشنهاد رابطه داده بود.

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- قسمت شانزدهم










به قلم ویتا عثمانی





ویتا به ویولت قول داد که او را نجات دهد اما از طرفی دودل بود. ویولت به این تردید ویتا پی برده بود لذا از نامزدی اش استفاده می نمود تا ویتا را ترغیب کند برای همیشه انگسلتان را ترک گویند. ویتا با وجود قولی که به ویولت داده بود هیچوقت بطور جدی به ترک وطن و خانواده اش فکر نکرده بود. ویتا ویولت را دوست داشت اما دلبستگی های دیگری هم در انگلستان داشت. ویتا نمی خواست ویولت ازدواج کند اما خودش هم نمی توانست از هارولد و بچه ها جدا شود. ویتا فکر می کرد تا خود ویولت نخواهد ازدواجش با دنیس صورت نخواهد گرفت لذا ویولت را تهدید نمود که به پاریس نزد هارولد خواهد رفت، ویولت جواب داد: «اگر به پاریس بروی دیگر هیچگاه مرا نخواهی دید.» ویتا گفت ازدواج ویولت موضوعی نیست که به خاطر آن از همه چیز دست بکشد زیرا تصمیم گیری نهایی با ویولت است، و ویولت خودش می تواند مراسم ازدواج را بر هم زند. ولی فشار از طرف خانواده ویولت زیاد بود. مادر ویولت دیگر به او هیچ پولی نمی داد و گفته بوذ اگر ازدواج نکند به کلی او را طرد خواهد کرد. ویولت می دانست مادرش این کار را خواهد کرد. ویولت به وبتا عهدهایش را یادآور می شد، ولی ویتا خیلی بی تفاوت بود. او فقط سر ویولت داد می کشید و عصبانی می شد، چون می دانست که منطقا حق با ویولت است. بالاخره پس از یکی از مشاجراتشان در جواب نامه ویولت نوشت که دیگر نمی خواهد هیچگاه او را ببیند. دیگر همه چیز تمام شده است. نامه ویتا را ندارم ولی یکی از پاسخهای ویولت به این نامه را در اینجا می آورم:
من دوباره نامه ات را خواندم- نامه تو با همان دستخطی نوشته شده است که زمانی که تو چهارده ساله و من دوازده ساله بودم می نوشتی...
همان دستخط دوستداشتنی و آشنا که همیشه مرا به عنوان یک بچه به هیجان می آورد. تقریبا همیشه با اشک چشمانم تار می شد، گویی همه نامه هایی را می بینم که تو به من نوشته ای- آنها که مربوط به زمانی هستند که چهارده ساله بودی خجالتی، محبت آمیز، بااعتماد و صمیمی هستند. در ١۶ سالگی افسوس! آنها بی تفاوت، محتاط و خوددار شدند: ولی در آن میان یکی دوتا استثنا تسلی بخش وجود داشت... در ١٨ و ١٩ سالگی، آنها، نامه های تو، طبق روال معمول نبودند. آنها کم بودند و بینشان فاصله زمانی زیاد بود، باعجله نوشته می شدند و تعهدآمیز نبودند، اما گاه اینجا و آنجا جمله ای سرگردان بود تا آن احساسی را فاش سازد که هیچگاه فراموشش نکرده بودی... آنها کمتر و کمتر شدند تا در ٢١ سالگی که دیگر خیلی رسمی شده بودند. پس از آن متوقف شدند...
برای ۴ سال آزگار آنها متوقف شدند...
یک سال پیش دوباره از سرگرفته شدند. آن یکی که پس از بازگشتمان از پالپرو برایم نوشتی با «محبوب من» شروع شده بود... من خدا را سپاس گفتم و فکر کردم از شدت شکرگزاری خواهم مرد. و از آن وقت، آه، میتیا!.... آنها چه شگفت انگیز شده اند! آنها نامه های عاشقانه بوده اند، از طرف تو، از طرف همان تویی که به عنوان یک کودک به من عشق ورزیدی، کسی که به من نامه می نوشت وقتی چهارده ساله بود- با همان دستخط تمیز و متقارن عزیزش... عملا در تمام زندگیم او را می شناخته ام، او با من بزرگ شده است، با من شروع به پوشیدن دامنهای بلند نمود و با من موهایش را آرایش کرد. با هم رمزگونه سخن می گفتیم. با هم مانوس و خودمانی بودیم. به هم عشق می ورزیدیم و یکدیگر را تحسین می کردیم.
خدای من! میتیا! چطور می توانم به این فکر کنم که تو را برای همیشه از دست بدهم؟ حتی اگر تو تنها یک دوست معمولی بودی که از کودکی تو را می شناخته ام این فقدان غیر قابل تحمل می شد، ولی ما که خیلی بیشتر از دوست معمولی بوده ایم. من حتی با فکر این فقدان نیمه دیوانه می شوم. خیلی دلم برایت تنگ شده است- حال دیگر به واضح ترین و ظالمانه ترین حالت، هر پنج دقیقه یکبار سفرمان به پاریس در جلو دیدگانم تداعی می شود. من جزئیات آن را تک تک به خاطر می آورم، و از شدت درد و رنج باید با صدای بلند گریه کنم. چرا باید عاشقان به جدایی ادامه دهند؟ چطور می توانند آن را تحمل کنند؟
تو همیشه در زندگی من بوده ای، همیشه هدف زندگی من، آرمان من و الهام بخش من بوده ای.
«زیباترین شخصی که در تمام زندگیم شناخته ام،» «باهوشترین انسانی که می شناسم» «عزیزترین». تو همان قدر جزئی از من هستی که بازوی من یا دست من. آیا دست خودت علیه تو اقدام می کند؟ از ضرباتی که از دست خودم می خورم و مرا مجروح می کند متحیرم. من سردرگم و وحشت زده هستم. دیگر از کجا بدانم او مرا نخواهد کشت؟ چکار می توانم بکنم تا ویرانگری تاریک او را فرونشانم؟ با این اوصاف طوری به نظر میرسد که گویی مدت کوتاهی است که تو را می شناسم، ولی همه زندگی من تو اینجا بوده ای. به یاد دارم اولین باری که به ویلای مادرت در مونت کارلو رفتم تو به من گفتی: «ممکن است برای مدتی کوتاه از هم جدا شویم، حتی شاید برای یکسال، ولی همواره در طول زندگیمان به سوی هم بازخواهیم گشت.»
و تو مرا تهدید کردی که برای همیشه مرا ترک می کنی!
مگر من با تو چه کرده ام، میتیا، جز اینکه به تو عشق ورزیده ام؟ من چه کرده ام، جز آنکه تمامی وجودم را به تو تقدیم کرده ام؟
محبوب من، دوباره به نامه ات نگاه می کنم ، و کتاب رونوشتی را به خاطر می آورم که وقتی کوچک بودی از تو گرفتم، و در آخر کتاب با همان دستخط آشنا در مورد سوت زدن با پسر خدمتکار نوشته بودی.
و من فکر می کنم، چطور کسی که از کودکی او را می شناخته ام، کسی که با من بزرگ شده و در زندگی من سهیم بوده می تواند چنین بدی وحشتناکی به من بکند؟
من واقعا از درد عذاب می کشم. من به سفر تو به پاریس با شخصی دیگر فکر می کنم، صمیمیت و یا حتی رابطه جنسی که آن ایجاب می کند، و آرزو می کنم هرگز از مادر زاده نشده بودم. آیا هیچوقت در این دنیا خوشبختی وجود داشته است؟ من شک دارم. با این حال، اگر کسی خوشبخت بوده است، آن آدم خوشبخت من بوده ام. تو مرا خوشبخت کردی. آیا این وحشتناک نیست که دریابی با یک کلمه تو می توانی تمام آن خوشبختی مرا برگردانی ولی از آن خودداری کنی؟ تو می توانی مرا از خواب مرگ بیدار کنی.
هرگز چنین قدرتی به هیچ موجود انسانی داده نشده است که بتواند زندگی شخصی دیگر را کاملا در هم شکند یا آنرا بی عیب و والا و شاد سازد، نه تنها شاد بلکه کامیاب، به طرزی باشکوه عالی و بخشنده، و یک شاعر.
این قدرت در دستان توست. من نه تو را مقصر می دانم و نه سرزنشت میکنم، میتیا. همه آنچه از تو خواهش می کنم قدری شفقت است. تو با من به خارج سفر نکن، ولی آه! خدای بخشنده، مرا ترک نکن. مرا رها نکن. با من قطع مراوده نکن. این تقاضای خیلی زیادی نیست.
حس ترحم داشته باش.

این داستان ادامه دارد...

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش پانزدهم





به قلم ویتا عثمانی





ویتا ویولت را آشفته و خیلی ناراحت یافت. ویولت تمام آنچه از مادرش شنیده بود را برای ویتا بیان نمود. او اظهار داشت مادرش گفته دو ماه دیگر بایستی ازدواج او با دنیس صورت گیرد. بدتر از آن مادر ویولت به خویشاوندانش گفته بود که ویولت با دنیس نامزد کرده است! و ویولت مدام از عمه ها و خاله ها و ... پیام تبریک می شنید. ویولت خیلی ناآرام بود. ویتا سعی نمود آرامش کند و به ویولت قول داد که هرگز به هیچ کسی اجازه ننخواهد داد لوشکای عزیزش را از او بگیرند. او گفت حتی اگر شده روز ازدواج ویولت را با خود به جایی می برد که نتوانند خبری از آنها بگیرند ولی از ویولت خواهش نمود تا آنگاه که شرایط برای گریز فراهم نشده است در ظاهر با ازدواجش موافقت نماید. برای ویولت که بی نهایت صریح و بی ریا بود این تظاهر بی نهایت سخت می نمود، ولی تا جایی که می توانست سعی کرد مادرش را مطمئن سازد. از طرفی دوباره برای دنیس توضیح داد که دوست دارد این تنها یک ازدواج ظاهری باشد و آنها به معنای واقعی کلمه هیچگاه زن و شوهر نشوند. دنیس با همه شرایط موافقت نمود و گفت هرگز کاری نخواهد کرد که ویولت را هرچند اندک آزرده سازد. دنیس حتی قول داد که کتبا همه شرایط را امضا خواهد نمود. ولی ویولت باز ناراضی بود. او می خواست خودش را واقعا آنگونه که هست بنمایاند. او نمی توانست مانند ویتا نقش یک همسر و مادر علاقمند به خانه و خانواده اش بازی کند و عشقش را پنهان دارد. نامه زیر که در همین روزها ویولت برای ویتا نوشته است به خوبی ناخرسندی ویولت را نشان می دهد:
عشق شیرین خودم،
من این نامه را ساعت 2 بامداد در اختتام بیرحمانه ترین، ظالمانه ترین و طعنه آمیزترین روزی که در حیاتم سپری کرده ام می نگارم.
این غروب من به مجلس رقص برخی مردمان خوب و ارجمند برده شدم. مادر پیشتر به همه دوستانش گفته بود که من نامزد کرده ام بنابراین توسط هر کسی که در آنجا می شناختم به من تبریک گفته شد. من می توانستم با صدای بلند فریاد بزنم. میتیا، من نمی توانم با این زندگی مواجه شوم. من باید یکبار دیگر دوباره تو را روز دوشنبه ببینم و این به تو مربوط می شود که آیا اصلا می توانیم همدیگر را بار دیگر ببینیم. این واقعا شریرانه، گناه آلود، ناگوار و زننده است. من همه ذرات عزت نفس و مناعت طبعی که همیشه دارا بوده ام را از دست می دهم. من از خودم بیزارم. آه میتیا، تو با من چه کرده ای؟ آه محبوب گرانبهای من، عشق من، شیرین من، چه پیش خواهد آمد، عاقبت ما چه خواهد شد؟ من هر ثانیه و هر ساعت از روز تو را می خواهم و محتاج توام، با این حال به آهستگی و با سنگدلی مرا ملزم به شخصی دیگر می کنند... گاهی اوقات در طغیان سیل درد و رنجی غرق می شوم که ناشی از اشتیاق شدید و میل وافر فیزیکی برای حضور توست... نزدیکی تو، لمس تو، و نوازش تو. در دیگر مواقع احساس می کنم تاحدی قانع می شوم حتی اگر بتوانم تنها صدای آشنای تو را بشنوم. خیلی سخت سعی می کنم لبهایت را بر لبهایم تصور کنم. هرگز تصور کردنی چنین سخت و رقت انگیز وجود نداشته است. محبوب من، هرچقدر این سفر ممکن است برای ما مخارج در بر داشته باشد، مادرت دیگر با تو کج خلق نخواهد بود. گمان می کنم این نامزدی مزخرف، خیال او را آسوده خواهد کرد....
هیچ چیز و هیچ کس در جهان نتوانست عشق و محبتی را که نسبت به تو دارم از میان بردارد. من تمام شخصیتم را، جوهر عینی وجودم را به تو تسلیم کرده ام. من تنم را زمان پس از زمان به تو بخشیده ام تا آنگونه که ترا خشنود می سازد و برایت دلپذیر می باشد با آن معامله کنی، تا آن را به قطعات کوچک بدری اگر میل و اراده ات چنین خواسته باشد. تمام اندوخته های تخیلم را برای تو آشکار ساخته ام. هیچ فرورفتگی ای در مغزم نیست که تو به درون آن نفوذ نکرده باشی. من به تو وفادار بوده ام، به تو پیوسته ام، تو را نوازش کرده ام، از تو دلجویی کرده ام، ترا در آغوش کشیده ام و با تو خوابیده ام و دوست دارم به تمام عالم بگویم مصرانه به خاطر تو فریاد می زنم، از تو تقاضا می کنم... تو خاطرخواه منی و من دلبر توام و قلمروهای پادشاهی و امپراتوری ها و حکومتها قبل از این نسبت به این اتحاد نیرومند و این آمیزش قوی تردید کرده و در برابر آن سر فرود آورده اند... مقتدرترین پیوستگی در جهان.

این داستان ادامه دارد...

Violet to Vita 1

1919

Men tiliche,

I have been talking all the evening about paris- paris when we first arrived there- Knoblock's flat- O Mitya! It makes me drunk to remember it, and the hoard of days, weeks and months we had ahead of us.

I shall never forget the mad exhilaration of the nights I spend wandering about with Julian as long as I live! Even Monte Carlo was not better. As good, but not better. It makes my brain reel to remember! The night we went to the Palais Royal and the night we went to "La Femme et le Pantin" were the happiest in my life. I was simply drunk with happiness. We were just bohemians, Julian and I, with barely enough to pay for our dinner, free, without a care or a relation in the world. O god! I was happy! I thought it would never come to an end. I was madly, insatiably in love with you.

Julian was a poet without a penny: I was Julian's mistress. One day julian would write great poetry and make money- but, en attendant, we just had enough to live on. I worshipped Julian. The Paris of Francois Villon, Louise, La Boheme, Alfred de Musset, all jumbled up, lay at our feet: we were part of it, essentially.

As much part of it as the hairy concierge and the camelots who wear canvas shoes and race down the boulevards nasally screaming, "La Petue! La Presse!" and "La Femme et le Pantin." I lay back in an abandonment of happiness and gave myself up to your scandalously indiscreet caresses, in full view of the whole theater!

Not ladylike perhaps! But then I had never known what it was like to be a lady!

Then we drove back in the dark taxi, and the chauffeur smiled knowingly and sympatheticly at you. I'm sure he thought: "It's not often that they must pay this [taxi fare], poor kids..." Then the flat, the deserted, unutterably romantic Palais Royal, Julian's impatience, Julian's roughness, Julian's clumsy, fumbling hands.... My God! I can't bear to think of it!

Mitya... Mitya... How I adored you! Our life, our blessed bohemian life! It can't be at an end! It can't. It can't. I love you with a passion that only increases, never diminishes.

As Professor Ross said to me tonight, you are made for passion, your perfectly proportioned body, your heavy-lidded brooding eyes, your frankly sensual mouth and chin. you are made for it and so am I.

I said to Professor Ross that I thought you were one of the most moral people I knew. He spat with derision: "Pah! With that mouth, with that chin. With those antecedents! Tell me another!" (Professor Ross cheered me up considerably while he was here.)

My beautiful, My lovely, I want you so.

These are the best years of your life. Soon you will be thirty. Youngish, but no longer young, Then thirty-eight, forty, middle-aged.

What will you have to show for your lost youth, your fading beauty, no longer exurberant and magnetic, but hard and austere and expressionless? You who might have been, who might still be! one of the greatest figures of your century- A George Sand, Catherine of Russia, a Helen of Troy, Sappho!

Listen to my voice, Mitya, for once I'm not thinking only of us. All the sublime, the magnificent figures of history hold out their hands to you. Nature and youth and joy of living, all supremely for you- everybody even here in London, acknowledges and clamours for the outer manifestations of your tremendous potentialities. You're huge, Mitya, blindingly beautiful and gifted. The world is tiny, Mitya, the word is at your feet.

By the world, I mean the world of Art- the other world doesn't even count. You don't belong to the other world. You owe yourself to the world of art, the world of colour, of adventure, of enterprise, of hazard, of free love.

The other world doesn't matter a row of pins. Dozens of immaculate ordinary people will fulfill your functions in the ordinary everyday world. Nobody can take the place you would fill in the world of Art.

You know I am speaking the truth- Mitya. I want you for myself, but I want you also for history. I want you for Immortality.

I want you for history as a person who has written dazzlingly and lived dazzlingly.

" Come to us, we're waited so long for you.

We'll make life a wonderful song for you."

Cast aside the drab garments of respectability and convention, my beautiful Bird of Paradise, they become you not. Lead the life Nature intended you to lead. Otherwie, Mitya, You'll be a failure- you, who might be among the greatest, the most scintillating and romantic figures of all time, you'll be "Mrs. Nicolson, who has written some charming verse. She is daughter of the- ? Lord Sackville (forgive my ignorance), and often appears in charity matinees."

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۷, شنبه

گذری یر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش چهاردهم





به قلم ویتا عثمانی






ویتا و ویولت پاریس را خیلی دوست داشتند ولی دنیس در آنجا یک مزاحم بود بنابراین پس از یک هفته ای به مونت کارلو رفتند. مادر ویتا در مونت کارلو خانه ای داشت، که باغی زیبا از درختان زیتون و پرتقال آنرا احاطه کرده بود. آنها در آن خانه مسکن گزیدند. آن خانه نیز همانند پاریس پر از خاطره بود. ویتا خوب به یاد داشت که زیر یک درخت زیتون در آن باغ موهای لطیف و پرپشت ویولت کوچک را تحسین کرده بود، ویولتی که اکنون به تمام معنا به خود او تعلق داشت. برایش عجیب می نمود که چطور تک تک خاطرات کودکی مشترکش با ویولت برایش چنان زنده بود که گویی تنها ساعتی پیش به وقوع پیوسته اند. او دیگر اهمیتی نمی داد که آیا به انگلستان برگردد یا نه، مادامی که ویولت را داشت. دیگر حتی نامه هایی که از هارولد می رسید را با هم می خواندند و ویتا هرگز به آنها جواب نمی داد. هارولد روزانه به آدرس خانه ویتا در مونت کارلو نامه می نوشت، اما در حقیقت نمی دانست ویتا کجاست. ویتا و ویولت به ماندن در مونت کارلو اکتفا نکردند و از شهرهای دیگر هم دیدن نمودند و باز به پاریس برگشتند بدون آنکه دنیس از بودن آنها در پاریس باخبر شود.
پس از مدتی آنها با بی پولی مواجه شدند، آنها مجبور شدند از یکی از آشنایان ویتا که در واقع دوست هارولد بود پول قرض کنند. هارولد که ماجرا را شنید عصبانی شد و در نامه اش ویتا را سرزنش نمود که چرا از خود او طلب پول نکرده است؟ سپس برایشان ٣٠٠ پوند فرستاد.
کریسمس نزدیک بود ولی ویتا خیال بازگشت نداشت. مادر ویتا خیلی عصبانی بود. او نمی دانست به مردم وقتی از او می پرسند چرا دخترش حتی برای کریسمس به خانه بازنگشته است چه جوابی دهد . این اولین باری بود که مادر ویتا به رابطه ویتا با ویولت واقعا توجه کرد. او هارولد را سرزنش نمود. فکر می کرد هارولد نسبت به ویتا سرد است و همین باعث شده ویتا به ویولت روی آورد. او از هارولد خواست به پاریس برود و ویتا را از ویولت جدا سازد. هارولد به پاریس نرفت. ولی همچنان به نامه نگاری روزانه برای ویتا ادامه داد. نامه هایی که گاه محبت آمیز و گاه سرزنش کننده بود. او ویولت را گناهکار می دانست.
کریسمس از راه رسید و ویتا برنگشت، او کریسمس را با ویولت در مونت کارلو سپری نمود. ویتا و ویولت قصد بازگشت نداشتند. آنها که دیگر پولی نداشتند، مجبور شدند بخشی از جواهراتشان را بفروشند و با قمار بازی (چون معمولا خوش شانس بودند!) هزینه زندگیشان را تامین کنند. آنها در مسافرخانه های خیلی ارزان به سر می بردند و گاه مجبور می شدند حتی شب را در خیابان به صبح برسانند. در یکی از نامه های ویولت به شبی در پاریس اشاره شده است که او در آغوش ویتا در ایستگاه راه آهن به خواب رفت. آنها این زندگی کولی وار اما سرشار از آزادی را دوست می داشتند، در هر دو آنها تمایلی آشکار به گریز از تشریفات اشراف زادگان وجود داشت. آنها به زندگی کولی ها علاقه داشتند و حتی یکی از زبانهای کولیان اسپانیا با عنوان زینکالی را یاد گرفته بودند و در نامه هایشان بخصوص جملات خیلی عاشقانه را به آن زبان بیان می کردند. در واقع ویتا آن زبان را به ویولت یاد داده بود.
پس از کریسمس هارولد به پاریس و مونت کارلو رفت تا شاید آنها را پیدا کند ولی نتوانست آنها را بیابد. حدود سه ماه بعد آنها به مونت کارلو برگشتند. ویتا نامه ای را از مادرش دریافت نمود که در آن نوشته بود دیگر مسوولیت بچه های ویتا را نمی پذیرد و آنها را همراه با پرستارشان به خانه ویتا برمی گرداند. این زمانی بود که ویتا دنبال کاری ثابت و همچنین خانه ای کوچک برای شروع زندگی مشترکشان بود. ویتا ناچار بود برگردد، البته ویولت مخالفت کرد ولی بالاخره ویتا او را متقاعد کرد که برگردند. ویولت می دانست با بازگشتشان سختگیریهای مادرش دوباره شروع خواهد شد.
آنها در حالی که هر دو خیلی ناراحت بودند به لندن برگشتند. وقتی ویتا، ویولت را به خانه اش رساند و خود بسوی خانه مادرش راه افتاد در طول راه آرام اشک می ریخت. آن شب ویتا به سختی خوابش برد، در رختخواب دراز کشیده بود و فقط به ویولت فکر می کرد، و اینکه عاقبت آنها چه خواهد شد. ویولت که آن شب ابدا خوابش نبرد، مادرش بینهایت او را سرزنش کرد و از او خواست تا داستان رسوایی شان بیشتر از این منتشر نشده است با دنیس ازدواج کند. ویولت فردای آن روز برای ویتا تلگرام زد:
«من دارم می میرم، بسوی من برگرد. زندگی مرا نجات بده. لوشکا»
ویتا آن شب هنوز خانه مادرش بود. به مادرش گفت باید نزد ویولت برگردد، مادرش بینهایت عصبانی شد و از او انتقاد کرد که چرا اهمیت نمی دهد مردم در موردش چه می گویند، ویتا می خواست همان شب به لندن برود ولی با اصرار مادرش شب را در خانه مادرش ماند، او در اتاق نیمه تاریک نشست و به ویولت فکر کرد و پشت سر هم سیگار کشید و در همان حال تلگرام ویولت را هر از گاهی مرور می کرد. صبح هنوز هوا روشن نشده بود که با اتوموبیل شخصی اش به طرف خانه ویولت راه افتاد...






شرح تصویر: ویتا در سن 32 سالگی.




این داستان ادامه دارد...

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش سیزدهم





به قلم ویتا عثمانی






ویتا و ویولت به پاریس رفتند. ویولت پاریس را خیلی دوست داشت، در یکی از نامه هایش به ویتا گفته است همه آن احساسات پرشوری که هیچگاه نسبت به هیچ انسانی نداشته است نسبت به پاریس دارد. پاریس برای آنها رهایی بود. نخستین سفری که پس از رابطه سافویی شان به خارج انگلستان داشتند، همین سفرشان به پاریس بود.
ویتا بعدها نوشت: «هنوز سرمستی برخی لحظات پاریسی مرا از خود بیخود می کند.» البته ویتا از ساعاتی نیز نوشته است که برایشان سخت بود. ساعاتی که مجبور بودند با دنیس بگذرانند و ویتا ویولت را فقط برای خودش می خواست. ولی شامگاه همیشه به خودشان اختصاص داشت. باز ویتا جولیان بود و ویولت اوا. آنها در کافه ها با هم شام می خوردند و معمولا به تاتر یا کنسرت می رفتند. ویولت شیفته معاشقه در اماکن عمومی بود و وقتی ویتا جولیان می شد آنها تا دلشان می خواست می توانستند در کافه، و سالن های تاتر و موسیقی همدیگر را ببوسند و نوازش کنند. نامه های ویولت پر است از شرح این عشق بازی های آشکار، عشق بازی هایی که سنت و عرف اجتماع آن را برای دو زن روا نمی داشت. پس از تاتر و موسیقی نوبت به قدم زدن آهسته و عاشقانه بر بلوارها می رسید، و آنگاه در آپارتمانشان تنها می شدند، آنجا دیگر نیازی نبود ویتا برای پنهان داشتن جنسیتش لباس پسرانه بپوشد. آنجا او برای ویولت برهنه می شد و ویولت برای او، نه تنها جسمانی، بلکه همچنین روحانی و ذهنی. میان آن دو هیچ چیز فاصله نمی انداخت. آنها هر دو پیش از آن چنین احساس خوشبختی نکرده بودند. برای آنها این یک رابطه عاشقانه یک ساله نبود، آنها پانزده سال بود که شیفته هم بودند، از آغاز دوستی آنها یک دوستی معمولی نبود، بخصوص ویولت که با اولین نگاه دلباخته ویتا شده بود. اولین ارتباط عمیق و صمیمی هرکدام از آنها با دنیای انسانها، رابطه دوستانه کودکی شان بود. هنوز نامه های کودکانه شان باقی بود، و گاهی اوقات آنها دوست داشتند با هم آن نامه ها را مرور کنند:
«از خود می پرسم آیا بایستی به پرسش تو پاسخ گویم؟ پرسشی که علاوه بر اینکه خیلی بی ملاحظه و فاقد حس تشخیص است، سزاوار سرزنشی سخت می باشد. پاسخ بده، پاسخ نده، پاسخ بده! اوه برای شیطان بابصیرت!
بسیار خوب، تو رک و بی ملاحظه، مستقیم از من می پرسی چرا به تو عشق می ورزم ... ویتا من به تو عشق می ورزم زیرا خیلی سخت مبارزه کرده ام تا تو را به دست آورم ... ویتا، تو را دوست می دارم، چون هرگز حلقه ام که به تو عاریه دادم را به من بازنگرداندی. من عاشق توام بخاطر اینکه هیچوقت در هیچ امری تسلیم نشده ای؛... من به تو عشق می ورزم به خاطر هوش و فراست شگفت آور تو، به خاطر روح پاک و فرهیخته تو، به خاطر بینش و آگاهی حیرت انگیز تو، به خاطر عروج ادبی تو، به خاطر عشوه گری های ناخودآگاهانه و معصومانه تو.
من به تو عشق می ورزم چون ابدا در عشق ورزیدن به من دچار شک و تردید نمی شوی! من صفاتی را در تو دوست می دارم که در خود من نیز وجود دارد: تخیل، ابتکار، موهبت سخنوری، ذوق، سلیقه، شهود، مکاشفه، فراست و دسته ای از صفات دیگر ...
ویتا، من به تو عشق می ورزم، چون روح تو را شناخته ام.»
در دیگر اوقات به خواندن شعر و سرودن آن مشغول می شدند، اما اینها کافی نبود، آنها باید تمامی احساسات پرشورشان را در یک کتاب جاودانه می کردند، ویتا شاعر بود و اگر برای این بزرگترین شور زندگیش دست به قلم نمی برد عجیب می نمود. در واقع ویتا این کتاب را شروع کرد، خیلی زود هم شروع نمود، یعنی زمانی که هنوز یک ماه از رابطه شان نمی گذشت. ویتا از همان اول ویولت را از نگارش کتاب باخبر نمود و پس از آن سطر سطر آن با مشورت ویولت نوشته شد. نگارش این کتاب نیز در پاریس ادامه یافت. البته چون از ابتدا قصد داشتند کتاب را به چاپ برسانند ناچار شدند آن را در قالب یک داستان عاشقانه دگرجنسگرایانه بنگارند. آنها این کتاب را «طغیان» نام نهادند.
«طغیان» داستان عشق ورزی یک پسر خاله و یک دختر خاله با نامهای جولیان و اوا است. آنها به یکی از فرقه های پروتستان تعلق دارند که بنابر قوانین مذهبی شان حق ازدواج با یکدیگر را ندارند، و جولیان با یک چالش فکری مواجه است که آیا بایستی از کشورش و تمامی دلبستگی های دیگرش دل بکند تا اوا را بدست آورد یا تسلیم هنجارهای اجتماع شود و عشقش را کنار زند. او سعی می کند در رابطه اش با اوا محتاطانه جلو رود اما بدون آنکه متوجه شود حسابی درگیر اوا می شود. بعدا بیشتر به این کتاب خواهم پرداخت. من بخشهایی از این کتاب را چند سال پیش ترجمه نموده ام و شاید بعضی دوستان ترجمه یکی از بخشهای آن با عنوان «چالش» را در وبلاگ پیشینم خوانده باشند. به هر حال این کتاب اگرچه با ظاهر دگرجنسگرایانه نوشته شده است، در ادبیات سافیسم ارزشی بسیار دارد، چون بر اساس یک رابطه سافویی حقیقی نگارش یافته است. شاید به همین دلیل باشد که ناشران سافویی همچون «ویراگو» آن را در عصر حاضر به چاپ رسانده اند. بعلاوه بر خواننده دقیق پوشیده نیست که جولیان با وجود اینکه خیلی صفات مردانه دارد باز از بعضی جنبه ها زنانه می نماید، و تصویرش به عنوان یک بوچ و نه یک پسر در ذهن خواننده می ماند. شاید اگر زنانگی مفرط اوا نبود به راحتی می شد در پسر بودن جولیان شک کرد، جولیان صرفا به این دلیل مردانه می نماید که در برابر یک زن واقعا زنانه قرار داده شده است.






شرح تصویر: ویولت در سن 39 سالگی.
این داستان ادامه دارد...

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش دوازدهم









به قلم ویتا عثمانی

شامگاهی ویتا دور از انظار خدمتکاران و ساکنان خانه مادرش همراه با ویولت به اسطبل رفت و در آنجا لباس زنانه اش را با یک دست یونیفورم نظامی عوض نمود و آنگاه پنهانی همراه با ویولت از خانه بیرون زدند. آنها سوار تاکسی شدند تا به لندن بروند. باز سفری دیگر در پیش داشتند. ویولت می خواست چمدانش را از خانه اش بردارد، بنابراین ویتا در نزدیکی هایدپارک توقف کرد و منتظر ویولت ماند تا برگردد، زیرا با آن سر و وضع نمی توانست حوالی خانه ویولت آفتابی شود.
ویتا شروع به قدم زدن در خیابان پیکادلی نمود، تاریکی شب به او شهامت بخشیده بود. هیچ کسی دو بار نگاهش نمی کرد و او مطمئن بود که اگر با مادرش نیز روبرو شود قادر به شناسایی او نخواهد بود. او هیچوقت تا آن اندازه احساس آزادی نکرده بود. سیگارش را روشن کرد و به قدم زدن در عرض پیکادلی ادامه داد، از پسرکی که او را «آقا» می نامید روزنامه خرید و چندبار از جانب زنان خیابانی به او پیشنهاد داده شد!
ویتا از آنجا به خیابان بوند رفت و آنگاه همراه با ویولت به ایستگاه راه آهن رفتند. حتی در روشنایی ایستگاه کسی پی به جنسیت ویتا نبرد. او به خوبی توانست صدایش را بم و مردانه کند و قد بلندش هم مزیتی بود. آنها به اورپینگتون رفتند و اتاقی را در خانه ای کرایه کردند. ویتا ویولت را به عنوان زن خود به صاحبخانه معرفی نمود. روز بعد ویتا کمی می ترسید. چون در روشنایی صبح خیلی راحت ممکن بود رازش آشکار شود، ولی خوشبختانه باز کسی متوجه نشد. آنها به خانه مادر ویتا برگشتند، اول به اسطبل رفتند و ویتا لباس زنانه اش پوشید و آنگاه به خانه وارد شدند. این تجربه بی خطر به ویتا شهامت آنرا بخشید که باز با پوشش مردانه همراه با ویولت به سفر برود و او بارها آنرا تکرار کرد. حتی در سفرشان به پاریس که به آن خواهیم پرداخت کاملا در نقش یک مرد همراه با ویولت به عنوان زن یا معشوقه اش زندگی نمود. ویولت او را جولیان صدا می کرد. ویتا هم ویولت را به خاطر زنانگی اش اوا می نامید. البته آنها غالب اوقات با نامهایی روسی یکدیگر را صدا می زدند، ویتا ویولت را لوشکا (عشق) می نامید و ویولت ویتا را میتیا (رویا) صدا می کرد.
پیش از پرداختن به سفر پاریس بهتر است کمی راجع به عکس العمل دو خانواده بگویم. خانواده ویتا در ابتدا این رابطه را جدی نمی گرفتند و فکر می کردند به زودی اشتیاق ویتا به ویولت کمرنگ خواهد شد و به خانواده اش برخواهد گشت و نقشش را به عنوان مادر و همسر به خوبی ایفا خواهد کرد. البته هارولد کمی بیشتر از مادر ویتا نگران بود. برعکس خانواده ویتا، مادر ویولت بیشتر سختگیری می کرد، او تاب شنیدن شایعات در مورد همجنسگرایی دخترش را نداشت، لذا اصرار داشت ویولت محبت یکی از خواستگارانش به نام دنیس ترفیوسیز را در خود تقویت کند و با او ازدواج نماید. او ویولت را تهدید نمود که اگر به ازدواج با دنیس تن در ندهد به او هیچ پولی نخواهد پرداخت. در میان خواستگاران ویولت دنیس بیشتر به ویولت شباهت داشت، چون او هم هنردوست بود. دنیس برخلاف خانواده ویولت فردی از طبقه متوسط بود، اما به خاطر شجاعتش در جنگ جهانی اول نشان گرفته بود. مادر ویولت به او وعده داده بود که در صورتی که با ویولت ازدواج کند یک خانه و یک شغل خوب با درآمد عالی برایش فراهم نماید، البته گذشته از این وعده ها دنیس ویولت را واقعا دوست داشت.
وقتی نام دنیس به میان آمد همه چیز برای این دو عاشق عوض شد. ویولت با ویتا صحبت کرد. ویتا چنانکه خودش نوشته است آن زمان بود که متوجه شد چقدر رابطه اش با ویولت عمیق است. نمی توانست تصور کند حتی نام فردی دیگر بر ویولت باشد، حتی اگر هیچ رابطه ای بین ویولت و دنیس واقعا وجود نداشته باشد.
ویولت اصرار داشت آنها به یک کشور دیگر مهاجرت کنند بدون آنکه خانواده هایشان بدانند و آنجا هرطور شده، با فقر اما عاشقانه و آزاد زندگی کنند. ویتا اگرچه می دانست حق با ویولت است اما نمی توانست برای همیشه با کشوری که دوستش می داشت با خانه و خانواده اش وداع گوید؛ بنابراین راهی دیگر را جستجو می کرد.
او از ویولت خواست ظاهرا با دنیس ازدواج کند ولی هیچ رابطه ای از آن نوع بین آنها نباشد. دنیس هم به این شرط رضایت داد اما ویولت مخالف بود. ویولت بسیار صادق و بی ریا بود و فکر می کرد به جای پنهان داشتن عشقشان در لفاف ازدواج باید آن را با افتخار به دنیا اعلام کنند، بعلاوه عقیده داشت این گناهی نابخشودنی است که با تظاهر به همرنگی با دیگران بخواهند از ثروت آنها بهره بگیرند و نزد آنها محترم بمانند.
ویتا ویولت را خیلی قبول داشت، برای اینکه بدانیم تا چه اندازه ویتا فلسفه و شیوه زندگی ویولت را ارج می نهاد بایستی به نوشته های ویتا رجوع کنیم، ویتا هیچگاه به طور مستقیم این دیدگاهش را به ویولت عنوان نمی کرد، اما نیازی نبود، چون ویولت خوب می دانست ویتا چقدر تحسینش می کند. همانطور که گفتیم ویتا ویولت را «پریزاد من» می نامید، و عقیده داشت او موجودی فراانسانی است.
ویتا نمی توانست برای همیشه خانواده اش را ترک گوید اما به ویولت پیشنهاد کرد عجالتا به مسافرت بروند تا شاید بعدا که برگشتند بتوانند مادر ویولت را قانع کنند که ازدواج اجباری راه درستی نیست. آن وقت جنگ تازه به پایان رسیده بود و آنها می توانستند به خارج از انگلستان سفر کنند. آنها به پاریس رفتند. آنها پاریس را انتخاب کردند چون آن زمان دنیس در پاریس بود و هر جای دیگر را که می خواستند انتخاب کنند مادر ویولت مخالفت می کرد. هارولد با روی خوش آنها را بدرقه نمود اما از ویتا قول گرفت که قبل از کریسمس برگردد. تا کریسمس یک ماه و نیم بیشتر نمانده بود.
این داستان ادامه دارد...

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش یازدهم





به قلم ویتا عثمانی






(ظاهرا داستانهای عاشقانه حقیقی طرفداری ندارد، آمار پایین وبلاگم مبین این ادعا است، من همان وبلاگ نویسی هستم که وقتی در مورد یک رابطه ناعاشقانه می نوشتم، رابطه ای که یک طرفش آدمی پلی آموروس و طرف دیگرش شخصی درگیر با اندیشه هایی ایدالیستیک بود که به خاطر فلسفه اش سعی می کرد به خود بقبولاند واقعا عاشق است آمار بازدید وبلاگم خیلی بالا بود. این هم دلیلی بر آنکه این روزها عشق حقیقی جذابیت ندارد. ولی من به هر حال ادامه می دهم، اول به خاطر خودم که هم نوشتن را دوست دارم و هم عشق را، دوم به خاطر دوستان خوبی که دنبال می کنند به خصوص نازنین عزیز که نظراتش را هم به یادگار می گذارد، و سوم به خاطر ویتا و ویولت عزیز که رموز عشق ورزی را خوب می دانستند و واقعا دوست دارم این داستان تلخ و شیرین عشقشان را برای فارسی زبانان بازگویم.)
در مسیر بازگشت از سفرشان، ویولت، ویتا را نزد یکی از اساتید نقاشی اش برد تا یک پرتره از ویتا بکشد (تصویری که در بالا ملاحظه می کنید).
پس از آن ویتا و ویولت همواره با هم دیده می شدند. عشق و محبت آنها بازار شایعات را گرم کرد. ویولت دیگر کمتر در مهمانی ها ظاهر می شد و ویتا هم ناگهان از یک زن غم گرفته کمرو به موجودی شاد و پرانرژی تبدیل شده بود. ویتا دیگر در پنهان کردن علاقه اش نسبت به ویولت نمی کوشید، حتی آنها یک بار در یک مجلس رقص در برابر چشمان بهت زده کسانی که فکر می کردند ویتا رقص بلد نیست با هم رقصیدند. این اتفاق چنان همهمه ای در جامعه اشراف زادگان انگلستان بر پا کرد که به زودی خبرش به گوش هارولد در پاریس نیز رسید. هارولد که سخت از بی پروایی ویتا عصبانی بود نامه ای سرزنش آمیز به او نوشت. او در نامه خاطرنشان کرده بود که شایعات را باور ندارد، چون می داند ویتا رقص بلد نیست!!! اما می خواهد بداند ویتا با دوستش در منظر عموم چکار کرده است که چنین شایعه ای بر سر زبانها انداخته است؟
ویتا هنوز شهامت آن را نداشت که به هارولد بگوید رابطه او و ویولت به چه صورت است. ویولت او را تشویق می کرد تا از تمامی احساساتش نزد هارولد پرده بردارد، چون او از ریاکاری متنفر بود. ویتا اگرچه دیگر با هارولد معاشقه نمی کرد اما برای هارولد توضیح نداده بود رابطه او و ویولت یک رابطه از آن نوع می باشد. هارولد در نامه ای از ویتا پرسید که چرا دیگر با او معاشقه نمی کند و ویتا پاسخ داد این به این معنا نیست که دوستش ندارد فقط برای مدتی نمی تواند با او معاشقه داشته باشد!!!!
پس از آن ویتا و ویولت مرتب به مسافرت می رفتند، از آنجا که هنوز جنگ جهانی اول جریان داشت نمی توانستند از انگلستان خارج شوند اما در خود انگلستان سفرهای شیرینی داشتند. ویتا وقتی با ویولت بود، چه در سفر، چه در لندن و چه در کنت، به نامه های هارولد پاسخ نمی داد، ولی هارولد گویی انتظار پاسخ نداشته باشد روزی 3-4 نامه برای او می نوشت، در برخی نامه ها نفرت او از ویولت به خوبی هویداست، او ویولت را یک دختر مسخره، یک شرور، یک افسونگر پوچ می دانست که آفتابی ترین و شیرین ترین چیز را از زندگی او گرفته است. او فکر می کرد ویتا از موجودی مهربان و دلسوز به زنی خشن و خودخواه تبدیل شده است و ویولت را در این مورد مقصر می دانست. ویتا به نامه های او جواب نمی داد، یک بار در جواب هارولد که خیلی از بی تفاوتی او شاکی بود نوشت که فکر می کند کاری نانجیبانه باشد که در حالی که با ویولت است بخواهد به او نامه بنویسد، با این حال هارولد به نامه نگاری روزانه اش ادامه داد. هارولد به ویتا وفادار نبود، او در پاریس دوست پسری داشت که جدیدا با یکدیگر زندگی می کردند، برای او مهم نبود که ویتا با ویولت یا هر دختر دیگر بخوابد یا نه، ولی دوست داشت این رابطه پنهانی بماند و بر رابطه ای که ویتا و هارولد به عنوان زن و شوهر داشتند تاثیری نگذارد. او پس از آنکه فهمید رابطه ویتا و ویولت به چه صورت است، از ویتا خواست هر وقت بخواهد با ویولت بماند، هر وقت بخواهد با ویولت به سفر برود، اما وقتی در خانه است به هارولد و بچه ها فکر کند، زندگیش را به دو بخش تقسیم کند که این دو بخش با هم تداخل پیدا نکنند، ویتا به او پاسخ داد که اگر واقعا می دانست ماهیت رابطه او و ویولت چیست دیگر چنین پیشنهادی نمی داد. او به هارولد خاطرنشان کرد که آنچه او را درگیر ویولت کرده است با آنچه هارولد را به دوست پسرش پیوند داده است خیلی تفاوت دارد...
اگر بخواهیم سخن را کوتاه کنیم باید بگوییم ویتا به اعتراضهای هارولد اهمیت نمی داد و قلبش را راهنمای خویش ساخته بود. او بیشتر وقتش را با ویولت سپری می کرد و هرگاه دور از یکدیگر بودند نامه های عاشقانه طولانی می نوشتند، نامه هایی که آنچه از آنها باقی مانده است تا همیشه بر تارک تاریخ عشق ورزی پاک و راستین سافویی خواهد درخشید، ولی افسوس که نامه های یک طرف باقی مانده است، زیرا همانطور که در ادامه داستان خواهیم گفت نامه های ویتا از بین رفته اند.
اما ویتا نیز از خود نوشته هایی به یادگار گذاشته است که می تواند از احساسات پرشور او نسبت به ویولت پرده بردارد. آنها هر دو در ادبیات غنی سافویی سهم دارند و نامشان با عشقشان جاودانه خواهد ماند.
یکی از جنبه های ویتا که احتمالا تاکنون متوجه آن شده اید اشتیاق او به مبدل پوشی است. این اشتیاق با علاقه ویولت به دیدن او در ظاهر پسرانه شکوفا شد. بگذارید راجع به این جنبه در قسمت بعدی بگویم...
این داستان ادامه دارد....

۱۳۸۹ اسفند ۲۱, شنبه

گذری بر یک رابطه تاریخی سافویی- بخش دهم





به قلم ویتا عثمانی

ویتا و ویولت صبحگاه عازم سفری شدند که یک هفته برای آن نقشه کشیده بودند. هارولد سعی کرد تظاهر کند که برایش مهم نیست که ویتا او را تنها می گذارد، ولی برایش مهم بود، خیلی هم مهم بود. ویتا هم می دانست هارولد ناراضی است ولی آن وقت اهمیت نداد. او در اشتیاق بودن با ویولت بود و سعی کرد زیاد برای هارولد دلسوزی نکند و از فرصتی که برای بودن با محبوب دارد بهره گیرد. اگرچه می دانست هارولد زیاد هم تنها نخواهد بود ولی به او آموخته بودند که تحت هر شرایطی زن باید به شوهرش وفادار بماند. ویولت این را می دانست، ویولت هیچ شکی نداشت که ویتا او را از هر کس دیگری بیشتر دوست دارد و طی آن سالها وقتی ویتا ازدواج کرد و سعی نمود از ویولت فاصله بگیرد باز ویولت در محبوبیتش نزد ویتا دچار تردید نشد. اما ویولت می ترسید روزی تعلق ویتا به آن اجتماع و باورهایش او را از عشقش جدا سازد، ویولت سعی داشت ویتا را آزاد کند و همانطور که در ادامه داستان خواهیم دید نهایت تلاشش را برای رهایی ویتا از آنچه به او القا شده بود به کار گرفت.
آنها به کرنوال رفتند و در سرایی مسکن گزیدند که زمانی متعلق به یکی از ادبای با ذوق آن دیار بود. آنها آن خانه، فضای ادیبانه آن و سادگی آنرا دوست می داشتند. قفسه های آن از کتابهایی انباشته بود که همدم کودکی مشترک آنها بود. آنها با هم عاشقانه های لرد بایرون را می خواندند و گاه چنان در وجد عاشقانه فرو می رفتند که از بر زبان آوردن احساسات شورانگیزشان عاجز بودند و به این اکتفا می کردند که همچنان که روبروی یکدیگر نشسته بودند به یکدیگر خیره شوند زیرا زبان نگاه گاه بسیار گویاتر از هر حرف و کلمه ای است.
آنها خودشان را تسلیم عشق ورزی افسانه ای نمودند. ویتا به راستی اما مردد می کوشید اما ویولت با تمام توانایی ذاتی اش و با باوری راسخ و با افتخار به پیش می رفت.
آنها نسبت به یکدیگر هیچ شفقتی نداشتند. مقصود آنگونه شفقتی است که ممکن بود در رابطه ای بخزد که آنها در آن همدستی می کردند در فنا شدن، با گزینش سکونت در هوای پاک و پرمایه قلل کوهستان، با اجتناب از سهولت وادی ها. خشونت و جور هرگز خیلی دور، خارج از رؤیت نبود. آنها با مناعت و سرافرازی عشق می ورزیدند، با شعله ای از شور عشق که هر چیزی را جز آن اصل جبلی لاینفک عشق، آن اشتیاق و هیجان شدید آرمانی را از عشقشان می زدود.
از منظر ویتا، ویولت یک موجود فراانسانی بود، موجودی که به طور تصادفی از مستوایی دیگر، از بعدی متفاوت با ابعاد بشری پای به دنیای آدمها نهاده است، برای او کیش ویولت، باورها و عقایدش عجیب و غریب می نمود. ویولت به عشق چنان اعتقاد داشت که خیلی ها فکر می کنند تنها مربوط به افسانه هاست. او اعتقاد داشت تمام زندگی یک انسان بایستی تحت تاثیر عشقش باشد، او به عشق در نگاه نخست اعتقاد داشت، او باور داشت آنکه بیشتر عشق می ورزد و بیشتر در رابطه عاشقانه می بخشد انسانی بزرگتر است. او اعتقاد داشت عاشق با بخشش کوچک نمی شود، چون عاشق به بینهایت پیوند دارد و هر چه ببخشد باز عظمتش لایتناهی است. ویولت به راحتی و با مباهات به سنتهای غلط جامعه و خانواده پشت پا می زد. برای ویولت بدترین گناه ریاکاری و دورویی بود و از مردمان متظاهر و متولون پیرامونش بیزار بود. ویولت از ویتا نیز می خواست تا به سلک و کیش او درآید و در برابر افراد آن جامعه ویولت را از آن خود بداند. برای ویتا جاری شدن با این ویولت عجیب و غریب، دشوار می نمود اگرچه در اعماق قلبش تمام باورهای ویولت را قبول داشت و تحسین می کرد.
ویتا به همین دلیل نامی تازه بر ویولت نهاد، او گاهی ویولت را «پریزاد من» صدا می کرد. ویولت این نام را خیلی دوست می داشت.
شبی پس از آنکه روز را با گردش در اماکن تاریخی گذراندند و غروب را به کنسرت رفتند قدم زنان زیر نور مهتاب به خانه برگشتند. ویولت میز شام را آماده می کرد که ویتا سراغ صفحات موسیقی رفت، یک صفحه موزیک از برامز را انتخاب کرد، او کارهای برامز را خیلی دوست داشت، دست ویولت را گرفت و با او آغاز به رقص نمود. آنها هر دو به زیبایی رقصیدند. برای ویتا رقص ویولت چیز تازه ای نبود، همه می دانستند ویولت چقدر رقص را دوست دارد و تا چه اندازه در آن مهارت دارد، ولی برای ویولت مشاهده رقص ویتا چیزی تازه بود. او هیچگاه فکر نمی کرد ویتا رقص را دوست داشته باشد یا بتواند به آن زیبایی برقصد، زیرا ویتا هرگز در مهمانی ها نمی رقصید.
ویولت با شگفتی اظهار داشت: «هیچگاه فکر نمی کردم تو رقص را دوست داشته باشی.»
ویتا خندید و گفت: «امکان ندارد یک کولی رقص را دوست نداشته باشد، مادربزرگ من یک رقاص دوره گرد بوده است.»
ویولت پرسید: «پس چرا قبلا رقص تو را ندیده ام؟»
«همانطور که هیچ کس دیگر ندیده است، من همیشه دوست داشته ام اولین کسی که رقصم را می بیند عشقم باشد، به همین خاطر همیشه وانمود کرده ام به رقص علاقه ندارم.»
ویولت پرسید: «یعنی هیچگاه با هارولد هم نرقصیده ای؟»
ویتا پاسخ داد: «به من اعتماد کن همانطور که به تو اعتماد دارم عزیزم، هارولد فکر می کند من رقصیدن بلد نیستم.» آنگاه دست ویولت را گرفت و باز با نوای برامز رقصیدند.
سر شام ویولت اظهار داشت: «تو خیلی برامز را دوست داری ولی من کاری می کنم که دباسی را هم مثل برامز دوست داشته باشی. محبوب من، اگر تو هم مثل من اجرای خود دباسی را از La Mer ببینی حتما طرفدارش می شوی.»
«پس سفر بعدی ما پاریس خواهد بود...»
ویولت حرف او را قطع کرد: «نه عزیزم، خانه ما در پاریس خواهد بود.»
«ولی من یونان را بیشتر دوست دارم.»
«هر جا من و تو بتوانیم با هم باشیم محبوب من.»
ویتا به فکر فرو رفت. او وابستگی های بسیاری در انگلستان داشت، مادرش، همسرش، فرزندانش، خانه ای که آنرا دوست داشت. او در انگلستان به عنوان ادیبی جوان شناخته شده بود. چند کتاب از او به چاپ رسیده بود و آینده ای روشن پیش رو داشت، از طرفی می دانست نمی تواند در انگلستان آشکارا به رابطه عاشقانه اش با ویولت ادامه دهد، او باید از همه دلبستگی هایش در انگلستان جدا می شد تا بتواند وجودش را وقف عشقی کند که اکنون تازه شکفته شده بود.
او به ویولت گفت خسته است و می خواهد بخوابد، آنگاه بلند شد که برود. ویولت پرسید که بدون آنکه او را ببوسد می خوابد؟ ویتا برگشت، پیشانی ویولت را بوسید و شب بخیر گفت، آنگاه به اتاقش رفت. نیم ساعتی گذشته بود که ویولت وارد شد. ویتا هنوز خوابش نبرده بود، به آینده شان فکر می کرد، ویولت آرام به طرف او رفت. کنار تختش بر کف اتاق نشست و زمزمه کرد: «می دانم هنوز خوابت نبرده است، می دانم منتظر حضور من در کنارت بودی، پس بگذار برایت قصه ای تعریف کنم تا بعد آن راحت بخوابی.» مکث کرد، دست ویتا را در دستانش گرفت، آنرا بوسید و ادامه داد: «اجازه دارم برایت تعریف کنم محبوب باارزش من؟»
«بگو ویولت»
ویولت لبخند زد و در حالی که دست ویتا را همچنان در دستانش نگه داشته بود و نوازش می کرد شروع کرد: «یکی بود یکی نبود، روزی روزگاری یک زن و یک هنرمند زندگی می کردند، در واقع آن زن و آن هنرمند یک نفر بودند، اما زمانی که گذشت زن ازدواج کرد، او با شاهزاده رویاهایش ازدواج نمود، و به آن زندگی قناعت کرد. هنرمند به دست فراموشی سپرده شد، در قنداق پیچیده شد و به خواب رفت، و زن در زنانگی اش و خوشبختی که می توانست به مردش ببخشد در منظر عموم درخشید.
روزی هنرمند از خواب برخاست و متوجه شد اتاقش تغییر شکل یافته است، پنجره ها بسیار کوچک شده اند، او به سختی می توانست از ورای آنها مناظر بیرون را نظاره کند. اثاثیه اتاق رنگ باخته بودند، با وحشت به طرف پنجره اتاقش دوید، آنسوی پنجره زنی را دید که با کودکی خندان بازی می کرد. آنگاه آنها با هم روبرو شدند: زن متین، بامحبت و خونسرد بود، هنرمند جسور، غیور و مقاوم بود. هنرمند ایستاد و به زن طعنه زد... بیچاره هنرمند، یک کولی بی مسوولیت... چیزی که می دید سنگین تر از آن بود که بتواند تاب بیاورد، کنون زن قلب و روحش را وقف شوهر و بچه هایش کرده بود، ولی هنرمند به کسی تعلق نداشت، او آزاد آزاد بود، شاید به انسانیت نیز تعلق نداشت، او یک موجود رویایی بود، امروز اینجا روی زمین انسانها بود، فردا در ناکجاآباد بود، زمین خانه اش نبود تا به آن دل ببندد، بلکه خط سیر او بود.
ترکیب هنرمند و زن ذهنی را بوجود آورده بود که هم نادر و هم باشکوه بود، یک هنرمند بایستی به دو جنس تعلق داشته باشد...»
به اینجا که رسید ویتا داستان ویولت را قطع کرد: «مگر می شود در برابر تو مقاومت کرد پریزاد من؟ می خواهم مرد تو باشم.»
آنگاه چنان بوسه ای از لبان ویولت گرفت که ویولت دنباله داستانش را به فراموشی سپرد....



این داستان ادامه دارد...






شرح تصویر:



تصویر فوق ویولت کپل را نشان می دهد.

۱۳۸۹ اسفند ۱۴, شنبه